|
|
|
|
|
من معتقدم وقتی مردی از زنش میخواد که بچه دار بشن داره در واقع به خاطر اینکه تاج پدری رو سرش بذاره به زنش میگه :
این زندگی مشترک دیگه به چه دردی می خوره؟ به نظر من بچه دار شدن یا درخواست اون از طرف همسر چیزی در مایه های طلاق هست!
من خیلی خوشحالم که از فردا توی قسمت آرشیو وبلاگم علاوه بر آبان آذر هم نوشته خواهدشد! اینجوری یه کم ار تابلو بودن تازه کار بودنم کاسته می شود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز بعد از مدتها همسر محترم تونست کمی زود بیاد و عصر باهم بریم بیرون. میخوام اگه پالتو خوب دیدم بگیرم ولی خودم رو مجبور نخواهم کرد که حتما پالتو بخرم.دارم می گردم یکی خوبش رو بیابم.البته دیروز یکی یه ذره به دلم نشست اما ۱۹۸ هزار تومان بود و من گفتم عمرا اگه اینهمه پول بدم ! مخصوصا با خاصیتهای عجیب غریب من که هیچ بعید نیست نصف حقوقم رو بدم به یه پالتو بعد بیارم خونه و ازش خوشم نیاد!البته اینجور مواقع همسر محترم ناراحت میشن که به پولش کاری نداشته باش و مهم اینه که دوست داری اما به نظر من آدم باید با ملاحظه خرج کنه.یه پالتو اونقدرها هم مهم نیست.( من هم وقتی چیزی رو دوست داشته باشم و ببینم خیلی گرونه ایرادهایی میذارم روش به همسرخان میگم که بده و اینه و اینه که فکر کنه واقعا چندشم شده!!آخه اصلا دوست ندارم حتی یه لحظه این حس بهش دست بده که نمی تونه چیزی رو که می خوام تهیه کنه.) بعد گفتیم بریم همون کافی شاپی که دوران عقد ( سرگردانی ) هروقت سردمون می شد به اونجا پناه می بردیم! منو رو داد دستمون.تغییرش داده بود.یه چیزی به نام " گرندیور " اضافه شده بود که ما نمیدونستیم چیه.ما معمولا میریم کافی شاپ چیزایی رو سفارش میدیم که تا به حال نچشیده ایم.اما این بار مشکل دیگه ای هم بود : ما نمی تونستیم تلفظش کنیم!! خوب همسر خان به آقاهه که اصولا باید ما رو خوب بشناسه گفت : آقا این چیه؟!! اونم گفت گرَندیور مخلوط قهوه و خامه!اه تکراری شد که!! خلاصه دیروز اونجا کلی ندید بدید بازی دراوردیم و از گرندیور عکس گرفتیم و .... اگه کسی ما رو می دید فکر می کرد از پشت کوه تشریف آوردیم!! بعد اومدیم خونه و سوپ خوشمزه ای که کدبانوی خونه درست کرده بود خوردیم و خوابیدیم. این بود خاطره دیروز ما! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
زماني كه بين نوجواني و جواني غوطه ور بودم - بچگيها داشتند تلاش مي كردند تمام شوند كه هيچ وقت هم تمام نشدند!!!- سال دوم دبيرستان....
من با اينكه خيلي دانش آموز درسخوان و زرنگي بودم و زبانزد كل مدرسه اما از مدرسه به شدت بدم مي آمد.اول مهر هنوز هم - كه ۸ سال است مدرسه تمام شده - برايم روز دردناكي است. تنها سالي كه از مدرسه زياد متنفر نبودم سال دوم دبيرستان بود. طاهره دختري بود كه هرچند درسخوان بود اما به دليل شلوغيهايش به اندازه من در بين معلمها محبوب نبود.من و او سال پنجم ابتدايي همكلاس بوديم و رقيب جدي هم.سال دوم راهنمايي هم مدرسه بوديم اما من خيلي زرنگتر بودم چون شلوغيهاي او وقتش را مي گرفت و من هميشه درونگرا بودم و محتاط و سرگرم درس و تا حدي خرخوان!! سال اول دبيرستان هم مدرسه بوديم و بازهم رقيب.در اين سال بود كه طاهره تلاش مي كرد با من دوست شود حالا چرا بايد خودش را روزي پيدا كنم و بپرسم.معمولا مي آمد پشت در كلاس ما مي ايستاد تا معلم كه رفت بيايد پيش من و من هيچ رغبتي نداشتم با اين دختر شلوغ دوست شوم.روحيه محتاط من كه يادتون نرفته! سال دوم مدرسه ما فقط يك كلاس رياضي فيزيك تشكيل شد و ما باهم همكلاس شديم!من همچنان رغبتي به دوستي با طاهره نداشتم! اما چنان دوست اي بين ما پديدار شد كه نامش را عشق بايد گذاشت. يك روز زنگ عربي بيكار بوديم كه نمي دانم صحبت از كجا به اينجا رسيد كه طاهره خواستگار گليه!!