|
|
|
|
|
سلام باز هم تسلیت می گویم ایام شهادت سالار شهیدان و هفتاد و دو یار باوفایش را. امروز آقای همسر به دلیل کمبود سوخت تعطیل می باشد!! من هم به همین مناسبت کمی دیر تشریف آوردم اداره. دو روز تعطیلی ما طبق برنامه جلو رفت و خیلی خوب بود.هم زادگاه آقای همسر رفتیم هم زادگاه من!!! همه دسته هایی را که دوست داشتم دیدم.چقدر آدم منقلب می شود با دیدن اینهمه اعتقاد پاک!شب تاسوعا خیلی خوش گذشت.من همیشه زمانهایی را که در خانه مادرم هر چهارتا خواهر حضور داریم و هیچ مذکر و عروس و بچه کوچکی آنجا نیست را دوست دارم!آقایان دامادها رفتند مسجد و ما خانه ماندیم.البته من سردرد شدیدی داشتم که نهایتاْ مجبور به انفصال از جمع شدم! دیشب مادرم تنها ماند.همه یکمرتبه رفتند ( رفتیم!! ) و آن خانه شلوغ یکمرتبه ساکت ساکت شد.میدانم مادرم چه حسی داشت.من او را بهتر از هرکسی می شناسم.آی کسانی که به خاطر روزهای پیریتان قصد دارید بچه دار شوید با شما هستم!مادر من هفت تا بچه دارد! دیشب خوابهای آشفته زیادی دیدم.اصلا خوب نخوابیدم.صورت مهربان و متین و البته زیبای آقای همسر را در میان جمعیت می دیدم که گاهی تغییر می کرد مثل دراکولا!زشت می شد دوباره برمیگشت به حالت قبلی.چشمهایم را باز می کردم دوباره که می بستم باز همان آش بود همان کاسه!خاله وسطی را می دیدم که سال ۷۷ فوت کرده.در خواب هوشیار بودم میدانستم دارم با یک مرده صحبت می کنم.او می گفت نگران نباشید اینجا خوش می گذرد.می گفت به شما سر می زنم.از آن دنیا اطلاعات خواستم گفت سخت می گیرند!نمی توانم چیزی بگویم! شماره این پست مرا می برد به سال ۷۷.سوم دبیرستان!کنکور پیش دانشگاهی و رتبه ۱ آوردنم / کنکور دانشگاه آزاد دادنم و آوردن رتبه دورقمی در اولین رشته انتخابیم!- راستش تنفر من از دانشگاه آزاد همان سال شروع شد!من سال سوم بودم و آن سال ۸۰درصد سوالات از پیشدانشگاهی طرح شده بود.من با این ۲۰درصد - هیچ کلاس تقویتی پیشدانشگاهی نرفته بودم - توانستم با رتبه دورقمی قبول قطعی رشته برق مرکز تبریز باشم.متاسفانه آخرین رتبه قبول ۴۴۰ بود و کلی ذخیره!فکر می کنید آنها چندسوال را جواب داده بودند؟من تقریبا دوسوم جلسه را بیکار نشسته بودم!!!خوب این از نظر من بی عدالتی بزرگی بود چراکه کسانی که سوادشان بسی کمتر از من بود با پول توانستند درسی را بخوانند که من کلی با زحمت در دانشگاه سراسری خواندمش!و هم کنون هیچ تفاوتی با من ندارند!خوب من هم دوست داشتم خیلی پولدار بودیم!مقصر چه کسی بود؟ / همین سال بابای قورقوری یه ماموریت خارج داشت برای سه ماه! و قورقوری شش ماهه به همراه مادرش ساکن خانه ما شدند!وجود دو بچه - قورقوری و دختر خواهر بزرگتر - درخانه یک کنکوری! با چه سختی درس خواندم! قورقوری بچه غرغرویی بود و مادرش دوبرابر او غر میزد!بعضی وقتها کتابهایم را برمیداشتم میرفتم خانه خواهر بزرگتر درس بخوانم!روزهای سختی بود.یادش به خیر چقدر انگیزه داشتم.... / همین سال داداش فوق قبول شد و رفت تهران.برای من خیلی سخت بود.بدجور وابسته اش بودم / در مرحله اول المپیاد شیمی برگزیده شدم با رتبه خوب / برای داداش نامه می نوشتم! / با طاهره خیلی جور بودیم / نمره های نهایی من مشهورم کردن !! / ولایت ما پیشدانشگاهی نداشت و مي رفتیم یه ولایت دیگه.اونجا همه می اومدن دیدن " دختری که حسابان بیست شده!!!!" باور کنید!همه منو به اسم میشناختن! چقدر سر صف تشویق می شدم! / همین سال خواهر کوچکتر رزیدنتی قبول شد.سال اول و یک شب در میان کشیک! سختش بود / خاله وسطی فوت کرد و کلی اتفاقات دیگه.... یادش به خیر!چقدر زود بزرگ شدیم! دیروز صحبت از این بود که خواهر بزرگتر نگران است!برای دختر بزرگترش که دوم راهنماییست.می گوید از جامعه می ترسم!نمیگذارد سریال بیداری را ببیند ولی می گوید در مدرسه تمام و کمال برایش تعریف و البته تفسیر می کنند.من می گویم دختر امروز باید چشمش باز باشد.حتی بداند چه بلایی سر ترنگ آمده اما خواهر بزرگتر و بقیه خواهرها متفقند که نباید زیادی رویش باز شود.داداش می گوید به فرض که تو نگذاشتی ترنگ را ببیند فردا خواهی توانست مانع کار با اینترنتش بشوی؟یا چت؟خواهر بزرگتر هیچوقت یک چت روم ایرانی ندیده که بداند آنجا چه می گذرد....خدای من!نمیدانم فقط می توانم بگویم خدا به داد پدرها و مادرها برسد! باید بیشتر به فکر آینده باشم!کمی می ترسم!شاید علیرغم تمام عقایدی که دارم تصمیم به ادامه تحصیل بگیرم.بی انگیزه شدنم و یاداوری روزهای انگیزه داشتنم آزارم میدهد.حتی ممکن است تصمیم بگیرم در دانشگاه آزاد را بزنم!با همه تنفری که دارم!مثل هامیوپاتی که هر درد را با همان درد درمان می کنند! همچنان دارم به مرگ زودهنگام فكر مي كنم! همچنان فكر مي كنم بهترين راه حل مشكلات است! من به بيشتر آرزوهايم رسيده ام.زنده بودن من بيش از يك حد ممكن است آقاي همسر را – كه خيلي برايم عزيز است – از رسيدن به آرزوهايش و به قول خودش از چشيدن بعضي لذتها كه خيليها مي چشند محروم كند.دوست ندارم زنده بودن من محدوديتي براي پيشرفت كس ديگري ايجاد كند.ضمنا اينكه هرروز بيشتر معتقد مي شوم كه من به اين دنيا متعلق نيستم!نميدانم دنيايي كه من به آن تعلق دارم بهتر از اينجاست يا بدتر.فقط اينرا مي دانم كه متعلق به اينجا نيستم.اگر بودم من هم مثل همه ساكنين اين دنيا احساس آرامش و راحتي داشتم كه ندارم. آقاي همسر مي گويد ناشكري نكن و خداوند ممكن است بدجور جواب بدهد.من مي گويم خداوند مهربانتر و بزرگتر از آن است كه بخواهد كينه مرا در دل بگيرد يا چيزي را تلافي كند.من مريضي و زجر نميخواهم.اينرا هم خودم خوب ميدانم هم معبود و خدايم.من فقط مرگ مي خواهم!براي خودم!خيلي زودتر از آقاي همسر عزيزم! تا او بتواند تا زمانيكه جوان است فكري براي خودش بكند.نميدانم چه مي گويم....
مهربان من! بابت همه چیز ممنونم.یادت هست یک بار اون اوایل گفتی بدشانسی؟و من گفتم نگران نباش عوضش من اونقدر خوش شانسم که برایندمون میشه خوش شانس؟ دارم قبول می کنم بدشانسی!هرقدر هم خوش شانسی من زیاد باشد.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام صباح الخیر!
امروز روز خوبیه.ما دیشب برنامه مون قطعی شد.البته زحمتش رو آقای خونه کشید.امروز میریم خونه مامان ایشون فردا عصر برمیگردیم میریم سمت جنوبغرب!!مرسی آقای همسر بعضی وقتا احساس می کنم همه کارای سخت زندگیمون به دوش توئه.این بهترین برنامه ممکن بود.تقریباْ نوددرصد خواسته هامون براورده میشه.ده درصد هم چیزی نیست! شماره این پست منو می بره سال ۷۶.سوم دبیرستان.ده سال پیش.چقدر زود میگذره!قورقوری به دنیا اومد.از اینکه قرار بود به دنیا بیاد ناراحت بودم.دوست نداشتم خواهروسطی رو بدریخت ببینم!چاق چاق با دماغ گنده! بدم می اومد! یه حسی می گفت پسره!از اینکه پسر باشه هم بیشتر بدم می اومد! نمیدونم چرا!جالبه که فقط در مورد خواهروسطی این حس رو داشتم!شیمی ما رو ترم دوم داده بودن که خواهروسطی می رفت مرخصی!یه معلم دیگه برامون می دادن.از اینم بدم می اومد.... من کاملا تو فاز کنکور بودم.چقدر باانگیزه درس می خوندم....با علاقه ای که در سال ۷۸ تموم شد.به جرات میگم هیچوقت در دانشگاه با انگیزه و علاقه درس نخوندم.هیچوقت حتی مدارمنطقی و میکرو که خیلی دوستشون داشتم رو هم بدون علاقه شدید خوندم.آخرین باری که از درس خوندن لذت بردم برمیگرده به همون سال ۷۸.کارنامه دانشگاه من فقط دوتا ۲۰ داشت!! مدارمنطقی و آز-مدارمنطقی!! و البته کلی مشتقات ۱۰!نمیدونم هنوز برام مشخص نشده که چرا در دانشگاه بی انگیزه شدم.
فردا تاسوعاست.بچه که بودم روز خیلی مهمی بود.اما الان فقط یک تعطیله که براش کلی مجبوری فکر کنی و برنامه بریزی!صدای طبل و دیدن دسته ها دیگه اون حسی رو که ده سال پیش ایجاد می کرد ایجاد نمیکنه.خواندن و شنیدن قصه های محرم هم به جای ایجاد هیجان فقط به یک حس تنفر دامن می زنه.چرا اینهمه چیز الکی میگن؟چرا ؟ چطور به خودشون اجازه میدن مردی رو که آنقدر شجاع بود که با ۷۲ نفر رفت به جنگ یک لشکر طوری مستاصل نشان می دهند که برای یک جرعه آب اینطور کرد و اونطور کرد.... بعضی مداحها و نوحه خوانها هم از نقطه ضعف زنها استفاده می کنند و حسابی ته دلشان را خالی می کنند.میدانند زنها درمورد به بچه هایشان خیلی آسیب پذیرند.هی داستانهای من دراوردی در باره حضرت رقیه و حضرت علی اصغر و باز هدف فقط گریاندن است.حضرت زینب آنقدر قوی بود که در آن دوران - که زن انسان به حساب نمی اومد - علیه حکومت سخنرانی می کرد.بعضیهایشان می آیند این زن قوی و خودساخته را چنان در برابر شهادت برادر ضعیف می کنند که واقعاْ آدم دلش بدجور می گیرد.به جای اینکه برای زنان بگویند قوی باشید مثل زینب دارند زینب را مثل ما ضعیفش می کنند.بدم می آید.... ایام شهادت سالار شهیدان حضرت امام حسین و یاران باوفایش را تسلیت می گویم.
حامی مهربان! وقتی می بینم در تمام کارها شرایط مرا در نظر می گیری و مرا در شرایط خاص درک می کنی فقط می توانم ته ته ته دلم از خدا عمیقاْ تشکر کنم که مرا لایق دل بزرگ تو دانست.بابت همه چیز ممنون. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام صبح همه به خیر!
دیروز خانه مادر محترم بودیم.هوس گیگاناخ ( = خاگینه ) نمودیم و برایمان درست کرد.برادر بزرگتر دختر کوچکترش را آورد گذاشت خانه مامان و دررفت!بابا من به کی بگم به خدا فقط یک ساعت تحمل بچه دارم نه بیشتر!پدرمون رو دراورد.سرود ملی یاد گرفته اونقدر جالب می خونه : سرزد از اخخ / مهر خاوران / شروح دیده ی حق باوران / بهمن فرض ایمان ماست! و الی آخر! فارسها تعجب نکنید بچه های ما فارسیشون اونقدرا سلیس نیست تو سن ۴ سال که بتونن فروغ و افق و اینا رو بلد باشن!کلا خیلی بچه شیرینیه اما فقط برای یکی دو ساعت.عین مامانش هم آخر سیاسته : ازش می پرسم کدوم خاله ات رو بیشتر دوست داری؟ میگه هیچکدوم فقط گلی عمه جونو! حالا اصلا هم بامن کنار نمیادا! کلا هرشش تاشون بیشتر ازم می ترسن و حساب می برن تا دوست داشته باشن! حتی دیده شده عمه گلی و خاله گلی به جای لولو استفاده میشه تو خونه هاشون!تو خونه مامان هرچیزی باشه که نخواد بهش دست بزنن میگه اون مال گلیه هاااا دیگه عمرا اگه یکیشون دست بزنه! کلا من معتقدم بچه هرقدر کمتر دوستت داشته باشه اونقدر به نفعته.میدونین که بچه ها یکی از بزرگترین لطفهاشون به اونی که زیاد دوستش دارن دستشویی بردنشونه! مثلا خواهرکوچکتر بین شش نوه ما خیلی محبوبتره همیشه دوس دارن با اون برن دستشویی! یا پیش اون بخوابن!همه اش دردسره!ترجیح میدم دوستم نداشته باشن! شماره این پست منو می بره سال ۷۵ سال دوم دبیرستان!تنها سالی که مدرسه را دوست داشتم!با طاهره اخت شده بودیم و خوش می گذشت.توی خط کنکور هم افتاده بودم و هرروز تست می زدم.عشق هندسه مخصوصا هندسه۱ بودم.زنگ هندسه همه اش پای تخته در حال اثبات.دوست داشتم کلی مساله سخت بدن مخصوصا زاویه و دایره و من حل کنم.میدونین جالبش چیه؟از دوتا سوال هندسه۱ کنکور هیچکدوم رو نتونستم حل کنم.یعنی وقت زیادی میخواست و صرف نمیکرد.همین سال در مسابقات احکام استانی برنده شدم و بردنمون اردوی مشهد.طاهره هم در قرائت قران رتبه آورده بود و ده روز باهم رفتیم اردوی مشهد.آی خوش گذشت....خلاصه منو دست کم نگیرین.سوال شرعی هم داشتین در خدمتیم!! دوم راهنمایی هم نهج البلاغه اول شدم و رفتم مشهد.کلا من تا امروز چهار بار مشهد رفته ام.سه تاش اردو بوده و یکیش ماموریت! انشاا... بار چهارم با آقای همسر میریم.
ما در برنامه ریزی برای دو روز تعطیل تاسوعا عاشورا مانده ایم!هیچ رقم نمی شود تصمیمی گرفت تا نه سیخ بسوزد نه کباب.خدا به خیر کند شکرابی چیزی پدیدار نگردد!! فکر می کنم با این اوصاف در سریعترین زمان ممکن ماشین بخریم.چون اگر ماشین داشتیم بهتر می شد برنامه ریزی کرد.دور بودن از خانواده ها علیرغم محاسن زیادی که دارد
در وبلاگ ساقی جون مطلبی خوندم که بهش قول داردم فرضیه جدیدم رو براش توضیح بدم. یک فرضیه می گوید اخلاق در یک محور راست قرار می گیرد که یک صفر دارد هر اخلاق مثبتی در طرف مثبت و هر ویژگی منفی در جهت منفی قرار می گیرد. مثلا هرقدر مهربانتر باشیم از صفر در جهت مثبت دور می شویم. فرضیه جدید من می گوید در مورد صفات مثبت این محور راست نیست.چیزی در مایه های دایره مثلثاتیه.چطور اونجا هرقدر از صفر دورتر می ریم زاویه بزرگتر میشه و نسبتهای مثلثاتی بهتر اما از یه حدی بیشتر میرسه نزدیکای دوپی که همه نسبتهای مثلثاتیش با صفر یکیه.یعنی وقتی داریم در صفات مثبتمون زیاده روی میکنیم داریم ارزششون رو میاریم پایین.اینه که بعضی وقتها اونقدر فداکار میشیم که دیگه می رسیم نزدیکای خودخواهی!!! یا اونقدر مهربون میشیم که می رسیم به نزدیکیهای ظلم و مزاحمت!یا اونقدر با یکی می خوایم رفاقت کنیم که میشیم دشمن!نمیدونم می تونین مصداقهایی برای این موضوعات پیدا کنید یا نه.یا اصلا می تونم خوب توضیح بدم یا نه.راستی پسرخاله کلاه قرمزی یادتونه؟! البته درمورد صفات منفی فعلا به همون محور راست مقیدم و برای برخی صفات مثبت هنوز معیار و محور دقیقی کشف نکرده ام! ضمنا معتقدم صفات خوب و بد هرگز دیجیتال نیستند و همواره فازیند.یعنی اینطور نیست که بتوانیم یک مرکز یا یک صفر روی محور تعیین کنیم و بگوییم از این نقطه به اینور خوبه به اونور بده!! معتقدم صفات خوب و بد در یک طیف قرار می گیرن.چطور توی طیف نور سفید نمیشه دقیقا تعیین کرد که طیف نور قرمز کجا شروع میشه در مورد اخلاق هم همینطوره. قبول دارم که گنگ حرف می زنم!!!! باید روی فرضیه هام کار کنم تا بهتر بشه توضیح داد.
دکتر مجد رو میشناسین؟یه نظریه داره که میگه : در خانواده های پرجمعیت فرزند آخر آنرمالترین بچه است و درجه آنرمالی بعد از او از فرزند بزرگتر شروع میشه به تدریج که میاد پایین کمتر میشه.طبق این نظریه ته تغاریها آنرمالترین فرزندان و بچه های اول کمی نرمالتر از ته تغاریهان و نرمالترین فرزند یکی مونده به آخره! اما من میگم استثنا هم وجود داره.مثلا خودم!
دستهای تو توانایی بخشش دارد چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز به خیر!
امروز هوا بهتره.نه؟ به اطلاع همه دوستان می رساند دست من تقریبا بهبودی کامل یافته.ممنون از احوالپرسیتون ولی متاسفانه باید گوشزد کنم مواظب باشین با بچه هاتون - اگه دارین و اگه ندارین با بچه های آینده تون - اینجوری رفتار نکنین!اونوقت هی برای جلب توجه قهر می کنن هاااا! دیدین من چه جور جلب توجه کردم؟تهدید به قهر کردم!شما هم که نمی تونین دوری منو تحمل کنین! میگم جالبه اونایی که نظر مخالف میدن چرا اسمشونو نمی نویسن؟مثلا یک وبلاگ نویس با اسم مجازی گلی میخواد چیکارشون کنه که خودشونو قایم می کنن؟ دیروز کدبانویی شدم نگو و نپرس!کیک درست کردم عاااااالی! ژله درست کردم تووووپ!شام هم سبزی پلو با ماهی اوزون برون به روش ابتکاری!کلی هم کار خونه انجام دادم.زبان هم تمرین کردم.فقط ۸۸ درسش مونده!!!! من تا جایی که می تونم مواد غذایی رو سرخ نمی کنم و تاحد امکان از روغن خیلی کم استفاده می کنم توی غذاهام.خوبه که آقای همسر هم موافقه.اصولا آقای همسر من خیلی پسر خوبیه!هر غذایی رو دوست داره.حتی اگه غذا نداشته باشیم باز هم دوست داره!! امروز میریم خونه مادرجان.خوش به حالمه!عصر هم قراره همون دسته تخته ( هیات علی اصغر ) ولایت برن خونه خاله کوچیک.کاش بتونم ببینمشون.این دسته فلسفه شون اینه که میرن عروسی حضرت علی اکبر.آخه میگن - تاریخ تایید نکرده - روز عاشورا قرار بوده از اول که مراسم ازدواج حضرت علی اکبر باشه.توی هر دستشون یه تخته میگیرن.تخته رو تجسم کنین یه مکعب مستطیل به اندازه کف دست و ارتفاع حدود دو سانت که عمود بر سطحش یه دسته کوچک داره.از این دسته کوچیک میگیرن و تخته ها رو به هم میزنن یک بار سمت راست یکبار سمت چپ و یکبار بالای سر و هربار می گویند حسین با صدای بلند و لحنی حماسی.اینا روز عاشورا لباس سبز می پوشن و شال سبز می بندن و دسته شون واقعا برانگیزاننده است.جالب است که افراد مسن زیادی توی این دسته هستند.خیلی دوست دارم این دسته رو.بعد از عاشورا دیگه تخته نمی زنن و شال سیاه می بندن.
