تبليغاتX
فكر مي كنم ....

سلام آخرين روز ارديبهشت ماه همه به خير و شادي انشاا....

 

امروز كار زيادي نداشتيم اصولا! اما از آنجا كه اتوكد ياد گرفته ايم كمك كرديم به همكارمان كه باهاش دوستيم!

 

مي رويم خانه مادرمان و كلاس زبان را نيز دودر مي نماييم امروز!

 

ديروز هم به شدت و حدت كوزت شديم و بعد از مدتها احساس كدبانو بودن برايمان دست داد!

 

امروز قصد دارم كلي بازي انجام بدم.

 


 

بازي اول : پنج دقيقه اول اتصال به اينترنت چه مي كنم؟

خوب! اين فلوچارت جواب مي باشد : اينترنت اكسپلورر ( دوبار ) / بلاگفا و سايت اداره / ورود به بلاگفا / كپي پست جديد و ثبت / مراجعه به نظرات و همزمان غلطگيري پست جديد / ورود به قسمت كاربران سايت اداره و بررسي نامه ها كه اگر از بالا بالاها آمده باشند باز كردن وگرنه گذاشتن براي بعد / وبلاگهاي دوستان / مسنجر و چك ميل و باز كردن ميلهايي كه از طرف آقاي همسر رسيده / بازكردن وبلاگهاي دوستان و همزمان چك نمودن نظرات پست جديد .... پنج دقيقه اينجا تمام مي شود!تسك بار كامپيوتر نيز فول شده است!

 


 

بازي دوم : هله هوله هاي مورد علاقه من:

تمامي محصولات شركت صنايع غذايي دينا با نام تجاري چي توز! ، پفيلا ، لواشك بالاخص تمر هندي ، شكلات در انواع و اقسام آن و اصولا من همه چيز دوست دارم بخورم! فكركنم يك شكنجه بزرگ براي من اين باشد كه داخل اتاقي پر از مانچي و كرانچي و پفك و چيپس و پفيلا و لواشك بندازنم و بگن فقط از يكيشون مي تونم بردارم!! يعني انتخاب اينقدر سخت است!

 


 

بازي سوم : كتابهاي به يادماندني كه خوانده ام :

اولين مطالعه جدي من با بابالنگ دراز شروع شده در سال 74 همزمان با اينكه كارتونش پخش مي شد. بعد از آن هر درسي از ادبيات رو دوست داشتم دلم ميخواست منبعش رو پيدا كنم. يادم مياد درس دستور زبان فارسي هر شعر يا جمله اي مثال مي زد من منبعش رو هم ياد مي گرفتم البته نه اينكه اراده داشته باشم.... اونقدر مهم بود كه خودبخود يادم مي موند. يه متني بود در مورد حذف به قرينه معنوي سال اول دبيرستان .....

-شرط ببنديم؟

-سرچي؟

-سر يك تفنگ برنو....

 كتابهاي خانم سيمين دانشور رو با همين متن شناختم و دوسه تاش رو خوندم. چقدر خوشم آمد از ابتداي سووشون كه نوشته بود : تقديم به دوست كه جلال زندگيم بود و در سوگش به سووشون نشسته ام.... اينچنين شد رفتم سراغ جلال آل احمد.... هبوط در كوير و دكتر شريعتي.... چقدر خوشم مي آمد....خيلي كتاب دوست دارم.البته من بيشتر كتابها رو دوسه سال بعد از اينكه علاقه داشتم بخونمشون در كتابخانه مركزي دانشگاه تبريز پيدا كردم....

 

تاثيرگذارترين كتابهاي زندگي من :

 

گلستان سعدي كه بيشتر حكايات باب هشتمش رو حفظم و معتقدم بهترين كتاب اخلاقيه!

شازده كوچولو : آنتوان دوسن تگزوپري / احمد شاملو

قطعه گمشده و ملاقات آن با دايره بزرگ : شل سيلور استاين / چيستا يثربي

درها و ديوار بزرگ چين : احمد شاملو

پيامبر و اشكي و لبخندي : جبران خليل جبران

كيمياگر : پائولو كوئيلو / دل آرا قهرمان

هبوط در كوير : دكتر شريعتي

آينده خود را خلق كنيد : برايان تريسي

خود مقدس شما : دكتر وين داير

هستي ات را برافروز : دايانا كوپر

چهل نامه كوتاه به همسرم و يك عاشقانه آرام : نادر ابراهيمي

ميكرو كنترلرهاي 8051 : دكتر مزيدي

رازهايي درباره زنان و رازهايي در باره مردان : دكتر باربارا دي آنجليس

 

اينها كتابهايي هستند كه چندين بار خوانده ام و بسياري از عبارتهايشان عينا در ذهنم هست و بسيار استفاده مي كنم!

 


 

يك بازي هم راه مي اندازم : پنج سال قبل در چنين روزي!

 

پنج سال قبل در چنين روزهايي يعني ارديبهشت سال 1382.... من ترم هشت بودم.14 واحد درس داشتم كه سه واحدش پروژه بود و دو واحدش آزمايشگاه تكنيك پالس و ميكروپروسسورها و نه واحدش درسهاي فيزيك الكترونيك و طراحي مدار و كنترل صنعتي. عاشق اين ترم بودم و درسهاش....

 

پروژه كه گذاشته بودم كنار مي دانيد كه تنبل بودم به شدت! آز تكنيك مهندس رحمتي يه پروژه داد همون جلسه اول.من و الهام هم گروه بوديم.پروژه ما طراحي و پياده سازي مدار بلاكينگ اسيلاتور بود. يه هسته ترانس بهمون داده بود و محكم سفارش كرده بود مواظبش باشيم.ما تعداد دور سيم پيچ رو محاسبه كرديم و قرار شد الهام بپيچه.فكر مي كرديم با حوصله اس!! پيچيدن سيم پيچ حكايتيه!! خوب اونم نامرتب پيچيده بود.... ما جلسه دوم مدارمون كار كرد!! يعني پالسهايي رو كه بايد ايجاد مي كرد ديديم....خوشحال رفتيم سراغ مهندس رحمتي سخت گير! اومد اول پالسها رو ديد كه نويز داشتن بعد كلي دعوامون كرد كه چرا ترانسمون صدا ميده!! خلاصه دوباره پيچيديم و نهايتش يه 16 بهمون داد.... صدا هنوز هم مي اومد! ضعيف شده صداي يخچال رو تجسم كنيد!

 

آز ميكرو با دكتر فرونچي .... هيچوقت يادم نميره برنامه ساعت رو من نوشته بودم و دوستام از روي من كپي كردن.... روي برد اونا جواب داد اما روي برد خودمون از ساعت 11و59 شب نمي رفت روي صفر! خيلي حرص خوردم! برنامه رو من نوشته بودم!!

 

طراحي مدار درس شيريني بود با دكتر رستمي.دكتر رستمي مهندس خوبي نبود اما در مباحث فيزيك الكترونيك به شدت متخصص بود....هيچوقت از مباحث شانسي الكترونها خوشم نمي اومد مخصوصا كه هر مساله رو به توابع لوژاندر و بسل ختم مي كرد و من از اين توابع در درس معادلات بدم مي اومد چه برسه به فيزيك الكترونيك كه بيشتر فلسفه بود تا مهندسي!!!

 

كنترل صنعتي هم جزو محبوبترين درسهاي دانشگاهم بود و نوزده شدم! احساس مهندس شدن بهمون دست ميداد....

 

همون سال من چون ساعت بيكاري زيادي داشتم دوروز در هفته مي رفتم گلسا رو از مهد بر ميداشتم.... وقتي منو مي ديد كيف مي كرد! چقدر باهم بازي مي كرديم!

 

دوروز در هفته هم ليليا با من بود! صبح ساعت 6 مي رفتم خونه شون.... خانم همسر برادر وسطي اونقدر بي انصاف بود كه بعد از دو شيفت كار مي رفت آموزشگاه رانندگي! من هم با يك بچه يكساله 14 ساعت تنها بودم! من مي دونم بچه داري يعني چه!! مي دونم چقدر سخته! يادمه يه بار گريه مي كرد و " تس " مي خواست و من نمي فهميدم منظورش چيه.... دوساعتي كلنجار رفتيم معلوم شد " كش سر " ميخواد.... خيلي بچه شيريني بود و هست اما خوب.... من گناه داشتم! هميشه به خودم قول مي دادم اگر روزي بچه اي داشتم هرگز پيش كسي نگذارمش.... فكر مي كردم مرخصي بدون حقوق گرفتن كار ساده ايست....

 

اون سال دانشگاه دوباره به هم ريخت.... بچه هاي خوابگاهي دررفتن.... گفتن هركي مي تونه بياد امتحان بده يا بذاره واسه شهريور.... ما امتحان داديم ولي براي نتايجش نرفتيم. دكتر رستمي خيلي مسخره نمره ميداد.اول نمره خام اعلام مي كرد : نمره بالاتر از ده ديده نميشد و اكثر نمره ها زير پنج بود! بعد با توابع خاصي شيفت ميداد.... من هم قبلا هم مدارمخابراتي داشتم باهاش كه نمره ام خوب شده بود و هم طراحي مدار كه نمره دوم شده بودم.... ميشناخت منو.... نمره فيزيك الكترونيكم رو ديدم 3 بود!! جزو نمره هاي خوب! اكثرا زير يك بودن! پرسيدم من قبولم؟ شوخي داشت باهام بچه درسخون بودم!! گفت بابا شما و اين حرفا!! با خنده!!اما فاصله اي افتاد و من تا شهريور جرات نكردم برم دانشگاه.... بعد رفتم نمره نهايي ثبت شده ام را ديدم : 9!!! آخرين درس دانشگاه و نه!! رفتم اتاقش باور نميكرد.... گفت ببخشيد اشتباه شده!! رفتم همه جا براي پيگيري گفتن تلاش نكن چون نمره اي كه بره مركز محاسبات نميشه تغييرش داد مگر استاد بيفته دنبال كارهاش كه اونموقع خارج از كشور بود!! اوني كه يك شده بود نمره اش 12 بود! يعني شيفت به اين بزرگي!!و اينچنين من هم افتادم هم موندم ترم نه!! دكتر رستمي براي دلداري من بهم گفت : شش ماه تاخير مدرك چيزي نيست كه!! ملت ده سال ده سال عمرشون تلف ميشه!! منظورش خودش بود كه مونده بود اينجا.... معرفي به استاد گرفتيم و 19 شديم....اما يك خاطره بد در ذهنمان ماند.در گواهي موقتمان هم نوشتند هشت ترم و يك تابستان از خدمات آموزشي رايگان استفاده كرده ايم!

 

سال 82 من هرجا آگهي استخدام مي ديدم پر مي كردم به جاي مدرك هم فرمهاي تسويه حسابم رو مي فرستادم!! چقدر بچه بودم!! همه اونا جواب مي دادن : به علت ناقص بودن مدارك ....

 


 

صبور مهربان!

همه تلاشم براي اين است كه در زندگي سبز زيبايمان آرامش داشته باشي.... ممنونم كه به من اين احساس را ميدهي كه موفق شده ام....

خداي مهربان! خودت مواظبمان باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز به خير!

امروز دوشنبه است اگه گفتين قراره ما شب كجا باشيم؟ ها! اشتباه است! ما خونه خودمونيم! نوبتمون رو با خواهر وسطي عوض كرديم و فردا خواهيم رفت ولايت!

 

ديروز روز خوبي بود.كلاس زبان من اين ترم ساعت بدي افتاده.يعني من مجبورم يك ساعت خودم رو توي اداره علاف كنم چون نمي صرفه برم خونه برگردم كلاس.اينه كه خسته ميشم.كلاس ساعت 4 هم هميشه خسته كننده است مخصوصا ظهر تابستان! من هم كه عصاره تنبلي بوده و نمي تونم ناهار بيارم توي اداره بخورم اينه كه گرسنه مي مونم! آقاي همسر هي ميگه برو بيرون يه چيزي بخور ها اما من دلم نمياد نمي دونم چرا!! بدون آقاي همسر نمي چسبه! البته يكي دوبار شده هايدا بخورم ولي خوب....

 

و اما قسمت اصلي ماجرا.... ديروز ما كلي گشتيم! اول رفتيم مقبره الشعرا كه محل دفن چندين تا شاعره كه مشهورترينشون شهرياره و خاقاني شرواني و اسدي طوسي. بعد رفتيم موزه آثار هنري استاد بهتوني كه پره از مجسمه هاي چيني.استاد بهتوني تمام غذاها رو با خميرچيني درست كرده همه ميوه ها و .... جالب بود.بعد هم رفتيم موزه قاجار و خانه اميرنظام.

 

متاسفانه ميراث فرهنگي استان اصلا روي ميراث فرهنگي خوب كار نكرده.... مثلا همين مقبره الشعرا كه جزو اولين جاهاي شهر تبريزه كه براي توريستها پيشنهاد مي كنيم ولي محوطه اش افتضاح بود....

 

يا خانه هاي قديمي كه مي تونه مشابه همون خانه هايي باشه كه توي يزد و اصفهان اينهمه توريست جذب مي كنن اما ما كه خودمون اينجا زندگي مي كنيم ازشون بي خبريم چه برسه به توريستها!! من هم به واسطه همكارم كه معماري سنتي خونده آشنا شدم با اين خونه ها....

 

ما پارسال خانه سلماسي ها رفتيم كه شده موزه سنجش.البته همكارم بهم گفت حواست به ساختمون باشه نه موزه و درست مي گفت! وقتي فكر مي كني كه دويست سال پيش توي اين خونه ها چه زندگيهاي اشرافي كرده اند.... اندروني ، بيروني ، تنبي ، حوضخانه و .... با آن ارسي هاي زيبا و دالان و هشتي. خانه حيدرزاده هم رفتيم پارسال كه اونو هم كردن مركز اطلاع رساني ميراث فرهنگي تبريز.ما كه رفتيم يه رئيس اونجا بود و يه آبدارچي! ما يه نقشه خواستيم كه كلي دنبالش گشتن تا پيدا كردن! مركز اطلاع رساني رو دارين!!!

 

موزه قاجار كه درواقع همون خانه اميرنظام هست يه تابلو درست حسابي نداره و ما داشتيم گم مي شديم! اميرنظام از حاكمان لايق زمان فتحعلي شاه بوده كه به خاطر لياقتش حكمراني تبريز و خراسان رو ميدن بهش.تبريز هم اونزمان وليعهد نشين بوده.... اين خونه درواقع هم منزل مسكونيش بود هم محل كارش....

 

از ديدني هاي موزه لباسهاش بودن و پارچه هاش.بقيه اسلحه بود و بلورجات و چيني جات و سكه.البته حكمهاي كارگزيني هم جالب بودن! كلا به ديدنش مي ارزيد! راستي كم مانده بود در موزه قاجار طعمه يك عنكبوت پادراز بشم كه آقاي همسر نجاتم داد!

 

شب داشتيم برمي گشتيم.من به شدت گرسنه بودم و اون مجسمه هاي استاد بهتوني هم كه كوفته و دلمه و كباب و آبگوشت و .... به شدت گرسنگيم افزوده بود. تصميم گرفتيم بيرون غذا بخوريم اونم " غذا " نه " پيتزا " !!!! رفتيم يه چلوكبابي و البته گرون تومن هم خرج كرديم! خدايي پيتزا خيلي مناسب تره! من هميشه دوست دارم اگه قراره بيرون غذا بخوريم چيزي بخوريم كه توي خونه نميشه درستش كرد.اصولا خوشم نمياد بري غذاخوري برنج بخوري! اما ديشب وحشتناك گرسنه بودم!

 

اومديم خونه و آقاي همسر برام چاي درست كرد.من معتاد هستم به چاي! علت عمده خستگي ديشبم هم اين بود كه از وقت چاييم گذشته بود!!!

 


 

يادم باشه به مامان بگم واسه شام فردامون آبگوشت درست كنه چررررررررررررب .... خيلي وقته نخورديم!

 


 

 داشتم فكر مي كردم چطوره كه من به همه آرزوهام مي رسم! – گوش شيطون كر! – از اين بابت خيلي شاكر خداوند هستم. جالبه كه وقتي از موفقيتها و آرزوهايي كه محقق شدن ميگم برداشتها معمولا اينجوريه كه من دارم غلو مي كنم و براي خودم نوشابه باز مي كنم! براي خودم هم جالب بود كه دليل اينهمه توجه خدا به من چيه؟شايد همون ضربدره كار خودش رو كرده!! اما خوب داشتم مي ترسيدم كه نكنه خدا يه روزي يه چيز خيلي مهم زندگي منو ازم بگيره.... اما نهايتا به اين نتيجه رسيدم كه معبود من به من توجه داره چون من به غير از اون از هيچ چيز يا هيچ كس ديگري طلب نمي كنم.... معبود من مي دونه كه من فقط به خودش پناه مي برم.درياي رحمت معبود من اونقدر وسيعه كه من هرچي بخوام بهم بده بهتر بگم اونقدر وسيعه كه ميشه هرقدر دلت خواست برداري و بهت اين اجازه رو هم ميده.... اياك نعبد و اياك نستعين.

 

اينجوري شده كه در زندگي من همه چيز بروفق مرادم جلو رفته.تحصيلم شغلم ازدواجم .... همه چيز! چون به خودش توكل مي كنم.فقط به خودش! خالص به خودش.

 

يادتونه يه بار براتون از روزنه ديد گفتم و از اينكه بعضي وقتا مي خواهيم چيزي رو كه بهش رسيديم از طريق جمله بگيممتوجه ميشيم اي بابا قبلا يكي گفته بود و ما نفهميده بوديم! يادتونه " چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد " رو مثال زدم؟

 

يادمه همه كلاسهاي مدرسه ابتدايي ما بالاي تخته سياه عكس امام رو زده بودن كه زيرش نوشته بود : تلاش كنيد هركاري مي كنيد خالص براي خدا باشد. آنموقع نمي فهميدم حتي به نظرم مي رسيد كه اين جمله مشكل ادبي دارد!!

 

بعدها درس بينش سال سوم دبيرستان قسمت وصاياي امام باز اين عبارت رو ديدم.اين بار فهميدم!

 

و بعدها وقتي خواستم در بحثي اين مفهوم رو به يكي توضيح بدم ديدم خودم همون جمله رو ساختم! هموني رو كه قبلا يكي ساخته بود و من نتونسته بودم درك كنم.

 

وقتي هركاري خالص براي خداست يعني اون كار مقدسه.شايد يه كار بي فايده باشه اما از ديد انجام دهنده اش خالص براي خدا بوده و زود اجر گرفته.... خدا مهربون تر از اونيه كه ماها بتونيم فكر كنيم....

 


 

مهربان بزرگوار!

بابت همه لطفهايت ممنونم! بي شك داشتن تو بزرگترين لطف خدا بوده در حق من! خداي مهربان! درياي رحمتت را از ما دريغ مدار و ما را به ما وامگذار! خودت مواظبمون باش!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز به خير!

 

امروز كلاس زبان داريم!

 

ديروز هم باز من خواستم لباس اتو كنم برق رفت! نميدانم علت اينهمه قطعي برق چيه.... جالبه اداره برق براي راه اندازي خط جديد كه مجبوره قطعي بده كلي از پيمانكارها پول ميگيره اما خودش فرت و فرت برق رو قطع مي كنه....

 

ديروز با پشتكار تمام در تاريكي مطلق باشگاه – زيرزمينه و نور نداره – ورزش نموديم! تاريكي بسي جالب بود فقط اينكه تهويه كار نميكرد كمي ناجالب!

 

بعد هم چون من بسيار دپرس شده بودم كه بعد از مدتها مي خواستم لباس اتو كنم برق اومد و من يك ساعت اتو كشيدم! بعد هم خونه مون رو مرتب كردم و منتظر آقاي همسر شدم.طبق معمول از لحظه اي كه ايشون رسيدند همه كارها تعطيل شد! البته در اين اثنا برق دوباره رفت و برگشت!!! اينجور وقتها دلم به حال سيم پيچهاي يخچال مي سوزه!

 

ديروز آقاي همسر برام كلي نوبرانه خريد! هلو و زردآلو! وااي چقدر من دچار ويار مي باشم! از ابتداي زندگي!

 


 

من يه ايراد بزرگ دارم! حافظه تصويري من خيلي شديد ضعيفه! من نمي تونم چهره آدمها رو به راحتي توي ذهنم ذخيره كنم.... خيلي ها رو كه قبلا ديده ام وقتي دوباره مي بينم نمي شناسم....با توجه به اينكه مغرور بودنم هم شناخته شده معمولا فكر مي كنند به خاطر غرورم تحويلشون نگرفتم! اما من همه آدمهاي آشنا رو دوست دارم تحويل بگيرم حتي اگه از يكي متنفر باشم بازم دوست ندارم بهش كم محلي كنم.....بخوام مثال بزنم كلي بايد بنويسم....