برامون كارت عروسي نوشتن و طاهره شد شوهر من!و ما واقعا شديم مثل دو تا دوست دختر و دوست پسر! ما هر روز به هم وابسته تر مي شديم.حاشيه كتاب همديگه يواشكي جمله هاي عشقولانه مي نوشتيم بعدها كار به نامه هاي عشقولانه كشيد.آنقدر زيبا براي هم مي نوشتيم....- يكي از بچه گانه ترين و عجولانه ترين كارهايم معدوم كردن اون نامه ها بود كه شايد ۲۰۰ برگ مي شد- من محتاط بودم و طاهره جسور!روزهاي جمعه دلمان تنگ مي شد حتي چند بار طاهره اومد در خونه ما تا منو ببينه. خيلي همديگه رو دوست داشتيم خيلي - من هنوز هم طاهره رو دوست دارم و بعضي شبا خوابشو مي بينم. كلاس سوم بوديم.يه بار مامان طاهره به مامان من گفت : ما تو حياط رز نارنجي داريم اما اگه گلي بذاره يكيشو ببينيم - طاهره هر روز كه مي آمد مدرسه هرچي غنچه داشت اون گل مي آورد واسه من و من خشك مي كردم.عشقولانه!! همه اتاقم پر از گل خشك بود.- بعد امتحانات نهايي شروع شد و نتيجه من خيلي از طاهره بهتر شد! مامان طاهره شروع به تقويت احساسات حسودي بين ما نمود. ترم خرداد طاهره به من گفت شديدا مريض شده و يه روز بيمارستان بوده و نتونسته به من زنگ بزنه بعد فهميدم خونه داداشش بوده و معلم خصوصي گرفته بوده تا فيزيك۴ كار كنه.آخرشم فيزيك۴ يك و بيست و پنج صدم نمره بيشتر از من شد!! و سو تفاهمات شروع شد ولي ما همديگه رو خيلي دوست داشتيم. پيش دانشگاهي كه بوديم يه سري كارهاي بچه گانه اون كرد و يه سري من و خلاصه گروه دوستي ما تغيير كرد.من بيشتر با گروه سهيلا بودم - دركل من اون سال فقط فكرم كنكور بود و چندان بيكار نبودم اما زنگ تفريحها بيشتر با سهيلا بودم- و اون رفت يه گروهي كه اصلا وجهه جالبي تو مدرسه نداشتن. خلاصه ما طلاق گرفتيم!دليلش هم دخالتهاي مادرشوهرمون بود!!! من برق قبول شدم و طاهره شيمي.رتبه من ۱۵۹ شد و رتبه اون ۶۹۷ همين رتبه حسادتها رو شديدتر كرد. بعد از كنكور باباي من فوت كرد و طاهره هيچ تسليت نگفت.من اون روزا بهش احتاج داشتم.از دستش ناراحت شدم.نتايج كه اومد چهل بابام تازه گذشته بود زنگ زد منو تو اون حال به جشن قبوليش دعوت كرد و من دلم شكست كه بابام اگه بود واسه من هم جشن مي گرفتند.... سال اول خيلي از دستش ناراحت بودم اما دوستش داشتم!مي دونستم اونم دوستم داره. بعد ديدم خبري نيست مطمئن شدم پسري جاي منو واسش پر كرده - كه حدسم درست بود و اونا باهم ازدواج كردن و اميدوارم هميشه خوشبخت باشن. اون جاي منو با همسر آينده اش پر كرد و من جاي او را هميشه در قلبم محفوظ داشتم.اين است كه خوابش را مي بينم. چند بار اي ميل و نامه نوشتم براش يه بار رفتم خونه شون اما بهم چندان رو نداد.من مغرورم به شدت فقط به اين دليل رفتم خونه شون كه خودم را بي تقصير نمي ديدم و نمي بينم! روز عروسيم دعوت كردم و نيومد حتي كارت تالار رو هم بر نگردوند. خلاصه من دوست پسر نداشته ام اما مي توانم تجسم كنم دخترهايي كه از دوست پسرهايشان جدا مي شوند چه مي كشند.طاهره زماني دوست پسرم بوده!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام صبح به خیر
