|
|
|
|
|
سلام آخرین روز فروردین ۸۷ به خیر! انگار دیروز بود که گفتم به خاطر فرار از سرما میخوام از عید بنویسم....عید هم اومد و رفت....اینم از فروردین.از فردا اردیبهشت شروع میشه.... ما پنجشنبه می خواستیم برای اولین بار با ماشین بریم بیرون....ای سایپا ای سایپا ای سایپا.... اینبار باطریش خالی شده بود....آقای همسر تا نصف شب روش کار کرد....ولی دیروز هم کار نکرد! ببینیم امروز میشه افتتاحش بکنیم؟ میگم از شرکتی که مدیرعاملش یک پسر متولد ۵۷ که بعد از یه سال پشت کنکوری اومده مدیریت خونده - خدا میدونه کدوم دانشگاه قارچی!!- و در طول ۵ سال یه لیسانس گرفته....چه انتظاری میشه داشت؟ مدیر بودن بیشتر از سواد تجربه میخواد....یعنی تا توی یه شرکتی کارمند و کارشناس نشدی نباید مدیر بشی.... دیروز هم رفتیم ولایت آقای همسر و حسابی خوش گذشت.... پدر مادر آقای همسر واقعا انسانهای خوبین....نگاه به این نکنید که بعضی وقتا قاطی می کنم....راستی از این به بعد هروقت خواستم ازشون بدگویی کنم این پست رو یادم بندازین! حیاطشون فوق العاده شده....یاسمن - که من عاشق این گلم - شکفته....و مهمترین چیز اینه که گوجه سبزا هم قابل خوردن شده اند!!!!! حالا هی دلتان بخواهد! این گوجه سبز حیاط خونه آقای همسر یه چیز استثنائیه....من که گوجه شناس هستم این نوعش رو اینورا ندیده ام....اینجا گوجه سردرود مشهوره ولی این گوجه یه چیزی فراتر از گوجه سردروده.... عصر هم رفتیم خونه خواهر کوچکتر آقای همسر که چون مسافرت بودن عید نتونسته بودیم بریم....اونجا هم برامون سبزی وحشی - که خودشون چیده بودن - دادن و آش هم دادن که عصرونه بخوریم و برگشتیم....انصافا خانواده آقای همسر آدمای خوبین....چرا من بعضی وقتا دختر بدی میشم؟ البته خوب بعضی تفاوتها وجود داره که عادیه....من نباید روی این تفاوتها زوم کنم.... برگشتنی هم از یه مغازه ای سی دی بربادرفته رو یافتیم! امروز تحویل خواهیم گرفت! باید یه مقاله پیدا کنم برای کلاس زبان که فردا ارائه بدم.وقتی خانم معلممون گفت کی می تونه یکشنبه مقاله بده همه به من نگاه کردند! من هم که آخر مرامممم! گفتم باشه!
برنامه مسافرت تاحدی معلوم شد! احتمال قوی بر اینه که ما سه شنبه ۱۰ اردیبهشت راه بفتیم به سمت فومن و ماسوله و جمعه ۱۳ اردیبهشت برگردیم!با اتوبوس! عجیبه که من به شدت دوست دارم با اتوبوس بریم سفر! البته خوب یه بار ٬ نه زیاد! قضیه ماشین و وام حسابی استرسیمان کرده...انشاا... بریم یه تجدید قوایی بشه. اگر تجربه ای دارید ما رو بی بهره نذارید لطفا!
صبور مهربان! تکیه گاه محکم زندگیم هستی....بعضی وقتها احساس می کنم به شدت وابسته شده ام....از اینکه لوسم می کنی و عواقب لوس شدنم را به جان می خری خیلی ممنونم.کلی انگیزه دارم برای زندگی! خدای بزرگ! طراوت زندگی زیبای دونفره ما رو خودت حفظ کن! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
Hi there! How are you? i Yesterday,I had a vary usual day.After I came back I rest for about 1 hour - You know yesterday I feel a vary bad stomachache - then I washed all our dirty dishes and cleaned our nice small home and sat waiting dear husband to arrive.....1 Did you watch "TORANG" last night?I watched....I beleive that Torang has made some very big mistakes and she can not do anything now.1 Oh!I forgot to tell you about my health today....I feel better now.1 It is thursday and you know I clean my desk and update my work website every thursdays.But today I have to do something else....I 'm going to go to bank for the loan.They'll loan us about 9 milion tomans then we'll be able to repay our last loan that has alot of share.1 OK! Is there anyone who can help me about my poor english please?May you reminde me my mistakes?1
سلام و روز بهاری همه به خیر! بالاخره پنجشنبه هم از راه رسید و امشب با خیال راحت خواهیم خوابید! نظرتون در مورد متن بالا چیه؟امیدی به من هست؟ امروز کلاس دارم بانک هم باید بروم....متاسفانه کتاب زبانم رو هم نیاورده ام و نمی تونم مشق بنویسم...خیلی بد شد یادم رفت.... میگم ما هرچه بر سرمون بیاد حقمونه! چندروز پیش توی تاکسی یه پیرزنی سوار شده .... رادیو پیام بود و موسیقی آخر سریال خط قرمز رو پخش می کرد....خانومه میگه آقا ضبط رو خاموش کن! من توی دلم میگم خاک بر سرت که یه پات لب گوره!بدبخت نمی تونی شاد باشی؟ و راننده در نهایت آرامش میگه حاج خانم این رادیوئه! امروز صبح یه پیکان سفید که تاکسی نیست نگه داشته سر خیابون منتظره چهارنفرش تکمیل شن و تکون نمی خوره و پشت سرش حسابی ترافیک ایجاد کرده....ملتمسانه به من که به یه تاکسی گفتم مستقیم و سوار نکرد نگاه می کنه اما من سوار ماشین اون قانون شکن نمیشم!باید ببینم تا کی می تونه به این خودخواهی یا نفهمی ادامه بده؟حتی اگه دیرم بشه! نه به اون روزایی که شب عید بود و از چهارراه آبرسان غیر دربست سوار نمی کردن و نه از امروز که التماس می کنن.... دوسه روز قبل از آخر شهناز تا نصف راه ۲۰۰ تومن حساب کرد! منتظر بودم بقیه پولم رو بده که پاشو گذاشت روی گاز و رفت....میگم دستشو بکنه تو کیف آدم و صدتومن کش بره خیلی شرافتمندانه تره! حداقل شجاعتش رو داشته! پاساژ رشدیه بودیم که یه دختر حدود بیست ساله دیدیم کل ابروش رو تراشیده و یه خط عریض - فکر کنم با ماژیک!!- به جای هر ابروش کشیده....خدای من! نیاز به جلب توجه چه کار که نمیکنه! بعضی وقتا آدم با خودش میگه اینجا دیگه کجاست؟ اون از کارخونه اتوموبیل سازیش!! اون از نماینده فروش همون کارخونه!!! اون از تاکسیش و راننده اش و صدالبته اونم از یه زن سالخورده که احتمالا با شنیدن صدای موسیقی شاد.... لعنت بر شیطان! میگم از ماست که بر ماست! امثال همین زن و همین راننده هم میرن ر ا ی میدن! توروخدا برین ر ا ی بدین!
مهربان بزرگوار! در اعماق وجودم چنان احساس آرامش دارم که هر دغدغه ای را خنثی می کند! چقدر خوشبختم! خدایا! از بابت همه چیزهایی که داده ای شکر! خیلی ممنون! خودت مواظب زندگی زیبای ما باش! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز به خير!
چرا هيشكي منو دوس نداره؟چرا نگران نشدين؟ها ها هااااا (با لحن سحرناز خوانده شود.) من مسموم شده بودم و شب نتونستم بخوابم و يه پام قسمت بهداشتي خونه بود!!! صبح هم دير اومدم و آقاي همسر هم به خاطر من مجبور شد دير بره! مرسي آقاي همسر.... من ديروز از اداره رفتم خونه مشقمو نوشتم و رفتم كلاس و از اونجا هم مهموني....پلاك ماشين اومده ولي اين بار هم بيمه نيومده! عجب كارخانه مسخره ايه اين سايپا با اون بزرگيش و اين بي برنامگيش!!! در كشور ما مشتري هيچ ارزشي نداره دليلش هم اينه كه كارخونه هيچ رقيبي نداره! اگه ماشين وارداتش آزاد بود مگه خل بوديم بريم سايپا بگيريم؟ اونوقت مي موند التماس مشتري رو ميكرد....خلاصه ديروز هم نتونستيم سوار ماشين بشيم....از مهموني هم كه اومدم ديدم داداش آقاي همسر ميخواد بره تهران و ميخواد بياد از آقاي همسر مدارك بگيره....خلاصه خوب شد كمي قيمه داشتيم از ديروز كه آبرومو حفظ كنم و نذارم بدون شام بره....آقاي همسر! من هميشه به خانواده تو و اينكه چقدر آدمهاي خوبي هستند افتخار مي كنم.هرگز فكر نكن داداشت ديروز مزاحم من شد يا هرگز فكر نكن براي من شام درست كردن برايش سخت بود....قضيه دفعه قبل كه من دلخور شده بودم چيز ديگري بود و خودت هم ميداني.... خلاصه بگويم از مهماني.... غير از من و يكي ديگه از دوستان بقيه مستقيم از اداره رفته بودن بناب كبابي و آش گرفته بودن و خونه اونا خورده بودن....براي ما هم آش نگه داشته بودن.... كلي مراسم رقص بود و خنده.البته من نرقصيدم و فقط نگاه كردم! من هيچوقت نتونسته ام با رقص كنار بيام! به نظرم يه جورايي مسخره بازيه و فقط وقتي تنهام و يا وقتي توي عروسي همه اون وسط مي رقصن مي تونم با رقصيدن كنار بيام!...خلاصه حسابي خوش گذشت.مرسي آقاي همسر كه همكاري كردي بتونم برم.... اين همكارم كه مهمونشون بوديم خودش و آقاي همسرش معماري خوندن.واحدشون رو هم خودشون طراحي كردن.من هيچوقت پاركت دوست ندارم! هرچند براي نگاه كردن خيلي جالبه ولي فكر كنم براي زندگي چندان آرام نباشه....در زندگي ايراني بايد متكا داشته باشي و وقتي تلويزيون مي بيني دراز بكشي! يا اينكه من هيچوقت دوست ندارم روي ميز غذا بخورم و دلم ميخواد سفره پهن كنيم رو زمين و غذا بخوريم يا اينكه دوست ندارم هميشه با دمپايي راه برم توي خونه....كلا دوست دارم ايراني زندگي كنم همونجوري كه ۲۶ سال قبل عادت كرده ام....من از كف سراميك هم خوشم نمياد...فقط موكت! از نوع پالازموكت! خلاصه خونه شون مشابه خونه هاي اروپايي بود.براي ديدن خيلي قشنگ بود ولي من دوست ندارم در آن خانه قهوه اي كم نور زندگي كنم!محيط خونه بيشتر به محل كار شبيه بود تا محل زندگي و آرامش....چيزي مثل هتلهاي پنج ستاره كه هرچند خيلي شيكه ولي راحت نيست.... داشتم فكر مي كردم چقدر زندگي آدمها متفاوت است....آقاي همسر همكارم هنوز خدمت سر با زي اش تموم نشده و كار خاصي نداره ولي پدر و مادر چنان خانه اي برايش فراهم كرده اند....و يا وسايلي كه خانم همسر داره....ياد خودمون افتادم وقتي خونه خريديم چقدر زحمت كشيديم و چقدر فكر و خيال كرديم و استرس كشيديم....نميگم اين بهتره طبيعتا همه دوست دارند حسابي پولدار باشن ولي شايد زمانيكه ما با صرفه جويي و حساب و كتاب سعي مي كرديم خريدهايي را انجام بديم كه بهينه تره يا چيز اضافي نگيريم يا يه جورايي به فكر همديگه باشيم و فداكاري كنيم كلي همديگه رو شناختيم و كلي براي همديگه ارزشمندتر شديم ولي خوب....اينكه بنشيني تا پدر و مادرت برايت بهترين خريدها را بكنند هم لذتبخش است! مخصوصا وقتي مطمئن باشي در فشار نيستند و آنقدر دارند كه خرج كنند....ديروز خيلي به اين مسايل فكر كردم و هر لحظه احساس مي كردم دارم از عطش ديدن آقاي همسر مي ميرم! چقدر دلم برايش تنگ مي شد....براي خانه ساده و نورانيمان....براي وسايلي كه همه شان روح دارند و هركدام يك خاطره زيبا درونش هست....چقدر زندگي ام را دوست دارم!
