|
|
|
|
|
سلام
این آخرین نوشته من در پاییز ۸۶ خواهدبود. دیروز آقای همسر پیشنهاد کرد آلبومهامونو نگاه کنیم.چه خاطراتی....آخرین بار قبل از مکه بود که همه عکسها رو در یک روز دیدیم.من کلی آلبوم دارم.دیدن همه شان حداقل یک و نیم ساعت وقت می خواهد.... یاد یک روز قبل از عقدمان افتادم : ۲۹ مهر ۸۵ اگر کسی قبل از این روز از من میخواست بهترین روز زندگی ام را برایش تعریف کنم شاید نمی توانستم از بین خاطرات زیبای بیست و پنج سال زندگی فقط یکی را انتخاب کنم.من روزهای بسیار زیبای زیادی داشته ام.اما از این روز به بعد یقین می دانم که زیباترین روز زندگی من بی شک همان ۲۹ مهر ۸۵ است. فکر نمی کنم هیچ حادثه دیگری آنقدر زیبا باشد که بخواهد با این روز رقابت کند. آن روز صبح قرار بود بریم آزمایش قبل از ازدواج!ماه رمضان بود و ما هر دو روزه بودیم. من استرس داشتم.خبر داشتم از ته دلم که چقدر می خواستم آقای همسر را برای همیشه کنار خودم داشته باشم و از نتیجه آزمایش می ترسیدم!! من نمی دونستم آزمایش چی هست!مادرم گفت آخه کی رو شنیدی بعد از آزمایش بگن نمی تونن ازدواج کنن؟ خواهرم گفت شما که هیچکدوم تالاسمی مینور نیستین که بابا! خوب منو که می شناسین!دختر همیشه نگران!! صبح زود آقای همسر در زد.خودم در رو باز کردم.اومدیم نشستیم باهم.تا ساعت ده بشه.صحبت كرديم از هر دري و آقاي همسر عطري رو كه برام گرفته بود با دلهره و خجالت داد دستم.داشتيم مثل غريبه ها صحبت مي گرديم.من اونو خطاب قرار نمي دادم كه صداش كنم و اون منو گلي خانم صدام ميكرد!!! ده شد و رفتيم.بارون نم نم مي اومد.هوا خيلي لطيف بود.آقاي همسر اصلا استرس نداشت.گفت من اونطرف حياطتون رو نديدم ميشه ببينم؟!! خون گرفتن و برگشتيم تا يازده و نيم بريم واسه نتيجه.من همچنان استرس داشتم! نتيجه رو كه گرفتيم همه چي منفي بود.بعد رفتيم مشاوره پزشكي.آقاي دكتر از من پرسيد با خانم دكتر چه نسبتي داري؟گفتم خواهرشم و امضا كرد!! فكر كنم نوشت چون خواهر اونه پس مشاوره نميخواد بعدها فهميدم اين آزمايشات براي اعتياد مرد و تالاسميه!هرچي استرس كشيده بودم همه اش بيخود بوده.راستي چرا ما رو روشن نمي كنن؟نمي دونيم آزمايشي كه ميديم چيه؟توي اينترنت هم من چيز به در بخوري پيدا نكرده بودم. برگشتيم خونه.مامان داشت تلفني با خواهر وسطي صحبت مي كرد.گفت ديدي چيزي نبود؟و خواهرم به شوخي گفت ديدي گفتم اعتياد نداره!!! و ما رفتيم براي خريدن حلقه.من وسواسم انقدر شديد بود كه مي گفتم تا نتيجه آزمايش معلوم نشه حلقه نمي خريم! هوا سرد شده بود.آقاي همسر فقط يك كت تنش بود.احساس مي كردم سردشه.بعدها كه شناختمش-كه چقدر سرمائيه- بيشتر فهميدم اون روز چي كشيده.... اول قران خريديم.كه اولين خريد مشتركمون باشه. خريد حلقه دو سه ساعتي طول كشيد.ما دنبال حلقه ساده شيك كه هميشه انگشتمون باشه و اذيت نكنه مي گشتيم.من همچنان عاشق حلقه ام هستم.خيلي دوستش دارم.خدايي حلقه آقاي همسر رو هم خيلي دوست دارم. آقاي همسر توي ذهنش ششصد تومان براي حلقه من كنار گذاشته بود!!ولي يك ميليون پول همراش بود.من هميشه معتقد بودم خريد عروسي بايد كم باشد.چيزهايي را كه دوست داري بعد از عروسي هم مي توني بخري.با وقت بيشتر و دقت بهتر.حلقه ام به شدت ساده بود.همه اش شد ۱۲۰ تومان كه ۵ تومانش رو هم طلافروشه كم كرد.۱۱۵ تومان.حالا با افتخار مي تونستم توي فاميل بگم من حلقه گرون نگرفتم.دلم ميخواد همه بدونن.من افتخار مي كنم!!و بايد اضافه كنم اين حلقه ها تنها طلاهاييه كه ما داريم! من اصلا خوشم نمياد حلقه مرد نگين داشته باشه!اون موقع با آقاي همسر زياد صميمي نبوديم كه اينو بهش بگم.از طرفي اين حلقه قرار بود هميشه دستش باشه و اگه نگين دار مي شد.... خوب خلاصه هر ويتريني حلقه مردونه نگين دار داشت من زود رد مي شدم!! آقاي همسر هم رينگ خالي دوست نداشت! خلاصه نزديك افطار بود كه يافتيم.حلقه آقاي همسر رو خيلي دوست دارم. بعد رفتيم افطار كرديم توي يه بناب كبابي. اين اولين روزي بود كه بدون دغدغه با خيال راحت دلمون اجازه يافت كه طرف مقابل را دوست بدارد.قبلا فكر اينكه اگر نشود و ... اين اجازه را به دلهايمان نمي داد. فرداي آن روز بعد از افطار تعهد و علاقه مان را مستند كرديم و رفتيم محضر تا عشق ما در ميان اسناد رسمي كشور ثبت شود. خداوندا اين عشق را پايدار گردان!
برای همه دوستان یک شب یلدای خاطره انگیز آرزو کرده و عید سعید قربان را پیشاپیش تبریک می گویم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام از همه دوستان عزیزم که خصوصی و عمومی پیغام دادن و منو آروم کردن که فشار خون چیزی نیست ممنونم.من الان کاملا آرومم.مامان هم خدا رو شکر خیلی خوبه.فشارش هم روی سیزده ثابته.
حالا توجهتون رو به موضوع این قسمت جلب می کنم : سیب زمینی!! خنده دار نیست؟ بخندید! قضیه از این قراره که حدود دوهفته پیش من داشتم صبح زود آقای همسر رو راهی میکردم که دیدیم روی پادریمون یه سیب زمینیه!! گویا یکی از طبقه بالایی ها خریده بود و این یکی سرنوشتش این بود که بیفته!! آقای همسر برداشت داد دست من!گفتم این که مال ما نیست! گفت پس چیکارش کنیم؟ گذاشتیم رو جاکفشی که عصر صاحابش اومده بود برده بود!! چون دیگه اونجا نبود. یاد اون قسمت پلنگ صورتی افتادم که یه تکه سنگ(؟) صورتی اومد در زد و اومد تو و دیگه از پلنگ صورتی کنده نمیشد.یادتون میاد اون قسمت رو؟ این سنگ صورتی غذا می خورد و بزرگ می شد!!دست از سر پلنگ صورتی هم بر نمیداشت هرجا می رفت دنبالش بود و دردسر تولید می کرد.یه جایی افتاد و تکه تکه شد.پلنگ صورتی که قبلا خیلی باهاش بدرفتاری کرده بود وجدان درد گرفت که همون لحظه همه تکه ها درست مل اولی شروع کردن پریدن و دنبال پلنگ صورتی راه افتادن!!! ( اگه صبحها از ۵/۶ تا ۷ بیننده صبح به خیر ایران باشید حتما این قسمت رو برای بار صدم می تونید ببینید!!) دیشب نمیدونم از کجا این قضیه به یادم اومد و کلی خندیدم.عجیب نیست که من همینجوری بی دلیل بخندم.اونایی که منو از نزدیک می شناسن می دونن که من ممکنه بی دلیل بخندم!! حتی تا حد قهقهه!! نه هیچ پزشکی هنوز به این نتیجه که شما رسیدین نرسیده یعنی من فعلا سالمم!! تعریف کردم و آقای همسر هم خندید. بعد داشتیم می رفتیم بخوابیم که من رفتم دندونامو مسواک بزنم یهو دیدم آقای همسر - که تنها بود - داره با صدای بلند می خنده و منو صدا میزنه!!! وااااای یعنی سرایت کرد؟! در رو باز کردم میگم چیه؟ خنده نمیذاره حرفشو بزنه!! هی میگه گلی ببین .... و قاه قاه قاه !!! آخرش فهمیدم که می خواسته تلویزیون رو خاموش کنه و بخاری رو کم کنه که کنترل رو میگره سمت بخاری و می بینه کم نمیشه !!! و هی تقلا می کنه که کنترل چرا کار نمی کنه!!! خلاصه باز کلی خندیدیم! بعد من رفتم شارژرم رو بردارم دیدم عینکم رو میزه.پیش خودم فکر کردم ممکنه فردا فراموش کنم ببرمش و عینکم رو برداشتم گذاشتم تو کیفم.بعد همینجوری که با آقای همسر صحبت می کردم متوجه نبودم که به جای گوشی دارم عینکم رو میذارم شارژ!! باور کنید!!! و باز کلی خندیدیم!! **ما دیشب متوجه شدیم ماستمون کپک زده.کپکهاشو جدا کردیم و خوردیمش!! به نظر شما اثرات ماست کپک زده اینجوریه؟یعنی رو مغز اثر مخرب داره؟!
آقای همسر یه فامیلی داره که مهمونیهای ماه رمضون همه جا عروس جدیدشون رو می بردن و همه تبریک می گفتن!البته ما توفیق نداشتیم ببینیمشون! تازه دیروز خبر رسیده که فردا بله برونشونه!
داره برف میاد.خیلی قشنگه.خیابون اداره ما یه سربالایی داره که ماشینا لیز می خورن.منم مثل خبیثها دارم نگاشون می کنم!! به خدا بهشون نمی خندم!
یلدا داره می رسه.شب یلدا رو خیلی دوست دارم.اما از رسومی که تبدیل به عادت و وظیفه شدن بدم میاد.عقد که بودیم اتمام حجت کرده بودم به آقای همسر و خانواده محترم که من خنچه منچه نمیخوام.دوست ندارم.یادش به خیر چقدر سرش بحث می کردیم. بیچاره آقای همسر از من انکار می دید و از خانواده اش اصرار! اونا فکر می کردن من تعارف می کنم.فکر می کردن مثل دخترهای رایج منم آرزوی این چیزا رو داشتم!!از شانسمون هم وقتی ما عقد بودیم همه اعیاد رو دیدیم : فطر / قربان / غدیر / یلدا / چهارشنبه سوری و الخ. عیدونه دوست دارم تا وقتی که تبدیل به وظیفه نشه. کلا هرگونه ابراز محبت از روی وظیفه رو به شدت رد می کنم.
من عاشق این میوه هام : هندونه / انار / گیلاس / توت فرنگی متوجه شدین؟میوه هایی که من دوست دارم همه یه جورایی صورتی اند!! شاید بشه یه تست روانشناسی ازشون کشف کرد!! البته من لیمو شیرین و خرمالو و ذالذالک رو هم خیلی دوست دارم.
شاید بازم بیام بنویسم!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان!
دیروز خانه مادرجان بودیم طبق معمول همه دوشنبه ها. یاد روزهایی افتادم که هر هفت تایمان مجرد بودیم.خانواده نه نفری!مامان یک قابلمه بزرگ غذا می پخت.چه سفره بزرگی! اول داداش بزرگ ازدواج کرد شدیم ۸ نفر و روزهای تعطیل ۱۰ نفر البته!! بعد خواهر بزرگتر و شدیم ۷ نفر و روزهای تعطیل ۱۲ نفر چون دختر برادر بزرگ هم به دنیا اومد!بعد خواهر بعدی و بعد برادر بعدی و بعد خواهر بعدی.... بعد بابا رفت.... غم انگیز.... شدیم سه نفر : من مامان داداش.داداش رفت سربازی موندیم من و مامان.چه روزهای وحشتناکی!خوشبختانه بقیه خدمت داداش تبریز بود.من دانشجو بودم.سه نفری! و البته روزهای تعطیل می شدیم ۱۷ نفر با پنج تا نوه! صبحها پا می شدیم چه صبحانه هایی! بعد من شاغل شدم تو همون کارخونه هه صبحها با داداش می رفتیم.اون هم سربازیش تموم شد و شد کارمند! بعد دختر کوچک خواهر بزرگتر به دنیا اومد و داداش ازدواج کرد موندیم من و مامان و روزای تعطیل شدیم ۱۹ نفر!! من و مامان همه اش سه ماه تنها بودیم که آقای همسر ما پیدا شد و بعد مامان شد تنها و البته روزهای تعطیل شدیم ۲۰ نفر! الان اون خونه شلوغ - که روزای تعطیل از بیرون نگاه کنی متوجه می شی از شدت سر و صدا داره تکون می خوره!!- روزای عادی تنهاست.با مامان.مامان غصه می خوره.پریروز سرش درد می کرده شک میکنه میره کلینیک می بینن فشارش ۲۱ شده....قربون مامان گلم بشم که برای خودش پزشکه.می فهمه کی بره دکتر.الان هم قرص فشار می خوره.تا یه هفته که تست ورزش بده.نوار قلبش خدا رو شکر نرمال بوده .... دعا کنید من تحمل سرماخوردگیش رو هم ندارم.پریشب اونقدر گریه کرده بودم که توی اداره همچنان چشمام قلمبه بود.آقای همسر هی می گفت گلی فشار خطرناک نیست / قابل کنترله / گلی مامان من ده ساله قرص فشار می خوره اما من همه اش گریه می کردم.این زن فرشته است.من اصلا تاب ناراحتی اش را ندارم. من اصلا به هیچ نوحه ای گریه نمی کنم.دلم میخواد اینجوری مخالفتم رو با کسانی که اسلام رو به دین عزا مبدل کرده اند نشون بدم اما اگه ببینم هنگام یه نوحه اغراق آمیز مامان اشکش جاری شد بی اختیار گریه می کنم.من خیلی روی مامان حساسم.خدایا خودت که می دونی..... چقدر دلم برای زمستوناش تنگ شده.روزای مدرسه روزای بی مسئولیتی! تنها مسئولیتت این بود که شاگرد اول بشی و می شدی! از مدرسه که می رسیدی خونه گرم بود بوی غذا می اومد.مامان که می دونه دخترش معتاد به چاییه همیشه روی بخاری کتری به راه بود.تا لباساتو عوض کنی سفره هم پهن می شد.چقدر دلم برای اون روزا تنگ میشه!برنامه مشخص! صبح هفت و نیم میری ظهر یک میای.درسا همه اش روی برنامه....جالبه که اون موقع ها راضی نبودم!همه اش می گفتم اگه کنکور بدم!اگه نتیجه بیاد!اگه پاس بشه!اگه تموم بشه!اگه کار پیدا کنم و الی آخر.انسان به هیچ چیز قانع نیست. الان ساعت سه می رسم خونه.وسواس جبری ام تحریکم می کنه صبحها موقع رفتن بخاری رو خاموش کنم.می رسم خونه / سرده!بوی غذا نمیاد!چایی حاضر نیست تازه تنهایی هم نمی چسبه.... خوب تنها کاری که می تونم بکنم اینه که این شرایط رو مهیا کنم آقای همسر که میاد خونه ببینه گرمه چایی حاضره بوی غذا میاد.... دلم برای بخاری نفتی تنگ شده با همه دردسراش.بوی نفتش! هال همیشه سرد بود.زمستون با همه وجود احساس می شد.اما توی اتاق رو هم بخاری گرم می کرد هم عشق.خانواده ما هر چی داره از همین عشق و محبته.ما پولدار نبودیم اما ثروتمند بودیم.ثروت ما دلهامون بود.خواهر برادرهایی که دلشان برای هم می تپد.چقدر به اینکه عضو چنین خانواده ای هستم افتخار می کنم.چقدر افتخار می کنم وقتی می گویم دختر چه کسی هستم همه می گویند خدا پدرت را بیامرزد / چه مرد شریفی بود.حتی وقتی زنده نیست به وجودش افتخار می کنم یا می روم جایی می پرسند با آقا یا خانم ع چه نسبتی داری می گویم خواهرش هستم چقدر تحویلم می گیرند.چقدر من خوشبختم! قصه استخدامم را بگویم؟ خواهر بزرگتر آگهی استخدام را دیده بود زنگ زد خبر داد / برادر بزرگتر روزنامه را پیدا کرد / آخرین روز ثبت نام بود!! / برادر وسطی مبلغ را برایم سریع به حساب ریخت / درخواست را ارسال کردم / آنموقع تنها نمی تونستم برم تهران بار اولم بود.داداش مرخصی گرفت دو روز! منو برد آزمون / خواهر وسطی زنگ زد که توی سایت سازمان اسمم رو دیده قبول شدم! من اونموقع دسترسی به اینترنت نداشتم / برای مصاحبه هم با داداش رفتم و قبول شدم! خوب! اینا همه در استخدام من شریک بودن.همیشه حمایتم کردن.نذاشتن از بی پدری زجر بکشم. مثل اینکه زیاد حرف زدم!! ببخشید می تونید یه خط در میون بخونید!