شماره این پست منو به سال ۷۴ می بره.اول دبیرستان.مطرح شدن در دبیرستان.مانتو با دکمه های چوبی!یادتون میاد؟معلم شیمیم خواهروسطی بود و معلم ادبیاتم دخترعمه!خیلی عالی شد که امتحان هردوشون هماهنگ بود وگرنه خیلی از بچه ها از اول شروع کرده بودن به اینکه خواهرش فرق میذاره!! همون سال دختر خواهر بزرگتر به دنیا اومد.ما مسافرت بودیم.خواهر وسطی و برادر بزرگتر منو داداش رو برده بودن بابلسر.خیلی خوش گذشت.تنها مادر بزرگم هم که دیدم همون سال فوت کرد.اون سال تست هوش گرفتن.من ۱۲۲ شدم و بالای ۱۱۸ می گفتن تیزهوشه.همون مینا که گفتم ۱۲۳ شده بود.پیشنهاد مدرسه برای من انتخاب رشته تجربی بود.خواهر کوچکتر قسم خورده بود که از بین کسانی که دوستشون داره نذاره هیچکدوم پزشکی بخونن!حرفشو گوش کردم!داشتم یواش یواش می افتادم تو خط کنکور.... ساقی جون انتقاد کرده که چرا در مورد عروسهامون چیزی نمیگم!خوب من سه تا برادر دارم که هرکدوم یک خانم دارن!اصولا من نمی تونم ادعا کنم که خانمهاشونو دوست دارم!و البته نمی تونم بگم دوستشون ندارم.کلا هر سه شون طبق استانداردهای رایج خانمهای خوبین.اما من اگه یک ماه دو ماه سه ماه نبینمشون دلم تنگ نمیشه!اینه که میگم نمی تونم ادعا کنم دوستشون دارم.اما اگه هرروز هم ببینمشون باز اذیت نمیشم.سه تا خانم محترم که کلی حرف مشترک برای زدن می تونم باهاشون داشته باشم.یعنی آدمایی هستن که با من نقاط مشترک زیادی دارن که حوصله ام سر نره و گیر بده و غر بزن و خاله زنک نیستن خوشبختانه.اگه قرار بشه برم خونه یکی بین خونه برادر و خونه خواهر دومی رو انتخاب می کنم. زنداداش بزرگتر خیلی خانم و کدبانوئه و به شدت سیاستمدار.زمانی مدیر یه دبیرستان بود سیاستش اونقدر قوی بودکه هم بچه ها ازش راضی بودن هم دبیرا هم اداره هم اولیا! زنداداش وسطی تا حد زیادی خنثی است! نه انتقادی داره نه نظری نه تاییدی.کم حرف می زنه.تنبله دست به سیاه و سفید هم نمیزنه!هیچ حرفی هم بهش برنمیخوره.به شدت راحته. زنداداش کوچولوئه دختر خوبیه.خیلی ساکته.تا چیزی ازش نپرسی چیزی نمیگه.جالبه که ما باهم همدانشکده هم بودیم!اون ورودی ۷۴ بوده.اما همدیگه رو ندیده بودیم!!خونه مامان باشه نمیذاره کاری رو زمین بمونه.زود ظرفا رو می بره بشوره و اینا.بزرگه هم همینجوریه ها حتی بهتر.میگم که اون سیاستش بالاست. کلا سه تا خانم با شخصیت عروسهای مان! البته و صدالبته مامانم خیلی مادرشوهر خوبیه.کاری به کار هیچکدومشون نداره.بچه شونو نگه میداره.رب درست کنه سهمشونو میده آبغوره آبلیمو غذای خاص درست کنه براشون می فرسته.یعنی همون کارایی رو که برای ما میکنه برای اونا هم میکنه حتی با کیفیتی بهتر!همیشه روابط متقابله.از سوی دیگه رفتار برادرهام هم خیلی موثره.مثلا زنداداش کوچیکه هرچند مشخصه ی های لایتی نداره اما به خاطر داداش خیلی محبوبتره! تا یادم نرفته بگم عامل پیشنهاد دهنده عروس خانم وسطی گلی خانم بوده!( صدای سوت و تشویق حضار!!!)
فداکار مهربان! هرقدر زودتر بیایی همانقدر بیشتر خوشحال می شوم.اگر در خانه کار می کنم فقط به امید ایجاد آسایش برای توست وگرنه اگر من تنها زندگی می کردم شاید سالی یکبار دستشویی را تمیز می کردم و هرگز کیک درست نمی کردم.هرگز فکر نکن زود امدنت باعث عقب افتادن کارهایم می شود که همه این کارها به امید دیدن لبخند تو انجام میشود نه از روی وظیفه یا چیز دیگر.صدای در زدنت برایم به منزله آلارم شروع شادیهاست. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
امروز هفدهمین بیست و چهارم مشترک ماست.این ماهگرد زیبا را گرامی میدارم و همچنان آرزو می کنم که ده بیست سی .... شصت سال بعد نیز آنقدر روحیه داشته باشیم و آنقدر همدیگر را دوست داشته باشیم که بیست و چهارم ها یادمان باشد.به نظر شما شصت سال زندگی مشترک کافیه؟اگه کمه ده سال هم میذارم روش.به خاطر شما! شماره این پست مرا به سال هفتاد و سه می برد : سوم راهنمایی.داداش کنکور قبول شد.من انگیزه بزرگی گرفتم.به خاطر هم مدرسه شدن با خانم همسر برادر بزرگتر مدرسه ام را تغییر دادم اما همچنان از تمام رقبای مدرسه قبلی ام بهتر بودم.همان سال زنداداش - که معلم ریاضیمون بود - پیش بینی کرد من رتبه سه رقمی میارم!! می گفت فقط یک شاگرد مشابه من داشته که رتبه اش ۷۰۰ شده بوده و داروسازی میخوند.زنداداشمان معلم خوبیست! آقا خیلی جالبه ها!من هی دارم میگم بابا احوال دست منو بپرسین!به خدا زخم بوده!به خدا خون اومده!به خدا وقتی میذارم زمین درد میگیره!به خدا راس میگم. چرا هیشکی منو دوس نداره؟جز لیلا با همه قهرم.آشتی هم ندارم.قهر قهر قهر خوب حالا که ناراحت شدین با همه تون آشتی می کنم فقط بدونین که دستم خیلی بهتره.داره خوب میشه! یه چیز جالب دیگه هم اینکه دیروز همه رو یه پاراگراف پست من متمرکز شدن و کسی به سوالات قبلش جواب نداد!اینجا هم میشه آمار گرفت هاااا! دیروز آقای همسر زود اومد و من نتونستم زبان تمرین کنم. امروز اگرچه دوشنبه است اما ما نمیریم ولایت.نوبتمون رو با خواهر وسطی عوض کردیم فردا میریم انشاا....امیدوارم یکی از دسته های ولایت رو ببینم.خیلی دلم میخواد.
مخاطب خاص : دوستان برقی! یاد یه خاطره افتادم.یکی از دوستان خیلی عزیز من سر سومین جلسه کنترل خطی چیزی نفهمید و اعصابش خرد شد.از آنجا که روز قبلش هم به خاطر الکترونیک۲ اعصاب هردومون به همین علت خرد شده بود گفت ۱۲تا۲ میرم نمازخونه یه کم الکترونیک۲می خونم.عصر دیدمش.پرسیدم خوندی؟جواب : اه بابا رفتم کتابخونه چاتمن (=چاپمن) بگیرم یه کم الکترونیک بخونم آوردم دیدم ماشینه!!! پریروز پنجمین سالگرد پاس شدن الکترونیک۲ من بود.دکتر طینتی واقعا سر امتحان یه بار آدمو میبرد برزخ برمیگردوند.الکترونیک۲ را خدا پاس کرد!افرادی که در این درس می افتادند کارشان زار بود چون کسی دیده نشده بود که دومین بار پاس بشه.خدارو شکر که من با نمره مقدس۷۵/۱۰ این درس را در اولین بار پاس کردم.سی و چندتا تست میداد.بدجنس روشهایی رو که دانشجو ممکن بود اشتباه کنه لحاظ میکرد و توی گزینه ها میذاشت.دوتا تشریحی هم که باید فول فول بودی تا حل می کردی.حوصله هم نداشت که ورقه نامرتب رو بخونه و اینا.اگر بعد از امتحان احساس می کردی خیلی خوب نوشتی می تونستی به پاس شدن امیدوار بشی وگرنه یقینا مهمان ترم بعد بودی.یاد همه اون روزا به خیر!چه دانشجوی درس نخونی بودم!
تو یکی از وبلاگا مطلبی در مورد مهریه خوندم.معتقدم مهریه تنها پناه زن مسلمانه!زن در حقوق اسلامی بهره ای ندارد و تنها مهریه می تواند این کم لطفی را جبران کند.اما ارقام فضایی برای مهریه که بیشتر جنبه چشم هم چشمی پیدا کرده همانقدر می تواند به ضرر یک زن تمام شود.چند درصد مردها در ایران توانایی پرداخت ۱۳۵۰سکه را عندالمطالبه دارند؟ راستی با قضیه مالیات بر مهریه موافقید؟
کسی میدونه چرا هوا بهتر نمیشه؟منهای هفده درجه انصافه؟
عزیزترینم! به یاد هفده ماه پیش : ۲۴/۶/۸۵ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام وقت به خیر!
امروز حتی اگه معلم هم بودم باز باید میرفتم سرکار!!!مگه اینکه مربی مهدی چیزی می شدم! از پست شصت و هفت به اینور شماره پستها برایم معنی دار شده اند!گویا از سال شصت و هفت به بعد فهمیده ام کجایم!سال شصت و هفت اول ابتدایی را تمام کردم!و به همین منوال ادامه داشت.... سال هفتاد و دو ( شماره همین پست ) منقلب شدم!راستش تا اون موقع یکه تاز بودم و کسی رقیبم نبود اما از سال دوم راهنمایی دوتا مدرسه ادغام شدن و کلی رقیب جدید به جمعمون اضافه شد.من سال اول راهنمایی رو با معدل ۳۳/۱۹ تموم کرده بودم.نفر دوم مدرسه هم کلی با من فاصله داشت.دلیلی برای درس خوندن نمی دیدم!حتی ثلث سوم هم هیچ کتابی رو از اول تا آخر نخوندم! اما سال دوم دیگه اگه نمی جنبیدم می اومدن جلو میزدن!شهرزاد با معدل ۶۶/۱۹ اومده بود و شیما ۵۸/۱۹ بین اونا من می شدم ششم هفتمی چیزی!این برای گلی اصلا قابل هضم نبود.شاید همون سال یه کم خرخونی هم به خصوصیاتم اضافه شد!درس خواندن به خاطر بیست و پنج صدم! و نذاشتم کسی گوی اولی رو بدزده و ثلث اول اون سال مشترکا با سه نفر دیگه با معدل ۷۲/۱۹ شاگرد اول شدیم اما تحمل اون سه نفر هم برایم سخت بود! اینه که ثلث سوم با اختلاف زیادی باز نفر اول شدم.یه بار تاریخ رو ۷۵/۱۷ شدم و همون الناز پست قبل ۲۰شد!چه تاثیری روم داشته که تا به حال هم یادم مونده!از اون به بعد بود که هیچوقت تاریخ و جغرافی و اجتماعی دیگه کمتر از ۲۰ نشدم! دبیرستان که اومدیم همه اینا فاصله گرفتن!حتی شهرزاد و شیما حسابان ۲ افتادن!و الناز با ۱۰ قبول شد! و من...گلی...۷۵/۱۹ کسانی که سال ۷۷ حسابان ۲ داشتن یادشونه که چه جنجالی سر سوالات به پا شده بود! نقش خواهر بزرگتر در پیشرفت در اون برهه از عمرم پررنگتر از همه بود.و صدالبته تشویقهای خانم یوسفی معلم عربی و خانم دهقانی معلم ریاضی که هی سوالات سخت خارج از درس می پرسیدن و منو به تفکر وامیداشتند!و البته هی تشویقم می کردند.خانم دهقانی رو گهگاه می بینم ولی خانم یوسفی رو نه!البته کشف کرده ام الان کدوم مدرسه است.احتمالا یه روز برم پیداش کنم! از سال هفتاد و دو به کجا رسیدیم!!!
شما اگه فرزند در شرف اخذ دیپلم داشتین چه سرمایه گذاری روش می کردین؟برای کنکور تشویقش می کردین؟برای یادگیری یه حرفه؟چه پیشنهادی براش داشتین؟چقدر سخته مسئول زندگی کسی باشی! ما یه دوستی داشتیم که یه سال از ما بزرگتر بود.زیبا خیلی درسخون بود اما توی کنکور رتبه نیاورد.همه تعجب کردن.وقتی پشت کنکور بود آزمون بانک داد و قبول شد.همون سالی که من با رتبه دهن پر کن برق قبول شدم اونم بانک سپه قبول شد.الان اون چهارسال بیشتر از من سابقه داره با پایه حقوقی به مراتب بالاتر و وامهای متنوع! به نظر شما عادلانه است که من بگویم کاش من هم با همان دیپلم می رفتم سراغ کار؟شک ندارم جزو اولین رتبه های آزمون بانک می تونستم باشم!خوب من همیشه نقش تربیتی ای که دانشکده فنی دانشگاه تبریز روم داشته رو می ستایم!! و منطقی که با حل کردن مسائل بغرنج مدار و ماشین و الکترونیک و کنترل و ... یاد گرفته ام.شاید من اگر مثل زیبا دیپلم می ماندم و بعد پیام نور می خواندم سرخورده می شدم.نمی دانم. زیبا تو یه خانواده سطح متوسط به پایین به دنیا اومده بود اما خاله هاش همه تو اجتماع بودن. یه مثال جالبتر!وقتی زیبا قبول نشد همکلاسی و رقیب قدرش پریا شیمی پیام نور قبول شد.البته رتبه اش شاید دانشگاههایی مثل کرمانشاه رو می تونست بیاره اما به دلیل شرایط خاص باید تبریز درس میخوند.پریا الان فوق شیمی رو تموم کرده و معلم حق التدریسه که زیست تدریس می کنه!تو یه مدرسه شبانه روزی یه دهستان! پریا پدری داشت که شاید مدرسه رفتن دختر هم برایش عجیب بود! اما خواهری که به خاطر انصراف از تحصیل در سال اول دانشگاه به دلیل بچه دار شدن به شدت مشکل دار بود و خواهرش رو برای درس خوندن تشویق میکرد. مینا همکلاسی ما بود که در سال اول دبیرستان ضریب هوشی اش یک نمره از من و طاهره بالاتر بود.به شدت زیبا هم بود!همین زیبایی کافی بود تا با پیشنهادات مختلف فکرش منحرف شده و پیش دانشگاهی را تمام نکرده ازدواج کند.خانواده او هیچ عضو تحصیلکرده ای نداشت. طاهره و من شرایط مشابهی داشتیم.هردو باهوش و درسخوان که توی خانواده مون ادامه تحصیل یک عادت بود.هردومون آوردن رتبه خوب رو وظیفه خودمون می دونستیم!بیشتر در مسیری افتاده بودیم که خواهر برادر بزرگترمان افتاده بودند و این جریان داشت ما رو می برد!مثلا من خودم از سال اول دبیرستان الکترونیک الکترونیک می زدم درحالیکه جز مرتب کردن مقاومتهای آزمایشگاه داداش و چندتا کیت چیزی از الکترونیک نمی دونستم! فکر می کنم ماها خودمون در سرنوشتمون کم تاثیر میذاریم!اساسی ترین قسمت سرنوشتمون که همانا انتخاب رشته دانشگاهیمونه در سنی صورت می گیره که زیاد آگاه نیستیم.پس نقش والدین و خانواده خیلی موثره. یادمه روز انتخاب رشته که تقریبا معلوم بود من همون برق تبریز رو که رشته اول انتخاب کردم قبول میشم خواهر کوچکتر و داداش داشتند برای من انتخاب رشته می کردند و من با زمینه صدای اونا داشتم کسوف تماشا می کردم.یادتون میاد کسوف کلی ۲۰ مرداد ۷۸! اما فرداش که داشتم فرم رو می بردم تحویل بدم یادمه که برق ارومیه و زنجان رو هم اضافه کردم!یهو دلم لرزید نکنه قبول نشم؟! یادمه داییم گفت این رشته ها که برای دختر خوب نیست!! رشته اول من برق تبریز بود و دومی ساخت و تولید تبریز و همینجور یکدرمیان برق و مکانیک بود!من از عمران و معماری بدم می آمد و می آید!!! یه سلیقه است!این دایی اگر در نقش پدر بود می توانست مرا به سمت تجربی و پرستاری و اینا سوق دهد.می گویم که ۱۸ سال برای تعیین سرنوشت سن مناسبی نیست.البته خوب است که با نظر بزرگترهای آگاه انتخاب کنیم.اگر همون روز انتخاب رشته یه برگ الکترومغناطیس بهم میدادن شاید عمراْ دور برق نمی چرخیدم!!! داییم کسی است که به انسانها فقط از روزنه جنسیت آنها نگاه می کند.برای او مثلا من قبل از اینکه آدم باشم یک زنم! و مذکری قبل از اینکه آدم باشد یک مرد! حالا برای مرد مشکلی بوجود نمی آید.می تواند بدون بروز مشکل هم مردی بکند هم آدمی! اصولا بعضیها هستند که مرد و آدم را هم معنی می دانند.اما همین بعضیها تعبیری که از " زن " برای خودشان دارند قدری با آدم بودن فرق می کند! به زعم آنان یک زن باید قبل از اینکه به نیازهایی که آدم بودن به او داده بیندیشد باید روی وظایفی که زن بودن برایش به وجود آورده متمرکز شود.( روی این جمله تمرکز کنید لطفاْ ) مثلا قبل از اینکه به استقلالش - که نیازی است مختص انسان - فکر کند بهتر است به فرزندش بیندیشد - که وظیفه ایست که زن بودن بر عهده اش گذاشته.این است که به زعم چنین افرادی یک زن فقط در شرایطی مجاز است شغل بیرون منزل داشته باشد که غذایش مرتب و فرزند (ان) او راحت و در آسایش باشند!همین دیدگاه به مرور به خود ما زنان هم القا شده است.یعنی غالباْ قبول کرده ایم که اول یک زنیم بعد یک انسان.یعنی وظایف زن بودنمان را به نیازهای انسانیمان ترجیح میدهیم!عجیب است که با خودمان چنین می کنیم!
دیروز روزی بود خیلی معمولی!یک درس مکالمه زبان نصرت رو با کامپیوتر تمرین کردم.امروز درس دوم به امید خدا. از اینکه احوال دست بریده ام را پرسیدید ممنونم.( دارم صورتم رو با سیلی سرخ می کنم!چرا کسی نپرسید؟هیشششششکی منو دوس نداره) امروز خیلی بهتره . راستی عکس گربه ها رو که دارن شیر می خورن می تونید در پست قبل ببینید!
مهربان من! بازهم خاطره ای زیبا!به خاطر همه چیز ممنونم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز سرد زمستونی همه به خیر و شادی انشاا.... من هرقدر به اداره گاز میگم بابا اداره ما زیاد گاز مصرف می کنه بگین تعطیلمون کنن کسی حرفمو گوش نمیده! پنجشنبه که آقای همسر تعطیل بود ناهار باهم بودیم!بعد از مدتهاااااااااااا ناهار دوتایی خوردیم.آقای همسر تصمیم گرفت نرویم خانه مادرش!به خداوندی خدا من نقشی در این تصمیم نداشتم.خیلی وقته اونجا نرفتیم البته هربار مساله ای پیش آمده و نرفتنمان ارادی نبوده.شب پنجشنبه وقتی دمای تبریز منهای شانزده درجه سانتیگراد بود زدیم بیرون!پیاده!شام هم بیرون خوردیم.تنوع جالبی بود.در آن سرما!مخصوصاْ برای من که صبحها به خاطر سردی هوا با آژانس میام اداره!!!اما به خونه که رسیدیم دستامون زیر دستکش ضخیم قرمز قرمز شده بود! دیروز با آرامش صبحانه خوردیم و از اونجا که عصر آقای همسر یه جلسه مهم(!!) داشت موندیم خونه اما عصر رفتیم ولایت ما خونه مادر محترم و شب باهم خلوت کردیم مادر و دختر!چقدر دلم براش تنگ میشه!صبح هم برادر بزرگتر آورد گذاشتمان جلوی در اداره!آی کیف میده! دیروز یک استکان از دست مامان افتاد روی نعلبکی و نعلبکی لب پر شد.من هشدار دادم که مامان اونو بذار کنار و مواظب باش بدجور ممکنه دست رو ببره!! و ناخوداگاهم شنید و با کائنات هماهنگ کرد و من به زور نذاشتم خواهروسطی استکانها رو بشوره و موقع شستن دستم رو همون نعلبکی برید! الان مجروح می باشیم!من هم که آخر جون عزیز!! خدا نکنه یه خراش جزئی ایجاد بشه!! صبح هم خانه مامان بودیم که من بیدار شدم یهو با منظره ای روبرو شدم تا آمدم بقیه را خبر کنم.... دیدم گربه توی خونه است!تا اومدم اعلان خطر کنم گربه با اضطراب فراوان دوید سمت من و هردومون - من و گربه - دست و پامونو گم کردیم و گربه تقریبا تا زانوی من بالا اومد و من از جیغهای کم نظیر زمان در کردم و آقای همسر با این صدای دلنشین از خواب پرید و با مامان کلی مسخره ام کردن! حکایت این گربه ها جالب است.این گربه به صدای قاشق بشقاب شرطی شده بود و به محض چیده شدن سفره می اومد لب پنجره و با افسوس نگاه می کرد و ما بهش غذا دادیم.دلمون سوخت! خواهر کوچکتر که وحشتناک دل نازکه بدعادتش کرد جوری که ماست و اینجور چیزا نمی خورد و فقط گوشت می خواست! يك هفته مونده بود ما بريم مكه كه آقاي همسر خواهر وسطي تشخيص داد كه خانم گربه داره مادر ميشه! ما مكه بوديم داداش اس ام اس زد قدم نورسيده ها مبارك!سه قلو! هرقدر فكر كردم كه جنبه استعاري و كنايه اي اين اس ام اس چي ميتونه باشه كشف نكردم تا ازش پرسيدم و گفت بله سه تا بچه گربه!