من مضطربم!!! میدونید چیه؟من اخیرا احساس می کنم مقادیر فراوانی استرس وارد زندگیم شده و اصلا و ابدا نمیدونم از کجا آب می خوره این قضیه. من اصولا فرد کم استرسی بودم.یادمه درس نمی خوندم و سر جلسه امتحان اصلا دلهره نداشتم.یا حتی یادمه سر جلسه کنکور که خیلی هم واسم مهم بود دیرتر از بقیه رسیدم و اصلا دلهره نداشتم. اما الان دو سه سالی میشه که یک خانم نگران هستم. بیشتر از اتفاق می ترسم. مثلا همسرم که تنها میره جایی باید مرتب با اس ام اس باهام در ارتباط باشه و اصولا نمی تونم اجازه بدم مسافتهای دور رو تنها بره. یا اینکه از رانندگی می ترسم و گواهینامه ام همچنان خاک می خورد.به کسی نگین ها ولی من از رد شدن از خیابون هم کمی می ترسم.یعنی خیلی وقتا مسیرم رو طولانی می کنم تا به پل یا خط کشی برسم!! بعضی شبها هم جیغ می کشم و از خواب بیدار میشم.البته الان این موضوع بهتر شده و دو ماهی میشه - بزنم به تخته - اتفاق نیفتاده.قبلا به طور متوسط ماهی یه بار رو اتفاق می افتاد. هر چی فکر می کنم من موضوع خاصی تو زندگیم نبوده که اینقدر منو نگران کرده باشه. ** من هیچ اعتقادی به روان شناس یا روان پزشک ندارم.معتقدم در مشاوره به هیچوجه نباید مساله پول مطرح بشه چون روی راهنماییها تاثیر میذاره. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
نه من قسمت ايزو نيستم و اداره ما هنوز ايزو نگرفته اما ميدونم ايزو چيه! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل اينكه دارم دختر خوبي ميشم!
اين روزا اولا زود از دست همسرم ناراحت نميشم و ثانيا وقتي هم از دستش دلخور ميشم اصلا دلم نمياد به روش بيارم و بعد يكي دو دقيقه خوشحال ميشم كه به خاطر موضوع بي اهميت ناراحتش نكرده ام. احساس مي كنم عشقي كه بين ماست - همانطور كه هميشه از خدا مي خواهم - دارد روز به روز عميق تر مي شود.ما دو تا روز به روز عاشق تر مي شويم.حتي نوع دوست داشتنمان هم دارد تغيير مي كند.فكر مي كنم هيجانات دارند به تدريج ته نشين مي شوند و ما از اين به بعد شاهد يك عشق زلال و آرام خواهيم بود. ساقي عزيزم راهكاري كه ارائه دادي واقعا مفيد است.من مدتي است دارم به كارش مي برم.خيلي خوشحالم كه با دوستان خوبي دارم آشنا مي شوم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
من در طبقه بندی زنان جزو اقلیتها محسوب میشم.
یادمه اولین چیزی که در مورد خودم به همسرم روز دیدار گفتم این بود که من با اکثر زنها فرق دارم و توضیح دادم که خیلی چیزها که اکثر زنها دوست دارند من ندارم و بالعکس. اکثر زنها دوست دارند طلا و جواهر داشته باشند من نه! ( البته از جواهرات و سنگهای بسیار کمیاب و گرانقیمت به شدت خوشم میاد ولی باید از نظر مادی به جایی رسید که تنها نیازت اون جور چیزا باشه!) تقریبا همه دخترها دوست دارند روزی لباس عروس بپوشند من نداشتم!راستش توی اون لباس به شدت معذب بودم و فقط به خاطر دل همسرم بود که راضی شدم جشن بگیریم. اکثر زنها دوست دارند در مجالس جشن لباسهای گرانقیمت بپوشن و آرایشگاههای مشهور برن ولی من دوست دارم عادی لباس بپوشم و اصولا از اینکه بشینم زیر دست یکی که داره رو صورتم نقاشی می کنه چندشم میشه! اکثر زنها براشون قیمت هدیه ای که از همسرشون می گیرن خیلی مهمه ولی واسه من نفس عمل مهمه و باید بگم با یه کارت یا دست نوشته از طرف همسرم بی نهایت خوشحال میشم. اکثر زنها وقتی با هم جنساشون می شینن در مورد لباس و آخرین مدل مو و .... اینا صحبت می کنن و من دوست ندارم پیش من از این موارد بیش از حد یک جمله خبری چیزی گفته بشه. و یک تفاوت خیلی مهم : اکثر زنها دوست دارند مادر بشن اما من دوست ندارم! من از زن بودنم ناراضی نبوده و هیچوت نخواسته ام کاش مذکر متولد می شدم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
