تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker روزانه هاي ما

سلام بر همه! چقدر غیبت داریم!

میرم خونه آپ می کنم گزارش هفتگی هم میدم! ادامه همین پست!برق ساعت ۱۱ رفته بود الان اومد!ای خدااااا همه کارامون مونده....

فعلا!بهم سر بزنید لطفا!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط گلي  | 

سلام بر همه!

من مدتیه به خودم شک کرده ام! یعنی گلی روزانه های ما داره یواش یواش میشه همون گ ع! اینجوری رسالت وبلاگم میره زیر سوال! فعلا بر سر دوراهی هستم بگذارید فکر کنم!

پارسال ۲۶ تیرماه ما عازم بودیم.از روی دفتر سفرنامه حج برایتان خواهم نوشت از پنجشنبه شروع می کنم البته یکشنبه و دوشنبه نیستم می دونید که قزوینم!

الان آقای همسر میاد منو برداره بریم بیرون مقصد نامعلومه فعلا برم مرخصی بگیرم!


مهربان بزرگوار!مرسی! خدای بزرگ!مرسی! خودت مواظبمون باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط گلي  | 

سلام روز همه به خیر!

امروز بیست و سومین بیست و چهارم ماست! مبارکمان باشد! ضمنا از ساعت ۱۰ برق نوسان داشت و کامپیوتر خاموش بید و ساعت ۱۱ تا خود الان برق نبود! اینم از این! اومدم فقط بگم بیست و سومین بیست و چهارممونه! حال مامان خیلی خوبه و امروز میره آزمایش دومش رو میده و میره خونه اش. دیروز هم خاله کوچکتر و تنها دختر خاله وسطی مرحوم اومدن خونه خواهروسطی منم تا عصر اونجا بودم ولی دیدم نمیرن عذر خواستم اومدم خونه مون تا کدبانو بشم! الان حال هردومون خوبه!

مهربان بزرگوار! به داشتنت افتخار می کنم! خدای بزرگ!صدبار مرسی! خودت مراقبمون باش!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط گلي  | 

سلام وقت به خير!این دویستمین پست من است!

 

امروز اصلا حس نوشتن نيست كه نيست! نميدانم چرا؟ كارهاي قزوين ديوانه ام كرده.آلمان هم از يكطرف كه كلي آدم بايد امضا كنن.هرچه بي تربيت است هم .... ول كن!

 

آي دلم ميخواد از درشتهامون غيبت كنم حيف كه مي ترسم يه موقع وبلاگينگا لو برينگا بد شدينگا!

 

چقدر دويده ام من امروز! پله نوردي كرده ام خدايا!

 

ديروز وحشتناك سرم درد مي كرد. باشگاه هم نرفتم تا خود شب خوابيدم! بيچاره آقاي همسر يه هفته است منو سرحال نديده.... ديروز براش گل گرفتم. شرمنده بودم.ميناي بنفش و داوودي زرد.هميشه تركيب رنگي بنفش و زرد براي دسته گل معركه ميشه. آقاي همسر هم اين روزها خيلي خسته است. مسئوليتش سر كار بيشتر شده.... ببينيد چه پرستار بامزه اي بود ديروز كه سر من درد مي كرد :

من : آقاي همسر! ميشه از اون شيريني ها بياري با يه پروفن من بخورم؟

آقاي همسر : باشه بذار پنج دقيقه بخوابم بعد ميارم!

من :  و توی دلم : از خدامه كه استراحت كني! البته شاممون رو گرم كرد و ميوه آورد و كلا فيدينگ ديشب بر عهده آقاي همسر بود.مرسي آقاي همسر مهربان!

 


 

ديشب از خنده اساسي روده بر شدم سريال سه در چهار! اونجا كه مي رفتن بيمارستان ها! انقده خنديدم!

 


 

اين همكارم اوضاعش بيريخت شده از اونايي كه هرماه رخ ميده.داشت مي مرد.ميگم پروفن بيارم ميگه نه! شوهرم – كادر اتاق عمله – ميگه ضرر داره! حالا زن و مرد و همكار و ارباب رجوع فهميدن خانم چشه! برو بابا ديگه! ماهي يه بروفن ميشه سالي 12 تا! گيرم كه تصادف كردي و بستري شدي و اونوقت روزي هزار تا مسكن دادن بهت! بايد بميري؟ نميدونم چرا دانشگاه خواهر كوچكتر  اين چيزا رو ياد ندادن! اون معتقده دردي رو كه دليلش رو مي دوني تحمل كني از كيسه ات رفته! بايد مسكن بخوري مگه اينكه دليلش رو ندوني كه بايد بذاري درد كنه ببيني چي ميشه!

 


 

مهربان بزرگوار! حمايتهاي تو پشتگرمي بزرگيست.چقدر زندگي ام را گوارا كرده اي!چقدر داشتنت خوب است! خداي بزرگ! خودت مواظبمان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط گلي  | 

سلام روز خوش!

 

حال مامان خيلي بهتره تقريبا مثل روزهاي عاديش شده. خيلي خوشحالم.

 

پنجشنبه باز پيش مامان بوديم بعد رفتيم پارك منظريه يه كم نشستيم بعد هم رفتيم خونه مون. پدر مادر آقاي همسر تبريز بودند و ما هم كدبانو شديم دعوتشان كرديم براي ناهار ديروز.اول گفتيم همگي باهم برويم كندوان كه آقاي همسر خواهر بزرگتر آقاي همسر (!) مخالفت كردند و خورد توي ذوقمان.ديروز ناهار پزيديم و خانم خونه شديم عصر هم رفتيم يه سر به مامان زديم كه دلش براي خونه خودش خيلي تنگ شده.

 

حسابي افتاديم تو مود عروسي! سه شنبه حنابندونيم ، چهارشنبه عروسي و پنجشنبه يه عقد ديگه.

 


 

 رسم قديم ولايت براي عروسي اين شكليه : فرض كنيد چهارشنبه قراره عروسي اصلي باشه.

 

شب دوشنبه بهش ميگن " دوزن " و فاميل عروس ميرن خونه عروس و فاميل داماد ميرن خونه داماد و بزن و بكوبه به همراه تقسيم كار و احيانا كمك نقدي و اينا.