من نميدونستم گربه ها همه اش 40 روز طول ميكشه!يعني اگه كتاب مي تونستن بخونن بايد مي نوشت : " چهل روز انتظار زيبا!!!" خلاصه اون موقع كه ما خونه نبوديم و خانه ما توسط خواهرها و برادرها اداره مي شد اين گربه ها اساسي لوس شدن! الان كه ديگه به زار اومديم از دستشون ولي همچنان دلمان مي سوزد! صبح گربه مادر بود كه مرا ترساند! من بچه که بودم یه گربه داشتم به اسم نازی.اونقدر باهم خوب بودیم!تا صداش می کردم می اومد بغلم!یه گربه چاق سفید و قهوه ای.خیلی خوشگل بود!بعد سه تا بچه به دنیا آورد.راستش از من اجازه نگرفت موقع ازدواج و میونه مون به هم خورد!بعدها گویا مرده بود.یعنی رفت و برنگشت.من باور نمی کردم.همه اش فکر می کردم مامان اینا بردن گم و گورش کردن.خیلی ناراحت بودم.تازه باورم شده که واقعا گم شده بود.گویا گربه ها همینجورین!
محرم هم رسید.صدای طبل و سنج و نوحه....از بدعتهایی که مراسم عزاداری رو مزورانه می کنه خوشم نمیاد اما محرم باز همان محرم است.یادش به خیر!سوم راهنمایی و امتحانات نهایی و کنتاکت با محرم!روز بعد از عاشورا امتحان علوم داشتیم!من اصلا خرخوان نبودم اما همیشه نفر اول بودم و روی این قضیه حساس!همیشه مدافع مقام اول و نائل به آن!یه همکلاسی داشتیم به اسم الناز که بعدها دانشگاه آزاد ریاضی خوند و الان معلم حق التدریسه.بدجور خرخوان بود و معمولا دوست داشت با تضعیف روحیه رقیب خودش رو بالا ببره!اون سال تو مراسم عزاداری منو دید و گفت علوم رو چهار بار دوره کرده!منم فقط یه بار!یه کم روی روحیه ام اثر گذاشت! اما نهایتش من ۵/۱۹ شدم اون ۱۸! از اون زمانها باز هم خواهم نوشت! در ولایت ما روزهای تاسوعا و عاشورا مراسم شبیه گردانی هست.قبل از اون هم دسته های مختلف.یک دسته ای هم داره ولایت ما که تخته می زنن.پست بعدی توضیحش میدم.من عاشق این دسته هام.تنها سالی که نرفتم محل برگزاری سال ۷۸ بود که کنکور داشتم.اونروز تا ظهر همه اش شیمی۱پیش خوندم.چقدر از عناصر عجیب غریب گروه ۷ بدم می اومد!مخصوصاْ فلوئور!همه اش حفظی!وقتی دسته تخته زنها از سر کوچه رد میشد یک لحظه دلم گرفت و از اعماق وجود آرزو کردم رتبه ام خوب بشه....
بزرگوار مهربان! وقتی سختیها را به خاطر من تحمل می کنی دلم آرامش پیدا می کند.میدانم صبحها از ولایت آمدنمان اذیتت می کند مخصوصا با این سرما مجبور می شوی مسیری را پیاده بروی.حضورت برای من احساس امنیت می دهد حتی اگر گربه ای تا زانویم بپرد!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام صبح به خیر!
بلاگفا اذیت نکن دیگه!ای بابا!مگه ما دوست نیستیم؟ امروز آقای همسر تعطیله خوش به حالش!امیدوارم توی خونه زیاد کار نکرده باشه که شرمنده میشم! و اما اداره چه خبره!!! ساعت ۸ یه خرما دادن که مادر تلفنچی مون فوت کرده / ۹ یه شیرینی رولت تبریزی که آقای ف پسرش به دنیا اومده ! / ساعت ۱۰ یه شیرینی لطیفه تشریفات که آقای ز ازدواج کرده!!! تبریزی و تشریفات دوتا شیرینی فروشی اند که من خامه ایهای هردو رو دوست دارم.پس امروز دو شیرینی خامه ای نوش جان کردیم.می بینید چه رژیم سختی دارم! یه چیز جالب دیگه : پسر آقای ف پنجمین بچه متولد امسال همکارامونه که هر پنج تا پسر بودن!! اونایی که پسر میخوان می تونن بیان هوای اداره ما رو یه مدت تنفس کنن! دیشب مهمون داشتیم بازم!این هفته فول تایم بودیم.استراحت نداشته ایم ابدا : شنبه خانواده عموی آقای همسر / یکشنبه مراسم ختم دایی مامان آقای همسر / دوشنبه می ترسیدم!نخندینا همه اش احساس می کردم زلزله میاد!! رفتم خونه خواهر وسطی / سه شنبه مامان و خواهر وسطی اومدن / دیشب هم خواهر آقای همسر! من هنوز اونقدرها قلق کدبانوگری دستم نیومده.هنوز از بعضی وسایلمون استفاده نکرده ام.مهمون که میاد کمی مسترس ( اسم مفعول از ریشه استرس!!!!!) میشم! و این باعث خستگیم میشه. پریروز خواهر وسطی مطرح کرد که فردا - یعنی دیروز - بریم خونه داداش.منم فکر کردم آقای همسر شنیده و از اونجا که هیچوقت با چنین طرحهایی مخالف نیست می خواستم وسط روز هم باهاش مشورت کنم که قبلش زنگ زد که خواهر آقای همسر می خوان بیان خونه ما منم دیگه چیزی نگفتم چون قابل پیش بینی بود که تنها نتیجه اش ناراحت شدن آقای همسره و من اصلا دلم نمیخواست این اتفاق بیفته.آقای همسر همه تلاشش برای راضی بودن منه و من یه آدم سختگیر!اگه بفهمه اتفاقی باعث نارضایتیم شده به شدت ناراحت میشه.عصر که خواهر وسطی زنگ زد که تصمیمت چی شد بیام دنبالت یا نه گفتم مهمون داریم و قطع کردم و عین بچه دوساله زدم زیر گریه!! من مجرد که بودم خیلی به ندرت گریه می کردماااا بسوزه پدر عشق!!!!!!! دلم برای داداش تنگ شده!یادم نیست آخرین بار کی دیدمش.تعدادمون کم نیست مشغله مون هم پس نمیشه هر روز رفت خونه یکی فقط جمعه ها ممکنه خونه مامان همدیگه رو ببینیم که ما جمعه ها معمولا نمیریم مگر مورد خاصی باشه.یعنی میریم خونه مامان آقای همسر اگه مرده های سریالی مجال بدن!راستی مامان آقای همسر خاله و دایی دیگری ندارد! وقتی برف میاد من نگران جاده هستم اما چیزی به آقای همسر نمیگم چون دیفالتش اینه که من نمیخوام برم خونه مادرش! و کوچکترین ناراحتی را در وجود من اگر آخر هفته باشه اینجوری تعبیر می کنه!راستی کسی پیدا میشه که خونه مادرزن یا مادرشوهرش رو به خونه مادر خودش ترجیح بده؟پس وقتی این انتخاب رو میکنه فقط از روی احساس مسئولیت نسبت به همسرشه.چه زن چه مرد. سرم شدید درد می کنه.دیشب شب سردی بود ما هم شهروند نمونه بخاریمون در درجه کم.شاید هم تاثیر هورمونهای مصنوعی شیمیایی باشه.چقدر سخته زن باشی! احساس بدی دارم.احساس اینکه من دوست خیلی خوبی برای آقای همسر هستم اما همسر خوبی نیستم.نمیدونم این احساسات چیه که در من به وجود اومده....به یک مشاور شدیدا (!) متخصص و باتجربه نیاز دارم.در تبریز چنین فردی سراغ ندارم.... فردا سالگرد ازدواج خواهروسطیست.یادم باشد تبریک بگویم.یادش به خیر....من سال اول دبیرستان بودم.هوا به همین سردی امروز بود سوزناک!نیمه شعبان هم بود فکر کنم.چقدر بچه بودم!این قافله عمر عجب می گذرد.... چرا من اینقدر فکر می کنم؟مگر قرار است بشریت را من هدایت کنم؟مگر من در مقابل همه مسئولم؟خسته شدم ازبس هرچیزی رو کندوکاو می کنم و تئوری میدم.چرا نمیتونم بی خیال باشم.مثلا وقتی تاکسی پیدا نمیشه بی خیال باشم.وقتی نوبت رعایت نمیشه بی خیال باشم.وقتی نماز جماعت رو این چنین به سخره میگیرن بی خیال باشم.وقتی همکارم برای ۵۰ تومن اضافه کار صدبار میره میاد و ناله زاری می کنه و میگیره و من نه ناله زاری می کنم و نه اضافه میگیرم و کارم هم بیشتره بی خیال باشم.وقتی روزبه روز تعداد پسرخاله ها و دخترعموهای رییس روسا در اداره بیشتر میشن بی خیال بشم.وقتی دروغ میشنوم بی خیال بشم و الخ. یعنی می تونم؟
صبور مهربان! فقط به کمک تو می توانم! حمایتهای پرمهرت تنها انگیزه من است! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم سلام این پست دومه! بازم نظرات رو می بندم چون مطلب امروز من درواقع همون شصت و هشته و این پست مخاطب خاص داره! راستش فردی به اسم " یه نفر " این نظر رو داده اند که من برای اینکه نظرشون اونجور كه ميخوان کاملا ثبت بشه یه پست جدید زدم و می خوام جواب بدم!آخه خواهش کردن جواب بدم! و ضمنا تنها راهیه که ممکنه این فرد مهم متوجه انتقاد پذیری و جرات داشتن من بشه! نظر اين " يه نفر " سلام خانم مغرور از خود راضی من قبل از هرچيزي بايد بگويم اين ديد را در مورداين فرد محترم نظر دهنده با توجه به نوشته هايش به دست آوردم:
و اما : شما لطف داريد اما من واقعا يك خانم خوبم!خانواده ام كم نظير و بااصالت هستند و دست يكايك اعضاي اين خانواده را مي بوسم و به داشتنشان هميشه افتخار كرده ام. در اين دنيا افراد زياد با اصالت وجود دارند و اگر تنها من با اصالت بودم خيلي خسته كننده مي شد. خواهرهاي من از جمله دبيران موفق اين مملكت هستند و خواهر پزشكم از بهترين پزشكان اين مملكت.خودم هم از بهترين كارمندان اين مملكت! به نظر من خيلي آدمهاي بي فرهنگ و بافرهنگ در اين جامعه وجود دارند.اما خودم و خانواده ام از آدمهاي بافرهنگ هستيم! من در روستاي كوچكي كه بعدها به واسطه نزديكي به جاده ترانزيت بزرگ شد و الان در تقسيمات كشوري بخش محسوب ميشه به دنيا آمده و بزرگ شده ام.حالا شايد در فرهنگ لغات خانواده شما به روستا مي گويند دهكوره!نميدانم. فعلا موضوع معلمها هستند و بحث همه زنان را اینجا به میان نیاورید که هزار پست مفصل می خواهد. همه معلمهاي ما اين شكلي نبودند اما بيشترشان چرا! ياد قطعه اي از شيخ اجل مي افتم: چو از قومي يكي بي منزلي كرد / نه كه را منزلت ماند نه مه را ( كه = كوچك / مه = بزرگ ) شنيدستي كه گاوي در علفزار / بيالايد همه گاوان ده را؟ و ضمنا اين نيز پرده از درد بزرگتري در سيستم آموزش و پرورش ما برميدارد كه اينقدر تبعيض بين شهر و روستا وجود داشته.... يادم هست هر معلمي را هيچ مدرسه اي قبول نميكرد ميدادند مدرسه ما! جنابعالي را معمولا براي مردان به كار مي برند.بهتر بود مي نوشتيد سركار عليه! من خود و همسر عزيزم را جزو خوشبخت ترين زن و شوهرهاي دنيا ميدانم. بهتر بود به جاي اينكه كلي بگوييد روي عقايدم پافشاري نكنم – كه نشان از ضعفي در اثبات خود است اين معتقد نبودن يا پافشاري نكردن - جزئيات ارائه مي داديد و راهكار.يا مثلا از طرز فكري خاص انتقاد مي كرديد و من اگر مي توانستم دفاع و اگر نمي توانستم تجديد نظر مي كردم. و اما قناعت در حد گدايي : قناعت صفت پسنديده ايست و من افتخار مي كنم كه فرد قانعي هستم اما قناعت با گداشدن فرق دارد.فردي كه قناعت مي كند خرج كردنهايش روي حساب و كتاب است اما پنج سال يك مانتو را پوشيدن و يك مقنعه داشتن / پنج سال يك جفت كفش نسبتا تابستاني را در زمستانهاي برفي اينجا پوشيدن / پنج سال بچه كوچك را مهدكودك ارزان بردن / تاكسي سوار نشدن و با چادر و بچه با اتوبوس رفتن كه دل يكي مي سوزد و بلند مي شود جايش را به او ميدهد / براي اندكي حسن كار چاپلوسي مدير را كردن و ياگاهي زيرآب همكار رقيب را زدن/ جابجا از كم بودن حقوق دم زدن / از بچه دبستاني – كه حرف معلم برايش مثل وحي منزل است و براي خودشيريني معلم هركاري مي خواهد بكند – از محصول آن سال آن روستا خواستن – بدون پول - و ....حضور ذهنم كم است متاسفانه موارد زيادي ممكن است بعدها يادم بيفتد. همه اين موارد اگر كسي بي پول و فقير باشد قابل تحمل و تامل است اما فردي كه تا آرنج خودش و دخترش النگو برق مي زند .... اينهم از جواب كه اگر نمي گفتيد دلتان مي خواهد هرگز داده نميشد اما ما حاضر نيستيم دل كسي برنجد! اما تضميني وجود ندارد كه بخواهم اين بحث را ادامه بدهم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان دور و نزدیک!
باز هم صبح سرد همگی به خیر! میگم عجب اشتباهی کردیم نرفتیم دبیری بخونیم هاااا!میدونین چند روزه تعطیلن اینا؟برف میاد تعطیل میشن / زلزله میاد تعطیل میشن / عید میشه تعطیل میشن / بین دوتا تعطیل تعطیل میشن / یه کم هوا سرده تعطیل میشن / حالا اون سه ماه تابستون و یه ماه نوروزشون که هیچ حسابی عقده ایمون کرده! البته با تمام این اوصاف و همچنین با نظر به عشق شدید درس دادن در بنده عمرا حاضر نبودم دبیر بشم! یه زمانی به فکرم زد رفتم برای حق التدریس اقدام کردم گفتن چون لیسانس برقی نمیشه! حالا می بینم خدا با من بود! البته شهرهای بزرگ خوبن یعنی بد نیستن ! می دونید درد بزرگ سیستم آموزش و پرورش ما اینه که یه زمانی هرکی نمی تونسته کنکور قبول بشه می رفت تربیت معلم.اونجا هم گویا مثل سربازخونه بوده و بیشتر شستشوی مغزی میدادن!خروجیشون یه عده معلم شده که آبروی معلمی رو می برن و متاسفانه الان اکثرا در سمتهای مدیریتی هستن!من این رییس بزرگ رو نمی تونم زیاد تحملش کنم چه برسه به مدیری اونچنان!!! یاد معلمهای ابتداییمون می افتم : مانتو گچی و کهنه و اگه بچه کوچیک مهدبرو داشتن توام با آب دهان اون و احیانا شیری که تراوش کرده! / مقنعه نامرتب / النگو تا آرنج / بچه حداقل دوتا با لباسهای کثیف! و یه کم بی تربیت! / ارتباط با همسر ناجور! / قناعت در حد گدایی / همواره آه و ناله حقوق کم و .... اینا رو الان هم می شناسم هااا که در تربیت بچه هاشون ابدا موفق نبودن! انتظار میره یه دبیر آراسته و مرتب و مودب باشه و بچه هاش هم همینطور! البته الان نسبت به اون موقعها بهتره! اما خوب باز تعداد معلمهایی که آبروی معلمها رو می برن هنوز زیاده.... آموزش و پرورش به نظر من به یه تصفیه نیاز داره.پیشنهاد من اینه که تعدادی از معلمهاشو زودتراز موعد بازنشسته کنه و بیاد با حقوق و مزایای خوبی دانشجوهای دانشگاههای قوی و رتبه های برتر کنکور رو بورس کنه یا از بین فارغ التحصیلان این دانشگاهها استخدام کنه.اونوقت ببینیم چی میشه!معلمی که خودش وقتی دانش آموز بود همیشه تجدیدی می آورد آخه می تونه معلم خوبی باشه؟مثلا خواهرهای من که خیلی دبیرای موفقی هستن زمان دانش آموزی زرنگ بودن! البته بیشتر به آی کیو ربط داره.اصلا به نظر من در هر استخدامی باید سنجش آی کیو و شخصیت مهمترین ملاک باشه.... بگذریم! دیروز خیلی روز خوبی بود!از اداره که رفتم خانه برنامه ریزی کردم که کارهام رو بعد از نیم ساعت چرت انجام بدم.گفتم یه زنگی به خاله محترم بزنم ببینم چیکار می کنه.بعد تازه شروع کرده بودم به کار که قورقوری زنگ زد که ما نزدیک محله شماییم و داریم میایم خونه تون! حالا خونه به هم ریخته بود ولی مهم نبود!خواهر وسطی و دخترش و مادر گلم! یعنی دو مادر و دو دختر!! چایی خوردیم شام هم موندن کلی صحبت کردیم!همیشه تا اومدن آقای همسر خیلی منتظر می شدم اما دیروز زمان سریع سپری شد.همه آلبومها رو نگاه کردیم و کلی خاطره مرور کردیم.این آقای همسر خواهر وسطی ماموریته خودشونم که تعطیلن ماشاا... اونم از فرصت استفاده کرده مامان رو هم برمیداره می زنه به کوچه و خیابون!!امروز هم برنامه خونه خواهر کوچیکتر برقراره!جالبه که آقای همسر اون هم میره ماموریت تا شنبه! ای بابا! راستی مامانم سه تا آبگوشت آماده و دو تا کوفته آماده فریز شده آورد! مرسی مامان! دیروز ماست بستم که متاسفانه خوب نشد.دلیلش هم گود نبودن ظرفش بود.اگه خواستین ماست درست کنین حتما یادتون باشه در ظرف گود!اوکی؟ دیشب درجه بخاری رو کم کردیم و در پذیرایی خوابیدیم.گاز بعضی جاها قطع شده.ما صرفه جویی می کنیم شما چطور؟
علیرغم همه چاپلوسها اینجا در محیط کارم افراد خیلی خوب هم پیدا میشن.نمونه اش یه آقای متولد ۱۳۱۵ که متاسفانه روزگار باهاش نساخته و یه زمانی کارخونه داشته ولی الان راننده اداره است.پارسال توی ثبت نام اینترنتی تاکسیها کمکش کردم الان تقریبا هرروز برام یه شکلات میاره.خیلی مرد خوبیه.خدا حفظش کنه.یه بار که باهاش ماموریت می رفتم کل زندگیشو تعریف کرد.وحشتناکه که یه روز مدیر ۷۰ نفر باشی و الان راننده یه اداره....از اون پیرمردهایی که عاشق زنشون هستن خیلی خوشم میاد.کلی از زنش تعریف کرد و اینکه وقتی ورشکست شدن فقط به لطف همسرش بوده که تونسته دوباره بلند بشه می گفت حتی تلویزیونمون رو هم فروختیم و روی یه تکه موکت زندگی می کردیم اما خانمم نذاشت تو فامیل کسی بفهمه.... خدا برای هم نگهشون داره.
راستی چرا دیروز کسی نپرسید من به کی بدوبیراه گفته ام؟یعنی همه متوجه شدن؟اگه اینطوره باید بگم این آدم خیلی تابلو شده هااااااااااا
فداکار من! دیروز وقتی با مامان در مورد تو صحبت می کردم با همه وجودم احساس کردم که واقعا به داشتنت افتخار می کنم!به دور از هر کلیشه. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام صبح سرد زمستانی همه به خیر!
اولا چرا امروز دیر آمدم؟ به این دلیل که وقتی صبح زود آپ می کنم دیگر حواسم می رود به نظرات و از کارهایم کمی غافل می شوم!! حالا تصمیم دارم دیرتر هم بیایم.مثل اینکه ما اینجا می آییم کار کنیم!به مردم خدمت نماییم! امروز صبح زیبایی را شروع کرده بودم.اما اتفاقی باعث شد انواع و اقسام بد و بیراه ها را به یک نفر نثار کنم!خوب صبح سرد بود وحشتناک و آژانس پیدا نمیشد!توضیح اینکه هیچگونه نسبت سببی و نسبی با این فرد ندارم! اما حالا شارژ می باشم! دیروز ضدحال بزرگی خوردیم!یعنی آقای همسر خواهر وسطی در تهران گیر کرده و مامان ماند خانه خواهر وسطی و ما نتونستم بریم ولایت!هرچند از اداره رفتم خانه خواهر وسطی و باز چون آژانس پیدا نشد همینجوری رفتم و با هر احساس سرمایی همان بد و بیراهها را در دلم به همان فرد نثار نمودم! کلا دیروز ضدحالهای زیادی بر من واردشد!در اداره هم از پریروز دارند اسم افرادی را که در نماز جماعت شرکت می کنند می نویسند و قرار است جایزه بدهند!مثل مهدکودک که فرشته مهربون برای بچه های خوب کادو میاره!من هم به شدت مانده ام : من روزهای عادی نمازم را در اداره میخوانم اما نه با جماعت که هیچ شناختی به امامش ندارم!تنها چیزی که میدانم بابت ۸ رکعت نماز روزانه که درماه می شود حدود ۲۰۰ رکعت حدود ۲۰۰هزارتومان پول می گیرد.حالا به نظر شما نمازی که می خواند قربة الی ا... است یا قربة الی پول؟و اصولا اقتدا به او جایز است یا محل اشکال؟ از طرف دیگه موضوع یه خرده جدی شده و رییس بزرگ حساسیت داره روی لیست نمازخونا! حالا اگه بخوام با جماعت و بدون اقتدا و به صورت فرادا بخونم خودم در نیت خودم شک می کنم!که به خاطر امنیت شغلی است یا تقوا!تصمیم دارم نمازم را اول وقت خوانده و با جماعت هم نماز مستحبی بخوانم یا ادای نماز دربیاورم!عملی کردنش سخت است اما به عدم غش در نیت می ارزد.راستش تنها چیزی که کمکم می کند در برابر خدا سرم رو کمی بلند نگه دارم همین نمازیست که می خونم اگه اونم به خاطر آقای رییس باشه که دیگه.... جالبه اونایی که هیچ نماز نمی خونن و بارها گفتن که اعتقاد ندارن چنان موقع نماز جماعت میدوئن به سمت وضو که خدا میدونه.... فَوَیلٌ للمُصلّین.... درد عضله آقای همسر بهتر شده و کلی از این بابت خرسندم!