مهربان بزرگوار! از همه لحاظ به داشتنت افتخار مي كنم.خداي بزرگ! خودت از زندگي زيباي دونفره ما محافظت فرما! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم سلام! اين يك پست دوم است!
الهه عزيز منو به يه بازي دعوت كرده.... فكر مي كنم هرف ابداع كننده اين بازي فقط لينك دادن به تعدادي وبلاگ در پستها بوده....من چندان خوشم نيودمد ولي به خاطر لطف الهه جون گلم اومدم بگم.... بازي ميگه يه عبارت شش كلمه اي بگو!! من ميگم : " من اين بازي را دوست ندارم!" و شش نفر رو دعوت كن با لينك! اينا : تجربه هاي مامان آرتا ٬ خوشبختي در يك كلبه كوچيك ساقي ٬ من و زندگي هستي ٬ كلبه عشق مستانه ٬ ترش و شيرين مليكا و آشيانه سبز فلور مرسي الي جون! ضمنا نظرات رو مي بندم تا همه نظرها در پست اصلي پاييني جمع شن! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز به خیر!
امروز برنامه مان بسی فشرده می باشد : من معمولا توی اداره نیم ساعت کار دارم و بقیه ساعت کاری یا بیکارم یا دنبال کار می گردم و البته سعی می کنم کسی نفهمد! اما هروقت نیاز به مرخصی داشته باشم کار از سر و کولم می ریزد! مثلا دو روز بعد عروسی ام باید می رفتم ماموریت!!! یا دقیقا روزی که می خواستیم بریم مسافرت ترکیه باید ماموریت مهم برام پیش می اومد!! اینجوری! حالا امروز هم کلی موضوع برای پیگیری دارم و نیاز هست که برای وام به بانک بروم! بعد از وقت اداری هم کلاس زبان دارم و بعد هم همکاران قرار گذاشته اند بریم خونه یکی از همکارا که تازه ازدواج کرده....از اونطرف اقوام دایی آقای همسر که ساکن تهرانند در تبریز هستند و ممکن است بخواهند بیایند خونه ما! از سویی دیگر پلاک ماشینمون اومده و آقای همسر برای اولین بار میخواد ماشین رو از پارکینگ در بیاره ببره بده پلاکش رو نصب کنن و میگه دوست داره منم باشم! از یه طرف دیگه دلم میخواد دوتایی بریم خون بدیم! یه جور خون ریختن برای ماشینه! خلاصه گلی را دریابید! همکلاسیهای زبان این ترم کمی قدر هستند و من دلم نمیخواد دومین جلسه غایب باشم! این پاراگراف بنا به دلایل امنیتی حذف شد!! یعنی من باید نیم ساعت مرخصی بگیرم برم خونه کتابام رو بردارم دوش بگیرم سی دی زبان رو گوش بدم لباس بپوشم برم کلاس بعد سریع خودم رو برسونم خونه دوستم! در ضمن اگه بخوام در اولین رانندگی آقای همسر کنارش باشم باید بعد کلاس سریع بیام خونه....هردوتای این کارها رو دوست دارم البته پیش آقای همسر بودن و اولین رانندگی ماشین خودمون رو دیدن رو بیشتر دوست دارم! فقط موندم چه جوری بهشون بگم من نمیام! چون خودم خواستم روش خونه یکی جمع شدن رو ابداع کنم چون از طرفی حسابی می خندیم و ازطرفی اگه لو بره قضیه در قفل کردن و اینا خیلی بد میشه! همیشه کارهایی که من خیلی دوست دارم انجام بدم فرصتش یه جا پیش میاد و من مجبور میشم یکیش رو انتخاب کنم! خلاصه.... ما دیروز ولایت بودیم.با مامان عصر رفتیم خونه یکی از بستگان خیلی نزدیک که با آقای همسرش مشکل دارن....هنوز هم بابت زندگیش ناراحتم....یک پسر باهوش ۷ ساله هم دارند که شاید تنها عاملیست که این دو نفر را کنار هم نگه داشته....خونه مجلل و دوتا ماشین و دوتا تحصیلکرده....هر ناظر خارجی فکر میکنه اینا اساسی خوشبختن اما درون زندگی هیچی ندارن....و عجیب اینه که این دونفر سر خانواده هاشون باهم جروبحث می کنن! خواهر تو اینو گفت مادر تو اینو گفت و اینا البته الان اختلافات عمیقتر شده.... میگم علت بچه دار شدن تنها و تنها باید این باشه که دونفر اونقدر توی زندگیشون احساس خوشبختی و تفاهم و اعتماد و امنیت می کنن که دلشون میخواد یه آدم دیگه رو به جمعشون اضافه کنن وگرنه هردلیل دیگری محکوم به فناست....این فامیل ما با مادرشوهرش مشکل داشت.مادرشوهرش از افراد نانجیب مشهور ولایت بود و بعد با تومور مغزی فوت کرد....یه بار تو یه بحثی به عروسش میگه من نفرینت کردم و تو بچه دار نخواهی شد.این فامیل ما هیچ تصمیمی برای بچه دارشدن نداشته که با این حرف به وجد میاد....درواقع هدف اونا از بچه دار شدن بستن دهان مادرشوهری بوده که یکسالگی نوه را هم ندید و فوت کرد....و این بچه الان هرروز شاهد دعوای پدر مادر و گاهی کتک خوردن مادرشه و از پدرش به وضوح بدش میاد....
وضعیت خواب من هنوز ناجوره....دیشب همه اش خواب دیر کردن می دیدم....برای یک جلسه مهم ٬ برای کلاس زبان ٬ برای امتحان نمی دونم چی و الخ.... دلم یک خواب راحت می خواهد کجایی پنجشنبه زود بیا!
صبور بزرگوار! از هر بابت به تو اطمینان کامل دارم.خیلی خوشحالم که زندگیمان با آرامش در جریان است.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز زيباي بهاري همه به خير!
امروز به شدت خوابم مي آيد! كلا مدتيست كسر خواب شديد دارم.ديروز اولين كلاس ترم جديد زبان تشكيل شد.من رفتم ثبت نام كنم ولي گفتند خوب آمده اي كه ساعت ۴ كلاس شروع خواهدشد! استادمون همون خانم معلم خودمونه!اما سطح كلاس بالاتره.سن همكلاسيها هم متناسب تره.فقط يك دانش آموز سوم دبيرستان داريم و بقيه دوتا دانشجوي سال آخر و يك فارغ التحصيل بيكار و يك پشت كنكوري دوساله و پنج متاهل! كه دوتاشون بچه هم دارند! بعد از كلاس رفتيم براي آقاي همسر كفش و براي من مانتو بگيريم كه موفق نشديم! اينجا گويي براي آدمهاي معمولي لباس نمي دوزند! مانتوها يا زنانه شديد با گلدوزي و اينا هستند يا اداري مطلق از هميني كه الان تنمه و يا از نوع جينگولي مستون شديد! من كه ميخوام يه مانتو شيك ساده بگيرم كجا برم؟ كفش مردانه هم همينطور! يا بايد عين همين كفشايي كه آقاي همسر مي پوشه بگيريم بدون هيچ تنوعي يا اينكه بي خيال بشيم!شب خسته و كوفته برگشتيم خونه....من از درد پا خوابم نمي برد! ديروز از صبح كه اومدم اداره تا شب كه برسيم خونه تقريبا سرپا بودم! گفتم يك گيم موبايل بزنيم شايد خوابمان برد كه ركورد هم زديم!!! اگر گوشي سوني اريكسون كا۵۱۰ يا بالاتر داريد براي رقابت در بازي كوادراپاپ كه روي همه گوشيها هست دعوتتان مي كنم! ركورد من ديشب شد ۲۴۰هزار! ركورد قبليم ۱۶۰هزار بود! خواهركوچكتر و همسر محترمش هنوز در ۵۰هزار هستند! امروز دوشنبه است يعني ما مي رويم ولايت!
ما مي خواهيم يك مسافرت سه چهار روزه برويم.بدون ماشين! جايي هست كه پيشنهاد كنيد؟من عشق شيرازم و تعريف ارديبهشت شيراز رو زياد شنيده ام ولي براي سه روز ما بايد با هواپيما بريم كه اونم مستقيم تبريز شيراز نداره و بايد بريم تهران بعد شيراز كه فقط بليط رفت و برگشتمون ميشه ۲۶۰ تومن.دوشب هتل بياد روش با تغذيه ميرسه به ۵۰۰ تومن! زياد نيست؟اتوبوس هم ۲۰ ساعته ميره! كه مردوده! مگر اينكه آدم حسابي وقت داشته باشه شهر به شهر بگرده....مثلا تهران ٬ كاشان ٬ اصفهان ٬ شيراز.... ماسوله و قلعه رودخان چطوره؟كسي مي تونه در مورد هتل ماسوله و فاصله بين ماسوله و فومن به من اطلاعات بده؟و اينكه ميشه ماشين پيدا كرد يا نه؟ البته من برخلاف خيليها زياد شمال ايران رو دوست ندارم! به نظرم هر ده سال يكبار ديدنش كافيست! چقدر بده كه مجريهاي تور فقط براي كيش و مشهد در قالب تور داخلي برنامه دارن! اداره ما در مشهد مهمانسرا داره و جاي مرتبي هم هست منتها دلم فعلا مشهد نميخواد! ميتونم پيش بيني كنم كه خوش نخواهدگذشت! نزديك تبريز هم اروميه هست و اردبيل و زنجان .... اينا رو كه صدبار ديديم و جاي ديدني هم زياد ندارن....البته اردبيل داره ولي الان بايد خيلي سرد باشه.... همدان و كرمانشاه و سنندج هم مي تونن يه گزينه باشن اما از اونجا كه خواهر آقاي همسر تازه رفته بودن اونجا صلاح نميدونم ما هم بريم!