 

سه شنبه روز حنابندونه.خانمهاي طرف داماد حدوداي ساعت 10شب جمع ميشن خونه داماد و همه باهم گسيل ميشن به طرف خانه عروس. تا يك و نيم يا دو بامداد مي زنن مي رقصن بعد غذا ميدن بهشون كه الان شده ساندويچ و ميرن خونه شون .به اين مراسم ميگن حنا يا " گلين ياني = پيش عروس ". همين كار رو آقايون فاميل عروس مي كنن يعني همه جمع ميشن خونه عروس و همه باهم پيش به سوي خونه داماد كه ميگن ميريم " بيگ ياني = نزد داماد " .

 

چهارشنبه روز عروسيه. صبح زود يكي دونفر از خاندان داماد ميرن عروس رو مي برن آرايشگاه. حدوداي بعدازظهر ميارن تحويلش ميدن به خانواده عروس. در رسم قديم ولايت خانواده عروس براي خودشون عروسي ميگرن و خانواده داماد هم براي خودشون!! يعني مجلس زنانه جشن خانواده داماد بدون عروسه و به شدت دلگير! مراسم كه تموم شد حدوداي 12 شب يك قشون از طرف داماد ميان براي عروس كشون! اونقدر دردناكه اين مراسم! ميان و مي زنن و مي رقصن و كمر عروس رو با يه روباني مي بندن – پدرشوهر اين كار رو مي كنه – و برش ميدارن ميرن!خيلي غم انگيزه.

پنجشنبه هم قاعدتا ميشه پاتختي و مثل رسم بقيه جاهاست.

 

اين رسوم خيلي جاها منسوخ شده.مثلا خواهر برادرهاي من هيچكدوم اين شكلي عروسي نگرفتن ولي عروسي كه سه شنبه و چهارشنبه خواهيم رفت از اين نوعه! و متاسفانه ما طرف داماديم! ولي خوب جمعمون جور خواهدبود و ممكن است بسي خوش بگذرد! البته در مورد حناشون – سه شنبه – هنوز دودلم.

 

مامان ميگه وقتي بچه بوده هميشه منتظر بودن يه عروسي دعوت شن ازبس تنوع كم بوده ولي الان اينطور نيست.حس ها تغيير كردن.آدما بي حوصله شدن. الان ديگه همه به فكر لباس و آرايشگاه و اينان تا خوشي! البته يه جورايي پوشيدن لباس خوب و رفتن آرايشگاه روي روحيه آدم تاثير مثبت ميذاره – اگر به قصد خودنمايي و رو كم كني و اينا نباشه -  ولي فرق مي كنه با خوشي بي شيله پيله قديم.

 


 

شما يخچال و فريزرتون رو چند وقت به چند وقت مي تكانيد؟ يخچال و فريزر ما داد مي زنند گلي بيا ما رو بتكون! منم تنبليم ميشه ولي ناگزير از تميز كردنم! الان هم گوشت و مرغمون ته كشيده ميگم يه بار تميز كنم بعد پر كنم.

 


بعدا نوشتم : من پریشب خواب الهه رو دیدم! من رفته بودم زنجان خونه اونا! مامانش با چادر بود توی خونه و کلی مهربون بود! باباش هم بیش از حد مهربون بود.مامانش شبیه پوراندخت مهیمن بود و باباش سبیل داشت و قد بلند و یه کم چاق! چهره الهه هم کپی یه دوست زنجانیم بود به اسم روشنک! آقای امیر هم آورده بود خریداشو نشون الهه بده قشنگ توی ذهنمه یه شلوار بدرنگ سبز بود تو مایه های کاهویی و دوتا تیشرت کرمی عین هم فقط یکیش یقه گرد بود یکیش سه دکمه که دومی یه کم زنانه بود! حیف که خودش رو ندیدم! الهه هم با عشق این خریدا رو نگاه می کرد! منم دلم نمی اومد برگردم آخرسر دیرم شد و هوا تاریک بود و من دنبال تاکسی می گشتم برم ترمینال برگردم تبریز!خیلی با الهه دوست شده بودم!دلم برای روشنک تنگ شد!


 

و اما حجاب....

 

آنچه در قران آمده و نص صريح است در سوره نور يا نسا به پيامبر مي گويد به زنانت بگو " يقربوهن جلبابهن " جلبابهايشان را به خود نزديك كنند.منظور از جلباب هم چيزي در مايه هاي مقنعه خودمان است كه سر و سينه را مي پوشاند.پس در اينكه طبق اعتقاداتمان بايد حجاب را رعايت كنيم بحثي نيست.

 

سوم ابتدايي بودم يه بار با خواهر بزرگتر رفتيم مدرسه راهنمايي كه دختر عمه كوچكتر مديرش بود. بزرگ نوشته بودن : حجاب مصونيت است نه محدوديت! با خودم گفتم حتما منظورشون " معصوميت " هست! مصونيت برام نامفهوم بود.خيلي بچه بودم.

 

بعدها خودم شدم دانش آموز همان مدرسه و همان تابلو باز سر همان جاي قبليش بود.اينبار سعي كردم بفهمم مصونيت يعني چه و نميدانم چطور و از كجا كشف كردم.

 

حالا كه بزرگ شده ام و يك خانم هستم براي خودم معتقدم كه در جامعه ما حجاب هم مصونيت است هم محدوديت. يعني بهتر بگويم در حالت كلي حجاب محدوديت است ولي در جامعه ما مصونيت هم هست! شايد يك رسم هم هست.

 

روي محدوديت بودنش بحث نيست. آدم با تي شرت و شلوار راحت تر است يا مانتو و مقنعه و اينا؟ ولي مبحث مصونيت.

 

يكبار با همكاري در باب ه.ي.ز بودن يكي دوتا از همكاران صحبت مي كرديم و در اين مورد كه نبايد فرصت بهشون داده بشه.يهو كلمه قصاري (!!) از دهانم پريد : " اينجا هر مردي ه.ي.ز است مگر خلافش ثابت شود! "  و البته بر اين باور هم هستم!

