تبليغاتX
فكر مي كنم ....

سلام! احوال شما؟ اين هم از بهار!ميريم به سمت تابستان. انتظار مي رفت امروز برق نداشته باشيم ولي فعلا داريم!

 

ديشب وقتي شام مي خورديم برق رفت.در نور زيباي موبايلها ادامه داديم.تلويزيون ما سوني وگا است كه از شركت سوني واقعا بعيد است كه تمهيدي براي برق رفتن نينديشيده و وقتي برق مي آيد تلويزيون همانطور روشن مي شود خود به خود! تمهيدي كه پارس سالها قبل به كارش برده!

 

بعد از اداره ميرم كلاس رانندگي.ببينم اوضاع چطور خواهدبود.كمي مي ترسم! آخرين بار 22 دي 84 براي آزمون رانندگي كرده ام!

 

عجيب است كه امروز حرف زيادي ندارم بزنم!

 


 

يكي از همكاران زوري ساعتي – كسي كه به زور پارتي بزرگ اومده -  وقتي اومد مثل ما لباس مي پوشيد حتي گاهي شلوار كوتاه و جوراب تابلو! بعدها به تدريج با چادر مي اومد و البته توي اداره با همون تيپ قبلي مي گشت.بعد هم عده اي از همكارانش متوجه شدند زيرآب مي زند و اين ظن خيلي به جا بود با توصيفاتي كه مي رفت.الان توي اداره هم با چادر مشكي كش دار مي گردد و اخيرا شده مدير قسمتي كه خيليها لياقت مدير شدنشان بيشتر بود.همكارانش دلخورند! دلم مي سوزد براي كسي كه براي ارتقاي مقام – و نه درآمد – اعتقاداتش و شخصيتش را مي فروشد و براي خودم كه در جايي كار مي كنم كه ارتقا به اين كارها ممكن است! البته حوزه كاري من با آنها متفاوت است خوشبختانه! كسي كه وقتي آمد مي گفت استاد دانشگاهم! همكارها باور كرده بودند اما من حاضر بودم قسم بخورم كه فقط ممكن است مدرس حق التدريس يك دانشگاه قارچي يه دهستاني باشه كه بعدها فهميديم همونطور بوده و الان خودش را مي كشد با اداره قرارداد ببندد! استاد دانشگاهي را مي خواهد رها كند! وجدان كاري را داريد؟!

 

يه همكار ديگه كه اتفاقا پدرش پيش نماز خيلي از اداراته در شعاع 500 متري اداره بدون چادر و با مانتوهاي تنگ و رنگي مي گردد.در محدوده خارج از اين شعاع به شدت چادريست!

 

حق مي دهيد كه نسبت به چادريها بدبين شويم؟

 


 

مهربان بزرگوار! چقدر خوب است كه هستي! ديروز عكس كارت باعث شد كلي مرور خاطرات كنم با كاغذهاي داخل آن پاكت! چقدر خوشبختيم! خداي بزرگ مرسي مرسي مرسي! خودت مواظبمون باش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

من اومدم از ترس آتی عکس کارتمون رو بذارم! الان از باشگاه اومدم و گوشت گذاشتم بپزه از قمه آتی وحشت کرده بودما!

اینم دسته گل عروسیمون :

اینم دسته گل اونروزی :

مرسی آقای همسر! مرسی خدای بزرگ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز به خير!

 

امروز باشگاه خواهيم رفت! كار زيادي هم نداشته ايم.

 

ديروز تصميم داشتم يك روزمرگي اساسي درست كنم براي خودم! يعني هيچ برنامه اي نداشتم دلم مي خواست حوصله ام سر برود! اما دستشوييمان را شستم.آقاي همسر هم كمي زود اومد.بعد پياده رفتيم بيرون  و باز هم شيريني كاردينال خريديم! جاي همه خالي! لامپ كم مصرف هم خريديم.بالاخره بايد قدمي برداشت!