زماني كه مجرد بودم هيچوقت دوست نداشتم در نگاه اول به دل همسر آينده ام بنشينم! هميشه فكر مي كردم خيلي داراييهاي مهمتر از قيافه و ظاهرم دارم. چيزهايي كه در به دست آوردنشان خودم هم سهيم بوده ام مثل چيزي كه اكثر مردم بهش ميگن متانت يا ايمان يا مهربون بودن يا كار خير كردن يا سربه زير و درسخون بودن يا مستقل بودن يا صاحب عقيده و نظر بودن يا خوش رفتار بودن يا قانع بودن و .... اگه قرار بود پسري صرفا در نگاه اول عاشقم بشه اه اه اه ..... خيلي خدا رو شكر مي كنم كه همسرم عاشق داشته هاي دروني من شد نه ريخت و هيكل ظاهري ام. خدايا به خاطر همه لطفهايي كه مي كني ممنونم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام مرسی الهه عزیز که وبلاگم رو خوندی. من گرایشم الکترونیکه.اما توی اداره دارم کار یک مهندس صنایع رو انجام میدم البته کاری که با سیکل هم میشه انجامش داد حتما می فهمی.... بعدها که بیشتر باهم دوست شدیم دقیقا واست توضیح خواهم داد کجام و چیکار می کنم!! در مورد سوالاتت : همسر من مکانیک خونده همون دانشگاه تبریز اما ما همدیگه رو نمی شناختیم و سالها بعد از فارغ التحصیل شدن با معرفی فردی باهم آشنا شدیم و این آشنایی به ازدواج انجامید.جالبه بدونید که ساختمان برق و مکانیک یکی بوده! و ما دو سال در یک ساختمان دانشجو بوده ایم و همدیگر را کشف نکرده بودیم!! راستش من با اون کنار نمیام بیشتر اون با من کنار میاد! ما سلیقه هامون تا حد زیادی مشابهه اما ما هم درست مثل همه زوجها گاهی به اختلاف سلیقه برمی خوریم و گاهی چنان جر و بحث می کنیم که نگو!! اما مهم این است که حتی در اوج جر و بحثها رفتار عشقولانه مون رو ترک نمی کنیم! من قبول دارم که کمی تا قسمتی خودخواه هستم.خودخواه بودن در زندگی مشترک ضایعه بزرگی به حساب میاد و من از اول تصمیم گرفته ام روی این خصلت بد کار کنم و تا حدی موفق نیز شده ام و همسرم در این راه هم کمکم کرده هم تحملم! همسرم هم بی عیب نیست.اصولا هیچ آدمی نمی تونه خیر کثیر باشه مگه اینکه ثابت بشه که معصومه! راستی در روابط عشقولانه ما کتابهای دکتر باربارا دی آنجلیس خیلی موثر بوده اند. ۱ - رازهایی در باره زنان که هر مردی باید بداند. ۲ - رازهایی در باره مردان که هر زنی باید بداند. اولش که شروع به مطالعه کردیم چالشهای بزرگی ایجاد شد.( ما می خوندیم و موارد مهم رو که می خواستیم طرف مقابل بدونه های لایت می کردیم.) اما بعد دیدیم که موثره.البته همه حرفای دکتر باربارا رو هم قبول ندارم هااااا اما خیلی به آدم دید میده. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
داشتم وبلاگ الهه جان را مي خواندم.با خودم مي گويم چرا بايد مساله كار به چنان بتي تبديل شود كه بتواند در مهمترين تصميم زندگي فردي موثر بيفتد؟ چرا فردي كه در بهترين رشته ( من همواره معتقدم برق بهترين رشته دانشگاهيه حالا مكانيك هم مي تونه پا به پاش بياد!) در بهترين داشگاه درس خونده چرا بايد به خاطر كار اينقدر در زندگيش اذيت بشه؟ حالا فقط الهه نيست خود من دست كمي از الهه جان ندارم : با رتبه ۱۵۰ رشته برق قبول شدم و تلاشم اين بود كه سريعا كار پيدا كنم و استقلال مادي به دست بيارم.۴ ماه بيكار بودم كه شايد سخت ترين روزهاي زندگي من بود.بعد از ۴ ماه تو يه شركت خصوصي كار پيدا كردم.بماند كه چقدر پول روزنامه ميدادم!رفتم اونجا و با سوادي كه داشتم مطمئن بودم بعد از مصاحبه قبولم مي كنن.يك هفته بعد دعوتم كردند : محيط دنجي كه كار من ميكرو بود و من عاشق اين علم! با تمام وجود از كارم لذت مي بردم و روزي ده ساعت برنامه نويسي خسته ام نمي كرد. اما حقوقي كه برابر قانون كار مي دادند حداقل دو ماه تاخير فاز داشت!( توضيح اينكه دو هفته پيش آخرين طلبم رو كه تقريبا ۸۰۰ هزار تومان و مربوط به سال ۸۴ بود از طريق دادگستري از آن شركت گرفتم!!) اين بود كه تصميم گرفتم دنبال كار بي دردسر تري بگردم و امتحان دادم اداره اي كه الان مشغولم و باز قبول شدم و مصاحبه و گزينش و دعوت به كار. اينجا ساعت كارم تا دو ونيم است و كارم خيلي آسان ( بعضي روزها اصلا كار ندارم!!) و حقوقم بالا اما كو آن رضايت شغلي؟ حالا بعدا در مورد مسائل اعصاب قاط كن اداره مون واستون خواهم نوشت! انصاف نيست افراد بااستعداد و باسواد ( يادم باشه واسه خودم نوشابه باز كنم ) چنين دچار روزمرگي كارمندي بشن اما خوب كارهاي ديگه به دردسرش نمي ارزه.من به خاطر اين كارم خدا رو بسيار بسيار شكر مي كنم.نميخوان از سواد و تخصص من استفاده كنن!خوب نكنن! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز پنجشنبه همگی به خیر و شادی اول از همه پانزده ماهه شدن عشقمون رو به همسر عزیزم ( اگه روزی اینجا رو بخونه ) تبریک میگم.امیدوارم خداوند عشقی را که بین ماست همیشه برقرار و پایدار نگه بدارد. دوست خوب تازه یافته ام مانلی عزیز اشاره کرده به موضوعی که شاید برای خیلی ها عجیب باشد : اینکه ما ۳۴ روز بعد از اولین دیدار عقد کردیم. اینجا لازم است به یکی از اساسی ترین خصلتهایم اشاره کنم : من آدمی هستم بسیار بسیار بسیار محتاط! دوست خوبی مرا الهه احتیاط می خواند!این احتیاط وقتی مسائل عادی مثل عبور از خیابان یا حل مساله ای یا اتخاذ تصمیمی معمولی مطرح است چندان خودش را نشان نمی دهد اگر چه بازهم بیشتر از حد نرمال است. حال به این احتیاط مقادیر متنابهی احساساتی بودن را نیز اضافه کنید : یک دختر به شدت محتاط به شدت احساساتی و تاحد زیادی زودرنج! این صفتها باعث شده بود که من همیشه مواظب باشم تا دلباخته هیچ پسری نشوم و نیز هیچ پسری دلباخته من نشود جز زمانی که مساله ازدواج به وضوح مطرح شود. به جرات می گویم هیچیک از خواستگارانم را دوست نداشته بودم.در مورد همسر عزیزم هم حس دوست داشتن در وجودم بود اما هی خودم را توجیح می کردم که نیست!یعنی دوست نداشتم قبل از عقد هیچ عشقی نسبت به جنس مخالف در دلم شکل گرفته باشد.روی این عقیده ام ایستادم و همسرم تنها مردی است - بعد از پدر و برادرانم - که در قلب من وارد شده و از خدا میخواهم جایگاه او را در دل من هر لحظه رفیع تر بفرماید. من که دخترهای دور و برم را که با دوست پسرهایشان خوش می گذراندند می دیدم و طبیعی است علاقه به دوست داشته شدن از سوی جنس مخالف مخصوصا در سالهای اول دانشگاه و آخر دبیرستان در وجود همه ماها بوده اما همین دخترها را می دیدم که با به هم خوردن دوستیشان - که اغلب باید به هم می خورد - چقدر دل شکسته می شدند و خودم البته سنگ صبور دو سه نفری در این مورد بوده ام برای همیشه تصمیم گرفتم تا زمانی که تصمیم به ازدواج نگرفته ام با هیچ پسری ارتباط دوستی نداشته باشم.با شناختی که من از روحیه خودم داشتم چنین بر هم زدنی می توانست ویرانم کند. زمانی هم که طبق برنامه هایم وقت ازدواجم شد با ملاکهای مدونی که برای خودم طراحی کرده بودم روی خواستگارانم فکر کردم و همسرم را بعد از ۳۴ روز صحبت و باهم بودن برگزیدم.یک ازدواج تا حد زیادی سنتی! الان از انتخابم به شدت تمام (!) راضی هستم و روز به روز عاشق تر می شوم : من همسرم را با معیارهایی سنجیده ام که برایم خیلی مهم بوده اند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
فردا پانزدهمین ماهگرد اولین دیدار عشقولانه ماست. ۲۴ شهریور ۱۳۸۵ من و همسرم باهم آشنا شدیم و به دل هم نشستیم.۱۴ ماهگرد را باهم پشت سر گذاشته ایم.در بعضی ماهگردها برای هم هدیه های گرانقیمت خریده ایم و بعضی ماهگردها را فقط با یک اس ام اس و یک دیدار عشقولانه به یاد آن روز برگزار کرده ایم. بهترین ماهگرد و مهمترین ماهگردمان باهم قهر بودیم و با بهانه همین ماهگرد و ۱۰ شاخه گل رز از طرف همسرم و سنگ صبورم آشتی کردیم. ۲۴ مهر ۱۳۸۵ یادم هست که هنوز عقد نکرده بودیم ولی دلمان همدیگر را پسندیده بود اما هرگز هیچ کلمه عشقولانه ای بینمان رد و بدل نشده بود که من در یک اقدام جسورانه برای همسرم اس ام اس زدم که امروز اولین ماهگردمونه. اون روز اون میخواست بره کفش بگیره که روز خواستگاری نهایی با کفش نو بیاد.