دختر بزرگ برادر بزرگ سال دوم ریاضی فیزیکه.خیلی بااستعداده.دیروز ازم یه اشکال نامعادله که تابعش قدر مطلق بود پرسید.سخت بود! داشتم فکر می کردم که گفت جوابش این بازه است فقط حلش رو بلد نیستم!! گفتم لطف کردی که جوابش رو توی پاسخنامه دیدی!! گفت نه باور کن اینجوری ذهنی به دست آوردم!!!!! دیدم منحنیش رو کشید و مثل یه مهندس حلش کرد! گفتم ای ول! من این روش رو از سر اجبار سال سه دانشگاه کشف کردم! که مجبور بودم توی درسا ازش استفاده کنم.خیلی باهوشه حیف که درس نمیخونه وگرنه من رتبه دورقمی براش پیش بینی می کنم.به آقای همسر هم گفتم چه جوری حل می کرد.شاخ درآوردیم هر دومون! میگن دختر خوب به عمه اش میره! راست میگن!!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدمت همه دوستان
ما دیروز برگشتیم.پروازمون سه ساعت و نیم تاخیر داشت!!! و باعث شد سه ساعت و نیم بیشتر بگردیم! ما هدفمون از مسافرت این بود که خستگی در کنیم و یه استراحت خوب داشته باشیم!! چه هدف مسخره ای! آنقدر می گشتیم که جسدمان شب به هتل می رسید! پاهامون درد گرفته بود.یعنی آدم دلش نمیاد حتی یه لحظه هم هدر بره! هوا عالی بود.مثل اوایل خرداد تبریز. دریا فوق العاده زیبا بود.این دریا با دریای خزر و دریای سیاه بازارها رو فقط رفتیم که دیده باشیم.حیفه توی چنان طبیعتی وقتت صرف بازار بشه.واسه مامانا هم سوغاتی گرفتیم.مامان آرتا اصلا اون مارک رو من از دو فروشگاه با کلاس تو پردیس پرسیدم نداشتن. دوچرخه سواری واقعا حال داد.هرکی رفت فراموش نکنه. دولفین شو هم عالی بود.خیلی چسبید. غذا اونقدرها هم گرون نبود.حالا خوب اگه بری بوف حتما گرونه ولی ما دو سه تا رستوران تر تمیز رفتیم که قیمتها در حد تبریز بود. اصلی ترین پول صرف کن تاکسیهان.کرایه از ۱۵۰۰ شروع میشه تا ۴۰۰۰ هست. شاید بعدا چندتا عکس گذاشتم.گزارش تفصیلی را هم ارائه خواهم داد.فعلا تا این حد داشته باشین من ببینم دو سه روز که نبودم اینجا چه گذشته.... برای همه دوستان عزیز وبلاگی هم از سواحل نیلگون خواستم این دوستان عزیزم را به همراه خانواده بطلبد!! *** از دوستانی که موقعی که من نبودم نذاشتن وبلاگم تنها بمونه متشکرم. دو دوست عزیز هم جدیدا اومدن که گلی خانم آدرس نذاشته و آقا یا خانم دل هم آدرسش باز نمیشه.خلاصه حمل بر بی ادبی نباشه لطفا!
خوب من خودم هم دوست دارم توضیح بدم که با آقای همسر چه جوری آشنا شدیم اما این مستلزم فاش کردن رازهایی در باره شغل و محل کارم هست که اگه سانسور بشه کل داستان به هم می ریزه و اگه سانسور نشه تا حد زیادی انگار شناسنامه ام را گذاشته باشم توی وبلاگ!! من مهارت زیادی در حل مسائل بغرنج دارم.بالاخره روشی کشف خواهم کرد که نه شغلم معلوم شه - من به همه دوستان وبلاگیم اعتماد دارم اما این وبلاگ همه جا قابل دسترسه و خوب به همه که نمیشه اعتماد کرد - و نه داستان به هم بریزه.در خدمتتان خواهم بود!
میگن در سفر باید شناخت! درسته! من در این مسافرت فهمیدم با یک مرد لارج دست و دلباز دارم زندگی می کنم که به شدت بهش تکیه کرده ام و واقعا بهش نیاز دارم.اون حاضره برای راحتی من از هرچی دلش میخواد بگذره.آقای همسر عزیز بسی متشکر و ممنونیم که هوای دختربچه لوستان را دارید!!خداوند سایه تان را بر سر ما مستدام گرداند.
حالا نوشتم !!! : چرا من نمي تونم پنجره كامنتهاي بلاگفا رو باز كنم؟اينجوري وحشتناكه.ميخوام نظر بدم پنجره باز نميشه درست مثل اينكه يكي دستش رو گذاشته روي دهان آدم نميذاره حرف بزنه!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام می بینم که دیروز خیلی ها مارو تحویل گرفتن!!
امروز ساعت یک ربع به ۱۲ پروازمونه.من اونقدر وجدان کاری دارم که نتونستم نیام اداره!! ( نه خیرم نه به خاطر وبلاگ بوده نه به خاطر اینکه اگه امروز مرخصی کامل می گرفتم فردا هم مرخصی محسوب می شد!! هیچم اینطور نیست.نتونستم از کارم بزنم! دیروز باهم چمدونمون رو بستیم.میگن اونجا غذا خیلی گرونه!! ما دیروز یه سرانگشتی حساب کردیم با ورودیه پارکها و غذا و ... فکر کنم معادل هزینه ثبت نام تور باید هزینه کنیم!خدا به خیر بگذراند. آقای همسر می شینه یهو میگه گلی دلفینا رو حتما بریم!! یه ذره بعد قایقهای ته شیشه ای رو حتما امتحان کنیم!! یه ذره بعد گلی یه وعده غذای کاملا گرون با موسیقی زنده بخوریم!!! یه ذره بعد استخر حتما میرم تو هم یه فکری واسه خودت بکن-آخه من استخر نمیرم!!!- راستش این اولین مسافرتیه که دوتایی تنها میریم.اولین بار با خواهرهای وسط و کوچک من و خانواده شان دو روزه رفتیم ارسباران و اردبیل / دومیش من می رفتم ماموریت اصفهان که جور شد آقای همسر هم در آخرین لحظه اومد و این سومیشه که یک سفر به تمام معناست!! برنامه مون اینه که تا چهار سال آینده همه استانها رو یه سر رفته باشیم : برنامه چهارساله اول!! ما بعد از عروسی قرار بود بریم که یه ماموریت تهران از اون واجباش برای من پیش اومد - که مشابهش دو سال قبل داشت سفر ترکیه رو خراب می کرد نذاشتیم !مامان آرتا **یادته؟ پرواز برگشتمون ۱۲ یکشنبه است.از دوشنبه در خدمتتان خواهیم بود! **من و مامان آرتا همديگه رو دورادور مي شناختيم در حد دونستن اسم هم!!! سال ۸۴ در سفر تركيه باهم آشناتر شديم و توي بلاگفا همديگه رو طي عمليات چ ر ي ك ي كشف نموديم.كلا مخلص مامان آرتا مي باشيم و خدمتشان ارادت خاص داريم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام!
من دیروز زیر قولم زدم و برخلاف همیشه دو بار نوشتم!!! دیروز از اداره که رسیدم حسابی کوزت شدم.مانتو اسپورتم رو که میخوام برای مسافرت بپوشم مشاهده کردم باید شسته بشه و متاسفانه با دست!! چند لباس دیگه هم اضافه کردم و شستمشون. البته اول یخ حوض رو شکستم! اوضاع سرامیکها بسی ناجور بود که پاکشون کردم و دستشویی رو هم صفا دادم! انگار میریم سفر قندهار! آقای همسر برنامه ریزی ما را به هم زد و گفت دلش هوای خانه را کرده و می خواهد زودتر بیاید! بنابراین زمانی که برای آشپزی در نظر گرفته بودیم صرف مهیا کردن محیط امن منزل!!! جهت تشریف فرمایی آقای خونه شد!! ایشون با دیدن کوزت دلشان سوخت و پیشنهاد دادند شام رو ایشون بپزند.من تصمیم داشتم ماکارونی درست کنم.پروسه آشپزی آقای همسر برایم فوق العاده جالب بود درست مثل زمانهایی که به جوراب دوختن داداش می خندیدم!! این مردها واسه این کارا ساخته نشدن دیگه! حالا تفاوتها و جذابیتها رو داشته باشید: وقتی گلی می خواهد برای ساعت ۸ ماکارونی درست کند : تا ساعت ۷ و ربع به کارهایش می رسد. ساعت ۷ و ربع آب میگذارد که بجوشد و همزمان تابه رو روی اجاق قرارداده و محتویات سس ماکارونی رو که باید سرخ شن به ترتیب اولویت (!) داخل تابه ریز می کند. همزمان با این کار حواسش به آب هست تا به موقع ماکارونیها را اضافه کند. ۷ و چهل دقیقه ماکارونی آماده آبکش و مواد سس آماده شده است. ساعت ۸ آماده نوش جان کردن است.همه کارها در آشپزخانه و احیانا همزمان با شستن ظرفهای قبل صورت می گیرد.در پایان آب جوش برای دم کردن چای و سالاد نیز آماده است. ظرفهای استفاده شده : قابلمه / تابه / یک بشقاب برای مواد سس قبل از مخلوط کردن و حالا آقای همسر : یک ربع به ۷ روفرشی را وسط پذیرایی پهن کرده ماکارونی را از داخل کابینت درآورده و داخل بشقاب ۱ و در محل پذیرایی خرد می کند و می پرسد گلی این کافیه؟ بعد سیب زمینی را در بشقاب ۲ آورده پوست کنده و در بشقاب ۳ خرد می کند.( نشسته در محل پذیرایی!!) خوشبختانه هویج آماده است قارچ تمام شده و فلفل دلمه ای را فراموش می کند! گوشت چرخ کرده را از داخل فریزر دراورده و در بشقاب ۴ روی بخاری می گذارد!! جل الخالق! یخ زده اش که آسونتره! میگه تو کاریت نباشه.من میرم اتاق خواب دارم با کامپیوتر بازی می کنم ولی زیر نظر دارمش! صدا میزنه گلی نون نداریم؟ پا میشم سالاد درست کنم.خیلی دوست داره و من یه خرده احساس شرمندگی می کنم که اون داره شام درست میکنه.شاید با سالاد یه خرده جبران شه!!! بوی گوشت متفاوت به نظر میاد.شبیه بوی تاوا کبابی!! میگم همه گوشت رو استفاده کردی؟میگه نه بابا خیای بود یه پنجمش فقط!! شاید شامه من مشکل داره!! خدایی نهایتا همه بشقابهایی رو که استفاده کرده شسته و ماکارونی ساعت یه ربع به ۸ دم شده. منتظر میشیم دم بکشه.سالاد هم آماده است. ظرفهای استفاده شده : قابلمه / تابه / ۴ تا بشقاب! موقع خوردن من بعد از کلی تعریف و تمجید و تشکر: آقای همسر اگه گفتی چی یادت رفته؟ آقای همسر : فلفل دلمه ای! من : خوب اون که آره اما یه چیز مهمتر! آقای همسر : چی؟ من : پیاز داغ!! میگم چرا بوی تاوا کبابی می اومد!! آقای همسر : فکر کردم تو دوست نداری!!! هردو : اما ماکارونیش کاملا خوب و خوشمزه و ته دیگش فوق العاده شده بود. بعد ظرفهامون رو هم شست! البته من خیلی سعی کردم نذارم بشوره اما خوب! مرسی آقای همسر خیلی خوبی خیلی مهربونی خیلی ملاحظه ام می کنی!