 

امروز يكي اومده اداره با همكارم كار داره.ميگم نيست ماموريته و مي بينم يه جوري مثل آشناها رفتار مي كنه.... از لهجه اش مي فهمم هم ولايتيه! ميگم ببخشيدها من از لهجه تون فهميدم اهل ولايتين اما نمي شناسمتون .... ميگه من سينام!! من متعجب مي مونم كه چرا اسم كوچيكش رو گفت!! .... فكر مي كنه بي ادبي كرده و زود  ميگه سينا ج! همسايه تون!! واااي خدا واقعا داره از اين خل بودنم بدم مياد هاااا با اين سينا و داداشش نيما كلي توي كوچه بازي كرده ايم! با مامانشون هم – كه هميشه از دست خدا شاكي بود كه دختر نداره – خيلي دوستم! مامانشون آدم خيلي خوبيه. الان هم كه شده داماد دوست برادر بزرگتر.خدايا من چرا اينقدر خلم؟ دوستام هميشه مي گفتن گلي تو چطور اينهمه درس خوندي با اين حافظه معيوب؟ البته من اين سينا رو زماني كه سن راهنمايي بود ديده ام و بعدش چندان نديده بودمش. چقدر زشت شده!

 

به خاطر محبوبيت بابا و مامان در بين مردم ولايت خيلي ها تحويلم مي گيرن و من مثل خلها فقط قيافه شون رو ثبت مي كنم تا از مامان بپرسم كي بوده! من حتي خيلي از فاميلهامون رو هم درست نمي شناسم!

 

مهر۸۵ بود. دوبار حضوري با آقاي همسر صحبت كرده بوديم و قرار شده بود كه بيان خونه مون براي آشناتر شدن خانواده ها.... داشتيم با خواهروسطي توي خيابون شهناز مي رفتيم كه يه آقايي بهم سلام كرد! من نشناختمش! خيلي سرسري تحويلش گرفتم!به خواهروسطي ميگم نكنه " آقاي همسر " بود!!! يعني من قيافه كسي رو كه نظرم دررابطه با ازدواج باهاش مثبت بود هنوز نتونسته بودم توي ذهنم ذخيره كنم!! اينم گفتم نكنه اون بوده چون كيفش عين كيف اون بود!!!! خواهروسطي اونموقع آقاي همسر رو نديده بود! بعد فهميدم اون نبوده.... هي فكر مي كردم كي مي تونه باشه؟ همكلاسيهام هيچكدوم اون شكلي نبودن.... دوسه ماه بعد يادم افتاد يكي از همكاران مستعفي بوده....

 

يه زماني فكر مي كردم به خاطر نزديك بين بودنمه.خب اين واقعيت هم داره.نمره چشمهاي من يكه.اين يعني نقطه نزديك چشم من يك متره.يعني بيشتر  از يك متر فاصله رو درست نمي بينم. اينه كه توي مجالس و اينا چهره ها رو نمي تونم واضح ببينم.با عينك هم مشكل دارم. البته مي دونيم كه وقتي چشممون رو تنگ مي كنيم ميشه بهتر ديد! درست مثل مشتق گير! عج دتكتور! درواقع نورهاي اضافي رو كه از اشيا مي رسن فيلتر مي كنه.... خود عينك هم يه جورايي مشتق گيره! روز جشنمون خواهر وسطي مي گفت هرازگاهي رو يكي زوم مي كردي و چشماتو تنگ مي نمودي تا تشخيصش بدي!!

 

 اما نزديك بين بودن تمام ماجرا نيست! قضيه اينه كه من روم نميشه دقيق تو چهره كسي نگاه كنم.تنها كسي كه مي تونم مستقيم و عميق توي چشماش نگاه كنم آقاي همسره!

 

البته من زياداذيت نميشم فقط مشكل اينجاست كه مردم فكر مي كنند خودم رو براشون مي گيرم!! يعني محل نميذارم.... دوست ندارم اينجوري در باره من فكر كنن....

 


 

من عاشق بوي پيچ امين الدوله مي باشم! توي مسير خونه جلوي يه خونه اي كاشتن. بوش تا فاصله هاي زياد مياد.... لاهيجان هم از تله كابين كه داشتيم برميگشتيم مسير پر بود از اين گل.دلم مي خواست فقط دم داشته باشم و بازدم نه! تا همه بو رو ذخيره كنم!

 


 

مهربان بزرگوار!

اينكه توي ذهنت نگه ميداري من چي دوست دارم.... اينكه چشمت همه جا دنبال هلو مي گرده برام بخري....اينكه به محض ديدن مي خريش.... به خوردن هلو نيست كه خوشحالم. خوشحاليم از اينه كه كسي رو دارم كه حتي جزئي ترين خواسته هاي من براش خيلي مهمه.... خداي بزرگ!بابت همه لطفهايت ممنونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز زيباي همگي به خير و شادي....

 

امروز كار چنداني ندارم.به احتمال قوي يك روزانه عادي خواهيم داشت!

 

پنجشنبه بعد از كلاس زبان با آقاي همسر رفتيم فروشگاه محل كار ايشان و كلي خرت و پرت براي مامانهايمان خريديم مثل ماكاروني و دستمال كاغذي و صابون و اينا فكر كنم سورپرايزشان كرديم! بعد رفتيم ولايت و عالي شد چون همه اونجا بودن و همه رو ديدم. از قديم الايام هميشه وقتي از دانشگاه مي اومدم اگه مي ديدم ماشين همه جلوي دره كلي خوشحال مي شدم! عين نمايشگاه ماشين ميشه! فكر كنيد هفت تا!

 

برگشتيم و شام خورديم و خوابيديم.تصميم داشتيم بريم تشييع جنازه دكتر پيروزپناه.دكتر پيروز پناه از اساتيد خوب دانشكده مكانيك دانشگاه تبريزه كه يه زماني كه مكانيك و برق هنوز دانشكده نشده بودن رييس دانشكده فني – شامل گروه مهندسي برق ، گروه مهندسي مكانيك ، گروه مهندسي عمران و گروه مهندسي مواد -  بود و ما هم مي شناختيمش. اما تشييع جنازه رو انداخته بودن ساعت 5/8 جمعه از مقابل دانشكده مكانيك كه ما نتونستيم زود بيدار شيم.... خدا رحمتش كنه!

 

جمعه هم رفتيم ولايت آقاي همسر و خوش گذشت و عصر هم برگشتيم.مامان آقاي همسر هم دلمه برگ داده بود كه خورديمش و خوابيديم! البته مقاديري هم كوزت شديم اتاق خوابمان به شدت نامرتب بود.

 


 

ديروز اخبار استان اعلام كرد گواهينامه هاي يكساله در سطح استان از امروز فاقد اعتبار مي باشند! هركي هم داشته و تمديد نكرده بايد بره هم آيين نامه هم شهري امتحان بده! خطر از بيخ گوشمان رد شد هااااا! فقط سه روز بود كه گواهينامه من اومده بود! دست الهه درد نكنه كه منو ترسوند وگرنه اقدام نمي كردم و .....

 


 

همكارم داشت تعريف مي كرد كه وقتي بچه برادرش به دنيا مي آمده داده اند پرستار از تمام مراحل فيلمبرداري كرده.... پرستاره 8000 تومن بابت اين كار گرفته! اولا متاسفم چون اين يعني يك كسر شان براي قشر شريف پرستار! البته هيچ بعيد نيست كه اين همكار من به خدمات يا كمك بهيار هم بگه پرستار! دوم هم اينكه مردم حيا ميا رو گذاشتن كنار ها! از مراحل ز ا يي دنشون هم فيلم مي گيرن! يعني من نمي تونم تجسم كنم يكي بتونه بعدها بشينه فيلم خودش رو در اون شرايط ببينه! واقعا يه جورايي چندش آوره! حالا اونيكه فيلم برداشته مصاحبه هم كرده تو اون هيري ويري! خانم صداي دخترت رو مي شنوي؟! خانم احساست از اينكه مادر ميشي چيه و از اين سوالات! خانمه هم چقدر حال داشته كه جواب داده!! حالا اين فيلم رو گذاشتن همه شون هم ديدن هااا كه خواهرشوهرش تعريف مي كرد! جل الخالق!

 

اصولا من از فيلمبرداري خوشم نمياد يعني در بيشتر موارد بدم مياد مگر مراحل رشد كودكان. كلي دغدغه كشيديم تا تصميم بگيريم عروسيمان بدون فيلمبرداري باشد! اما اين يكي ديگه واقعا برام عجيب بود! اتيميز اندامي ميز توكولدي! ( دوستاني كه ترجمه فارسي اين ضرب المثل رو بلدند كمكان كنند لطفا! )

 

نميشه حيواني پيدا كرد كه در ملا عام بچه اش رو به دنيا بياره.....

 

اصولا من به محرم و نامحرمي كه توي دينمون تعريف شده زياد پايبند نيستم.براي خودم يه تعريفي از محرم و نامحرم دارم.مثلا شوهرخواهر و پسر عمه يا پسرخاله كه اصولا نامحرمند براي من محرم محسوب ميشن.در عين حال محدوده اي از حجاب رو پيش برادرهايم – كه از نظر دين هم محرمند – رعايت مي كنم حتي دربرابر همسرم هم! مثلا بعضي ها رو مي شناسم كه پيش برادرشون – چون محرمه – لباس به شدت باز مي پوشن و پيش پسرخاله چادر سر مي كنن! به نظر من اين يعني كوركورانه رفتن دنبال عقايد ديگران!

 

مي خوام بگم وقتي خواهرشوهر يا هر زن ديگري محرمه از نظر دين ديگه اينطور نيست كه فيلم زا يما نت رو هم بذاري ببينه! من اگه كسي رو در اين شرايط ببينم اون تصوير عمرا از ذهنم بيرون نميره و هميشه اونجوري تصورش مي كنم!

 


 

مهربان متين!

چقدر خوشحالم كه هر صفتي را كه من دوست دارم تو داري! خداي بزرگ! هزار بار شكر!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز زيباي همه به خير و شادي انشاا....

 

ما ديروز تلپ شديم خانه خواهر بزرگتر آقاي همسر و كلي خوش گذشت.

 

امروز هم كلاس زبان دارم.شش جلسه از كلاس مانده.... مي بينيد اين ترم چه زود تمام شد؟حالا من يك گلي هستم كه اگه رفتم ام ريكا بلدم چطور ارتباط برقرار كنم ، چطور نظر بپرسم ، چطور آدرس بپرسم و اينا! خلاصه دارم ميشم سطح چهار!! البته چون تعيين سطح اداري بود و خواستن من و همكارام يه سطح باشيم اينجوري شد وگرنه شايد الان سطوح بالاتر بودم.سواد انگليسي من خيلي خوبه اما امان از ليسنينگ.... مثلا قديما كه چت مي كردم كم نمي آوردم اما خوب شنيدنش سخته....

 

خبر مهم : گواهينامه من اومده! پنج ساله! قابل توجه الهه!

 


 

و اما بيست سال بعد در چنين روزي.... بعضي از اينا پيش بيني هستند و بعيشون آرزو – البته از نوع غيرمحال!-

 

خوب! بيست سال بعد يعني سال 1407 من گلي ع 47 سال دارم! آقاي همسرمون هم رفته توي 50 سال! چه شود!

 

من خانم كارمند با 24 سال سابقه مي باشم كه اگه يك سال هم دووم بيارم مي تونم بازنشست شم! البته به نظر من بازنشسته شدن اتفاق خيلي بديست و ترجيح مي دهم تا آخرين لحظه عمر به اين اداره خدمت كنم.درست مثل ابوريحان بيروني!

 

ما هنوز تبريزيم! البته يه باغ هم داريم در ولايت آقاي همسر كه يه ويلا توش درست كرديم. ما يه خونه دوطبقه دوبلكس داريم قسمت جنوبي مهرگان سوم! يه حياط توپ هم داريم.

 

شايد من و آقاي همسر فوق ليسانس شده ايم شايد هم فقط آقاي همسر.آقاي همسر مدير يه قسمت بزرگ محل كارش شده و معمولا زياد وقت نداره اما مثل الان سعي مي كنه در خدمت خانواده باشه و هي درحال حساب كتابه كه مرخصي بگيره بريم مسافرت.... چون مدير شده مي تونه هروقت دلش خواست بياد خونه. من هم ارتقا پيدا كردم و شايد هم به يه اداره ديگه رفته ام مامور به خدمت اما همچنان راس ساعت سه خونه ام! البته شايد توي شركتمون پروژه هاي نظارتي هم بگيرم اما نه جاهاي دور.

 

ما زيرزمينمون را داديم به يه خانم مهربون ميانسال كه هم اونجا زندگي كنه و هم به امور خونه ما برسه مخصوصا غذا درست كنه و البته مواظب بچه هامون باشه! (خوانندگان محترم لطفا يك ليوان آب بخوريد تا هيجانتان از بين برود!!!)

 

يه پسر داريم و يه دختر كه عشق همند.درست مثل من و داداش! پسرمون 5 سال بزرگتره. شايد دوم راهنماييه و دخترمون هم دوم ابتدايي.خصوصيات هردوشون به من رفته – بيچاره ها – و قيافه شون به آقاي همسر! اونا خيلي باهوشن ولي من اونقدر قوي شده ام كه اجازه بدم هركدوم راهي رو طي كنه كه دلش ميخواد.... اونقدر قوي شده ام كه بتونم اونا رو همونجوري كه هستند دوست داشته باشم. همچنان در زندگي من آقاي همسر حرف اول را مي زند و من هم در زندگي او! يعني قبل از به دنيا آمدنشان به چنان مرحله اي از عشق رسيده ام كه نگذارم عشق مادري همه قلبم را پركند و عشق همسري را بكشاند به گوشه اي متروك.... خدا رو شكر خانم مهربون هست كه مواظب بچه ها باشه تا من بتونم همچنان همسري عاشق باشم و كارهاي ريز و درشت مادري و كدبانويي دست و پاي اين عشق را نبندد.من همچنان مستقلم! به هيچ كس جز خانم مهربون كه حقوقش رو مي گيره براي نگهداري بچه هام نياز ندارم و منت اداره رو هم براي مرخصي و اينا نمي كشم!

 

پرايدمون رو عوض كرديم.هركدوم ماشين داريم.هركدوم از همون نوعي كه دوست داريم.اسم نمي برم چون تا بيست سال ديگه حتما اون ماشينا رو گذاشته اند موزه!

 

تا بيست سال بعد ما همه ايران رو گشته ايم و بسياري از كشورهاي خارجي رو هم ديده ايم اين بار تصميم گرفته ايم تابستونا بريم مسافرت كه بچه هامون هم همونجاها رو ببينن.بچه هامون بيشتر با آقاي همسر صميمي هستند تا من!

 

موهاي من دارن سفيد ميشن يعني قسمت عمده ايش سفيد شده و من مجبورم علي رغم اينكه از رنگ بدم مياد رنگشون كنم اما فكر كنم همچنان همين رنگي كنم كه هست : بلوطي ! من خوش تيپ تر از الان هستم كلاس ورزش هم روزهاي زوج ميرم! آقاي همسر هم مرتب ميره شنا و قسمت عمده موهاش ريخته اما همچنان يك مرد جذابه . ما هردومون از نظر قلبي و ذهني و روحي و جسمي سالم سالميم.تا بيست سال ديگه هيچ اتفاق ناجوري نه براي خودمون و نه براي خانواده هامون رخ نداده.

 

من همچنان وبلاگ مي نويسم و همين وبلاگ رو هم دارم.

 

ما يه خانواده خوشبختيم.بچه هامون مستقل و مودبند و البته سالم سالم! اونا به راحتي باهم كنار ميان و قلبشون براي هم مي تپه....

 

رييس روساي اداره ما بازنشست شدن و بعضيشون هم مرحوم! اما اونايي كه تازه اومدن جاي اونا از اونا بدترن! اينو از طريق استقرا كشف كردم!

 

و اما بقيه :

 

ماماناي هردومون 84 سال دارن و سالمن.مامان همچنان قرص فشار مي خوره و زانوهاش درد ميكنن.بالاخره قبول كرده كه هر از گاهي بياد خونه بچه هاش بمونه.وقتي اون مياد خونه ما همه مون خوشحال ميشيم!

 

برادر بزرگتر 66 ساله شده و خانم همسرش 62 و هردوشون بازنشسته .... آذين همچنان متين و صبوره و 36 سال داره و كارمند ارشد بانكه شايد رييس شعبه!يه دختر هم داره! شوهرش آدم خيلي خوبيه. سروين  24 سال داره و داره پزشكي مي خونه! – به خدا جون ميده واسه دكتر شدن!!! -   

 

خواهر بزرگتر و آقاي همسرش هم 63 سال... اونا از خدمت دولتي بازنشسته شدن اما همچنان كار مي كنن! اين دو نفر عشق كارند! شادي 33 سال داره و دبير شده. دوتا بچه داره.دوتا پسر!! شميم 22 سالشه و داره پزشكي مي خونه البته به اصرار پدر و مادرش!

 

برادر وسطي 61 سال داره و خانم همسرش 57 سال هر دو بازنشسته شدن البته خانم همسرش راس بيست سال! ليليا 25 سال داره و معماري خونده به جاي نقشه كشي ساختمان و اينا تابلو مي كشه البته بسيار هنري.

 

خواهر وسطي و آقاي همسرش هردو 59 سال دارن و گلسا 31 سال! گلسا دكتراي زيست شناسي داره و درتلاشه هيات علمي بشه.به علت وسواسي كه مادرش نسبت بهش داشته و وابستگي شديدش به خونه و اينكه خيلي نگران و محتاطه شايد همچنان مجرد باشه! شايد هم يكي دوسالي از ازدواجش مي گذره.... البته شوهرش يه آدم به شدت مودب و باكلاسه!

 

خواهر كوچكتر 57 سال داره و آقاي همسرش 64 سال. خواهر كوچكتر مشهورترين جراح كشور بود كه با همسرش رفتند كانادا.ما هم دو سال يه بار ميريم خونه شون.اونا خيلي احساس خوشبختي مي كنن. اونا روي تصميمشون برقرار موندن و بچه ندارن!

 

داداش و خانم همسرش هردو 52 سال دارن.داداش بالاخره تونسته خودش رو از اداره اي كه ازش متنفره بكشه كنار و با خانم همسرش رفتن ام ريكا.داداش هيات علمي دانشگاه هاروارد شده و خانم همسرش هم مدير مياني يه شركت بزرگ....

 

خواهر بزرگتر آقاي همسر 55 سال داره و سحر 22 سال.سحر دانشجوي سال آخره و با يكي از بچه هاي عموهاش عقد كرده! يه برادر هم داره كه قراره كنكور بده!

 

خواهر كوچكتر آقاي همسر هم ۵۳ سال داره.علي 28 سال داره و توي يه كارخونه بزرگ يه سمت بزرگ داره.اون يه پسر شش ماهه هم داره.يه خواهر هم داره كه سال اول دانشگاهه!

 

برادر كوچكتر آقاي همسر و خانم همسرش هم 44 سال دارن و يه شركت تاسيساتي دارن. اونا دو تا پسر هم دارن!شايد از بچه هاي ما بزرگتر باشن!

 

و .... يكي منو از برق بكشه!!!!

 

همه دعوتن به این بازی بشتابید! منتظریم!

 


 

مهربان بزرگوار! تجسم هر لحظه آينده مان يك دلگرمي است براي من! چقدر به وجود تو در زندگي تكيه كرده ام و چقدر از خوشبخت شدن با تو مطمئنم! خداي مهربان! خودت مواظب زيبايي زندگيمان باش!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز زيباي همه به خير و شادي!

 

من نمره كامل گرفتم!من دختر زرنگي ام!

 

آقاي همسر ديروز زود اومد خونه....يعني يه مقدار راه هم اومد پيشواز من.من وقتي آقاي همسر خونه است فكر مي كنم فقط بايد بنشينيم و حرف بزنيم همين! اصلا نمي تونم كار كنم! البته ديروز دوتايي كمي فرشهامون رو جابجا كرديم از وقتي بخاري رو برداشتيم همونجور مونده بود. بعد هم شام خورديم و خوابيديم.

 

امروز هم بايد برم باشگاه.دو جلسه غيبت داشته ام!

 


 

اونايي كه وبلاگ مامان آرتا رو ديدن مي دونن در مورد من چي نوشته! اي مامان آرتا! پيش بيني كرده من بيست سال بعد بيست تا بچه خواهم داشت : ده تا دختر و ده تا پسر و اسمهايي هم براشون انتخاب كرده.برين بخونين و به نفع من نظر بدين!

 

اما از اين قضيه بيست سال بعد در چنين روزي خوشم اومد.طبق معمول تبديلش مي كنم به يه بازي و همه خوانندگان وبلاگم رو دعوت مي كنم .... نام بازي : بيست سال بعد در چنين روزي....

 

البته اينو بذاريم واسه يه روز ديگه....فعلا بياين اين بازي رو انجام بديم : ده سال پيش در چنين روزي....

 

خوب! ده سال پيش در چنين روزي يعني ۲۵ارديبهشت ماه سال ۷۷

من كلاس سوم دبيرستان بودم.اون سال ما براي ورود به پيشدانشگاهي بايد كنكور مي داديم.شايد در چنين روزي قبل از ظهرش مدرسه بودم و بعدازظهرش درس مي خوندم....

 

امتحانات نهايي ما 5 روز بعد شروع مي شد.من فيزيك ۴مشكل داشتم.

