|
|
|
|
|
پست دوم! گفتم از مود پست قبل خارج شیم یه کم!
گرده های داوودی رو می بینید؟
جشن باشکوه ولایت - دخترعموها(!)کوچیکه سروینه دیگه! بزرگه هم میشه لیلیا!حیف که فقط یه قسمت از داوودی های سروین تو عکس افتاده.با همونا برام چاقو تزیین کردن! شمع هم از هفت سین مامان مونده بود.این فیگور هم کاملا ابتکار خودشونه.
ضمنا! من با شناختی که از دستیار درس رفتارسازمانیم به دست آورده ام این بار نیز از ۰.۵ شدم ۰.۵ و بسی مشعوفم! نه به خاطر نمره! به خاطر اینکه یکی رو شناختم! یه خبر دیگه اینکه موبایلم درست شد! با سیمکارت ام سی آی در خدمتتان هستیم!!!! راستی! به نظر شما آقای مردنوشته حالشان بد بوده نیامده اند یا رفته اند ولایت؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! مرخصی ساعتی گرفتم رفتم سیمکارت نو گرفتم بعد قسط دادم اومدم.وقتی از در اداره می رفتم بیرون رییسم رو دیدم چه خوب شد که بهش گفته بودم دارم میرم! برگه مرخصیم رو امور اداری امضا کرده بود. اینجا اوضاعیه.آناس ۱۵۰ تومن بیشتر از من دریافت می کنه در حالیکه سه روز در هفته کلا غایبه سه روز مابقی رو هم چون اینترنتشون محدوده موقع وصل اینترنت میاد موقع قطعش میره! اینجا هم که هست درس می خونه.یا تارا که یه ساختمون دیگه است و تا ظهر با اون دکتره زهلم گئتمیش ( = منفور ) لاس می زنه دیده شده شاگرد خصوصی میگیره می بره تو اون ساختمون درس میده پایه اش فقط ۱۰۰ تومن بیشتر از منه حالا بیا که این ۱۰۰ تومن روی اضافه کار و سایر مزایا هم تاثیر میذاره.این بی عدالتی کجا میخواد بره؟! زن متین توی ادارات ما این بلا سرش میاد که نادیده گرفته بشه.ببخشید ها اگر من هم اهل رژ صورتی و خط چشم بودم ( تارا ) یا می رفتم پشت سر ملت پیش رییسشون صفحه میذاشتم ( آناس ) ایه حقوقم می رفت بالا.اما من! هی میگم به جهنم! من به این پولا نیاز ندارم! اینجوری میشه!
توی مود ناجوریم! نمیدونم ریشه اش چیه.اصلا مشکلی که بشه اسم برد وجود نداره اما یه کم منفیم.در حدیکه توی سالن انتظار بانک هی اشکم می خواست بیاد بیرون!
دیروز رسیدم خونه ناهار و چای سبزم رو خوردم لباسها رو ریختم توی ماشین داشتم فکر می کردم یه نیم ساعت دراز بکشم تلفن زنگ زد.خواهر بزرگتر آقای همسر بود میخواست بره بیرون واسه جاری یه چیزی بخره.گفتم منم میام خوشحال شد.یه تاپ کت خرید.البته پسندید قرار شد امروز بره بخره.من چیزی پیدا نکردم آخه ضایع میشه خواهر کوچکترش هم مثل اینکه کت بافتنی خریده منم میخواستم یه همچین چیزی بخرم اما برگشتنی یه سر به زرگری ها زدم.طلا که خیلی افتضاح گرونه.سکه پارسیان خریدم.قابل توجه الهه.از خریدم راضیم.