یک دو سه امتحان می شود:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر خوب تونستم دووم بيارم مگه نه؟ اومدم تشكر كنم از همه دوستام كه راهنماييم كردن و مامان آرتاي عزيز كه انقلابي برپا كرد. روشي كه گفتي كاملا عملي به نظر مي رسد.امروز تو اداره همه اش درگير اين موضوع بودم.راست ميگي وقتي ساده ايم هرچي تو دلمونه رو ميگيم.خوب من ساده بودنم رو دوست دارم.دلم نميخواد همه زندگيم رو روي نقشه ها كار كنم و نيرنگ و كلك و الخ ولي ساده بودن هم حدي دارد.اگر زياد باشد مي تواند شايد بيشتر از حقه بازي ضرر بزند. شايد مشكل ديگري كه دارم زياد حرف زدن باشد!! اگر كمتر حرف بزنم كمتر ممكن است محتويات دلم بيرون ريخته شوند.اين مساله را در اداره حل كرده ام.خيلي كم حرف مي زنم و خيلي به نفعم شده! اما.... مامان آرتا بهم ياد داد فراموش كنم!گير ندم! تصميم دارم روش كار كنم و تمرين. من بعد وقتي اين افكار به ذهنم ميرسه سريع ذهنم رو منحرف خواهم كرد : لازم نيست هميشه به ساز ذهنمون برقصيم! مگه نه؟ اين بار سرش كلاه ميذارم. داشتم به اين فكر مي كردم كه وقتي موضوعات استرس زا به سراغم مي آيند به چه موضوعاتي بينديشم! به نظر شما ز ل ز ل ه خوبه؟! مرسي مامان آرتا مرسي مرسي مرسي! اگه پيشرفت كردم بهتون خبر ميدم ضمنا اگه آقاي همسر ببينه استرسم كم شده و نمي ترسم چقدر خوشحال ميشه!
من امروز در اداره كار بخصوصي انجام ندادم!! فقط كمي پرونده هام رو مرتب كردم بذارمشون تو فايل جديدم.وجدانم يه خرده درد مي كنه!
امروز چمدونمونو مي بندم.فردا ممكنه نتونم.پس فردا ميرييييييييييييم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به خویشان به دوستان به یاران آشنا
امروز صبح اول وقت می خوام بنویسم.دوست دارم این مطلب مدت زیادی " آخرین مطلب " بمونه تا نظر بیشتر جمع کنه!( عجب پاس می دارم فارسی را!!! ) اما هیچ تضمینی نیست که فردا آپ ننماییم!! خوب ما حرف نزنیم زنده نمی مانیم! تو همه کتابایی که بهشون اعتقاد دارم کینه و تنفر صفات بدی شمرده می شوند. بعضی کتابها هم معتقدند عامل عمده بیماریهای عجیب غریب همینان! ترس / تنفر / کینه و .... متاسفانه درگیر تنفر می شوم گاهی وقتا و ترس اغلب اوقات! هیچ راهی بلد نیستم که از دست این دو موجود خبیث خلاص شوم.نتیجه اش خوابهای پریشان است و به هم خوردن سیستم گوارش برخی اوقات. معده دردهای بی دلیل یا یبوست که اوایل به خورد و خوراک نسبت میدادم اما الان شک دارم که نکنه روانی باشن؟ من خواب پریشان حدود دو سه سالیه که سالی یکی دو بار می بینم.معمولا کسی تعقیبم می کند.اما فرکانس این خوابها کمتر شده : پنجشنبه گذشته تو بیابون تاریکی بودم که یه مرد با موتور اومد به من نزدیک که شد چراغ موتور رو خاموش کرد و من - که هی سعی می کردم جیغ بزنم صدام در نمی اومد - اون لحظه جیغ زده بیدار شدم.دیشب هم راننده تاکسی منو به جای اینکه ببره طرف خونه مون - که در خواب دیشب خانه ما در سوئد بود!!!- برده بود یه جایی که من نمی شناختم و داشتم از ترس می مردم که یهو خواهرم رو دیدم و بعد آقای همسرو.جیغ نزدم اما بیدارشدم و نفس راحتی کشیدم. جالبه که من در دنیای واقعی اصلا چنین تجربیاتی ندارم.من حتی متلک هم توی خیابون نمی شنوم چه برسه به این قضایا. بیشتر توضیح بدهم : من از بچه دار شدن ناخواسته به شدت می ترسم.از اینکه خدای ناکرده همسرم بچه بخواهد ( می دانم که به اندازه من بدش نمی آید.) به شدت می ترسم . از اینکه خدای ناکرده با توجه به این وضع خصوصی سازی و ... کارم را از دست بدهم ( من پیمانی هستم.) می ترسم.عوام می گویند از هر چیزی بدت بیاید به سرت خواهد آمد و خواص می گویند ترس در کائنات اثر گذاشته و به صورت ناخوداگاه چیزی که از آن می ترسی به سراغت می آید یا جذب می شود.حرف عوام را با وسواس زیادی ممکن است بپذیرم اما خواصی که گفتم نویسندگان کتابهایی هستند که من مطالعه می کنم و مطالبشان را قبول دارم و بعضی حرفهایشان را تجربه هم کرده ام. نمیدانم چرا احساسم مقاومت می کند : سه روش پیشگیری همزمان برای جلوگیری از اتفاق اول که علم میگه موثره و خانم دکترم می خنده میگه روش دیگه ای نمیخوای؟!! / قولهای مردانه از ته دل آقای همسر تقریبا روزی یکبار که گلی مطمئن باش چنین اتفاقی نمی افتد / روال اداره که همه سه سال بعد از استخدام رسمی می شوند.... چرا من نمی توانم به این مسائل که واقعیت دارند امیدوار باشم؟ چرا همه می توانند حتی به دل خوش کنکها خوش باشند اما ما به واقعیات ثبت شده نمی توانم؟چرا اینقدر زندگی را سخت می گیرم؟ از کس خاصی متنفر نیستم اما از برخی نظرات متنفرم.از خصوصیاتی که باعث می شوند یکی بخواهد برای زندگی دیگری برنامه ریزی کند متنفرم.از اجبار متنفرم.از نظراتی که با " مجبوری" یا " مجبورم" آغاز می شوند متنفرم. ازاینکه چشمهایت را ببندی و بیفتی پشت سر دیگران تا همان جایی برسی که آنها خواهند رسید متنفرم.... خوشبختانه نه من اینجوریم نه آقای همسر نه آدمهایی که دوستشان دارم اما یک همکار که این سلیقه را دارد یا یک آشنایی که اهمیت چندانی ندارد چرا باید بتواند حس تنفر مرا اینقدر قلقلک بدهد؟ حسی که پایه بیماریهای ناشناخته می تواند باشد. خواهشمندم در مذمت این صفات نظر ندهید چون همه ضررهاشونو می دونم فقط اگه روشی برای رهایی می دونید منت گذاشته به من هم بگید.همچنین اگر تجربه مشابهی داشتین.... نظرتون ممکنه در زندگی من خیلی تاثیر بذاره.
خوب.... اونایی که دیروز منو چش زدن که داشتم می رفتم خونه مامانم خودشونو معرفی کنن سریع! من دیروز اصلا نشد که با مامانم تنها باشیم یه ذره غیبت کنیم!!! اول که برادر وسطی با اهل و عیال اونجا بود - اه اه اه صدای نق زدن بچه .....- بعد دختر برادر بزرگتر زنگ زد که میاد اشکال ریاضی بپرسه و مامان گفت تو رو خدا گلی تو برو اونجا اگه اون بیاد کوچولوئه هم می افته باهاش میاد به خدا حوصله صدای بچه ندارم!!! ما نیز دلمان به حال مادر محترم - که دیروز از صبح بچه داری کرده بود - سوخت و رفتیم خانه برادر بزرگتر و بعد آقای همسر آمد دنبالمان و برگشتیم! همچنان گرسنه صحبت با مادر می باشیم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان معزز
دیروز با یکی از دوستای خیلی خوبم صحبت می کردم که یه سری دغدغه های خیلی کوچولو داره.به ذهنم رسید اینجا سخنرانی راه بندازم در رابطه با ادامه تحصیل : من همون اول که با رتبه خیلی خوب ( که صنایع شریف رو می آورد و برق علم و صنعت و دانشگاههای پایین تر رو ) رشته برق شهر خودمون قبول شدم با اینکه میدونستم استعدادش رو دارم قصد ادامه تحصیل نداشتم.با توجه به برخی ملاحظات بهتر می دیدم ابتدا از بابت اقتصادی روی پای خودم بایستم و بعد به ادامه تحصیلات فکر کنم.سه ماه بعد از فارغ التحصیل شدن در یک شرکت خصوصی کار پیدا کردم و ده ماه بعد هم استخدام اداره ای شدم که در آن مشغولم. پارسال می توانستم خیلی آسوده برای ادامه تحصیلاتم فکر کنم که این کار را کردم و به این نتایج رسیدم : فرض کنیم من خوب خواندم و خوب امتحان دادم و رتبه قابل قبولی آوردم : کارم را که نمی خواهم از دست بدهم چراکه خیلی از فوق لیسانسهای رشته های خوب - حتی- دارند دنبال کار می گردند.برای اثبات این نظریه لازم نیست جای دوری بروم.دو سه تا از هم دانشکده ایها جلوی چشمم هستند. =====> پس فقط باید تبریز قبول شوم.حرف انتقال را نزنید که اگر برای من ممکن باشد برفرض محال برای آقای همسر کاملا غیر ممکن است. دانشگاه تبریز از بابت سطح علمی نسبتا بالا بوده و قبول شدن در آن رتبه بسیار خوبی می طلبد.حالا فرض بگیریم که من این رتبه رو به دست بیارم. =====> حداقل چهار پنج ماه باید اساسی درس بخوانم! و حسابی سرمایه بذارم آخه فوق هم لوث شده و کلاس خصوصی میخواد و کنکور آزمایشی!!!خیلی خنده داره! اساتید محترم این دانشکده بسی سخت گیر بوده و محال است که بتوانی همزمان هم کار کنی هم درس بخوانی.تازه اگر استاد هم ملاحظه ات کند خودت کم خواهی آورد.نباید فراموش کنی که حالا تنها خودت نیستی و یک مرد مهربان در زندگی ات وارد شده که قرار است خوشبختش کنی. =====> از زندگی و آسایش حداقل دو سال و نیم بیفتیم.هم من هم آقای همسر! ** حالا کی مطمئنه که ما چند سال زنده ایم؟که الان رو داریم کوفت می کنیم به امید اون؟!** فرض کنیم فوق لیسانس را اخذ نمودیم.خوب چه مزایایی به ما تعلق می گیرد؟ ۲۰ هزار تومان افزایش حقوق ماهانه درازای حدود سه سال زحمت وحشتناک که اختلافات به وجود آمده با آقای مهربان کاملا قابل پیش بینی و منطقی است!! خنده دار نیست؟! اینکه با فوق لیسانس حس کنی که از نظر علمی بالا رفته ای منتفی است.یادتون میاد حدود بیست سال پیش یه مهندس چقدر مهندس بود؟ الان چی؟ دانشگاههای جورواجور دارن فرت و فرت مهندس تولید می کنند!! پس مطمئن باشیم که از نظر علمی و تشنگی علم!! با گرفتن مدرک فوق لیسانس اقناع نخواهیم شد! دلیل دیگری بر این ادعا پایین بودن سطح علمی دانشگاههاست. حالا بگیم نه فوق لیسانس مقدمه ایه برای دکترا.خوب!در رشته ما اخذ مدرک دکترا - فرض کنیم قبول شدیم!! یادمان نرود وارد شدن به مقطع دکترا امروزه علاوه بر سواد نیاز به رابطه خوب با استاد!!!! و اخذ بورسیه از جایی!!! دارد.- در رشته ما سه سال طول می کشد درسها تمام شود و دو سه سال تحقیق و پایان نامه.خوب حالا به کجا رسیدیم؟یک خانم یا آقای دکتر که اگه خیلی زرنگ باشه کم کمش ۲۸ سالشه و غیر از یه مدرک چیز دیگه ای نداره.اشتباه نکنید منظورم فقط پول و کار نیست! اگه پسر باشه که دوسال هم میره خدمت مقدس! این آدم همه اش به یک بعد زندگیش پرداخته.فرد ۲۸ ساله ای که هنوز از نظر مادی به پدر مادر وابسته است نمی تواند جزو افراد بالغ محسوب شود! در دانشگاههای ما کار کردن یا بهتر بگویم زندگی کردن همزمان با درس خواندن - بالاخص در رشته هایی مثل رشته ما - تقریبا غیرممکن است. نهایت یک دکتر شدن هیات علمی دانشگاه شدنه که من خیلی هاشون رو که از نزدیک می شناسم افتادن تو وادی هر روز پولدارتر از دیروز!! و نمیخوام توضیح بدم چه جوری به این پول دست می یابند. بگذریم که حقوق هیات علمی ها خیلی بالاست و سر این موضوع خیلی وقته که خیلی ها میگن و می نویسن.... من دوست دارم یه زندگی آرام و بی دغدغه کنار همسر مهربونم داشته باشم.دلم میخواد تا ظهر کار کنم و بعد از اون یک زن باشم / محیط خونه رو برای رسیدن همسر عزیزم مهیا کنم / براش آشپزی سورپرایز انگیزانه!! داشته باشم / بدوزم / ببافم / برقصم / شاداب باشم.از زندگیم لذت ببرم. حالا مواظب هم باشم نپوسم.مطالعه کنم و تو اجتماع باشم. اگه هم یه روز دیدم با داشتن فوق لیسانس بهتر می تونم این کارا رو بکنم در موردش فکر خواهم کرد!! دوست عزیزم از آشنایی می گفت که زن و شوهر در رو بستن و دارن درس می خونن و خرج زندگیشونم با پدر زنه!! جالبه! خوب وضعیت اونا فرق می کنه.آقاهه پزشک عمومیه که وضعشون یه جوریه که باید تخصص بگیرن وگرنه خیلی سخت باید زندگی کنن و خانمه هم از آنجا که پدرش اینجوری داره واسه ادامه تحصیلشون مایه میذاره حتما به شدت عقده مدرک داره!! آخه خیلی ها درس میخونن تا مدرک بگیرن همین و همین!! این مدرک به درد خواهد خورد یا نه خدا می داند! خواهرم یه شاگرد خصوصی داشت می گفت هدفم صرفا اینه که دکترای پیوسته قبول شم! دامپزشکی دانشگاه آزاد قبول شد.حالا دختر دامپزشک در این وضع بیکاری ... چی بگم. خوب به دوست عزیزم باید بگم که در مورد ادامه تحصیل بیشتر فکر کنه! صرف علاقه به رسیدن به حد اعلای مدرک نمی تونه دلیل باشه برای اینهمه زحمت باتوجه به اینکه زندگی جنبه های دیگری هم دارد. من هم دوران ابتدایی دوس داشتم دکتر قلب بشم! بزرگتر شدم تغییر پیدا کردم! قرار نیست روی خواسته های دوران قبلمون اینقدر تعصب داشته باشیم که منطقی و غیر منطقی بودنشون رو بررسی نکرده اقدام کنیم!