 

يادم هست روزي كه به تنهايي رسيدم استانبول و سوار تراموا شدم – كه علي القاعده مختلط بود – در ازدحام تراموا در جايي ايستاده بودم كه سمت چپ و راست و پشت سرم آقايان بودن و نفر جلوييم يه خانم با لباس به شدت اوپن! اين سه نفر مرد حواسشان به بيرون بود و هرگز ابسيلون برخوردي با من نداشتند اگرچه تراموا در حركت بود و برخورد زياد هم دور از انتظار نبود. فقط يك لحظه از شما مي خواهم تجسم كنيد اتوبوسهاي خودمان مختلط ميشد! توضيح اضافي را لازم نميدانم فقط بي زحمت يك خارجي غربتي – معادل من در استانبول – را هم داخل اتوبوس در نظر بگيريد!

 

اين است كه مستقل از اعتقاداتمان حجاب در جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم مصونيت محسوب مي شود. بيشتر مذكرهاي جامعه ما تشنه هستند حتي براي يك نگاه. خيلي فكر كرده ام در مورد علتش. يك دليل مهم مي تواند اين باشد كه بيشتر مردان زنشان را دوست ندارند!همين! يعني در زندگي با همسرشان به لذائذي كه بايد دست پيدا نمي كنند و مي شوند چشم چران! اين مهم هم بر مي گردد به اينكه بيشتر مردان هنوز چشم باز نكرده توسط مادرشان كه مي رود خواستگاري دختر حاج خانم فلاني متاهل مي شوند و تا چشم باز كنند سه چهار تا بچه دور و برشان را گرفته و حتي اگر از همسرشان متنفر هم باشند چون طلاق " بلاي خانمانسوز " است – و البته واقعا هم هست مخصوصا براي زن بي پناه جامعه ما – مجبورند بسازند و ميل سركش هم كه اين چيزها را حالي نيست! مي بيني يارو زن و بچه اش در خانه منتظرش هستندو او در خيابان جلوي هر زني  كه مي رسد يك بوق مي زند.... و البته اين هم تنها دليل نيست فقط مي توانم ادعا كنم مردهاي متاهلي كه چشم چران هستند زنشان هم مقصر است!

يك بار در كلاس زبان – از ترم بعد دوباره خواهم رفت!مگه تابستون نيست؟ - بحث شد سر زن و كشيد به حجاب.بحث اولش انگليسي بود بعد شد فارسي و نهايتا تركي! هرقدر بيشتر مي رفتيم توي حس زبانمان خودماني تر مي شد! دختري كه دوستش هم داشتم و معمولا هم لباسهاي آخرين مدل روشن و آرايش زياد داشت مدعي بود وقتي حجاب را رعايت مي كنيم يعني خودمان را به خاطر يك مشت مرد مريض محدود مي كنيم! مي گفت " به احترام آدمهاي بيمار لباس مي پوشيم! "  من معتقد بودم به خاطر احترام خودمان و درواقع همان مصونيت است كه حجاب را رعايت مي كنيم. قانع نمي شد.برايش مثال زدم كه اگر بگويند توي اين كلاس يك عقرب سياه سمي است در كلاس مي ماني يا ميري بيرون؟ گفت ميرم بيرون! گفتم به احترام يك عقرب سمي سياه يا براي مصونيت خودت؟

 

وقتي اكثريت مردان موجود (!) در معابر و خيابانها بيمار هستند هرچقدر بيشتر سعي كنيم از نگاه مريض آنها در امان باشيم به نفع خودمان است. نگاههاي بيمار به يك زن در واقع يعني سو استفاده ج.ن.س.ي از او! حال به يك طريق خيلي پوشيده! همين است كه خودم معمولا مراعات مي كنم لباس تنگ يا كوتاه شديد نپوشم.فقط به خاطر اينكه كمتر به چشم بيمارها بزنم!همين!

 

البته زمانهايي هم هست كه حجاب مي شود نوعي احترام به طرف مقابل! اين را در چارچوب رسم و رسوم مي توان گنجاند. مثلا اگرچه پدربزرگمان برايمان محرم است ولي به احترام او در حضورش لباس اوپن نمي پوشيم! شايد دليل عمده اينكه من در تركيه با همين لباسهايي كه اينجا مي پوشم مي گشتم همين بود.البته احترام به عقايد خودم هم بود.مگر ده روز چه ميشد بدون حجاب گو اينكه عادت هم كرده بودم بدون روسري هيچ حس آرامشي نداشتم.هرچند اتوبوس ما بعد از اينكه مهر خروج به پاسپورتها خورد تبديل شد به بلاد غرب!

 

موضوع ديگري كه در بحث حجاب معتقدم اين است كه خود ما تشخيص مي دهيم چه نگاهي نامحرم است.ممكن است نگاه محرم ترين فرد هم نامحرم باشد.مثل يك ناپدري كه به دختر زنش – كه قاعدتا محرم بود - .... اين است كه در مقابل افرادي كه نامحرم محسوب مي شوند ولي از نگاهشان مطمئنم و احترامشان را دارم به روسري و هر حجاب متعارف ديگر پايبند نيستم.اين مبحث حجاب مي شود اختياري يا سليقه اي.

 

در مورد بهشت و جهنم هم بحثي ندارم فقط ميدانم خدا بزرگتر و مهربانتر از آن است كه به خاطر دوتا تار مو ما را ببرد جهنم! اگر به خاطر حجاب برويم جهنم بهشت خالي مي ماند كه! جرائم بزرگ چه مي شوندپس؟ البته برداشت من از بهشت و جهنم چيز ديگريست نه آتش سوزان و جنات تجري من تحتها الانهار....

 


 

مهربان بزرگوار! بابت همه قدرشناسيها و خوبيهايت مرسي! هزار بار مرسي! خداي بزرگ! هزار بار شكر! خودت مواظبمان باش!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط گلي  | 

سلام روز خوش!

من الان برگشتم از ماموریت.امروز زیاد هم خسته کننده نبود.

مامان نسبتا بهتره.مثل اینکه آنفلوآنزای روده ای گرفته.اینجا داره اپیدمی میشه.خیلی بده از ترکیه اومده میگن!دیروز هم تهوع شدید داشت نمی تونست چیزی بخوره و خواهرکوچکتر مجبور شد سرم بزنه. ما شب برگشتیم خونه.

دوست داشتم منم در مورد حجاب بنویسم از لیلا ایده گرفتم اما زیاد حسش نیست.بمونه واسه بعد.