 

نتايج كنكور آزمايشي آينده سازان تازه اومده بود و من داشتم اعتماد به نفس پيدا مي كردم.... من در سطح شهرستان رتبه ۱و استان ۲۲و كشور ۳۵۴شده بودم. بازم تعجب مي كنيد چطور يادم مونده نه؟ حتي درصدهام هم يادمه...اصلا اراده نكردم حفظشون كنم هاا اونقدر مهم بودن كه حفظ شدن خود به خود!

 

سوتفاهمات من و طاهره داشت بيشتر مي شد اما طاهره همچنان هرصبح براي من گل مي آورد.... و من همه گلهاش رو خشك مي كردم!ديوارهاي اتاقم پراز گل خشكهايي بود كه طاهره داده بود.

 

مامان طاهره مدير يه مدرسه راهنمايي بود كه منو هم با شاگرداي مدرسه برد اردو.من و طاهره چقدر در آسياب خرابه خوش گذرونديم.هنوز هم ميگم حيف كه طاهره رو از من گرفتن! ما خيلي دوست بوديم.كاش بدونم نظر اون در مورد اين جدايي چيه.... من دختر خشكي بودم و به ندرت احساسم رو بهش منتقل مي كردم ولي اون منو به وضوح خيلي دوست داشت.... درست مثل دوست دختر دوست پسرها براي هم هرروز نامه مي نوشتيم! دزدكي يادداشت ميذاشتيم لاي كتاباي هم.... هردو درسخون بوديم.... و البته رقيب!

 

هر از گاهي مي رفتم پايين اتاق مشترك داداش و خواهروسطي و بنان گوش مي كردم.فكر مي كردم خيلي كار خلافيه!

 

آذين كلاس اول ابتدايي بود. شادي ديگه مهد نميرفت و پيش مامان مي موند و آدم شده بود....گلسا سه ماهه بود و همچنان اخمو! بقيه نوه ها وجود نداشتند!

 

تازه نتايج آزمون دستياري اومده بود و خواهركوچكتر تخصص قبول شده بود.يك خواستگار سمج هم داشت كه مامان يا خواهرش مرتب مي اومدن خونه مون.فاميل دورمون بود و من هميشه تعجب مي كردم كه چرا با ما اينقدر صميمي شده كه هي مياد! من خيلي بچه بودم و نمي فهميدم چرا.... مادر اون خواستگار سال بعدش با تومور مغزي فوت كرد و خودش با يه دختر ديگه ازدواج كرد و الان يه دختر داره يه پسر!

 

همه اصرار مي كردند برادر وسطي ازدواج كنه و اون زير بار نمي رفت.اونموقع ۳۱سالش بود.

 

داداش منتظر نتايج كنكور فوق بود .... همين روزها هم جشن فارغ التحصيلي براشون گرفته بودن و ما رفتيم.

 

بابا بود....بابا بود.... مي تونست با عصا راه بره و تا سر كوچه مي رفت....خوشحال بود كه پله ها رو بدون عصا مي تونه بياد بالا البته يه دستش به نرده ها بود ....

 

مامان قوي تر از حالا بود اما عزادار خواهر وسطي اش كه ۱۲فروردين همون سال فوت كرد....در اثر نارسايي كليوي....

 

منتظر عروسي دخترعمه وسطي بوديم.اونا به خاطر مامان عروسي رو به تعويق انداختن. همون دخترعمه كه الان پسرش اول ابتداييه.... عمه هي مي اومد خونه ما و بابا هي مي گفت مخالفم و مخالفم و مامان بعدش هي با بابا مي گفت كاريت نباشه.... پيش بينيهاي بابا درست بود و شوهرش اوني نشد كه بايد بود....  

 

جام جهاني ۹۸داشت شروع مي شد. ايران هم بود!

 

مهمترين دغدغه هاي آنروزهايم اينها بودند :

 

رتبه كنكور پيشدانشگاهيم .... كه من ۱شدم يه پسر از يه منطقه ديگه ۲و طاهره ۳.مي بينيد شدت رقابت رو؟

 

كتاب قلمچي گير بيارم! اون سال با پولهاي عيديم دو انتخاب داشتم يكي اينكه مانتو بخرم و يكي هم اينكه كتاب تست بخرم.من دومي رو انتخاب كردم البته خواهر وسطي و خواهر كوچكتر برام مانتو خريدن بعدش.... خوب خودشون ديدن كه من چه انتخابي كردم! بعدش هم كانون فرهنگي آموزش براي دبيرها كتاب رايگان مي فرستاد.منم حكم كارگزيني خواهرها رو گرفتم و كپي كردم و فرستادم. دوماه بعدش من كلي تا كتاب آبي رايگان گيرم اومد : شيمي ۱تا۳و شيمي پيش و ادبيات ۱تا۵و ادبيات پيش و عربي! كلي كيف كردم!

 

همون سال من كنكور دانشگاه آزاد با رتبه دورقمي در رشته اولم  قبول شدم! سال سوم بودمااا

 

چقدر همه دغدغه ها بعدها رنگ مي بازند!

 


 

مهربان صبور!

متوجه هستي كه خنده هاي از ته دلمان خيلي بيشتر شده اند؟ چقدر خوشحالم كه تو در زندگي ام حضور داري! خدايا صدهزاربار شكر! خودت مواظبمان باش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز زيباي همه به خير و شادي!

 

امروز بيست و چهارم ارديبهشت سال ۸۷ .... بيست ماه از اولين ديدار ما مي گذرد.بيست و يكمين بيست و چهارممون مبارك!

 

ديروز ولايت حسابي خوش گذشت جاي همه خالي!

 

نوبت قبل از ما يعني يكشنبه شبهاي خونه مامان خواهر كوچكتر هست.اونا هميشه شيريني دارن!! يعني هر مريضي كه عملش خوب شده براي خواهر كوچكتر شيريني مياره و اونا هم به منشي و آبدارچي و نگهبان و .... ميدن و وقتي ميان ولايت ميارن اونجا.واي ديروز چه شيرينيهاي چاق كننده اي بودن! جاي همه خالي! بي خيال چاق شدن و سكته كردن و ... شديم و خورديم!

 

امروز هم كلاس زبان دارم.خونه مون هم خيلي نامرتبه.تا شب بايد كار كنم! چقدر كاركردن توي خونه خوشگلمون رو دوست دارم! مخصوصا اينكه همه اش تجسم مي كنم اين كار رو بكنم نظر آقاي همسر چي مي تونه باشه ؟ اون كار رو بكنم چي؟ مثلا وقتي دارم غذا درست مي كنم همه اش به آقاي همسر فكر مي كنم كه دوست خواهدداشت يا نه.... كلا هدف من از كارهاي خونه بيشتر جلب رضايت آقاي همسره....

 

مجرد هم كه بودم اگر احيانا غذايي درست مي كردم (!!) هدفم جلب رضايت داداش بود.من خودم غذاي ترش دوست ندارم اما به خاطر اون هميشه آبليموي زيادي توي غذا مي ريختم و بيشتر از رضايت اون لذت مي بردم تا طعم غذا.الان هم دقيقا همين حسه در مورد آقاي همسر!

 

داخل پرانتز بگم كه وقتي يه غذايي آبليمو داره و اين آبليمو جا نيفتاده من احساس مي كنم خود غذا داره قل مي خوره ميره توي معده ولي اون آبليموها تيزن و مانع قل خوردن غذا ميشن....يه جورايي يه دايره رو به يه شكل گوشه دار تبديل كردن!! خاصيت عجيبم كه يادتون نرفته؟!

 


 

امروز ميخوام يكي از نظرياتم رو كه قبلا هم اشاره اي بهش داشتم توضيح بدم.اينكه بعضي خصوصيات اخلاقي ما روي يه محور مستقيم به خوب و بد تقسيم نميشن.به نظر من خصوصيات خوب و بد حالتي مثل دايره مثلثاتي دارن.مثال مي زنم :

 

مي دونيم كه خصوصيت منفي مقابل " فداكاري " ميشه " خودخواهي " .

 

حالا مي تونيم يه محور مستقيم در نظر بگيريم كه با نقطه صفر به دو ناحيه مثبت و منفي تقسيم ميشه و بگيم اونايي كه در ناحيه مثبتند ميشن فداكار و اونايي كه نمره شون منفيه ميشن خودخواه.

 

فرض هم مي كنيم كه تمامي پارامترهاي سنجش و تشخيص خودخواهي و فداكاريمون استاندارد بوده و اوني كه نمره داده كاملا عادل.

 

حالا ممكنه بگيم اوني كه نمره اش شده ۲۸+ يه آدم نسبتا فداكاره يا اوني كه شده ۵۰- تاحدي خودخواه.... اينجوري بايد بگيم اوني كه از بابت فداكاري خيلي آدم خوبيه حتما از نظر رياضي و حالت ايده آل بايد مثبت بي نهايت باشه....

 

اما من ميگم اينطور نيست.

 

درست حالتي رو تجسم مي كنم كه يه زاويه مي تونه داشته باشه.ميايم ميگيم اندازه فداكاري هرفرد رو با يك زاويه مثبت نسبت به مركز دايره تعريف كنيم و اندازه خودخواهي رو با يك زاويه منفي.... خوب! در اينصورت ما تا وقتي به ۱۸۰درجه نرسيده ايم داريم به صورت نرمال به سمت خوب بودن و فداكارتر بودن پيش مي ريم اما وقتي از حدش گذشتيم – يعني وقتي ۱۸۰رو رد كرديم – داريم با سير نزولي ميريم به سمت خصوصيات بد! يعني افراط داريم مي كنيم! يعني با اينكه فكر مي كنيم فداكاريم داريم ميريم به سمت خودخواهي.... يعني از اون ور پشت بوم داريم مي افتيم! مثلا وقتي اندازه فداكاريمون شده ۲۷۰درجه درواقع ۹۰درجه خودخواه شديم و خبر نداشتيم!مي دونيم كه ارزش رياضي قدرمطلق اين دو زاويه از بابت روابط مثلثاتي برابره و فقط علامت تغيير مي كنه....يعني همون خوب يا بد بودن رفتار....

 

 

                     اندازه نگه دار كه اندازه نكوست / هم لايق دشمن است هم لايق دوست

 

بقيه خصوصيات رو هم ميشه به همين صورت تفسير كرد.البته خصوصياتي هم هستند كه به طور قطع بايد روي محور مستقيم مقايسه بشن مثل دروغگويي و راستگويي.مي تونم بگم اين رابطه مثلثاتي بيشتر براي رفتار و خصوصياتي برقراره كه در اون دو نفر درگير هستند.مثلا مهربوني و ظلم / گذشت و خودخواهي ....

 

اون خانمي كه ديروز براتون تعريفش كردم يه همچين مشكلي داره.افراط در مهرباني و دل سوزوندن! البته خوب با يك حس حسادت كه سعي مي كنه مخفي نگهش داره....

 


 

آقا اين سومين ارباب رجوع من بود كه به خاطر اينكه باهاش خوش اخلاق بودم – با همه ارباب رجوعم خوش اخلاقم الا اين بازاريابها!! – تشكر كتبي نوشته با يه رونوشت براي خودم.... عجيب نيست كه اين نامه ها رو هرگز من نمي بينم؟حالا اگه شكايت كنه سريع ميره دبيرخونه شماره مي خوره و يه راست ميره پرونده!زبانم لال! چقدر ما كم بلديم تشكر كنيم!

 

بارها و بارها به مدير موسسه زبانمون از خانم معلممون تعريف كرده ام.... حالا با خانم معلم تاحدي دوستم.ازش پرسيدم چيزي بهت گفته؟ گفت نه! اي بابا! چرا نمي خوان به يكي فيدبك بدن؟بابا من تشويق مادي نخواستم.فقط يه بار بهم بگين خانم ع! دستت درد نكنه كه اينقدر احساس مسئوليت داري! به خدا هيچي ازتون كم نميشه!

 

يه بار يه تحقيقي كرده بودم فرستادم اون بالا بالاها – تهران – هم نامه تشكر زدن هم به همه استانها نتيجه تحقيقم رو فرستادن.نامه تشكر رو رييس بزرگ ديده بود امضا كرده بود زيرش نوشته بود : برادر محترم آقاي مهندس ن! – رييس كوچيكه كه معاونه و رييس مستقيم من – اونم زيرش رو امضا كرده بود نوشته بود : سركار خانم ع!! حالا خانم ع مونده بود كه چيكار كنه!! نه نوشته بود جهت اطلاع نه اقدام نه استحضار نه اعلام نظر! خانم ع چيكار كنه؟ حالا نميشد بنويسي با تشكر از خانم ع جهت درج در پرونده؟ حالا اگه يه گزارش كوفتي خواسته بودن بزرگه زير امضاش مي نوشت برادر محترم آقاي مهندس ن جهت اقدام آني توسط خانم ع!!! اون كوچيكه هم مي نوشت : خانم ع! جهت اقدام لازم طبق دستور مديريت و روش محكم مي نوشت فوري فوري!!!! و اصولا اين اتفاق زماني مي افتاد كه خانم ع مي خواست يه مسافرتي جايي بره!

 

مي تونم درك كنم همه همكاراني كه بيشتر از ده سال سابقه دارن چرا اينقدر بي خيال ارباب رجوعن و اذيت شدنشون براشون مهم نيست.بعيد نيست خودم هم مثل اونا بشم!

 


 

مهربان بزرگوار!

بيست و يكمين تكرار رو تبريك ميگم.چشماتو ببند و يك لحظه به اولين بيست و چهارم فكر كن!آبگوشتي كه چند بار سوخت....ماشيني كه پنچر شد....قلبهايي كه داشتند همديگر را جذب مي كردند و حالا چنان به هم جوش خورده اند كه شده اند يك قلب!خداي بزرگ! خودت مواظب اين زندگي زيبا باش!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز زيباي همگي به خير و شادي انشاا....

 

من از اين به بعد درس نخواهم خواند! ديروز همه چيز را درست نوشتم در ضمن كوئيز را هم نمره كامل گرفتم.فقط من!

 

باید بگویم با یک پست طویل روبرو می شوید!نترسید!

 

امروز دوشنبه است.مي دانيد كه ما دوشنبه ها كجا مي رويم؟من مامان را پريروز ديده ام اما باز هم دلم تنگ شده.... فكر مي كنم براي آن خانه هم دلم تنگ مي شود.وقتي مي رسي كسي هست كه منتظر است.مامان معمولا روي تخت مي نشيند و از پنجره بيرون را نگاه مي كند و وقتي مرا مي بيند لبخندمي زند.اين آرامش بزرگي به من ميدهد.در را كه باز مي كني قفل نيست ، وقتي خونه خودمون مي رسم قفله! ميري تو بوي غذا مياد.... خونه خودمون تازه بايد اول فلكه آب رو باز كنم و بعد فكر كنم كه چي بخورم براي ناهار و نهايتش به نان و پنير رضايت بدم....هرقدر غذاي رنگارنگ دور و برم باشه بازم نان و پنير برام يه چيز ديگه است.... اما اونجا.... تا لباسهامو عوض كنم سفره پهن شده.اين روزها مامان به خاطر عشق بادمجون من هميشه بادمجون كنار غذاهاش داره.... غذا رو كه مي خوري غصه شستن يا نشستن ظرف نيست بس كه لوست مي كنه.... نه ظرف شام مي شوري نه ظرف ناهار.... آفتاب از پنجره بزرگ اومده نشسته وسط اتاق.چقدر اتاق نشيمن مامان پرنوره از پنجره هم باغچه ها ديده ميشن.پنجره هاي خونه ما از كف اتاق يه متري بالاترن. اين يعني اگه هم ميشد منظره چندتا خونه ديگه رو ديد بايد بلند شي.... چقدر آپارتمان بده! واااي چاي خوردن با مامان چه مي چسبه.هي اون مي ريزه توي استكان هي تو مي ريزي توي نعلبكي و هي بخور هي بخور نهايتش يا آب داغ تموم ميشه يا چايي وگرنه مگه ميشه متوقف شد.... بعد حرف مي زني ، غيبت مي كني ، دلداريش ميدي ، دعواش مي كني! بعد منتظر ميشي آقاي همسر بياد.مامان براش چاي آماده مي كنه.هي مي پرسه آقاي همسر اذيت نشه؟ ناراحت نشه؟ منم هي ميگم نه نه نه!

 

آخ تا يادم نرفته با شعف بزرگي به اطلاع برسانم من ديروز تونستم يك عدد مانتو متناسب با سليقه ام پيدا كنم! اين بسي جاي تبريك دارد چون فكر مي كنم از بهمن ماه دارم دنبالش مي گردم! الان تنم مي باشد!

 

ما تا ديروز پيتزاي سبزيجات نخورده بوديم.ديشب امتحان كرديم اما به اين نتيجه رسيديم همون مخصوص بهتره.البته من مكزيكي هم به شدت دوست ميدارم اما مضر مي باشد!

 

من ديروز آقاي همسر را رنجاندم با روشي كه اوايل خيلي مي رنجاندمش اما مدتهاست دارم رويش كار مي كنم و بعد از مدتها ديروز باز اتفاق افتاد.مرسي آقاي همسر كه بخشيدي.خوب تغيير يك عادت رفتاري زمان مي بره.خودت هم شاهدي كه خيلي بهتر شده مگه نه؟

 


 

ديروز توي كلاس زبان بحث حجاب بود.خيلي جالب بود.اولا اون دختري كه گفته بودم ازش خوشم مياد هااا يادتونه؟ اون دقيقا نظرات منو مي گفت و من خوشحال بودم از اينكه كسي به جاي من داره بحث مي كنه و من مجبور نيستم كالري بسوزونم!!

 

اما اون خانمي كه گفته بودم فجيع آرايش مي كنه و بد لباس مي پوشه يادتونه؟ كه جنوبي بود.... اون تو يه مدرسه غيرانتفاعي درس ميده مي گفت با چادر ميرم مدرسه! از آنجا كه از مدرسه ميره خونه و يه ساعت وقت داره تا ناهار بخوره و بياد كلاس من سخت در عجب ماندم با چه سرعت عملي آنهمه نقش و نگار رو بر صورتش حك مي كنه!!

 

اون خانمي هم كه گفته بودم به شدت اهل مده و پسر هم داره.... اون اخيرا ابروهاشو شيطاني كرده.... جالبه داشت از حجابي كه توي كتابهاي احكام مي نويسن دفاع ميكرد!! برام عجيب بود! شلوارهاي كوتاه و مانتو هاي چسبان و دفاع از محتويات كتابهايي در مايه هاي جوانان چرا!!!! خيلي عجيب بود!

 

خوب، نظر من هم اينه كه حجاب مستقل از اعتقادات و مذهب و يك سليقه شخصيه! همين! خودم به شخصه دوست ندارم از بابت حجاب تابلو باشم.... چه با چادر سر كردن و چه با جلف پوشيدن.....

 


 

آقا ميخوام غيبت كنم! ممكنه حرف جنجالي هم بزنم چون يه كم عصباني ام.

 

يه خانمي هست توي زندگي من كه نه فاميله نه دوست اما اجبارا هرروز همديگه رو مي بينيم! فهميدين چه نسبتي داريم؟خوب نگين به كسي چون يه وقت خداي ناكرده وبلاگم لو بره بد ميشه....

اين خانم از شخصيتهاي " مجبورم " داره.... مي دونيد كه نسبت به اين نوع شخصيت ها نمي تونم بي تفاوت باشم!

 

اين خانم از عوامل عمده اي به شمار مياد كه منو از بچه دار شدن متنفر كرده.... اين خانم يك دوران بار داري و زاي مان ناجوري داشت..... هميشه ميگم خدا نكنه من به اون شكل بيفتم.... هميشه از اينكه با اون مقايسه شم فرار مي كنم....

 

اين خانم با همون شخصيت " مجبورم " بچه دار شد! چون فكر مي كرد مادرشوهرش شماتتش خواهد كرد و از اين بابت به مادرشوهره حق ميداد!! و فكر مي كرد شوهرش طلاقش خواهدداد و به اون هم حق ميداد!

 

اين خانم با همون شخصيت " مجبورم " پيش همه مي تونه خودشو كوچيك كنه و يا خودشيريني....

 

اين خانم با همون شخصيت " مجبورم " و از طريق يك آشنا استخدام يك جاي دولتي شده و هميشه اينو انكار مي كنه....

 

اين خانم پشت سر همه اونايي كه با واسطه و آشنا استخدام ميشن صفحه ميذاره اما خودش هميشه دنبال آشناست تا پيشرفت كنه مثلا وامي بگيره يا رسمي بشه و اينا!!

 

اين خانم هر از گاهي خودش رو از من بالاتر ميدونه خوب بحثي نيست همه خودشون رو دوست دارن....

 

تا اينجا اين خانم خودشه و من هم خودمم! مشكلي هم باهاش ندارم اما متاسفانه اين خانم خودش رو هميشه با من مقايسه مي كنه! و اين حرص منو درمياره!

 

 و اين خانم گاهي ميخواد برام ثابت كنه كه اشتباه مي كنم.اين موضوع هم حرص منو درمياره....

 

و اين خانم بعضي وقتا مي خواد منو نصيحت كنه! بعضي وقتا هم آينده منو پيش بيني مي كنه و براي گريز از اين آينده بد راهنماييم مي كنه....