و اما موضوع امروز : یک ویژگی عجیب! شده تا حالا به یک آدم یک رنگ نسبت بدین؟ یا به یک روز؟ یا به یک غذا یک شکل نسبت بدین؟ یا یک آدم رو شبیه یک شی احساس کنین؟ من اینجوریم! مبهمه؟مثال می زنم : دوشنبه ها زرشکین و سه شنبه ها سبز روشن! وقتی سوپ آبلیمو داره گوشه دار میشه و وقتی با آبغوره جا می افته و آب مرغش هم زیاده کرویه! خاله کوچیکم شبیه برنجه! مامانم هم یه کم شبیه برنجه! دختردایی مامانم شبیه برگ درخت زردآلوئه!خانداداش شبیه "ی" هست با فونت لوتوس!عمه کوچیک شبیه مرغه! ( ببخش عمه عزیزم این فقط یه حسه! ) همسر خواهر وسطی شبیه خودکار بیکه!پسر عمه شبیه تسبیح سبزه!هرکدوم از بیست انگشتم شبیه کسی هستن!یکیش شبیه زن همسایه یکی شبیه خاله دوستم و .... ببینید این شکلها هیچ ربطی به احساسات من در مورد آدما نداره .یعنی اینطور نیست که فردی رو که دوست دارم به شکل بهتری ببینم یا رنگ بهتری.گواه این ادعا داداشه که خیلی دوستش دارم اما قهوه ای سوخته می دونمش که این رنگ رو کم دوست دارم.حتی بعضی آدما رو لحظه اول که می بینم شبیه چیزی احساس می کنم درحالیکه هیچ شناختی ازشون ندارم.مثل آقای رییس که اولین بار روز مصاحبه دیدمش و احساس کردم شبیه سیب زمینی کهنه است!یا آقای همسر که همون روز اول که دیدمش شبیه اطلسی سفید بود!( به خدا پارتی بازی ندارم!) بازم برای اثبات میگم که خودم رو شبیه مورچه ریزهای زرد رنگ ( تجسم کردین؟ ) می دونم! البته خودم به خیلی چیزها شبیهم!اونایی که باهاشون زیاد ارتباط دارم به چیزای زیادی شبیهن!مثلا آقای همسر به یه لیوان شیر هم شبیهه! راستش یه بار داداش یه مقاله ای آورد که این موضوع رو به صورت کاملا علمی بررسی کرده بود.تا اونموقع من فکر می کردم حس مسخره ایه و فقط برای خودم جالبه اما اونموقع نظر همه جلب شد.نام علمی این احساس یادم رفته ! اگه مقاله ای در این رابطه دیدین به من هم بگین! من در صحت و سلامت عقلی این پست را نوشتم! این یه حسه که خودبخود و غیر ارادی به سراغم میاد.یهویی به ذهنم میاد!اگه قبلا اومده باشه به ذهنم حتما بهتون میگم شما چه شکلی هستین !
عزیز مهربان! دیشب اصلا حس خوبی نداشتم.قبل از آمدنت گفتم دوشی بگیرم بلکه سر حال بیایم.اما نشد!شاید به خاطر ضدحالهایی بود که گفتم.... خیلی لطف بزرگی کردی که گفتی بخواب تا من ادامه شام را درست کنم.خیلی حس خوبی بود!احساس امنیت شدید کردم!مثل یک بچه گربه جلوی بخاری دراز کشیدم و بیست دقیقه خواب در آن احساس امنیت برای من حکم یک شارژکننده قوی را داشت.خیلی باید خوش شانس بوده باشم که تو را دارم!خدایا هزاران بار تو را شکر! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بازم خیلی سرده.اما امروز با آژانس اومدم!
آخ جون عصر میرم ولایت پیش مامان گلم! لطفا تعمقی در موضوع داشته باشید.چیزی به ذهنتون می رسه؟دسته گل عروس؟دسته گل عشقولانه؟ یا به آب دادن دسته گل؟! خوب منظور من سومیشه! ما دیروز عصر رفتیم مسجد برای سوم همون آقای مرحوم.عصر که رسیدیم خونه از آنجا که بخاری خاموش بود گفتیم یک نسکافه نوش جان کنیم تا اندکی کالری بگیریم!مواد لازم روی میز مانده بود و من دراز کشیده بر روی کاناپه داشتم فکر می کردم نمیدونم در چه موردی!که یکمرتبه آهنگ تاسف بار آقای همسر مرا به خودم آورد : وااااااااااااااااااااااااااااای گلی! من : چی شد؟ و بلند شدم! آقای همسر با لبخندی بس ملیح و معصوم به روی فرش اشاره کرد! تلی از کافی میت! روی فرش! من اول عصبانی شدم.واقعا این مردا کلی ادعاشون میشه اما در بعضی مسائل عین بچه هان! دقیقا یادمه داداش هم اینجوری بود.آخه تو چیکار داشتی؟گفتم دست نمیزنم خودت جمعش می کنی!بعد یک لحظه صدای وجدانم را شنیدم که گفت او خودش ناراحت است دعوایش نکن! به شوخی اضافه کردم با پلکات جمعش می کنی! و خندیدیم. مثل گناهکاری که از گناهش مطلع باشد رفت و قاشق آورد و قسمتهای مرتفع تل رو جمع کرد.اما من دیگه عصبانی نبودم!داشتیم می خندیدیم.حتی من پیشنهاد کردم کمی هم نسکافه بریزد خوشگل تر می شود!و اونم گفت یه خرده آب بریزیم و بعد از روی فرش بخوریم! کلی خندیدیم.راستی چقدر می چسبد وقتی خیلی عصبانی شده ای بخندی!و اصلا ارزش دارد همسر به این خوبی داشته باشی و به خاطر ریختن کافی میت روی فرش دعواش کنی؟!! البته اگه رنگ فرش کرم نبود یا ماده ریخته شده جامد نبود شاید شرایط فرق میکرد! بهش میگم متوجه نبودی به تدریج داره وزنش کمتر میشه میگه نه!!! حالا بعدش روش باز شده میگه تقصیر تو بود که درش رو نبستی!ای بابا! راستش این اتفاق کاملا قابل پیش بینی بود از آنجا که زیر ظرف کافی میت چندتا زائده طراحی شده بود و آقای همسر ما طبیعی بود چنان مدهوشانه تعمق کند که تکنولوژی ساخت این ظرف چی بوده که حتی کم شدن وزن ظرف را متوجه نشود! خلاصه خدا پدر کسی را که جاروبرقی را اختراع کرد بیامرزد!البته پدرش را نه خودش را بیامرزد! البته از آنجا که آقای همسر علاقه وافری به کشف قسمتهای مختلف جاروبرقی دارد خودم جمعشان کردم تا با حسرت به جارو نگاه کند بلکه تنبیه شود!به نظر شما روش تربیتی من درست است؟
ای تهرانیها خوشا به حالتان سرما مال ماست برف و تعطیلی برای شما! حالشو ببرید!
پیشنهاد می کنم کامنتهای پست قبلی را بخوانید.در مورد پست شصت و پنج! ضمنا من از آکواریوم و ماهیهای تزیینی خوشم نمیاد اصلا و ابدا!فقط ماهی قرمز اونم داخل تنگ!
عزیز من! چندوقتی است درد این عضله تو مرا بدجور ناراحت می کند.خیلی وقتها آرزو می کنم کاش به من منتقل شود!درد را می گویم.نمیدانم برای خوشی دل من میگویی بهتری یا واقعا بهتری.کوچکترین درد در وجود تو مرا آزار میدهد.پس خواهش می کنم بیشتر مواظب باش. ضمنا دفعه بعد سعی کن همان مقدار نسکافه روی فرش بریزی!کافی میت خالی که نمیشه!اما یادت باشه به مژگان خواهی رُفتشان! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
یه چیزی یادم افتاد اومدم یاداوری کنم!
نظرخواهی این پست را می بندم به دو دلیل : کسی که اینو خوند مجبور شه پست قبلی رو هم بخونه! و دوم اینکه نظرات یه جا جمع شن! یه بار از جلوی یه روزنامه فروشی رد می شدم روی جلد یه مجله خوندم : " از زندگی خود لذت ببرید بدون اینکه آنرا با زندگی دیگران مقایسه کنید." اونموقع دانشجو بودم.یک لحظه با خودم روراست شدم دیدم که زندگیم با چه شدتی به این بیماری دچاره!خودم رو با همه مقایسه می کردم! و طبیعتا همه یه چیزی درشون پیدا می شد که من نداشته باشم و این منو ناراحت می کرد و باعث می شد به تدریج اعتماد به نفسم بیاد پایین و حتی تا حدی دچار خودکم بینی بشم! شانس آوردم که اون جمله منو تکون داد.تصمیم گرفتم این بیماری رو در زندگیم از بین ببرم.اوایل سخت بود.فقط زمانهایی که روی مود بودم می تونستم مراعات کنم ولی به تدریج این عقیده نفوذ کرد به قسمتهای عمیق تر شخصیتم.الان با نهایت افتخار میگم بعد از تمرین و تلاش خیلی خیلی به ندرت ممکنه - اونم در شرایط خاصی - که زندگیم رو با زندگی فرد دیگری مقایسه کنم.درسته که برای پیشرفت در زندگی ما باید الگویی داشته باشیم که مرتب خودمون رو با استانداردهای اون الگو مقایسه کنیم و میزان پیشرفتمون رو بسنجیم اما مگر همه می توانند الگوی ما باشند؟مگر ما نمی توانیم برای خودمان الگو طراحی کنیم؟یک چشم انداز ده ساله می تواند الگوی مناسبی باشد.ضمنا هدف مقایسه باید سنجش میزان پیشرفت باشد و نتیجه آن فیدبک منفی برای ادامه راه و نه دلسردشدن و حسرت زندگی دیگران را خوردن. الان کاملا به این موضوع معتقدم که : حتی بدبخت ترین آدمهای روی زمین هم ممکن است چیزی داشته باشند که ما نداریم.می توان نتیجه گرفت که ما بدبخت تر از آنها هستیم؟! و این چنین یک دکه روزنامه فروشی زندگی یک نفر را تغییر می دهد!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
سلام
امروز تبریز واقعا سرده.وحشتناک!یه چی میگم یه چی میشنوین!صبح فکر می کنم بزرگترین اشتباه سال ۸۶ را مرتکب شدم و مسیری رو پیاده اومدم!مغز استخوان گونه ام فکر کنم منجمد شده بود! حال انشایم را با بیتی از شیخ اجل آغاز می نمایم : میهمان گرچه عزیز است ولیکن چو نفس خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود دیروز ساعت اداری که تموم شد برف می بارید.هوا هم خیلی سرد بود.من صبحها با توجه به روحیه جسورم(!) بخاری رو خاموش می کنم میام.رسیدم خونه یه کم سرد بود.بخاری رو روشن کردم ناهار خوردم چای نوش جان نمودم - من معتاد چایی هستم.یاد روزهایی که با مامان تا تمام شدن آب کتری می خوردیم به خیر! - بعد برای اولین بار در طول زندگی مشترک تصمیم گرفتم کوزت نشده و اندکی بخوابم.موبایل رو برای سی دقیقه کوکیدم و خوابیدم.وقتی موبایل زنگ زد گفتم برو بابا تازه داره خوش میگذره و به خواب ادامه دادم.انقده چسبید.بیرون باد شدید و سرما و من زیر لحاف! تلفن زنگ زد و من گفتم حتما آقای همسره و بذار خودم زنگ می زنم.پاشدم دیدم شماره ای که افتاده نابلده!با آقای همسر تماس گرفتم و معلوم شد شماره خانه دختر عموی محترم آقای همسر بوده و به اتفاق تصمیم گرفته اند بعد از شام بیایند خانه ما! من عموی آقای همسر رو خیلی دوست دارم.زنعموش هم خیلی وقت پیش به رحمت خدا رفته.برای مردای تنها دلم می سوزه! سه تا دختر داره که اونا رو هم دوست دارم.از اونایی هستن که دوتا کلمه حرف مناسب دارن که بزنن و چیزی ازشون یاد بگیری.هرسه شون هم معلمن! اما چهارتا نوه که هر چهارتا پسرن!! من - خاصیت سلفی خازنیم که یادتون نرفته؟!- اول یه کم عصبانی شدم.فکرش رو بکنید تازه از خواب پاشدی / تجهیزات چای که خوردی وسط خونه است / ظرفهای دیشب توی آشپزخونه دارن خودنمایی می کنن! / آلبوم و دفتر خاطرات و لباسهای خودم و آقای همسر روی مبله / میزها باید پاک بشن / اتاق خواب باید مرتب بشه / شام نداریم / میوره شیرینی باید خریداری بشه!!! و خیلی کارای دیگه! قرار شد خریدها رو آقای همسر انجام بده و ازم قول گرفت که کارها رو انجام ندم تا بیاد کمکم! تا رسیدن آقای همسر گلی کدبانو همه کارهای فوق رو انجام داده و شام بسی خوشمزه هم تدارک دیده بود.میوه ها رو آورد و چیدیم و شام رو خوردیم و منتظر شدیم بیان! به همین راحتی! چهارتا پسری که گفتم کاملا مودب و معقول بودن و کلا مهمونای خوبی داشتیم دیشب.اما من به طرز عجیبی دیروز خجالتی شده بودم!ای بابا! انگار مثلا مراسم بله برونم بود!!نمیدونم چم بود! حالا می نویسم : با توجه به نظرات مثل اینکه بیت بالا باعث سوتفاهم شده است.باید بگویم آن را نوشتم تا بدانید شعر بلدم!! همین !!
میگم ماها چقدر خودمون رو درگیر تعاریف تعصب آمیز کرده ایم! چه تعاریف مسخره ای از آبرو برای خودمون داریم : خونه آبرومندانه یعنی خونه مجلل / شام آبرومندانه یعنی شام پر از اسراف / کادوی آبرومندانه یعنی کادوی گران مستقل از اینکه به درد می خورد یا نه! / رفتار آبرومندانه یعنی رفتار تصنعی که لازم نیست از ته دل باشد / چرا خودمون رو درگیر این تعابیر می کنیم؟ وقتی برای بچه خودمون خرج نمی کنیم و در عوض از سفر معنوی حج تمتع برمیگردیم و در بهترین رستوران شهر شام میدیم که آبرومندانه باشه!! وقتی برای خونه خودمون دلمون نمیاد یه وسیله دکوری بخریم ولی میریم یه جایی ده برابر اونو هزینه می کنیم که کادوی آبرومندانه ای برده باشیم! راستی آبرو به این چیزاست؟وقتی دروغ میگیم آبرومون نمیره؟وقتی به نیاز بچه خودمون توجه نمی کنیم آبرومون نمیره؟وقتی معنویت سفرمون رو با یه اسراف و ریخت و پاش از بین می بریم آبرومون نمیره؟.... نمیدونم چرا ما اکثرا آدمهایی هستیم که راحتی همه برایمان مهم است غیر از راحتی خانواده خودمان! خوشحال کردن همه برایمان مهم است الا خانواده خودمان!نمیدونم چرا خیلیهامون بیشتر برای دیگران زندگی می کنیم!به شخصه جبهه وحشتناکی در باره این نوع زندگی گرفته ام!می ترسم من هم از آنطرف پشت بام بیفتم! اما هرچه باشد شاید توانستم حتی فقط یک نفر را هم با خودم هم عقیده کنم! و این برای من کافیست!حرکت من بیشتر نمادین است! یاد وقتی می افتم که با آقای همسر تصمیم گرفتیم پولهامون رو بذاریم روی هم و هم خونه و هم وسایلش رو شراکتی بخریم.وقتی هر وسیله ای که می خریدیم میاوردیم میذاشتیم خونه خودمون یه بار خانم همسایه - که مقادیر متنابهی عیالگونه است!! - با دلسوزی خاصی گفت : نمیخوای جهازبرون بگیری؟! یا وقتی تصمیم گرفتم سرویس طلا نگیرم خیلیها به این فکر بودن که " مردم چی میگن؟" خوب نهایت چیزی که مردم می خواستن بگن این بود که آقای همسر من پول نداشته واسه زنش طلا بگیره!! خوب اگه نداشت چطور خونه خرید؟ضمنا اگه هم نداشت فقط به من مربوط بود!اگه آقای همسر من پول نداشت کسی که فرضا می خواست اذیت بشه من بودم!! نه هیچکس دیگه ای!! یا همین مردم می تونستن بگن من چه مامان بدی داشتم که واسم جهازبرون نگرفته!!! یا هزینه جهیزیه دخترش رو انداخته رو دوش پسر مردم! خوب این مامان بد هم مال من بود! خیلی خوشحالم که تمام مراحل ازدواجمون با سلیقه خودمون رقم خورد.خیلی خوشحالم که توان مالیمون اونقدر خوب بود که بدون نیاز به کس دیگه ای خودمون خرج کنیم.خیلی خوشحالم که تونستم مخالفتم رو با یه سری بدعتهای دست و پاگیر عملا نشون بدم.خیلی خوشحالم که آقای همسرم مراعات کرد و کاری کرد که هیچوقت هیچ حسرتی در باره این روزها در دل من باقی نماند....خدا را صدهزار مرتبه شکر!
صبور مهربان! دیشب وقتی ظرفها را می شستی و من خشکشون می کردم داشتم با عشق نگاهت می کردم.داشتم فکر می کردم من چه خوبی بزرگی کرده بودم که خدا تو را نصیبم کرد؟داشتم فکر می کردم که لیاقت داشتن تو را دارم واقعا"؟وقتی آستینهایت را بالا زدی فکر کردم می خواهی وضو بگیری.اصلا انتظار نداشتم ظرفها را بشویی! خیلی خسته بودی.راستش دلیل اینکه ظهرها نمی خواهم بخوابم این است که نمی توانم در حالیکه تو در اداره به شدت مشغول کاری من راحت در خانه خوابیده باشم.وگرنه خانه فسقلی ما مگر چقدر کار دارد؟ یادم باشد امروز آمدنی اسفند بگیرم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان نصف دی رفت!
امروز پانزدهم دیماه است.چه زود دی هم به نیمه رسید.جالب است به جای اینکه از گذر عمرمون ناراحت باشیم با خوشحالی می گوییم این ماه هم تموم شد! از نظر من پاییز یعنی شهریور تا آبان و زمستون یعنی آذر و دی!بهمن که می رسه حس عید میاد و دیگه از نظر من داره بهار میشه! اسفند رو هم که خیلی دوست دارم به خصوص آخراشو! یعنی بیست به بعد اسفند واقعا قشنگه.از وسطای اسفند که مامان گندم و عدس و اینجور دونه ها رو میذاره خیس شن و بعد می پیچه تو یه دستمال میذاره پشت بخاری عید من شروع میشه.ماهی قرمزهای جلوی مغازه ها که هنوز هم مثل بچگی هام مقابل مغازه می ایستم و نگاشون می کنم.... یادش به خیر!داداش یادم میداد : ببین اون سه پره! اون عینکیه! و من فقط از قرمز پررنگاش خوشم می اومد اما داداش سفیدش هم می گرفت و دوست داشت حتی سیاهشم بگیره!از مامان می ترسید! چند وقتیه دوست دارم توی خونه همیشه یه تنگ داشته باشم با دوتا ماهی قرمز! اما نمیدونم از کجا باید گیر بیارم.فکر نکنم آکواریوم چی ها (!) داشته باشن.آخه این ماهی قرمزا هم گوشتخوارن!! هم اینکه زود مریض میشن و بقیه ماهیا رو مریض می کنن.مخصوصا از وقتی که از کیش مرجان و صدف آوردم آقای همسر قول داده برام ماهی قرمز بگیره.دوست دارم توی خونه موجود زنده داشته باشیم.بیشتر جوجه دوست دارم اما تو آپارتمان که نمیشه! اما ماهی قرمز رو خیلی دوست دارم.شاید به خاطر یاداوری عید باشه.نمیدونم. یادتونه هفته پیش خاله مامان آقای همسر فوت کرده بود؟این هفته هم دایی مامان آقای همسر فوت کرد!دیروز باز آقای همسر رفت مراسم خاکسپاری.من چند وقته که کلی لباس اتوکردنی دارم.هی بعد از ظهرا میگم نه ساعت پیکه بذار فردا!دیروز دومین بار بود که اراده کرده بودم غیر ساعت پیک لباسا رو اتو کنم که برای بار دوم برقمون رفت! من هم تصمیم گرفتم دیگه شهروند نمونه بازی در نیارم و در ساعات اوج مصرف لباس اتو کنم! حالا فکرش رو بکنید صبح جمعه خونه باشی و تنها باشی و برق هم نباشه وفشار آب هم کم باشه.غیر از اینکه بگیری بخوابی پیشنهاد دیگه ای هم هست؟خوب من هم یک ساعت قشنگ خوابیدم.بیدار که شدم همچنان برق نداشتیم!! چرا باید اینهمه قطعی برق داشته باشیم؟حالا جالبش اینجاست که فردا یکی میاد توی تلویزیون میگه امسال اصلا قطع برق نداشتیم!! باور می کنید؟ دیشب آقای همسر از من پرسید شهریار کانال چنده منم گفتم یک! اینجوری شد که دیشب شهریار تعطیل شد! البته من دیگه پیگیری نمی کنم.یعنی بزرگ شدنش رو دیگه ندیده ام.مسخره است که کل منظومه حیدربابا مرور بچگیهای شهریار باشه و کارگردان محترم از بچگی شهریار فقط به شب ادراریش اشاره کنه!! که این قضیه رو شهریار فقط در شعر خان ننه اش آنهم در یک مصرع بعد از کلی خاطره آورده!داداش معتقده که هدف این سریال خراب کردن شخصیت شهریاره.منم قبول کردم و سریاله رو تحریم نمودم!