مهربان بزرگوار! بابت همه خوبيهايت ممنونم.اينكه خودت مسافرت دوست نداري و به خاطر من سعي مي كني موقعيتش را فراهم كني خيلي خوشحالم مي كند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز باطراوت بهاری همه به خیر و شادی....
از آنجا که ماموریت دیروز را با تلفن حلش کردم امروز شاید باز ماموریت داشته باشم! اگر با تلفن قابل حل نباشد! مونیتورم بدجور در دید همگان است! اصلا جایم را در این اتاق دوست ندارم....البته فقط از بعد امنیتی وگرنه کنار پنجره ام و رادیات.یعنی هم کنترل گرمایش اتاق دست خودم است هم کنترل تهویه و سرمایش و نور!!!! دیروز از اداره که رفتم خانه ناهار خوردم و ظرف شستم و یهو حس بیرون رفتن بهم دست داد.اینجا یه مغازه هایی هستن به اسم اطلس که همه اش لباس نخی و حوله و این چیزا می فروشن و برای خریددرمانی من خیلی موثرند! یک سر رفتم آنجا....برای استفاده آقای همسر در اداره یک حوله خریدم که رنگش تیره است مناسب محل کارش.... اما فکر کنم ابعادش را نپسندید. از پاییز پارسال دوربین معمولیمون فیلم داشت که هرازگاهی تنظیمش می کردیم عکس دوتایی می گرفتیم! بعد از عکس سال تحویل از دست آقای همسر افتاد و دیگه کار نکرد.دیروز دادم فیلمش را بریدند و ۱۷ تا عکس ظاهر کردند.جالب بود قدیمی ترین عکس مربوط به سالگرد عقدمون بود....سی مهر....بعد عکسهای اصفهان و بعد تولد من و بعد کیش و ولنتاین و سال تحویل....کلا من اگرچه از تکنولوژی دیجیتال عکاسی و اینکه بلافاصله بعد از عکس انداختن می تونی شاهکارت رو ببینی خیلی خوشم میاد اما بازهم دوربین های قدیمی چیز دیگری هستند....باید بدهیم تعمیرش کنند. شب آقای همسر فیلم قدمگاه رو آورد ببینیم.من قبلا دیده بودم.وقتی بعد از مصاحبه اداره سه ساعتی تا زمان حرکت قطار وقت داشتیم رفتیم سینما.... قدمگاه رو دیدیم.من اونجا هم گریه کرده بودم...دیشب هم بغضم ترکید.چرا ما دچار پیشداوری میشیم و چرا به پیشداوریهامون اینقدر بها میدیم؟ شماره این پست منو یاد اداره تعزیرات میندازه!
از چادر م ل ی خیلی بدم میاد! این کجاش ملیه؟ دقیقا پوشش زنهای مدینه و مکه اینجوری بود....یک خانمی هست صبحها معمولا تو مسیر اداره می بینمش.... یه چادر م ل ی می پوشه با یه جفت دستکش سفید.... قدیمها یه بار با یه آ م ر ی ک ا یی چت می کردم وقتی فهمید کجایی ام پرسید تو هم لباس پنگوئن می پوشی؟! درسته که دیگه باهاش چت نکردم و از خودم دفاع کردم ولی واقعا بهش حق دادم! دقیقا پنگوئن! البته انگلیسی اون خیلی قوی تر از هندیها بود و من در چت با یک دیکشنری در آغوش همیشه کم می آوردم! یاد زنهای مکه و مدینه افتادم....موجوداتی عجیب! برخلاف دیدی که ما نسبت به عربها داشتیم که باید درشت استخوان و هیکلی باشن....زنهاشون اکثرا به شدت لاغر بودن در حد نی قلیون! از این چادرها می پوشیدن که مدلهای مختلفی داشت و صورتشون معمولا روبند سیاه داشتن....اوایل من می گفتم چه جوری نفس می کشن اینا ولی بعد وسطای ظهر در مسجدالنبی خودم امتحان کردم....چادر مشکیم رو کشیدم روی صورتم و تازه دیدم چقدر خنک تر میشه! مردهای اونجا اکثرا دو سه تا زن داشتن.... موقع نماز یه مرد می دیدی با دو سه تا زن کنارش و چندین تا بچه قد و نیم قد!! اونا فکر می کنم همه نمازهاشون رو به جماعت در مسجدالنبی یا مسجدالحرام می خونن.حتی نماز صبح که زمانیکه ما اونجا بودیم ساعت سه صبح اذان می شد.فکرش را بکنید که یک زن سه چهارتا بچه که کوچکترینش در حد دو سه ماهه است رو نصف شب برمیداشت می اومد نماز....قسمت خانمها یه جایی مختص زنهای با بچه بود....نماز که شروع می شد انواع صدای جیغ و داد نوزاد مسجدالنبی رو پر میکرد.... وقتی نماز شروع می شد واقعا بچه ها رو ول می کردن به امان خدا.حتی در حیاطهای فرعی مسجدالحرام. اکثر زنها روی دستشون نقاشی حنا داشتن اما دستشون رو بیرون نمی شد دید.ما توی سالنهای زنانه مسجدالحرام دیدیمشون.کلی هم طلا! شاید هر ده انگشتشون انگشتر داشت! و بگم از طلا فروشیهای مدینه که هر مغازه ده برابر یک مغازه معمولی طلا فروشی ما طلا و وسعت داره....وارد مغازه که میشی در و دیوار و ویترین همه جا پره از طلا! اکثرا چیزهای غیر ظریف و طلای سفید هم خیلی نادره....اکثرا طلای زرد براق! گردنبندهایی که فکر می کنی اگه گردنت باشه ممکنه نتونی راست بشینی! در مکه و مدینه ممنوعه که زن صندلی جلو ماشین بشینه! از اونجا که هر مردی دوسه تا زن داره و هر زنی سه چهارتا بچه اکثرا ماشین مردم تویوتا کابین دار بود....زمان نماز مردها خانواده رو خالی می کردن و می رفتن پارکینگ.... البته این نقل مکه و مدینه است.....میدونید که شهر مکه اونقدر مقدسه که فقط باید با احرام واردش بشی.... فرد غیر مسلمان رو هم راه نمیدن....وای مکه جای عجیبیه....در اون گرمای طاقت فرسا که آسفالت خیابون به کفشت می چسبه توی مسجدالحرام همیشه یه نسیمی وجود داره....
مهربان بزرگوار! بابت زندگي زيبايي كه برايم ساخته اي خيلي ممنونم.واقعا احساس خوشبختي مي كنم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدمت همه دوستان عزیز و خوانندگان وبلاگم! امروز بیستمین بیست و چهارمی است که من و آقای همسر باهمیم!امروز دقیقا ۶۰۷ روز از اولین بار که همدیگر را دیدیم می گذرد.در بین این ۶۰۷ روز شاید حدود بیست ساعتش بدگذشته و بقیه لحظه ها پر بوده از خوشی و شادی....خدایا شادی و زیبایی خانواده دونفری ما را همیشه پایدار گردان! پنجشنبه آقای همسر سورپرایز بسیار جالبی داشت .مرسی آقای همسر!....من قسمتی از مسیر اداره تا خانه را با همکارم آمدم بنابراین با سرعت همیشگی پیاده روی نکردم و چنددقیقه دیر به خانه رسیدم.از آنجا که آقای همسر معمولا یادش می رود من پنجشنبه ها زود تعطیل می شوم خبر ندادم که دیر می رسم....دقیقا سر کوچه بودم که اس ام اس زد کجایی؟ منم گفتم ای وای نگران شده!! در رو که باز کردم....دیدم یکعدد سایپا ۱۴۱ بژ بسیار کثیف و بسی زیبا در پارکینگمان است! مرسی آقای همسر که اینقدر صبوری کردی به من نگفتی که مرخصی گرفته ای و ماشین را آورده ای تا منو سورپرایز کنی! مثل ندید بدیدها چند دور گرد ماشین چرخیدم ولی متاسفانه درش بسته بود! کلی از خودم ذوق درکردم! متاسفانه پنجشنبه سردرد وحشتناکی داشتم....کمی خوابیدم اما در خواب مرتبا احساس سرگیجه داشتم....حالم افتضاح بود....ولی زنده ام! دیروز هم قبل از ظهر آقای همسر رفت آموزشگاه رانندگی و ظهر رفتیم ولایت....خوش گذشت!چاغاله ها هم سلام داشتند خدمت دوستان! من براي اقدام به تمرين رانندگي بايد اول گواهينامه ام را تمديد كنم.فعلا وقت نكرده ام.گواهينامه آقاي همسر از قديميهاست.... به احتمال قوي از فردا دوره جديد كلاس زبان شروع خواهدشد!
امروز يك ماموريت داخل شهر خواهم داشت.نميدانم چه ساعتي! موضوع خاصي هم براي بحث - و احياناً جنجال - در ذهنم نيست تا بنويسم كار هم دارم اين است كه كمي با عذاب وجدان مي نويسم!
مهربان صبور! تكيه گاه امن زندگي من هستي.واقعا در كنار تو بودن مفهوم كلي آرامش است.بابت حضور سبزت ممنونم.خدايا! خودت با بزرگي و رحمت خودت طراوت زندگي ما را حفظ كن!آمين! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز بهاري همه به خير....