 

و اين خانم بعضي وقتا مي خواد به ديگران ثابت كنه بهتر از منه! و اينم حرص منو درمياره.....

 

اين خانم به صورت مستقيم در مورد زندگي شخصي من سوال مي پرسه.... سوال خصوصي را در نظر بگيريد در مايه هاي اينكه حقوق آقاي همسر چقدره! – راستي آقاي همسر چقدر بود؟- باور كنيد هيچ وقت حفظ نيستم حقوقش چقدره....

 

البته به خاطر اين حرص خوردنها نيست كه ناراحتم.... اصولا من خيلي حرص مي خورم!!! و اين برام عاديه....چيزي كه منو ناراحت مي كنه اينه كه حرفهاي آدمي كه به هيچ عنوان قبولش ندارم مي تونه ساعتها ذهنم رو مغشوش كنه....اين يعني ضعف! يعني چيزي كه اون ميخواد!

 

مثال بزنم!

 

مكان : مسيري مشترك در خيابان!

 

خانمه بعد از مدتها صحبت كردن در مورد بچه و لزومش و وسوسه كردن من به اينكه نظري بدم و مقاومت من در برابر نظر دادن.... خلاصه مي بينه كه نميشه اينجوري وسوسه ام كنه و حمله مستقيم رو شروع مي كنه....

 

خانمه : خانم ع! تو هم كه بچه دوست نداري درسته؟

 

من : امممم - نظر دقيق نميدم.گاهي وقتا مثل يه گربه دوست دارم بازيش بدم تا نتونه به جوابي كه ميخواد برسه.....-

 

خانمه : اما بچه لازمه يه زندگيه.... آدم وقتي بچه نداره هدف نداره!

 

من ( توي ذهن خودم ) : مرده شور زندگي دونفره اي رو ببره كه بدون بچه بي هدف ميشه!  خوب بچه هدف معيني مي تونه باشه اما نه همه اهداف و همه شرايط حياتي يك زندگي....

من ( خطاب به خانمه ) : خب اين يه موضوعيه كه زن و شوهر بايد در موردش تصميم بگيرن.به كس ديگه اي ربط نداره....

 

خانمه : تو تجربه نداري.آدم نمي تونه شماتت همه رو تحمل كنه.مجبوره بچه داشته باشه!

 

من ( توي ذهنم دلم ميخواد حرفهاي اين جمله ها رو خرد كنم!! از شدت عصبانيت ) ميگم گور باباي شماتت كنندگان!

من ( خطاب به خانمه ) : خوب من معتقدم به كسي ربطي نداره.كسي هم شماتت كنه دندوناشو مي تونم خرد كنم!

 

خانمه ( با خنده تمسخر آميز به مفهوم اينكه نمي توني!! ): ممكن نيست حالا مي بينيم! منظورش اينه كه فردا من مقابل حرف مردم دووم نخواهم آورد و با اهدافي كه اون داشته بچه دار خواهم شد.زبانم لال!

 

من (با همون خنده تمسخر آميز درحاليكه دارم حرص مي خورم و ميگم خدايا اين چرا نوفهمه ) : خوب مي تونيد منتظر باشيد!

 

خانمه : شوهرت ( با اسم كوچك خطابش مي كنه و من خوشم نمياد ) چي ميگه؟ - خدايي سوال مستقيم رو داريد؟-

 

من : اون ميگه هروقت تو بخواي....هيچوقت اجباري نيست. – جداً آقاي همسر به من قول داده تا از ته ته ته دلم نخواسته ام هرگز صحبتش را نخواهدكرد و معتقده يه روزي از ته دل خواهم خواست.من خودم نظري ندارم.اصولا پست علقه هايم را با همين جهت گيري نوشته بودم.انسان همواره در حال تغييره.-

 

خانمه : اينو همه مردا ميگن.دروغ ميگه!

 

من توي ذهنم : آقاي همسر من اگه دروغ بگه من بدبخت ميشم.اون دروغ نميگه....

من خطاب به خانمه : ولي من تا به حال دروغ از اون نشنيده ام.

 

خانمه : دروغ كه نه.... مطمئنم – درجه اطمينان را حال مي كنيد؟ - سال بعد اون ميخواد!

 

من ( توي دلم دارم خفه ميشم و دنبال راهي ميگردم كه از دستش فرار كنم.درست حسي رو دارم كه وقتي عنكبوت پادراز مي بينم !! ) آقاي همسر قول داده زير قولش نمي زنه....

من ( با لبخندي ساختگي و صدادار خطاب به خانمه ) : امممم به مفهوم اينكه دست از سرم بردار.....

مسيرمون يكيه متاسفانه اما ميرسيم جاييكه من به ذهنم مياد يه خريدي رو بهونه كنم و بگم بايد جدا بشيم.چقدر خوشحالم!

 

همين خانمه بارها به من گفته خوش به حالت كه مشكل بچه نداري و ميتوني راحت بگردي! همين خانمه بارها با همسرش در همين رابطه اختلاف شديد داشته ! همين خانمه به خاطر همين بچه فشارهاي بسيار شديد مالي و عاطفي و جسمي رو تحمل كرده! همين خانمه الان داره به شدت تلاش مي كنه لاغرشه و باز هيكل خودش رو با من مقايسه مي كنه.... اين يكي رو كه ديگه مطمئنم من بهترم!!

 

همون روز تو راه خونه من دارم فكر مي كنم اگه آقاي همسر به زور بچه بخواد و من نخوام و شماتت بشنوم و اينو بگم و اونو بگم....باورتون ميشه مي رسم به طلاق و مهريه گرفتن و اينا!! البته بلافاصله از خودم خجالت مي كشم.

 

همون شب احتمالا پرخواهدبود از سوتفاهمهاي فراوان كه آقاي همسر شاخ درخواهدآورد كه گلي چش شده!!

 

شايد هم روز بعدش اومدم و يه پست بيست و يك ديگه زدم!!! باور كنيد!

 

يعني آدمي كه قبولش ندارم تونسته زندگي منو به اين شدت متشنج كنه....

 

يه مثال ديگه :

 

مكان : در بارگاه يك دوست مشترك كه خود دل خوشي از خانمه ندارد....

 

خانمه بعد از موعظه در باره وام و قسط و پول و اينا و تلاش در اين باره كه بفهمه درآمد ماهانه ما چقدره و البته نتيجه نگيره و باز به سوالات با جواب كوتاه روي بياره ( يس نو كوئسشن!!!)

 

خانمه : شما درآمدتون روي هم چقدر ميشه؟

 

من : باورتون ميشه بگم نمي دونم!!

 

خانمه ( در وجود خودش كاملا مطمئنه دروغ ميگم!!!) : خوب تو كه حدوداي *****ميگيري! برام عجيبه كه اون حساب حقوق منو دقيقتر داره!!!

 

من : آره اگه ماموريتي نرم معمولا اينقدره.

 

خانمه : ماموريت چند ميشه؟

 

من : نميدونم دقيق ....

 

خانمه : دفعه پيش رفتي اصفهان چقدر شد؟ ( پشتكار رو داريد؟ )

 

من : نميدونم واقعا حدود سي تومن.

 

خانمه : آقاي همسر ( باز با اسم كوچيكش ) چقدر ميگيره؟

 

من : اونم دقيق نميدونم.پايه اش بايد مشابه من باشه ولي اونا مزايا زياد ميگيرن.- يه غروري باعث ميشه يه سرنخ بهش بدم.اين همون ضعفه! نبايد سرنخ بدم اما ميخوام بفهمه آقاي همسر زياد درمياره....اين يه ضعف بزرگه....-

 

خانمه : مثلا ماهي به ***** مي رسه ؟

 

من : نميدونم.شايد بيشتر بشه....

 

خانمه : مثلا **** به علاوه صدهزار....

 

من : شايد....

 

خانمه : خوش به حالتون شما خيلي پولدارين!قسط چقدر ميدين؟

 

من : حدود **** دقيق نمي دونم....

 

خانمه : كدوم بانكها بود؟

 

من : اسم بانكها...

 

خانمه : از فلان بانك چقدر گرفتين؟سودش چقدره؟قسطش چقدره ؟

 

من :

 

و اين سيكل ادامه داشته و از حوصله جمع خارج است.... حالم از سوالات خصوصي به هم مي خوره.

 

يه سري مثال ديگه :

 

جايي منو خانم مهندس خطاب مي كنن. خانمه با تمسخر به يه دوست مشترك ميگه :  مگه مهندس ليسانس هم داريم؟زير فوق ليسانس مهندس نميشه....

 

وقتي ما پرايد خريديم و اونا خوب آه در بساط هم ندارن به همون دوست مشترك ميگه پرايد ماشين خوبي نيست.احتمال تصادفش زياده! نظر كارشناسي رو داريد؟ و من دووم نميارم و ميگم خوب مي تونستيم 206 سه ساله هم بگيريم ولي خواستيم صفر باشه....

 

زمانيكه اين خانم پي وام و اينا بود من هميشه بهش مي گفتم به خاطر فردا امروزت رو حروم نكن.اين تفكر من براي همه شما آشكاره.من معتقدم آدم بايد به فكر فرداش باشه ولي لحظه حالش رو كوفت نكنه به خاطر آينده نامعلوم.... اونروز كه داشتم مي رفتم بانك واسه وام با يه لحني ميگه : همممم كي بود ميگفت وام بده؟ - جدي اون جمله من اين معني رو داشت؟! – ميگم خوب من نگفتم بده من فقط ميگم زندگيمون رو به خاطر وام خراب نكنيم.... ميگه : همممم كي بود مي گفت آم بايد بره مسافرت؟ ميگم خوب من بودم الانم ميگم مگه نميريم؟ و دوست مشترك ميگه چندوقته كيش بودن اينا؟ ميگه خوب ماهم سوريه رفتيم!! اينجا بود كه احساس كردم اين خانم به شدت در حال مقايسه زندگي خودش با زندگي منه و چون اين مقايسه به نتيجه مورد نظرش نميرسه اين رفتار رو داره.... خواستم بگم همون سال منم رفتم تركيه! اگه ضعيفتر بودم بايد مي گفتم خوب! منم رفتم مكه! حالا بيا بحث! چطور دوتا بچه كوچيك ميگن باباي من اينو خريد باباي من اينو نخريد.... سوريه رو هم يادمه چطور رفتن!

 

 

پارسال اونقدر از جهيزيه و طلا ازم پرسيد....خدااااااا قشنگ مي فهمم با وجود چنين آدمهايي چطور ميشه كه كار يك زوج به خاطر طلا و هديه و اينا به جدايي مي كشه.كافي بود من كمي روي عقايدم سست باشم كه در اثر ارشادات ايشان يك دعواي جانانه با آقاي همسر داشته باشم سر جواهر و خنچه فلان مراسم و آت و آشغال!

 

يه بار هم يه دروغ گفتم! نميدونم چطور شد! من هرگز در اون شرايط دروغ نگفته بودم!

پرسيد چي مي خري واسه عيد ؟ تا بيام جواب بدم گفت خونه خريدين و بايد آقاي همسر رو مراعات كني و رفت رو فاز نصيحت. من دوست ندارم كسي احساس كنه آقاي همسر نتونسته چيزي رو كه ميخوام فراهم كنه.واقعا هم تا به حال نشده من چيزي بخوام و آقاي همسر توانش رو نداشته باشه اما اونموقع يه حرصي اومد يه دروغ شاخداري ساخت و من يه سرويسي گفتم با قيمت فضايي! بعدها از خودم چندشم شد كه سطحم را اينقدر پايين آوردم! ميگن كه :

 

همنشين تو از تو به بايد / تا تو را عقل و دين بيفزايد!

 

الغرض ! من از اينكه به اندازه كافي قوي نيستم تا حرفهاي آدمي را كه قبولش ندارم جدي نگيرم ناراحتم!

 


 

مهربان بزرگوار !

 

به داشتنت افتخار مي كنم! حضورت در زندگي سبزمان مستدام! خداي بزرگ! خودت محافظمان باش!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام خدمت دوستان محترم! روز ابري نيمه بهاري (!) همه به خير و شادي!

 

من امروز امتحان ميان ترم دارم! من درس نخوانده ام! من دختر بدي هستم!

 

ديروز خواستم درس بخونم ها ولي مدتها بود عكسهامون نياز به مرتب كردن داشتند.... سي دي زبان رو گذاشتم و با خودم گفتم به جاي اينكه ثابت بشينم و گوش بدم بهتره عكسامون رو مرتب كنم.... براي مرتب كردن عكسها بايد تعدادي عكس رو از آلبوم در مي آوردم و جاشون رو عوض مي كردم چون نسبت به ترتيب تاريخي عكسهاي آلبومم از وقتي يادم مي آيد حساسيت داشته ام.... اين شد كه آلبومي كه بعد از اتمام دوران مجرديه رو آوردم و شروع به تجديد خاطرات.... حالا اون خانمه هم توي سي دي اينترچنج داره خودشو مي كشه و كي فكرش پيش اونه؟شايد همسايه واحد بالايي!!!

 

عكسهاي بله برون ، محضر ، وااي چه بد شد كل عكسايي كه قبل از عيد ۸۶گرفته بوديم با دوربين معمولي خراب شدن!! اونموقع گوشيهامون دوربين نداشتن.... ، عيد ۸۶و سيزده بدر و اردبيل و كليبر.... پارسال همين موقع ها بود. عكسهاي مدينه و مكه.... خدايا دلم باز پر كشيد.... عكسهاي دوربين خودمون توي عروسي – چقدر از گلي عروس خوشم نمياد!انگار يه آدم ديگه است!! البته عكسهاي آتليه قشنگند -  عكسهاي اولين سالگرد عقدمون ، اولين بيست و چهارم تو خونه خودمون ، اصفهان ، تولدم ، كيش ، ولنتاين ، سال تحويل ، ماسوله و لاهيجان ، تولد آقاي همسر .... خانم اينترچنج همچنان مي گفت و مي گفت....

 

آقاي همسر زنگ زد كه ميخواد بياد بريم واسه بيمه بدنه ماشين و فروشگاه تعاوني محل كار آقاي همسر.... ما حدود ۵۰۰تومان بن داريم! قرار است ۵۰۰تومان ديگر هم بدهند!

 

وقتي آقاي همسر در ميزنه يه جوري ميشم.... يه حس عالي! گمان نمي كنم اين حس بعدها كهنه بشه چون از همون بيست و چهارم اول بوده و ادامه داشته.... وقتي عصرها مياد خونه انگار يه هفته است نديدمش....

 

باباي قورقوري ماموريته و قورقوري بيقرار! ديروز به مامانش گفته زنگ بزن گلي بياد خونه مون.زنگ زدن و من گفتم بيرون كار داريم و دلش گرفت....دلم سوخت! آقاي همسر هم كه هميشه براي پيشنهادهاي رنگارنگ من پايه است! رفتيم خونه خواهر وسطي.مامان هم اونجا بود و براشون 4 كيلو پياز خرد كرده بود و خواهر وسطي داشت سرخ مي كرد.از وقتي سرخ كن دار شده دلش ميخواد همه چي رو سرخ كنه!!! خوب شد جان سالم به در برديم!! خلاصه كلي پياز داغ هم نصيب من شد! وقتي تجسم مي كنم زين پس براي ماكاروني پختن چشمهايم از حدقه بيرون نخواهند آمد از شادي در پوست خود نمي گنجم!!!!!

خلاصه ديروقت برگشتيم و خوابيديم! امتحان داريم!!!!

 


 

و اما آلبوم!

من وقتي كلاس سوم ابتدايي بودم شروع كردم به جمع كردن عكسهايم و از آن موقع به عكس و جمع آوريش علاقه مند شدم.از همان روزي كه خواهر كوچكتر – كه آنموقع سال اول پزشكي بود – براي تولدم يك آلبوم خريد.اين آلبوم جزو محبوب ترين داراييهاي من محسوب مي شد.روش نوشته بود : خواهر ناز و خوشگلم تولدت مبارك! ۱/۹/۶۸.... هنوز هم دارمش....

 

من شروع كردم همه آلبومهاي خونه رو زير و رو كردم و هرچي عكس داشتم جمع كردم.... خوشبختانه پشت خيليهاشون تاريخ نوشته بودن.... و من بر اساس تاريخ جمعشون كردم توي آلبوم بنفشم....

 

بعدها هرجا مي رفتيم دلم ميخواست عكس بگيريم و من بذارمش توي آلبومم....

 

يه بار بابا داشت توي كيف مداركش – كه يه ساك بزرگ بود – دنبال چيزي مي گشت و منم داشتم نگاه مي كردم.هميشه از اون ساك خوشم مي اومد.... همه كارنامه هاي دوران تحصيل بابا توش بود.... كه روش عكساي بچگيش رو زده بودن.... كلي سند و مدرك هم بود كه به درد من نمي خورد.يهو يه چيزي ديدم! برگه ترخيص مامان از بيمارستان به همراه نوزاد تپلش گلي خانم! روش يه جدوله كه نوشته : تاريخ بستري ۳۰/۸/۶۰تاريخ ترخيص ۱/۹/۶۰تشخيص زاي مان! خيلي خوشحال شدم! اجازه گرفتم و چسبوندمش صفحه اول آلبومم! اين چنين مجموعه من درست از زماني شروع مي شد كه خودم شروع شدم!

 

عكسهايم را خيلي دوست دارم....

 

البته اين حس هم الان لوث شده .... و البته لوس هم شده!!!! مردم از اولين سونوگرافيها شروع مي كنند آلبوم درست كردن و يك آلبوم آماده را تحويل كودكشان مي دهند....فكر نمي كنم هيچ بچه امروزي نسبت به عكسهايش حسي داشته باشد كه آنروز من داشتم....

 

هميشه دوست داشتم مامان روز تولدم رو تعريف كنه....الان هم دوست دارم! من هنگام تولد چهار كيلو وزن داشتم.... خوب من هفتمين نوزاد سالم مامانم بودم در نهمين با رد اري اش! مامان ميگه نصف شب كه به دنيا اومدم تا صبح گريه مي كردم.... از گرسنگي! مي گه تپل بودم و سفيد! مثل همه نوزادها قرمز نبودم! راحت شير مي خوردم....

 

يه بار توي يه عروسي مامان صدام كرد و گفت گلي اين خانم مادر دختريه كه توي بيمارستان با من تو يه اتاق بود.... جالب بود! يك دختر دقيقا همسن من! متاسفانه دختر اون خانم توي جشن نبود.... اون خانم مي گفت دختر من بچه اول بود و نمي تونست شير بخوره ولي تو چنان با ولع مي خوردي انگار ده ماهته!

 

راستي من ناخواسته بودم! من اشتباهي بودم!!!! داداش هم!

 

وقتي من به دنيا اومدم برادر بزرگم ۱۹سال داشت! هيچكدام خواهر برادرهايم نمي دانستند قرار است بچه ديگري به دنيا بيايد! جالب نيست كه مامان نذاشته بود متوجه بشن؟ وقتي من به دنيا اومدم روز اول جز مامان و بابا و داداش كسي خوشحال نبوده....اما به سرعت اونقدر جذاب شدم كه همه شون الان جور ديگه اي دوستم دارن....

 

داداش اونموقع پنج سال داشت....مامان ميگه اصلا از پيش من تكون نمي خورد.نمي دونم شايد تناسخ هاي قبلي من و داداش يه نسبت عاشقانه باهم داشته ايم.... علاقه ما از همون روز اول تولد من شروع شده.... داداش هيچوقت نسبت به من حسودي نكرده در حاليكه مامان ميگه از وقتي من به دنيا اومدم داداش مجبور شده شبها پيش مامان نخوابه و اين مي تونست يك عامل اساسي حسادت باشه.... من داداش را جور ديگري دوست دارم متفاوت با همه خواهر برادرهايم كه عاشقشان هستم.....

 

خيلي خوبه كه آدم كلي خواهر برادر داشته باشه.... پدرمادرهاي خودخواه امروزي اين نعمت رو از بچه ها مي گيرن.... چقدر ماها به فكر هم بوديم....

 

اگه بابا تنها با داداش بيرون مي رفت و براش خوراكي مي خريد نگه ميداشت باهم بخوريم.... من هم دقيقا همين كار رو مي كردم.... وقتي بابا رو به خاك سپرديم داداش محكم بغلم كرده بود و من مثل ديوار بهش تكيه كرده بودم.... داداش بعدها هرجا به حضور فيزيكي بابا نياز پيدا مي كردم جاش رو برام پر مي كرد....

 

يه بار داداش گفت يعني چي تو همه عكسهاي مشتركمون رو برداشتي واسه خودت؟ به تفاهم رسيديم كه يك آلبوم مشترك داشته باشيم : شامل همه عكسهايي كه هم من توشون هستم هم داداش! تعدادي عكس ناب! ياد روزي مي افتم كه كنفرانس برق بود و گزارشگر كنفرانس ما رو به خاطر شباهتمون سوژه كرد ! چقدر خوشحال ميشم وقتي ميگن شبيه داداشم!

 

واااي من امتحان دارم!

 


 

مهربان بزرگوار!