مهربان من!چه حس خوبیست که به خاطر ایرادات علاوه بر اینکه سرزنش نمی شوی تشویق هم شده باشی که انگیزه بیابی و بهتر شوی و این حس زیبا را تو به من ارزانی داشته ای.دیروز بی گمان یکی از بهترین خاطرات زندگیمان رقم خورد و تو اصلی ترین مسببش بودی.به خاطر همه چیز ممنونم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
امروز هوا چه سرده! من و آقای همسر بنا به دلایلی امروز تصمیم گرفتیم دیر بریم سر کار! همینجوری! من ساعت ۹ رسیدم اداره.کسی هم از نبود من خبردار نشده بود!! رییس من هر جور هم که باشه اینکه اصلا حواسش نیست کی میرم کی میام کی مرخصی بودم زیاد مرخصی رفتم و اینا! هرنامه ای هم که بدم امضا می کنه.اصلا نمیخونه ببینه چی نوشتم.تازه یه چیز خیلی خوب دیگه : اون اصلا به صورت جامع نمیدونه کار من چیه!!! و گزارش و اینا نمیخواد! این وقتی تنبلم خوبه اما وقتی که مثل بعضی جانوران نجیب هم کار می کنم باز حواسش نیست! صحبت از اداره شد!من سال ۸۳ همین وقتا بود که امتحان دادم و اسفندماه نتیجه آزمون کتبی اومد و فروردین رفتیم مصاحبه و گزینش که خرداد ۸۴ شروع به کار کردم. اون موقع یه خانم بود سه سال بزرگتر از من که خیلی خودش رو باسواد و با تحصیلات می دونست : لیسانس اقتصاد از دانشگاه آزاد شنگول آباد!! یه خانم مسن دیگه که ذیحساب بود و هست و از زنان خطرناک تاریخ!! البته لیسانس ناپیوسته پاره وقت حسابداری همون دانشگاه!!!دوتا خانم دیگه که تایپیست بودن.بقیه همکاران همگی مذکر! من رو با مدرک مهندسی الکترونیک استخدام کرده بودن و تو آگهیشون هم مهندس الکترونیک می خواستن اما اگه بگم کارم چیه!!! چقدر به برق ارتباط داره!!!! اون خانم باسواد اولی که گفتم همیشه سعی در نصیحت من داشت.اعتماد به نفس خاصی داره.همه اش در حال نصیحت دیگران.متاسفانه از همان عیالگونه هایی بود که توصیفش کردم قبلا ها! من از مصاحبت او چندان لذت نمی بردم.خیلی وقتها روی اعصابم هم راه می رفت با تاکید بر عبارت " مجبورم " یا " مجبوری " در نصایحش!! اون متاهل بود و دلش برای من که مجرد بودم می سوخت!! و سعی می کرد از روی خیرخواهی برای من شوهر پیدا کند!!! اینهم یک خصوصیت بارز عیالگونه هاست ! اما بعدها یک خانم دیگر هم اضافه شد که بااینکه تحصیلات دانشگاهی نداشت اما با من خیلی مچ بود.باهوش بود و حرفت را خوب درک می کرد.الان چندتا مهندس عمران و معماری خانم هم اضافه شده و می توان گفت جمعمان جمع است!اداره ما کاملا فنی است! اما متاسفانه روسا اصلا باور نکرده اند یک خانم هم می تواند مهندس باشد! حقوق و مزایای خانمها همیشه کمتر است! زیاد نمی گویم.امور رایانه اداره ما دو آقای مهندس جوان زبر و زرنگن.آقای " ر " و آقای " پ " ! همینجا خواهرانه می خواهم اگر روزی این وبلاگ را دیدند مثل برادر رازداری کنند.راستی کارمندان جوان اداره ما مورد اعتمادتر هستند.مثلا همین دو همکار من فکر نمی کنم اهل گزارش مزارش باشن.شاید هم تا الان از خوانندگان وبلاگم بوده اند!
دیروز خانه ما عطری داشت مسحورکننده! نرگس و مریم! نه اینا همسران دوم و سوم آقای همسر نیستن!گلن!! بوی وحشی نرگس با بوی متین مریم. انگیزه گرفتم خونه رو به یه گردگیری اساسی و جارو مهمون نمودم!! بعد لازانیا درست کردم واسه شام اما متاسفانه اونجور که باید مواد به هم نچسبیده بودن.فکر می کنم روغن مایه گوشتی رو زیاد کرده بودم.اگه تجربه ای در مورد لازانیا دارین به منم بگین.
از این به بعد قسمت پایانی نوشته هایم مخاطب خاص خواهند داشت : آقای همسر! قبلا روم نمیشد اما مگه استاد نادر ابراهیمی خجالت کشید وقتی نامه هایش به همسرش چاپ شدند؟خدا را چه دیده اید؟یک روز کتابی دربیاد به اسم : هزار نامه کوتاه گلی به همسرش!! بزرگ من! چه ثروتی در این دنیا می تواند با داشتن تو مقایسه شود؟ صبورانه به غرولندهایم گوش دادنت و بزرگوارانه مطابق سلیقه من رفتار کردنت و مهربانانه چشم بر روی نداشته هایم بستنت.این روزها با همه وجود دارم تجربه می کنم چگونه می توان به فردی تکیه کرد و ایستاد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدمت دوستان صبح سرد زمستانی همه به خیر!
بالاخره گروه خونی ما مشخص شد : آ+ دیدین گفتم؟حالا هی منو دست کم بگیرین!راستی اگه دعای محبتی جادویی چیزی خواستین در خدمتیم!!! خواب هم تعبیر می کنیم! گروه خوني A : افراد آرام ، منظم ، مطيع قانون و قاعده و بدون اعمال خشونت هستند === من درونم ناآرامه ولی خودم خیلی آرامم. انعطاف ناپذير ، تودار ، خودخواه و مشكل پسندند. اين افراد براي كارهاي حسابداري ، هرگونه امور اقتصادي ، مالي ، كامپيوتر و مهندسي شايستگي دارند.=== پس رشته درستی انتخاب کرده ام!!! میگم چقدر خوبه آدم سالم باشه!غیب میگماااا! اونروز دادم خواهرجان آزمایش و سونوگرافی نوشت دیروز نتیجش رو گرفتم : اعما و احشای داخلی همه سالمند کاملا هموگلوبین بهترین مقدار برای زن ایرانیست و کلا اینکه ما سالمیم! خانم دکتر سلمان زاده هم گفت تا هر وقتی دلت خواست با خیال راحت پیشگیری کن چون احتمال بروز مشکل در تو صفره! خوب باز هم یه کم رفتم تو اون عوالم الیاسی ولی دیگه.... باید با این وضعیت کنار بیام.خدایا خیلی مرسی که منو سالم خلق کردی. خوش به حال پزشکها! هرچند شغل سختی دارن اما خیلی دلم می خواست پزشک باشم.همیشه به درد همه می خورن / بیخودی نگران نمیشن / برای خودشون می تونن مرخصی در کنن!!! راستش خواهر پزشک من درسته که اخلاق تندی داره و زبونی تندتر!! اما تو فامیل همه مریدشن!چون همه بهش احتیاج دارن یه جورایی اما کی کارش به یه مهندس برق ممکنه بیفته؟جز انتخاب رشته و رفع اشکال فیزیک و ریاضی و اینا.وقتی می بینم مریضاش - اون با مریضاش خیلی مهربونه خیلی اما با ما و فامیل یه کم خشن برخورد میکنه! - قربون صدقه اش میرن و از اونجا که هیچ پولی از مریض نمیگیره و فقط به دستمزد بیمارستان بسنده می کنه چقدر مریضا ارادت دارن بهش از رشته ای که خوندم بدم میاد! نه نه ناراحت نشو رشته عزیزم! من عاشق برق هستم.حتی اگه دوباره بخوام کنکور بدم خدای ناکرده! عه!یه خبر خوب! چند وقت پیش یکی از ارباب رجوعهای سطح بالا اومد در مورد یکی از همکاران آقا از من تحقیق کرد! برای خواهرش! من کلی تعریف کردم که انصافا آقا پسر متین و مودبی بود اما تو اداره به روی خودم نیاوردم.دیروز دیدم این همکار حلقه دستشه.به شوخی ازش شیرینی خواستم و تبریک گفتم و گفتم خبر نداشتم که گفت : خانم مهندس شما چرا خبر نداشتین؟تحقیقات رو که .... خوب پس به سلامتی.بالاخره بنگاه شادمانه ما یه بازده داشت! دیروز تبریز رو برای پیدا کردن گل نرگس زیر و رو کردم! دروغ میگم! فقط شهناز و ۱۷ شهریور رو گشتم فقط سه تا شاخه یافتم.آقای همسر هم طی عملیات غافلگیر کننده مریم و داوودی خریده بود.مرسی آقای همسر! منتظرم ظهر شه برم خونه الان بوشون خونه رو پر کرده. حالتی شبیه سرماخورده ها دارم! درد خفیف عضلات / سوزش و آبریزش چشم / احساس نامطلوب در گلو.مرسی آقای همسر که دیشب خیلی مواظبم بودی.شروع کرده ام خوددرمانی با ادولت کلد هر چهار ساعت دوقرص.امیدوارم سرما نخورم. یه چیز جالب : من تا حدی نتایج آزمایش سرم میشه.چیزای مهم رو می تونم تشخیص بدم مثل قند و کلسترول و اوره و اینا.دیروز در نتیجه آزمایشم چیزی بود که مقدار نرمالش رونوشته بود ۴ تا ۱۰ و نتیجه آزمایش من ۶۸۰۰ شده بود! تا حدی مطمئن بودم که ۸/۶ رو نوشته ۶۸۰۰! اما شک کردم بردم مطب خواهرجان که هنوز نیامده بود گذاشتم روی میزش و گفتم نتیجه رو اس ام اس بزنه.شب زنگ زد و گفت همه چی عالیه.من گفتم آخه اون اولی زیاده! گفت چرا مگه چندتا گلبول سفید میخوای؟گفتم آخه نرمالش؟! گفت اشتباه نوشته باید می نوشت ۴۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ ! پس نتیجه می گیریم : من یک معبر خواب / فالگیر / دعانویس / پزشک و مهندس برقم!!! خواهر وسطی یک تلویزیون ایکس ویژن خریدن با سینمای خانگی به مبلغ دو میلیون تومان.من به جای اونا بودم این مبلغ رو - یه مقدارش رو - برای کارهای خیریه استفاده می کردم.مگه با تلویزیون ۲۱ اینچ نمیشه فیلم دید؟ خوب البته وضوحش و صداش فوق العاده است اما به نظر من یه کم اسرافه! بعضیها اونقدر پول دارن که نمی دونن چیکار کنن و بعضی ها یه سرپناه هم ندارن.چرا ما اینقدر غافلیم؟ یه بار از دانشگاه می اومدم با اتوبوس.بیمارستان امام تبریز - بیمارستان دانشگاه علوم پزشکی - نزدیک دانشگاهه.توی اتوبوس مادر و دختری را دیدم که دختر نوجوان رو از دیالیز می آوردن با اتوبوس! از اتوبوسهای درب داغون.... الان با آژانس به راحتی جایی میرم اون صحنه میاد جلوی چشم.ای خدا ما چرا غافلیم؟تا یه کم پول دستمون میاد به فکر بزرگ کردن خونه و بهتر کردن ماشین میفتیم.اگه اینا رو هم داشته باشیم به فکر لوازم غیر ضروری.در حالیکه تو همین شهر خودمون .... خدایا قربان عدالتت که عقل ناقص من گاهی وقتها درکش نمی کنه.... توی محله ما یه مدرسه نمونه دولتی هست.بهترین نمونه دولتی راهنمایی پسرانه تبریز.یعنی این بچه ها همه شون از یک فیلتر - استاندارد یا غیراستاندارد - رد شده اند.انتخاب شده اند.با استعدادن اما یکی با هیوندای مادرش میاد با لباس گرم که خارجی بودنش داد می زنه و یکی با کاپشن چندسال پیش و پیاده که قرمزی لپهاش از حالش خبر میده..... خواهر کوچکتر برای عدالت خدا یه مثال داره : میگه فرض کنیم یه زن و شوهر دوتا بچه دارن که یکیشون سالمه یکی دیگه دیابت داره.حالا اونی که دیابتیه از خوردن شیرینی و شکلات و بستنی محروم میشه.پیش خودش ممکنه به عدالت پدر مادرش شک کنه اما درواقع به نفع خودشه که نخوره.فقط بچه است و عقلش نمیرسه.... مادرم همیشه توی دعاهاش میگه : خدایا هیچ پدر مادری رو شرمنده فرزندش نکن!الهی آمین.یاد طواف افتادم.از مامان جدا نمیشدم که هم تعداد طواف رو فراموش نکنه هم خدای ناکرده همدیگه رو گم نکنیم.دعاهاش رو می شنیدم.دریغ از یک دعا برای خودش.همه اش برای ما و مردم دعا می کرد.... خدایا حفظش کن که من به شدت به وجودش نیاز دارم.بیشتر از وقتی که مجرد بودم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
اولا جناس موضوع رو ببینید : شصت و شست! خوب! بعضی جمله ها و عبارات هستند که خیلی مفهوم دارند ولی ما معمولا درکشان نمی کنیم.بعدها که خودمان می رسیم به نقطه ای که برای بیان احساسمان به جمله ها پناه می بریم می بینیم ای بابا مثلا سهراب منظورش این بوده هااااا که من الان به این نتیجه رسیدم! خوب مبهم گفتم بذارید ادامه بدم : وقتی صدای پای آب را می خواندم همیشه متوجه بودم که این عبارت " چشمها را باید شست جور دیگر باید دید " اصولا باید خیلی کاربرد داشته باشد اما هیچوقت تجربه نکرده بودم که چشمها را چطور باید شست و جور دیگر چیه و از این حرفا. تا اینکه بزرگ شدم و دیدم تغییر موضع و تغییر منظر یعنی شستن چشمها و جور دیگر دیدن.وقتی از یک روزنه خاص نظاره گر باشیم فقط چیزهایی را می بینیم که از آن روزنه دیده می شوند ولی وقتی این روزنه را عوض کنیم یا بزرگترش کنیم طبیعتا چیزهایی متفاوت تر یا بیشتر خواهیم دید.وقتی با یک پیش فرض خاص به موضوعات نگاه می کنیم یا دست از سر تعصبات و تعاریفمان برنمیداریم یعنی روزنه نگاهمان را خیلی تنگ و گاهی وقتها غیرقابل تغییر کرده ایم.معمولا از این روزنه چیزهای به درد بخوری نخواهیم دید. وقتی این عبارت سهراب رو با همه وجودم درک کردم یادم افتاد روزی که اشکال قدر مطلق از داداش پرسیدم!داداش استاد خوبی بود اما پدر شاگردش را در می آورد.وقتی اشکالی - ریاضی یا فیزیک - ازش می پرسیدم اول کلی دعوام میکرد که چرا بلد نیستم! بعد مجبورم می کرد کل آن فصل کتاب رو تحویلش بدم ببینه فهمیده ام یا نه و بعد لطف می کرد و شفاها سرنخ میداد دستم تا مساله را حل کنم.من هم تا مجبور نمیشدم چیزی ازش نمی پرسیدم! البته دستش درد نکند که روش حل مساله را به من یاد داد.آخه مدرسه ما یه مدرسه محروم در ولایت بود که هر معلمی رو هیچ مدرسه ای قبول نمی کرد می فرستادنش مدرسه ما!! من دوره دبیرستان رو بیشتر به صورت پیام نور خوندم! یعنی خودم! معلم ریاضی سال اول دبیرستان ما توی ذهن ما فرو کرده بود که از داخل علامت قدر مطلق هیچ چیز منفی ای ممکن نیست بیرون بیاد! و من وقتی تست حل می کردم می دیدم قدر مطلق ایکس رو نوشته منفی ایکس! خوب مغزم سوت می کشید! از داداش که پرسیدم کلی دعوام کرد که چرا این برات عجیبه؟پس تو از قدرمطلق چی میدونی؟و من روی همان موضع بودم که معلممون گفته بود : قدرمطلق منفی نمیشه!! خلاصه بعد از جدالی نافرجام با داداش باز موندم خودم و خودم که چه جوری هضم کنم قدر مطلق منفی شده باشه؟! خلاصه یهو چشمهایم شسته شد و جور دیگر دیدم : این منفی یعنی قرینه!این فقط یک علامت منهاست نه مقدار زیر صفر! کشف! یافتم!یافتم.... خوب مساله گنگ بود من هم بچه بودم.اما خوب کشفش کردم! من مفهوم شستن چشمها را درک کردم.تجربه اش کردم.روزی خودم به این مفهوم رسیدم و خواستم حسی را که دارم تعبیر کنم که یکمرتبه یادم افتاد سهراب تعبیرش کرده : چشمها را باید شست / جور دیگر باید دید.البته چیزی که اون میخواد ببینه بسیار فراتر از قدرمطلقه!! از وقتی این مفهوم را درک کرده ام انگار دریچه جدیدی مقابل بینش من باز شده.هرازگاهی تجربیات دیگری در این زمینه کسب می کنم که همگی می رسند به اینجا که چشمها را باید شست.... و البته هنوز خیلی کار دارم تا تعصباتم را کمتر کنم و تعداد روزنه های نگاه را بیشتر. موضوع مشابه دیگری هم هست که من هنوز با همه وجود تجربه اش نکرده ام.گاهی خودم را مجبور کرده ام که چنین باشم اما هنوز به آنجا نرسیده ام که یک لحظه بخواهم حسم را تعریف کنم و بگویم : " فلانی را همانطور که هست دوست دارم!" دلم می خواهد روزی به آن نقطه برسم با همه وجود!
دیشب خانه مادر محترم بودیم : مرسی آقای همسر که دیروقت بود و سخت ولی به خاطر من آمدی.مرسی آقای همسر که به من اینقدر اهمیت میدی.مرسی خدا که این آقای همسر رو به تور من انداختی!! شب با مامان کلی حرف زدیم.در مورد شنبه ( عید غدیر ) که ما نبودیم و گویا فقط ما ولایت نبودیم.در مورد خواهر کوچکتر! این خواهر کوچکتر ما پزشکه.روزهای تعطیل که مردم متوجه میشن اومده ولایت سرازیر میشن و اون ناراحت میشه! حق داره! فقط روز جمعه مریض نمی بینه!بابا بذارین یه کم استراحت کنه! مریض این هفته یکی از فامیلای دور بوده.اومده و کلی نشسته.مامان می گفت خواهر کوچکتر رو کارد می زدی خونش در نمی اومد.خلاصه این مریض کلی فیلم شده!وای دیشب چقدر به حرفایی که می زده خندیدیم!خدا از سر گناهانمون بگذره! گویا خودش از رنگ و اینا متوجه میشه کلیه اش سالمه یا خونش چطوره و الخ که هرچقدر خواهر کوچکتر میگفته باید بری سونوگرافی و آزمایش قبول نمی کرده !در نهایت هم به خواهر بزرگتر گفته یک بچه کمه و باید حداقل یکی دیگه بیاری و به خواهر کوچکتر - که به تفاهم رسیده اند که بچه نداشته باشند - گفته اشتباه می کنه و اینا.خلاصه همه رو نصیحت کرده!حیف شده که من از محضرش بی نصیب موندم!
به نظر شما حرف زدن در مورد مردم خوبه یا بده؟ من فکر می کنم وقتی رفتار مردم و سلیقه هاشون رو نقد می کنیم خیلی چیزها یاد می گیریم. به نظر آقای همسر این کار بیهوده و نوعی غیبته! نظر شما چیه؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر همه چه هوای خوبی! آدم روی برفها که راه میره کیف می کنه.دیشب کلی با آقای همسر در برفها پیاده روی کردیم.بماند که گلی نگران هر لحظه فکر می کرد پاش لیز میخوره و سقوطی نافرجام!!! ولی هوا خیلی لطیف بود.کلا وقتی برف میاد هوا لطیف تره. دیروز به این نتیجه رسیدم که مطالعه خونم به شدت اومده پایین.حتما باید تقویتش کنم.برای صدمین بار کتاب " چهل نامه کوتاه به همسرم " استاد نادر ابراهیمی رو برداشتم بخونم.چقدر از نثرش خوشم میاد.روی نثر خودم هم تاثیر گذاشته! راستی اونا هم از دست همدیگه عصبانی میشدنااا!امیدوار شدم! دیروز داشتم به این فکر می کردم که مدارم خیلی سلفی یا خازنیه! باهرگونه تغییری به شدت مخالفت می کنه! راستی قانون لنز یادتونه؟و قانون فارادی؟ اگه یادتون نیست پس اصلا دانش آموز خوبی نبودین! وقتی شرایط تغییر می کنه یه نیروی عظیمی در من به وجود میاد که با تغییر این شرایط مقابله کنه.... این اذیتم می کنه.آقای همسر رو هم اذیت می کنه.به این میگن عدم انعطاف پذیری.به این میگن مقاومت در برابر طبیعت.قانون عدم مقاومت میگه اونایی که مقاومت نمی کنن سالم ترن!! آهااااااای من می تونم یه سلف با خازن مدارم و یه خازن با سلف مدارم موازی کنم؟تا مقاومت نکنه؟ اگه ایده آل باشن چی میشه!!!! مداری که هیچ انرژی ای مصرف نمی کند!