یه مساله ای ذهنم رو درگیر کرده : هنوز آقای همسر نمیدونه من وبلاگ دارم. منم هی از یه قدمی سوتی دادن برمیگردم! آخه من مرتب حرف می زنم و هی دلم میخواد از دوستان وبیم واسش تعریف کنم!( داداشم معتقده قوی ترین عضو بدن من فکمه!!) حالا من نمیگم چون میترسم اگه خواننده وبلاگم بشه من برای مخاطب خاص - که اون باشه - بنویسم و وجدان درد می گیرم که این موضوع رو نگفته باشم!! چیکار کنم؟ ضمنا اینکه با همه وجود احساس خوشبختی می کنم.خدایا این حس را به همه بچشان و در من پایدار گردان.آمین.
دوشنبه ها میریم پیش مامانم.دیدین پنجشنبه ها آدم حس خیلی خوبی داره؟من دوشنبه ها هم همین حس رو دارم.مامانم فرشته است.بعدها در موردش خواهم نوشت. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دیروز از اداره که داشتم برمیگشتم یهو به سرم زد برم آرایشگاه!! کلا آرایشگاه یه جاییه که من زیاد اونجا راحت نیستم.اکثر آدمایی که اونجان با من مشابه نیستن! اکثر صحبتهایی که اونجا ردو بدل میشه با اعتقادات من منافات داره!! اما خوب دیروز هم که رفتم یه خانم و دخترش بودن که داشتن حاضر می شدن واسه عروسی و یه خانم دیگه که میخواست موهاشو های لایت کنه و نفر چهارم من بودم. تصمیم گرفتم کمی مثبت تر به قضیه نگاه کنم.گفتم می شینم و به حرفاشون گوش میدم! اون خانمه کارش که تموم شد دختر حدود ۷ ساله اش نشست رو صندلی و متاسفانه من شاهد بودم که یک مادر دخترش رو با چهره معصومانه اش داد دست آرایشگر تا واسه عروسی درستش کنه!!! اول موهاشو عین مدلها درست کرد بعد متاسفانه صورتش رو!! خیلی پیش خودم برای مادری که چنین تفکری داره ناراحت شدم.... تازه داشت تعریف می کرد که دختردایی من فقط به خاطر اینکه باباش اجازه بده آرایش کنه ازدواج کرد!!! من اینجا نتونستم دووم بیارم و خنده معنی داری کردم و گفتم خوشبختانه الان دیگه این مساله از بین رفته با حالت حق به جانبی گفت نه ! بستگی داره به خانواده توی خانواده ما دخترا آرایش نمی کنن!! و من : اون یکی که اومده بود موهاشو های لایت کنه هفته آینده عروسیش بود. ابروهاشو از ته تراشیده بود و ت ا ت و کرده بود اصلا هم قشنگ نبود و کاملا مصنوعی.یاد خودم افتادم! به آرایشگر سفارش اکید کرده بودم که مواظب باشه غلیظ نشم!! اونم هی می گفت آخه باید شبیه عروس باشی!! و من مرتبا تاکید حتی خواهر سختگیر ساده پوشم را برده بودم پیشم که چشمهایش سنسوری عالی بود واسه فیدبک در اینجور شرایط!! به عکاس گیر میدادم که فیگور جینگیلی مستون نده!! خیاط لباس عروس که هیچی با سفارش من اینجوری مونده بود :
و اما .... ساقی جان منو به یه بازی دعوت کرده : انتظاراتی که از همسرم داشتم و اینکه آیا اونجوری از آب دراومد یا نه! خوب من کلی معیار داشتم.اگر آقای خواستگار می تونست نمره بالاتر از هفتاد بگیره می رفت مرحله بعد که همانا بیرون رفتن و صحبت حضوری می شد! و اگر قبول می گشت مرحله بعد که آشنایی خانواده ها بود!! اولین خواستگارم ترم اول دانشگاه پیدا شد! و آخرینش بدیهی است که آقای همسر عزیزم می باشد که نمره ای بالاتر از ۸۵ به دست آورد! تفاوتهایی را که در پستهای قبل ذکر شده دوست داشتم نداشتیم اما آقای همسر با تقریب بسیار خوبی همانی است که میخواستم! ملاکهای تعیین کننده که باهم and می شدند و نتیجه باید ۱ میشد : تناسب اعتقادات / تناسب سطح هوش / تناسب سطح فرهنگی خانواده ها / تناسب سطح مالی خانواده ها / تناسب سن / تناسب تحصیلات / تناسب اهداف از ازدواج / تناسب انتظارات از ازدواج / تناسب علایق / تناسب خواسته ها از زندگی و .... همه اینا نمره کامل گرفتن. ملاکهای دیگر که دوبدو باهم or و نتایج با یکدیگر and و در نهایت با نتیجه قسمت قبلی and و نتیجه باید ۱ می شد :( اینجا بعضیهاشون خنده دارناااااااااااااا) دوست داشتم طرف مقابل دانشگاه تبریز مکانیک خونده باشه !!! ( نمره کامل)/ دوست داشتم یه کم زشت باشه!!!( که نبود!!) / دوست داشتم چهار پنج سال ازم بزرگتر باشه که دو سال و نیم شد / دوست داشتم خواهراش تحصیل کرده شاغل باشن که هستن / دوست داشتم خواهر مجرد نداشته باشه که نداشت / دوست داشتم رفاه زده نباشه که نبود / دوست داشتم سختی دیده باشه که کم دیده بود / دوست داشتم شازده کوچولو رو حفظ باشه که به نظرش کتاب جالبی نبود!! / دوست داشتم شیک پوش غیر ولخرج باشه که هست / دوست داشتم از مال دنیا چیزی نداشته باشه که نداشت ( و الان دوتایی باهم داریم!!) و .... من دنبال کسی بودم که ایرادات منو نداشته باشه : پرحرف نباشه / شاکی نباشه / جنجالی نباشه / بیشتر منطقی باشه تا احساسی / خونسرد باشه و .... که همسر محترم همه اینا رو دارن! در نهایت تمام نتایج با نتیجه این سوال " آیا به دلم می نشیند یا نه ؟ " and میشد! الان می بینم چقدر چیزای مهمی بودکه من باید بررسی می کردم و نکردم و به جای من خدا اینکار رو کرد! خدا خیلی کمکم کرد در این انتخاب. این بود مدار منطقی معیارهای ما که بسیار ساده شده است! و من دوست دارم تمام دوستانم را به این بازی دعوت کنم که : چه جوری با آقای همسر / خانم همسر آشنا شدید؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
پريروز داشتيم با آقاي همسر صحبت مي كرديم.اون به شدت دختر خواهرش رو كه الان دو سالشه دوست داره. رفتارش براش تازگي داره اما براي من كه بزرگ شدن شش نوه محترممان را روز به روز شاهد بوده ام چندان جذاب نيست.
موضوع اين بود كه اين دخترخانم هر عروسكي كه گيرش مياد هر جاي خونه كه باشه اول دراز مي كشه كنارش شير ميده بعد ميندازه رو پاهاش و مي خوابونه و روش هم يه دستمال ( لحاف ) مي كشه. بعد يه روز توي مهد يه اسلحه بهش ميدن اونم ميندازه رو پاش و مي خوابونه!!! موضوع اين بود كه اين دخترخانم خيلي دختره!! و من گفتم من اصلا اينجوري نبودم شايد دليلش اين بود كه هم بازيم داداش بود! و رسيد به مرور خاطراتم.... ظهرهاي تابستون معمولا با داداش زير درخت گيلاس مي گذشت.درخت گيلاس زمان امتحانات خرداد محل درس خوندن من بود و تابستون كه مي شد محل وقت كشي. تو را جان هر كسي دوست داريد هيچ بچه اي را وادار نكنيد ظهرها بخوابد!! خواهر بزرگم هميشه ما را مجبور مي كرد بخوابيم و ما خوابمان نمي برد. واقعيت اين است كه بزرگترها خسته مي شوند و دلشان مي خواهد ظهرها استراحت كنند اما بچه ها سرشار از انرژي اند و دليلي ندارد خسته شوند! ما هم جيم مي شديم مي رفتيم زير درخت گيلاس براي خودمان خوش مي گذرانديم. داداش كمكم مي كرد تا براي عروسكهايم لباس و لحاف و تشك بدوزيم. واي به روزي كه قيچي رو در اتاق خواهربزرگم رديابي مي كرديم.چه نقشه هايي براي رسيدن به آن طرح مي شد. چقدر بچه هاي خوبي بوديم كه بي سر و صدا بازي مي كرديم.بچه هاي اين زمان خيلي پررو و بي ملاحظه اند. اين لباس دوختن كلي روي تجسم فضايي ما تاثير داشت. بعد نوبت ماشين بابا بود. بابا معمولا ماشين رو رو به خيابون اصلي ( يه جاده ترانزيت از وسط ولايت ما رد مي شد ) پارك مي كرد و اونموقع مردم مثل الان دزدي نمي كردند كه مجبور شه ماشين رو به زنجير بكشه.مي رفتيم مي نشستيم توي ماشين. من معصومانه قبول كرده بودم كه داداش چون بزرگتره مي شينه طرف راننده. خيلي باهم صميمي بوديم.ما دعوا نكرده ايم تا به حال!! بعد هركدوم يه رنگ انتخاب مي كرد. تعداد ماشينهاي به رنگ انتخاب شده مون رو كه از جاده عبور مي كردند مي شمرديم. هركسي بيشتر مي اومد برنده بود! برنده هم فقط اسم برنده داشت و جايزه مايزه تو كار نبود! من كوچولو بودم و مثلا رنگ بنفش انتخاب مي كردم!! داداش مي گفت نه يا سفيد بگو يا قرمز ( اكثرا وانت رد مي شد كه رنگ غالب آبي بود و داداش خودش آبي برميداشت!!) ما حتي توي مسابقه هم هواي همو داشتيم.... اون درخت گيلاس براي من كلي خاطره داشت.سال ۷۸ نميدونم چه آفتي به ولايت ما اومد كه هرچي درخت گيلاس تو حياطها بود خشكيد و درخت گيلاس ماهم! هنوز هم با از دست دادن آن كنار نيامده ام.اون دوست من بود!! از وقتي شكوفه هاش مي ريخت من خوردن گيلاس رو شروع مي كردم تا وقتي گيلاساي خشك رو باد رو زمين مي ريخت مي خوردم! يه سرگرمي ديگه هم اين بود كه ظرفاي خالي شامپو رو جمع مي كرديم و از اول ظهر پر آب مي كرديم ميذاشتيم قسمت آفتاب حياط و منتظر مي شديم گرم شن و بعد موهامونو با اونا مي شستيم!! انگار مثلا حموم رو ازمون گرفتن!! يه بار داداش ظرفاي پلاستيكي شكسته و ظرف شامپو و امثالهم جمع كرده بود كه فروخت به نمكي و ميدونين با پولش چيكار كرد؟ براي من دمپايي خريد! سورپرايزم كرد! من شش سالم بود و اون يازده سال! يه بار هم با پسر عمه ام پولاشونو گذاشتن رو هم و برام يه عروسك از اون گرونا ( به اين اصطلاح رايج بود!!) واسم خريدن! حالا كسي نبود بگه به پسر عموم تو چرا بيچاره پولاتو هدر ميدي؟! اونم يكي از همبازيهاي ثابتمون بود. اون يه پسر شلوغ دماغ آويزون بود و من يه دختر مودب تر تميز و شوهر عمه ام هميشه اونو دعوا مي كرد و منو به رخش مي كشيد اما اون چه دل پاكي داشت كه پولاشو داد براي عروسك من!! الان يه دختر يك و نيم ساله داره.... روزا چه سريع ميگذرن.... سرگرمي ديگه هم خانه سازي براي مورچه ها بود.جلوي در خونه ما يه لونه بزرگ مورچه بود.ما يه كتابي داشتيم كه توش نوشته بود مورچه ها چه جوري لونه مي سازن.ما براشون لونه مهندسي مي ساختيم و منتظر مي شديم بيان اونجا بشينن! اون بدسليقه ها هم لونه بدتركيب خودشون ترجيح ميدادن! زير همون درخت گيلاس هر كدوم يك چاه عميق مي زديم!!! بعد با لوله خودكار بيك بين اونا رابط ميذاشتيم و يكيشونو پر آب مي كرديم.آب كه به اونيكي مي اومد با عشق پروژه مان را نگاه مي كرديم!! خيلي خاطره هاي خوب با داداش دارم.اون بدون شك بهترين داداش دنياست.ما هنوز هم خيلي باهم صميمي هستيم.الان كه هر كدوم خونه زندگي خودمونو داريم هنوز خيلي باهم خوبيم.خيلي.... اگه مي دونستم مي تونم چنين خواهر برادري تربيت كنم همين الان دست به كار به دنيا آوردنشون مي شدم!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام همه خوب و خوش و سلامتن؟
من اصلا نفهمیدم این هفته از کجا شروع شد و به کجا رسید. جمعه که خونه مادر آقای همسر بودیم.عصر تولد خواهرزاده آقای همسر بود رفتیم کادوش رو دادیم و واسه شام اومدیم خونه.جاتون خالی آبگوشت مامان پزی داشتیم خفن که خوردیم و خوابیدیم. به دلیل مصرف قرصهای خاصی (!!) صورت اینجانب که بسی مستعد رویش اکنه است به شدت اکنه ای شده بود این بود که شنبه تصمیم داشتم برم دکتر پوست.خانم دکتر گلفروشان از جمله پزشکانی هستن که من اعتقاد پیدا کرده ام.اصلا به دنبال درمان زیبایی نیست و اصولا برای رفع مشکلات پوستی ساده ترین و بی ضررترین راه رو پیشنهاد می کنه.مثل بعضی از پزشکان محترم که مشت مشت آنتی بیوتیکهای قوی به خورد آدم میدن با اینکه عوارضش رو میدونن و ... نیست.ضمنا اینکه یک خانم بسیار باشخصیته.از اونایی که آدم دلش می خواد هرچی رفتار مودبانه از اول عمرش یاد گرفته بذاره در طبق اخلاص و تقدیمش کنه.از اون استادای قدیمی دانشگاه علوم پزشکی تبریزه.خلاصه دوستش داریم! ایشون پیشنهاد کردن که با یه متخصص زنان مشورت کنم واسه قرصا که شاید تغییرشون بده. من از مطب متخصصان زنان بدم میاد! دفعه پیش هم که رفتم مطب یکیشون به اسم خانم دکتر تقی زاده این تنفر دیگه بدتر شد.ایشون داشتن منو راهنمایی می کردن که بهتره بچه دار بشم!! میخواستم بهش بگم خانم کی از شما راهنمایی خواست؟( من قبل از مکه رفته بودم پیشش تا راهنماییم کنه که یهو در مکه مشکلی پیش نیاد.) ضمنا اینکه با وجود یه مریض تو اتاقش منو توی اتاق راه داده بود و صندلی هم فقط یکی بود و اون مریض قبلیه هم با وجود من در اتاق معذب بود.حیف که تصمیم گرفته بودم جنجال راه نندازم وگرنه یه حالی از این خانم دکتر می گرفتم اون سرش ناپیدا!! خلاصه روش مزخرفی هم برام پیشنهاد کرد و من - که اولش روم نشده بود با خواهرم مشورت کنم - بعد از اینکه سه هزار تومان را انداختم سطل آشغال مستقیم رفتم مطب خواهرم و اون راهنماییم کرد. این بار گفتم خدایاااااااا حالا من پیش کدوم دکتر برم؟ همینجور داشتم می رفتم یه تابلو دیدم که بورد داشت گفتم حالا بریم ببینیم چی میشه رفتم و پزشکی رو که دنبالش بودم یافتم : یک خانم باسواد باکلاس که مخاطبش رو میشناسه و میدونه چه جوری باهاش حرف بزنه.خلاصه یک زن بسیار خوب! خانم دکتر ساناز سلمان زاده. بهش ایمان پیدا کردم.ایشون دوتا قرص جدید معرفی کردن که هم تاثیرشون صددرصده هم اکنه و چاقی و ... نمیارن.خانم دکتر اعتقاد داشتن که من خیلی وقت دارم واسه بچه داشتن برخلاف خانم قبلی که معتقد بودن پیر شدم و .... بعضی از پزشکها متاسفانه فقط به پول فکر می کنن.مثل پزشک زنانی که به هر مراجعه کننده به چشم چندصد هزار تومانی که برای سزارین خواهد گرفت می نگرد!!! بگذریم. شنبه شب رفتم خونه خواهرم که نزدیک مطبه بود و شام اونجا بودیم و بعد زمین عصبانی شد و اینا. امروز تصمیم دارم از اداره مستقیم برم خونه و دیگه نترسم. زن برادر همکار خواهرم شب ز ل ز ل ه ترسیده و از حال رفته که بردنش بیمارستان و تشخیص سکته مغزی دادن و بعد معلوم شده رگ اصلی مغزش پاره شده که متاسفانه دیروز به رحمت خدا رفت.خیلی ناراحت شدم.خدا به همسر و تنها فرزندش صبر بده. دیروز از خانه خواهر محترم کلی ترشی کش رفتم.مبارکمان باشد.مثل اینکه دستم هم دارد کج می شود!همه میگن بعد از ز ل ز ل ه مواظب سارقان باشید!
