|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! به به پنجشنبه عزيز! ديروز ولايت بوديم.گربه هاي حياط مامان واقعا ابزار اذيت شده اند بايد فكري كنيم.شب اصلا خوب نخوابيدم هي فكر مي كردم گربه ها آمده اند داخل! من از گربه نمي ترسم ها نميدونم چرا نتونستم بخوابم.... صبح هم آذين رو برديم محل آزمون دانشگاه آزاد ولايت.بهش ميگم آذين اينجا دانشگاهه يا زندان زاويرا؟! درست بالاي كوه! امسال آزمايشي شركت كرده.سالي كه من آزمايشي شركت كردم رتبه دورقمي آوردم در رشته اولم كه همانا برق تبريز بود.فكر كن همان سال تعدادي ذخيره رفتند داخل دانشگاه در همان رشته كه من با ميانگين درصد 45 – هشتاددرصد سوالات از پيش دانشگاهي بود – رتبه دورقمي آوردم.بذارين بگم! اينان كه من متنفرم از اين دانشگاه.... البته نه لزوما از فارغ التحصيلان يا دانشجويانش! استثنا هميشه وجود دارد. خانم س بهم اتوكد ياد ميده! يه پلان هم داده دستم كه تمرين كنم.يه كم به اتوكد مسلط بشم ميرم خصوصي چند جلسه تاسيسات كار كنم و بچسبم به كار!!! خانم س يك استثناي دانشگاه آزاده كه عمده پارامترهاي محبوبيت رو در نزد من داره.دختر خوبيه. پيراهنم رو گرفتم.خوب كار كرده.... خانمه ميگه شما نفر اولي هستين كه امروز پول ميگيرم – ما ميگيم سفته – ميگم منيم اياغيم يونجولدي – ترجمه اش را نميدانم.آيتك هنوز مي خوني اينجا رو؟ ترجمه كن لطفا!! – الان من نرفته مشتريها سرازير ميشن...مي خنده! حساب مي كنم ميخوام بيام بيرون مي بينم دونفر پشت ويترين هستند منتظر ميشم بيان تو.... لباس ز ي ر مي خوان! به خانمه ميگم ملاحظه مي كنيد؟ مي خنده! فردا قرار خواهر وسطي كنسل شد! عمه بابا – بزرگ خاندان ع با حدود نود سال سن – از مكه اومده وليمه ميده.ميريم ولايت. ديروز باز يه مشتري ديگه براي خونه پيدا شده.توكل به خدا.... عاشق اين خونه هستم بااينكه كوچيكه دلم نميخواد عوضش كنيم.درست مثل دوتا كبوتر كه خا ر و خ ا ش ا ك – ببين چي شده كه مجبورم اينم اينجوري بنويسم!! – لونه مي سازن درستش كرديم...الهي ما! راستش وبلاگ عروسها رو كه ميخونم دلم براي خودمون مي سوزه.حسودي نيست ها اصلا! ما با چه زحمتي حساب كتاب كرديم از اين و از آن گذشتيم فقط لوازم ضروري خريديم.... الهي ما! خدايا! من اضافه نميخوام.اصلا اين كه گفتم معناش اين نيست خودت كه ميدوني.من فقط بعضي وقتا كه احساس بي پدري مي كنم دلم ميگيره.خودت مواظب بابام كه پيشته باش!مرسي!
بعضي وقتا دلم ميخواد بي ملاحظه باشم.مثل خانم ر! كه ادعا داشته باشه همه توي كارش كمكش كنن و به كمك به چشم وظيفه نگاه كنه بعد خودش اضافه بمونه با امكانات اداره كارهاي شخصيش رو بكنه و از بيرون كار بگيره و اينا!....يا مثل عروس وسطي كه ليليا رو بذاره پيش مامان و چهارروز بره سمينار آبكي غيرضروري.... يا خانم ن كه سه روز هفته غايب باشه بعد ادعاي اضافه كار و كارانه بكنه.... يا مثل خيليهاي ديگه.چرا من اينهمه ملاحظه مي كنم مواظب همه هستم كه فلاني خسته نشه فلاني ضايع نشه فلاني دلش نشكنه و غيره.... البته هيچوقت نميخوام بي ملاحظه باشم.دست مامانم درد نكنه كه ما رو اينجوري تربيت كرده هرچند بهمون سخت ميگذره....