جواب سوالات آقای محترمی که در این آدرس مطرح شده است : ۱- آيا 15 ميليون تومان براي يك جشن عروسي هزينه ي مناسبيست؟ اگر خير چه مقدار؟ خیر.به نظر من مبلغ احمقانه ایست.غیر از افرادی که یک شبه و معمولا از راه خلاف پول در می آورند کسب این مقدار پول زحمت زیادی می طلبد که کمتر کسی حاضر است فقط برای یک شب استفاده کند.این معدود افراد هم به نظر من منطقا مشکل دارند! ۲- آيا يك جور غذا بي احترامي به كسي است؟ اگر آري چه كسي؟ خیر به هیچ وجه.اتفاقا نشاندهنده عدم وجود کمبود در میزبان می تواند باشد. ۳- آيا حلقه ي عروسي حتما بايد از جنس طلا باشد؟ اگر آري چرا؟ اگر نه از چه جنسي؟ تا حد زیادی بله.چون قرار است تا آخر عمر ان شاا... دستتان باشد و در فلزات تزیینی فکر می کنم فقط طلا مقاوم باشد.نقره و ... در برابر بعضی میوه ها و مواد غذایی ممکن است دوام نیاورند و پلاتین می ماند که گرانتر است!!! ۴- آيا مراسم عروسي حتما بايد در يك تالار پذيرايي برگذار شود؟ اگر آري چرا؟ اگر نه كجا؟ خیر الزامی نیست.اگر جای مناسب و آبرومند - که کسی سرپا نماند - دارید بهتر از تالار است. ۵- آيا پرداخت مبلغ صد هزار تومان براي پيرايش داماد و دويست هزار تومان براي آرايش عروس خانوم مبلغ مناسبي است ؟ اگر آري چرا و اگر خير چرا ؟ برای داماد که خنده دار است.این از این!بابا نا سلامتی مرده!!! برای عروس باید بگم برادر محترم من خبر ندارند که ۲۰۰ تومان برای آرایشگاههای معمولیه باید بری بالای چهارصد!!! ولی همان ۲۰۰ هم به نظر من بیخوده!!روی آرایشگرها هم باز میشه. ۶- چه فرقي بين آرايش يك عروس و آرايش براي يك مهماني وجود دارد كه قيمتش را چند برابر مي كند. و همين طور در مورد آقاي داماد؟ همین که سرنا و دهل برداری و ماشین بزک کنی که مردم ما عروسیمونه باید خرج کنی.اصولا فرقی نیست اما آرایشگر و همه کسبه که با عروسی در ارتباطند می گویند حالا که عروسیشونه حتما خرج می کنن!!! ۷- هفتمين و مهمترين سوال، اگر هزينه شب عروسي باعث شود كه آقاي داماد تا چند سال نتواند از فكر قسط و وام بيرون بيايد لازم است؟ خیر و اگر آقای داماد این را قبول کند باید روی سلامت ذهنی اش مجددا اندیشه کرد!
خوب اين هفتآ سوال من كه هفتآ جواب از شما مي طلبه.... راستي لطف نموده خواهراي عزيزم اين چند واژه رو براي من معني كنند: 1. خنچه ي عقد : یه رسمه! 2. دسته گل عروس : دسته گلی که آقای داماد به عروسش میده.به مناسبت این روز مهم! 3. لباس عروس : لباس مخصوصی که عروس خانم می پوشد 4. سفره ي عقد : چیزی در مایه های سفره هفت سین.یه سمبله! 5. سنگك سفره ي عقد : سمبلی برای برکت زندگی مشتر 6. ماشين عروس : یه کار بی خود! انگشت نما کردن خود در خیابان! 7. حلقه : نشاندهنده تاهل و تعهد ما به همسرمان.ملزوم اصلی ازدواج.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
در تاریخ ۹/۱۰/۸۶ می نویسم!!!! در تاریخ ۱۰/۱۰/۸۶ کپی می کنم!!!! پنجاه و هشت : حتی بلاگفا هم نمی تواند مرا از نوشتن بازدارد!! بازهم سلام امروز بلاگفا نمیدونم چش شده فکر می کنم یا با آقا / خانم همسرش حرفش شده یا سرما خورده.خوب من هم اینجوری سرش کلاه میذارم!فردا میام مطلب امروز رو کپی می کنم در صفحه خودش! و اما شرح ماوقع! پنجشنبه در نهایت ناامیدی در ساعات انتهایی شب دوست محترممان زنگ زد که فردا یادت نره بیای و نیای خیلی ناراحت میشم و اینا!من هم گفتم دختر خوب آخه میدونی من چند وقته منتظرم؟! گفت من که بهت گفته بودم!ای بابا!خوب من هم گفتم چون تویی حتما میام.( منظور مراسم عقد کنان دوستمان می باشد.جهت اطلاع کسانی که وبلاگ مرا پیگیری نمی کنند!!) خوب ما برنامه مان تغییر کرد.شب پنجشنبه خیلی راحت و با این امید که فردا قرار نیست ساعت ۶ بیدار بشیم خوابیدیم.جمعه ناهار را در منزل تناول کرده و به همراه خانواده خواهر وسطی رفتیم ولایت.خیلی خوب شد.عمه اونجا بود و من از اونجا که خیلی دوستش دارم و دلم براش تنگ شده بود بسی خوشحال شدم.مادر من از آنجا که با عمه هایم - به خصوص این عمه ام - خیلی صمیمی بوده حتی بیشتر از خواهرهای خودش اینه که ما همگی به شدت عمه ای هستیم.عمه ام انصافا زن بسیار مهربانیه و تنها بازمانده خانواده ۵ نفری باباست. شب هم حاضر شده و رفتیم عروسی!اضافه می نماید حاضر شدن ما یک ربع طول کشید.اخیرا از رنگ و لعاب به شدت زده شده ام.همیشه معتقدم : سادگی برازندگی! مراسم ساده - خیلی ساده - و تا حدی خودمانی بود.میدونین چیه؟من برای دوستم یه خرده ناراحت شدم!خیلی خودش رو دست کم گرفت.چرا دخترها اینقدر شوهرکردن رو مهم میدونن و فکر می کنن اگه شوهر نکنن بدبخت میشن؟حالا اگه مردی مثل آقای همسر ما گیر بیارن که خوش به حالشون میشه - اگه لنگه اش پیدا بشه البته!! - ولی خوب چرا حاضر میشن به ایّ نحوٍ کان ازدواج کنن؟مادرشوهرش - که زنعموش هم هست!- مثل میرغضب نشسته بود و لام تا کام چیزی نگفت حتی یه خوشامد ساده! خواهر شوهرش طوری خودش رو گرفته بود که فکر می کردی کاندلیزا رایسه!! خدا کنه فقط آقای داماد تبعه مادر و خواهرش نباشه همین!از ته دل آرزو می کنم که زندگیشون اونجوری که تجربیات من پیشگویی می کنه نباشه.دوستمه و دوستش دارم.اصلا نمیخوام زندگیش سخت بشه. با دیدن مدلهای ابرو و مو و لباس داشتم فکر می کردم چرا دخترهای جامعه ما - که نجابتشون توی دنیا زبانزده - خودشون رو این شکلی می کنن؟یکی نیست بگه بابا اگه فلان خواننده در فلان مملکت خودش رو اجغ وجغ میکنه می خواد جلب توجه کنه چون از این راه نون می خوره ارتزاق می کنه.آخه شما چرا؟نصف بدن آدم بیرون باشه کجاش قشنگه؟اصلا همه حیوانات از روی غریزه بعضی قسمتای بدنشون رو می پوشونن آخه ما که انسانیم ای بابا! یا مثلا آدم خودش رو شبیه شیطان گریم کنه باکلاس میشه؟میگم شاید من خیلی املم و بی کلاس.ببینم کسی خبر داره کجا کلاس می فروشن ؟! اونجا دوست دبیرستانم رو هم دیدم و پسرش رو که آمادگی میره!خیلی باهم گپ زدیم و خوش گذشت. دوساعتی نشستم و آقای همسر اومد دنبالم و برگشتیم خونه مامان. همون روز خبر رسید که خاله مامان آقای همسر فوت کرده.درسته که پیر بود اما دلش خیلی جوون بود و ما واقعا از شنیدن این خبر ناراحت شدیم.دیروز هم صبح زود اومدیم خونه و آقای همسر رفت مراسم خاکسپاری و بعد از ظهر هم رفتیم شام غریبانش.خدا رحمتش کنه.میگم کاش همه این شکلی بمیرن! همه بچه هاش بزرگ شده اند و نوه ها و نتیجه هاش.خیلی هم راحت سکته کرده و رفته دنیای باقی.روحش شاد. شب هم خونه خوشگل خودمون بودیم.اونروز آقای همسر می گفت ما به راحتی می تونیم تا دوسال خونه مون رو عوض کنیم با یه بزرگتر و بهترش.یه احساس وابستگی دارم به این خونه!داش مشدی بگم ما مثل دوتا کبوتر که خار و خاشاک میارن رو هم میذارن لونه درست می کنن این خونه رو لحظه لحظه اش رو دوتایی چیدیم.خیلی دوستش دارم.بیشتر از هر خونه بزرگتری!هر گوشه اش خاطره ایست از تلاشهای دوتاییمان. راستی شما هم مثل من از فکر کردن در مورد اینکه " چی بپزم " بدتون میاد؟کاش آقای همسر تعیین کنه چی میخواد به شرطی که من بلت باشم!!!بهتر بگم کاش آقای همسر هر روز از من املت بخواد همینجا بگم مرسی آقای همسر که به غذاهای ناشیانه و گاهی وقتها من دراوردی من گیر نمیدی و هر چی میذارم توی سفره می خوری و تشکر می کنی.خدایا خیلی شکر! به به! به سلامتی آقای همسر اس ام اس فرمودند که چرا آپ نکرده ای!!!! خبر نداره من چه کارمند باوجدانی هستم!! مگه کار اجازه میده!! خوب اومدم فقط گزارشها رو ارائه بدم و فردا مثل همیشه خواهم نوشت! فعلا.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
در تاریخ ۹/۱۰/۸۶ می نویسم!!!! پنجاه و هشت : حتی بلاگفا هم نمی تواند مرا از نوشتن بازدارد!! بازهم سلام امروز بلاگفا نمیدونم چش شده فکر می کنم یا با آقا / خانم همسرش حرفش شده یا سرما خورده.خوب من هم اینجوری سرش کلاه میذارم!فردا میام مطلب امروز رو کپی می کنم در صفحه خودش! و اما شرح ماوقع! پنجشنبه در نهایت ناامیدی در ساعات انتهایی شب دوست محترممان زنگ زد که فردا یادت نره بیای و نیای خیلی ناراحت میشم و اینا!من هم گفتم دختر خوب آخه میدونی من چند وقته منتظرم؟! گفت من که بهت گفته بودم!ای بابا!خوب من هم گفتم چون تویی حتما میام.( منظور مراسم عقد کنان دوستمان می باشد.جهت اطلاع کسانی که وبلاگ مرا پیگیری نمی کنند!!) خوب ما برنامه مان تغییر کرد.شب پنجشنبه خیلی راحت و با این امید که فردا قرار نیست ساعت ۶ بیدار بشیم خوابیدیم.جمعه ناهار را در منزل تناول کرده و به همراه خانواده خواهر وسطی رفتیم ولایت.خیلی خوب شد.عمه اونجا بود و من از اونجا که خیلی دوستش دارم و دلم براش تنگ شده بود بسی خوشحال شدم.مادر من از آنجا که با عمه هایم - به خصوص این عمه ام - خیلی صمیمی بوده حتی بیشتر از خواهرهای خودش اینه که ما همگی به شدت عمه ای هستیم.عمه ام انصافا زن بسیار مهربانیه و تنها بازمانده خانواده ۵ نفری باباست. شب هم حاضر شده و رفتیم عروسی!اضافه می نماید حاضر شدن ما یک ربع طول کشید.اخیرا از رنگ و لعاب به شدت زده شده ام.همیشه معتقدم : سادگی برازندگی! مراسم ساده - خیلی ساده - و تا حدی خودمانی بود.میدونین چیه؟من برای دوستم یه خرده ناراحت شدم!خیلی خودش رو دست کم گرفت.چرا دخترها اینقدر شوهرکردن رو مهم میدونن و فکر می کنن اگه شوهر نکنن بدبخت میشن؟حالا اگه مردی مثل آقای همسر ما گیر بیارن که خوش به حالشون میشه - اگه لنگه اش پیدا بشه البته!! - ولی خوب چرا حاضر میشن به ایّ نحوٍ کان ازدواج کنن؟مادرشوهرش - که زنعموش هم هست!- مثل میرغضب نشسته بود و لام تا کام چیزی نگفت حتی یه خوشامد ساده! خواهر شوهرش طوری خودش رو گرفته بود که فکر می کردی کاندلیزا رایسه!! خدا کنه فقط آقای داماد تبعه مادر و خواهرش نباشه همین!از ته دل آرزو می کنم که زندگیشون اونجوری که تجربیات من پیشگویی می کنه نباشه.دوستمه و دوستش دارم.اصلا نمیخوام زندگیش سخت بشه. با دیدن مدلهای ابرو و مو و لباس داشتم فکر می کردم چرا دخترهای جامعه ما - که نجابتشون توی دنیا زبانزده - خودشون رو این شکلی می کنن؟یکی نیست بگه بابا اگه فلان خواننده در فلان مملکت خودش رو اجغ وجغ میکنه می خواد جلب توجه کنه چون از این راه نون می خوره ارتزاق می کنه.آخه شما چرا؟نصف بدن آدم بیرون باشه کجاش قشنگه؟اصلا همه حیوانات از روی غریزه بعضی قسمتای بدنشون رو می پوشونن آخه ما که انسانیم ای بابا! یا مثلا آدم خودش رو شبیه شیطان گریم کنه باکلاس میشه؟میگم شاید من خیلی املم و بی کلاس.ببینم کسی خبر داره کجا کلاس می فروشن ؟! اونجا دوست دبیرستانم رو هم دیدم و پسرش رو که آمادگی میره!خیلی باهم گپ زدیم و خوش گذشت. دوساعتی نشستم و آقای همسر اومد دنبالم و برگشتیم خونه مامان. همون روز خبر رسید که خاله مامان آقای همسر فوت کرده.درسته که پیر بود اما دلش خیلی جوون بود و ما واقعا از شنیدن این خبر ناراحت شدیم.دیروز هم صبح زود اومدیم خونه و آقای همسر رفت مراسم خاکسپاری و بعد از ظهر هم رفتیم شام غریبانش.خدا رحمتش کنه.میگم کاش همه این شکلی بمیرن! همه بچه هاش بزرگ شده اند و نوه ها و نتیجه هاش.خیلی هم راحت سکته کرده و رفته دنیای باقی.روحش شاد. شب هم خونه خوشگل خودمون بودیم.اونروز آقای همسر می گفت ما به راحتی می تونیم تا دوسال خونه مون رو عوض کنیم با یه بزرگتر و بهترش.یه احساس وابستگی دارم به این خونه!داش مشدی بگم ما مثل دوتا کبوتر که خار و خاشاک میارن رو هم میذارن لونه درست می کنن این خونه رو لحظه لحظه اش رو دوتایی چیدیم.خیلی دوستش دارم.بیشتر از هر خونه بزرگتری!هر گوشه اش خاطره ایست از تلاشهای دوتاییمان. راستی شما هم مثل من از فکر کردن در مورد اینکه " چی بپزم " بدتون میاد؟کاش آقای همسر تعیین کنه چی میخواد به شرطی که من بلت باشم!!!بهتر بگم کاش آقای همسر هر روز از من املت بخواد همینجا بگم مرسی آقای همسر که به غذاهای ناشیانه و گاهی وقتها من دراوردی من گیر نمیدی و هر چی میذارم توی سفره می خوری و تشکر می کنی.خدایا خیلی شکر! به به! به سلامتی آقای همسر اس ام اس فرمودند که چرا آپ نکرده ای!!!! خبر نداره من چه کارمند باوجدانی هستم!! مگه کار اجازه میده!! خوب اومدم فقط گزارشها رو ارائه بدم و فردا مثل همیشه خواهم نوشت! فعلا....