( الهی فدای احساساتش بشم من که چقدر دوستش دارم.) منم گفتم میری بازار یادت باشه ماهگردمون! اون این جمله را ابراز علاقه تلقی کرده بود و بسی خوشحال شده بود! من جدی نمی خواستم فقط شوخی بود اما اون جدی گرفت و فکر کرد واقعا هدیه میخوام و برام خرید. آنروز برایم عطر کوکو مادمازل خریده بود اما روش نشده بود بده و نهایتا روزی که میخواستیم بریم آزمایش بهم داد. عطر کوکو همیشه مدهوشم می کند و همیشه می ترسم مبادا تمام شود! این اولین هدیه ای بود که من گرفتم و کلا اولین هدیه عشقمون بود.می گفت نمی تونسته انتخاب کنه و به خاطرش از بازار تا آبرسان پیاده اومده که یه مغازه شیک پیدا کنه.خدایا من به خاطر این زندگی زیبا و این همسر خوب که به من داده ای چطور ازت تشکر کنم؟ بعد تصمیم گرفتیم بیست و چهارم ها را هر ماه جشن بگیریم. فردا پانزدهمین بیست و چهارمی است که دلهایمان باهم است. امیدوارم هیچ بیست و چهارمی را فراموش نکنیم و امیدوارم روزی هزارمین بیست و چهارم را به هم تبریک بگوییم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
راستی دیشب فهمیدم که چقدر خوبه که یه دل دارم که برام می تپه کسی که خصوصی ترین احساساتم رو به راحتی باهاش در میون میذارم.دل بزرگی که از هیچ چیزی ناراحت نمی شه و همیشه با من مهربونه.خدایا خیلی خیلی خیلی شکر! ضمنا به این نتیجه رسیدم که هیچ مشاوری به اندازه همسر آدم نمی تونه در برطرف شدن کدورتهای عادی بین همسران موثر باشه.فقط ما بعضی وقتا از همسرمون مخفی می کنیم که از دستش ناراحتیم.باید روراست و شفاف بود.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
چطور می تونیم خشممون رو کنترل کنیم؟ من واقعا موندم تو این کار.من وقتی عصبانی میشم کنترلم دست خودم نیست اما مخم کار می کنه. خوشبختانه فرکانس این اتفاقات زیاد نیست! کسی هست که راه عملی واسه برطرف شدن این معضل داشته باشه؟قرصی شربتی چیزی!! ضمنا هر کسی رو بیشتر دوست داشته باشم بیشتر مقابلش قاطی می کنم.مثلا با مامانم و همسرم اگه راهی بلدین خبرم کنیییییییییییییید. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه معتقدم دست خودمونه که از زندگی لذت ببریم یا زجر بکشیم.اما متاسفانه گاهی وقتا کاری می کنم که زجر ببریم هر دومون! پیش فرض شیطانی من روی روابط عشقولانه مون تاثیر بدی گذاشته بود.جمعه قهر نبودیم اما مثل همیشه هم نبودیم.دیروز شدیدا دلم تنگ شده بود واسه همسرم و احساس کردم چه زندگی زیبایی دارم و قدرش رو نمیدونم.با اینکه از دستش عصبانی بودم اما دلم داشت برای دیدنش غش می کرد.از اداره که اومدم بیرون تصمیم گرفتم یه کار متفاوت انجام بدم.سورپرایزش کنم.سر کوچه مون یه گلفروشیه که گلاش چندان تعریفی نمیشه و معمولا مشتری هم نداره - بماند که دیروز از پاقدم من هی پر و خالی می شد!- رفتم شش شاخه داوودی مینیاتوری خریدم و توی خونه میز رو چیدم و آجیل و قهوه و گز و میوه و .... خلاصه یه میز شبیه عکسای مجله ها که خیلی زیبا بود.سوپ خامه ای محبوب همسرم رو هم درست کردم ( معذرت خواهی آدمای مغرور این شکلیه!) لباس پوشیدم و منتظر شدم بیاد. اومد با یه شاخه گل مریم و یه پفک از اونایی که من عاشقشونم! و زندگی شیرین شد!! دیدین گفتم کاملا دست خودمونه.چرا آدم بعضی وقتا عالم بی عمل میشه؟ ------------------------------------------------------ دزیره عزیز ممنون از دعوتت اما باید بگم من از تهران اصلا خاطره خوب ندارم.هر وقت اومدم یا واسه امتحان بوده یا ماموریت اداری.چون جایی واسه موندن نداشتم خاطره من از تهران به علافی و خستگی و استرس امتحان و ترافیک و هتل ایرانشهر و دانشگاه امیرکبیر و سینماهای ولیعصر خلاصه میشه! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