من وقتی می بینم مامان درد داره می میرم! دیشب کلی گریه کردم.


مهربان بزرگوار! حسابی مرسی! به وجودت افتخار می کنم.خدای مهربان! خودت مواظب همه مون باش! مرسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط گلي  | 

سلام دوستان عزیز

الان من خونه ام.امروز باز ماموریت بودم و یک جلسه بسیار خواب آور! تموم که شد وقت اداری تموم شده بود و من اومدم خونه.

حال مامان بهتره.دکتر متخصص عفونی گفته تب مالت نه میشه ادعا کرد هست نه نیست.یعنی تیترش رو ۱۶۰ هست و بالای ۱۶۰ یعنی مثبت و پایینش یعنی منفی.ایشون هم معتقد بوده بیشتر از خستگی روحیه.حتما یه فکری باید بکنیم.دارم مرتب روش فکر می کنم.

دیشب اصلا خوب نخوابیدم.ساعت ۱۲ برگشتیم خونه از خونه خواهروسطی.الان می خواستم یه کم بخوابم که اعتیاد وبلاگ نذاشت....البته گفتم شاید نگران شده باشید!

دارم آماده میشم برم باشگاه و از اونجا بیام یه دوش بگیرم بریم خونه خواهروسطی دوباره.راستی مامان امروز اصلا مسکن نخورده.یعنی دردش کم بوده خدا رو صدبار شکر.


صبور مهربان بزرگوار - تو لایق همه صفتهای خوب دنیا هستی - از اینکه مراعاتم می کنی ٬ گرفتگی ام را تحمل می کنی ٬ همپای من میای پیش مامان ٬ از اینکه جلوی همه سرافرازم می کنی ممنونم.خدای بزرگ! صدهزار بار شکر! فقط آرامش زندگی ما رو از ما نگیر و بهمون لیاقت شکرگزاری عنایت فرما.خدای مهربان! می دانی در دلم چه خبر است....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط گلي  | 

سلام روز به خير!

 

امروز رييس روسا همگي رفته اند جايي اداره سوت و كور است.باورتان مي شود اين رييس من كه بايد هركاري را با دستور او مستند كنم چهار روز است در دسترس نيست؟ اين يعني چه؟ خودم هم غرورم اجازه نميده ازش مجوز امضا ازطرف بخوام وگرنه بعضي نامه ها كه مسئوليت چنداني ندارند رو مي تونستم امضا كنم.خيلي خوشحالم كه مجبور نيستم نامه هاي مسئوليت دار را خودم امضا كنم!

 

ديروز رفتم خانه خواهروسطي.مامان اصلا خوب نبود.تب و لرز شديد. نتيجه سونوگرافي و آزمايش چيزي نشون نداده جز كم خوني كه درد اكثر زنان جامعه است به خصوص مامان كه نه بار ز.ا.ي.م.ا.ن كرده.خواهر كوچكتر به تب مالت شك كرده بود كه ديروز آزمايش داد مجدد.به احتمال قوي مثبت است. تب مالت بيماري سختي نيست و با شش هفته داروي مرتب درمان مي شود.پارسال هم دختر بزرگتر عمه بزرگتر مبتلا شد.جالب است كه او اصلا شير سرد نمي خورد و هميشه مي جوشاند و هرگز پنير ليقوان به لبش نزده.مي گويند عمده مساله در بستني هاي سنتيست. بستني با شير نپخته خوب بسته مي شود و كافيست يك بستني فروش كمي كم وجدان باشد! ما مدتهاست بستني پاستوريزه مي خوريم اگرچه پاستوريزه اينجا هم.... ولش كنيد!

 

خواهر كوچكتر يك شك ديگر هم دارد و آن درد عصبيست. مامان اين روزها خيلي ناراحت است به خاطر وضعيت موجود.مي گويد زندگي ام ديگر دست خودم نيست. هرشب يك مهمان دارم.هر شب بايد با سيقه آن مهمان بخوابم.يكي دير مي خوابد يكي زود ، يكي شام مي خورد يكي نمي خورد ، يكي اين اتاق مي خوابد يكي آن اتاق.يكي تا نصفه شب تلويزيون مي بيند.... حق دارد مامان! اينها را البته از زير زبانش كشيده ايم وگرنه اين فرشته مگر ممكن است اعتراض كند؟ مشكل ديگر بچه ها هستند. سروين و شميم و ليليا كه يكجا جمع مي شوند واقعا اوضاع بيريخت مي شود! سروين بچه خرابكار و پرسروصداييست. ليليا هم به شدت نق نقوست. شميم هم كه الگوبردار مطلق ايندو. وقتي همه يكجا جمع مي شوند خيلي خرابكاري مي كنند و سروصدا راه مي اندازند.مامان مي گويد دلم نمي آيد جدايشان كنم ولي يكجا هم همين مشكل! مشكل مامان اين است كه مواظب دل همه است.مواظب دل دخترها عروسها دامادها پسرها نوه ها تا مبادا دل يكي بشكند! تنها دلي كه مواظبش نيست دل خودش است. اصولا اينجا مادر يعني فاني! از همون لحظه كه مي فهمي مادر شدي يعني ديگه خودت تموم شدي رفت! اونيكي مادربزرگ ليليا رفته سه ماه خارج خونه پسرش هيچ مسئوليتي هم در قبال ليليا احساس نمي كنددرحاليكه به نظر من اولويت با مادر خانم است در نگهداري بچه. مادر ليليا هم خدا رو شكر براي هر مسافرتي مرخصي مي تواند بگيرد اما به خاطر يك روز مامان نمي تواند! من معتقدم كسي كه بچه داره و بچه اش رو يكي ديگه نگه ميداره اصلا مجاز نيست مرخصيهاش رو جمع كنه واسه مسافرت. خوبه كه به خاطر شغلش مرخصيش دوبرابر كارمنداي عاديه يعني حدود دوماه.حداقل يه هفته اش رو بذاره واسه بچه اش! ليليا كه صبحها خونه مامانه تا اينجا بگيم چاره ديگه اي نيست. از اداره كه مي رسن مي شينن ناهارشون رو هم مي خورن دست به سياه و سفيد هم نمي زنن! كاش آدم بتونه اينقدر بي ملاحظه باشه! به خدا اونقدر خوش مي گذره!