بازم پنجشنبه و مرتب كردن ميز و به روز كردن سايت كاري و اينا! من سرم شلوغ خواهدبود! ديروز ۵/۱۲ مرخصي گرفتم برم بانك براي وام اقدام كنم.تصميم برگشتن به اداره هم نداشتم....با آژانس كه مي رفتم يه جايي يه تابلو منو قفل كرد .... روش نوشته بود : ستاد اجرايي طرح اكرام ايتام..... موضوع وام به سلامتي حل شد و من اگر يك ضامن ديگه پيدا كنم در اسرع وقت ۷ ميليون وام خواهم گرفت....از بانك به قصد رفتن به محل همون تابلو اومدم بيرون....چندبار قبل با آقاي همسر در موردش صحبت كرده بودم ولي احساس مي كردم چندان مايل نيست.... رفتم تو و آلبوم ايتام رو نشونم دادند.... حسابي از خودم شرمنده شدم....چقدر نيازمند در شهر ما هست و ما بي خبر....خدايا انسان اين است؟بيش از ۵۰۰ شناسنامه يتيم....كودك معصوم....بغض داشتم! دلم ميخواست گريه كنم شايد از سر شوق كه خداوند اين تابلو رو سر راهم قرار داد چون از زماني كه مجرد بودم داشتم دنبال مكان طرح تكريم مي گشتم.... شايد هم به خاطر ديدن چهره معصوم و نيازمند كودكان....نياز و كمبود از سر و روي بعضيهايشان مي باريد..... آمدم بيرون .... به آقاي همسر زنگ زدم بيا يكيش رو برداريم و اون گفت باشه! سريع رفتم تو و گفتم ميخوام انتخاب كنم....انصافا كارمندان كميته امداد فوق العاده مودب بودند و طرح تكريم ارباب رجوع حسابي برايشان جا افتاده.... آلبوم رو داد انتخاب كنم.پرسيد مشخصات خاصي مد نظرته؟گفتم من هدفم فقط كمك كردنه هركدوم بيشتر نيازمنده اونو نشونم بدين اما بهتره دختر باشه....گفت اگر ممكنه بچه بزرگتر انتخاب كن چون اكثر حامي ها دوست دارند كوچكترها را انتخاب كنند....گفتم نه فقط كسي باشه كه فعلا حامي نداره.... آلبومي كه داد دختر پسرهاي نوجوان بودند....از اول راهنمايي تا سوم دبيرستان.... اول اسم يك دختر توجهم رو جلب كرد كه متولد يك آذر ۷۳ بود! يعني درست روز تولد من به دنيا اومده بود....خواستم اونو انتخاب كنم ولي متاسفانه ترك تحصيل كرده بود....دلم آتيش گرفت! آموزش حق همه است!!! بعد دو دختر كه معدلشون بالا بود رو انتخاب كردم و آقاي مسئول يكيش رو كه بيشتر نيازمند بود نشونم داد....و به اين ترتيب الهام شد دختر معنوي من و آقاي همسر! سوم راهنماييه و معلومه بچه باشعوريه با اونهمه مشكلات معدلش بالاي ۱۹ شده....خدايا مرا در اين راه ثابت قدم فرما و قدرت مالي ام را وسيع كن تا بيشتر بتوانم كمك الهام باشم....آقاي مسئول گفت بعد از سه ماه كه ماهيانه اش رو پرداخت كردم اگه بخوام مي تونم تلفني باهاش صحبت كنم و يا حتي ببينمش....خدايا به خاطر توفيقي كه به من دادي هزاران بار شكر! كمكم باش! و اينكه چون حساب سيبا بود آقاي مسئول گفت خودم ميام اداره تون و دستي ميگيرم....اصولش ۱۰ تومن ماهيانه است كه واقعا كمه....من اگه بتونم قصدم ۲۰ تومن دادنه فعلا.... از اونجا رفتم خونه خواهر وسطي! جالبه من در راه خونه اونا بودم كه خواهروسطي زنگ زد نزديك اداره تونم بيام دنبالت بريم خونه ما؟! تله پاتي رو داريد؟ عصر برگشتم خانه....هيچ انتظار نداشتم آقاي همسر اينقدر از اقدام من براي شركت در طرح اكرام خوشحال باشه....همه اش مي گفت آخه ۲۰ تومن خيلي كمه....همه اش مي گفت خدايا ما چرا تا امروز غافل بوديم و هي از من تشكر مي كرد.... از طرف كميته امداد هردوماه يكبار به خانواده الهام - كه باباش فوت كرده و يه برادر كوچكتر داره - ۸۰ تومن ميدن و شش تومن بابت اجاره خونه....تجسم كنيد با ماهي ۴۶ تومن چيكار ميشه كرد؟ * آدرس طرح اكرام براي تبريزيها : بين ميدان ساعت و چهارراه باغشمال نزديك اون مغازه بزرگ لوازم خانگي!!! تابلو زدن.... بعد از شام هم خواهر بزرگتر آقاي همسر اومدند خونه ما....روز پرمشغله اي بود....
يه خاطره در كنم؟ پارسال حدوداي همين روزا بود كه من نشسته بيدم يهو ديدم موبايلم زنگ مي زنه....ديدم اس ام اس استه! برداشتم گفتم كيسته؟ديدم داداش استه! اس ام اس زده استه كه " اگه اين روزها با "ه"* صحبت نكرده اي يه زنگ بهش بزن!" و من گفتم چيسته؟خبري هسته؟ گفت خودت زنگ بزن .... و من حدس زدم خبر چه هسته زنگ زدم ديدم چه مبارك استه! و آرتا به دنيا آمده استه! گفتم اي مامان آرتا! مي بينم دوماهه كه آن نميشي و اي ميل نمي زني....پس بگو چه خبره! و اون گفت دقيقا روز جشن داداش فهميده آرتا قراره مشرف بشه! ميگم چرا هركاري كردم نرقصيد!!! و فردا روز تولد آرتاي گل است.مامان آرتاي عزيزم! سالروز مادر شدنت را از صميم قلب تبريك گفته آرزو دارم هميشه بهترين مادر براي آرتاي عزيز باشي و روزي برسد كه تو به داشتن او افتخار كني و او به داشتن تو. "ه" همون دوست منه كه قبلا فقط خانم همسر دوست داداش بود! و الان بهش ميگيم مامان آرتا! ضمنا من ديروز يكعدد قاب عكس ويني پوه براي تولد آرتا ابتياع نموده ام كه قصد داشتم هماهنگ كنم امروز مزاحمتون بشم هم خونه تون رو ببينم هم آرتا رو بعد از يكسال!! اما مثل اينكه برنامه به هم خواهدخورد!!!!
تكيه گاه مهربان! وقتي به خاطر حامي شدنمان خوشحال شدي و از من تشكر كردي خيلي احساس غرور كردم....وقتي مي بينم كه در انجام كارهايي كه آرزويم بوده كمكم مي كني و تشويقم مي كني خيلي خوشحال مي شوم.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز زیبای بهاری همه به خیر و شادی انشاا...!
دیروز بعد از مدتها یک روز عادی بود....از اداره رسیدم خانه و هیچ برنامه خاصی نداشتم....کمی خوابیدم و ظرف شستم و دستشویی شستم و کوزت * شدم و نهایتا یک ماکارونی خوشمزه درست کردم و خوردیم....بعضی وقتها آدم دلش برای یک روزمرگی خالص تنگ میشه! * یادم افتاد در مورد کارتونها کوزت ٬ افسانه ۱۵ پسر و افسانه توشیبان رو هم دوست داشتم! چقدر علاقه مند بودم به جزایر ناشناخته....دکتر ارنست و ۱۵ پسر رو به همین دلیل دوست داشتم.همیشه دلم میخواست کتاب رابینسون کروزوئه رو پیدا کنم بخونم ولی وقتی پیدا کردم که خیلی دیر بود! دانشجو بودم!کلا موضوع جزایر ناشناخته و سیارات دیگر برام همیشه جالب بوده یادم میاد جلد سوم کتاب من و بابام رو قبل از بقیه خوندم چون تو یه جزیره بودن....یه زمانی خیلی دلم میخواست کتاب آلیس در سرزمین عجایب رو داشته باشم....اما زمانی گیرش آوردم که دیر شده بود و اصلا دلم نسوخت چون اصلا چیزی نبود که من فکر می کردم....شاید به همین علته که دلم میخواد خواهرزاده ها و برادرزاده ها رو کتابخون کنم....من امکانش رو نداشتم اما اونا دارن.... حالا که موضوع کارتونها دوباره مطرح شد باید بگم ای کیو سان و اون کارتون ژاپنی داداش کایکو اینا یادم رفته بود! امروز صبح داشتم می آمدم اداره که سر خیابون دیدم همکار جدیدمون - یه خانم همسن خودم که معماری خونده و باهم دوستیم - ماشینش رو یه مدل خنده دار پارک کرده میره نون روغنی بگیره....خواستم بایستم کنار ماشینش تا وقتی میاد یه کم بابت عجیب پارک کردن سر به سرش بذارم که بعد منصرف شدم....رسیدم اداره خبردار شدم می رفته نون بگیره که نمیدونم چه جوری میشه می افته توی جوب....رئیسش برد کلینیک....گویا دکتر به شکستگی ساق پاش شک کرده .... خدا به خیر بگذراند.کاش می ایستادم اونجا حداقل وقتی افتاد کمکش می کردم....چیزی که برام عجیبه اینه که بعضی همکارام تعریف می کنن و می خندن بهش! من که بسیار خوش خنده ام و به ترک دیوار ممکنه ساعتها بخندم اصلا نمی تونم درک کنم قسمت خنده دار موضوع کجاست و فقط نگرانم!