خانم س رفته ۲۰۶ جدیدش رو بیاره.براش خوشحالم.می دونید که دوستش دارم.اما ته دلم یه احساسیه شاید حسودی بچگانه! دلم میخواد! مامان همیشه میگه خدا آدم رو با پول امتحان کنه اما تا ذهنم کار می کنه و یادم میاد روی پولم حساب کتاب داشتم اینو بدم به این ٬ اینو نخرم اینو زودتر بخرم.... نمیدونم! داداش میگه همونطور که آدمها هویت دارن نسلها هم هویت دارن.دارم فکر می کنم همونطور که آدمها پولدار میشن نسلها هم میشن.نمیخوام نسل بی پولم رو ادامه بدم.دلم میخواد یه نسل پولدار تولید کنم.نسلی که براش عجیب نباشه صورتحساب رستوران اگه بالای ۲۰ تومن شد براش عجیب نباشه وقتی بیرون یه چیزی پسندید بخره عجیب نباشه وقتی تشنه شد آبمیوه بخوره.نمیگم نمی کنم این کارها رو... می کنم اما همیشه برام عجیبه فکر می کنم خیلی زیاد خرج می کنم....چون هیچوقت عادت نکرده ام. اصلا روزگار هم با پولدارترها بیشتر می سازه باور کنید! یادتونه ماشین ما چقدر طول کشید دادن؟ ماشین خانم س رو ده روز زودتر از موعد تحویل میدن. نه که ریشه منفی بودنم این باشه ها! این خبر رو الان شنیدم اما چندساعته منفیم. حالا خانم س چطور پولدار شده؟ به خاطر بی عدالتی های جامعه : خودش و آقای همسرش دانشگاه آزاد درس خوندن.بعد آقای همسرش وقتی آقایان همسر ما در بدترین شرایط خدمت سربازی می گذروندن با رابطه اومده امریه اداره ما.با همون رابطه هم یه کار دیگه پیدا کرده و زمان امریه اصلا اداره هم نیومده رفته سر کارش.خانم س هم دقیقا با همون رابطه اومده اداره.فکر کن پدرمادر هردو پولدار.خونه رو بابای آقا می خره وسایل منزل رو بدون کم و کاست بابای خانم! حالا حقوق به چه دردمی خوره؟! نه قسطی نه وامی! به راحتی میشه باهاش ۲۰۶ خرید دیگه! حالا بیا مقایسه کن : من و آقای همسر فکر دانشگاه آزاد رو هم نمی کردیم.قبول که شدیم فقط به کار فکر می کردیم.آقای همسر تو بدترین شرایط توی خیابانهای تهران سرباز راهنمایی بود.... کار پیدا کردنمون روزنامه بود که خوندیم و فرم بود که پر کردیم و امتحان بود که دادیم و بالاخره قبول شدیم.ازدواج هم که کردیم چقدر پول داشتیم؟! خب نه که الان از وضعمون ناراضی باشم اصلا! عاشق این زندگیم عاشق! اما کی دوست نداره پولدار باشه؟! حتی حسادت کنم برگردم به مقایسه وضع ما خیلی بهتره! ما از هیچی به اینجا رسدیم که یه جورایی وضعمون بالای متوسط شده.اونا پدرمادرشون تحصیلاتشون بالاتر از خودشونه اما ما چی؟ ما حتی سطح مادیمون هم بالاتر از سطح مادی اوناییه که ما رو بزرگ کردن.ما متعالی تریم! اما دلم میخواد عقده های منو بچه ام نداشته باشه.باید خوب فکر کنم. دارم فکر می کنم یک مثال نقض هستم برای نظریه مازلو که نیازهای انسان رو توی یه هرم از پایین به پنج قسمت تقسیم می کنه و میگه تا نیاز سطح پایین تر ارضا نشده نیاز بالاییش ظاهر نمیشه.من از دید خودم درست نوک آن هرم هستم!
توی وبلاگ ملی باز یه بحثی بود.به نظر من زن ذلیل مردیه که فرمایشات همسرش رو بدون تعقل می پذیره و بر مبنای دستورات اون تن به هر کاری میده. البته ذلیل تر از اون مردیه که به نظر زنش هیچ اهمیتی نمیده. و کسی که به نظریات و اعتقادات و نیازها و احساسات همسرش اهمیت میده اگه مرد باشه یک " آقا " به معنای تام کلمه و اگه زن باشه یک " خانم " به تمام معناست و اگه ایندو نفر یک زوج تشکیل بدن باید بهشون تبریک گفت. و من فکر میکنم عبارت " زن ذلیل " رو مردهای ذلیلتری که توضیح داده ام اختراع کرده اند تا ذلت خودشان را فرافکنی کنند. اینا!