خدايا شكر! خيلي شكر! چقدر خوشحالم من! به خاطر همكاران خوبم به خاطر كار خوبم به خاطر همه اطرافيان خوب ممنونم! چقدر تو خوبي! ادامه بده خوبيهاتو هرچند من بي ادب و ناشكرم! مرسي معدن رحمت! كائنات! حواست كه هست! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! تصميم گرفته ام خوشحال باشم! همينجوري! البته اميدوارم بتوانم روي اين تصميم بمانم. ديروز خوشحال بودم رسيدم خونه ناهار رو خوردم رفتم بالكن.فكر مي كردمتميز كردنش نهايت نيم ساعت ميخواد تازه كتري رو هم گذاشتم روي اجاق كه تموم كه شدم برم چاي بخورم اما يك و نيم ساعت تو بالكن بودم و نهايتا يك بالكن تميز و مرتب ايجاد كردم!! راستش وقتي تميز كردن بالكن به ذهنم رسيد ياد اون تيكه كتاب راز افتادم كه ميگفت يكي ميخواست همسر خوبي پيدا كنه و پيدا نميكرد به اين نتيجه ميرسه كه شرايط رو مهيا كنه مثلا نصف كمدش رو خالي مي كنه براي لباسهاي همسر و يك طرف تخت مي خوابه و اينا تا اينكه در عرض يه هفته همسره پيدا ميشه! منم گفتم اگه براي خونه مشتري بياد نياز هست كه بالكن رو هم ببينه به هم ريخته هم كه آبروريزيه! شايد عجيب باشه ولي.... بلافاصله كه تميز كردن بالكن تموم شد آقاي همسر رسيد.د.ست داشتم وقتي مياد كارم تموم شده باشه كه شده بود! جذب اول! يه طالبي خورديم اون رفت پايين ماشينو بشوره من رفتم حموم.دوست داشتم قبل از اومدنش از حموم دراومده باشم.دقيقا بيرون آمدن من همان و رسيدن آقاي همسر همان! جذب دوم! و مهمتر! همان لحظه از بنگاه زنگ زدن كه يه عروس داماد ميخوان بيان خونه رو ببينن.اينم جذب اصلي! يعني يه خوشحالي خودخواسته و خنديدن از اول صبح ديروز اينهمه چيز مثبت برام آورد! چرا خوشحال نباشم پس؟ ما آپارتمان رو يه خرده گرونتر از مقدار رايجش گفتيم البته.خب آپارتمان ما خيلي مزايا داره الكي نيست.هرچي خدا صلاح بدونه انشاا... يا يه خونه بزرگتر پيدا مي كنيم اينو ميفروشيم يا يه خونه نقلي ديگه ميخريم ميديم دست مستاجر.هرچي خدا بخواد! امروز هم كه كلي سوژه براي خنده داشتيم توي اتاق.خدا اين خانم ر رو هميشه سالم نگه داره انرژي اتاقه! آوردن كارت شهر بازي دادن براي هر نفر سهميه 8 نفر.... روش چند تا وسيله بازي نوشته خانم ر داشت اداي تجسم شده همكاران رو روي مثلا مري كوراند در مي آورد كلي خنديديم.به مري كوراند هم مي گفت مري گورو! اگه همكاران رو ميشناختين توضيح ميدادم چه كار مي كرد مثلا براي همكار چاق افسرده تجسم آبشار مي كرد.... بعد قرار شد براي صرفه جويي در تكان خوردن وسايل مورد نياز رو به هم پرتاب كنيم.خيلي عالي بود پرونده بود كه توي اتاق شناور شده بود.... نميدونين كه اينجا محل تفريح ماست نه محل كار ما! برميداريم اصطلاحات تركي رو كلمه به كلمه به فارسي ترجمه مي كنيم آي خنده دار ميشه! اونا كه تركي بلدن مي تونن تجسم كنن مثلا ميگيم فلاني سر مرتت بازه؟ يا فلاني از خودش خارج شده! كلا به لهجه غليظ تركي فارسي حرف مي زنيم از حرفهاي اضافه تركي استفاده مي كنيم و كيف مي كنيم! من هيچوقت تلاش نكرده ام لهجه نداشته باشم.هميشه دوست دارم تا دهانم رو باز كردم همه بفهمن تركم! امروز ميريم ولايت.جبراني اولين جمعه ماه تير هم پس فردا خونه خواهر وسطي!