و اما خال گلی! خیلیها خواسته بودند رونمایی کنیم! اما من دختری هستم با ۱۶۷ سانتی متر قد و ۶۴ تا ۶۷ کیلو وزن! درشت استخوان و کشیده.... از وزن کردن خودم خوشم نمی آید.هرازگاهی اگر گذارم به داروخانه مهاجری در خیابان شهناز بیفتد خودم را وزن می کنم.... اما میدانم از ۶۴ کم نشده و از ۶۷ بالا نرفته....بالاتر از ۶۷ باشم سریع می فهمم! سال آخر دانشگاه شده بودم ۷۴! اولین و آخرین بار در عمرم تصمیم گرفتم از بابت خورد و خوراک خودم را کنترل کنم....با روزی یک ساعت نرمش و حذف تقریبی شکلات و چیپس و جایگزین کردن خرما به جای قند سه چهار ماهی طول کشید رسیدم به ۶۴! کلا ۶۴ تا ۶۸ را برای خودم طبیعی می دانم. خواهر کوچکتر - که یک پزشک است!- معتقد است از آنجا که معلوم نیست سال آینده زنده ایم یا مرده و یا دیابتی چیزی گرفته ایم یا نه پس بهتر است در مورد خوراکیها زیاد به خودمان ریاضت ندهیم.این است که من پفک و شکلات را کاملا حذف نکرده ام و هرازگاهی تمتعی می گیرم! همانطور که مامان آرتا گفت به شدت شبیه مامان و داداش هستم و از این بابت خیلی خوشحالم! توی دانشکده وقتی کسی مرا از روی شباهت به داداش می شناخت کلی کیف می کردم!من از بابت رنگ پوست به بابا و از بابت اعضای صورت بیشتر به مامان رفته ام.نه مثل خوهر کوچکتر و داداش کاملا شبیه مامان هستم و نه مثل خواهر وسطی و برادر بزرگتر کاملا شبیه بابا....طوری که بعضی افراد می گویند کپی مامان هستم و بعضی افراد هم می گویند کپی برادر بزرگتر! خودم که بررسی می کنم بیشتر از همه شبیه داداش هستم! فکر نمی کنم قیافه ام تکراری باشد....به نوعی خاص است....و خاص ترین موضوع....خالی قهوه ای بر گوشه چپ چانه ام!خیلیها جای من بودند تا به حال حذفش کرده بودند....حتی یکبار که رفتم برای کرایو زگیل پایم دکتر جراح شدیدا وسوسه ام می کرد برش دارم اما این خال برای من خیلی عزیز است ٬ خیلی! مادر من سه دختر و سه پسر داشت که خاله بابا در خواب مادر بابا را - که سال ۵۷ فوت کرده - می بیند و مادر بابا در خواب می گوید که من برگشته ام و می روم خانه پسرم! می آید به مادرم گیر میدهد که هفتمی در راه است و مادرم توی دلش می گوید زرشک! همین ۶ تا کافیست! اما نگو که مادربزرگم برای آمدن زیاد اصرار داشته و ماه بعد مادرم می فهمد خانم گلی در راه است.... فکر نمی کنم خبر بچه ناخواسته برای هیچ والدی خوشایند باشد اما خودم همیشه از اینکه بدون نذر و نیاز به دنیا آمده ام و فقط خدا خواسته مرا به این دنیا بفرستد خوشحالم.اگر پدر و مادرم مرا به زور دوا و درمان از خدا می گرفتند هیچوقت نمی بخشیدمشان!اما گویا بابا از شنیدن خبر در راه بودن من خیلی خوشحال شده بوده و همیشه می گفته اون شش تا یکطرف این یکی یه طرف و تا یادم می آید لوسم کرده بود....حیف که نیست تا خوشبخت شدنم را ببیند.... و اما این مادر بزرگ من خالی داشته گوشه چپ چانه اش! من دوماهه بودم که متوجه می شوند این خال دارد خودش را نشان می دهد.در عکسهای بعد از شش ماهگی ام کاملا مشخص است.... و می فهمند این گلی همان گلیست که برگشته! اسم مادر بزرگم هم گلی بود که روی من گذاشته اند وگرنه اسمم قرار بود الناز یا مینا شود که خیلی خوشحالم نشده! من عاشق اسمم هستم! مادربزرگم مثل من چای خور حرفه ای بوده ٬ مثل من زودرنج و عجول و تلخ زبان بوده ٬ مثل من مرتب هوس خوردنی میکرده - دیشب هنگام خواب به شدت هوس انار کرده بودم!!!! - کلا خیلی رفتارم شبیه اوست. این خال برنامه ای داشت برای خودش.صبحها که بابا می رفت سرکار می گفت گلی یه خرده خال بذار تو جیبم با چایی بخورم! و من مثلا یه کم از خال رو می کندم می انداختم توی جیبش و توی دلم یادم میاد فکر می کردم لطف بزرگی کردم....بعضی صبحها که یادش می رفت می گفتم مامان بابا خال نبرد....مامان می گفت از همینجا بفرست براش! و من می فرستادم به سمت جنوبی حیاط!! نمی دانم چطور جهت محل کار بابا رو پیدا کرده بودم!!! عصر که می آمد می گفت دستت درد نکنه رسید و من جدی می گرفتم....نگو حکایت را مامان گفته بوده....دختربچه تپل خوش سخنی بودم....توی فامیل همه بوس خال می خواستند! سال ۶۵ برادر وسطی سرباز بود در بحبوحه جنگ و در مرزهای غربی....یادم هست مامان همیشه نگران بود....حتی دیده بودم کنار نردبان - مخفی ترین جای ممکن در حیاط پشتی - گریه می کند....وقتی برادر وسطی می آمد مرخصی برای یکی دوماه برایش خال می دادم می برد!! حتی بعضی وقتها مامان می گفت براش خال بفرست! می ایستادم رو به سمت شمالی - این هم جهتگیری مرزها بود!! - و می فرستادم.... حسابی لوس بودم!حسابی!! زمان بلوغ تنها زمانی بود که از دستش ناراضی بودم....بعدها دوباره عاشقش شدم....بعد از فوت بابا هم قداست دیگری پیدا کرد.من عاشق خالم هستم! خال من چیزیست که فقط مال من است! انگار خداوند روی چانه من یک ضربدر کشیده تا همیشه حواسش به من باشد!! البته مایه دردسر هم شده....مثلا استادها وقتی یکبار اسمم را یاد می گرفتند تا آخر یادشان می ماند! به خاطر همون ضربدری که خدا کشیده!!! بچه های کوچک هم همیشه سعی می کنند خال را بکَنند!یا برش دارند! مامان آرتا یادت باشد عکس العمل آرتا را چک کنیم!!! خوب!حالا می توانید تجسمم کنید!!!بقیه اعضای صورتم معمولیست!
مهربان بزرگوار! همیشه کنارت هستم!گفتم که درست همانطور که از یک همسر انتظار می رود! وقتی می بینم مدبرانه برای حل مسائل زندگی تلاش می کنی و با برنامه جلو می روی خیلی خوشحال می شوم. خدای بزرگ! مواظب زندگی زیبای ما باش! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز زیبای بهاری و بارانی همه به خیر و شادی ان شاا....
باز هم ممکن است بروم ماموریت و البته مرخصی ساعتی.وامها که از سروکولمان می ریزند!! بروم بانک ببینم می توانم با یک ضامن موضوع را حل کنم یا نه.... شايد برگشتم مطالبي به اين پست اضافه كردم.... دیروز رفتیم ولایت....سرم هم بدجور درد می کرد.از آن سردردهایی که خواهرکوچکتر می گوید میگرنی و من باور نمی کنم!مامان میخواست باغچه هایش را بکارد که به خاطر من نشد.نشست پیش من و به اندازه ده روز حرف زدیم....چاغاله های زردآلوی حیاط هم دارند بزرگ میشوند! حالا دهانتان آب بیفتد!چقدر خوب است حیاط داشته باشی....مامان داخل لیوانهای یکبار مصرف کلی گوجه فرنگی و فلفل کاشته که میخواد به حیاط منتقل کنه....مرغ خاله کوچکتر هم کرچ بوده كه خاله كوچكتر چون آسم داره نمي تونسته مواظبش باشه...مامان دلش براي مرغه سوخته و آورده خونه براش جاي امن درست كرده با ۱۲ تا تخم مرغ كه ده روز ديگه جوجه هاش قراره دربيان.خلاصه خونه مامان حسابي بهاره.مامان چهل سال از من بزرگتره و میتونم بگم چهل سال سرزنده تر و جوونتر از منه! يك عروسي هم به عروسي هاي امسال اضافه شد.نوه اول خاله بزرگتر.... بايد منتظر باشيم شماره ماشين و بيمه نامه اش بيايد تا تحويلش بگيريم.
اسم نرم افزار هلو را شنيده ايد؟يك نرم افزار حسابداريست.انصافا اسم مسخره اي دارد!
چندشب است كه راحت نخوابيده ام.خوابهاي عجيب مي بينم و از خواب مي پرم.اما خواب ديشبم با مزه بود! من مستانه و مادرش را در خواب مي ديدم!! در يك زيارتگاه بوديم.جايي شبيه امامزاده هاشم.... مستانه و مادرش هم بودند.اول كنار هم نشسته بودند ولي بعد مستانه با من آمد تا چاي درست كنيم.مادر مستانه عين خودش بود فقط چاقتر و مسن تر.مستانه صورت گرد و تپل و سفيدي داشت با ابروهاي مشكي پرمو ولي خيلي نازك شده....موهاي كوتاه و پرپشت مشكي پركلاغي كه فقط سمت چپش مش داشت!!! مش استخواني!! مادرش مانتو سياه تنش بود بدون روسري! آنهم در امامزاده! داشتم به مستانه مي گفتم عجيبه! من تو رو يه دختر لاغر كشيده تجسم مي كردم نه چاق!! اين وبلاگ هم حكايتي شده! يكبار هم ديدم زهرا از طرف اداره شان آمده اداره ما ماموريت!مشخصات اون رو نسبتا درست ديده بودم!
مهربان بزرگوار! زندگي زيبايي داريم.بابت همه لطفهايت ممنونم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز بهاري همه به خير و شادي....
من امروز به احتمال قوي ماموريتي خارج از شهر خواهم داشت.... ديروز برادر آقاي همسر مهمونمون بود.شب هم خونه ما موند.براي شام هم رفتيم بناب كبابي نه از روي تنبلي من ٬ خواستم تنوعي بشه براش.زماني كه دانشجو بودم خيلي خوش مي گذشت وقتي يكي از خواهرها براي شام بيرون مهمانم مي كرد....گفتم شايد خوشش بيايد. آقا چرا من نمي تونم كيفي رو كه دوست دارم پيدا كنم؟ديروز باز كلي گشتيم.آخه به علت موضوع پرايد آقاي همسر زود اومد خونه....خيلي قشنگ بود كه تو روشنايي روز در خانه خودمان مي ديدمش!!! پرايدمون شد ۱۴۱ بژ بنزيني.امروز اگر اتفاق ديگري نيفتد تحويل خواهيم گرفت.... من هنوز نميدانم امروز به ولايت خواهم رفت يا نه....هنوز با روال جديد زندگيم - كه با چاشني مراعات و مدارا قاطي شده و اگر بدبينانه و با همان لحن تلخم بگويم با چاشني نقش بازي كردن و نقاب زدن - نتوانسته ام كنار بيايم و كمي غريبي مي كنم....
ديروز برنامه نوجوان كارتون " باخانمان" رو نشون ميداد.قسمت اولش بود.ياد كارتونها افتادم.من هيچوقت كارتونهايي رو كه شخصيتهاش حيوانات بودن دوست نداشتم مثل بنر و هاچ و پسرشجاع و .... در عوض كارتونهاي محبوب من اينا بودن : خانواده دكتر ارنست ٬ رامكال ٬ بچه هاي مدرسه والت و خود همين باخانمان و بزرگتر كه شدم كارتون بابالنگ دراز كه باعث شد اولين رمان زندگيم را بخوانم و متوجه شوم كه عاشق كتاب خواندن هستم و زنان كوچك كه باعث شد به خاطر رمانش عضو كتابخانه ولايت شوم و بعدها آن شرلي با موهاي قرمز كه به اندازه دوتاي قبلي دوستش نداشتم ولي خوب.... حالا بازي كارتونها را ترتيب مي دهيم.همه دوستان تشريف بياورند! كلا من چندان تلويزيوني نبودم.كارتونهاي شبكه ۲ رو هم به ندرت مي ديدم مثل آنت و نل....حنا رو هم دوست نداشتم....از كارتونهاي خيالي هم چه اونزمان - چوبين - و چه اين زمان - كه همه كارتونها خيالي شدن - خوشم نيومده....كلا تنها برنامه هاي كودكي كه پي گيرشان بوده ام همين دكتر ارنست و بابالنگ دراز و زنان كوچك و دنياي شيرين و دنياي شيرين دريا بوده....بقيه رو فقط ديده ام نه اينكه مرتب پي گيري كنم.... يه كارتوني بود به اسم الفي كه اتفاقا شبكه ۲ هم بود و من خيلي دوستش داشتم....و يه كارتوني هم به اسم باب اسفنجي كه من دانشجو بودم ديدمش و از باب خيلي خوشم اومد....بعدها يه اي ميلي به دستم رسيد كه يه تست روانشناسي بود و يه سري سوال مي پرسيد نهايتا مي گفت از نظر فكري و رفتاري شبيه كدوم شخصيت كارتوني هستيم...براي من گفت شبيه باب اسفنجي ام!!!! من بارباپاپا رو هم دوست داشتم خيلي كوچولو بودم كه مي ديدمش....