داشتن تو بزرگترين ثروتيست كه خدا به من ارزاني داشته.... خدا را به خاطر اين لطف بزرگش شكر مي كنم و از وجود بي منتهايش مي خواهم زيبايي و خوشبختي ما را پايدار كند!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز زيباي همگي به خير! امروز هوا خنك تر شده كلا امسال روال تغيير هوا به شدت غيرخطي شده معلوم نيست چي ميشه!ديشب هم كه حسابي سرد بود!

 

و اما ....

پنجشنبه من كلاس داشتم و كوئيز.كوئيز اين ترم خيلي سخت بود! خانم معلم نميدونم چرا اينكاررو كرد! سوالاتي داده بود كه بايد مي رفتي تو نخ مكالمات ويدئو تا مي تونستي جواب بدي! منم ممكنه يه اشتباه جزئي داشته باشم!

 

قبل از كلاس داده بودم عكس پنج شش ماهگي آقاي همسر رو اسكن و چاپ كنن.بعد كلاس رفتم گرفتم با يه قاب عكس الان روي تلويزيونمونه! آقاي همسر معتقده كه زشته آدم عكس بچگي آقاي خونه رو بذاره در ملا عام اما من عاشق اين عكسه هستم! اونقده قشنگ مي خنده!

 

از كلاس كه بر مي گشتم به طور اتفاقي دختر كوچكتر عمه بزرگتر رو ديدم و اصرار كردم اومد خونه مون! يه كم نشستيم و توت فرنگي خورديم و بعد رفت.براي شاممون هم آش با سير فراوان درست كردم.راستي تابه حال روي آش پيازداغ با قارچ فراوان ديده بوديد؟ اصولا نظر به علاقه وافر آقاي همسر به قارچ ممكنه بعدها شاهد آبگوشت قارچ ، كوفته قارچ ، كلاجوش با قارچ و ... نيز باشيم!

 

جمعه من مي تونستم موجه كنم و نرم ولايت آقاي همسر اما يك حسي مدام مي گفت بايد تحمل كني و بري چون آقاي همسر خيلي دلش تنگ شده....آقاي همسر بابت اين كار كلي شرمنده مان نمودند و هي تشكر كردند.وقتي مي بينم آقاي همسر دركم مي كند و قدر كارهايم را مي داند خيلي خوشحال مي شوم.مخصوصا كه مي توانم تشخيص دهم اين كارها ساختگي نيست و از ته دل است.اصولا يكي از نقاط به شدت مشترك من و آقاي همسر همين بلد نبودن تظاهر مي باشد!

 

ما با ماشين خودمون رفتيم ولايت آقاي همسر و اونجا هم رفتيم يه جاي بسي باصفا و عصر برگشتيم.

 

اون خانمي كه من مونده بودم بهش تبريك بگم يا نه في الواقع خواهر كوچكتر آقاي همسر مي باشند! من اصولا هردو خواهر آقاي همسر را دوست مي دارم و از اين بابت كلي خوشحالم.البته با خواهر بزرگترش بيشتر مچ هستم.ديروز ديدم كار سختي نيست تبريك گفتن يا چيزي در اين رابطه پرسيدن اما هيچوقت تنها گيرش نياوردم پيش مامان آقاي همسر هم اصولا رويم نشد!

 

خانواده آقاي همسر بابت ماشين و اينكه با ماشين خودمان رفته بوديم خيلي خوشحال شدند. همكاري دارم كه مي گويد هروقت چيزي بخريم خواهرشوهرهايم به وضوح اذيتمان مي كنند و سعي مي كنند بينمان اختلاف بيندازند اما من ديده ام بارها كه وقتي ما چيزي مي خريم خانواده آقاي همسر شايد به اندازه خودمان خوشحال مي شوند.

 

خيلي خوب است كه چشم و دل آدم سير باشد.خوشحالم كه خانواده آقاي همسر از اين دسته آدمها هستند....بعضي ها حتي به پسر خودشان هم حسادت مي كنند....

 

ديروز كلي گوجه سبز خورديم.از همان نوع مخصوص حياط مامان آقاي همسر! گفته بودم كه مشابه اين گوجه سبز رو من جاي ديگه اي نديده ام....

 


 

ما براي مكه رفتن عجله نداريم.شايد بعد از 5 خرداد ثبت نام كنيم.هرچه خداوند صلاح بداند.

 


 

من بعد از عروسي از آنجا كه مامان آقاي همسر در مورد عروسي پسرش از خيلي چيزها گذشت شرمنده بودم. – او دوست داشت عروسي مفصل چندروزه بگيرد كه من دوست نداشتم. از اينكه ناراحتش مي كردم ناراحت بودم اما خوب اگر قبول مي كردم ممكن بود تا آخر عمر نسبت به اين فقره عقده داشته باشم – به آقاي همسر پيشنهاد كردم كه به عنوان هديه مامان و بابايش را ثبت نام كنيم يك تور مشهد و سورپرايزشان بكنيم.مثل اينكه اين مهم دارد تحقق مي يابد.خودم هم ممكن است ماموريتي داشته باشم به مشهد شايد تا تابستان و شايد مهرماه....

 


 

ديروز نميدانم چطور شده بود داشتم تغييراتي را كه در مورد حساسيتهايم در طول سالها داشته ام مرور مي كردم.

 

يادم هست زماني كه دوره راهنمايي بودم جلد دفترهايم جزو مهمترين چيزها برايم محسوب مي شد.... هر خراشي بر روي جلد كتاب و دفترم ممكن بود ديوانه ام كند! دوره پيش دانشگاهي اين حساسيت به وضوح و " يهو " از بين رفت! بدون هيچ اراده اي از جانب من!! توي دانشگاه هم دفترهايم هرگز جلد نداشتند!

 

يا حول و حوش همون دوم راهنمايي خواهر كوچكتر برايم يك روان نويس خريده بود كه آنقدر برايم ارزش داشت كه هرگز استفاده نكردم و خشك شد! دلم نمي آمد استفاده كنم مبادا خراب شود! اين روان نويس را بعدها – كه وابستگي و حساسيتم از بين رفت – انداختم دور!!! اين وابستگي هم " يهو " از بين رفت بازهم بدون هيچ اراده اي از جانب من....البته شكلش هميشه جلوي چشمم است و اينكه با آن چقدر اعتماد به نفس جذب كرده ام!

 

وقتي بابا را براي هميشه از دست دادم تجسم نمي توانستم بكنم زندگي ما بدون بابا آسان باشد اما گذشت روزگار ثابت كرد اين انسان جان سخت بي بابا هم مي تواند زنده بماند و مثل همه آدمهاي ديگر زندگي كند....اين اتفاق " يهو " نبود و به مرور اين وابستگي كم شد.

 

زماني بود كه حفظ خاصيتهاي مسخره فلوئور جزو دل نگرانيهايم بود اما با يك كنكور دادن همه اين حساسيتها بي ارزش شدند!

 

حدود اول دبيرستان بود كه گلدوزيهايم براي درس خوداتكايي بارزش ترين داراييهايم بودند! وابستگي من به آنها شايد باعث شده بارها آذين را بگريانم! اما اين وابستگي هم " يهو " و بدون هيچ اراده اي از جانب من تموم شد و حالا اون گلدوزيها اسباب بازي بچه ها شده اند.... البته هنوز به هنرهايم در چهارده سالگي افتخار مي كنم!

 

گوني اسباب بازيهايم ، عروسكهايم ، مدادرنگيهايم ، جامدادي ام ، چندتا مجسمه و تابلو هديه شده از طرف دوستانم ، دفتر خاطراتم كه هر شعر زيبايي مي ديدم رويش مي نوشتم ، كاست شازده كوچولو ، تعدادي ظرف اسپري و عطر و كلي چيزهاي ديگر يك زماني از اساسي ترين علقه هايم بودند ولي حالا اين وابستگي خيلي كم شده و بعضا به صفر رسيده....

 

كافيست دو سه ورق از دفتري را كه دلهره هايم را مي نوشتم مرور كنم.... دلهره هايي كه همگي الان فقط يك خاطره هستند و بس.... جمله هايي مثل اينها :

خدايا من يه رتبه سه رقمي ميخوام!

خدايا من گسسته بلد نيستم!

خدايا الكترونيك دو پاس بشه!

خدايا تا پايان سال دفاع كنم!

خدايا اين دفعه آزمون شهري قبول بشم!

خدايا نتيجه مصاحبه و گزينش خوب بشه!

خدايا خودت در مورد انتخاب كمكم كن!

....

 

حال هم دغدغه هايي دارم.اساسي ترين علقه هايم اينها هستند : رابطه مان ، سلامتي مان ، جذابيت و محبوبيتم براي آقاي همسر ، آسايشم ، كارم ، تیپم ٬ مسافرت و ....

 

انسان همواره در حال تغيير است.بعضي علاقه ها ثابتند مثل سه چهار رقم اول و بعضي ها متغير ممكن است باشند....

 

بهتر است روي علقه هايم پافشاري نكنم و به وحي منزل تبديلشان نكنم و البته بهتر است هرگز پا روي علقه هايم نگذارم مبادا بعدها به عقده تبديل شوند.... اما تغيير را كه لازمه انسان بودن است با همه وجود پذيرا باشم.تغيير در راستاي تكامل!

 

چقدر نوشتم!!!

 


 

مهربان بزرگوار!

مي ستايمت! از اينكه تكيه گاه امن زندگي ام هستي به خودم مي بالم. خداي بزرگ! خودت مواظبمان باش!  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام الان شب است!!!! دیروز برایتان کارت اینترنت گرفتم تا عکسهایی را که قول داده بودم نشانتان بدهم!

خانم مرغه و فرزندان اوناییکه لکه قهوه ای دارند تنی می باشند!

جناب پدر جوجه ها به همراه سایر همسران!

دسته گل آقای همسر صورتیها ژرویرا و سفیدها مارگارت می باشند!

 

راستی شماره این پست منو یاد اتوبوس واحد خط نصف راه - آبرسان میندازه!!!! ۱۴۴!


مرسی آقای همسر که تنها موندی من وبلاگ نوشتم!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز زيباي بهاري همه به خير و شادي! اينجا هوا مقاديري خنك مي باشد!

 

ديروز يك روز عادي بود.چقدر دلم گاهي وقتها براي يك روز عادي عادي بدون تنوع تنگ مي شود! خوشبختانه آقاي همسر هم زود آمد خانه.ايشان پيشنهاد كردند برويم بيرون ولي من موافق نبودم.دلم يك روز عادي عادي مي خواست.... چقدر خوش گذشت!

 

امروز كوئيز خواهيم داشت.من اين ترم علاقه زيادي به زبان ندارم.نميدانم شايد از خواص بهار باشد! يادم هست هرسال بعد از عيد ميزان درس خواندن من كم ميشد!

 

ديروز داشتم توت فرنگي مي شستم خاطره امتحان الكترونيك۳ برايم زنده مي شد.... براي امتحان الكترونيك3 ما سه روز فرصت داشتيم.من هم كه خداي درس خواندن! نه طول ترم درس مي خواندم و نه شب امتحان! طول ترم خودم را شماتت مي كردم كه چرا نمي خوانم و شب امتحان هم مي گفتم بابا اين درسا كه مال يكي دو شب نيست....به خودم قول مي دادم از ترم بعد حتما بخوانم! در طول دوران دانشگاه ۸ بار اين قول را به خودم دادم و هر ۸ بار زدم زيرش!!!!

 

برادر بزرگتر آنموقع محل كارش نزديك ميدان تره بار بود و يك جعبه توت فرنگي سفارشي آورده بود برامون.مامان مي خواست مربا درست كنه....من هيچوقت دلم نمياد ميوه هايي رو كه خوردنشون اونقدر لذت داره رو بپزي بكني مربا يا كمپوت!! اين بود كه شستن توت فرنگيها رو برعهده گرفتم و تمام درشتها و خوشمزه هاشون رو سوا كردم و خوردم! شايد بيش از يك كيلو توت فرنگي خوردم! دوروز بعدش هم امتحان داشتم مثلا!!! درس كه نخواندم مشكل معده هم گرفتم! خدا از مهندس بهرامي راضي باشد كه مساعدت نمود يك ۲۵/۱۰زيبا كنار اسمم درج شود و من جزو معدود قبولين الكترونيك۳ باشم! اصولا طول ترم همه كلاسها را رفته بودم شايد دلش سوخته!! شايد هم حسب رابطه اي كه با داداش داشته اين كار رو كرده....شايد هم چون مي خواسته بره دانشگاه منچستر و چهارسال دانشكده نباشه خواسته حلالش كنيم.... خلاصه من كه هفت هشت نمره بيشتر ننوشته بودم.... ۱۰ شدن در درس مهندس بهرامي خودش افتخاريست! كسي كه برايش مهم نيست با نمره 1 كسي را بيندازد! خلاصه ديروز با شستن توت فرنگيها داشتم اسيلاتورها و منابع جريان و آپ امپ ۷۴۱و ... را هم مرور مي كردم! اصولا هميشه توت فرنگي منو ياد الكترونيك۳ ميندازه.... ميدونيد كه پاس شدن درسي كه نخونديش و استادش هم سخت گيره چه خاطره دل انگيزي مي تونه باشه!

 


 

آقا من به اين نتيجه رسيده ام كه يا بصل النخاع ندارم يا دارم و درست كار نمي كند! تمامي حركات موزوني را كه در باشگاه مربيمون ميگه بعد از چند حركت ياد مي گيرم و بعضيشون رو تا تموم شدن حركت نمي تونم اعمال كنم!

نتيجه ديگه باشگاه هم اين بوده كه من خيلي بدم !!! يعني قيافه و هيكل من خيلي غلطه!!! خانمها شوخيهاي جلف مي كنن باهم ولي وقتي از كنار من رد ميشن صداشون آهسته ميشه!! من هيچ وقت حتي نگاه اعتراض آميز هم بهشون نكرده ام ها نميدونم چطور به وحشي بودنم پي برده اند و ازم حساب مي برن!!! از شوخي جلف بدم مياد حتي در رابطه زن و شوهري!

 


 

من يك كار خبيثانه اي كرده ام! اما وجدان درد هم ندارم! يك همكاري داريم كه من چندان دوستش ندارم!اصولا آدم چاپلوسيست و ميدانيد كه نظر من در موردچاپلوسان چيست! دوسه روز پيش مي گفت در دستشويي سوسك ديده و نمي تونه بره دستشويي! من بهش گفتم : عه! الان ديدي؟من تقريبا هرروز اونجا يه سوسك مي كشم! اين بار ديدي خبرم كن بيام بكشمش! در حاليكه فقط يك بار در طول اين سه سال چنين اتفاقي افتاده....راستش براي يكي از همكارام به ناحق پشت سرم چيزي گفته بود و من دلم ميخواست حالش رو بگيرم! حالا فرض كنيد يكي به من بگه توي دستشويي هرروز يه عنكبوت مي كشه اونم از اون پادرازهاي اساسي!! اونوقت بايد آژانس بگيرم واسه كارهاي واجب برم خونه برگردم!!!

 

خوب اصولا همه ما پشت سر ديگران چيزهايي مي گوييم و من هم مستثني نيستم! اما من هيچوقت به ناحق نمي گويم و مهمتر اينكه اگر از كسي بدم بيايد يا انتقادي بر رفتارش داشته باشم رودررو هم ميشه احساسم رو فهميد! اين خانم همكار وقتي با من روبرو ميشه حسابي به ظاهر هوامو داره و احترام ميذاره اما....اينه كه ترسيدن حقشه!

 


 

يكي از همكلاسهاي زبانم يه دختر جنوبيه كه دانشگاه آزاد اينجا درس مي خونده كه با همسرش آشنا ميشه و حالا تبريز زندگي مي كنن!اولا كه براي من خيلي عجيبه! جنوبيها معمولا براي سراسري تبريز هم رغبت نشون نمي دن – به خاطر دوري راه و تفاوت عميق آب و هوا – چه برسه به آزاد! نكته اي كه برام جالب بود اين بود كه اين خانم هيچوقت آشپزي نميكنه و آقاي همسرش در روزهاي عادي و مادر آقاي همسرش در روزهايي كه مهمون دارن براشون غذا درست مي كنه!!! دپرس مي شويممممممم!

 

اما خوب! من به عنوان زن خانه مان دوست دارم كارهايي رو كه از يك زن انتظار ميره خودم انجام بدم مگر اضطراري پيش بياد كه آقاي همسر زحمتش رو بكشه....توي كلاس خيليها با حسرت بهش نگاه كردن ولي من افتخار مي كنم كه خودم و آقاي همسرم هركدوم در جايگاه خودمون قرار گرفته ايم توي خونه.... مثلا وقتي قراره يكي نون بگيره يا يه چيز سنگين جابجا كنه اولويت با آقاي همسره اما وقتي قراره يكي غذا درست كنه يا خونه رو مرتب كنه اولويت با منه.البته در شرايط مساوي!

 


 

مهربان صبور! باز هم يك خاطره زيبا! به خاطر همه خوبيهايت ممنونم.چقدر احساس خوبي برايم دست مي دهد كه با احترام به ضعفهايم نگاه مي كني و صبورانه كمك مي كني تا از بين بروند! وقتي از بين مي روند چقدر لذت مي برم!

خداي بزرگ! خودت مواظب زيبايي زندگي مان باش!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز همه به خير!

 

امروز  صبح بارون مي اومد ولي خيلي زود تموم شد! الان حسابي آفتابه!

 

ديروز رفتم خونه خواهر بزرگتر خودم رو براي ناهار چتر كردم!! خونه اونا با اداره ما همسايه است! از قضاي روزگار قورقوري هم اونجا بود و اوضاعي بود!شميم حسابي شيرين زباني مي كنه....مهد هم كه ديگه نميره و با مادربزرگش مي مونه....ديروز گويا مديرشون زنگ زده بپرسه ببينه چرا خانم نميره مهد كه خودش گوشي رو برداشته بهش گفته مريضم وقتي خوب بشم ميام!!! البته خواهر بزرگتر ميگه براي اينكه پررو نشه بهش گفتيم سرماخوردگيت هنوز خوب نشده – از قبل از عيد !! – و بايد بهتر شي بري مهد و اونم باورش شده!شميم همونيه كه گفته بود همه رو به قِهبه دعاي فرج!!! ديروز هم ميگه بعد از ناهار بايد بگين : اَلامه چاكه! ( = الهي شكرت! ) گفته بودم كه بچه هاي ترك فارسي رو اينجوري ياد ميگيرن!

 

بعد هم كه رفتم كلاس زبان و برگشتني هم توت سفيد خريدم.پيش بيني مي كردم كه آقاي همسر هم فرنگيش رو خريده باشه كه پيش بينيم درست بود! قارچ هم خريدم تا يك ماكاروني پر ماشروم براي آقاي همسر درست كنم.... كمي با دخترخاله كوچكتر صحبت كرديم تلفني و دلم برايش سوخت كه در حال گذراندن دوران خسته كننده و سرگرداني عقد آنهم در معيت دو خانواده به شدت سنتي به سر مي برد!!

 

من هيچوقت از دوران عقد خوشم نمي اومد و هميشه مي گفتم انشاا... طوري بشه كه خودم زياد عقد نمونم اما از آنجا كه تصميم گرفتيم خونه بخريم و پروسه پيدا كردن خونه – و همچنين پول!!! – كمي طول كشيد دوران عقد ما هم به ده ماه كشيده شد.... اما ما زياد اذيت نشديم.خدايي خانواده هردومون هوامون رو داشتن.... روزهايي هم كه دنبال خونه و وسايلش مي گشتيم كلي كنار هم بوديم.... پارسال همين روزها بود كه سند زديم و تحويل خونه موند براي سي خرداد.... امسال داريم وامش رو تسويه مي كنيم.چقدر خدا كنارمونه!

 

يه فكري به ذهن آقاي همسر زده بود كه وام رو تسويه نكنيم به جاش زمين بخريم....من ته دلم به اين درآمدها راضي نميشه.... ميگم خدا رزق ما رو توي همين اداره ها قرار داده.... اتفاقا آقاي همسر هم نظرم رو قبول كرد.گفتيم روزي كه نياز داشتيم خدا رسوند الان كه داريم درست نيست بيفتيم تو خط تلنبار كردنش.... جالبه هروقت چنين تصميماتي ميگيريم خدا زودي بهمون جايزه ميده.... از اداره هردومون همينجوري قرارشد يه پولي بهمون بدن! يه چيزي در مايه هاي بن!

 

ضمنا از مشخصات اساسي خاندان " ع " اينه كه پول خريد و فروش بهشون نمي سازه! يعني اگه خواستين زمين ارزون بشه اگه بتونين يكي از افراد اين خانواده رو راضي كنين بيفته تو خط خريد و فروشش حتما ارزون ميشه!! البته خوب راضي كردنشون هم راحت نيست!اين خاندان خودراي " ع " !!!