دزیره جان ممنونم که به وبلاگم سر زدی اما دوست گلم :
دوست ندارم کسی را نصیحت کنم. من هم مثل تمام انسانهای دیگر بعضا" کارهایی می کنم که بعدا پشیمان می شوم و ساده ترین دلیلش اینه که در بعضی شرایط ضعیف عمل می کنم.نمونه اش ناراحت کردن همسر به خاطر دیگرانه!باز هم سر حرفم هستم. اما مساله نون جمعه ما مستقیما با خودم ارتباط داشت. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
اولا : آزاده عزيز ممنون كه نظر دادين ولي آزاده جان من نتونستم وبلاگتونو باز كنم! دوما : براي يه مسافرت سه روزه از مقصد تبريز كجا رو پيشنهاد مي كنيد دوستان؟ما ماشين نمي بريم! سوما : الانه كه قلبم از شدت دلتنگي همسرم از قفسه سينه ام بزنه بيرون كسي قلعه رودخان رفته؟نظرتون چيه بريم فومن؟آآآآآآآآآي فومنيييييييا اين سعادت به كمتر كسي رو مي كنه هاااااااااا كه ما بريم شهرشون! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز باز هم مثل همیشه همسر عزیزم رو ناراحت کردم.باز سر این فکر شیطانی که وقتی موضوع رفتن به خونه مامانش میشه از همه چی چشمپوشی می کنه حتی از من!
دیروز جمعه بود و تنها روز هفته عادی که میشه با خیال راحت صبحانه خورد.من از بین تمام خوردنیهای دنیا نان داغ و پنیر رو از هر چیز دیگری بیشتر دوست دارم و صبحانه اصلی ترین وعده غذایی من است.روزهای عادی با عجله صبحانه می خورم و از خونه میام بیرون ولی جمعه صبحانه خوردندر کنار عزیز دلت صفایی داره وصف ناکردنی.از شب قرار بود صبح بره از سر کوچه نان صبحانه بگیره.۸ بیدار شدیم و قرار شد تا فشار آب کم نشده بره دوش بگیره و بعد نون بگیره.دوش رو که گرفت من پشت سرش رفتم و فکر می کردم تا از حموم دربیام نان داغ توی سفره است و اگه نباشه تا من سفره رو بچینم از راه می رسه اما اومدم دیدم از فریزر نون دراورده گذاشته تو سفره و کلی تو ذوقم خورد!اعتراض کردم هرچند دلم نمی اومد.میدونستم پیش خودش فکر کرده که اگه بره نون بگیره نیم ساعت ممکنه دیر به خونه مامانش برسیم و این نکته داشت منو می کشت.با اکراه رفت نون گرفت و صبونه رو خوردیم اما نه با لذتی که انتظارش را داشتم.تازه به خاطر اینکه تو صف وقتش تلف نشه نون دو ساعت پیش رو گرفته بود که پر بود از کنجد - که میدونه من دوست ندارم و از سفره باید کنجد جمع کنم - چیزی نگفتم و این از بزرگترین اشتباهاتمه که وقتی دلخور میشم جلوی ابرازش رو سد می کنم و چون زیاد صبور نیستم آخر سر این سد می شکنه و صدمات ناجوری می زنه. هر کاری می کنم که جلوی این پیش فرض شیطانی رو بگیرم موفق نمیشم.زیاد هم پیش فرض بی پایه ای نیست مگه نه؟ اولین خواسته ام ازش این بوده که نامبر وانش باشم وقتی احساس می کنم خانواده اش رو به من ترجیح میده دلم آتیش میگیره. ضمنا فکر می کنه هفته ای یه بار رفتن خونه اونا - که تا شهرشون یک ساعت راهه و غیر از جمعه هر روز هفته تا ساعت ۷ شب اداره است!!) خیلی کمه. این انتظار زیادیه که من میخوام همیشه کنار عشقم باشم؟مگه روزای عادی چند ساعت توفیق دیدنش رو دارم؟ اون فکر می کنه من از مامانش یا خانواده اش بدم میاد.به خدا اینطور نیست.درسته مامانش رو زیاد دوست ندارم اما همیشه خدا رو شکر می کنم که خانواده همسرم آدمهای خیلی خوبی هستند.مشکل من فقط این حس شیطانیه.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
|||||
|
|
|
|
|
گفتم كه من يه كم با همه متفاوتم.خودم از اين تفاوتهام خيلي وقتا لذت مي برم ولي معمولا همين تفاوتا دست و پامو ميگيرن و مانع حركتم ميشن گاهي وقتا.