داخلی هامون تغییر کرد.راستش من از روز اولی که اومدم این اداره همش شماره داخلیم عددهای اول ناجور بودن : ۴۱۷ ٬ ۵۲۹ ٬ ۲۹۳ و ۴۱۱ ! این بار شدم ۴۲۲! به سلامتی یه عدد زوج نصیبمون شد! من از عددهای فرد خوشم نمیاد! راستی بعضی عددها هستن که دوستشون دارم مثل ۲ ٬ ۴ ٬ ۲۵ ٬ ۳۶ و البته ۲۰!! کلا مجذور کاملها رو دوست دارم وقتی توی مساله ای ظاهر می شدن که توان ۲ داشت مطمئن می شدی که درست رفتی.... بازی : شما چه عددهایی رو دوست دارید؟چرا؟
براي آذين موبايل خريدن.رابطه شون – برادر بزرگتر و خانمش – نسبتا خوبه.براي سروين هم دوچرخه.چقدر من آذيني هستم !! = آذينو دوست دارم!
دوست عزيز كه از من پرسيدين در مورد تبريز اطلاعات بدم اگر ممكنه بهم بين محل اقامتتون كدوم سمت شهره تا راحتتر بتونم كمك كنم! هر كمكي از دستم بربياد!قول!
خدايا شكر! كه دو روز است هيچ محركي خوشحالي ام را خراب نكرده! خدايا شكر! كه خونه داريم! ميخوايم بزرگترش رو بخريم. خدايا شكر! كه رابطه مون خوبه خوشحاليم! خدايا شكر! خيلي شكر! كائنات! ما ماشينمونو نمي فروشيم اوكي؟ آپارتماني پيدا مي كنيم كه عاليه عين اوني كه ميخوايم منظريه هست آسانسور داره دوتا اتاق خواب و شمالي جنوبيه قشنگ و دلبازه كابينتش دقيقا همونه كه من دوست دارم! اوكي؟ ببين كائنات جونم! يه خرده پول دستمون مي مونه كه فضا كه بزرگتر شد دكوراسيونش رو تهيه كنيم اوكي؟ ببين! يادت نره ها ما ماشينو نمي فروشيم.مرسي دستت درد نكنه! اصلا ميدوني چيه؟ ازت ميخوام همون آپارتمان كوچه كندو رو بريم ببينيم متوجه شيم عين تصويريه كه تو ذهنمونه.بعد بريم معامله كنيم! ميدوني كه لازمه خونه مون به همون قيمت كه گفتيم فروخته بشه! هرگلي زدي به سر خودت زدي خلاصه ديگه! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! بابت دیروز ببخشید!آخه سه تا نامه خیلی مهم که از تهران برام اومده رو گم کردن بعد تاریخ مصرفش (!) به دستم رسیده.... یکیش که یه دوره مختص کارم بود واقعا مهم بود من موندم از این به بعد چه خاکی به سرم بریزم چون با فایلهایی که فرستادن هیچی حالیم نمیشه.تازه! نامه رو گم کردم بعد اومدن با اهن و تلب که خانم ع چرا نرفتی دوره؟ میگم چی؟ اینم که وضع کامپیوترمه دیگه! غول کامپیوتر تبریز هم نتونست تعمیرش کنه.خب من همیشه استثنام! خانم ر هم اعصابم رو خرد می کنه.خیلی راحت دیر میاد تعطیل می کنه و کارش رو میندازه سر این و اون.... میگم راحت! یعنی خیلی راحت! ککش هم نمی گزه.... بردم پیراهنی رو که مامان آقای همسر دوخته بود دادم نزدیک اداره پاکدوزی و زیگزاگ کنن.خانمه میگه خودت دوختی؟ دلم خواست بگم آره! اما نگفتم.... دیروز رفتیم مانتو ببینیم دریغ از یک مانتو برای آدم معمولی! یا باید اجغ وجغ باشی مانتویی بپوشی که معلوم نیست پارچه اش از کجا پیچانده شده به کجا متصله یا زنانه زنانه بپوشی که منجوق وملیله و اینا داره! برای آدم معمولی هیچی توی بازار نیست.... تازه همون زشتها هم خدا تومن! چه خبره؟ اگه بتونم اراده کنم پارچه بگیرم از روی مانتوی خاکستری قبلیم - که عشقم بود و سه سال پوشیدم الان هم اگه ضایع نبود می پوشیدم - برای خودم بدوزم.... خورش کنگر درست کرده بودم نمیدونم چیزیش کم بوده اما چی؟ خدا میدونه!
خدایا شکر! خیلی عالیه که آقای همسر نسبت به لباس من حساس نیست و وقتی اعصاب خودم خرده که چرا آنروز یادم رفت شلوارم را عوض کنم دعوایم می کند و می گوید ول کن! شده دیگه! شکر! خدایا شکر! شاید اون دو روز من می رفتم تهران اتفاقی می افتاد مخصوصا که زمان خطرناک تهران هم بود! شکر که رییس بزرگ بالاخره دید که نامه گم می شود و چه اتفاقها که نمی افتد.... خدایا شکر! به خاطر همه چیز! خودت مواظب همه مان باش! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! ببخشید آپ کردنم نمیاد حتی نظر دادنم هم نمیاد! هی برق میره برق هم که نره هی کامپیوترم هنگ می کنه.... کلا توی مود مناسبی نیستم ببخشید! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش!
گفته بودم که امروز باید نتیجه زحمتهای ماه خرداد من مشخص شود! شد! بالای هشتاددرصد موفقیت امیز بود اما می توانست بهتر هم باشد کائنات یه خرده کم کاری کرد و من استرس کشیدم!شاید یکی دوسالی از عمرم کم شد از ساعت ۸ تا ۱۱ استرس می کشیدم مرتب! به خیر گذشت! گفتم عوض نبودنم یه کم عکس بذارم سایتی که بشه لود کرد باز نمیشه همه جا فیلللتر! اینا دیگه! وبلاگاتون رو آفلاین می خونم انشاا... فردا نظر در می کنم!