 

 سروين به طرز فجيعي عاشق مامانه.اصلا نمي تونه يه روز نبينتش.خيلي عجيبه علاقه اين دختر.همه نوه ها مامان رو دوس دارن اما اين يه چيز ديگه است. مامانش هم همين موضوع رو كرده دليل موجه! يهو مي بيني برادر بزرگتر با سروين وارد شد و بعد خودش رفت.حالا تا شب سروين خونه مامانه و مامانش يه سراغي نمي گيره بااينكه مي دونه دخترش چه آتيشيه! مگه نمي تونه بياد ببرتش؟مگه گول زدن يه بچه چهارساله چقدر سخته؟ با يه بستني به راحتي فريفته ميشه! البته عروس بزرگتر نسبت به وسطي خيلي بهتر است!

 

شميم هم دست كمي از اونا نداره فقط تفاوتش اينه كه مامانش كنترلش مي كنه.زياد موثر نيست فقط آدم حرص نمي خوره! مي بينه كه مادره خودش حاليه!

 

مامان شب جمعه خونه برادر بزرگتره ، شب شنبه خونه برادر وسطي ، يكشنبه خواهر كوچكتر و همسرش اونجان ، دوشنبه خواهر وسطي و خانواده ، سه شنبه ما ، چهارشنبه داداش به تنهايي و پنج شنبه خواهر بزرگتر و خانواده. مامان هر روز با برنامه يكيمون مي خوابه و پا ميشه.... سخته!

 

خودش ميگه مي خوام تنها بمونم.تنها توي خونه بزرگ با حياط بزرگ كه يه همسايه ديوار به ديوار فعلا خاليه.... برادر وسطي بزرگترين مخالف اين موضوعه و چون طبقه پايين خونه اش خاليه هي ميگه بيا اونجا يعني گير ميده! مامان هم قبول نمي كنه حق هم داره! ميگه من از خونه خودم جنب نمي خورم همين! ميگه من تو زيرزمين زندگي كنم انگار توي قبرم! مامان نمي تونه به راحتي مامان ليليا رو هرروز تحمل كنه! ما هم همگي پشتيبان مامانيم.

 

خلاصه بايد سريعا يه فكري به حال مامان كرد. چرا تا پارسال كه من هنوز خونه بودم نه قلبش مشكل داشت نه تب و لرز داشت....حتي سرما هم نمي خورد! همه مشكلات عصبيه من مطمئنم!

 

ديروز طي يك اقدام ضربتي من كيف يافتم و خريدم! هماني كه مي خواستم! براي آقاي همسر هم شلوار و پيراهن خريديم. پاساژ ارك كه بوديم يهو احساس زلزله دست داد و وحشت كرديم ولي نگو كه پاركينگ اونجا خيلي مهندسيه و وقتي ماشين ردميشه مي لرزه! ديروز گلسا هم با ما بود. خيلي ناراحت شدم براي اينكه وقتي احساس كردم زمين لرزيد اصلا به ذهنم نرسيد مواظب گلسا باشم! كيف رو از يه فروشگاه در شهناز ابتياع نمودم نزديكاي بركه! پاساژ كريستال هم يه مغازه فروش استثنايي روسري داره به دوستان تبريزي توصيه ميشه يه سر بزنن.من يه روسري هم گرفتم ديروز! بعد برگشتيم خونه خواهر وسطي و آزمايش مجدد مامان رو ديديم كه كم خوني رو تاييد مي كرد و برگشتيم خونه.

 


 

ما پريروز طي جلسه رسمي پشت درهاي بسته كه منجر به خوردن خربزه به جاي شام شد تصميمات مهمي گرفتيم. يكي اينكه پس اندازمان را ببريم بانك مسكن و مبلغي هم يك موسسه قرض الحسنه – كه قبلا ازش وام گرفته ايم و مقروضيم پس اگه ورشكست شد ضرري نكرده ايم –چهارماه بعد وام بنياد رو تسويه كنيم. وقتي توي حسابمون پول كمه من استرس مي كشم! تصميم گرفتيم طمع ورزي ننموده و هيچ زمين يا پيش فروش و غيره اي نخريم. دوم اينكه هزينه كنيم براي بالا بردن سواد مديريتيمون. و سوم اينكه دنبال تور استانبول يا آنتاليا بگرديم براي آن ده روز تعطيلي. ببينيم تصميمات جلسه تا چه حدي عملي خواهندشد.

 


 

امروز با يكي از همكاران كنتاكت داشتم.اين همكارم براي من ثابت شده اهل منطق نيست ولي نميدونم چرا بحث كردم باهاش.پرونده يكي از آشناهاش دست من بود. اين پرونده توي اتاق امور مالي گم شده بود. من تقصيري نداشتم! من در مورد تمامي ارباب رجوع به يك شكل رفتار مي كنم.حتي وقتي ارباب رجوع همولايتيمه.خوش ندارم به خاطر اينكه واسه آشناهام لطف كنم از حقوق ديگري استفاده كنم.البته از حق خودمم مايه ميذارم براي ارباب رجوع آشنا ولي از حقوق ارباب رجوع ديگه هرگز. اين همكار من ديگه منو كچل كرد با پرسيدن كه خانم ع چي شد؟ كشت منو اساسي سريش بود! امروز صبح باز پرسيد! منم پرونده رو پيدا كردم با هزار مكافات و موضوع درشرف حل شدنه ها! منم بهش گفتم آقاي م! خسته ام كرديد ها! و به شوخي گفتم من ديگه براي اين آقا هيچ كاري انجام نميدم! به اون برخورد! ميگه بعضيها براي كلاس گذاشتن يه امضا رو دوروز طول مي كشه بزنن! – استفاده از كلمه بعضيها در چنين مواقعي از ديد من فقط ثابت كننده ضعف طرفه! - حالا امضاي من در اون پرونده فقط پاراف اول بود! يعني بعد من پنج نفر بايد تاييدش مي كردن! بعد هم همكارم ميگه مدتهاست چپ ميره راست مياد ميگه خانم ع خودش گم كرده پرونده رو! مي بيني نمك به حرام رو؟حالا منم مي دونم چيكار كنم! طرف كه اومد واسه گرفتن پرونده هيچ همكاري فراتر از وظيفه ام باهاش نخواهم كرد فقط در چارچوب وظايفم اونم به خاطر اينكه حرف و حديثي نباشه! حالا مي بينيم!