سلام دوستان دور و نزديك اول از هر چيزي عيدغدير خم را حضور همه دوستان تبريك مي گويم و اميدوارم تعطيلي شنبه حسابي دق دلي همه را - از زود بيدار شدن فرداي جمعه!!!- در بياورد. همينجا لازم است گوشزد كنيم كساني كه پسرشان سيد است لطفا عيدي ما را ارسال نمايند. ( قابل توجه مامان آرتا!!!) امروز كه جز مامان آرتا از هيچكس خبري نيست.ساقي فكر كنم رفته مشهد! الهه كه تولد پسرشه و دعا مي كنم در صلح و آرامش برگزاربشه! تارا هم اسباب كشي داره فكر كنم.بقيه هم كه هرروزي نيستن! خوب!ما هم حرف زيادي براي گفتن نداريم. مي خواستم ادامه داستان خانه مان را بگويم يك لحظه حسش پريد.شما حسي را كه دارد مي پرد نديده ايد؟اگر ديديد مسيرش را بچرخانيد به سمت غرب تبريز لطفاً! هيچ مي دانستيد من - يك جوان رعناي ۲۶ ساله - هنوز نميدانم گروه خونم چيست!!! خوب ايرادي ندارد امروز خواهم فهميد!ديروز دادم آزمايش كنند.چه معني دارد آدم نداند به كدام گروه خوني تعلق دارد!!! البته تا حدي مي شود حدس زد.بابا گروه خوني آ مثبت و مامان او مثبته.خواهر برادراي ديگه هم هركدوم يكي از اين دوتان.با توجه به شخصيت عتيقه اينجانب انتظار مي رود من نيز آ مثبت باشم. يكشنبه خواهم گفت! آقاجان اين دوست ما بهمون گفت واسه فردا آماده باشيم براي جشن هنوز خبري از كارت دعوت در دست نيست! به نظر شما همچنان اميدوار باشيم كه كارت در خانه مادر محترم است يا قطع اميد نماييم؟ البته مي گويند دستگاهي به نام تلفن - اگر اشتباه نكنم - هست كه مي توان از طريق آن از مادر محترم پرسيد. ببينيم تلفن گير مي آوريم؟
نظرتون درمورد اين سريال بيداري چيه؟ من كه اصلا اهل سريال نيستم اما اين يكي رو تعقيب مي كنم! دلم براي ترنگ مي سوزه اما نويسنده سريال حواسش به اين نبوده كه امروزه جوانان بهتر از هر پزشك متخصصي مي دانند چه كار كنند تا اين حوادث پيش نيايد!! مخصوصا سينا كه هم قبلا سابقه تاهل داشته و هم تهران بوده و در يك خانواده پولدار! بهتر است نويسندگان محترم امروزي تر بينديشند. اما خوب بي پناه بودن دختر ايراني را خوب آمده.... بيچاره ترنگ.... و همچنين ساعت شني.من يكي دوبار تكرار اين سريال رو توي خونه ديدم.زياد در جريان نيستم اما واقعا خيلي داره رك حرف مي زنه.اينجا هم دلم براي مهشيد مي سوزه.راستي مي بينيد مهراوه خانم شريف ي ن ي ا چقدر شبيه مادرش خانم آزيتا ** ح ا ج ي ا ن هست؟ اين بود انشاي ما. خوش بگذره. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم سلام امروز هم دو پستی شدیم به سلامتی. دوست دارم به خاطر سوختن دل موشهای خواب دیشب هم که شده امروز منفی بافی نکنم. دارم به خاطرات خوبم فکر می کنم.وااای چه زندگی قشنگی! خوب دعوام نکنید آدم بعضی وقتا دلش میگیره دیگه! دلم میخواد خاطره خانه دار شدنمون رو بگم! ما اوایل هیچی پول نداشتیم.آقای همسر چندتا سکه داشت که قرار بود برای عروس آینده اش!! سرویس و النگو ملنگو (!!) بخره.من هم یه کم پس انداز که می خواستم یه پراید هاچ بک بگیرم و البته کم می آوردم! خوب ما باهم آشنا شدیم و یهو همه آرزوهامون به همدیگه گره خورد و برنامه های مادیمون باهم همسو شدن! داشتیم فکر می کردیم خونه بهتره رهن کنیم یا اجاره! اصلا پول رهن هم نداشتیم!یعنی کم داشتیم. یه بار خواهر وسطی - که همیشه نقشش در موفقیتهای من پررنگ بوده - گفت گلی به جای رهن و اجاره یه آپارتمان بخرید!!! ای بابا من هم به اندازه شما یکه خوردم.گفتم یه چی میگی هاااا با کدوم پول؟گفت از بانکهای خصوصی بدون سپرده میشه وام گرفت تازه ماها هم همه کمک می کنیم. ما ناباورانه به خاطر تست هم شده این بار بنگاهها رو می گشتیم و قیمت آپارتمانها رو می دیدیم.۴۰ میلیون کم کمش بود! یعنی همه آپارتمانها بالای سی و پنج بودن.اما ما یهویی تصمیم گرفتیم.حالا ببینید خدا چیکار کرد: من پس اندازم رو دادم به آقای همسر که تو حسابی که برای وام باز کرده بود بذاره / اهل سرویس هم که نبودم پس سکه ها رو هم نقد کردیم گذاشتیم همون حساب / بابای آقای همسر هم مبلغی گذاشت روش/ خود آقای همسر هم مبلغی داشت تو اون حساب از اول.تا خودمون بفهمیم چی شده یهو دیدیم با وام اون حساب حدود دوازده میلیون پول داریم!هنوز به فکر رهن کامل بودیم! مبلغی هم از یه بانک خصوصی گرفتیم.بهره اش زیاده اما خوب.... بعد از همه جا پول سرازیر شد! باورتون میشه؟ خلاصه ما با ۲۷ میلیون یه آپارتمان نقلی ناز خریدیم.در بهترین جای ممکن که هم به محل کار من نزدیکه - پیاده میام - هم به محل کار آقای همسر تا حدودی. با همون پول خودمون - و البته حمایت خانواده هامون که خیلی هدیه های به دردبخوری دادن - وسایل زندگیمون رو خریدیم شیک شیک همونایی که دوست داشتیم و عروسی آبرومندانه بدون اسراف برگزار کردیم و الان شایدکسی نتونه باور کنه که در یک قدمی خرید یک اتوموبیل مناسب هستیم.منتظریم ببینیم دهه فجر پیش فروش خواهند کرد یانه!اگه نباشه نقدی و بدون وام می خریم! ما به فرد حقیقی خاصی مقروض نیستیم! من به آرزویم - که دوست داشتم همه کارهای ازدواجم با هزینه خودم و آقای همسر باشد - رسیدم. خوب اگه همون اول من واسه خودم سرویس طلا می گرفتم و با پس انداز خودم سریع می رفتم جهیزیه - از این کلمه خوشم نمیاد یاد برده ها می افتم - می خریدم یا آقای همسر درایت به خرج نمیداد و پولمون رو میذاشتیم بانکهای دیگه گرد بخوره و یا پول من پول تو می کردیم و همکاری نمی کردیم ما حالا حالاها مستاجر بودیم!با این وضع افزایش قیمت مسکن! ( آقای همسر یادت باشه برام یه رانی باز کنی!!) آقای همسر خیلی مرده.خیلی.همیشه بهش میگم درسته که فقط دو سال از من بزرگتری اما اندازه ده سال عقلمون فرق داره!! اون پنج سال بزرگتر کار می کنه عقلش و من پنج سال کوچکتر! نمیدونم فلسفه ته تغاری بودنه چیه که من بچه مونده ام.گاهی دلم برای آقای همسر می سوزه که من مثل بچه پنج ساله و او مثل بابای این بچه رفتار می کنیم!گاهی وقتا انتظاراتی ازش دارم که فقط یک خردسال میتونه از پدرش داشته باشه! آقای همسر به راحتی می تونه تصمیمات دوراندیشانه بگیره اما من فقط تا دوقدمی رو می تونم تشخیص بدم.خوب مردی گفتن زنی گفتن! یاد اون روزایی می افتم که باهم از این آژانس مسکن می پریدیم اون آژانس مسکن!گاهی تا ۱۰ شب که دیگه مغازه ها می بستن!!خسته خسته می شدیم.سعی و خطا.هی می گفتیم عه ! اونجا هم یه آژانسه! می پریدیم. آقایون آژانسی هم به ما امید میدادن : - ۲۶ میلیون؟ -مسکن راکده.اصلا نمی تونید آپارتمان پیدا کنید! -ما می گفتیم۲۷ میلیون داریم و طرف یه آپارتمان ۶۰ میلیونی نشونمون میداد!! ما یکی در میون دپرس می شدیم اما اونی که دپرس نبود اونی رو که دپرس بود دلداری میداد و فردا روز از نو روزی از نو! خلاصه ما اواخر اردیبهشت این آپارتمان رو قولنامه کردیم و ۱۲ خرداد رفتیم سند زدیم و ۳۱ خرداد برای اولین بار با آینه و قران رفتیم خونه خودمون..... چقدر کار داشت!بقیه اش رو بعدا میگم.... موشهای محترم دلتون سوخت؟دیدین گلی منفی باف نیست؟خوب دلش میگیره مگه همه دلشون نمی گیره؟
شام خونه خواهر آقای همسر هستیم.من خوش شانسم.خانواده آقای همسر واقعا آدمهای خوبین.خواهرهاش با خوشحالی ما همیشه بیشتر از خودمون خوشحال میشن.یادمه روزی که رفتیم آپارتمان رو ببینیم چقدر خوشحال بود.یا روزی که فهمید میریم مسافرت. خدایا شکر که خواهرشوهرهای من مثل خیلی خواهرشوهرهای رایج نیستن که با دیدن خوشی برادرشون حسودی کنن و قیافه بگیرن. روز بعد از عروسی با مامان صحبت می کردم گفت گلی هرچه می تونی به خانواده آقای همسر احترام بذار واقعا آدمای خوبین و تو شانس آوردی.راست می گفت اما کو گلی قدرشناس؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|||||
|
سلام امروز پنجم دی ماه یاداور خاطره ای نامطلوب برای تمام ایرانیان است.روزی که بم لرزید.... آن روزها من در حال دفاع از پروژه ام بودم و بیشتر در خانه.با مامان سر سفره صبحانه نشسته بودیم که خبرش را شنیدم.به مامان گفتم فاجعه ای جدید حداقل سه هزار نفر می میرند!سی هزار نفر کشته شدند.... صبح برنامه صبح به خیر ایران تصنیفی از زنده یاد ایرج بسطامی همراه با تصاویری از آن روزهای بم پخش می کرد که با توجه به اوضاع جوی ام در این دوسه روز حسابی با او گریه کردم : من مانده ام تنهای تنهاااااااا ..... با تصاویری از پدرانی که جسد فرزندشان را روبرویشان گذاشته اند.خدا نصیب هیچ کس نکند. خدا صبر بدهد به همه کسانی که عزیزانشان را در چنین روزی در بم از دست دادند و به تمام کسانی که سلامتیشان را .یادمان باشد چنین خطری هرلحظه در کمین است.زل زل ه هیچ وقت خبر نکرده است.دوسه هفته پیش اگر خدا می خواست تبریز هم در چنین داغی می سوخت. پریروز در وبلاگ سیندخت خواندم که پدرش آمده بود دیدنشان.باز به شدت دلم برای بابا تنگ شد.طبق معمول - که وقتی دلم برایش تنگ می شود به خوابم می آید - بازهم آمد.اما هیچ حرفی نزد.هیچ چیزی نگفت.بابا از دست من دلخوری؟ این روزها قشنگ می توانم مفهوم دلتنگی را درک کنم.کسی که این نام را گذاشته خیلی با مسما انتخاب کرده.من نمی دانستم این نام مسما دارد.وقتی احساس می کنی قلبت آنقدر پف کرده که درون قفسه سینه ات جایی برایش نیست.احساس می کنی همین الان است که بترکد!این است که می فهمی : دلت تنگ شده....نه فقط برای بابا که می دانی نخواهی توانست بار دگر در این دنیا ببینی اش.... برای مامان که همین پریروز پیشش بودی....خاطراتم هی در ذهنم رژه می روند.روزی که مامان از قافله طواف دسته جمعی عقب مانده بود / روزی که بلافاصله بعد از محرم شدن بی دلیل زمین خورد و مدام استرس داشت مبادا خون آمده باشد و هیچ وقت نگذاشتم بفهمد که امده بود - خون احرام را باطل می کند - البته او دوباره محرم شد/ روزهایی که تا دیروقت کلاس داشتم و می آمدم از مغازه سر کوچه زنگ می زدم بیاید سر کوچه تا نترسم!! / مامان همیشه زودتراز همه بیدار می شود صبحانه حاضر می کند / مامان یک فرشته است همین! چیزی بگویم؟در این دنیا هیچ کس نمی تواند به اندازه مامان دوستمان بدارد.یقین می گویم هیچ کس! دوست داشتن هیچ کس بی طمع نیست.اگر خوبی کند و خوبی نبیند برای مدت کوتاهی دوام می آورد و دیگر خوبی نمی کند.اما مادر چیز دیگری است.خوبی می کند حتی اگر همیشه بدی ببیند. البته مادرهای دیروز که وسیله ای برای پیشگیری نداشتند وگرنه مادرهای امروز که خودخواسته بچه دار میشوند موظفند فداکار باشند وگرنه مشمول الذمه اند. خداوند به همه مادرها طول عمر با عزت و سلامتی عنایت فرماید.
گلی شیخ می شود!!!!!! من دیشب در خواب کلی موش دیدم.داشتند اینور آنور می رفتند و من نمی ترسیدم.این تعبیرش است : موش حيواني ناخوشايند و سمبل خطر، فقر،تنگدستي، كثيفي و بيماري است. ممكن استضمير ناخودآگاهتان تصورات ناخوشايندي را بهاين ترتيب نشان دهد كه ناشي از آشفتگي وناآرامي در زندگي روزمره هستند. هدف اينخواب اين است كه شما را از احساسات منفي آگاه سازد، احساساتي كه ميتوانند شما رامستقيما به سوي منفي بافي در زندگي تانتشويق كنند. بعد از مشاهده موش در خواباحساس نگراني، بيمناكي، دلواپسي، نفرت،چندش و بيزاري در شما بر جاي ميماند. اينويژگيهاي ناخوشايند را با مسايلي در زندگيتان مرتبط سازيد كه در خلال روز باعث ايجادنگراني شما ميشوند.
شاید باز هم نوشتم.فعلا تا اینجا نقطه سر خط! نوشتم : قابل توجه افرادی که معتقدند من چون در اولین ساعات بامداد اول آذر به دنیا آمده ام بیشتر آبان ماهی هستم : من خصوصیات این دو ماه را دیدم.البته اینها را اکثرا مشابه هم می نویسند اما در مشخصات آذریها چیزهایی بود که من واقعا دارم!!! پس من یک آذری ام همچنان ممکن است اندک خصوصیاتی هم از آبان کش رفته باشم!!
|
||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||||||
|
|
|
|
|
سلام دوستان عزیز که دیروز که حالم بد بود نذاشتین تنها بمونم. در زندگی مشترک و به خصوص اوایل آن به وجود آمدن چنین مشکلاتی دور از انتظار نیست. مامان آرتا دیروز به افراط و تفریط من در احساساتم اشاره کرد که من خیلی وقت است از آن به " دیجیتالی بودن سیستم کنترلی ام" یاد می کنم.خوب آدم وقتی ایرادش را شناخت سعی در برطرف کردنش دارد اما بعضی ایرادها چنان به وجود آدم می چسبند که برطرف کردنشان واقعا زمان بر و سخت است.اما من خودم متوجه هستم که نسبت به دو سه سال پیش خیلی بهتر شده ام - کمی فازی شده سیستم کنترلی من!! سیستم دیجیتال همانطور که خیلی از دوستان می دانند فقط دو حالت دارد : یا ۱ است یا ۰.یعنی مطلق! یا چیزی خوب است یا بد!! یا چیزی را دوست دارم یا ندارم! اما وقتی فازی می شود می توان نسبت را تعریف کرد.فلان چیز نسبت به فلان چیز خوب است.فلان چیز را کمی دوست دارم و خلاصه چیز مطلقی وجود ندارد. انسان همواره در حال اشتباه است.حتی خدا - که خداست!- جایی برای اشتباه انسان و توبه کردنش تعریف کرده است.من و همسرم هم از این قانون مستثنی نیستیم.کسی نمی گوید کسی اشتباه نکند اما کسی هم حق ندارد کس دیگری را به خاطر اینکه " حرفی را به دل گرفته " سرزنش کند. من دیروز جمله ای از آقای همسر شنیدم که اصلا انتظارش را نداشتم.شاید شنیدن این جمله از هر فرد دیگری اصلا ناراحتم نمی کرد و اصلا هیچ احساسی را در من قلقلک نمی داد اما آقای همسر همیشه مرا عادت داده به مهربان بودنش / به صبور بودنش / به احترام گذاشتنش / به دوست داشتنش و به خیلی چیزهای دیگر.شنیدن این جمله داغونم کرد.چیزی که به دفعات به خاطرش معذرت خواسته ام و گفته است مهم نیست معذرت لازم نیست درک می کنم و از این حرفها و من کیف کرده ام که چقدر خوب است که چنین مردی دارم.... كاش مي شد در موردش بگويم.در مورد همان موضوع اما نمي شود. ديروز اصلا حالم خوب نبود.شايد يك جوري افسرده شده بودم.رفتم خانه مامان ناهار را كه خوردم گفتم كمي دراز بكشم كه تنها چيزي كه فهميدم افتادن پتوي گرم – مامان روي بخاري گرمش كرده بود – به رويم بود و اس ام اس آقاي همسر كه ساعت 6 بيدارم كرد.يعني من سه ساعت خوابيدم! آخرش هم مامان فهميد چي شده.خوب مادر است ديگر! من نمي خواستم چيزي بگويم اما تقصير آقاي همسر بود كه قضيه لو رفت. من و آقاي همسر طبيعي است كه هر از گاهي دچار اختلاف نظر شويم.ما اصولا قهر نمي كنيم اما رفتاري از خود در مي كنيم كه از قهر بدتر است!! بعد مثل همه زن و شوهرها عشقولانه مي شويم. وقتي اين اختلاف را خانواده ها مي فهمند ديدشان تغيير مي كند.ارزش خودمان پايين مي آيد.مامان من آقاي همسر را خيلي دوست دارد اما اوايل خيلي بيشتر دوستش داشت.خوب وقتي مي بيند من اذيت شده ام طبيعتا علاقه اش تحت تاثير قرار مي گيرد.من اصلا اين را دوست ندارم ولي خوب بعضي وقتها تابلو مي شود. مي دانيد اگر آقاي همسر به صورت شفاف چيزي را كه مي خواهد بخواهد من هم خيلي راحت سعي در براورده كردنش خواهم داشت.با كمال ميل شايد سختي هم بكشم اما همين سختي هم شيرين است.آقاي همسر چون خيلي مهربان است چيزي را كه فكر مي كند مرا اذيت خواهدكرد از من نمي خواهد اما روزي مي رسد كه يا ناراحت است يا به هر دليلي نمي تواند همان قدر كه هميشه است مهربان باشد و اين بار آن خواسته به طرز منت گونه اي مطرح مي شود و مرا به شدت متاثر مي كند.خودم ميدانم كه منت نيست و كلا مي دانم آقاي همسر اهل منت نيست اما اين مساله وقتي من هم حال ندارم مطرح مي شود من هم از كوره در مي روم. سیستم کنترلی من یک مشخصه ناجور دیگر هم دارد و آن داشتن قطب نزدیک محور است!! و گاهی روی محور!! یعنی گاهی سیستم کنترلی من ناپایدار می شود.os سیستم کنترلی هم خیلی بالاست.اور شوت شدید و ویران کننده! عکس العملهای مخرب هنگام هرگونه تغییر! راستی سیستم مناسب جبران کننده پس فاز سراغ دارید؟ جالب است كه من با مامان خودم هم همين مشكل را داشتم!امان از اين مهربان بودن زياد كه هميشه به مذاقمان خوش است و بدعادت مي شويم.من به مهربان بودن آقاي همسر بدجوري تكيه كرده ام.كوچكترين چيزي كه احساس نبودن يا كم شدن اين مهرباني را – درست و غلط - به من القا كند احساس مي كنم پشتم خالي شده احساس مي كنم لرزيده ام تنها شده ام.... و داغون مي شوم.خيلي ناجور.... خواستم پست ديروز را پاك كنم اما اين هم خاطره اي است از زندگي ما.قرار كه نيست هميشه خاطراتمان خوش باشند!
جمعه عقدکنان یکی از دوستان خیلی نزدیکم است.وقتی پریروز خبرش را شنیدم - البته آمادگی اش را داشتم - یک لحظه تمام خاطرات این چهار پنج سالی که باهم بودیم از جلوی چشمم رد شد. او داشت پشت تلفن در مورد مراسم بله برون صحبت می کرد و من چیزی نمی شنیدم و در عوالم سالهای پیش بودم.چقدر روزها سریع می گذرند و چقدر ما در مورد اتفاق افتادن بعضی چیزها عجله می کنیم.... یاد دلسوزیهای خواهرانه ام افتادم / یاد روزهایی که تنها کسی بودم که برایم درددل می کرد / یاد روزهایی که از دستش عصبانی بودم و چند هفته اصلا زنگ نزدم / یاد نصیحتهای خواهرانه ام - با اینکه فقط دو سال از من کوچکتر است و من از نصیحت بدم می آید- / یاد روزهایی که چقدر در موردش احساس مسئولیت می کردم و دعوایش می کردم مثل یک خواهر بزرگتر / یاد همه خصوصیاتی که نداشتم و از او یادگرفتم و او مثل یک دوست باعث پیشرفتم شد / یاد هدیه تولدی که سال ۸۲ به من داد و هنوز خیلی برایم ارزشمند است / یاد دانشکده شان که من هیچوقت تاییدش نمی کردم! می گفتم شبکه بدون بشقاب!!! / یاد روزهایی که سال اول بود می رفتم دم در کلاسشان منتظر می شدم تمام شود باهم برویم سلف! / چقدر صادقانه در مورد هر اتفاقی در زندگی اش با من صحبت می کرد با همه کله شق بودنش و با همه مغرور بودنش / چقدر به من اعتماد کرده بود / اشکهایش را دیدم و خنده هایش را / باهم خندیدیم به چیزهای مسخره / چقدر از ته دل دوستش دارم با وجودی که خیلی از کارهایش را تایید نکرده و نمی کنم.چقدر دلم می خواهد خوشبخت شود.حال که به آرزوی دیرینه اش - که همانا زندگی در تهران است - دارد می رسد و چقدر از دست خودم ناراحتم که بعد از عروسی مان دیگر نتوانستم زیاد سراغش را بگیرم.امیدوارم همیشه خوشبخت باشد و انتخابش درست.
حالا مي نويسم : ديشب خواب ديدم داريم با آقاي همسر به ستاره هاي آسمان نگاه مي كنيم كه يهو من متوجه شدم يه ستاره عجيب - كه آن لحظه من گفتم حتما سياره است - دارد به زمين نزديك مي شود.تعقيبش كرديم.نزديك كه شد متوجه شديم بشقاب پرنده بوده! يك چيز كروي زرد و سفيد و قرمز.مردم رفتند از توش چيزايي پيدا كردن.يكيشون از سه چرخه هايي كه در كيش ديديم از توش دراورد!من هم دلم مي خواست اما نرفتيم سمتش.اول ترسيديم بعد هم گفتند تموم شده!يعني اصلا تمايل نداشتيم بريم چيزي بياريم از توش!! تعبيرش ( البته هر كسي تعبير خاص خودشو داره ) ممكن است گهگاهي خواب بشقاب پرنده و موجودات فضايي را ببينيد.اگرچه در عالم بيداري درك و توضيح جزييات چنين خوابهايي دشواراست، در مجموع خواب بدي محسوب نميشوند.مشاهده موجود يا موجودات فضايي در خواب، نمايانگر آن است كه گمان ميكنيد شخصي حريم وحد و مرز شخصي شما را مورد تاخت و تاز قرار داده است.همچنين،اين گونه خوابها، نماد عقايد، تصورات و خيالات هيجان زده، مهار نشدني، بديع، سازنده و خلاق شمابه حساب ميآيند. آنها هم چنين، ميتوانند شيوه خاص و منحصر به فرد فرار شما از واقعيات را نمايانسازند. در كتابهاي قديمي تعبير خواب آمده كه مشاهده ستاره در خواب به معناي آن است كه خيلي زودآرزوهاي بيننده برآورده ميشوند.چشم حسود كور!!! از نقطه نظر واقع بينانهتر نيز به نظر ميرسد ستارهها نشانههاي مثبتخواب باشند. ستاره ميتواند نشان دهنده بينش، بصيرت، شانس، اقبال، بخت، قسمت، تقدير،سرنوشت، طالع، آينده، موفقيت، پيروزي، ثروت، پول هنگفت و رمز و رازهاي جهان باشد. ستارهنمايانگر آن چيزهاي خارق العادهاي است كه همواره سودايشان را در سر ميپرورانيم و آرزويشان راداريم، ولي نايل آمدن به آنها برايمان دشوار است. دنبال كردن ستاره در خواب به معناي دنبال كردن يكرؤيا، بينش، بصيرت، شناخت، فهم و درك، الهام و شهود شما نسبت به موقعيتي مطلوب در زندگي تانميباشد. از اين رو، ستارهها در خواب ميتوانند نشانه واقعيات و حقايق و راهنماهاي بيروني و درونيباشند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام من دوباره رفته ام در مود تنفر! مدتی بود تصمیم گرفته بودم در موردش فکر نکنم.زیاد موفق نمی شدم که فکر نکنم اما در مورد اینکه به این فکرها دامن نمی زدم و خوب حواسم را پرت می کردم موفق بودم. اشتباهی مرتکب شدم و رفتم در وبلاگ آقایانی که بچه داشتند خواستم پست21 را خوانده و نظر بدهند.بر خلاف قولی که به خودم داده بودم که دیگر راجع به این موضوع فکر نکنم و بحث راه نیندازم. همین جا از آقای بابای گلک اگر با لحن تند صحبت کرده بودم معذرت می خواهم. نمی شود که فکر نکرد!ماشاا... مردان و زنان خانواده دوست همشهری در کوچه و خیابان همیشه جلوی چشمم هستند.زنانی که در خیابان می بینم یک در میان نوزادی را در بیرون و یا درون بدنشان حمل می کنند!!! باور کنید قانون جذب خیلی دارد خودش را نشان می دهد.حتی کیش که بودیم این صحنه ها مرتبا منو یاد تنفرم می انداخت ولی قشنگ می تونستم کنترلش کنم.دیروز نتونستم! دیروز از اداره که اومدم بیرون قرار بود برم ساعت سه باجه بعدازظهر بانک قسطمون رو بدم و بعد قبض المثنی برای موبایل آقای همسر بگیرم.رسیدم جلوی بانک دیدم زده ساعت ۴ باز می کنن و رفتم دفتر خدمات مشترکین دیدم تعمیرکار دارن و یا یه ساعت تعطیله و با سعی و خطا یه دفتر خدماتی دیگه پیدا کردم و خلاصه مقادیر متنابهی علاف شدیییییییم! و خسته! بدون ناهار سه ساعت پیاده روی و سرگردانی! علاف شدن از یک طرف در فاز تنفر هم بودن از طرف دیگه! خواستم برم از یه مشاور وقت بگیرم اما به مشاوره در ازای پول اصلا نمی توانم معتقد باشم.خیلی ها را به همین خانم دکتری که می خواستم دیروز بروم پیشش معرفی کرده ام و جواب گرفته اند.چون معتقد بودند من نیستم!به نظر شما ۱۵هزارتومان برای ۴۵دقیقه مشاوره منصفانه است؟ برای استفاده از بن های زوری اداره آقای همسر باید می رفتیم فروشگاه رفاه.اگه این ادارات به جای بن پاداشهاشون رو نقدی می دادند چه اتفاق ناجوری به نظر شما می افتاد؟غیر از تخته شدن در فروشگاه رفاه البته! شام را هم بیرون خوردیم و حدود ساعت ۸ خسته و کوفته رسیدیم خانه. وقتی من حال ندارم آقای همسر در نهایت احساس مسئولیت کارهای خانه را انجام می دهد.مرسی آقای همسر! ولی وقتی من حال ندارم آقای همسر با من سرسنگین هم می شود! نمیدانم دلیلش این است که از ناخوشی من ناراحت است یا اینکه من باید رویین تن بوده و مریض نشوم! خسته هم نشوم! و یا وقتی خسته ام بروم دکتر! خنده دار نیست؟ از نظر آقای همسر معیار مریضی فردی این است که برود دکتر! من جز خواهرم به هیچ پزشکی اعتماد نمی کنم مگر خواهرم معرفیش کند.خواهر من از جمله پزشکانی است که کم دارو تجویز می کند.راضی نیست یک آرامش مصنوعی را با کلی عارضه به بیمار بدهد!حالا بیمار هم معمولا برعکسش را می خواهد!! معمولا وقتی پیش خواهرم از دردی شکایت کنی می گوید : " دنبال بیماری نگرد! " و اگر در چنین وضعیتی یک لحظه مکث کرد باید بفهمی که مثل اینکه قضیه جدی است و من راستی راستی مریضم! و اگر این مکث خیلی عمیق بود باید واقعا نگران شد چون قضیه خیلی جدی است! وقتی خبر مریضی بابا رو شنید اینجوری شد. خوب دیشب آقای همسر همه کارهای منو انجام داد فقط به اصلی ترین نیاز من - که همانا توجه بود - اهمیت نداد! البته باید بگم کم اهمیت داد! صبح هم هنگام رفتن عادی نبود و حرفی زد که من چهارماه است خدا را شکر می کنم که نزده! اما او این حرف را زد! و من خیلی ناراحت شدم خیلی عمیق!*** شک نکنید فقط یک انتقاد بود! اصلا به موضوع بچه ربط نداشت خوشبختانه! وقتی از خیابان رد می شدم دیگر نمی ترسیدم!می دانید چرا؟ چون از اینکه اتفاق بدی بیفتد و حتی بمیرم نمی ترسیدم! همین الان دوست دارم بمیرم! خنده دار است؟ فکر می کنم زندگی من به ماکزیمم مطلقش دارد نزدیک می شود و بعد از آن مثل زندگی همه نزولی خواهد شد.حالا شیبش ممکن است تند باشد یا نباشد.البته زندگی اکسترممهای زیادی دارد اما فقط یک جا ماکزیمم مطلق می شود و هنگام مرگ مینیمم مطلق! همه آدمها یک زمانی چیزهایی به دست می آورند و یک زمان از دست می دهند.این از دست دادن بعد از ماکزیمم مطلق اتفاق می افتد.... سلامتی جوانی همسر و خیلی چیزهای دیگر. می دانید احساس می کنم به قدر کافی لیاقت زندگی مشترک را ندارم.احساس می کنم تواناییم برای زندگی مشترک کم است.احساس می کنم بهتر بود مجرد بمانم و با مذکری فقط دوست باشم! دوست دارم بمیرم!باور کنید!من به اکثر آرزوهایم رسیده ام . اینجوری آقای همسر هم وقت کافی دارد تا یک زن به درد بخور پیدا کند.فکر می کنم به قدر کافی زن نیستم!قابلیتهای فراوان و استعدادهایی که من دارم بیشتر به درد یک مرد می خورد تا زن! و بیشتر برای یک زن جذاب است نه یک مرد.... عمیق افسرده ام.... امروز باز میریم ولایت و قراره مادر عزیزم رو ببینم.دعا کنید این هفته مزاحممون نشن!