مهربان بزرگوار! اینکه دیشب زیر پل منتظر بودی سورپرایزم کنی ٬ اینکه کلی سردت شده بود ٬ اینکه برایم لبو خریدی ٬ اینکه از خریدم تشکر کردی ٬ اینکه من خوابم می آمد شام را گرم کردی و سفره را چیدی و جمع کردی....اینکه هردو کامپیوتر را به خاطر من تا نصف شب راه انداختی ٬ اینکه آقا به تمام معنایی....چقدر باید شکر کنم؟ خدای بزرگ! خودت مواظب اینهمه زیبایی که داده ای باش! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
پست دوم! آقا یه بحثی بود در وبلاگ ملی! من اصولا هیچوقت یادم نمی مونه کی چه موقع اومده خونه مون؟ چندبار من رفته ام چندبار اون اومده؟ اول من رفته ام یا اول اون اومده ؟ من کادوی گرونتری واسه اون برده ام یا اون واسه من آورده ؟ آخرین بار من زنگ زدم حالش رو بپرسم یا اون زنگ زده؟ بیشتر من به یاد اون هستم یا اون به یاد منه؟ و اینا. البته حالت نرمالش رو میگم ها وگرنه مثلا کادوی دخترخاله های مامان آقای همسر و نیز کادوی زندایی خودم همچنان قلقلکم میده! اصولا بعضی چیزهای بیخودی کاملا یادم می مونه مثلا روز تولد فلان همکار که یه بار کپی شناسنامه اش رو داده برای یه سایتی ثبت نامش کنم و یکسری چیزای باخودی (!) یادم میره! البته معتقد نیستم هنوز جواب سوالهای بالا اصولا موضوع بیخودیه یا باخود! داشتم در وبلاگ ملی نظر مینوشتم یاد موضوعی افتادم که تو وبلاگ ننوشته ام. آهان! اول اینو بگم ما عید قربان برای جاری عزیزمان خنچه خواهیم برد.هنوز نمیدونم چی بخرم.و بگم که اون کیف رو برداشتم واسه خودم - هنوز کاد و گلهایی که روش زدم هستن ها! - و براش پارچه معمولی ای که از سوریه خریده بودم رو خواهم داد اگه - دقت کنید اگه - یه روز بیاد خونه مون. اصولا گفته بودم که تو فامیل آقای همسر رایجه که عروس داماد بعد از عقد میرن دیدن افراد فامیل.مثلا خود اینها رفته اند تهران دیدن خاله عروس خانم و اینا. منتها حساب کنید از ۲۹ تیر تا الان ۴ ماه و خرده ای میگذره که اونا نیومدن خونه ما و حتی اظهار تاسف یا معذرت هم نشنیده ایم که نشده بیایند یا فکر کرده اند منزل نیستیم یا یا یا! البته همانطور که میدانید من اهل مهمون بازی نیستم! زیاد هم مهمون نواز نیستم البته مهمان را می نوازم ها ولی زیاد خوشحال نمیشم بفهمم یکی میاد خونه مون! مگر اینکه این یکی رو دوست داشته باشم و بخوامش و به خاطرش مجبور به تغییر زیاد لباس و با عجله خونه تمیز کردن و اینا نباشم. اینجوریه که من از دستشون دلخورم. هفته قبل که جاری محترم آزمون دکترا هم داشتند - سلام آقای مردنوشته - هردو تبریز بودند و نیامده اند خانه ما.تا اینجا اسباب دلخوشیه!!! اما به جای اینکه برن ولایتشون که همیشه ماشین داره رفته اند خانه خالی خواهر بزرگتر آقای همسر.خالی میگم چون خودشون ولایتشون بودن.من منکر احساسات دوران عقد نیستم می تونستن بیان یه سر به ما بزنن - حالا آقای همسر گفته گلی فردا کوئیز داره خب! دستش درد نکنه اما کنکور که نداشتم! یه تک پا می اومدن می رفتن! - یا وقتی هی میاد چت - جاری رو میگم - یه بار بگه ببخشید نمیشه ما نمیشه بیایم خونه شما و حتی یه منت هم بزنه که تو درس داری ببینید حق دارم ها! بعد من هم تصمیم گرفتم که کیفه رو برای خودم تقدیم کنم و پارچه هه معمولی رو بدم به اون.اونروز هم خواهر وسطی زنگ زد که میخوام واسه تولدت عین اون کیف رو بخرم گلسا میگه بپرس ببین هنوز دوست داره؟ منم موضوع رو گفتم پارچه رو تایید کرد گفت بد نیست!من هم اعتماد به نفسم بیشتر شد. برای هدیه عیدانه هم منتظر نظراتتان هستم!
مهربان بزرگوار! اهمیت به این نوع پستها نده.مخاطبش تو نیستی یه بحث زنانه زنانه است! می شه اسمش رو گذاشت خاله زنکانه.ما مخلص شما هم هستیم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! دیروز مراسمی بود باشکوه! رفتنی کیک خریدم عصر زنگ زدم آذین و سروین بیان بعد مامان گفت لیلیا هم کیک خیلی دوست داره باباش هم ماموریته زنگ بزن برم بیارم.منم گفتم نه خودم میرم میارم.خلاصه لیلیا و مامانش هم اومدن یه عروسک هم خریده بودن.مامان هم یه سینی استیل و یه قابلمه کوچولو خریده.الهی! خودش عشق اون سینی هاست اما نداره.این هدیه برای من کاربردی نیست اما وقتی چیزی رو که خودش خیلی دوست داره خریده حس فوق العاده ای میده برام. خلاصه! لیلیا یه شمع پیدا کرد از آتش سماور روشنش کرد سروین گل چیده بود از حیاطشون با اونا چاقو رو تزیین کردن و یه جشن باشکوه برگزار شد! یه ذره کیک موند واسه امروز که گلسا میره خونه مامان بخوره.عکس اونم میذارم. قرار که شد من برم لیلیا رو بیارم مامانش گفته تا وسط راه میاره تحویل میده.مسیرمون پیاده است.اما نگو من از یه طرف رفتم اونا از یه طرف.رسیدم در خونه مستاجرشون باز کرد اینو گفت.من داشتم می اومدم دیدم داخل یه مغازه ان دارن کادو می خرن.رفتم تو همونجا لیلیا بلند بلند گفت بیا تولدت مبارک و کادو را داد! توی مغازه همه متوجه ما بودن!! البته خونه مامان باز خونه مادربزرگه بود همیشه مهمون داره.دیروز دوتا مریض خواهر کوچکتر اومده بودن شرح حال!!! مامان شده دستیار پزشک دیگه!