آقایان اصلا بلد نیستند تعمق کنند و هر چه بگوییم همان را می شنوند! تا به حال اینو تجربه کردین؟ پریسا که یه سال و اندی زودتر از ما ازدواج کرده بود و کلا مثل من اعتقادی به طلا ملا نداره یه بار به شوخی ازم پرسید : گلی طلا چی خریدی؟ و منم کمی باهاش شوخی کردم تا موضوع جدی شد.پریسا که تجربه اش از من بیشتر بود گفت : گلی به آقای همسر نگو از طلا و جواهر بدت میاد بهش بگو در این شرایط ترجیح میدم چیزای بهتری مثل خونه و ... داشته باشم تا جواهر وگرنه یهو می بینی روش باز شد و فکر کرد تو واقعا دوست نداری چیزای تجملی داشته باشی منم با خودم گفتم نه حسن آقای همسر از اونا نیست حسن اون روش باز نمیشه حسن! خوب دیگه تازه عقد کرده بودیم و هیجانی! الان من به تجربیات پریسا رسیده ام : آقای همسر همیشه منو یه دختر مستقل دیده.زنی که می تونه از عهده تمام کارای روزمره خودش بربیاد.اینه که اصلا نمی تونه با این قضیه که آقاجون من از شب ز ل ز ل ه ترسیده ام باید یه کم بیشتر مواظبم باشه کنار بیاد. تقصیر خودمه که خودم رو اینقدر قوی نشونش دادم! چه میشه کرد مادر! منم راستشو بخواین یه کم سر این مساله از دست خودم ناراحتم. نمیدونم چه جوری رفتار اشتباه گذشته را جبران کنم و بهش بگم باباجون من به تو نیاز دارم!
یک موضوع دیگه هم وجود داره که یه ذره باعث بروز ناخرسندی بین من و آقای همسر می باشد : من برای ازدواج معیارهای مدونی داشتم.یکی از معیارهای اساسی خانواده طرف بود.خانواده آقای همسر خیلی با خانواده ما مشابه به نظر می آمد.کلا از بابت تحصیلات و مذهب و خصوصیات دیگر تقریبا عین هم بودیم. بعد از ازدواج متوجه یک تفاوت عمده شدیم : خانه ما یک خانه بسیار پر سر و صداست.همه هم با همدیگه صمیمی هستن.تجسم کنید خانه ای که سه پسر و چهار داماد و چهار دختر و سه عروس و شش نوه که غالبا همه در حال صحبت هستند!!( بیچاره مادر هم در آشپزخانه مشغول ارائه سرویس!!) هر کسی برای خودش نظری داره و در این خانه مرتبا عقاید و نظرات به روز میشن و هرکسی روی اعتقاداتش تعصب داره که با فردی که اعتقاد غیر از اون داره بحث می کنه و کلا اگه به عنوان ناظر خارجی به این جمع نگاه کنیم اگه بتونیم صحبتها رو بشنویم کلی اطلاعاتمون میره بالا.اینه که من به عنوان یک مهندس برق می توانم توی فامیل مشاوره های تخصصی دارویی / درمانی / بانکی / تحصیلی و ... به همه بدم.چون اونقدر با بقیه بحث کردم یا بحثاشونو گوش کردم که در جریان کارهاشون هستم! یادمه وقتی کارنامه کنکور رو گرفتم و معارفم صد در صد بود داداش گفت گلی ما همه تخصصا رو داریم جز این تو هم که معارفت خوبه برو الهیات بخون! منم خوب عشق برق بودم.البته اون زمان چیزی ازش نمیدونستم اما الان که میدونم باز عشق برقم!!! خلاصه تو همچین شرایطی اصولا اگر با بلندترین تن صدایت صحبت نکنی کسی صدایت را نخواهدشنید. این است که در این خانه تن صدای همه بالاست. ضمنا شوخی به شدت رایج بوده و در این خانه همه با هم - غیر از مامان که معمولا احترام میذاریم بهش - شوخی می کنن و به هم تیکه می پرونن.شوخیها ممکن است لفظی بوده یا خشن باشند مثل هل دادن فردی به باغچه و خندیدن به او! حالا خانواده آقای همسر : اونا هم باهم صمیمی اند اما معمولا توی خونه همه تلویزیون می بینن و مکالمه هاشون در حد احوالپرسی - در استاندارد احوال پرسی با اقوامی مثل عمه زاده و ... - هست.از کار هم اطلاع چندانی ندارن بر خلاف خونه ما که هرکی هر خوردنی ای هر جا پیدا کنه دراسرع وقت هپلیش میکنه اونجا توی ظرف میوه میاد و هرکسی بشقاب و کارد و چنگال و بفرما و .... و بلافاصله چای باز به همان منوال و آجیا و شیرینی اگه باشه شیرینی.احساس می کنی مهمونی! خونه ما می پرسیم فلانی چای میخوری؟اونم اگه بگه نه یعنی اینکه واقعا دلش نمیخواد.یعنی تعارف جایی نداره اما اونجا تعارف تا زانو! غیر از این مورد تفاوت جدی در خانواده ها وجود ندارد. خوب حالا من از سکوت خونه اونا اذیت میشم و آقای همسر از سر و صدای خونه ما! من این تفاوت منطقی رو قبول کرده و کاری ندارم اما آقای همسر بعضی وقتا نق میزنه.دیروز هم نق میزد!!! وااااااای عجب پستی زدیم آخر هفته ای!!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
ما دیشب خونه خودمون بودیم اما من هر صدای کوچکی می اومد می ترسیدم.آقای همسر گفت ز ل ز ل ه تموم شد و باید خونه خودمون باشیم و من بااینکه ته دلم نگران بودم ولی قبول کردم. بعد از ظهر نمی تونستم تنها باشم رفتم خونه خواهرم که اون یکی خواهرم هم اومد اونجا.همه اونا تصمیم گرفتن بمونن خونه هاشون و منو هم مسخره کردن که چرا می ترسم! آخه اونا این مقاله رو ندیده بودن!! صبح داشتم با مامانم صحبت می کردم گفت دیشب همه شون ولایت بودن!!!! فقط ما موندیم تبریز!! من عصر چند دقیقه دیرتر از آقای همسر رسیدم خونه.برای اولین بار در طول زندگی مشترک! آقای خونه چایی آماده کرده بود بخاری رو روشن کرده بود و منتظر من بود! من خیلی می ترسیدم هر حرکت کوچکی منو می ترسوند.دیشب همسایه بالایی هم نمیدونم چیکار داشت می کرد که هی صداهای ناهنجار می اومد.آقای همسر می گفت همیشه این صداها میاد و تو حساس شدی.حتی دیشب با حرکت پرده پذیرایی چنان ترسیدم که ناخوداگاه گریه ام گرفت.این بار آقای همسر به طور جدی گفت پاشو بریم ولایت که من قبول نکردم و اون داشت منو دلداری می داد که همه چی تموم شده و اینا. آقای مهربون من دیشب شام درست کرد.من اصلا نمی تونستم از جام تکون بخورم ( کیا شجاعت منو چش زدن ها ها هاااااااااااا؟) و من زودتر خوابیدم.کنار پنجره خوابیدم تا اگه ز ل ز ل ه اومد خرده شیشه ها روی من بریزن!! چون میگن بین ساعت ۵ تا ۶ صبح احتمالش زیاده موبایلمو کوک کردم یه ربع به ۵ و زود خوابم برد.مهربونم آشپزخونه رو مرتب کرده بود و اومده بود بخوابه که اصرار کرد جامونو عوض کنیم من هم قبول نکردم صبح که بیدار شدم دیدم دم پنجره است حالا چه کلکی سوار کرده بود خدا میدونه! حالا ببینید این آقای نترس چیکار کرده بود : یه ربع به ۵ موبایل من زنگ زد و هردو بیدار شدیم. من : همسر جان هنوز یه ساعت مونده من زود کوکش کرده بودم.بگیر بخواب. آقای همسر : نه موبایل منم الان زنگ میزنه منم گفتم امروز زود بیدار شیم!!! من : بعد پاشدم برم وضو بگیرم دیدم همه لباسای بیرونمون جلوی در اتاق خوابه! الهیییییییی مهربون من فکر اینم کرده که اگه ز ل ز ل ه بیاد بخوایم در بریم لباسا در دسترس باشه. پس اونم می ترسید فقط نمی خواست من بفهمم.الهیییییییی چقدر این مرد مهربونه! دیروز تبریز به شدت یخبندان بود و امروز هم همینطور هوا خیلی سرده. ان شاا... ۲۲ آذر می ریم کیش.سه شب اونجاییم.متاسفانه ۲۲ آذر عروسی یکی از عزیزترین دوستامه.از معدود دوستان صادق و مهربان دنیا.حیف که نمی تونم برم.همینجا براش آرزوی خوشبختی دارم. موضوعات زیادی توی مغزم هستن که دلم می خواد اینجا بنویسم و نظراتتونو ببینم اما اصلا حسش نیست!مگه دستم به این گسله نرسه! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
قابل توجه افرادی که نگران ما بودن : ضمن تشکر از لطفتون فعلا اتفاق خاصی نیفتاده و ما همگی سالمیم. می خواستم تو وبلاگ بنویسم که پس ورد من اینه : *********** که یه موقع اگه زیر آوار موندم یکی به همسرم خبر بده بیاد اینجا رو بخونه! می دونید مهمترین چیزی که بعد از تقاضای بخشش کنار کعبه از خدا خواستم چی بود؟این که من و آقای همسر هر دو همزمان بمیریم.زمانش هم زیاد مهم نیست اما دوست ندارم قبل از مامانهامون بمیریم چون می دونم برای یک مادر خیلی وحشتناکه دلم نمیاد مرگ بچه هاشونو ببینن. چند وقت پیش تو حادثه هواپیمای تایلند پسرخاله بابام با همسر و تنها دخترش کشته شدن.اونا خوش به حالشون که هر سه باهم مردن اما می بینم که ماماناشون دارن به تدریج از پا درمیان.خدا بهشون صبر بده. من همچنان می ترسم.این مقاله رو بخونید ببینید چرا! دلم برای خونه کوچولوی با نمکمون تنگ شده.از صبح شنبه که اومدم اداره دیگه ندیدمش.روی میز یه گلدون بلور هست که توش کلی داوودیه.الان حتما داوودیا خشک شدن و آبش گندیده!! خدا کنه اون شب نیفتاده باشه! با وجودی که دلم تنگ شده می ترسم برم خونه! روبروی تختمون یه کمد بزرگه.فکرشو بکنین که شب در خواب ناز زمین باز عصبی بشه و اون کمده بیفته رومون! وااااااای پنجره هم کمتر از یه متر با تخت فاصله داره. سازه خونه ما بتون آرمه است.ما طبقه سه هستیم.پله اضطراری نداریم.چندتا ستون هم خونه مون داره که کنار یکیش بخاریه / یکی دیگه کنار بوفه شیشه ای متصل به دیوار / یکی آبگرمکن و اجاق گاز کنارشه / کی یخچال کنارشه / یکی دم پنجره است / می مونه یکی فقط که امنه و گوشه اتاق خوابمونه. به نظر شما من و آقای همسر کنج اتاق کنار اون ستون جا میشیم؟! اما خوبیش اینه که چون خونه مون کوچولوئه ستوناش به هم نزدیکن.این باعث میشه تعادلش رو بهتر بتونه حفظ کنه. خدا خودش به دادمون برسه.... اون شب که داشتیم درمی رفتیم دلم می خواست آلبوم هامونو هم می بردیم.ارزشمندترین خاطراتم اونجان.من میخوام همیشه کنارم باشن. میگن اگه بخواد دوباره اتفاق بیفته به احتمال قوی شدیدتر خواهدبود.خدایاااااااااااااا این آقای همسر هم شجاعت بهش دست داده و میگه نباید بترسیم و باید بریم خونه خودمون!من میخوام بازم بریم ولایت! ازاونور هم میگن سعی کنین تا سه شب مراقب باشید و نمی دونم مسیر فرار رو در خانه آماده کنین و شب نوبتی بخوابین و لباس و مواد غذایی بذارین پشت در و از این حرفا.همین حرفا هم آدمو می ترسونه هم اینکه باید آگاه باشیم.آدم که کف دستشو بو نکرده! این گ س ل عصبانی تا الان ۱۲ بار به شدت خشمشو ریخته.آخریش ۲۶۰ سال پیش که تبریز رو با خاک یکسان کرده.میگن ناصرخسرو بار اول که اومده اینجا نوشته تبریز شهر آبادیست بعد رفته اصفهان نوشته نه اصفهان آبادتره و بعد که دوباره برگشته تبریز ( بعد از ز ل ز ل ه ) نوشته تبریزی وجود ندارد! اون سال گویا هفتاد هزار نفر می میرن! من دوسه روزه که اصلا دستم به کار نمیره.تو اداره هم همه اش دنبال اخبار جدیدم. دعا کنین برامون! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر همگی!