آقاي همسر قبل از آشنا شدن با من فكر كنم تنها گلي كه مي شناخت رز و گلايل بود! اما حالا خيلي كيف مي كنم كه به خاطر من و اينكه گل دوست دارم اسم همه گلها را ياد گرفته و در مورد تزيينشان و كار گلفروشيهاي مختلف نظر مي دهد....و براي خوشحال كردنم هرازگاهي گلي را كه دوست دارم مي خرد....مرسي آقاي همسر!
براي ماموريتم كه يك جلسه هم دارد بايد مطلب جمع كنم! حرف زيادي دارم اما باشه واسه بعد!
بزرگوار مهربان! از اينكه دركم مي كني و تذكرهاي قبلي ام را در رفتارت لحاظ مي كني احساس غرور مي كنم و خيلي خوشحالم. كمي مهلت بده .... در راه تغيير خودم براي بهبود زندگيمان حتما موفق خواهم شد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدمت همه دوستان.... بازم مي نويسم ٬ غيبت مي كنم ٬ شوخي مي كنم و .... ت ح ر ي مها برداشته شدند!! چقدر خوبه كه زندگي به روال عاديش برگشته و همه اومدن سر وبلاگهاشون.... سعي خواهم كرد لحن تندم را بهبود ببخشم.از اين بابت يك آذري تمام عيارم!! اما سعي خواهم كرد! آقاي همسر هم كمكم مي كند.بيشتر سوتفاهمهاي وبلاگي من و آقاي همسر از اين لحن تند من بوده تا از موضوعي كه نوشته ام....اون دوست داره من بنويسم.هرروز نوشته هام رو مي خونه....اصلا در موردشون حرف نميزنه تا نپرسم مگر اينكه همون لحن تند اعصابش رو خرد كرده باشه و بصورت غيرمستقيم بخواد اعتراض كنه.... دليلي نداره انتظار داشته باشم همه مثل من باشن! اما حق دارم خودم رو دوست داشته باشم و اونايي رو كه شبيه خودم هستن! آدم هميشه ميره سراغ اونايي كه شبيهش هستن مگه نه؟ اما لازم نيست هركي رو دوست ندارم يا شبيه من نيست طرد كنم! كلا لازم نيست شخصيت و منش مادر آقاي همسر كاملا مورد قبولم باشه ولي لازمه باهاش ارتباط داشته باشم چون مادر كسيه كه خيلي دوستش دارم.... لازم نيست همه از من راضي باشن! نيازي نيست رضايت همه رو جلب كنم اما نهايت سعيم بر اينه كه آقاي همسر بيشترين درصد رضايت ممكن رو ازم داشته باشه. لازم نيست زندگيم رو تو فرمول جاگذاري كنم....لازم نيست قانون بذاريم يه هفته در ميون خونه هركدوم از مادرها....اما لازمه تعادل به وجود بياريم.... وظيفه ما سرزدن به والدينه ولي نه به قيمت از دست دادن آرامش زندگيمون. كلا دوتا ايراد ناجور دارم : يكي لحن تند و گاهي تلخمه و يكي اينكه آدمها رو دو دسته مي كنم اونايي رو كه شبيه خودم هستن دوست دارم بقيه رو نه!!! آدما وقتي ازدواج مي كنن حتي اگه چندسال با طرفشون ارتباط داشته باشن بعد از ازدواج متوجه ميشن اين آقا يا خانم بعضي رفتارهايي داره كه هرگز شناخته نشده بوده قبلا.... مثلا يكي از نزديكان با اينكه اولين جلسه خواستگاري گفته از مشروب متنفره و طرفش گفته من هرگز سراغش نميرم ولي الان متوجه شده طرفش مقادير كلان صرف اون موضوع مي كنه .... نميتونه بگه طلاق مي گيرم كه!!!! يا يكي شرط ضمن عقد مي كنه كه همسرم كار بيرون خواهدداشت و بعد مي زنه زيرش و خيلي چيزاي ديگه.... آقاي همسر من همه قولهايي رو كه داده بود عملي كرده ٬ هيچوقت نشده خلاف چيزي كه قبل از عقد گفته بود پيش بياد ٬ من هرگز دروغ ازش نشنيده ام ٬ هرگز نديده ام به جاي من تصميم بگيره يا چيزي رو به من تحميل كنه ٬ اتفاق نيفتاده به من گير بده و خيلي چيزاي ديگه.... حالا تحمل كردن شخصيت مادرش - كه با من فرق مي كند و نمي توانم بگويم خوب نيست! - اينقدر سخت است؟ فكر كه مي كنم من مادر آقاي همسر را به راحتي مي توانم تحمل كنم....چيزي كه مرا زجر مي دهد و باعث مي شود در يك لحظه ( كه در زبان مدار مي گفتيم لحظه ت صفر!) آرامشم را از دست داده و اعتراض كنم اين است كه گاهي احساس مي كنم آقاي همسر انتظار اضافي از من دارد يا برايم ارزش قائل نيست....اين احساس فقط در آن لحظه است و اگر در آن لحظه بتوانم خودم را كنترل كنم همه چيز حل شده است.... همان آرامشي كه مستانه عزيز داشتنش را آرزو كرده بود.... متاسفانه از وقتي مسئوليت آقاي همسر در محل كارش بيشتر شده دير به خانه مي آيد.من به حضورش نياز دارم.مي داند چقدر به بيرون رفتن با او علاقه مندم.دلم مي خواهد وقتي كسي مي گويد چرا به خانه ما نمي آييد در جوابش بگويد كارم خيلي زياد شده حتي نمي تونم به گلي هم برسم....اما او بر مي آشوبد و مدتها به فكر فرو مي رود و خودش را سرزنش مي كند و تنها مرا مقصر مي بيند!طرفي هم كه اين جمله را گفته فكر مي كند من و آقاي همسر روز و شب خوشان خوشانيم يا ولايت ما مي رويم و فقط به آنها سر نمي زنيم و ناخواسته - تاكيد مي كنم ناخواسته - اينرا به آقاي همسر القا مي كند.... و باز متاسفانه اگر پاراگراف قبل را برايش شرح دهم خواهد گفت وضعيت شغلي مرا درك نمي كني!!!و اين سوال برايم مطرح شود كه آيا من تنها كسي هستم كه بايد شغل او را درك كنم؟! اينجوري كه مي شوم قرباني وضعيت كار آقاي همسر! ولي همچنان آقاي همسر من يك سر و گردن از همه مردهايي كه مي شناسم در چشم من بالاتر است!و موضوع قبل تنها ايراديست كه بر او وارد است.... ايرادي كه خودش زياد مقصر نيست....
نگفتم تاپ استيودنت ميشم؟من ۱۰۰ شدم! شاگرد اولم! دست بزنيد!جايزه بديد!
مثل اينكه داريم پرايده رو از سايپا ميگيريم! اي سايپا مگه دستم بهت نرسه!
اومده بودم غيبت ها مثل اينكه!! ميخواستم از آقاي م در اداره غيبت كنم ولي ولش كنيد! يهو يكي وبلاگم رو كشف مي كنه حالا بيا درستش كن!!
به نظر شما از بين وسايل ريز برقي - وسايلي در رنج آبميوه گيري و آسياب و همزن و اينا - كدوم بيشتر به درد مي خوره؟ ميخواهيم با پولهايي كه فك و فاميل به جاي كادو برامون دادن از اين تيپ وسايل بگيرم.- من دوست دارم هديه يه چيز بهتري باشه.از پول به عنوان هديه خوشم نمياد ولي خوب بهتر از كاسه كوزه پس مانده در خانه مردم است!! تازه دندان اسب پيش كشي را هم نمي شمارند.دست همه كادو ده ها درد نكناد!-منتظر نظرات سازنده تان هستيم!!
كلي بن رفاه داشتيم و داريم البته! ديشب رفتيم كمي از رفاه خريد كنيم.يهو اعلام كردند كه قراردادشون فعلا با اداره آقاي همسر تمديد نشده.ما هم هرچي برداشته بوديم گذاشتيم سر جاش و برگشتيم.من اگه راضي به خريد از فروشگاه رفاه ميشم فقط به خاطر بن هست وگرنه هيچ رقم اين فروشگاه رو قبول ندارم!! برگشتني هم دوباره بستني قيفي خريديم و پياده اومديم خونه.بستني كالري زيادي داره بهتره كه مصرف بستني رو از همين الان - كه هنوز تا تابستون كلي مونده - كمتر كنيم. راستي مي دونستين از بين فراورده هاي لبني كلسيم بستني از همه بيشتره؟بعد اون هم پنيره! و مي دونستين اكثر خانمهاي ايراني فقر آهن دارن و رنج هموگلوبينشون پايينه و مهمترين منبع آهن گوشت قرمزه؟ چون گرونه خيليها كم مي خورن و تو مدارس دارن دخترها رو مجبور مي كنن قرص آهن بخورن؟حالا اينو مي دونستين كه خرما منبع عالي براي آهن هست و من هميشه چايم را با خرما مي خورم اينه كه مشكل آهن ندارم هيچوقت! و مي دونستين قندي كه با چايي مي خوريم در سوخت و ساز بدن نقش نداره و مستقيم ميره ذخيره ميشه! باور كنيد چاي با خرما يه چيز ديگه است!اينهمه هم فايده داره تازه قندش هم مضر نيست.... و اينم يادم افتاد بگم كه چند وقت پيش جايي خوندم در اروپا خرماي ايران رو ۵۰ تا ۶۰ سنت مي خرند و خرماي امارات رو ۳تا۴ دلار! اونم فقط به خاطر بسته بنديش! خود مكه و مدينه خرمايي كه ما اينجا مي خوريم - اونجا بيش از ۳۰ نوع خرما داشتن تو مغازه ها - كيلويي ۵ تومن ميدادند!
دلم براي مادر عزيزم يك ذره شده مي باشد!!! اما تصميم گرفته ام صبر بنمايم!
پريروز بالاخره موفق شديم از بازار رشديه مستفيض گرديم.براي عروسيهاي امسال حتما بايد به فكر پارچه باشم! لباس آماده زير ۱۲۰ تومن وجود ندارد! خياط ما دستمزد معقولي مي گيرد!يعني همان مدل را شايد با ۵۰ تومن بشه حلش كرد!