در ادامه پست دوم دیروز : دیروز من با برادر بزرگتر قرارمون این شد که من برم کیک بخرم بعد زنگ بزنم بگم کجام بیاد منو برداره بریم ولایت.تا اینجاش عادی بود و رسیدیم ولایت.خواستم به آقای همسر اسمس بزنم که رسیدیم دیدم رو گوشیم نوشته این اکتیو سیم! سیمکارتم غیر فعال شده به همین راحتی! ای شرکت مخابرات انحصاری! ببینم اگه یه اپراتور مشابه دیگه هم راه داشت بیاد اینجا آخ نونت آجر می شد کیف می کردم! امروز به تمام دوستان مخابراتی خبر میدم! مخابراتی های وبلاگی هم که خوندن! این چه شرکتیه آخه؟! هان؟
همه همکلاسیهام دارن برای امتحان آماده میشن من همینجور نشسته ام!
مهربان بزرگوار! خیلی دلم تنگ شده! به امید عصر! خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
پست دوم! حالا هی آپ نکنید! اومدم یه چیزایی بگم که یه کم رو اعصاب همه راه برم.
حالا من زیاد نمی فهمم - کلا کندذهنم! دیروز دیدین که جمع تفریق بلد نیستم ب.م.م بلد نیستم اینا! - چه اصراریه ملت زود ازدواج کنن؟یکی بیاد بررسی کنه چندتای این زوجها و این متاهلها زندگیشون بیش از ۵ سال دوام آورده و مشغول نوش جان کردن خون دل نیستند با یکی دوتا بچه.... خب حرص می خورم دیگه! شما هم هی آپ نکنید! قضیه نظرات پست دوم رو که میدونید؟! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! این یک گلی اراده دار شده می باشد! دیروز تولد خوبی داشتیم.آقای همسر زود از محل کارش میاد میره همون گلفروشیمون - گل سرخ - که دسته گل عروسمون رو گرفتیم یک دسته بزرگ میخک و داوودی می خره.عکس که حتما میذارم! صبح خواستم تعدادشون رو بشمرم نشد زیادن! و یه کیک میاد خونه.یه کم استراحت کرد رفت مدرسه(!) من هم درس رفتارسازمانیم رو خوندم بعد سوپ گذاشتم بعد رفتم حموم بعد میز چیدم شد ساعت ۱۰ آقای همسر رسید و تولد گرفتیم! ۲۸ رو فوت کردیم پرید رفت! ۲۸ سالگی قشنگی داشتم.اولش برای نظام درس خوندیم بعد بی اینکه به کسی چیزی بگیم و ابسیلون درسی بخونیم کنکور ارشد دادیم.اول نظام رو قبول شدیم بعد فوق رو! ۲۸ سالگیم عین ۱۰ سال قبلش یعنی ۱۸ سالگیم شروع یه دوران دانشجویی بود! البته متفاوت.۲۸ سالگیم یه جورایی سال قبولی بود! ۲۸ سالگیم آرام بود.زیبا بود.دعوا هم کردیم اما کم! پیش میاد دیگه! ۲۸ رو توی مساله ها که پیدا می شد دوست داشتم! با ۷ که ساده می شد ۴ در می اومد اگه زیر رادیکال هم بود دیگه کیف می کردی که مساله رو درست حل کردی لابد!!
دیروز وقتی مامان زنگ زد تولدم رو تبریک بگه خیلی خوشحال شدم.آخه مامان زیاد سواد نداره انتظار نمیره حواسش باشه.خواهر کوچکتر هم اسمس زد.اونم خوشحال کننده بود چون وقت نداره! از موبایل هم بدش میاد!! خواهر وسطی و گلسا رفته بودن کادو هم بخرن! قصد داشتن شام بیان خونه مون که یادشون می افته آقای همسر کلاس داره.البته این اتفاق شام و اینا کاملا عجیب بود و برای اولین بار شنیده می شد! میدونن من اهل آشپزی نیستم ها عه! البته در حد شوخی بود.گفتم یه روز دعوتتون می کنم. دسته گل آقای همسر هم خیلی چسبید.