دیروز تو اداره بودیم که سومین زل زل ه رو هم چشیدیم! من داشتم دنبال روش خوندن نماز آیات می گشتم که برم نمازامو بخونم که یهو صدای وحشتناک و ل ر ز خیلی جالب بود عکس العمل من که سریع رفتم زیر میزم!با سرعت و شجاعت!عجب دختر شجاعی بودمااا! علی رغم همه هشدارها که میگن نرین سمت پله ها تمام همکارای من داشتن می رفتن سمت پله ها!تا برسن تموم شده بود! سومیه ساعت یک و سی و پنج دقیقه بعد از ظهر و سه و هشت دهم ریشتر بود و صداش خیلی ترسناک ! از دیشب داره برف میاد خیلی زیباست ولی داشتم فکر می کردم اگه خدای ناکرده ز ل ز ل ه شدید بود و مردم بیرون مونده بودن و خونه ها ویران شده بود الان این برف هیچ زیبایی نداشت و بیشتر مصیبت می شد تا برکت! خدایا به خاطر همه مصلحت هات شکر! راستی ما دیروز هم ولایت بودیم و در رفته بودیم!
ساقی جون یه مطلبی در مورد سینما نوشته بود که منو یاد یه خاطره انداخت : من و آقای همسر پارسال حدودای بهمن ماه بود که از بنگاه گردی خسته شده بودیم و یه کم احساس بی پولی بهمون دست داده بود و یه خرده از هم ناراحت بودیم که ریشه اش مشغول بودن فکرمون بود. همینجور داشتیم بی هدف قدم می زدیم که دیدیم سینما فلسطین فیلم " ک ا ف ه ستاره " رو آورده گفتیم بریم ببینیم یه کم حال و هوامون عوض شه!! بلیط گرفتیم با پفک محبوب گلی و رفتیم نشستیم.سر ساعت فیلم رو گذاشتن : ۱۰ نفر هم تو سینما نبود : من و آقای همسر / یه خانم و یه دختر حدود ۸ ساله که خانم قیافه ناجوری داشت با آرایش ناجورتر از اونایی که آدم تو خیابون ببینه فکر می کنه از اعضای ب ا ن د هست حتما! بعد یه آقا و خانم که فکر کنم دوست بودن که اونا هم ظاهرشون نشون میداد زیاد متشخص نیستن و یه آقا خانم دیگه مشابه ما!همین! خوب فیلم شروع شد و همون اوایل اون دوتا مشابه ما پاشدن رفتن! ما هم پفک خوری را شروع کردیم.صدا بسیار ناجور بود یعنی اگه فیلم رو تو کامپیوتر خونه ما می دیدیم بهتر از اون سینما بود! اون افراد مشکوک داشتن کارای خیلی ناجور می کردن!من خجالت کشیدم.آقای همسر گفت مثل اینکه پرده سینما اونوره!!! فکر کنم اومده بودن سینما تا توی یه سرپناه تاریک ..... بگذریم! یهو دیدم آقای همسر یک حرکت تیز دور از انتظار نمود. من : چیه ؟! سوسک بود؟ آقای همسر : نه بابا فکر کردم اون مرده داره میاد! و ما پفک می خوردیم و فیلم تعریف زیادی نداشت. آقای همسر : یه حرکت تیز دیگه! من : مشکوک بگو چیه سوسکه؟ آقای همسر : نه ول کن چیزی نیست! من : مشاهده یک سایه تیره زیر صندلی جلو و حرکت فرز آن و گرفتن دست آقای همسر و گفتن اینکه : مووووووووووووووووووووشه!البته آروم تا خلوت اون دو سه نفر به هم نخوره و من غرورم حفظ شه که نترسیدم فقط دیسجیندیم ( به خدا معادل فارسی نداره!! چیزی تو مایه های شوکه شدن!!) آقای همسر : آره من از اول دیدم کاری به ما نداره بذار خوش باشه! من : و پاهامو گذاشتم رو صندلی جلویی و ادامه دیدن فیلم و خوردن پفک! مگه می تونم نبینم؟! انگار میخوام داوری کنم! اسکار بدم!! یه پفک افتاد زمین! من : همسرجان این یه طعمه شد الان با خانواده اش میاد برش میداره ! آقای همسر خواست پفک رو از زمین برداره ولی خندان سرشو بالا آورد : گلی ببین داره هلش میده ببره با خانواده اش بخورن! من خم شدم دیدم دوتا موش با چنان عرق جبینی دارن پفکه رو می غلطونن!! خندیدیم! من نمی ترسیدم چون مطمئن بودم تماسی با زمین ندارم و نمیتونه بیاد روم و می گفتم بذار واسه خودش بچرخه! دو تا موش زیر صندلی!! از فیلم فقط ۵ دقیقه مونده بود. کیفم رو صندلی بغلیم بود و یهو دیدم موشه رو بازوی همون صندلیه! خوب وقتی می تونه و میخواد بیاد بالا هیچ بعید نیست بیاد روم! بلند شدم! من : همسر جااااااااااااااااااان موش رفت تو کیفمممممممممممممممممم آقای همسر : نه من دیدم افتاد پایین پاشو بریم من : نه تو کیفمه! آقای همسر : بلند شو بریم کیفتو بیرون خالی می کنم. من : کیفمو تو بردار! آقای همسر : باشه بیا نترس! خواستم از اون چند نفر به خاطر به هم خوردن خلوتشون معذرت بخوام! کیف رو خالی کرد و موشه نبود. آقای همسر به آقایی که نشسته و یه کاره ای هست تو سینما : آقا توی سالن موش بود! آقای یه کاره : عه؟( خیلی عادی انگار میگی مثلا بیرون هوا خوبه!) بازم اومده؟آخه داریم تعمیر می کنیم اینجا رو! آقای همسر : خوب همسر من ترسید! یکی دوتا هم نبود!حداقل سه تاشو یه جا خودمون دیدیم! آقای یه کاره : ببخشید!!( همین) اومدیم بیرون.آقای همسر گفت دیدیم آدمش نیست که بخوام بحث کنم! من گفتم میرم یه نامه به اماکن می نویسم اولا اون چند نفر خیلی مشکوک بودن و ثانیا مووووش!! آقای همسر : ناراحت پفکت هستی؟ من : خنده ! آره شوخی نیست. و ناراحتی ما و مشغولی فکرمون با سینما رفتن - و نه فیلم دیدن!!- برطرف شد! و سینما فلسطین تبریز به خاطره ها پیوست!! خوب این سینما هم رسالتش این بوده!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب زل زل ه اومد!داشتین بی گلی می شدیناااا!
این وبلاگ اخبار رو خوب پوشش داده! دیشب خیلی ترسیدیم.فرار کردیم رفتیم ولایت!دوازده و نیم شب رسیدیم اونجا و بچه ها نخوابیدند ازترس. من و آقای همسر زل زل ه دوم رو بیرون بودیم و متوجه نشدیم اما مردم همه تو خیابونا بودن و نصف شبی همه جا ترافیک بود.خداجون ما که می دونیم قدرتت خیلی زیاده خوب ما رو نترسون! من دیروز وقت دکتر داشتم.اخیرا جوشهای گنده می رویند در صورتمان.خونه خواهرم به مطب دکتر نزدیکه گفتیم کی میخواد شام بپزه بذار امشب رو روی سر اونا خراب بشیم! شام رو اونجا خوردیم و داشتیم چای می خوردیم که یهو قورقوری ( من دختر خواهرم رو اینجوری صدا می کنم!!) پرید گفت زل زل ه و بعد خواهرم.من چلمنگ فکر کردم ماشین سنگین رد میشه!! رفتیم یه کم نشستیم زیر میز غذاخوری.پنج نفری! اما خدایی مانور زل زل ه کار خودشو کرده.قورقوری زودتر از همه دستاشو گذاشت رو سرش و اول دوید گوشه اتاق!این زمین ل رزه ساعت نه و پنجاه و دو دقیقه شب بوده و میگن مرکزش بستا ن آباد و سه و نه دهم ری ش تر. یه کم که زیر میز نشستیم گفتیم دیگه تموم شد پاشیم بریم.من و آقای همسر تصمیم گرفتیم برگردیم خونه.من بهش گفتم با آسانسور نریم و اون خندید و گفت ول کن دیگه تموم شد! خواهر بزرگتر که خیلی استرسی و نگرانتر از ماست زنگ زد خونه این خواهرم که چیکار کنیم؟اونا هم طبقه چهارند و بدجور ترسیده بودند.میگفت تلویزیون کم مونده بود بیفته زمین.می گفت دخترا دوتاشون هم خواب بودن و بغلشون کردیم زدیم بیرون!گفت نذارین گلی اینا برن بگین شب پیش شما بمونن!آقای همسر خندید! داشتیم همینجوری پیاده می رفتیم که متوجه شدیم مردم همه دارن میان بیرون از خونه هاشون. فهمیدیم پس ل رز ه دوم اتفاق افتاده و گویا خیلی شدیدتر بوده.پیاده که می رفتیم یهو آقای همسر دست منو گرفت محکم کشید سمت خیابون نگو همون موقع بوده و ما خیلی کم احساسش کردیم.خواهرم می گفت در کمدشون چند بار باز و بسته شد و یه کمد بزرگ دارن که می گفت از جاش حرکت میکرد!حالا تو این گیر و دار آقای همسر برای منحرف کردن ذهن من داشت جوک تعریف می کرد و می خندید! منم عصبانی شدم گفتم آخه واسه چی می خندی؟عضلات من همه داشتن می لرزیدن.خیلی ناجور بود.آقای همسر هم قشنگ معلوم بود ترسیده. داشتیم پیاده می اومدیم و هوا هم خیلی لطیف بود و هرکی پتویی چیزی گیرش اومده بود پیچیده بود دورش و زده بود خیابون!موبایل خط نمیداد و من تا شماره داداش رو بگیرم پدرم دراومد.خونه اونا مناطق زل زل ه خیز تر شهره. خواهرم زنگ زد که تو خیابونا داریم دنبالتون می گردیم میخوایم بریم بیرون شهر.خلاصه یه جوری همدیگه رو پیدا کردیم.قورقوری می لرزید خیلی ترسیده بود. دومیه که گویا اصلیه بوده چهار و شش دهم و مرکز اون عمق دو کیلومتری شهر خو ا جه بوده که حدود دو کیلومتر با تب ری ز فاصله داره. بعد خواهر بزرگتر را هم پیدا کردیم و رفتیم گاز خونه ما رو قطع کردیم و ده برو به سمت ولایت! مامان هم خونه نبود.گفتیم صبح زود میاد می بینه خونه اش چه خبره!!دوازده و نیم رسیدیم.قورقوری اصلا نخوابید. الان مدارس ابتدایی و راهنمایی تعطیله و مردم هنوز درحال ترس هستن و همه دارن در مورد زل زل ه صحبت می کنن!فکر کنم امروز اداره هم تعطیله!!!! راستی میگن یکی کم قدرتش هم صبح حدود ساعت شش رخ داده.نمیدونم هنوز سایتها چیزی ننوشته اند. خدا خودش مواظب همه ما باشد. من که آدم نمیشم!دیروز جفت نمازام رفتن!یه نماز آی ات هم روش. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان!
بدینوسیله از تمامی دوستانی که دعا کردند تا پیش فرض شیطانی را از خود دور نمایم تشکر و قدردانی نموده و توجه شما را به گزارشی در این رابطه که منجر به کشف قانون بسیار مهمی گردید جلب می نمایم : پیش فرض من نتونست کاری از پیش ببره اما آقای همسر دچار پیش فرض شیطانی گردید : روز پنجشنبه کسانی که دیرتر آمده بودند به مراسم سالگرد وضعیت جاده را یخبندان ذکر کردند!! آقای همسر اس ام اس زدند که برنامه مان چیست؟و من صادقانه گفتم مثل اینکه جاده ناجوره. دوم این بود که آن روز من به شدت نفخ داشتم یا احتمالا توموری سرطانی چیزی !!!! پرسید زیاد گریه کردی رنگت پریده گفتم نه دلدرد دارم شدید.برگشتیم خونه به زور از پله ها اومدم بالا و جلوی بخاری دراز کشیدم. آقای همسر ما وقتی ما مریض باشیم بدجور ناراحت می شوند اما متاسفانه یک مرد ترک تمام عیار بوده و نازکشی بلد نبوده و جالبش اینجاست که خودشان هم یاد دردهایشان می افتند!! وقتی من جلوی بخاری دراز کشیدم یادش افتاد که دندونش درد میکرده!! و رفت خوابید و خوابش هم برد!! بعد که من گلایه نمودم که چرا مرا تنها رها کردی پرده از پیش فرض شیطانی اش برداشت : گلی من فکر می کنم همه دلدرد و اینا بهانه است تا نریم خونه مامانم اینا!! و من متقاعدش کردم که نیست اما پروسه متقاعد نمودن بسی طولانی بود!! خلاصه قانون جدیدی وضع گردید : قانون بقای پیش فرض شیطانی : پیش فرض شیطانی نه تولید می شود و نه از بین می رود فقط از فردی به فرد دیگر منتقل می گردد!! حالا : اولا کی این پیش فرض رو به من منتقل کرده سریعا خودش رو معرفی کنه! دوما پیش فرض شیطانی از همسر اینجانب منتقل شده!!به کی یا کجا نمی دانیم!! سوما کسی می تونه بگه الیاس رو چه جوری از خونه مون بیرون کنیم؟کسی آدرس پژوهان یا پیربابا رو داره؟
این سریالها چیه نشون میدن مردم منحرف میشن! دیروز یه جایی از سریال شهریار پدر شهریار رو به مادرش که نمیذاشت بره محل درگیری با تحکم گفت : تمکین کن! بلافاصله جرات کاذبی به همسر محترم ما دست داد و برگشت رو به من گفت : آهان!تمکین کن! ( با تحکمانه ترین!! لحن ممکن خوانده شود!) حالا من در نهایت تمکین داشتم شاممون رو حاضر می کردم!! چه زود یاد گرفت!!هی میگم نذارم همه سریالا رو ببینه نمیشه! ولی خدایی خیلی خندیدیم.دست سازندگان این مجموعه درد نکنه فقط اگه ممکنه زمانشو زیاد کنین!!!!!