صبور مهربان! بابت همه لطفهايت ممنونم.عميقترين احساساتم تقديم تو! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام.پانزدهم فروردين همگي به خير و شادي....
ديروز روز بدي بود....مدتهاست روزهاي بدمان زياد شده اند نميدانم مقصر كيست اما اين را مطمئنم كه طبق آمار ۷۵ تا ۸۰ درصد روزهاي بد به اين دليل بد مي شوند كه آقاي همسر معتقد است نمي تواند به خانواده اش رسيدگي كند و من پيش خودم فكر مي كنم كه هيچ جذابيتي برايش ندارم.وقتي او مي خواهد تنها روز تعطيل هفته اش را پيش خانواده اش باشد و به من نيز پيشنهاد مي كند تنهايش بگذارم تا "راحت" برود آنجا.... ۱۰ تا ۱۵ درصد روزهاي بدمان هم به اين دليل بد مي شوند كه من حرفهاي دلم را در وبلاگم مي نويسم و آقاي همسر مي خواند و ناراحت مي شود و گله مي كند و من هم دفاع از اتهامي كه وارد نيست.... براي درصدهايي كه گفتم حاشيه اغتشاش در نظر گرفته ام تا فكر نكنيد دروغ مي گويم وگرنه دقيق دقيق مي توانم بگويم ۹۰درصد عامل اول موثر است و ۱۰درصد دوم....يعني ما در طول اين دوسال فقط به خاطر ايندو موضوع به هم خورده ايم....وبلاگ كه از آبان به بعد است.... داشتم فكر مي كردم خيلي راحت مي توان روزهاي بد را كم كرد.... گفت مرا عشق كهن از بر ما نقل مكن / گفتم آري نكنم ساكت و باشنده شدم.... از آنجا كه جلب رضايت آقاي همسر و حفظ آرامش زندگي دونفره مان برايم از هر چيز ديگري در اين دنيا باارزش تر است تصميم گرفته ام ديگر ننويسم.... و همواره در ركاب آقاي همسر به سوي ديارش شتابان باشم.....اميدوارم روزي تبديل به يكي از زنان فرسوده و بي اراده سرزمينم نشوم.سعيم را خواهم كرد.من تا كنون از عهده انجام كارهاي خيلي سختي برامده ام....اينها چيزهايي نيستند كه بتوانند مرا نااميد كنند. و باز از آنجا كه دلم نمي آيد اين وبلاگ بميرد هرازگاهي مي آيم شعري سخني چيزي مي نويسم و به همه تان سرخواهم زد.... شد موسم سبزه و تماشا / برخيز و بيا به سوي صحرا كان فتنه كه روي خوب دارد / هرجا كه نشست خاست غوغا داني نكند قبول هرگز / ديوانه حديث مرد دانا چشم از پي ديدن تو دارم / من بي تو خسم كنار دريا از جور رقيب تو ننالم / خار است نخست بار خرما سعدي غم دل نهفته ميدار / تا مي نشوي ز غير رسوا من نيز اگرچه ناشكيبم / روزي دو براي مصلحت را بنشينم و صبر پيش گيرم / دنباله كار خويش گيرم
برويد به اين آدرس سري بزنيد تا از شاهكار استاد سخن در سرودن طولاني ترين ترجيع بند فارسي و البته زيباترين و تنها ترجيع بندش لذت ببريد.تكه شعر بالا از همين ترجيع بند است.
من همچنان به زندگي و آقاي همسرم علاقمندم.او فعلا در شرايط ناجوري به سر مي برد.با اصرارهاي خانواده اش كه چرا نمي آييد روبرو مي شود و احساس مي كند غرورش دارد مي شكند.شايد فكر مي كند انگشت اشاره خانواده اش او را با ديد زن ذليل بودن نشانه گرفته است....در عجبم از بزرگترهايي كه اينچنين زندگي جوانترها را متشنج مي كنند....من نمي گذارم هيچكس در مورد همسر عزيزم چنين فكري بكند....اجازه نخواهم داد كسي غرور و مردانگي او را زير سوال ببرد.همراه او خواهم شد و مرتب به خانه پدرش خواهم رفت....مي دانم از روي بي محبتي نيست كه مي خواهد تنها برود آنجا....فكر مي كند اينجوري مانع اذيت شدن من مي شود....او حتي در بدترين شرايط به من فكر مي كند.... تصميمات ديگري هم دارم.... وقتي زياد مي روي جايي پس مهمان نيستي.... من ساده بوده ام و فكر كرده ام همه مثل خودم و خانواده ام هستند....
ديشب خواب ديدم رفتيم مكه....با آقاي همسر.... مُحرم شده بوديم اما نه در مسجد شجره .... جاي ديگري بود....كسي هم لباس احرام تنش نبود....گفتيم شب بخوابيم تا صبح عمره مان را به جا بياوريم.... يادم رفته بود طواف نسا كي هست....يهو به آقاي همسر گفتم طواف نسا مانده....گفتيم بخوابيم صبح انجامش مي دهيم! عجيب بود داشتم به موالات عمره مفرده فكر مي كردم كه آيا باطل مي شود يا نه! جالب است كه انسان مي تواند در خواب محاسبه كند يا از دانشش استفاده كند.... دخترخاله ها هم بودند.نمي دانم شايد هم داشتم تلفني برايشان از طواف نسا مي گفتم....داشتم فكر مي كردم اگر بخوابيم وضويمان باطل مي شود و عمره مان هم.... خيلي فكر مي كردم....رختخوابها را وسط مسجدالحرام پهن كرديم.من لحاف تشك مجردي داداش رو پهن مي كردم براي خودم!! و به فاصله بيست سانتي از آقاي همسر....مُحرم بوديم مثلا!
صبور بزرگوار! از سختيها و چالشها نهراس! كنارت مي ايستم چنانچه رسم همسر بودن است.... هميشه گفته ام اگر اختلافي بينمان پديدار مي گردد به عشقمان عمق مي دهد....همه و همه در زندگي مشتركشان روزهاي بد داشته اند ٬ دارند و خواهندداشت.مهم اين است كه روزهاي بد نتوانند ما را از پيمانمان نااميد كنند و پيوند دلهايمان را سست.... به خاطر آسايش من سختيها به جان خريده اي.... امروز نوبت من است به شكرانه همه خوبيهايت.... حتي اگر بدانم در ولايتتان قرار است سَرَم را ببرند با تو همراه خواهم شد و در كنار تو خواهم رفت.... بگذار همه بدانند تو ديگر تو نيستي و با من "ما" شده اي....بگذار همه بفهمند مسئوليت زندگي ديگري را پذيرفتن و تكيه گاه ديگري شدن شوخي و خاله بازي نيست. فقط نگذار به گلي ات به چشم گرگ درنده اي بنگرند كه آمده و تو را ربوده و دارد سواري ميگيرد....نگذار مهربانم! خودت ميداني كه چنين نيست..... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدمت دوستان عزیز! دیدین چه زود یک سوم فروردین رفت؟! امروز صبح که موبایل داشت خودش را می کشت و من هی می گذاشتمش روی اسنوز که یهو با پیشنهاد شیطانی آقای همسر مبنی بر دیر آمدن مواجه گشته و تصمیم گرفتم چنانچه رسم اطاعت از شوهر است موافقت نموده و دیر بیایم!!! چه معنی دارد یک زن حرف شوهرش را قبول نکند؟! مهمانی پریروز جالب بود.من همیشه دوست دارم مهمان شام درست سر موقع شام برسد و اصلا دوست ندارم مراحل پخت و پز در مقابل مهمان صورت گیرد مخصوصا با این آشپزخانه های اپن غربزده - اگر یک روز توانایی داشتن خانه ای پرنور شمالی - جنوبی داشته باشم عمرا اگر به آشپزخانه اپن راضی شوم!! دوست دارم آشپزخانه خانه رویاییمان اِل شکل باشد که قسمت جلویی ناهارخوری و قسمت پشتی اش آشپزخانه و محل قرارگیری اجاق و یخچال و اینا باشد! - ولی مهمانان ما خیلی زود رسیدند.... از طرفی دخترعمه محترم هم زنگ زدند که اگر خانه باشیم بیایند و وقتی فهمیدند مهمان دیگری داریم داشتند منصرف می شدند که من گفتم نه مهمانان ما وقت شام قرار است بیایند.... دختر عمه محترم هم خواهر بزرگتر و مادر محترمش را هم برداشته بود آمده بودند که یهو با خیل عظیم مواجه گشتند.... البته خانواده آقای همسر آدمهای سختی نیستند و من دوست دارم همه ببینندشان! جوری افتخار کردن است دیگر! خلاصه ما پنجشنبه کلی مهمان عیددیدنی داشتیم و کمی عقده مان خالی شد! من همیشه شاکی بودم از برنجمان که خوب دم نمی کشد .... پریروز فهمیدم مشکل اینجاست که من سعی می کنم روغن کم استفاده کنم.... این یک تجربه شد که وقتی روغن پلو زیاد باشد بسی خوشگل می شود....البته جهت پیشگیری از بروز بیماریهای قلبی این تجربه فقط برای مهمانی کاربرد دارد. مهمانان ما دیروز صبحانه شان را خوردند و رفتند.انصافا مهمانان بی دردسر و خیلی خوبی بودند.... گفتم که مادر آقای همسر در مادرشوهر بودن نمره خیلی خوبی میگیرد. ما هم دیروز رفتیم ولایت و عصر برگشتیم و دخترعمه دیگرمان آمد برای عیددیدنی.... خدا این دخترعمه های ما را سلامت گرداند که اگر نبودند حسابی دپرس شده بودیم!!! مامان هم آمده تبریز و تا فردا اینجا خواهدبود.
می گویم اسلام اهمیت زیادی به زنان داده است....در کشور ما هم این اهمیت دوچندان شده.... طوریکه اگر خانم کارمندی بخواهد ورزش کند در کلانشهر تبریز بعد از وقت اداری باشگاه زنانه ای پیدا نخواهد کرد مگر در دو سه جای محدود که هم ثبت نامش محدود است و هم مسافتش خیلی دور.... نتیجه می گیریم زن ارزش دارد به شرطیکه خانه دار باشد!!! دست آقای همسر درد نکند که برایم چند سی دی ایروبیک خریده..... ببینیم چه می شود!
تصميم داريم برويم تا اینجا را روز ده فروردین نوشته ام.بماند چه اتفاقی افتاد که ادامه ندادم.میخواستم بگویم می رویم رَبع رشیدی و داشتم دنبال لینکی می گشتم که توضیح دهم رَبع رشیدی کجاست.....امروز ۱۴ فروردین است و باید بگویم فروردین هم به نیمه رسید....ما هم به رَبع رشیدی نرفتیم!!!