 

ديروز آيدا هم زنگ زد....همكار من در كارخانه قبلي و تنها همكاري كه باهاش دوست بودم.... تعطيلات عيد زنگ زدم نبود و اون ديروز خودش زنگ زد....عروسي اونا سه روز بعد از ما بود ولي من نتونستم برم.يادتونه كه من دوروز بعد عروسي ماموريت بودم!كلي با آيدا صحبت كرديم.- ببخشيد آقاي همسر كه ديروز حوصله تان سررفت ولي خوب ما دوسال بود باهم حرف نزده بوديم – خاطرات اون روزها رو مرور كرديم.وقتي كه اولين سابقه كاريمون داشت شكل مي گرفت.البته آيدا يه جاي ديگه هم كار كرده بود.اون يه سال از من بزرگتره.اولين سابقه كاري! يعني فعلا بيشتر شبيه يه دانشجو توي آزمايشگاه داري كار مي كني تا يك مهندس توي كارخونه! چقدر وجدان كاري داشتم ها! از 8 صبح تا 6 عصر بيست دقيقه براي صبحانه و چهل دقيقه ناهار و نماز رو كم كنيم 9 ساعت مرتب برنامه مي نوشتم و تست مي كردم....ياد اون فركانس متر به خير! وقتي جواب داد سرپرستم دستشويي بود رفتم كنار پله ها ايستادم تا بيرون بياد و بهش خبر بدم!!!!

 

ياد خانم ك به خير! همون كه سه سال بزرگتر از من بود و توي خانواده شون مقاديري دختر خانه مانده محسوب مي شد.... چه پدر مستبدي داشت.... اجازه نميداد دست به ابرويش بزند يا آرايشي داشته باشد.اونهم نامردي نمي كرد و به محض پياده شدن از سرويس مي رفت دستشويي و آرايش!!! اونم برق خونده بود مثل آيدا همون دانشگاه آزاد.... از اون شخصيتهايي داشت كه هي از كلمه " مجبور " استفاده مي كنن و با من هم سر اين موضوع بحث مي كرديم....اون سابقه اش از من بيشتر بود اما من يه جورايي مافوقش شده بودم.هيچوقت به روش نمي آوردم اما شخصيت " مجبور " اون خيلي راحت با اين موضوع كنار مي اومد.

 

خانم غ! مدير گروه مكانيك! شش سال بزرگتر از من بود و در دوران شيرين (!!) عقد....پارسال همين موقعها دوتا پسر دوقلو خدا بهش داد....

 

خانم ح ! يك دختر سياستمدار و نماينده مديريت در ايزو.... يك كاراكتر منفور در كارخانه! و البته يك دختر زيبا! اون هم يك سال از من بزرگتر بود و فكر كنم مديريت خونده بود!

 

خانم الف! يك دختر خيلي آرام.... از آنهايي كه به راحتي با روزگار كنار مي آيند.... همون سال ازدواج كرده بود و يه سال از من بزرگتر بود.مترجم كارخونه بود و كارهاي سايت رو هم انجام ميداد.پارسال يه دختر خدا بهش داد....

 

خانم ش! يك منشي تمام عيار! خودش اصرار داشت مسئول روابط عموميست ولي منشي بود....يك دختر خوش برخورد خوش برورو ولي از اون زبان تيزهاش!۸سال از من بزرگتر بود ولي به راحتي ميشد فكر كرد كه تازه ديپلم گرفته....

 

آقايون همكار هم بودن اكثرا قسمت فني و خط توليد.... آقاي ؟ كه اسمش يادم رفته يك مرد چاپلوس تمام عيار بود و به كارهاي فروش و انبار مي رسيد.....چقدر بدم مي اومد ازش!گويا پارسال ازدواج كرده....

 

آقاي الف نگهبان كارخونه كه با زن و دو بچه اش توي يه اتاق زيرزمين قسمت اداري زندگي مي كردن!مي تونم قسم بخورم زنش بيشتر از همه ما احساس خوشبختي مي كرد!!! پسركوچولوش چه فحشاي آبداري بلد بود!همه اش چهارسال داشت و بعدها فهميديم بيش فعاله اما مادره همچنان احساس خوشبختي مي كرد!

 

و آقاي گ! مديرعامل محترم! كه يك عده مهندس جوان رو استثمار كرده بود و من شدم كاوه آهنگر و با ضحاك جنگيدم و اول خودم بعد دوستام از كارخونه جدا شديم و بعد ورشكست شد و بعد هم خودكشي كرد! دوسه هفته پيش اعلاميه سالگردش رو ديدم.ميخكوب شدم!خيلي خاطره ها از ذهنم عبور كردند....دنيا خيلي كوچك است....آقاي گ ميخواست با زحمت ديگران به مال و منال برسه كه نشد....

 

چقدر نوشتم!!!!!حوصله تون سر نرفت؟

 


 

آقا اصولا به کسی که کمتر از دوماهه که قراره مادر بشه تبریک میگن؟ یا به روش نمیارن ممکنه خجالت بکشه یا ناراحت بشه؟ ما موندیم که با خانمی از بستگان نزدیک آقای همسر وقتی دیدیمشان چه رفتاری داشته باشیم!ایشان هفته هشتم می باشند!

 

از دیدگاه بنده حقیر موضوع بارداری از مسائل خجالت برانگیز بوده و تا زمانیکه جبر روزگار بر هیکل یک خانم مستولی نشده نباید علنی گردد! ولی وقتی علنی شده بلد نیستم چه رفتاری داشته باشم!

 

ضمنا اینکه از آنجا که با دیدگاهم در حال حاضر این موضوع بیشتر تسلیت برانگیز است تا تبریک برانگیز و هنگامیکه حسی مخالف حس درونی ام را انتقال بدهم یا هر نوع دروغ دیگری بگویم ناخودآگاه می خندم از این بابت مقادیری نگرانم! نکند خنده ام بگیرد؟

 

اضافه هم می کنم که این موضوع به نظر من خیلی خصوصیست و ممکن است تبریک گفتن من کمی فضولی باشد!البته از دیدگاه خودم!

 

خلاصه مانده ایم! راهنمایی می خواهیم! به کسی جز شما هم نمی توانیم متوسل شویم چون با اعضای خانواده نمی خواهیم مطرحش کنیم!

 


 

بزرگوار صبور!

چقدر دلم این روزها زود برایت تنگ می شود! عجیب است! تا عصر که بیایی دلم تنگ شده.... این علاقه وقتی عمقش بیشتر می شود قشنگ احساسش می کنم گویی سنسوری دارم که هر ده درجه به ده درجه افزایش عمق علاقه فیدبک اساسی میدهد!

خدای مهربان! زیبایی و شادی زندگی زیبای دونفره مان را پایدار گردان!مرسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بر همه!روز زيباي بهاري همه به خير و شادي انشاا...!

 

مدتهاست دارم روزانه مي نويسم.خبري از اظهار عقايد و ايجاد بحث نيست.شما فكر مي كنيد دليلش چه مي تواند باشد؟

 

ديروز ولايت حسابي خوش گذشت و مامان خونمان سرجايش رسيد.امروز هم كلاس دارم.امشب بايد يك شام اساسي درست كنم براي اينكه خيلي وقته يك شام درست حسابي نپخته ام البته دليلش تنبلي نبوده و عذرم موجه بوده!

 

شماره اين پست منو ياد ماشينمون ميندازه!سايپا 141!!

 


 

و اما مهر مادري....

 

برادر بزرگتر خانه اي دارد شبيه بهشت.يك حياط بزرگ باصفا پر از گلهاي مختلف....حدود بيست رنگ گل رز ....يك حوض بزرگ و يك خانه خيلي راحت.اصولا برادر بزرگتر هم از همان ژن معروف " ع " ها نصيبش شده و به اندازه كافي تنبل است! مي گويد دو روز بود ماشين را در حياط نگه مي داشتم و در پاركينگ قفل بود....

 

خانم همسر برادر بزرگتر مي گويد دوسه روزي بود كه يك گربه روبروي پاركينگ مي نشست و تكان نمي خورد.هرقدر پيشته پيشته مي نموديم بيشتر خودش را به ما نزديك مي كرد تا فرار كند....

 

مامان شبي كه خانه برادر بزرگتر بوده متوجه گربه و نگاه ملتمسانه اش مي شود.....مي گويند شايد گرسنه است و مقداري از شام را جلويش مي اندازند اما نمي خورد.....

 

خلاصه يك روز خانم همسر برادر بزرگتر به اين نتيجه مي رسد كه گربه مي خواهد برود داخل پاركينگ....مي گويد در پاركينگ را باز كردن همان و گربه از بام دستشويي حياط پريدن و دوان دوان داخل پاركينگ شدن همان....

 

نگو گربه سه تا نوزادش را آورده گذاشته داخل پاركينگ كه مثلا جاي امن بوده و رفته پي غذايي كاري چيزي كه برادر بزرگتر هم ندانسته در را قفل كرده و از قضاي روزگار دو روز در پاركينگ قفل مانده و گربه دور از سه نوزادش.... خيلي دردناك بود شنيدن اين موضوع و تصور حال گربه مادر.... گويا نوزادها به اندازه كافي بزرگ شده بودند كه از گرسنگي نميرند.

 

الان برادر بزرگتر يك عمارت براي گربه ها درست كرده و غذاي اشرافي برايشان مي دهد....

 

حال بشنويد از خانم خرگوش....

 

دوست برادر بزرگتر گاوداري بزرگي داره دوتا خرگوش مي گيره واسه بچه هاش و اونجا نگهشون ميداره.....اين دوتا عيد امسال 6 تا بچه به دنيا ميارن و هفته پيش 8تاي ديگه!!!! گويا خرگوش طبق غريزه براي به دنيا آوردن بچه هايش زمين را مي كند و بچه هايش را داخل آن به دنيا مي آورد و بعد روي آن چاله مي خوابد تا گرم بمانند.... حالا اين آقا خرگوشها رو داخل يه اتاق كه كفش سيمان بوده نگه داشته بوده....مي گفت خرگوش مادر براي اينكه بچه هاش رو گرم نگه داره قبل از به دنيا اومدنشون كل موهاي سينه اش رو كنده و اونقدر ورزشون داده كه عين نمد شده....بعد بچه هاش رو روي اون به دنيا آورده و از چهارطرف اون چيز نمد مانند رو كشيده روشون..... اين مهر مادريه! غريزه مادري! همون غريزه اي كه ماده ها را از همه چيز جدا مي كند!همان ضعف بزرگ مونثها!

 

خواهر وسطي دبير مشهوريست.زمان امتحانات يا نزديك كنكور سرش خيلي شلوغ است.مادرها زنگ مي زنند تا حد التماس كه براي دخترمان رفع اشكال كن و او وقت ندارد....هميشه مي گفتم چرا خودشان را اينهمه خرد مي كنند اينهمه التماس مي كنند و مامان مي گفت آدم براي بچه اش خودش را به هردري ممكن است بزند..... و البته خوب بايد بزند!

 

البته موضوع جالبيست....اصولا مادرها آنقدر بچه هايشان را دوست دارند و آينده شان برايشان مهم است كه خودشان را به هر دري مي زنند اما بعضي ها خودشان را به هردري مي زنند تا ثابت كنند يا وانمود كنند آينده بچه شان برايشان مهم است! اين نظريه جديد من است و البته براي توضيحش زمان نياز دارم! اين نظريه مي گويد بعضي چيزها برعكس شده اند!مثلا يه بابايي خيلي خوشحال بوده و از فرط خوشحاليش جشن گرفته حالا خيلي ها جشن مي گيرن كه خوشحال بشن!! يا مثلا يه بابايي يه روزي رفته بوده آرايشگاه و حسابي خوشگل شده بوده عكس مي گيره كه بعدها هم نگاهش كنه حالا خيلي ها وقتي ميخوان عكس بگيرن ميرن آرايشگاه كه خوشگل بشن!! باورتون ميشه خيلي از آرايشگرهاي عروس هدف نهاييشون براي آرايش خوشگل كردن عروس نيست بلكه خوش عكس كردنشه؟ يادمه وسط لب پاييني زن برادر همكارم كه عروسيش سه سال پيش بود يه پولك چسبونده بودن كه توي عكس برق بزنه!!! نميدونم تونستم نظريه ام رو توضيح بدم يا نه! براي توضيح دادنش نياز به تغيير لحن هست كه كتبا مقدور نيست!!!!

 


بدین وسیله اعلام می دارد هرگونه برداشت و استفاده از ایده کادوی تولد اینجانب غیرقانونی بوده و منوط به پرداخت هزینه و کسب اجازه کتبی می باشد!


مهربان بزرگوار!

 از بابت همه خوبيها و بزرگواريهايت ممنونم! خداي بزرگ! شاديهاي ما را پايدار گردان!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بر همه ..... امیدوارم حال همگی خوب خوب خوب باشه....

امروز من یه جا رفتم ماموریت.چقدر خوبه که من نه مسئول قراردادهام نه کارمند امور مالی و چقدر بده که کارم جوریه که باید در برخی شرایط جای هر دو مورد مذکور فکر کنم و تصمیم بگیرم! اینکه عامل تصمیم گیرنده هستم توی کارم و دستور به ندرت می گیرم و ارباب رجوع چندانی ندارم خیلی وقتها عالیه ولی بعضی وقتا دلم میخواد مثل مسئول دبیرخانه یا بایگانی یه کار روتین داشتم!!! مردم از تنوع!

می دونید که دوشنبه است و ما قراره بریم خونه مامان!آخ جون ولایت! آقای همسر عزیز می دونم دوهفته است مامانت رو ندیدی و دلت براش تنگ شده....ببین جمعه این هفته اگه سنگ هم بباره میریم می بینیمشون!این یک دستوره!

و اما دیروز....

دیروز یک روز فوق العاده بود.هدیه من به آقای همسر به مناسبت تولدش تصمیم گرفته بودم " کارت استخر " باشه و مدتها از زیر زبانش حرف کشیده بودم در این رابطه که سلیقه اش دستم بیاد کشف کرده بودم نمیخواد جای دوری بره.... اما دیروز بعد از استعلام از تمامی استخرهای دور و بر منزل به نتیجه نرسیدم! خلاصه هدیه اصلی موند تا خود آقای همسر بره کارت استخر محل کارش رو بگیره.اصولا ما پول خاص خودمون رو نداریم!یعنی وقتی ایکس ریال مصرف میشه معلوم نیست از درآمد کدوممون بوده!- البته احتمال اینکه از درامد آقای همسر باشه بیشتره چون اون بیشتر از من درمیاره!!!!! - اینه که فرق نمیکنه آقای همسر خودش کارت رو بگیره یا من!!!!! اما خوب اون چهل تومنی که دیروز از حساب برداشتم توی کیفمه!!!!! به نظر شما با همه اش لواشک بخرم ؟! دزدکی!

دیروز مراسم چهلم یکی از فامیلای دور آقای همسر بود و می دونستم آقای همسر اگه با سرویس بیاد و بره مسجد کمی دیرتر می رسه خونه....

دیروز من کلاس هم داشتم.اون یک ساعتی که بعد از وقت اداری تا شروع کلاس خالی بود رفتم استخرهای مختلف دور و بر....مشهورترینش تا اطلاع ثانوی تعطیل بود!!!اون یکی از خرداد شروع به کار می کنه و اون یکی دیگه هم مسیر پیاده داشت....خلاصه بعدش تا شروع کلاس رفتم تشریفات کیک رو انتخاب کردم و پولش رو دادم که بعد کلاس زیاد معطل نشم تا آقای همسر شک نکنه کجام!! بعد هم رفتم گل سنگ و یک رز از همونایی که آقای همسر خیلی دوست داره با ژرویرا از همونایی که خودم دوست دارم رو انتخاب کردم گفتم یه دسته گل حسابی برام درست کنه تا دوساعت دیگه....بعد رفتم کلاس....

خانم معلم پرسید " هاو دو یو فیل میس ع؟" منم باز گفتم : " آی فیل فنتستیک! ایت ایز مای هازبندز برث دی!" راستی یه ژرویرا هم برای خانم معلم بردم آخه هم هفته معلم بود هم اینکه دو جلسه غیبتم رو شرمنده بودم!

بعد از کلاس رفتم گل سنگ دیدم گل آماده نیست....گفت خواستم خودتون رنگ روبان رو اینا رو انتخاب کنین....درست استرسی رو داشتم که برای اولین بار روز اولی که قراربود دوتایی بریم حلقه بگیریم تجربه کرده بودم!یک حس عجله شیرین!

دسته گل قشنگی شد.عکسش رو خواهم گذاشت.بعد کیک رو تحویل گرفتم....مشابه کیک روز تولد خودم فقط به جای دخترخانم روش آقا پسر نشسته بود!

یه تاکسی دربست گرفتم ده برو خونه....وسطا آقای همسر زنگ زد گفتم دارم می رسم! جالبه من همه این کارها رو کردم و همون زمان همیشگی رسیدم خونه....فهمیدم آقای همسر یه ۵ دقیقه ای دیرتر می رسه خونه....خونه رو مرتب کردم میز رو چیدم و تا لباس بپوشم رسید!! اما خوشبختانه یه جوری شد که تونستم دسته گلم رو قبل از اینکه خودش ببینه بگیرم جلوش و تولدش رو تبریک بگم....راستش تولد یه بهونه بود و هدف من بیشتر تشکر کردن از حضور سبزش تو زندگیم بود تا تبریک یک روز که به عادت تبدیل شده....

بابای آقای همسر هم همون مسجد بود.آقای همسر گویا می خواسته به من پیشنهاد بده برای اولین بار با ماشین خودمون بریم باباش رو برسونیم خونه خواهر بزرگتر اما می بینه من تدارک دیدم و منصرف میشه....یک آقای مهربون به تمام عیار! اما منم اصرار کردم پاشدیم رفتیم باباش رو هم برداشتیم و رفتیم خونه خواهر بزرگتر آقای همسر....چقدر بابای آقای همسر به خاطر ماشین ما خوشحال شد!

خلاصه....ادامه هم عکس گرفتن بود و کیک بریدن و نوش جان کردن!

انشاا... سالیان سال سالم و شاد و عاشق کنار هم زندگی کنیم!


دیروز اگه آقای همسر به هر نحو دیگه ای پیشنهاد مبنی بر رفتن دنبال باباش رو مطرح می کرد ممکن بود به من بربخوره اما اون یه جوری مطرح کرد که خودم اصرار کردم بریم....این یعنی آقای همسر همه چیز رو مراعات می کنه تا شادیمون کم نشه....مرسی آقای همسر!


اینکه قول عکس میدم و عملی نمیشه به این دلیله که کارت اینترنتمون تموم شده و از اینجا هم یه جورایی نمی تونم عکس بذارم.کلا دیر و زود داره سوخت و سوز نداره!عکس خانم مرغه رو هم میذارم ببینید!


مهربان بزرگوار!

واقعا از زیبایی زندگیمان لذت می برم.دیروز هم یک روز پرخاطره شد برام....خیلی ممنونم! خدای بزرگ! خودت شادیهایمان را پایدار گردان و مواظبمان باش!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بر همگان!روز زیبای بارانی همه به خیر! اونایی هم که استانشون بی بارانه روز زیبای بی بارانشون به خیر!

روز زیبای زیبای خیلی زیبای من و آقای همسر هم به خیر! تولد آقای همسر هم مبارک!

من دیروز رفتم کلاس زبان....من همچنان کمی سرما خورده می باشم!بدن من در مقابل سرماخوردگی خیلی مقاومه....به ندرت سرما می خورم.-تق تق تق این صدای زدن به تخته بود!- آخرین باری هم که آنفلوآنزای شدید گرفتم سال ۷۸ بود و ترم اول دانشگاه....ولی وحشتناک بود! الان اون سرماخوردگی شایع که حالت تهوع هم داره هی میاد سراغم و هی سیستم ایمنی بدن من باهاش مبارزه می کنه ولی اون از رو نمیره....خلاصه که دیروز هم کمی این حس سرماخوردگی رو داشتم....اما با وجود این کلی کوزت شدم....راستش هتل ماسوله خیلی نم بود و بوی نم میداد اینه که تصمیم داشتم همه لباسهایی که اونجا استفاده شده اند شسته بشن....چمدون همونطوری وسط خونه بود با همه خریدها....من همه چی رو مرتب کردم باشگاه هم رفتم و برگشتنی گفتم یه دوش بگیرم که دست برقضا گلی با علایم سرماخوردگی زیر دوش بودن و خاموش شدن یهویی آبگرمکن و گلی امیدوار بودن که الان آب گرم میشه و لرزیدن و باقی حکایات! این شد که یک گلی سرماخورده سرمازده اعصاب داغون شده و یک آبگرمکن معلوم نیست چه مرگشه شد تحویل آقای همسر!!!! وااای عجب نثری دارم ها!

عصر با خواهر وسطی صحبت می کردم که گفت آبگرمکن ما هم اینطوری میشد و از فیلترشه و اینا....خلاصه من اگه ببینم نمی تونم یه وسیله ای رو راه بندازم خیلی اعصابم به هم میریزه! ولی خوب! آقای همسر آمد و علایم سرماخوردگی و سرما زدگی رفتند! البته کمی خودمان را لوس نمودیم تا شام پختن را بیندازیم گردن این مرد مهربان! چقدر من سواستفاده می کنم!

اصولا من اصلا نتونسته ام با آبگرمکن دیواری رابطه دوستانه برقرار کنم! خانه بعدی ما یا سیستم حرارت مدرن خواهدداشت و یا آبگرمکن ایستاده از همونایی که تو خونه مون بود ولایت....آب پرفشار داغ! چه حمومیه اونجا!