مزید اطلاع مامان آرتا باید عارض شوم در نظر داریم همایشهایی با حضور آقایان شکست خورده در مراسم خواستگاری با هدف قدردانی آقایان پیروز در این مهم برگزار نماییم!!! سریعا شوشو محترم را ثبت نام فرمایید!!! ضمنا جهت اثربخشی هرچه بیشتر محتوای همایشها کارگاه عملی ویژه خانمهای متاهل جهت معرفی دختران سخت گیر فامیل به دوستان مجرد جنابان شوهران در جنب همایش برگزار خواهدگردید.
در نهایت باید اعتراف کنم که دیروز در منزل مادر آقای همسر چنان از حرفهایی که در مورد این خانم محترم زده بودم از خودم شرمنده شدم که نگو! ایرادهایی که من گفتم همه اش در حد اختلاف سلیقه است و ایشان زن بسیار متین و با شخصیتی می باشند.به همین خاطر همه ظرفها را شستم و آشپزخانه اش را مرتب کردم و برفهای حیاطشان را جارو نمودم.اما به خدا بهش نگفتم : آلبالو / شفتالو! ( برره یادتون میاد؟)
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام آخر هفته همگی به خیر و شادی یک : دیروز اتفاق جالبی توی اداره افتاد.من رفته بودم اتاق همکارم که خیر سرم!!! مشکل نرم افزارش رو حل کنم ( نرم افزاری که برای نقشه برداری است و من چیزی از آن نمی دانم!!!) خلاصه کیکی داشتم که نصفش مانده بود روی میز همکارم که باهم خیلی دوستیم.شاید توی این اداره تنها مونثیه که منو درک می کنه!! و از اون زنهای " عیال گونه " نیست. یکی دو ساعت بعد با چهره ای مغموم!! آمد اتاقم گفت گلی کیکت رو که مونده بود اتاق ما ... من فکر کردم میخواد بگه کیکم رو خورده که دور از انتظار هم نبود پریدم وسط حرفش گفتم ای ی ی ی کوفتت بشه.... برگشت گفت نه بابا من نخوردم یعنی میخواستم بخورم رفتم یه چایی گرفتم که با کیک تو بخورم یه ارباب رجوع اومد تا کارشو راه بندازم دیدم کیک و چای رو نوش جان کرده و مبهوت موندم ....بعد ارباب رجوعه بهش گفته دستت درد نکنه خانم مهندس هم گرسنه بودم و هم تشنه!!! وای چقدر من خندیدم خدا میدونه.ارباب رجوع این زمان زود پسرخاله میشن!!! ** : زن عیال گونه زنی است که در اداره مانتو منجوق ملیله ای می پوشد و النگو و طلاهای دیگر خویش را در اداره به نمایش می گذارد و کفش مهمانی و تیک تاک کننده !!! می پوشد و با مسائل روز و علم و فن کاری ندارد و از طریق تلفن اداره مرتب با همسر و سایر افراد خانواده در تماس است و مرتب از مادرشوهر خویش بد می گوید و الخ. دو : امروز یکی دو تا سایت غم انگیز دیدم.همکارم هم می گفت شوهر دوستش که یه دختر ۴ ساله هم دارن سر یه جراحی معمولی فوت کرده .خیلی دلم گرفت.خدایا به خاطر نعمتهایی که داده ای خیلی ازت ممنونم.خیلی خیلی.... اینکه خودم و همسرم و کل فامیل سالمیم / به اندازه کافی پول داریم که چیزایی رو که دلمون میخواد داشته باشیم / ارتباطمون باهم خوبه نه قهری وجود داره و نه کینه ای / بیکار نیستیم / خدایا صد هزار مرتبه شکر! سه : این تیکه شعر چارخونه رو خیلی دوست دارم : میشه دل به اون بست که همیشه اونو داریم.... اگه خجالت نمی کشیدم همین الان تو اداره با صدای بلند می خوندمش!! چهار : امروز سالگرد خاله بزرگم است.پارسال به طور غیر منتظره ای در عرض دو ماه - که بیشتر این دوماه رو هم حواس خودش را نداشت - با تشخیص تومور کلیه که کبد و همه قسمتهای بدن را درگیر کرده بود به رحمت خدا رفت.روحش شاد. از مراسم عزا خیلی بدم میاد.متنفرم.از رفتن سر خاک کسی متنفرم.از مرده پرستی متنفرم.از سیاه پوشیدن متنفرم..... شاید همه این عقده ها از زمانی در وجودم شکل گرفته اند که برای پدر عزیزم اجرایشان کردیم.هیچوقت دوست ندارم برم سر خاکش.اون سنگ لعنتی غیر از اینکه بدترین خاطرات زندگیم رو به یادم بیاره فایده دیگه ای نداره.اسمش رو که روش نوشتن منو یاد دعوتنامه های مدرسه میندازه : آقای ............ ولی محترم دانش آموز گلی ع ...... که به خاطر موفقیتهام که قرار میشد جایزه بدن دعوتش می کردن...... چقدر خوشحال می شد.چقدر مرد بود.....چقدر دلم بابا میخواد! همینجا عاجزانه از همه آشنایان می خواهم اگر روزی ( صد سال دیگر ) من به دنیای باقی رفتم فقط روز اول و روز چهلم دو سه ساعتی توی خونه و نه مسجد برام قران بخونین و اگه دلتون خواست گریه کنین بعد کسی حق نداره سیاه بپوشه و آرایشگاه نره و اینا که خیلی بدم میاد.روحم رو می فرستم بیاد اذیتتون کنه هاااااا گفته باشم! پنج : و اما موضوع اصلی : مادرشوهر! امروز ما میریم خونه ایشون دعا کنید پیش فرض شیطانیم تحت کنترلم باشه!! تا الان که هست! مادرشوهر من زن خوبیه.هیچ دخالتی تو زندگی ما نداره.فقط یه سری خصوصیات داره که من از اینجور آدما زیاد خوشم نمیاد مثلا زیاد باهوش نیست و تعارفیه و به حرف مردم خیلی بیش از حد اهمیت میده ( حرصم درمیاداااااا ) و یه کم هیستریک!یعنی وقتی اوضاع بر وفق مرادش پیش نمیره به طرز ناخوداگاهی - تاکید می کنم ناخوداگاه- خودش رو به مریضی می زنه! آقایون و خانومای دکتر اگه اشتباه نکنم به این میگن هیستری! پزشکای عمومی هم که خدا خیرشون بده واسه بازاریابی!! یه سرم میزنن بهش تا فکر کنه که چقدر حالش بد بوده و اطرافیان هم حسابی لوسش کنن!!من غد یه دنده هم اینجور مواقع خیلی عادیم انگار اتفاقی نیفتاده. زمان عروسی ما ایشون دوست داشتند عروسی مفصل دو سه روزه با مخلفات بگیریم! من فقط یک جشن ساده می خواستم اونم فقط واسه دل همسر خوبم.ما اصلا مراسم خرید مرید از نوع رایجش رو برگزار نکردیم چون من بدم میاد آدم بره چیزایی رو که لازم نداره بخره تازه اون زمان وضع مادیمون اینقدر ها خوب نبود.من دوست نداشتم در چنان وضعیت مادی برای دویست نفر شام بدیم وقتی خرج عروسی با خودمون بود و دوتایی این تصمیم رو گرفته بودیم.تازه این دویست نفر هم شاید اصلا ما رو نمی شناختن!! فقط پدر و مادر آقای همسر می خواستن باهاشون تسویه حساب کنن! عروسی ما بود و مادرخرج خودمان بودیم و حق داشتیم در مورد چگونگی اش تصمیم بگیریم. برای من عروس مجلس بودن سخت بود و نمیخواستم حنابندون و پاتختی و از این چرت و پرتا هم داشته باشم و اون می خواست!ما در محضر عقد کرده بودیم تموم شده بود و اون می خواست ما یه سفره عقد صوری کرایه کنیم تا مردم سکه هاشونو بدن ( بازم واسه تسویه حساب ) و ما فیلم بازی کنیم! اصلا اینجور فیلما رو آدم بعدا ببینه از خودش خجالت می کشه که من چرا اکتور شدم!!! حداقل من که اینجوری بودم!تازه مگه من از مردم کادو می خواستم؟! عین متکدیان برای خودم بساط پهن کنم!! من از شاباش دادن و گرفتن بدم میاد!دلقکها می رقصن و پول میگیرن نه آدمای عادی - یا متشخصی مثل من!!!!- ولی اون دوست داشت مردم باهاش تسویه حساب کنن چون به عروس اونا شاباش داده بود!! من مردم رو دعوت کردم دوتا میوه شیرینی بدم و بعدپول زور ازشون بگیرم؟!! من دوست نداشتم ماشین عروس بزک شده تابلو سوار بشم و هوار بزنم مردم به ما نگاه کنید!! دوست نداشتم خوب سلیقه منه و اون دوست داشت و سلیقه اون اینجور بود.اما اون اصلا حق نداشت سلیقه شو به من تحمیل کنه هرقدر هم سرم بخوره.من از پزشکی یه چیزایی حالیمه می دونم که کسی با هیستری نمی میره و نگرانش هم نبودم.ناسلامتی عروسی من بود!! و خوب اینا خاطراتی هستن که علاقه منو نسبت به مادرشوهرم کم کرده اند و اصولا نباید یاداوریشان بکنم اما خوب دیگه عروسی گفتن..... تا زمان عروسی و این اتفاقات من دوستش داشتم! ولی کلا در طبقه بندی مادرشوهرها میشه رتبه "خیلی خوب" بهش داد.خوب خدا حفظش کنه! درکل فکر می کنم هیچ عروسی پیدا نمیشه که مادرشوهرش رو زیاد دوست داشته باشه. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر همگی!
اولا به مبارکی و میمنت دیروز یه پالتو بسیار زیبا و شیک خریدیم.فکر می کنم گرونترین لباس در زندگی مشترک ما تا کنون می باشد!! دوما ( دوما از نظر نگارش اشتباهه ولی من به ثانیا ترجیحش میدم.) میخوایم بعد از مدتها بریم کیش.دوتایی دعا کنین مرخصیهامون جور بشه.با ۱۷ روزی که من واسه حج مرخصی بودم و دو سه روز واسه عروسیمون چیزی نمونده و مجبوریم مسافرت دو سه روزه بریم.خیلی دلمون یه جای دنج میخواد فارغ از همه مشغله ها.راستی در مورد کیش اگه تجربه ای دارین برام بگین. سوما یادتونه گفتم همکار آقای همسر و دوست اینجانب رو به هم معرفی کردیم و خوشحال بودیم که میریم عروسی؟خوب به هم خورد!!خانواده دوست من از آقای خواستگار خواسته بودن شرایطی رو که شفاها قبول کرده قبل از عقد رو یه کاغذی مکتوب کنه و امضا که به آقای خواستگار برمیخوره و خلاصه قضیه به هم میخوره. میدونین به نظر من اگه خدای نکرده قرار باشه یه نفر ناجور از آب در بیاد حتی اگه امضا هم کرده باشه و تعهد محضری هم داده باشه می تونه زندگی همسرش رو جهنم کنه.اینه که باید بررسی کنیم که این آدم چقدر شرافت داره رو حرفش وایسه نه اینکه ازش امضا بگیریم.هرروز می شنویم افرادی که زیر تعهداتشون می زنن.قضیه امضا گرفتن یه جورایی این احساس رو به وجود میاره که طرف اعتماد نداره یا شک کرده.خوب یه قسمت ازدواج همیشه ریسکه حتی اگه مدتها با طرفت ارتباط داشته باشی تا نری زیر یه سقف و چند سالی باهاش زندگی نکنی نمی تونی اخلاقش رو تضمین کنی.ما باید تحقیق و بررسی کافی داشته باشیم برای ازدواج اما همیشه یه قسمتی هست که از عهده ما خارجه و باید بسپریم دست خدا که من معتقدم هیچوقت بد ما رو نمیخواد حتی اگه گناهکارترین افراد باشیم. از جمله شرایطی هم که مطرح شده بوده این بوده که دخترخانم همه درامدش رو مستقلا استفاده خواهدکرد.خوب این یک تفاهمه.یعنی اگه یه روز همسر من به من بگه درامدت رو نیار خونه ناراحت میشم!! فکر می کنم داره حسابشو ازم جدا می کنه.ما دوتایی داریم زندگیمونو می چرخونیم.حالا اگه من درامدم رو شخصا بذارم کنار میخوام باهاش چیکار کنم؟تنهایی برم مسافرت؟به نام خودم خونه بخرم؟اصلا این میان چیزی به اسم درامد من وجود نداره.ما پولامونو میذاریم روی هم و واسه زندگیمون تصمیم می گیریم.خوب هر چی هم داشته باشیم اصولا مال هردومونه.جهیزیه من !! آپارتمان من !! ماشین من !!! حساب من !!! به نظر من مسخره است. خوب البته خدا به من این لطف رو کرده که همسر خیلی عزیزم همیشه در نظر داره که من هم پا به پای اون دارم زحمت می کشم. دیروز آقای همسر یک اس ام اس به شدت عشقولانه برایم زد.چند دقیقه قبلش باهم تلفنی صحبت کرده بودیم و اصلا انتظار پیامک!! اونم به اون عشقولیت نمی رفت.شب ازش پرسیدم چطور شد مهرت جوشید؟!! گفت با همکارم که صحبت کردم ( آقای خواستگار ) یهو پیش خودم گفتم گلی من عجب دختر قانعی بوده و ... .منو میگین : |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
آقای همسر ما به شدت قارچ خور می باشند.من هر غذایی درست می کنم سعی می کنم توش قارچ هم باشه!