خدایا! ممنون که کمکم کردی! مرسی بابت اون آقای نصیر ی که رسوندی! مرسی که کار دارم مرسی که توی کارم بروبیایی دارم.... مرسی به خاطر آقای همسر! مرسی که منو با همچین فردی همراه کردی! مرسی که هنگام استرس مرتب بهم آرامش دادی.... مرسی که پول کافی توی دستمون هست همیشه مرسی! به خاطر همه چیز شکر می کنم و ممنونم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! پنجشنبه داشتم می نوشتم که با یکی دوتا از دوستان مجازی صحبت کردیم و پستم کامل نشد.امروز هم برای فردا هم کار دارم هم استرس.خدا به خیر بگذراند کار من عجیب کاری است!!! سمت چپ وبلاگم یه لینک اضافه شده.فعلا تو مود مطالعه اون موضوعم.اعتقاد پیدا نکرده ام - البته گویا لازم هم نیست - اما تاثیرش را دیده ام.کمی هم می ترسم! راستش یک بار تجربه عجیبی داشتم.زمانی بود که تصمیم گرفته بودم با آقای همسر هم مسیر و همسر شوم.ماه رمضان بود و خاله بزرگتر مریض.من و داداش تنها بودیم و مامان خونه خاله بزرگتر بود.فکرم مشغول بود.صبحها با داداش تنهایی سحری می خوردیم و می آمدیم سر کار.بعد از سحری خوابم برده بود - لابد قبلش با پسری که قرار بود بعدها آقای همسر شود اس ام اس پرانده بودیم! - در عالم خواب و بیداری دیدم دارماز بدنم بیرون می آیم.به صورت شیبدار از پاهایم بیرون می آمدم و بالا می رفتم! خودم را هم میدیدم که خوابیده.... در مسیری به آرامی بالا می رفتم با شیبی حدود سی درجه.مسیر صحنه ای از کارتون پسر شجاع بود که خانم کوچولو گل می چید و به موهاش می بست.پر از گل با زمینه آبی آسمانی.عین فیلم هنوز یادمه.یهو شعور پیدا کردم و فکر کردم دارم می میرم و از ترس مردن بود که سعی کردم چشمهام رو باز کنم و بیدار بشم.یکی دو روز حالم نمی توان گفت بد بود ولی متفاوت بود.... شب گذشته تحت تاثیر حرفهای نگار - فر ا د ر ما نگر - در حال خواب دوباره حس مشابهی دست داد.نگار را فقط می دیدم و از خودم دور می شدم.چیزی مثل مردن! می ترسیدم و سعی می کردم چشمهایم را باز نگه دارم.حتی یکبار هم دیدم آقای همسر داره میمیره! بیچاره را چطور از خواب پراندم خدا میداند اما خوشحال شدم که زنده است! شاید خنده دار باشه اما خب شده! میدانم و یقین دارم من به عنوان یک انسان فراتر از این هستم که بخوابم بیدار بشم کار کنم پول در بیارم بخورم و ادامه چرخه.... اما هنوز به طور قطع نظریه خاصی در این مورد پیدا نکرده ام.می توان رسید به اوج.... اینا!
از این به بعد - فعلا به صورت آزمایشی - قسمت مهربان بزرگوار را به شکرگزاری اختصاص خواهم داد.انرژی اش همان است و تفاوتش اینکه اگر آشنایی از این طرفها گذر کرد صحبت من و آقای همسر را نشنود.خصوصی است! خدای بزرگ! شکر می کنم که دیروز به سلامت رفتیم و برگشتیم..... شکر می کنم که آقای همسر مراعاتم کرد و در معمولی ترین لحظه یادم بود. شکر می کنم دلی خلق کردی که برایم بتپد. شکر می کنم که نگار دیروز سرراهم سبز شد. شکر می کنم که به خاطر کاری که مامان آقای همسر کرد دقیقا مشابه مامان خودم اشک توی چشمم آمد.... از عشق! شکر می کنم که در میان چنین آدمهای خوبی زندگی می کنم و دلم برایشان تنگ می شود. شکر می کنم سرپناهی داریم و لازم نیست تن به هر معامله ای بدهیم فقط شرایط عالی! - خودت که میدانی! منظریه ٬ آسانسور ٬ دو خوابه ٬ نوساز ٬ بدون کمد و کابینت و ارزان! کمی پول دستمان بماند که کابینت و کمد را خودمان سفارش بدیم.... شکر می کنم شکر می کنم شکر می کنم به خاطر همه چیزهای خوبی که داده ای.... و خواهی داد! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! وضع ناجوریه هر صفحه ای که باز می کنی - اگه قراره که باز بشه - بعد ده بار رفرش باز میشه.... دیروز اومدم عکس دسته گلی که خواهر آقای همسر آورده بذارم همه سایتهای آپلودی که بلد بودم " ا مکا نپذ یر نمی با شد " بودند! به به ! به به ! میریم ولایت.قرار بود نریم چون داماد وسطی ماموریت بود و مامان میخواست بیاد تبریز اما ماموریت مورد دودرشدگی قرار گرفته و اینجوری ما میریم دیگه! - چه ادبیاتی! - برای آذین کتاب می خرم.نمیدانم اسمش چیست هنوز!!! دلم میخواست همینا رو بنویسم اما فکر کردم اگه شما اینقدر کم بنویسید بیم ببینم میخوره توی ذوقم! این شد که مطابق " هرآنچه برای خود نمی پسندی و .... " میخوام بنویسم! دیروز بک گراند کامپیوتر خونه مون خودبخود شده بود یه جمجمه که نشانه یک گروه هکر بود گویا! خدایا! امنیت بده کمی! هیچ جا در امان نیستیم! با یکی صحبت کردم در مورد تا سیسا ت بر قی سا ختما ن گفت جلسه ای ۲۰ تومن ده جلسه. بعد دید کمی وضعم بهتره گفت توی ۳ یا ۴ جلسه میشه تموم کرد.شاید برم! دلم یه کلاس متفاوت از زبان میخواد! گفتم زبان! چقدر دلم برای خانم معلم تنگ شده! باید برم ببینمش.... بعضي وبلاگها رو نمي تونم باز كنم مثل وبلاگ شمشاد.نظراتش بايد قشنگ باشه تونستين باز كنين حتما بخونين! ميخواستم از همون ايده بگيرم براي موضوع امروز اما ببخشيد ديگه! اه! هيچي به اندازه باز نشدن صفحات وبلاگها و سايتها اعصاب آدمو خرد نمي كنه.... توي اين گرما هم مجبورم با ماشين بيرون برم ولايت برادر بزرگتر استخره و وسطي جلسه! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! من حالم خوبه دیگه نمی خوام بمیرم! دیروز از همه جهت انرژی منفی دریافت کرده بودم خیلی حالم بد بود! ببخشید اینجور وقتا اعصاب شما رو هم خرد می کنم! دیگه خبر گوش نمیدم! خدا رو شکر امکانش هم نیست البته! مثلا صبح ها موقع صبحانه هم تلویزیون رو روشن نمی کنم صبح به خیر ایران - که الان شده صبح عالی به خیر - رو هم نمی بینم.بابا یه وقتایی تپش قلب دست میداد از بس حرص می خوردم!عوضش دیروز کلی قصه های مجید خوندم.قصه های مجید که میدونید آقای هوشنگ مرادی کرمانی خب کرمانی بوده اما چون توی کرمان هنرپیشه نبوده اونموقع فیلمش اصفهانی شده.... دلم برای مجید می سوزه گناه داره! برای شام هم مرغ پختم شبیه مهمونی اما حس نداشتم! راستش یه پسری هست.... شما نمیشناسیدش! من این پسر رو دعواش کردم و بعد عذاب وجدان گرفتم.آخه یه معذرت هم نمیخواد که آدم دلش بسوزه! حرص میده فقط با آلزایمر زودرسش! البته آقای همسر خیلی هم پسر خوبیه ها! اینی که گفتم یکی دیگه است اون از این کارها نمی کنه! از عوامل اعصاب خرد دیروز یکی همینا بودن.... یکی قصه سو ر یه یکی قصه اداره گند و خانم ل بی تربیت! و عمده اش اخبار ناجور و همونی که اعصاب همه مون رو به هم زده! الان رو به راهم! همکاران هم داخل اتاق کلی برنامه داشتند کلی هم خندیده ایم! برای یکشنبه هم دیروز استرس داشتم که امروز ندارم فکر می کنم کائنات کمک کنن! در هر حال همیشه مسئولیت دلهره میاره منم برای یکشنبه مسئول جمع کثیر و بودجه زیادی هستم !