مامان می گفت وقتی من به دنیا اومدم برف می بارید فرداش که از بیمارستان میان هوا آفتاب بوده.مامان میگه عین عین امسال! آخه ولایت برف بیشتری اومد.
امروز کار دارم ها! دیروز گفتم تولدمه کار نکردم!!! یه روز به خودم مرخصی دادم! میرم ولایت.تصمیم دارم واسه مامان کیک بخرم آذین و سروین رو هم دعوت کنم کیک خورون.تنوعی میشه.جشن تولد دوباره!!!
مهربان بزرگوار!خیلی خوشحالم کردی! خیلی عالی است که کنار تو وارد ۲۹ سال شدم انشاا.... کنار تو وارد ۷۹ سال هم بشوم! خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان! اين يك گلي است در اولين روز ۲۹ سالگي اش! اصولا ۲۹ عدد اول است و كمي دوست نداشتني! اما اعداد اول رو كه بررسي مي كنم ۲ و ۳ و ۵ كه يادم نمياد.۷ سالگيم خوب بود.۱۱ سالگيم هم! آذين هم همون سال به دنيا اومد.۱۳ سالگيم هم خوب بود يه مشهد برنده شده بودم براي اولين بار رفتم مشهد.... ۱۷ سالگيم هم خيلي خوب بود.سوم دبيرستانم خاطرات قشنگي داره و پيشدانشگاهيم.۱۹ سال رو چيزي نفهميدم جز مدار و الكترومغناطيس و اينا! ۲۱ سالگي واي! نميگم بد ناشكري نمي كنم اما خيلي سخت بود خيلي.... ۲۳ سالگي شاغل شدم حقوق گرفتم پس خيلي خوب بود و حالا ۲۹ سالگي.ميدونم خوب خواهد بود.اين يك حسه! خلاصه كه تولدم مبارك! از صبح هي صداي دين دين ديرين دين دين! اسمس موبايلمه كه با جمله هاي مختلف - و ابتكاري غالبا - تبريك ميگيرم.خوبه! قشنگه! حالا آذين رو داشته باشيد كه بعد از آقاي همسر دومين نفر بود تبريك گفت : خداوند زمين را آفريد گفت چه زيباست.آسمان را آفريد گفت چه زيباست.تو را آفريد گفت خب پيش مياد ديگه! منم جواب دادم نه خير! اينو واسه تو گفته منو كه آفريد گفت فتبارك ا... احسن الخالقين! اينا! امروز سه چهارتا نامه دارم بايد جواب بدم از نوع ارسال به جاي ديگه.نامه هام رو خودم تايپ مي كنم ميذارم شبكه خانم تايپيست فقط كپي مي كنه تو سربرگ پرينت ميگيره.اين خوبه! هم حوصله غلط گيري ندارم هم اينكه محتواي نامه هام دست خودمه! اينه كه تو عناوين نمي نويسم برادر مهندس فلاني! مي نويسم جناب آقاي مهندس فلاني! تازه! كسي هم نميدونه توي نامه ام چيه مگه با يه كپي پيست چقدر مي تونه متوجه شه چي نوشتم؟ اين واسه نامه هايي در حد رزرو مهمانسرا و گواهي حقوق و اينا به درد مي خوره.
ديروز كلي كار كردم.اول درس ماركتينگم رو خوندم.بعد وسايل چايمون رو با سفيدكننده شستم.بعد قيمه بار گذاشتم.بعد خونه رو مرتب و جارو كردم.كلا وقتي درس دارم زرنگ تر ميشم البته كه از درسهام بسيار عقبم ولي تصميم گرفته ام از دوره فوق لذت ببرم مهم نيست چند ميشم قبولي كافيه قصد دكترا هم ندارم! البته فعلا! يهو ديدي توي ۴۰ سالگي اينم هوس كردم! نشسته بودم داشتم به تولدهاي گذشته.به هديه هايي كه مي گرفتم.... به بابا! و گريه كردم! جالبه نوع دلتنگي من براي بابا تغيير كرده اين يكي دوسال.... اولين بار سال ۶۸ برام تولد گرفتن.همكلاسيهام رو دعوت كرديم.كلاس سوم بودم دقيقا ۲۰ سال قبل! كي ميدونست ۲۰ سال بعدش من اينجام مي نويسم.... ما مبل نداشتيم.مامان رفت از همسايه مون دوتا ميز كوچك گرفت گذاشتن روي هم شد يه ميز دوطبقه.يكي فلزي بود يكي چوبي!! خواهر كوچكتر و وسطي روش رو جوري درست كردن كه ميزها معلوم نباشن.كيك دايره بزرگ خريده بودن با يه گل رز روش و يه شمع عدد ۸ .سميرا يه چراغ خواب آورده بود باباش تاسيسات برق كار مي كرد.عمه كوچكتر يه جامدادي آورده بود از همونا كه هميشه دلم ميخواست اما نه عين عين اونا.... بعضي كادوها يادم مونده.