من امروز کلاس زبان دارم.خانم معلم کلی تکلیف گفته بود برای امروز.منم دختر خوب همه اونا رو امروز تو اداره نوشتم.


یه خانمی که تایم ورزشش با ساعت ماست در عرض دوماه ۱۱ کیلو لاغر شده....البته فعلا هم خیلی چاقه ولی آفرین به اراده اش مگه نه؟


ای مامان آرتا! همه را به تفکر واداشته ای! خواهر وسطی و خواهر کوچکتر در عجب مانده اند که من و تو چگونه از آخرین اخبار هم باخبر می شویم! مواظب باش لومان ندهی! داداش که به احتمال قریب به یقین میداند!اما او نمی خواند مگه نه؟اون خیلی قابل اعتماده....


یعنی شما فکر می کنید من برای تولد آقای همسر فکری کرده ام؟

البته صبح زود بهش تبریک گفتم!به نظر شما کافیه؟راستی آقای همسر با پسورد وارد وبلاگ من میشه هاااااهمینجوری جهت اطلاع گفتم!


عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه

زندگیم با بودنت درست مثل بهشته

تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام سلام سلام این یک گلی پرانرژی است!

مرسی از همه دوستان که برامون آرزوی سلامتی و خوش گذشتن داشتن چون هردو مستجاب شد.... مسافرت ما عالی بود....هوای شمال حسابی بهاری و پرطراوت بود....جای همه خالی!

اینم شرحی از اهم اخبار!!!

سه شنبه صبح رسیدیم رشت.اول می خواستیم بریم فومن هتل بگیریم که راننده آژانس پیشنهاد کرد بریم ماسوله بمونیم....خیلی پیشنهاد عالی ای بود....اول سوئیت گرفتیم که بوی نم میداد و تخت هم نداشت بعد هتل رو که پیدا کردیم دیدیم هم تمیزتره هم ارزونتر نقل مکان کردیم به هتل....ماسوله جایی بود شبیه بهشت!هوای فوق العاده ای داشت و چون وسط هفته بود خیلی آروم و دنج بود و هتل هم به همین دلیل خیلی ارزون....کلی ماسوله رو گشتیم و ترشی تره هم خوردیم.من دوست دارم هرجا میرم غذای محلی اونجا رو امتحان کنم....کلی هم کلوچه خوردیم جای همه خالی! کاکا و اگردک و خرکاره و اینا!چندتا هم عروسک بافتنی از یه خانم خریدیم و باهاش دوست شدیم و عکس انداختیم....یه گلیم هم خریدیم و با آقای فروشنده اش هم دوست شدیم....شاعر هم بود و برامون شعر هم خوند و کلی ازمون خوشش اومد....یه پاکت مخصوص هم برای گلیممون داد....

صبح چهارشنبه صبحانه مون رو ماسوله و در میان درختان خوردیم رفتیم فومن به قصد قلعه رودخان ولی گفتن هم بارون اومده و هم وسط هفته خلوته و از نظر امنیتی بهتره نرین....ماهم گفتیم واسه تفریح اومدیم نه واسه خرد شدن اعصاب....اگه بریم اونجا یه اتفاق ناجور بیفته کلی اعصابمون به هم میریزه....خلاصه کلوچه داغ خردیدم و خوردیم و راه افتادیم به سمت لاهیجان....

ظهر لاهیجان بودیم....اول رفتیم هتل جهانگردی که یه اتاق خالی داشت زود اتاق گرفتیم و بعد دور استخر گشتیم و بعد رفتیم یه رستوران ناهار بخوریم! از همون اول که طرف در رو واسمون باز کرد و خانومه با لباس محلی منو آورد گوشی دستمون اومد که قراره کلی پیاده بشیم!!! یه دسر محلی هم خواستیم که ۲۵۰۰ به باد رفت! باقلا نپخته و گردو و یه کم آت آشغال ماهی - که شبیه خاویار بود مثلا!! - کلا چیز بیخودی بود.... بعد رفتیم صعود به شیطانکوه! شیطانکوه رو فتح کردیم و سوار تله کابین شدیم....آی کیف داد! ترس از بلندی من در مورد تله کابین اصلا وجود نداشت! کلا اگه از حفاظ مطمئن باشم از بلندی نمی ترسم....تله کابین ما رو برد به یه قله دیگه عین بهشت....جنگل بود و مزرعه چای....خیلی بکر!عالی بود!

صبح پنجشنبه هم می خواستیم بریم انزلی و بقیه راه رو تکه تکه بیایم که گفتن از انزلی سخته ماشین پیدا کردن....ما هم بارمون زیاد شده بود چون کلی کلوچه خریده بودیم....گفتیم بریم چمخاله و قرار بود ساعت ۲ اتاق رو تخلیه کنیم....چمخاله انتظار می رفت خیلی زیباتر باشه ولی نبود....خلاصه از دریای خزر هم بهره ای بردیم و ناهار هم باقلا قاتق زدیم تو رگ و عصر راه افتادیم به سمت تبریز....صبح جمعه خونه بودیم سرشار از انرژی....

این بود خاطره من!

در این سفر خیلی چیزها فهمیدم.... کلا بسیار سفر باید تا پخته شود خامی....

اول اینکه در امر خطیر همسرگزینی بسی خدا با من یار بوده و حسابی شانس آورده ام.... آقای همسر من یک مرد لارج به تمام معناست....در خرج کردن ٬ در مهربونی ٬ در هوای منو داشتن ٬ در فداکاری....چقدر دلش می خواست صددرصد به من خوش بگذره....چقدر اجازه نداد وسایلمون رو جابجا کنم و خودش همه چیز رو حمل کرد....چقدر با من مهربون بود....چقدر هرچی دلم می خواست واسم خرید....آخ چقدر اخته و آلوچه برام خرید!!!!آقای همسر صدبار مرسی!خداجون صدبار مرسی!

دوم اینکه نوشته بودن لاهیجان زیباترین شهر جهان اسلامه اما فقط دوتا هتل داشت!! اونم دو و سه ستاره!! هتل سه ستاره هم که ما اونجا بودیم صبحونه نداشت!!! خیلی هم مسئولانش بی ادب بودن!! چرا باید یک شهر توریستی اینجوری باشه؟

سوم اینکه بهتره آدم با ماشین خودش بره مسافرت ولی اگه امکانش نیست به هردلیل اتوبوس اصلا هم سخت نیست!

چهارم اینکه  از اینترنت و اونترنت و غیره نمیشه نقشه کامل یک شهر رو گرفت!

پنجم اینکه راننده های تاکسی مهماندوست تا جایی که می توانند مسافرین محترم رو تیغ می زنن!!

ششم اینکه همه ناآشناها غیرقابل اعتمادند مگر خلافش ثابت شود!

هفتم اینکه باقلا قاتق خوشمزه است!

هشتم اینکه اگه رفتین رستورانی دیدین میان در رو واستون باز می کنن و تعظیم می کنن زود در برین!!!!

و خیلی چیزای دیگه!


مهربان بزرگوار! از اینکه در این دنیای بزرگ ٬ تو همسر و همسفر زندگی من شده ای بسیار بسیار خدا رو شکر می کنم! تو فوق العاده ای! خدای بزرگ! خیلی ممنونم به خاطر همه چیز!خودت مواظبمان باش!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز به خير!

ما امشب ميريم مسافرت! ما خوشحاليم!

فردا صبح به اميد خدا رشتيم.ميگن ماسوله نمونيد شب رو ولي هنوز تصميم نگرفتيم.كلا فقط برنامه كلي دستمونه كه ميريم رشت و فومن و ماسوله و قلعه رودخان و احتمالا انزلي.ريز برنامه دستمون نيست نه كه سيستمهاي اطلاع رساني گردشگري خيلي فعالند! در مورد هيچي نميشه اطلاعات درست به دست آورد!

ديروز رفتيم براي من كفش اسپورت خريديم.اه اونقدر بدم مياد از مغازه ها....براي آدمهاي عادي نه لباس پيدا ميشه نه كفش و نه هيچي!من كه اسپورت نمي پوشم اينو فقط براي كوه و باشگاه مي خواستم اينه كه زياد هزينه نكردم وگرنه اسپورتهاي خوب هم بودن بالاي ۷۰ تومن.

طبق معمول گلي خواست بره مرخصي كلي كار سرش ريخت!! اما از عهده همه شون براومدم.البته تا الان!


يه موضوع جالب!

يكي هست كه عكس بچه اش رو نشونمون ميداد و اگرچه بچه زيبايي نبود ما به به چه چه مي كرديم - هر كسي را بچه خود به جمال نمايد! - يه بار مريض شد و مامانش گفت چشمش مي زنن! حالا هرموقع صحبت بچه مياد درميره مبادا چيزي بگه! به خدا آدم نميدونه در مقابل بعضي آدمها چيكار بايد بكنه!!! تعريف نكني ميگن حسوده و اينا....تعريف هم مي كني ميگن چشم زدي! براي من كه رشد و حرف زدن و نمك ريختن يه بچه تازگي چنداني نداره با توجه به اينكه رشد شش تا نوه خوشگل و باهوشمون رو ديده ام چه برسه به اينكه چشمش بزنم!!! به خدا نميدونم به اين موضوع بخندم يا گريه كنم!

همين آدم معتقده هروقت بچه اش رو ميذاره پيش مادرشوهرش - اين خانم شاغله - چشمش مي زنن و مياد مريض ميشه! هركي ندونه من - كه مامانم همه نوه هامون رو نگه داشته و منم كمكش كردم و حرصش رو هم خورده ام - ميدونم كه نگه داشتن بچه براي والدينش سخته چه برسه به مادربزرگ و بالاخص مادربزرگي كه توي خونه اش بچه مجرد داره! حالا اينم تشكر كردن اين خانمه!

خوب غيبت بسه! البته تا شنبه!!!!!!!


مهربان بزرگوار!

اميدوارم اين دو سه روز حسابي خستگي اين مدت رو از تنمون بيرون كنه و حسابي انرژي بده براي ادامه راه....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز به خیر!

میگم پاییز و بهار تبریز حل شده اند داخل زمستون و تابستون! مثل اون بالاییها دیگه دو فصل داریم! دو فصل که هرکدام ماکزیم ممکنند! سیستم صفر و یک! منطقه دیجیتال!! یا زمهریر زمستونه یا جهنم تابستون!!! ای بابا! هنوز رادیاتهای اداره رو خاموش نکرده کولرها روشن شدن!

یادمه فصل امتحانات اقاقیا ها شکوفه میدادن....بوی اقاقیا منو یاد امتحانهای خرداد میندازه اما الان یک هفته ای میشه که اقاقیاها باز شدن....

امتحانات خرداد با استرس کمی که داشتن خیلی دلچسب بودن....مخصوصا قبل از دبیرستان که کنکور هم نبود و می شد بعد از هر امتحان کتاب و دفترش رو انداخت یه گوشه ای....من روی تمیز موندن کتابام حساس بودم.هیچوقت با خودکار روشون نمی نوشتم مگر وقتی که برای امتحان ثلث سوم می خوندم.... راحت و آسوده با خودکار علامت می زدم.... توی قفسه همه کتاب دفترها رو به ترتیب تاریخ امتحان می چیدم و بعد از هر امتحان کتاب دفتر اون موضوع رو می ذاشتم ردیف بغلی....هر امتحانی که میدادم یکی دو کتاب از اون ردیف کم و به این ردیف اضافه می شد....و امتحان آخری هم که جشنی بود....چه روزگاری بود!بدون هیچ مسئولیتی سه ماه تابستون فقط خوش می گذشت....من کلاس تقویتی و هنری و اینا هم نمی رفتم و فقط صفا!خونه خاله کوچکتر! حداقل یک روز در میون!

من تا سال اول راهنمایی هیچوقت برای هیچ امتحانی درس نمی خوندم....ریاضی و امثالش که یادگرفتنی بودن معمولا ۲۰ می شدم و تاریخ و جغرافی و اجتماعی نوزدهی چیزی....رقیب قدر هم نداشتم تا سال دوم که دوتا مدرسه ادغام شدن و من کلی رقیب پیدا کردم! یک عالمه رقیب خرخوان!!! یادمه یه بار تاریخ دوم راهنمایی ۷۵/۱۷ شدم و یکی از رقبا ۱۹ و اینچنین تصمیم گرفتم هرازگاهی خربزنم!!! ولی هیچوقت تاریخ و جغرافی و اجتماعی رو با لذت نخوندم....مگر اجتماعی سوم راهنمایی که دوست داشتم در مورد دولت و قوای سه گانه بود....

سال اول راهنمایی....امتحان جغرافی ۲۸ خرداد و عروسی پسرخاله وسطی.... میشه انتظار داشت یک دختر ۱۱ ساله درس رو به عروسی ترجیح بده؟ منو تبعید کردن خونه عمه بزرگتر - خدا رحمتش کنه - که درس بخونم....منم همه اش غوره خوردم! کل حیاط پشتی عمه بزرگتر پر بود از درخت مو....هرکاری کردم نتونستم درس بخونم....قشنگ یادمه : تنها رودخانه ایران که رفت و آمد کشتی در آن امکان دارد؟ اینا رو بلد بودم ولی سوالاتی مثل سه مشخصه قله های ناحیه بیابانی را بنویسید رو نه!!!! شدم ۱۹ و خواهر بزرگتر کلی دعوام کرد! عوضش سال دوم همیشه ۲۰ می شدم!

خیلی بد بود که سال دوم دبیرستان رشته ریاضی فیزیک هم تاریخ داشتیم و هم جغرافی!هرکدوم سه واحد! یعنی روی معدل اساسی تاثیر داشتن! خانم بنایی معلممون بود خیلی دوستش داشتم....هرجلسه ازم درس می پرسید و همیشه از متن کتاب نه از سوالات آماده! زد و امتحان تاریخ وزارتی شد! و البته من هردوشون رو ۲۰ شدم.من وقتی معلمی رو دوست می داشتم باید درس اون رو خیلی کامل می خوندم مبادا اشتباهی مرتکب شم....

خانم یوسفی می تونم بگم تاثیرگذارترین معلم من بود! دوسه بار درس عربی سال اول راهنمایی تشویقم کرد و البته جای تشویق هم بود....اونموقع داداش سوم دبیرستان بود و من کتاب عربیش رو می خوندم همینجوری و هرازگاهی که از خواهر بزرگتر اشکال می پرسید من هم گوش می دادم....این بود که میدونستم اعلال چیه و منصوب محلی یعنی چی.... کسی یادم نمیداد ها خودم می گرفتم! و خانم یوسفی همیشه تشویقم می کرد و تعریفم رو به خواهر بزرگتر - که دوست بودن - و من فیدبک می گرفتم و تشویق می شدم.... عربی و زبان و ریاضی ام همیشه عالی بودن.... یادمه خانم یوسفی همون سال نزدیک امتحانات خرداد ازدواج کرد و من خیلی ناراحت شدم!!! هنوز هم نمیدونم چرا !!

جالبه که سال دوم راهنمایی با دختری در اردوی مشهد آشنا شدم....بعدها در دانشگاه دیدمش....کشاورزی می خوند و دوباره دوست شدیم و بعدها فهمیدم خواهرشوهر خانم یوسفی است! خانم یوسفی رو به جشنم هم دعوت کردم اما گویا فامیلشون فوت کرده بود معذرت خواست....یک روز حتما باید پیدایش کنم! دوتا پسر شیطون داره!چه خوب شد اگه بتونم هفته معلم باید یه سر بهش بزنم!

من ادبیات رو هم از کتابهای داداش یاد گرفته بودم...صنایع ادبی....ترکیب و تجزیه....خیلی عالی بودم! همیشه معلمهای فارسیمون رو شوکه می کردم! پیششون محبوب هم بودم!

سال سوم دبیرستان و درس مبانی کامپیوتر و انفورماتیک.... برنامه نویسی بیسیک....اوایل بلد نبودم.یه بار داداش گفت وقتی برنامه می نویسی باید تصور کنی داری به یه آدم خنگ کار یاد میدی! و اینچنین گلی برنامه نویس شد!! یادمه آقای محزونی - معلممون - همیشه از الگوریتمهایی که می نوشتم خوشش می اومد.خوش شانسی بود که امتحانش وزارتی شد و من باز هم ۲۰! چقدر توی مدرسه تحویلم گرفتن! سال بعدش دفترم رو دادم به دخترخاله کوچکتر که گویا یکی از الگوریتمها رو کپی کرده بود و آقای محزونی فهمیده بود!بهش گفته بود من این نوع الگوریتم خانم ع رو می شناسم! مطمئنم کپی کردی! مدرسه ما کامپیوتر نداشت و برای این درس روزهای سه شنبه می رفتیم یه شهر دیگه....چقدر امکاناتمون کم بود!

یادمه روزی که امتحان شیمی ۳ داشتیم - نهایی - بارون شدید می بارید و برق سالن قطع شد....چون هماهنگ بود باید می نوشتیم....هرچی فانوس مانوس بود از در و همسایه گرفتن آوردن....سقف هم چکه می کرد....و من باز ۲۰ شدم! جدا منطقه سه همیشه باید توی کنکور سهمیه داشته باشه!این وضع مدرسه ما بود!حالا از دبیراش بگم صدتا پست باید بنویسم! هر دبیری رو توی سازماندهی هیچ مدرسه ای قبول نمی کرد می فرستادن مدرسه ما!معلم فیزیک ۳ و ۴ ما خانمی بود که در دانشگاه آزاد فیزیک غیر دبیری خونده بود و پنج سال نشسته بود خونه بچه های دوقلوش رو بزرگ کرده بود و سال ششم شده بود معلم فیزیک سوم دبیرستان! من همیشه به صورت خودآموز می خوندم....اینه که در مبحث کار و انرژی و دینامیک همیشه مشکل دارم! اونا رو نتونستم خودآموز یاد بگیرم....یا معلم حسابان ۲ ما که سابقه تدریس نداشت.... حسابان ۲ سال ۷۷ جنجالی به پا کرد....سوالاتش سخت بود و البته من شدم ۷۵/۱۹! من همچنان عاشق مسائلی هستم که با مشتق و انتگرال حل میشن! ۴ سال دانشگاه هم درگیر این عشق بودم! وقتی چیزی رو خودت کشف می کنی عمرا یادت نمیره! برای من دیفرانسیل این شکلیه....

القصه.... اینا رو که یاداوری می کنم دلم میخواد ادامه تحصیل بدم....بی تعارف بگم من خیلی بااستعدادم.


ما فردا شب با اتوبوس راه می افتیم به سمت رشت.روز اول به احتمال قوی بریم ماسوله و شب بمونیم.فرداش هم فومن و قلعه رودخان.راستی کسی می دونه صعود به قلعه چقدر طول می کشه؟شیبش زیاده یا نه؟خسته میشیم یا نه؟ بعد هم ممکنه سری به انزلی بزنیم. من مسافرت با اتوبوس رو دوست دارم!


مهربان بزرگوار!

به خاطر همه زحمتهایی که برای زندگیمان می کشی ممنونم!خدایا خودت مواظبمون باش!مرسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام! روز به خیر!

ببخشید من پنجشنبه رفتم بانک نتونستم سر بزنم به وبلاگ!کلی هم دلم تنگ شد!خلاصه ۷ میلیون رو گرفتیم!

چهارشنبه من رفتم اولین جلسه ورزش! کلی جو گرفت و همه حرکات رو علیرغم اینکه مربی هی می گفت جلسه اولته خسته میشی و اینا انجام دادم و نتیجه اش یک جسد گلی شد تحویل آقای همسر!! کلاس فوق العاده است و من مرتبا خدا رو به خاطر هیکلم شکر می کردم! از بس همکلاسیهام وحشتناک چاقند! عصر آقای همسر با دیدن وضعیت رو به موت اینجانب از ماشین سواری منصرف شدند و من چون عذاب وجدان گرفته بودم پنجشنبه قبل از کلاس سالاد الویه درست کردم که شب با ماشین خودمون بریم شاه گلي....که خیلی شلوغ بود و کلی خوش گذشت دوتایی!

ديروز هم براي اولين بار با ماشين خودمون رفتيم ولايت....خانم مرغه سلام داشت خدمت همه!كلي عكس گرفته ام كه ميذارم ببينيد.الان اينجا نيستن. تازه خانم گربه هم مجددا سه تا بچه به دنيا آورده....خيلي مزاحم خواهند بود! مامان به فكره يه جوري كاري بكنه خانواده گربه قهر كنن از حياط برن! زنبقها هم شكفته اند....حياط خيلي زيبا شده....از خواهر وسطي هم ب ن ز ي ن كش رفتيم چون هنوز كارتمون نيومده....

بايد بريم وام بهره بالامون رو تسويه كنيم و سند خونه مون رو آزاد! اينم زمان ميخواد!هنوز هم معلوم نيست سه شنبه ميريم مسافرت يا دوشنبه! 


يه همكلاسي زبان دارم من....خانه داره متولد ۵۹ يه پسر سه ساله داره....به نظر خيلي پولدار ميان....تشخيص من اينه كه همسرش يا بنگاهيه يا بساز بفروش.... اين خانم هرجلسه تقريبا يه جور لباس مي پوشه.كلي هم طلا ملا داره كه هر جلسه يه نوعش رو مياره نمايش!