دیروز جای باصفایی سیزدهمان را به در کردیم....جای همه خالی.... امروز هم شاید یک ماموریت داخل شهر داشته باشم.خدا کند تا زمانیکه من می روم آنجا زنگ نزنند چون دیالوگی که فراهم کرده ام به هم خواهدخورد....چقدر پیمانکارها دوست دارند کارفرما را اذیت کنند.... چقدر بد است وقتی با پیمانکار طرفم زود دلم می سوزد و نمی توانم دروغ بگویم یا بی احترامی کنم.... چقدر خوب است که با پیمانکاران کمی طرفم!!!
مهربان بزرگوار! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام حضور محترم همه دوستان و عزيزان!
ديروز اداره سوت و كور بود شديد.امروز كمي بهتر است.تعطيل مي شديم خيلي سنگين تر بود!!! دماغمان سوخته مي باشد! خواهر وسطي پيشنهاد كرده بود در معيت آنها برويم نخجوان كه متاسفانه آقاي همسر بدون هيچ هماهنگي با اينجانب راساً با پيشنهاد مادر محترمشان مبني بر يك شام و يك صبحانه در خانه ما موافقت نموده و بسي شرمنده مان فرمودند.نخجوان در قسمت ما نبود!!! قضيه يك شام درست كردن و يك صبحانه چيدن و يك شب بدون آرامش خوابيدن نيست.كسي با اين چيزها نمرده است تاكنون! نميدانم خودسانسوري كنم يا بنويسم؟ از روزي كه آقاي همسر اينجا را كشف كرده قبول كنم يا نه اندكي سانسور كرده ام.فقط اندكي.... مادر فرشته خودم را با هر مادري كه مقايسه مي كنم باز فرشته خودم برنده است.اين است كه در ديد سه عروس و چهار داماد همچنان با عزت و عظمت و استوار است.اين است كه تاكنون از هيچيك از سه عروسش - که بزرگترینشان بیست سال سابقه دارد از سال ۶۷ - جمله به دور از احترامي نشنيده.... او يك زن مدير و مدبر و فداكار و باگذشت است.او زنيست كه نه شوهرش در اين دنياست نه مال و اموالي از شوهرش مانده اما همچنان با غرور بدون نياز به هيچيك از فرزندانش زندگي مي كند و زنيست كه زيبايي و جوانيش را با تربيت فرزندانش و رفاه آنها معامله كرده و اكنون فرزندانش براي يك شب پيشش ماندن بال بال مي زنند و براي اينكه اندك هديه نقدي يا غير نقديشان را بپذيرد التماسش مي كنند و نوه هايش هميشه بر سر اينكه او خانه كدامشان برود دعوا دارند.... راستي شما مادربزرگتان را با چه عنواني صدا مي كنيد؟مادرجون؟عزيز؟مامان بزرگ و .... نوه هاي ما به مامان مي گويند : گوگومامان!!!! و اما چرا مامان به اين نام ناميده شده؟ آذين نوه بزرگ ما و دختر بزرگ برادر بزرگتر بچه فوق العاده باهوشي بوده و هست.او براي خودش يك زبان انحصاري داشت كه فقط ما مي فهميديم چه مي گويد! او به جاي گفتن كل كلمه اولين سيلاب هر كلمه را دوبار تكرار ميكرد!! مثلا به گلي مي گفت : گُ گُ !! حالا تجسم كنيد يك جمله طولاني را چه جوري ادا مي كرد! ولي ما مي فهميديم چه مي گويد.روشهاي خاصي هم براي منفي كردن و سوالي كردن داشت.اين شد كه اسم مامان شد گُ گُ مامان يعني مامانِ گلي!! نوه هاي ما هميشه مرا همبازي و همطراز خودشان مي دانند! اين عبارت در دختر بزرگ خواهر بزرگتر همينطور ادامه يافت و به تبعيت از آذين به مامان گفت : گوگو مامان!! تا اينكه گلسا به دنيا آمد و زبان باز كرد!!!! او كلمات چندسيلابي را مي شكست به دو بخش و اول بخش دوم را ادا مي كرد بعد بخش اول را!! مثلا به حوسن ( = حسين در تركي ) مي گفت " سوحن!!" اين هم روش انحصاري او بود كه اسم مامان را تبديل كرد به "ماگُ" !! و بعد ليليا دگرديسي ديگري انجام داد و از آنجا كه اوايل حرف زدن به انتهاي بيشتر كلمات يك "ن" اضافه مي كرد اسم مامان شد "ماگُن"!!! نوه هاي كوچكتر هم دنباله رو خواهرهاي بزرگترشان شدند.... و اين شد اسم مامان!!! البته گلسا به من " آبده " مي گفت و ليليا هم "گُگُلي"!! البته گگلي گفتن را بيشتر بابايش يادش داده بود!! شماره این پست مرا یاد آتش نشانی می اندازد!!!
از آدمهايي كه براي خودشان احترام قائل نيستند و عزت نفس ندارند خوشم نمي آيد!
فكر مي كنم حول و حوش چهل سالگي خواهم مرد!! با سكته قلبي! بگويم چرا؟ هم مادرم مشكل قلبي دارد هم پدرم داشته است! اين يعني به احتمال خيلي قوي من اين موضوع را به ارث برده ام!! ورزش نمي كنم در عوض به حدكافي حرص مي كشم و خشمگين مي شوم! تنها چيزي كه با سكته زودرس من همسو نيست عدم استفاده از چربي زياد و استفاده از روغنهاي مايع مي باشد!!! شايد تا ۴۵ هم رسيدم!
در چارچوب نظام آموزشي و آزموني من ٬ مادر آقاي همسر در نقش " مادرشوهر " نمره قبولي در حد بي يا سي ميگيرد اما در نقش " يك زن خوب " با نمره وحشتناكي مي افتد و جاي تجديد نظر هم نيست! در كل زني نيست كه من زیاد دوستش بدارم. در نظر دارم در سال جديد جهت هدفمند شدن وبلاگ نويسي هر از گاهي قسمتي را به انگليسي بنويسم.انگليسي ام ضعيف است اما در حال پيشرفت.الهام عزيز هم قول داده نوشته هايم را تصحيح كند.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدمت همه خوانندگان وبلاگم.سال نو ٬ بهار نو ٬ روز نو ٬ روزي نو مبارك! و آنچه در تعطيلات گذشت!!! چهارشنبه سوري جاي همه دوستان خالي! مثل بيشتر همكاران دو ساعت زودتر از اداره خارج شدم.تصميم داشتم هرطور شده تنهايي براي " حسن يوسف " آقاي همسر كه ريشه انداخته بود گلدان تهيه كنم و بكارمش.دلم ميخواست وقتي مي رسد ببيند گلش را كاشته ام.اما ترافيك كارم آنروز خيلي زياد بود.از اداره كه آمدم بيرون هوا حسابي بهاري بود.يادم رفته بود نزديكيهاي خانه جايي هست كه گلدان سفال مي فروشند.يهو يادم افتاد و بسي مسرور گشتم! گلدان را خريدم و از گلفروشي محله - كه هيچوقت چيزي را كه ميخواهي ندارد!!- خاك خواستم كه نداشت....اما من بايد گلم را مي كاشتم!! خوب! سر كوچه تابلو زده بودند! همانروز! اسم كوچه را عوض كرده بودند!عجب! اسم كوچه مهم نبود مهم خاكي بود كه پاي تابلو بود! بله هيچ تعجب نكنيد گلي نشست سر كوچه و گلدانش را پر خاك كرد!! حالا ادامه هم دارد! از كنار درختان پارك هم مقاديري كود كش رفت! حالا گلدان آماده بود گل آقاي همسر كاشته شود!!! خانه كه رسيدم كلي ظرف نشسته و فشار كم آب و گلي كه ميخواهد گل بكارد و دوش بگيرد و برود عروسي!! ساعت ۳ همه چيز آماده بود.با دوستمان رفتيم عروسي كه خوش گذشت.اما زود برگشتيم تا به مراسم چهارشنبه سوري ولايت برسيم.با خواهر وسطي و خانواده....خانه مامان كه رسيديم آتش مهيا بود و پريديم! بعد عيدي برادر زاده ها و خواهرزاده ها را پخش كرديم كه خيلي خوشحال شدند....مامان هم عيدي ما رو داد.سرويس چايخوري سيلور.خيلي قشنگ هستند! روز بعد قرار بود ما خانه تكاني كنيم!! ۲۹ اسفند و خانه تكاني!! صبح دير بيدار شديم و قبل از ظهر رفتيم شيريني بخريم! تجربه ۱ : هيچوقت خريد شيريني را به روزهاي آخر موكول نكنيد! ما امسال تازه كار بوديم و خبر نداشتيم.همه شيريني فروشيها فقط سفارشهايشان را تحويل مي دادند! خلاصه از يك شيريني فروشي نه چندان عالي شيريني خريديم و دوتا پادري و چند بادكنك براي مهمانان نوروزي فسقلي و مقاديري خرت و پرت و ساعت ۳ رسيديم خانه براي خانه تكاني!!!!! بعد از ظهر كه " عارافا " بود و خواهر وسطي گفت برويم ولايت براي زيارت اهل قبور و اينچنين خانه تكاني نموديم!! تا ساعت ۵/۱۲ شب كار كرديم و آب همچنان كم فشار بود و حتي آبگرمكن را هم روشن نمي كرد! تجربه ۲ : در آپارتمانهايي كه پمپ ندارند چند روز مانده به عيد فشار آب كم مي شود!! گفتيم بخوابيم تا صبح زود بيدار شويم خانه تكاني كنيم!!!!!! روز ۲ فروردين هم رفتيم ولايت آقاي همسر و ديدوبازديد و روز ۳ برگشتيم و من باز رفتم عروسي! اين بار عروسي دوست مدرسه ام....خوش گذشت! امسال را با عروسي شروع كرده ايم انگار!! ديروز هم كمي گشتيم و ديدوبازديد تبريز را شروع كرديم. امروز هم در اداره در خدمتتان هستيم و همكاران دسته دسته و فوج فوج مي آيند در مي زنند تبريك مي گويند! اين رسم اداره ماست و خوشحالم كه مونثم وگرنه من هم بايد با يكي از اين فوجها همپا مي شدم!!!
من روز ۲۹ اسفند داشتم قرمه سبزي درست مي كردم كه روزهايي كه دير برميگرديم خانه غذا داشته باشيم كه آب قطع شد....اين است كه ما غذاي مناسب نداريم!! ديشب هم در يك كبابي سنتي شام خورديم و كلي چسبيد!مرسي آقاي همسر!
مهربان بزرگوار! سال ۸۷ را با خنده و شادي و اشك شوق شروع كرديم.اينها را به فال نيك مي گيرم و اميدوارم سالي به مراتب زيباتر و شادتر از سال ۸۶ داشته باشيم. خداي بزرگ! زيبايي و شادي و سلامتي را در زندگي ما پايدار گردان! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت توسط گلي
|
|
||