همون سال خواهر كوچكتر برام يه آلبوم خريد. سال اول پزشكي بود! و از همون سال من عكسهام رو جمع كردم.تا الان كه يه ۲۰۰۰ تايي ميشن.عاشق عكس جمع كردنم. همكلاسيهام فكر مي كردن ما خيلي پولداريم! خودم هم همين فكر رو داشتم تا اواخر دبيرستان! جالبه! همه اش اعتماد به نفسي بود كه خانواده ميداد. سال بعدش باز جشن گرفتيم اما همكلاسي دعوت نكرديم.يه كيك قلب صورتي سفيد خريده بوديم.برادر وسطي دوربين كرايه كرده بود اما همه عكسهاي اون سال سوخت! سال بعدش كلاس پنجم بودم.باز همكلاسيها رو دعوت كرديم.يه كيك قهوه اي شكلاتي با ۱۰ تا شمع روش.من آخه يك سال زودتر رفته بودم مدرسه.اون سال بينا يه گلدون چيني با يه گل آورده بود قشنگ يادمه.يه بار افتاد شكست.گلناز مدادرنگي آورده بود.داداش آبرنگ خريده بود.... خواهر وسطي يه چتر روش عكس قطار بود و يكي از تجملاتي ترين وسايل من....شايد باهاش پز هم داده باشم اما من پز بده نبودم.طاهره كتاب آورده بود.بازم بعضي كادوها عين فيلم توي ذهنم هستن.خواهر بزرگتر يه بلوز مخمل خريده بود گمونم خيلي گرون بود.اون هم از لباسهاي تجملي من به حساب مي اومد.تولد رو خونه برادر بزرگتر برگزار كرديم.اونا مبلهاي قشنگ داشتن سال اولي بود كه خونه خودشون بودن. سال بعدش ديگه جشن نگرفتيم.اما اول راهنمايي يادمه خواهر وسطي براي تولدم يه جفت كفش سفيد اگنس خريد.الميرا داشت من خيلي دوست داشتم اما به كسي نميگفتم.كائنات برام فراهم كرد.خواهر بزرگتر هم همون سال برام يه كيف مونتانا خريد يادتونه اون كيفها؟ قهوه اي روشن بود.و خواهر كوچكتر با دستمزد كار دانشجوييش همين ساعت مچيم رو كه برام خيلي خيلي عزيزه خريد.۱۵۰۰ تومن داده بود.اين ساعت الان ۱۷ سالش تموم شده.... مامان هميشه يه چيز كوچولو مي خريد.يكيش يه ناخنگير بود كه خيلي برام عزيزه.خب ما پول نداشتيم! خواهرها هم كه كادوي گرون مي خريدن درواقع نيازهاي منو به شكل هديه تولد مرتفع مي كردن. يكي از زيباترين هديه هايي كه گرفته ام يك بغل داوودي رنگارنگ بود كه داداش بهم داد.تولد ۲۰ سالگيم بود اشتباه نكنم.داداش با تولد مخالفه.يعني صدبرابر من مشكل داره با اين مراسم! اما اونروز از تبريز اونهمه گل رو داخل روزنامه تو اتوبوس برام آورده بود.خيلي سورپرايز قشنگي بود. برادر بزرگتر هميشه پول ميداد.اونم يا يك هفته قبل از روز تولد يا يكي دوروز بعدش!! و يك هديه خيلي به درد بخور كفشي بود كه خواهركوچكتر وقتي سال اول بودم خريد.اون سال من كفش زمستوني نداشتم زمستون هم شروع شده بود.يه جفت كفش داشتم زيره اش كاملا ترك برداشته بود يعني قدم كه برميداشتي دو تكه ميشد تهش! يكي دوروز خودم رو به لنگيدن زده بودم مثلا پام ضرب خوره كسي تو دانشكده متوجهش نشه.خواهر وسطي با پيكانشون اومده بود در دانشگاه باهم بريم ولايت.تولدم بود.اون واسه خودش كفش خريده بود خيلي خوشم اومد.۱۰ تومن شده بود.رفتيم ديديم عين همونو خواهر كوچكتر واسه تولدم خريده.خيلي چسبيد.خواهر كوچكتر اونموقع رزيدنت بود و حقوقي نداشت....چه كفشي هم بود! آخرين بار ۱۳به در پيارسال پوشيدمشون.ديگه از مد افتادن ولي قابل پوشيدن بودن همچنان! بعدها كه پولدار شدم حقوق بگير شدم ديگه هديه ها تغيير كرد تا بعد از ازدواج رسيد به اسمس و زنگ. خدايا خيلي شكر! خيلي خيلي شكر! به خاطر همه آدمهاي خوبي كه كنارم چيده اي....مامان برادرها خواهرها....مهمتر آقاي همسر.... چه طور بايد شكر كنم من؟
صبح آقاي همسر گفت ميخواد زود بياد كيك بخره.گفتم نه خودم مي خرم.همين كه اين برنامه رو ريختي برام كافيه.مي دونم برنامه امروزش فشرده است تا ۱۰ كلاس داره بعد از ۱۰ مراسم داريم تشريف بياريد!!