 

اين همكارم يه بار توي اتاق همكار ديگه داشت در مورد اينكه خانم نبايد كار كنه سخنراني مي كرد! مي گفت اگه خانم من كار كنه پس كي بچه ام رو نگه داره؟ جالبه كه اونموقع تازه تو عقد بودن داشت فكر بچه رو مي كرد! حالم از مردايي كه ازدواج رو هم معني با بچه مي دونن به هم مي خوره. منم هيچي نگفتم. خيلي كار كردم روي اين خاصيت كه چيزي نگم! وگرنه يكي رو ميخواستم بهش بگه آخه كدوم دختر شاغلي زن تو مي شد؟حالا پارسال موتورش رو دزد از جلوي اداره برد يكي پرسيد چرا موتور ديگه نميخري گفت پول ندارم! مي خواستم يكي بهش بگه آقا تو كه از كار نكردن خانم ميگي آيا مي توني خانمت رو تامين كني با اين شغلت؟ من همون روز متوجه شده بودم منطق نداره.....

 


 

اينم از اين! ديگه چي بگم؟ آها! همين الان زنگ زدم خواهربزرگتر  ميگه حال مامان خوبه.خدا رو صد هزار بار شكر!

 


 

مهربان بزرگوار! چقدر خوب است داشتن تو! تكيه كردن به تو! اميدوار بودن به تو! خداي بزرگ! هزاران بار شكر به خاطر همه لطفهايت خودت مواظب آرامش زندگيمان باش! خودت كمكمانكن فكري براي مامان بكنيم.مي داني كه چقدر به حضورش نياز داريم....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط گلي  | 

سلام روز خوش!

 

مي بينم كه دوباره پاي يه آدم بي هويت بي نام به وبلاگم باز شده.خوب! تنها تاثيرش تاييدي شدن كامنتهاست تا مدتي ! مرسي مامان آرتا كه خبرم كردي من اتاق رييس متوسط بودم يه لحظه فرصت پيدا شد بيام از اتاق چيزي ببرم كه زود پريدم اتاق رايانه و كامنتهامو ديدم بعد هم گفتم آقاي همسر تاييديشون كرد.بازم مرسي مامان آرتا! فقط خدا كنه اتاق رايانه كه متخصص هيستوري ميستوري هستن چيزي از وبلاگم نفهمن! خوب اگه فهميدن هم مشكلي نيست.من كه چيز بدي نمي نويسم!

 

امروز دعوت بوديم ناهار. مادر خواهر شيري من از مكه اومده به همراه خواهرها و مادرش كه ميشن يه فاميل نسبتا دور ولي صميميمون. من يه خواهر شيري دارم به اسم سونيا كه يه پسر چهارساله داره. من دوست دارم با سونيا خيلي صميمي باشم اما هيچوقت فرصتش پيش نيومده. جالبه كه برادر و پدر سونيا براي من محرم ميشن.خوشم مياد از اينكه اون زمان مامانم بهش شير داده و شده خواهر من! اما ديگه نميريم ناهار. مامان پريروز حال نداشت ديروز هم تب و لرز داشته كه خواهركوچكتر آوردتش تبريز براي آزمايش.هنوز نمي دونم قضيه چي بوده سونوگرافي چيزي نشون نداده منتظر جواب آزمايشند.خدا كنه چيز خاصي نباشه.خداي بزرگ! خودت كه از دلم خبر داري! نظر لطفت رو كم نكن خواهش مي كنم! مرسي!

 

 و اما ديروز چه شد!

 

ما يه ايراد بزرگ داريم اونم اينه كه نقدينگيمون هميشه توي كيفامونه.يعني توي خونه پول نداريم. اصلا خوب نيست توي خونه پول نباشه.يه نمونه اش ديروز!

 

من روزي كه رفتيم كت دامن بخريم توي كيفم سي تومن داشتم يعني پنجاه تومن بود كه بيست تومنش رو دادم ماهانه الهام. از آنجا كه فكر نمي كردم لباس پيدا بشه از حسابم برنداشتم.خلاصه توي مغازه با خواهروسطي يه جوري جمع كرديم داديم. بعد من سي تومن به خواهر وسطي مقروض بودم كه پريروز از آقاي همسر گرفتم و دادم و باز توي كيفم موند دو تمون فقط! ديروز يادم رفت از بانك پول بردارم – داخل اداره ما يه باجه هست – خلاصه وقتي يادم اومد كه بانك بسته بود گفتم عيب نداره لازم ندارم كه! رسيدم خونه خواهر بزرگتر آقاي همسر زنگ زد مي خوان بيان خونه ما. ما يه يك چهارم خربزه داشتيم با يه يك سوم هندونه و دوتا هلو و پنج تا شليل و نه ده تا زردآلو و دوتا سيب قرمز فرانسه كه از جون برام عزيزترن و لوشون ندادم!!! گفتم اونا كه غريبه نيستن همينا رو مي خوريم.وقتي خواهر بزرگتر آقاي همسر زنگ زد صداي خواهرشوهرش – كه دختر عمه اش هم هست – از خونه شون مي اومد گفتم اونا هم بيان ولي فقط تعارف بود هيچ فكر نمي كردم بيان! نيم ساعت بعد خواهر آقاي همسر زنگ زد كه خواهر شوهر هم ميخواد بياد اونيكي خواهرشوهر هم! يادتون كه نرفته تعداد ميوه هاي ما! گفتم يه كاري كن تاخير بنداز تا من برم ميوه بخرم! سريع حاضر شدم يادم افتاد اي دل غافل! با دوتومن چي ميشه خريد؟ راه افتادم گفتم نهايتش اينه كه وانمود مي كنم كيفم رو جا گذاشتم! سوپر ميوه مي شناسه ما رو بعد به آقاي همسر ميگم حساب كنه ولي خجالت مي كشيدم! لباسهاي مهمونيم رو پوشيدم يه وقت فكر نكنه پول نداريم!!!!!! ميگم موز چقدر ارزونه! من هيچوقت قيمت نمي پرسم ولي خوب شد قيمت زده بود.موز و خيار گرفتم آوردم با ميوه هامون يه حالتي دادم و حل شد! ولي واقعا خيلي سخته پول نداشتن!  خلاصه آبروداري كرديم بماند كه دختر خواهر شوهر خواهر آقاي همسر (!) كلي ميوه برداشت و ظرف ميوه مون تقريبا خالي شد ولي خوب.... حل شد! اين درس عبرت ميشه منبعد توي خونه پول باشه!