دوستان عزیز غذاهای خوشمزه با قارچ اگه بلدین به منم بگین! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
بگم ته دلم چی میخواد؟
به ترتیب اولویت و اهمیت موضوع :
من برای اینکه دوست ندارم بچه دار بشم دلایل مدونی دارم.خودخواه هم نیستم. ضمنا سو تفاهم نشه ( مخصوصا ساقی جونم ) همسر من فعلا نمیخواد!! اصلا بی منطق نیست.اون خیلی گله.اما میگه که دوست داره وقتی به ثبات رسیدیم از هر نظر دلش میخواد داشته باشه.ما حداکثر تا سه سال دیگه طبق استانداردهای اون به ثبات خواهیم رسید!یعنی قسطهامون تمام خواهدشد و این یعنی شمارش معکوس! خیلی ناراحت شدم که چنین سوتفاهمی ایجاد شده.عزیز مهربون صبور من اصلا از اون تیپ مردا نیست.اون به من قول مردونه داده تا وقتی من نخوام از ته دل اصلا صحبتش رو نخواهدکرد حتی اگه دیر بشه و تا آخر عمر همینجور دوتایی بمونیم ( چه عاااالی ) اما وقتی من می بینم که دوست داره و دلش می خواد و این قول رو فقط به خاطر دل من میده .... خوب سخته برام. جالبه که من قبل از ازدواج اصلا چنین موضعی نداشتم.یعنی این عقاید مال سال هشتاد وششه!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چرا چند روزه که مرتب خاطرات سفر حج به ذهنم میان و تقریبا هر شب خواب این سفر رو می بینم و به شدت دلم تنگ شده و دلم می خواد نقل مکان کنم برم ساکن مکه بشم!!!
کسانی که رفته و دیده و چشیده اند یقینا می دانند چه می گویم و کسانی که نرفته اند امیدوارم هر چه زودتر قسمتشان شود و خواهرانه پیشنهاد می کنم در اولویت برنامه هایشان قرار دهند.چیزی نیست.همه اش با یک میلیون قابل حله که فکر کنم امروز دیگه همه به راحتی می تونن جورش کنن.فقط اراده میخواد. اما قسمت دردناک این سفر معنوی این بود که من همسرم را تنها گذاشتم!آخه زمانی که ثبت نام کردم مجرد بودم و بعدش هم اصلا نتونستیم یا نشد که همسرم هم ثبت نام کنه.بهتر بگم قسمت نشد و اون مرد متین من بدون کوچکترین مخالفتی همه تلاشش را کرد تا هیچ کم و کسری نداشته باشم.مهربان فداکار من!چقدر دل تو بزرگ است و چقدر توانایی من در دانستن قدر تو کم! من نماز و روزه ام معمولا سر جاشه اما در طبقه بندی افراد جزو آدمهای مذهبی نمی تونم به حساب بیام.خدا رو خیلی دوست دارم و بهش ایمان دارم و ازش بعضی وقتا حساب می برم اما اینطور نیست که جمله جمله رساله ها رو حفظ باشم یا عمل کنم. اما.... فرودگاه.دل کندن از عزیزانت از همسرت که تحمل نداری چند ساعت نبینی اش و حالا داری با چشمانی پر اشک برای ۱۴ روز تنهایش می کذاری.از داداش که یه جورایی ثبت نامت رو مدیون اون می دونی و می دونی که دوست داشت اونم می اومد و میدونی که چرا نتونست.همه فامیل حتی از اونایی که چاپلوسانه و نه از ته دل آمده اند و تو از این کار بدت می آید ولی مهربانانه نگاهشان می کنی.از دختر عقب افتاده عمه که از وقتی مادرش فوت کرد نمی توانی به صورتش نگاه کنی و حالا نمی داند چرا اما می خواهد تو را ببوسد و خوشحال است و خوشحالی اش کبابم می کند .دلت قرص است که مامان همراهته و خوشحالی که شاید بتونی مواظبش باشی. گریه می کنی از ته دل.جالبه که به خودت اجازه میدی بین مردم داداش رو ب غل کنی و با صدای بلند بگریی ولی به همسرت فقط معنی دار نگاه کنی و دلت با دیدن اشکهایش کباب شود.می گوید ناراحت نباش گلی تو اونجا تنوع زیاده منم واسه خودم یه فکری می کنم و بعد میگه میرم زن دیگه می گیرم و لبش می خنده و من میدونم ته دلش چی میگذره. مدینه گنبد سبز سلام.اولین اس ام اس : ما رسیدیم داریم می ریم هتل و اون زنگ می زنه و مشخصه که از عصر گریه کرده.اما قبول نمی کنه و میگه راحته و داره می خوابه. احد / خندق / ذوقبلتین / پیامبر / اللهم صل علی محمد و آل محمد بدون اینکه متوجه باشی هی تکرارش می کنی. خداحافظ مدینه / غسل / احرام /مسجد شجره پر از آدمهایی که همگی یکدست سفید پوشیده اند اینجا کسی از دیگری متمایز نیست.نمی شود تشخیص داد کدامشان پولدار است کدامشان لباس زیباتری دارد کدامشان ایرانی است کدامشان زیباتر است اینجا همه یکرنگند.آمده اند دلها را صاف کنند و بگویند لبیک اللهم لبیک لبیک لاشریک لک لبیک ان الحمد والنعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک و این را نه در زبان که با قلبت می گویی.بعضی وقتها از خودت تعجب می کنی!این منم با این دل پاک؟ وقتی می رسی به مسجدالحرام سرت را که بالا میاوری مکعب سیاهرنگ مقدس چه تاثیری روی ذهن و رفتارت می گذارد که بلادرنگ به سجده می افتی و یاد همه اشتباهاتی که در زندگی کرده ای و گناهانت می افتی و عاجزانه ازش می خوای که تو رو ببخشه.در حالیکه اون فقط یک بنای چهارگوشه ساده است.اما جادویت می کند منقلبت می کند وادارت می کند اعتراف کنی.یاد روزی می افتی که دل مامان رو شکستی یاد روزی که جواب تند به همسرت دادی یاد روزی که بابا رو ناراحت کردی یاد روزی که تنبلی کردی گفتی نماز بی خیال .... با چه عشقی هفت بار دورش می گردی.نه هشت بار نه ده بار نه هرچقدر می گردی سیر نمی شوی. نماز که میخوانی احساس می کنی چه باشکوه است که قبله ات همین نزدیکی است و چشمهایت را می دوزی به قبله ات و نیت می کنی.اینجا چه بخواهی چه نخواهی نیتت قربه الی ا... است.اینجا جای دیگری است. و چقدر باید خوش شانس باشی که در نیمه مرداد ماه وقتی روبروی حجر اسماعیل نشسته ای در صحرای عربستان باران بیاید. و چقدر باید خوش شانس باشی که روز میلاد حضرت علی آنجا باشی نماز صبحت را بخوانی و چشم بدوزی به رکن یمانی و تجسم کنی که همین ساعتها بود که دیوار شکافته شد و زنی برای به دنیا آوردن مردی بزرگ داخل این کعبه رفت. و چقدر باید خوش شانس باشی که همانروز به خاطر ورود یک شخصیت مهم در کعبه را باز کنند و تو ببینی اش! صفا / مروه / منا / عرفات / نور / ثور / حرا / باب فحط / خداحافظ مکه ! دلت از این جدایی ناراحت است اما به یک وصال فکر می کنی.قلبی فرسنگها دور منتظرت است.همسری شبها صدایت می کند و وقتی جوابی نمی شنود گریه می کند.فرسنگها دورتر مردی روزها را می شمارد تا ۱۴ تا بشوند و حالا چهاردهمی است. اس ام اس : ما فرودگاه جده هستیم اگه تاخیر نداشته باشه عصر تبریزیم. می توانی حدس بزنی چقدر خوشحال است و تو هم هستی.خیلی .... و این می تواند ذهنت را منحرف کند تا سختی جدایی از سرزمین وحی را تحمل کنی. فرودگاه / سلام / تبریز / حاج خانم! چقدر باید خداوند دوستت داشته باشد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
تلویزیون خانه ما فقط جنبه دکور داره توی خونه مون! ولی دروغ نباشه بعضی وقتا موقع شام روشنش می کنیم و روزها وقتی من از اداره می رسم خونه حدود ساعت ۳ شبکه ۴ یه برنامه جالب داره که فعلا روی مابعدالطبیعه و درمانهای غیردارویی بیماریهای مهلک فوکوس کرده و ساعت ۴ شبکه آموزش یه برنامه داره که داستانهای کهن فارسی رو بررسی می کنه و یه مجری باسواد هم داره که فعلا شاهنامه و قسمت اسفندیار هست که خیلی عالیه و شعر رو هم از نظر معنا و هم از نظر صنایع ادبی بررسی می کنه.
دیروز برنامه شبکه ۴ در این مورد بود که بیماریها فقط جنبه ژنتیکی نداشته و به شخصیت افراد هم مربوط می شوند.مثال زد فرد ورزشکاری که سیگار هم نمی کشید در ۵۰ سالگی درست یک هفته بعد از اینکه آزمایش کلسترول و ... همگی نرمال بوده اند بر اثر سکته قلبی می میره.بعد شخصیتش رو بررسی کرد و به اینجا رسوند که افرادی که شخصیت " الف " دارند در معرض چنین سکته هایی هستند که از نظر پزشکی و علمی غیر قابل پیش بینی اند. شخصیت " الف " یا شخصیت پرتنش مربوط میشه به افرادی که زیاد حرص و جوش می خورند / اونایی که تو زندگی همیشه در حال رقابت و متاسفانه بررسی زندگی دیگران هستند / اونایی که می خوان همیشه حرفشون رو به کرسی بنشونن و سر عقایدشون بحث می کنن / اونایی که اگه حقشون ضایع بشه زمین و زمان رو به هم می ریزن و در کل بگم اونایی که شبیه منن!! و در آخر رسید به اینجا که اگه چنین خواصی دارین منتظر یک سکته ناز قلبی باشین در اوان جوانی! بنابراین دوستان عزیز ما رفتنی شدیم!! دیشب با همسر محترم قضیه رو در میون گذاشتم تا شاید فکری به حال آرزوهای من بکنه تا زمان مرگم!! ایشون پیشنهاد کردن بهتره خصوصیاتم رو تغییر بدم وگرنه ایشون هیچ مسئولیتی را در این میان قبول نخواهندکرد.آ آ آ آ آ آ ه همسر باوفای من!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر همگی و صبح زیبای آخر پاییزی همه ببه خیر و نیکی
به به به به به به .... می بینم که... خوب ما دیروز به ضرب دگنک مجبور شدیم بریم یه ماموریت که اومدیم دیدیم چه اتفاقا که نیوفتاده!! اولا که ساقی گلم مرسی! لطف داری. کفشدوزک عزیزم مرسی! و اما گلی خیلی بیجا کنه بعضی ها رو دست کم بگیره! ای بابا ! جان من بهم بگو از چه کانالی کشفم کردی! ضمنا این وبلاگ اگه حتی پیش یک نفر از فامیلهای نسبی و سببی اینجانب لو بره دیگه رسالتی نداره و محکوم به فناست! لذا خواهشم این است که یادتان باشد! خوب من خیلی دلم می خواست یه روز آدرس وبلاگم رو بهت بدم.اما هنوز مطمئن نبوده و نیستم که این وبلاگ انتظاراتی رو که من ازش دارم براورده خواهدکرد یا نه.اگه براورده نکنه که پاکش می کنم بره پی کارش ولی اگه براورده کنه به وجود تو به شدت نیاز داره.اینه که برای معرفیش دست نگه داشته بودم.به وبلاگ من خوش آمدی! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر همگي صبح روز شنبه به خير و شادي
اينجا هوا حسابي سرد بوده و قسمتهاي مرتفع شهر كاملا پوشيده از برف است. و اما تشكر ويژه از همسر گرامي! (اگر روزي خواننده وبلاگم بود.) مرسي همسر عزيز و مهربانم كه هميشه مرا شرمنده مي كني.خيلي خوشحالم كردي و روز تولد بسيار زيبا و پرخاطره اي برايم درست كردي.خدا تو را هميشه براي من حفظ كند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
وای امروز چقدر می نویسم!
صبح آقای همسر محترم که امروز تعطیل بودن قرار بود مهمون خارجی بیاد اداره شون اینه که می خواست بره اداره اما دیرتر.من هم تصمیم گرفتم دیر بیام و یه صبونه مشتی بزنیم به رگ!!!! اینه که من یک و نیم ساعت تاخیر داشتیم! اداره که اومدم دیدم آخ جون ما به التفاوت واریز شده به حساب ۳۵۰ هزار تومان ( این هدیه تولد اداره مون بود!!!!) به این میگن برکت روز تولد! بعد قرار بود یکی از همکارام رو به یه آقایی تو فامیل خواهرم معرفی کنیم که اون اومد و خلاصه یه ساعتی برنامه ریزی و اجرای این ملاقات طول کشید!ان شا ا... به عروسی که کشید دعوتین!! ( ما این اواخر تصمیم گرفتیم که یه بنگاه شادی راه بندازیم.چند وقت پیش هم یکی از دوستام رو به همکار آقای همسر معرفی کردیم که مثل اینکه داره خبرایی میشه! آخ جون هی عروسی! تازه میگن هر کی باعث شه دوتا جوون به هم برسن آتش جهنم بر او حرام است! آخ جون اینم از بهشت.....) بعدش که مگه میشه آدم روز تولدش وبلاگ ننویسه؟!ای بابا چه معنی داره؟ بعد گزارش ماهانه رو به تهران ارسال کردم. بعد دوباره اومدم به نوشتن! اصلا چه معنی داره آدم روز تولدش کار کنه؟ مگه من در سال چند بار روز تولدمه؟ یکی دیگر از برکات روز تولد اینجانب این است که امروز آقای رییس در ماموریت می باشند!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
مرسی مریم عزیزم که دیشب اولین کسی بودی که تولدم رو تبریک گفت.
مرسی الهه عزیزم امیدوارم شما هم کارتون درست بشه و بتونی انتقال بگیری و راحت بشی. مرسی خانم خوب منم برای شما همین آرزو رو دارم به اتفاق آقای خوب البته! مرسی الهام عزیزم که صبح اس ام اس زدی تولدم رو تبریک گفتی. مرسی هانیه عزیزم که زنگ زدی و کلی خوشحالم کردی. مرسی پریسای عزیزم که اس ام است دیر به دستم رسید! مرسی لیلا ت عزیزم که خیلی دوستت دارم و همیشه روز تولدم یادته. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
هر روز دو صد هزار آیند و روند
وان روز دگر دوباره تکرار روند زان بین یکی سبزه یکی گلرویند اما چه بعید است که گلی ما شوند! همین الان داداش عزیزم با این اس ام اس تولدم رو تبریک گفت. شاید بعدا ها در باره داداشم نوشتم اما فعلا اینو داشته باشین که رابطه ما فراتر از خواهر برادریه و من عاشقانه دوستش دارم.بسیاری از موفقیتهای زندگیم را مدیون حمایتهای پدرانه او هستم.
این داداش ما خدای ضدحاله.وقتی بهش جواب فرستادم که خیلی خوشحالم کردی و الخ اینو واسم زد : تو معدنی و کانی و بحری و فضا زیرا که نداری تو نهایت به کذا من در عجبم وسعت مغزی را که از عقل تهی خلق نموده است قضا!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
از امروز هرکسی بپرسد چند سالته باید بگم ۲۶!
تولدم مبارک! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت توسط گلي
|
|
||