با همه سر عقايدم بحث مي كنم و معمولا اگه منطقا ثابت بشه كه من در اشتباهم زود روي عقيده ام تجديد نظر مي كنم و اگه ثابت نشه به هيچ نحو من الانحا حاضر به تغييرش نيستم.اين موضوع تا زماني كه خودم بودم و خودم اذيتم نمي كرد.خودم راجع به زندگيم تصميم مي گرفتم.مادرم مرا خيلي به استقلال عادت داده و اصولا اونقدر زن با شخصيت و خوبيه كه جز راهنمايي هيچ اعمال نفوذي در زندگي من نمي كنه.البته دستشو مي بوسم كه منو طوري تربيت كرده كه با وجود استقلال هيچوقت پررو نشدم و خط قرمز ها رو كنار نزدم.اما از وقتي ازدواج كردم و زندگيم رو با همسر عزيزم به شراكت گذاشته ام اصولا وضعيت فرق كرده و من خودم را ملزم ميدانم كه در تصميم گيريهايم او را هم مدنظر داشته باشم. من و همسرم خيلي باهم تفاهم داريم ولي تنها چيزي كه تفاهم نداريم و بهتر بگم تضاد داريم اينه كه اون از اينكه پاشو بذاره جاي پاي اوني كه قبل از ما راه رو طي كرده بدش نمياد و من دوست دارم هميشه خودم ردپا به جا بذارم.اون از " مطابق عرف بودن " بدش نمياد و من متنفرم.معمولا اختلافاتمون سر اين موضوع پيش مياد.بعدا در موردش توضيح خواهم داد و مثال خواهم زد. يك موضوع ديگه كه در مورد همسرم منو آزار ميده اينه كه مدام اين حس شيطاني به سرم مياد كه اون خانواده اش رو به من ترجيح ميده.البته با شناختي كه ازش دارم مطمئنم اونقدر با من احساس راحتي مي كنه كه پيش خودش مطمئنه كه من اينجوري فكر نخواهم كرد اما خانوما بهتر مي فهمن كه من پيش خودم چقدر ناراحت ميشم از اين بابت.در مورد اين موضوع هم بعدا مثال خواهم زد. همسرم مردي است كه دل بسيار بزرگ و مهرباني دارد.او هرگز دروغ نمي گويد.هرگز به من شك نمي كند و هميشه معتقد است راستش را مي گويم و من هم همينطورم.او خيلي به فكر زندگيمان است.در كارهاي خانه كمكم مي كند.من بدجوري بهش تكيه كرده ام!و به شدت دلبسته اش هستم.خداوند او را برايم حفظ كند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خودم رو معرفي مي كنم : اسمم رو نميخوام فعلا بگم ولي دوستان عزيز مي تونن منو گلي صدام كنن ، متولد اول آذر ۱۳۶۰ هستم ولي به خاطر اينكه يه سال زودتر برم مدرسه تا يه سال جلو بيفتم( از كي يا از چي نامعلومه!!) شناسنامه ام ۳۰ شهريور ۱۳۶۰ شده.مهندسي برق خوندم دانشگاه تبريز.الان كارمند يه اداره هستم تو همين شهر اما خودم تبريزي نيستم.بعدا ميگم كجايي ام.حالا بذاريد يه كم با بلاگفا بيشتر دوست بشيم بعد.... آخ راستي!من ۳۰ مهر ۱۳۸۵ با همسرم - كه از جان برايم عزيزتر است - ازدواج كرده ام.ما زندگي دو نفره بسيار زيبايي داريم و از بودن كنار هم لذت مي بريم. اما اهداف من از تاسيس وبلاگ بدين شرح است:
ضمنا از انجا كه به فنون وبلاگ نويسي چندان آشنا نيستم بر مبناي سعي و خطا و سوال از دوستان جلو خواهم رفت. فعلا.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت توسط گلي
|
|
||