 


 

ديروز باز احساس كردم چقدر ما خوشبختيم كه توي خونه مون بچه نيست! وقتي رفتند هنوز گوشهايم صدا مي داد! درسته من نسبت به شكستن ظرف حساس نيستم ولي هي نزديك بود يه ظرفي بشكنه يا يه چيزي بريزه روي فرش.آرامش خونه از بين رفته بود!صدرحمت به نوه هاي ششگانه خودمون! حداقل از يه چيزي مي ترسن!

 


 

مهربان بزرگوار! بابت همراهيهايت ممنونم.وقتي در كارهاي خانه كمكم مي كني خوشحاليم از بابت كمك جسمي نيست مگر يك ظرف شستن و خشك كردن چقدر زحمت دارد؟ خوشحال مي شوم چون احساس مي كنم برايت مهمم! چون مي فهمم در مقابل كوچكترينكارهاي خانه هم احساس مسئوليت مي كني! خداي بزرگ! خودت مراقب زندگي آرام و زيبايمان باش! مراقب مامان هم باش! خداي بزرگ! هزاران بار شكر! لطفت را از ما دريغ نكن اگرچه لياقتش را نداريم! خداي بزرگ براي ما لياقت شكرگزاري عنايت فرما!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط گلي  | 

سلام روز خوش!

 

ما ديروز رفتيم عيادت و خوش گذشت.از رفتن خونه آدمهاي باكلاس باشخصيت خوشم مياد! قبلش براي آقاي همسر ژله درست كردم.مدتها بود درست نكرده بودم.خودم چندان دوست ندارم ولي آقاي همسر خيلي دوست دارد! امتحان كنيد ژله انار با تكه هاي شليل فوق العاده خوشمزه شده بود. ديروز يه هنر ديگه هم به خرج دادم و از گوجه سبزهايي كه توي يخچال اونقدر مونده بودن تبديل به گوجه زرشكي شده بودن لواشك درست كردم يه خرده هم غوره اضافه كردم محشر شد جاي همه خالي! همونطور خورديمشون مثل تمر هندي! براي شام هم قبل رفتن سالاد الويه درست كرده بودم. خلاصه كدبانويي بودم!

 

همكار آقاي همسر هي فيلم ميگيره مي بره مي بينن بعد آقاي همسر هم وسوسه ميشه فيلماي اونو مي گيره مياره مي بينيم – اين شد نثر ابو سعيد اباالخير قرن چهار! – ديشب باز يه فيلم ديگه ديديم و بعد خوابيديم.

 


 

خونه ما چهار طبقه است.طبقه دو و سه هركدوم دوواحدن و طبقه يك و دو هركدوم يه واحد. ما طبقه سه جنوبي هستيم. دوتا واحد طبقه چهار – كه تو اين يه سال يكي دوبار توي پاركينگ ديديمشون – ماه پيش رفتن.هردو مستاجر بودن.حالا يه واحد رو ميخوان بفروشن و يكيش رو دوباره اجاره بدن.روبرومون هم پريروز تخليه كرد.اونم مستاجر بود.قراره يه عروس داماد بيان روبرومون. من ارتباط خيلي نزديك با همسايه رو دوست ندارم مگر همسايه خيلي خاص كه شانسي پيش مياد  – به احترام شيوا بايد بگم : من دوست دارم ارتباط با همسايه محدود باشه! – اما خوب بدون ارتباط بودن هم خوب نيست چون موقعي  هست كه ممكنه آدم به همسايه نياز پيدا كنه.فرض كن رفتي مسافرت . شير گاز رو نبستي و يه همچين مواقعي. شايد با اين عروس داماد ارتباط برقرار كنيم البته بايد صبر كنيم بيان ببينيم تو چه فازي اند! طبقه هاي پايين مسن هستند.طبقه يك يه تراس رويايي هم داره كه همون سقف پاركينگمونه!

 

 

ديروز ليست نمرات زبان رو ديدم.من نمره اول بودم! اشتباهي يكي ديگه رو نفر اول اعلام كردن! مي بينيد تو رو خدا چطور با احساسات يه جوون بازي ميشه؟ من تا مرز خودكشي رفتم!!!!

 

 

من يه دوستي دارم كه سال دوم راهنمايي كه رفتيم اردوي مشهد باهاش دوست شدم.اون دوسال از من بزرگتره و الان كارمند بانكه. پارسال يه هفته قبل ما عروسيشون بود و ماه عسل رفتن مكه.پريروز توي عروسي ديدم! قراره مادر بشه! يه جوري شدم نميدونم وقتي يكي رو مي بينم حا مله است احساس مي كنم بزرگترين ظلم دنيا در حقش رخ داده و متوجه نيست.... نمي دونم اين چه حسيه!

 


 

دوست عزیزمان لیلا وبلاگش رو افتتاح کرد.مبارک باشد!

 

 

همكارهاي خانم من پنج دسته اند!

 

دسته الف اونايي كه باهاشون  جورم و تاحدي دوستم.دوستي خيلي كم.بين اونا دوتا ليسانس معماري و يه فوق ليسانس عمران سازه است و يه ديپلم بسيار تيز باهوش! دوتا مجرد و دوتا متاهل! خودم تا حدي در اين دسته طبقه بندي ميشم!

 

دسته ب اونايي كه سنشون خيلي بيشتره و تايپيست و اينان و احترامشون رو نگه ميدارم شديد! البته يكيشون هم مدير ماليمونه كه گفتم ميخوام در موردش يه پست بزنم بعدها كه سنش زياده ولي يه جور خاصيه! يك موجود به شدت عجيب! ممكنه فكر كني از شدت عصبانيت ديوونه است ولي دلش خيلي لطيفه.