یه چیز جالب! من زمان کودکی یه دوست خیالی داشتم اسمش نازنین بود.اونموقع توی ولایت اصلا نازنین همسن من وجود نداشت.دخترخاله کوچکتر یه دوست داشت اسمش نازنین بود بهش می گفتن نازان ما بعدها فهمیدیم اسم شناسنامه ایش نازنینه.... خلاصه! من با این نازنین خیالی توی ذهنم فارسی حرف می زدم! میدونید که زبان محاوره و تفکر من همیشه ترکیه. اما با نازنین فارسی بود مکالماتم.معمولا هم اتفاقات روزمره رو براش تعریف می کردم یه جورایی خاطره گویی بود. هیچ نازنینی در زندگی به من برخورد نکرده بود تا چند وقت قبل.... نازنین خیالات هم مدتها بود پیدایش نبود شاید ده پانزده سال بود که نبود! که یک نازنین پیدا شد! اتفاقا ترک هم نبود - نیست - نازنین! به زندگی من خوش آمدی! هرچند مدتها قبل زمانی که خبر نداشتی داخل زندگیم نقش مهمی داشته ای!
فردا تولد آذین دوست داشتنی ماست که حالا بزرگ شده.... آذین موسس لغت " گوگومامان " ! آذین باهوش! آذین مودب و خانوم! آذین دوست داشتنی! هیچ بعید نیست روزی کشفم کنه میدونم که به صورت محدود میره اینترنت و بارم امتحاناتش رو درمیاره.دوستش دارم! چقدر دلم میخواد باهاش دوست تر از اینی باشم که هستیم اما فعلا نشده.... چی بخرم براش؟ کتاب راز رو بخرم چطوره؟راستش قصه های مجید رو برای اون می خواستم بخرم اما مصادره اش کردم!
مهربان بزرگوار! خیلی ممنون! وجود تو در زندگی من واقعا نعمت بزرگیست.چقدر به وجودت و توجه کردنت نیاز دارم! خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! خودت ما را ببخش و مواظب همه مان باش! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش!
پستهای قبل رو به خاطر ترسم موقت کردم ببخشید! دلم نیومد بعضی نظرات رو حذف کنم کل پست رو موقت کردم تا بعد.... سرشار از انرژیهای منفی و احساسات بد پر از تنفر و خشم! این گلی اینروزها است.این است که هی چیزهای عجیب و غریب جذب می شوند در اداره در خانه همه جا! چطور جلوی احساسات بد را بگیرم؟بلد نیستم.شاید اصلا ارادی نیست.... یکشنبه آینده نتیجه تعداد زیادی از کارهای خردادم در اداره مشخص می شوند.پنجاه درصدش به خودم مربوط است بقیه به کائنات.... دیروز تصمیم داشتم هیچ کا نا ل خبر ی نبینم.تا حدی روی تصمیمم ماندم اما نه کامل.رفتیم چند بنگاه هم دیدیم.بعضی وقتها دلم میخواهد کاش همان زوج بی پول سال ۸۵ بودیم که هدفمون فقط پیدا کردن آپارتمان ارزون بود.حالا استرس فروش خونه که سرش دوتایی تفاهم کامل نداریم رکود بازار مسکن و نامشخص بودن اوضاع آینده و نزدیک شدن به تاریخ واممان و کلی فکر دیگه. دیروز رفتم پیش رییس بزرگ با روی گشاده و خنده و شوخی گفت صحبت می کنه برای حلش همه اش میدونم سیاستشه.از همه شون متنفرم! شاید برم پیش یه روانپزشک و تن در بدم به خوردن قرص آرامبخش.واقعا از سخت گیریهام و نبخشیدن و زجر دادن خودم و همه خسته شده ام.فقط می ترسم خوردن این قرص منو مثل یکی که میشناسم بیخیال کنه.من از آدمهای بی خیال بدم میاد هیچ دوست ندارم بی خیال باشم.... صبحانه نخورده آمده ام اداره.معده ام داد می زند اما چیزی نمی خورم.از هیچ لذتی در زندگی خوشم نمیاد در این لحظه. خدایا! چقدر دلم میخواد بمیرم! بیماری و سختی و غیره نمیخوام ها فقط مردن میخوام! از خودم بدم میاد! بدم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
پست دوم و عکس گل :
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط گلي
|
||