خانم الف بالاخره به نتيجه رسيد! با ر د ا ر شد! همون كه پارسال يكي دو روز بعد جشنشون دنبال آزمايشگاه ميگشت ها! خوبه! اينجوري با بچه دار شدن اينا تا زمانيكه ما بخواهيم راه باز ميشه و مرخصي ها و بقيه مسائل روتين ميشن قبلا كه خانمها كم بودن رو روال نبود اين كارها! تازه! همكاران هم به هيكل قلمبه چشمشون عادت مي كنه ما راحت ميشيم اونوقت! گفته بودم نظرم در مورد بچه خيلي تغيير كرده؟بذار درسم تموم بشه !
مهربان بزرگوار! چقدر برايم عزيزي! چقدر صبح انرژي دادي....مرسي كه به احساسات من اهميت قائلي.خداي بزرگ! هزاران هزار بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! خودت يك ۲۹ سالگي خاطره برانگيز دلچسب نصيبم كن! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! این بلاگفا اگه گذاشت یه روز با آرامش بیای ببینی صفحه اش باز میشه.... بگم از کی؟ از چهارشنبه که رفتم خونه دوسه تا فایل کلاس مجازی گوش کردم که گیج نزنم توی کلاس اما استرس داشتم الکی و شام درست نکردم!آقای همسر که اومد اصلا استرس نداشت انگار نه انگار که همسرش داره میره ولایت غربت! شام درست کرد و بعد منو برداشت برد ترمینال اصلا دلم نمیخواست برم! حالا مامان اون همکلاسیم که باهاش رار گذاشته بودم اومده میگه گلی خانم من دخترم رو میسپارم به تو!! من؟! بابا من ده نوع آدرس گرفتم از هرکسی که بلد بود مسیر رو کلی استرس هم دارم.... گفتم باشه نگران نباشید!صحیح و سالم تحویلتون میدم! آره دیگه سوار شدیم آزادراه بسته بود از جاده قدیم رفتیم شیبلی اوضاعی بود مه و برف.... خلاصه که با یک ساعت تاخیر رسیدیم ترمینال و یه دربست گرفتیم ما رو برد دانشگاه. در ورودی که به مانتوی همین دوستم گیر دادن تازه اصلا هم کوتاه نبود کلی بچه ها مانتو رنگی کوتاهتر تنشون بود اما دیگه! یارو میگه برو یه چادر پیدا کن اینم میگه آقا اینجا دانشگاهه امامزاده نیست که جلوی درش چادر باشه!! البته بعد دیدیم یه چیزی تو مایه های امامزاده است چون کلی قبر داخلش بود!! قبر شهید گمنام! بعد کلاسمون شروع شد.من خیلی عقبم همین! درس بازاریابی هم استادمون اسم منو و همگروهم - که اتفاقا اسممون از نظر الفبا پشت سر هم میاد - وقتی خوند ازمون به خاطر فعالیتمون تشکر کرد.البته فقط این درسم یه کم رو به راهه که از آنجا که امتحانش جزوه بسته است همان اندازه بقیه درسها غم انگیزه!! دیگه عصر شد! یکی از همکلاسیها با ماشینش ما رو رسوند انقلاب از اونجا هم سوار اتوبوس شدیم اومدیم ترمینال و ساعت ۷.۵ که آقای همسر بلیط رزرو کرده بود سوار شدیم که بیایم.اما همون خروجی تهران از پشت زد به یه آردی و یک ساعت دقیقا معطل شدیم پلیس بیاد.بعد هم که خوابمون برد یهو من بیدار شدم دیدم مه و برفه.از دوستم پرسیدم گفت داریم می رسیم گفتم چه زود؟ گفت شام نگه نداشته....اس ام اس زدم آقای همسر اومد و دوستم رو سالم تحویل مامانش دادم ساع ۴ صبح رسیدیم خونه و خوابیدیم تا ده و نیم فکر کنم.البته آقای همسر زود بیدار شده بود رفته بود نون خریده بود. من وحشتناک سردرد داشتم قرص خوردم بهتر شدم. مرسی لیلا که اعتماد به نفس دادی بهم این بار تهران آرامش کامل داشتم تازه! مسئولیت دوستم رو هم برعهده داشتم! یه جا داریم از خیابون رد میشیم میگم بیا مامانت تو رو سپرد به من نمیدونه دارم با دخترش چه می کنم!! دیروز ظهر رفتیم ولایت ما و خوش گذشت.خواهر بزرگتر هم برام یه ظرف ترشی آماده با آبغوره - به جای سرکه فوق العاده میشه - درست کرده بود آوردم. اینا! امروز درس دارم کار دارم.... جمعه هم میان ترم دارم وای!