دوستش دارم همسرم است! شاید دلش پر بوده!باهاش صحبت می کنم اما هنوز دلم میخواد بمیرم.دلم براش می سوزه که با یه مرد ازدواج کرده! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان بالاخص آقای همسر عزیز خوب .... من لو رفتم! به همین سادگی!به همین خوشمزگی! تعریف کنم؟ من یه وبلاگ کاری دارم که مختص کارهای اداریمه.با ارباب رجوعم - که به ندرت به قابلیتهای اینترنت پی برده اند- از طریق این وبلاگ ارتباط دارم.هیچ فکر نمی کردم وجود این وبلاگ برای آقای همسر جذابیت داشته باشه.دیروز که برایش از وجود وبلاگ اداری خبر دادم بسیار علاقه مند شد که این وبلاگ را ببیند.قبل از شام رفتیم سراغ کامپیوتر.می دونید که من خیلی وقت بود مردد بودم که به آقای همسر در مورد این وبلاگم چیزی بگم یانه!از طرفی هم از اینکه موضوعی را می دانستم که آقای همسر نمی دانست - همین وبلاگم - وجدان درد داشتم.احساس گناه می کردم.احساس اینکه چیزی را از مهمترین شخصیت زندگی ام مخفی کرده باشم! و اصولا مخفی کردن را نوعی دروغ می دانم و بدم می آید. دیشب که وبلاگ کاریم را نشانش دادم احساس کردم خیلی به قضیه وبلاگ جذب شد!! پس وردم را هم گفتم و خواستم وارد قسمت مدیریت وبلاگ کاریم بشم که به صورت اتوماتیک رفت روی این وبلاگ!! خودم هم در کار کامپیوترمان مانده ام! زود پنجره را بستم.به آقای همسر گفتم بیا بریم شام بخوریم بعدا نشان می دهم!!! اما بلافاصله از این کارم بدم آمد! دل را به دریا زدم : من در حالیکه شدیدا عشقولانه ام : میدونی آقای همسر من یه وبلاگ دیگه هم دارم که از تو مخفی کرده بودم.یکی از دلایلم هم این بود که می ترسیدم بدت بیاد که من وبلاگ دارم. آقای همسر : نه چرا بدم بیاد خوب اینم یه جور ارتباط اجتماعیه. من : جدی بدت نمیاد؟ آقای همسر : نه اصلا چرا فکر می کنی بدم بیاد؟ من : خوب منو که میشناسی خیلی مواظبم چه در روابط حقیقی چه مجازی!بذار باز کنم وبلاگ اصلیمو ببینی. آقای همسر : نه بذار من باز کنم! من : آقای همسر : به من میگن آقای همسر!!! یاد خودم افتادم روزی که مامان آرتا رو کشف کردم! و آقای همسر آدرس مرا از حفظ نوشت!! و وبلاگ باز شد!!! بابا عجب آقای همسری داریم! همه پستهام رو خونده! میگه من تو رو طی عملیات فوق چ ر ی ک ی و فوق ا ط ل ا ع ا ت ی کشف کرده ام!!همون عبارتی که من برای کشف مامان آرتا به کار بردم! خوب من خیلی خوشحال شدم خیلی خیلی! حسی رو داشتم که بعد از تمام شدن امتحان مدار۲ با دکتر طینتی بهم دست داده بود! یک حس رهایی!حالا دیگه راحت می تونم در مورد اله و ساقی و آرتا و دوستای دیگه ام باهاش صحبت کنم! آقای همسر می گفت حیف شد من فهمیدم.اینجوری دیگه نمی تونه حرف دلم رو شفاف بیاد اینجا بخونه!آخه آقای همسر جان مگه من می تونم حرف دلم رو به تو نگم؟من که هر اتفاق جدیدی رو از طریق یکی از کانالهای ارتباطی حتما به تو خبر میدم!اگه خبری داشته باشم و به تو نگم نمی تونم آروم بشینم! آقای همسر بابت همه چی مرسی مرسی مرسی!
دیروز موضوع مادشوهر ایرانی را بررسی کردیم که قصد داشتم امروز نقدهای وارده را نقد کنم : اولا باید بگویم من عروس و مادرشوهرهایی را بررسی کردم که بینشان کدورت وجود دارد.در این حالت حداقل یکی از دو طرف ویژگیهای مذکور را یقینا دارد.افرادی که سریعا به دل گرفته و مشخصاتی را که من برای این نوع عروس شمرده ام به خودشان گرفته و حالت تدافعی گرفته اند لابد با دقت کافی نخوانده بودند!بله نسل چنین دخترها و مادرهایی رو به انقراض است اما با سرعت بسیار کم! مامان آرتابه نقش موثر گل پسرها در ارتباط مادر و همسرشان اشاره کرده اند.بله موضوع واقعا مهم است.شاید تعیین کننده!بر می گردد به همان خاصیت مادرپرستی ایرانی! الهه خودش از مثالهایی است که مادرشوهرش همین مشکلات را به احتمال فراوان دارا می باشد! گلی خونه معتقده زن ایرانی می تونه بهترین مادر شوهر باشه اگه بخواد!! میدونید که اگر رو کاشتن.... موضوع سر همین خواستن است!! ساقی معتقده که همه زنها و دخترها اینجوری نیستن.منم معتقدم!منظور من افرادی است که در متن ایتالیک بالا ذکر شد.یک مادر باید فداکار باشد اما افراط در هیچ کاری پسندیده نیست.فداکاری افراطی می تواند مهلک تر از خودخواهی باشد.فنا کردن خود جز برای معبود فکر نمی کنم پسندیده باشد.حالا فردی به این فداکاری چشم طمع هم بدوزد و انتظار تلافی داشته باشد!! خانم آبی معتقد است دوستانش با مادرشوهرهایشان خیلی خوبند : تا به چشم خود ندیده ای باور نکن!مرغ همسایه غازه!تازه آدمها باهم متفاوتن!شاید فردی که از نظر تو زن خوبیه از نظر دوستت که عروسشه زن خوبی نباشه! تارا ستاره کمیاب معتقده با مادرشوهرش رابطه دوستانه داره.من نمیگم کسی مادرشوهرش رو دوست نداره.موضوع بر روی عدم تایید بود.اگر تا کنون نقدی بر رفتار مادرشوهرتون نداشته اید و یا مثل مادرتان با ایشان راحت بوده و اعتراض می کنید به راحتی پس واقعا ستاره کمیاب هستید! مستانه می گوید جنس دو محبت باهم فرق دارد و اگر پسری زنش را دوست دارد به این معنی نیست که مادرش را دوست ندارد.او هم مثل خیلی ها گاهی از رفتار مادرشوهرش ناراحت می شود و با دلداری مادرش بهبود می یابد.مثل اکثر عروسهای متین ایرانی!و به مواردی اشاره می کند که من به صورت کمی اغراق آمیز دیروز اشاره کرده ام. فاطمه معتقد است زمان آن گونه دیدها در باره دختر تمام شده!نه ! شاید محله ای که تو زندگی می کنی اینطور نباشد اما هنوز این تفکر خیلی رایج است.شاید من کمی اغراق کرده ام اما بسیاری از مادرها - حتی انواع تحصیلکرده و به ظاهر باکلاسشان - دارند برای شوهر دادن دخترانشان مذبوحانه دست و پا می زنند!و همینطور خیلی از دخترها برای یافتن شوهر! حتی انواع خیلی زرنگشان! موضوع بچه را هم ان شا ا... بعدا مطرح خواهم کرد اما یادت باشد وقتی به ثبات رسیدی وگرنه مادرشوهری خواهی شد!! ملیکا هم معتقد است روابط مادرشوهری متقابله و عروس هم در این میان دخیله.بله و من هم اشاره کردم که حداقل یکی از این دو زن باید خصوصیات مذکور را داشته باشد تا روابط متشنج گردد. از همه دوستان متشکرم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام صبح زیبای زمستانی همه به خیر! همچنین اولین روز زمستان سال ۱۳۸۶! از امروز تصمیم گرفته ام به متد جدید بنویسم!!! می خواهم علاوه بر نوشتن روزانه ها - که بیشتر برای پایدار شدنشان می نویسم - اعتقاداتم را نیز نوشته و همینجا از خوانندگان عزیز بخواهم که نقدشان کنند. اما اول روزانه ها : پریروز ساعت ۷ شب خواهر کوچکتر طی عملیات غافلگیر کننده زنگ زد که می خواهند بیایند منزل ما! می دانستم که از سر کار می آیند و گرسنه!! خوب من هم هنوز کدبانوی کدبانو نشده ام که سریع بخوام غذا درست کنم اما شامی درست کردیم و خوردیم و جای همه خالی.کلی هم باهم خندیدیم به موضوعات مختلف.یه گلدون بسی زیبا هم آوردن از همون استوانه ها که رزهای من نیاز داشتن!مرسی! دیروز صبح حال عمومی اینجانب افتضاح بود! گلوم هم درد می کرد.من به ندرت سرما می خورم.ترسیدیم فکر کردیم سرما خورده ام!! اما بعد از ناهار مسکن خوردم و خوب شدم!! خودم هم موندم این بیماری عجیب چی بود اما آقای همسر دیروز کلی پرستاری کرد! همینجا مراتب تشکر و قدردانی خود را از این همسر مهربان فداکار ابراز نموده و برایشان طول عمر با عزت از درگاه خداوند متعال خواستاریم.ناهار رو هم گرم کرد خوردیم و رفتیم ولایت.اونجا برامون غیبت رد کرده بودن و اگه وساطت مادر محترم نبود راهمان نمی دادند! دیشب خیلی شب قشنگی بود.کلی خنده و کلی پرخوری.پیراهنی که برای مامان گرفته بودیم از کیش خیلی بهش اومد.مشعوف گشتیم! امروز متوجه شدم درد گلو اثرات زخم از نوع آفت هست که در منتها الیه زبانمان روییده!حرف زدن هم امروز برایم سخت شده! قسمت دوم : چرا یک زن ایرانی مادر شوهر خوبی از آب در نمی آید؟ دیروز صحبت این بود که عروسی پیدا نمی شود که مادرشوهرش را تایید کند و نیز مادرشوهری که عروسش را! این اختلاف بسته به سطح طرفین ممکن است به انواع مختلف بروز کند : در سطوح خیلی پایین دعواهای این دو نفر در حد ضرب و شتم است!! سطوح کمی بالاتر در حد دعواهای با صدای بلند و پیشرفت می کند به سطوح بالاتر که در آن ایندو نفر کاری به کار هم ندارند.احترام هم را نگه داشته و در زندگی هم دخالت نمی کنند هرچند ته دلشان طرف مقابل را مورد نقد و انتقاد قرار می دهند.این آخرین مورد فکر می کنم مطلوبترین رابطه از این نوع باشد.رابطه من و مادر شوهر گرامی در سطوح بسیار بالاست.دلیلش هم بیشتر شخصیت بالای مادرشوهرمان است که قبول کرده من با او متفاوتم.خدا ازش راضی باشد! و اما چرا زن ایرانی - و شاید اکثر زنان دنیا - مادرشوهر خوبی از آب در نمی آید؟و چرا عروس ایرانی مورد تایید مادرشوهرش نیست؟ در مملکت ما از قدیم الایام زن همیشه جنس دوم بوده.وقتی زنی دختر به دنیا می آورده همه ناراحت می شدند.دختر دردسر پدر می شد.شوهر می کرد و جهاز می خواست و بسیاری کمبودهای دیگر که باعث شده اند جنس زن در ایران دچار کمبود محبت شدید باشد.دختر ایرانی یاد می گیرد که محبت را گدایی کند.خودش را برای پدر لوس می کند که او را نیز همانند برادرش دوست بدارد.دختر ایرانی چاپلوسی یاد می گیرد.مادرش را می بیند که مدام در حال بازجویی از طرف پدر است.مادرش را می بیند که برده مادرشوهرش است.مادرش برده پدرش است.مادرش فداکار است.می گوید فلان چیز را نمی خواهم به خاطر بچه ام.فلان جا نمی روم به خاطر بچه ام.دختر ایرانی کمبود دارد.کمبود عاطفه.دلش برای مادرش می سوزد.عمیقا دوستش می دارد.کاملا تحت تاثیر مادرش است.این قسمت دختر و پسر ندارد.ایرانی مادرپرست است.بیشتر دلش برای مادر می سوزد.مادر از دار و ندارش به خاطر او گذشته.مادر تقي به توقي مي خورد گريه مي كند.دل مادر هميشه پر است.مادر از عمه بد مي گويد.چون كمبود دارد.چون اعتماد به نفس ندارد.دختر ايراني ياد مي گيرد خاله از عمه بهتر است.بزرگتر كه شد براي بچه خودش همين كارها را پياده مي كند!فکر می کنید چرا سریعا تا خودش را شناخت دوست پسر پیدا می کند؟ چرا ساده لوحانه زن هر کسی می شود؟دختر ايراني نمي داند از زندگي چه مي خواهد.دختر ايراني حتي نمي داند براي چه درس مي خواند!دختر ايراني به شدت كمبود محبت دارد.او ازدواج مي كند كه اين كمبود جبران شود.يكي دو سال اول كه يا عقد است يا اوايل عروسي كمبودهايش تاحدي تعديل مي شود.كسي هست كه دوستش دارد.كمبودها تحريكش مي كنند تا هرچه سريعتر بچه به دنيا بياورد.زماني كه باردار است بهترين زمان براي جلب توجه است.او كمبود دارد.نياز شديد به جلب توجه.او ياد نگرفته حساب كتاب كند.او ياد نگرفته براي خودش احترام قائل باشد.ياد نگرفته خودش را دوست بدارد.او نياز دارد مورد تاييد باشد.از اينكه انگ نازايي به رويش بزنند مي ترسد!خوب شوهر او شرعا و قانونا مي تواند در چنين وضعيتي طلاقش بدهد!! اينرا مي گويم تا معلوم شود دختر ايراني فقط از سوي خانواده تحقير نمي شود.جامعه و شرع هم او را تحقير مي كنند.دختر ايراني هيچ امنيتي براي موقعيتي كه دارد احساس نمي كند.هميشه مي ترسد موقعيتي را كه دارد از دست بدهد. خوب او مادر مي شود.خيلي سريع!شايد دقيقا نه ماه بعد از عروسي!او هنوز به آرزوهايش نرسيده است.هنوز به امنيتي كه در رابطه با همسرش نياز دارد نرسيده است.هنوز همسرش را كامل نمي شناسد.او جايگاهش را از دست مي دهد.شوهرش ديگر بيشتر به بچه توجه مي كند تا او.او مادر شده است.معمولا از نوع فداكار افراطي!! از همه چيزش به خاطر بچه اش مي گذرد : كار / تفريح / دلخوشيها..... او ديگر وقتي از دست همسرش ناراحت است بروز نمي دهد : براي بچه بد است!! حتي وقتهايي هست كه شوهرش را تحمل مي كند صرفا چون پدر بچه اش است!! فرض كنيم تازه متولد شده ما دختر باشد.مادر خودش دختر بوده و متاسفانه قبول كرده دختر مهمان است! نهايت تلاش را مي كند تا زني پرورش دهد كه سريعا بسپارد به دست مردي و خوش خوشانش شود!!! موضوع بحث اين نيست و كش نمي دهم. حال فرض كنيم اين نوزاد گل پسر است : مادر فداكار افراطي از همه چيزش براي اين پسر مي گذرد.او قبل از اينكه به تمتع كافي از زندگي با همسرش برسد سر و كله اين گل پسر پيدا شده و از روي غريزه يا شايد ساده لوحي ديگر هيچ چيز جز اين گل پسر برايش مهم نيست.چيزهايي را كه بالا گفتم را به كار مي گيرد.از همه چيز به خاطر گل پسر ميگذرد. گل پسر بزرگ مي شود و عاشق مي شود – يا نمي شود و همين مادر برايش دختري مثل پنجه آفتاب پيدا مي كند!!!- حال گل پسر ديگر متوجه زنش است.مادر از همه چيزش براي او گذشته و الان شاهد است كه پسرش به زن ديگري بيشتر توجه مي كند! زني كه براي تصاحبش پاشنه درشان را خودش دراورده است!!!! مادر افسرده مي شود.مادر مي خواهد تلافي كند.پسرش را دوست دارد.دلش نمی آید اذیت شود.بهترين گزينه عروس خانم است!بايد تاوان فداكاريهاي بي مورد و افراطي و نيز بي فكري اين زن را در به دنيا آوردن قبل از زمان مطلوب فرزندش بدهد. و اين عروس را كه حكايتش بالا ذكر شد.كلي كمبود دارد و علاقه اش از نوع تصاحب است! بيچاره پسر كه دو نفر مي خواهند انحصاری تصاحبش كنند! و اين رابطه تسلسل دارد.عروس خانم به خاطر جلب توجه يا مسئول تر شدن شوهرش يا بستن دهان مادرشوهر و قومش تصميم مي گيرد بچه اي به دنيا بياورد و حكايت ادامه مي يابد.... نه مادرشوهر گناهي دارد نه عروس! مادرشوهر كاري از دستش بر نمي آيد.اما عروس مي تواند جهت جلوگيري از ادامه ماجرا :
همينجا از مادرم كه سوادش كم بود و دردسرش زياد و در يك شهر كوچك همه اين اعتماد به نفسها را به من داده بسيار بسيار تشكر مي كنم. به اميد روزي كه زن ايراني جايگاهش را بداند! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت توسط گلي
|
|
||