يه همكلاسي ديگه ام هم تابلوئه كه خيلي پولدارن.مي تونم حدس بزنم كارخونه دارن.خانومه خودش كارمند يه روزنامه است.خيلي شلوغه و زياد حرف مي زنه و فقط يه حلقه مشابه حلقه من داره.من حس خوبي نسبت بهش دارم.

اون خانم اوليه به شدت حسوده! اينو من ترم پيش تشخيص داده بودم هاااا.من كه رفتم كلاس بهم گفتن چون سطح يك نخوندي پس شاگرد تنبلي!!! دوسه جلسه بعد ديدن نه بابا به اين ميگن گلي! از وقتي من در كوئيز نمره كامل شدم و ايشون نه حساس شد!خنده دار نيست؟يك كوئيز بي ارزش!!!!بعد خانم معلم به انگليسي شغل منو پرسيد....سمت من يه خرده دهن پر كنه و به انگليسي هم بيشتر دهن پر كن ميشه!!! اين خانم چپ نگام كرد!!! خيلي حسوده! ميگم خدا به داد اون پسر برسه كه مادرش اينه!!! و بيشتر خدا به داد عروس آينده برسه!

حالا كه من تاپ استيودنت شدم علنا بهم محل نميذاره و تو كلاس مي خواد يه جوري منو ضايع كنه! تو رو خدا مي بينين مردم رو؟!مگه يه كلاس سطح سه زبان چقدر مهمه؟

از وقتي هم اون خانم رو كه گفتم تابلو پولداره ديده طلاهاشو گذاشته كنار و فقط يه حلقه عادي دستش مي كنه!!!

درس اول اين ترم در مورد حس و حال بود.يه روز خانم معلم از من پرسيد چه حسي داري؟ همون روز ما قرار بود با ماشين بريم بيرون....گفتم عاااالي ( فنتستيك) و خانم معلم پرسيد چطور؟منم توضيح دادم.... از اون جلسه به بعد هرروز سعي مي كنه يه بحثي در مورد ماشين راه بندازه و به اينجا برسونه كه ماشينشون خيلي توپه!! مثلا يه روز گرم بودن هوا رو مي كشونه به دماسنج ماشينش و يه روز دير كردنش رو و الخ! حالا متاسفانه كسي نمي پرسه ماشينه چيه!!!! تا بگه يه كم خالي شه!!!

اونقدر كلاس زبان رو جدي گرفته كه مراسم تولد بچه اش رو ميخواد به خاطر امتحان جابه جا كنه!!!

منو كه در پست قبل شناختين؟مگه مي تونم جلوي خودم رو بگيرم غير مستقيم ضايعش نكنم؟

كلا من تو كلاس اين ترم از دونفر خوشم مياد.يكي همون خانم دكتره كه خيلي دختر خوبيه و ميخوام بهش نزديك بشم و جالبه اونم دقيقا همين حس رو داره و يكي هم همون روزنامه ايه كه گفتم....و البته خانم معلممون رو هم خيلي دوست دارم!سه تا هم نامزد در شرف عقد داريم تو كلاس!


مهربان بزرگوار!

احساس خوشبختي مي كنم....حسهاي زيبايي دارم....زندگي زيبايمان را خيلي دوست دارم....خيلي خوبه كه تو رو دارم! خداي مهربان! خودت لحظه به لحظه كنارمان باش و مواظب آرامش و طراوت زندگيمان!مرسي!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

این پست دوم است و بنا به دلیل همیشگی نظرات بسته می باشد!

مامان آرتا یه بازی داره توی وبلاگش که منم انجام میدم....به اسم دعوت نمی کنم اما دوست دارم همه دوستام انجام بدن....

من ؟

خصوصیات من....شاید اگر خواننده هرروزی وبلاگم باشید منو خوب میشناسین!

من باهوشم! من مغرورم و این غرور خیلی وقتا کار دستم میده! من از نظر فعالیتهای فیزیکی تنبلم! من به شدت عقل گرا هستم و به ندرت ممکنه توی تصمیمی احساسم نقش داشته باشه منتها عقلم بعضی وقتا به بدبینی دستور میده و اینجور وقتا آقای همسر میگه احساسی شدی!! برای من کمک خواستن از دیگران خیلی سخته! دلم میخواد همیشه و از هرلحاظ مستقل باشم....برای من شنیدن دستور فاجعه است حتی از سوی رییسم!اونم منو شناخته و دستورش رو به شکل خواهش بیان می کنه!!!! من دروغ نمیگم! من وفادارم! من حرف دلم رو نمی تونم مخفی کنم! من سیاست ندارم! من از تعارف بدم میاد! من بلد نیستم تعارف کنم! من زبون تیزی دارم! ممکنه نیش بزنم! من به حلال و حرام خیلی اهمیت میدم! من منت نمی کشم حتی برای مرخصی گرفتن!! من بلد نیستم کسی رو خر کنم - دور از حضور جمع - ! من بلد نیستم کارهای خوبم رو به رخ کسی بکشم حتی بلد نستم گزارشهای کاری با بزرگنمایی بنویسم! من وظیفه شناسم! من مسئولیت پذیرم اما معمولا سعی می کنم تعهدی تو کار نباشه! پای تعهدهایم می مانم همیشه! من بلدم معذرت بخوام اما باید منطقا ثابت بشه که لازمه! من تا آخر روی حرفم می ایستم مگر ثابت بشه اشتباه می کنم! من تا نفس دارم می تونم بحث کنم! مندوست دارم احترامم محفوظ باشه! دوست دارم بچه ها ازم حساب ببرن! دوست دارم بزرگترها مرز شوخی با منو بدونن! هرکسی نمی تونه در حضور من شوخی کنه یا از مسائل خصوصی چیزی بگه. من زیر بار ظلم نمی رم! حرف زور عمرا قبول نمی کنم! مسامحه بلد نیستم! من روی حجابم حساسم حتی در مجلسهای زنانه مطلق هم یه محدوده حجاب دارم برای خودم! من عاشق همسرم هستم! من مادرم رو خیلی دوست دارم! من خانواده خیلی خوبی دارم! من خوش شانسم! من اعتقاد قلبی راسخ به خدا دارم! من شعر دوست دارم! من زرنگم و از برنامه هام عقب نمی مونم! من خوش بین نیستم! من نمیتونم اشتباهاتم رو زود فراموش کنم! من سخت گیرم!در مورد خودم بیشتر سخت گیرم! من نباید اشتباه کنم!!!! من باورهای عمومی را فقط زمانی قبول می کنم که برای عقلم توجیح داشته باشند!! من به اراده ام خیلی احترام قائلم و کسی نمی تواند مرا وادار به انجام کاری بکند! من از لغت " مجبور " بدم میاد! از شلوغی و بی نظمی بدم میاد! آدمهای کمی رو قبول دارم! من کار خیر خیلی دوست دارم! من از آدمهای چاپلوس بدممیاد و هی خردشون می کنم! از آدمهای فرصت طلب هم! من خیلی راحت می تونم پروبال کسی رو که ازش بدم میاد بشکنم بدم دستش!!! من مهربانم! - باور کنید به خدا دلم خیلی مهربانه! - حالا خیلی صفات دیگه هم ممکنه فردا اضافه کنم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي 

سلام من اومدم!

امروز هم کلی کار کرده ام! به به ! چه وجدان آسوده ای!

در اولین فرصت عکس خانم مرغه رو براتون میذارم ببینید.اما جوجه ها دیگه اونقدرها هم ریز نخواهندبود.طبق آخرین گزارشات خانوم مرغه مثل تخم چشاش از نه تا جوجه محافظت می کنه....خواهر بزرگتر میگه عجب جوجه های خوش شانسی بودن این ۷ تا! یکیشون میره می افته دست یه پسربچه شیطون و شاید بیش فعال - پسر همسایه پسرخاله دوتا پای خروس رو قطع کرده بود با تبر!!! پسره فقط ۶ سال داشت! بیش فعال بود....خروس چی کشیده خدا می دونه....زود می برن قصاب سرش رو می بره که بیشتر عذاب نکشه - این ۷ تا هم اومدن مادردار شدن!! حالا مامان من اگه ببینه مرغی یا جوجه ای مریضه مثل فرشته دورش می گرده!! استامینوفن میده! قرص مخصوص مرغ میده و ....

داشتم فایلهای درایو دی کامپیوترم رو که داره خیلی شلوغ میشه و وبلاگ نذاشته بود بهش برسم مرتب میکردم یهو چشمم افتاد به یه فایل اکسل با اسم مرموز! باز کردم....خدایا! پارسال همین روزها....حساب کتاب هرروز رو نوشته ام.بیشتر هزینه آژانس و غذاست....پارسال اینموقعها ما هنوز دنبال آپارتمان بودیم.از اداره که می اومدم یه جایی با آقای همسر قرار میذاشتیم بعد ناهار می خوردیم و می افتادیم به جون خیابونها دنبال آژانس مسکن.... روزهای پرخاطره اما انرژی گیر.... شب خسته و کوفته می رسیدیم خونه ما....بعد از اینکه داداش رفت سر خونه زندگی خودش آقای همسر بیشتر شبا خونه ما می موند....این یعنی " عیشی بود این نه حد هر سلطانی!"  یک شیت این فایل مربوط به خریدها می شد....یادش به خیر! وقتی هرچی داشتیم و نداشتیم رو گذاشتیم روی هم تا پول آپارتمان جور شه.... واسه وسایل زندگی فقط یک میلیون مونده بود!! فکرش رو بکنید یخچال اجاق گاز تلویزیون فرش و صدالبته هزینه مراسم عروسی!!!.... اما خدا مثل همیشه کمکمون کرد....از طریق خانواده های حمایتگرمون.... خواهربرادرهای من چه خوب جای خالی بابا رو پر کردن و البته بابای آقای همسر.... هیچوقت نمیخوام احساس کنم بابامه....چون بابای من فقط یک مرد بود که الان جسمش دیگه نیست اما اون درست شبیه یک بابای واقعیه برای من....به اندازه بچه های خودش به فکرمه.خدا انشاا... سایه اش را همیشه بر سر فرزندانش نگه دارد.یخچالمون رو پدر مادر آقای همسر دادن.... خودشون دوتا یخچال دارن و این نو بود و مونده بود زیرزمین البته یخچالهای خودشون قدیمی اند و دل مامان آقای همسر خیلی بزرگ بود که دادش به ما.... تازه کلی هم بشقاب و استکان و اینا داد که تا وسایلتون کامل نشده بذارین توی خونه....الان همونا رو استفاده می کنیم.کمتر مادرشوهری اینکارها رو می کنه....میدونم! مقادیری بن داشتیم که یه سری وسایل رو هم با اونا خریدیم و خواهر برادرهای من هم کلی هدیه نقدی دادن که حسابی پولدار شدیم! جوری شد که علاوه بر وسایل ضروری و یک جشن فوق العاده با پذیرایی عالی بدون ریخت و پاش که در ولایت زبانزد شد یهو جرات پیدا کردیم ماشین بخریم!!! یاد اون روزها به خیر.....

شماره این پست منو یاد تاکسی سرویس طائر میندازه!!!۱۳۳!تاکسی بی سیم!


اگر به تیکر پایین صفحه نگاهی بیندازید متوجه می شوید یک مناسبت بزرگ پیش رویم هست! حالا روز معلم هم در راه است با دو خواهر دبیر و دو خواهرشوهر دبیر و یک زنداداش دبیر .... چه کنیم دیگر!


حسابی خوش به حالم است! هندوانه و توت فرنگی به وفور یافت می شود!


مهربان بزرگوار!

کنار هم بودن چقدر لذت بخش است.... مواظب باشیم حواسمان را مگسهای مزاحم پرت نکنند وقتی اینهمه پروانه دور و برمان است....چقدر زندگیمان سبز است! چه بهاریست در خانه ما....به خاطر همه خوبیهایت ممنونم.خدای بزرگ! خودت مواظبمان باش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام من اومدم! کلی کار کردم و با وجدان آسوده اومدم....

 

امروز کلی موضوع رو پیگیری کردم که اگه می اومدم وبلاگ عمرا اگه یادم می موند!!! خوب! باوجدان می شوییییم!

 

این الهه دیروز گفت اوناییکه گواهینامه شون موقت بوده و یکسال از روش گذشته نمی تونن تمدید کنن و باید دوباره امتحان بدن....واااای من از دیروز هرجا می تونستم یعنی همه آموزشگاههای رانندگی و پلیسهای +۱۰ تبریز زنگ زدم و کسی جواب درست بهم نداد....تا شب هم سردرد داشتم و آقای همسر رو هم ناراحت کردم....امروز صبح اول وقت رفتم و دادم تمدید کسی هم چیزی بهم نگفت! حالا الهه خانم حسابت رو برسم؟نفرین کنم ماموریت کیش واسه آقای همسرت پیش بیاد دو هفته نبینیش؟هان؟نه ولم کنین میخوام حسابش رو برسم....

 

کلا از این خصوصیت کاهلیم خوشم نمیاد.در بعضی مسائل خیلی این دست اون دست می کنم....همین گواهینامه.من بار اول که افتادم - اینجا یه افسر خانم هست که نسبت به خانمهای کارمند حساسه!!یه جورایی عقده ای!! کلی منو ضایع کرد هنوز شروع نکرده و اعتماد بنفسم رو گرفت....منم افتادم.بعد دیگه نرفتم سراغ آزمون و کتکش رو خوردم.چون گواهینامه ها تغییر کردن و یکساله شدن.... بعد هم برای تمدید فکر کردم باید برم راهنمایی رانندگی.من اصولا از نیروی انتظامی رفتن خوشم نمیاد! اونقدر تمدید نکردم که دوسال گذشت و دیروز کتکش رو خوردم!! کم مونده بوداا باز امتحان بدم!!!

 

یا مثلا سر همون وام! از ۱۲ اسفند نامه اش دستم بود و هفته پیش اقدام کردم و دقیقا همون هفته مدل وامهاشون تغییر کرد!مبلغش اومد پایین و زمان بازپرداختش هم!البته ما از لبه تیغ رد شدیم و ما رو دربرنگرفت!

 

مثل اسکارلت اینجور مواقع میگم باشه بعدا فکر می کنم!!! این خصوصیت رو کارمند شدن به من داده وگرنه من خیلی منظم بودم! البته هنوز هم سر ساعت و قرار و قول منظمم اما اینجورچیزا نه....

 

خوب.... مرغ مامان ۵ تا جوجه درآورد!دوتاش هنگام بیرون اومدن از تخم مردن و یکیشون رو هم مامانشون له کرد....حالا دوتاش مونده....مامان هم ۷تا دیگه از بیرون خریده و سر خانم مرغه رو شیره مالیده فکر می کنه جوجه های خودشن و مواظبشونه.غریزه مادری چیز عجیبیه....مرغ چنان مراقب اطراف هست و با غضب به ما که نزدیکش میشیم نگاه می کنه....شب هم همه نه تا رو زیرش جمع می کنه می خوابه....اون دوتا طبیعیه خیلی زرنگن....دلم برای اون پرورشگاهیها - جوجه ماشینی ها - می سوزه.... اگه بتونم عکسشون رو میذارم فقط خانم مرغه نمیذاره نزدیک شی واسه عکس....

 


 

مهربان بزرگوار!

 

بابت همه همراهیهات ممنونم.هر موضوع بغرنجی پیش بیاد باز مطمئنم که خودت حلش می کنی.خدای بزرگ!خودت از آرامش زندگی ما محافظت فرما!مرسی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام .... ( صدای سوت و کف حضار )

من اومدم.... ( صدای سوت و کف حضار )

خوب....چقدر دلم تنگولیده بود! میگم دعاهاتون خوب مستجاب میشه هااااا ادامه بدین!

خوب....اندر احوالات ما باید بگم زین پس گلی را فقط از ساعت ۱۲ به بعد خواهید دید! این عالیست چون تا ساعت ۱۲ به کار و زندگی می رسیم و احیانا ماموریت و پاموریت و بعد میایم با وجدان راحت می نویسیم....راستش اعتیاد به اینترنت خیلی نگرانم می کرد هربار خواستم برنامه ریزی کنم روزی یکی دوساعت بیام مگه شد؟ کامپیوتر رو که روشن می کنم دستم به صورت اتوماتیک میره روی اینترنت اکسپلورر!!! اما الان تصمیم جدیه! خواهیم دید!

مرسی از مامان آرتا بابت اطلاع رسانی و اظهار همدردی و مراتب تاسف و تاثر که با تماس تلفنی در شرایط روحی ناجور اینجانب کمک حالم بودن.....

ما دوروزه عصرها با ماشین خودمون میریم گشت می زنیم! عالیه!

امروز هم دوشنبه است و میدونید که میریم ولایت....راستی برای روزهای زوجم دیروز رفتم کلاس ایروبیک ثبت نام کردم...بالاخره فرجی شد و باشگاه سرکوچه برامون بعدازظهر کلاس گذاشت....عالیه! فقط دوشنبه ها غایب میشم مگه اینکه خودم بخوام ماشین ببرم ولایت!!!!! حالا نه گواهینامه تاریخ داره نه دل جرات هااااااا

دیروز هم رفتم واممون رو اوکی کردم.... حالا می فهمم برای یه سری کارها اصلا به درد نمی خورم! یکیش همین وام گرفتن که کلی نگرانم کرده بود.حالا می بینم آقای همسر برای جورکردن وامهای قبلی چقدر زحمت کشیده مرسی آقای همسر!

موبایلم هم دیروز بازیم داد....یه بازاریاب شرکتی که دوس داره باهامون کار کنه نمیدونم شماره موبایلم رو از کجا آورده بود دوسه بار زنگ زد قطع کردم و نهایتا گوشیم رو خاموش کردم که وقتی می خواستم روشن کنم روشن نشد!!! به همین راحتی! من هم به خاطر هماهنگی با ضامنین محترم وام نیاز شدید به موبایل داشتم.....این بود که همکار و دوست عزیزم گوشیش رو داد دست من!دیروز با یک گوشی گرانقیمت مکالمه نمودیم!!!!و جالب اینکه وقتی خواستم به خواهر وسطی - یکی از ضامنین محترم - توضیح بدم گوشیم چش شده یهو روشن شد!! ای گوشی بدجنس!ناهار رو اونجا خوردم و مشقامو نوشتم سریع رفتم کلاس زبان که خانم معلم مریض بود و تشکیل نشد....به همه هم زنگ زده بودن خبر داده بودن جز ما سه نفر!

** از بازاریابها بدم میاد! یا موفق نیستن یا پرروئن!بابا وقتی اداره زنگ می زنی جواب نمیدم یعنی تو اتاق نیستم اینم یعنی ممکنه دستشویی جلسه ای جایی باشم! - انصافا همردیف کردن دستشویی و جلسه حسابی چسبید!!!-

خلاصه گوشی من که سال به سال فقط به درد اس ام اس پرانی با آقای همسر می خوره و فقط دیروز بهش نیاز داشتم بازیم داد!! یاد مورچه خوار افتادم که می گفت : این اتوبوس سالی یه بار از اینجا رد میشه!!!

یه بار هم مکه بودیم داشتیم می رفتیم برای اعمال عمره که ساعتم یک ساعت عقب موند و کلی دردسر ایجاد کرد ....گفتم از باطریشه اما از اونروز تا به حال هنوز باطریش همون باطریه و هیچوقت هم عقب نمونده....دیدین قضیه مورچه خوار صحت داره؟

راستی قوانین مورفی رو میدونین؟یکیش اینه که اگه قراره اتفاق بدی بیفته در حیاتی ترین زمان ممکن رخ میده!!!!


بالاخره با یکی از همکلاسهای زبانم دوست شدم.رزیدنت داخلیه....یه بچه هم داره.سال اول رزیدنت داخلی یعنی اینکه یک شب در میون کشیک!دلم برای دخترش سوخت!

من ترم پیش با هیچیک از همکلاسیهام دوست نبودم!من خیلی درونگرا هستم.این بده؟


دیروز سی دی اول بربادرفته رو دیدم...باز دلم برای اسکارلت سوخت وقتی می دید اشلی با ملانیه....اما بعد که ازدواج کرد و هنگام عقد دلش با اشلی بود ازش بدم اومد و اینبار دلم برای چارلز سوخت!!!

این فیلم زبان اصلیه و من فقط در حد ۲۰درصد مکالمات رو می فهمم!!!


مهربان بزرگوار!

از اینکه هر لحظه و در هر حالی کنارمی خیلی ممنونم....از اینکه دیروز علت اعصاب مختلم رو فهمیدی و با مهربانی کنارم بودی خیلی ممنونم....یادت باشد ما هردو برای زندگی مشترک زیبایمان زحمت می کشیم و هیچوقت نیاز نیست به خاطر اینکه وام گرفتن اذیتم کرده خودت را شماتت کنی یا از من تشکر کنی....دوتایی باهم این زندگی را ساخته ایم و بهترش می کنیم....خدای بزرگ! خودت کنارمان باش و از زندگی زیبایمان محافظت فرما!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط گلي  |