 

دسته پ كه بهشون مي گفتيم خانمهاي طبقه اول – بعد اسباب كشي خودمون هم اومديم طبقه اول – خانمهاي در حد حسابداري و ادبيات دانشگاه آزادن كه نصف بيشتر حرفايي كه مي زنن مربوط ميشه به موضوعات بيخود! البته يكيشون باهوش و تيزه ولي حرفاي بيخود هم ميزنه! يكيشونهم به شدت دلش پاكه و دوستش دارم يه كم ولي يكيشون رو ازش خيلي بدم مياد.همونكه با سوسك هم ترسوندمش يه بار!

 

يكيش هم همون خانمه هست كه به هركدام از اين دسته ها ميشه منسوبش كرد! ميشه گفت دسته ت!

 

بعضي ديگه هم حضورشون خيلي كمرنگه و ميشه گفت دسته ث!

 

من كاملا در دسته الف قرار ندارم كلا يه جورايي متفاوتم – نگفتم بهتر ، دقت كنيد! -  ولي اگه قرار باشه با يكي از اين دسته ها باشم ميرم همون دسته الف. اين دسته الف يه بار كه رفتيم خونه يكيشون رفتن بيرون غذا خوردن بعد رفتن.اونموقع من كلاس داشتم و عذرم موجه بود و نرفتم. يه بار هم برق كه رفت مي خواستن مرخصي بگيرن برن آبميوه كه من باهاشون نرفتم.ديروز هم باز داشتن مي رفتن بيرون ناهار بخورن و من نرفتم. حضورم توي دسته شون داره كمرنگ ميشه ولي من خوش ندارم مرتب برم با دوستام بيرون و گردش و اينا. نه اينكه آقاي همسر نذاره ولي خوب اونم دوست نداره من برم با دوستام بگردم همونطور كه من دوست ندارم گاه و بيگاه اون اينكار رو بكنه. هرازگاهي عيب نداره ولي عادت كردن رو خوشم نمياد! كلا هميشه چه زمانيكه مجرد بودم چه حالا خانواده رو به هر جمع ديگري ارجح ميدونم.قبلا هم دلم نمي اومد مامان تنها ناهار بخوره من برم با دوستام بيرون! البته ميگم استثنا هم ممكنه باشه ولي مخالفت من با عادت كردنشه! ضمنا اگه هرفردي – چه دوست چه غيردوست – مشكلي داشته باشه و من كاري از دستم بياد دريغ نمي كنم ولي صميمي هم نميشم!

 

دسته پ كه دوتاشون درعقد هستن مرتب از چيزايي كه مي خرن ميگن! من چندشم ميشه منتها متاسفانه اجبارا فعلا در اين اتاقم و بايد بشنوم مخصوصا وقتي برق نيست.... به هم تيكه هاي مسخره ميندازن مثلا نامزد يكي ميره سفر كاري بقيه گير ميدن دلت تنگ شده و اينا! من خوشم نمياد كسي در مورد آقاي همسرم باهام شوخي كنه! چه معني داره؟ - شيواجان اين يه تيكه رو معذورم نميشه كاريش كرد! -

 

هركدوم اين دسته ها به خاطر اينكه وقتي از آبدارچي چايي چيزي ميخوان زود بياره بهشون رو دادن. آبدارچي ما براي خودش قلمروئي داره مثلا اگه چاي بياره و سر ميزت نباشي ممكنه نده ! من نه چاي اضافه ميخوام نه بهشون رو ميدم. روي اونا هم كه باز شده هوش و درايتشون هم قد نميده كه بين اونايي كه رو دادن و اونايي كه رو نميدن فرق بذارن.... مدتي بود من ميديدم آبدارچي جوونه بعضي خانمها رو با اسم صدا مي زنه.كاريم نبود چون فكر مي كردم عقلش اونقدر هست كه بفهمه جرات لازم رو نداره در مورد من هم اينكارو بكنه. يه روز اومدم توي اتاق و همكارم گفت آبدارچي جوونه ديد نيستي گفت گل... نيست؟ خون جلوي چشمم رو گرفت! رفتم اتاق امور اداري و گفتم بهشون بگيد اگه در مقابل خودم تكرار بشه اين موضوع مستقيم ميرم حرا ست!  گوشي دستشون بياد! حر است اگه چنين چيزي بفهمه ول كن ماجرا نميشه! مدير اداري هم كلي تشكر كرد و معذرت خواست و قول داد ديگه تكرار نشه.الان چنان باوقار ميان و ميرن خدا ميدونه. اصولا من خودم رو هيچوقت براشون نگرفته ام و هميشه براي هر چايي تشكر كرده ام ولي فكر كنم جنبه شان همان است كه مثل حيوان باهاشون رفتار بشه و فقط دستور بدي! بيا ميزم رو تميز كن! همه اش دستور! اينا شخصيتشون اونقدر نيست كه قابل احترام باشه ولي خوب اون دستور دادن تو خون من نيست اصلا!

 

 

آقاي همسر يه هفته دهه دوم مرداد تعطيله.به نظر شما كجا بريم مسافرت؟ اداره پارسال براي مسافرت خارج 300 و براي مسافرت داخل 100 تومن داد.امسال فعلا خبري نيست. داداش مي گفت ميخوان مستقل از تور برن تركيه. من زياد دوست ندارم با كسي همسفر بشم.- باز به احترام شيوا بايد بگم دوست دارم تنهايي سفر كنيم – البته خانواده خواهر وسطي و كوچكتر مستثني هستند چون باهاشون خيلي راحتم. تركيه انتخاب مناسبيه مخصوصا كه آقاي همسر هم نرفته تا به حال. ببينيم چه مي شود!

 


اینم جواب تبیان برای سوال من در مورد ارتباط با الهام که الان به دستم رسید:

 

 با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز
سوال شما دریافت شد.پاسخ این سوال نیاز به وقت بیشتری دارد،منتظر پاسخ تبیان باشید.
با آرزوی موفقیت برای شما.


 

 

مهربان بزرگوار!حضور سبزت در خانه بهاريمان بزرگترين دلگرمي من است! حضورت مستدام! خداي مهربان! بابت همه نعمتهاي زيبايي كه داده اي هزاران شكر! خودت مواظبمان باش!






+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط گلي  |