خیلی جالب بود ما باهم چت می کردیم اما قیافه همو نمیشناختیم اونروز خیلی بامزه می شد وقتی همدیگه رو از نزدیک می دیدیم!
بچه ها من پنجشنبه مرخصی می خواستم ممکن بود گیر داده شوم! نخواستم به بچه ها گفتم من فردا یهو مریض میشم بهتون خبر میدم!! باور می کنید کسی متوجه غیبتم نشده؟! اگه برگ نخوام ممکنه کسی نفهمه!
اوضاع اداره قاطیه! همه در گوشی حرف می زنن پچ پچ و نگرانی....
چه بارانی! خدایا به خاطر رحمتت شکر! خودت عصر مواظب آقای همسر باش میره دانشگاه!
مهربان بزرگوار! خیلی ممنونم که هی اعتماد به نفس دادی تنها برم تهران! شام درست کردی....خیلی ممنونم برای همه خوبیهات! خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! امروز حسابی بارانیه.حسابی هم پاییزیه.باید مقاله بازاریابیم رو بخونم و کوئیزم رو جواب بدم.سوالش جالبه کل کلام اینه که آیا گوشی موبایلتون رو زود به زود عوض می کنید؟! دیروز هم تا ساعت ۲ فقط پشت میزم نشسته بودم و فقط کار بیخود انجام داده بودم یهو یادم افتاد که وای تمرین هم داشتم.تا ۳ نشستم تمرینم رو نوشتم و ارسال کردم و رفتم خونه ناهارم رو خوردم یه نسکافه هم روش نشستم درس بازاریابی هفته قبل رو که مونده بود خوندم و کلاس مجازی رو هم ضبط شده اش رو گوش کردم و آقای همسر رسید.کرانچی خوردیم و آقاي همسر رفت حموم من هم هوس همبرگر كرده بودم وسايلش هم آماده بود خورديم و خوابيديم! سه شنبه ها روز آروميه.برخلاف دوشنبه ها كه يه كم سخته اما خب! خدا رو هزار بار شكر كه مامان هست و سالمه كه ميريم پيشش و ما توي آرامشيم و درس مي خونيم و .... كلا خدا رو شكر!
فردا هم كه تهرانيم به سلامتي.
صميمي بودن با مزاحمت ايجاد كردن فرق داره.... مزاح خوبه ولي به شرطيكه براي بقيه مزاحمت ايجاد نكنه.... تو اين اتاق خنده به هر روش رايج شده.يعني از هر فرصتي حتي اذيت كردن مسخره كردن مزاحم شدن استفاده مي كنن تا بخندن.عمدتا خانم ر و خانم س.هردوشون رو دوست دارم اما اذيت مي كنن گاهي. آدمايي كه ريلكس بودن و آرامش زندگي رو با بي خيال بودن و بادي به هر جهت بودن عوضي ميگيرن منو اذيت مي كنن.... اتاق شلوغ يه سري مزايا داره يه سري معايب....
اين چيتوز اولش كه شروع كرد اين محصول جديدش رو بزنه اسمش كرانچي بود بعد تبديلش كرد به مانچي بعد حالا دوباره با نام كرانچي مي زنه! به نظر شما منظورش چيه؟
مهربان بزرگوار! ديروز خيلي روز خوبي بود! خداي بزرگ! هزاران هزار بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
اسم بعضي ترانه ها رو ميذارم دامب دومب! ترانه هايي كه به درد رقص مي خورن اما بي محتوان غالبا.اما اين يكي به شدت خوشم اومده هي زمزمه مي كنم : همه چی آرومه تو به من دل بستی این چقد خوبه که تو کنارم هستی همه چی آرومه غصه ها خوابیدن شک نداری دیگه ،تو به احساس من همه چی آرومه من چقد خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم تو به من دل بستی از چشات معلومه من چقد خوشبختم همه چی آرومه
تشته ی چشماتم منو سیرابم کن منو با لالایی دوباره خوابم کن بگو این آرامش تا ابد پابرجاست حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست همه چی آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم تو به من دل بستی از چشات معلومه من چقدر خوشبختم همه چی آرومه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت توسط گلي
|
||