 

براي فردا وقت آموزشگاه رانندگي گرفتم ببينم اوضاعم چطوره.... حرفهاي باربارا تاثير كرده!

 


 

حسن يوسفمان يادتان هست؟ همون كه روز چهارشنبه سوري با عرق جبين و خاك دزدي كاشتمش! الان بزرگ شده ولي پشه هاي ريز دوروبرش مي پلكن! آيا راهكاري بلديد؟ گلفروش محله يه سم پيشنهاد داد كه بايد يك پيمانه در ده ليتر قاطي بشه و فقط يك چهارم ليوانش واسه گل ما لازمه! من اين سم رو بگيرم بقيه اش رو چيكار كنم؟اين مال مصرف گلخانه هاست....به نظر شما پيف پاف بزنم گلمون ناراحت ميشه؟امروز صبح دونه دونه پشه ها رو كشتم ولي تا ظهر نسل جديد متولد ميشن!!

 


 

ما ارباب رجوع كله گنده زياد داريم! از اونايي كه خيلي كارها مي تونن بكنن مثلا براي اقوام كار پيدا كنن! من بدم مياد آدم از موقعيت كاريش سواستفاده كنه.اصلا سواستفاده از موقعيت كاري يه جرم اداري محسوب ميشه اگرچه بالاي نوددرصد كارمندان اين جرم رو مرتكب ميشن و آب هم از آب تكون نميخوره! يكي از همكارام از هر ارباب رجوعي يه استفاده سو مي كنه! مسئله سواستفاده از موقعيت شغلي در جاهايي مثل بانك خيلي جرم بزرگيه. اصولا چون باعث ميشه يه جورايي مديون ارباب رجوعت بشي و مجبور شي يه جاهايي هواش رو بيشتر از بقيه داشته باشي بايد هم جرم محسوب بشه! يكي به من بگه تو سواستفاده نكن به كار بقيه هم كار نداشته باش! به تو چه آخه حرص مي خوري؟

 


 

همكارم كه مادرش فوت كرده بود براي جمعه ناهار دعوتمون كرده. برم؟نرم؟ اگه برم ولايت آقاي همسر رو چيكار كنيم؟اگه نرم همكارا ميگن زشت ميشه! اگه من مردم هاااا ببينم يكي براي من از اين مراسم مي گيره پدرش رو درميارم! با روحم! اين وبلاگ يه وصيت نامه غيرمستقيمه.لازم نيست بنويسي مهرموم كني بذاري واسه بعد از مرگ! من ميگم ايهاالناس! اگه منو دوست دارين فقط يه روز ببرين دفنم كنين بعد يه مجلس فاتحه بگيرين و ولم كنين بذارين خوش باشم! خواستين لطف كنين يه كار خير كنين به اسم من! همينجا به آقاي همسر هم ميگم – اگه خداي ناكرده باهم نمرديم – مبادا مبادا مبادا بقيه عمرش رو بشينه به عزا! روحم رو مي فرستم حسابتونو ميرسه گفته باشم!

 


 

ديدين استقلال هم قهرمان جام حذفي شد؟ من يه زماني خيلي طرفدار استقلال بودم.اين علاقه صرفا به خاطر داداش به وجود اومد چون برادرهاي بزرگتر پرسپوليسي بودن من دلم براي داداش مي سوخت! بعدها خودم شدم استقلالي چون توي كلاسمون همه دخترهاي " غلط " پرسپوليسي بودن من از اين تيم بدم اومد! بعد هم ديگه فوتبال هم لوث شد و من الان نه استقلالي ام نه پرسپوليسي! البته اگه دوتاشون باهم بازي كنن دوست دارم استقلال ببره بالاخره يه زماني نون و نمك خورديم!!!! تيمهاي ملي هم ايتاليا رو تحت تاثير داداش و آرژانتين رو به خاطر لباسهاش كه الان عوض شده دوست داشتم و از فرانسه و اسپانيا و برزيل بدم مياد!

 


 

پارسال در چنين روزي خانه فسقلي سبزمون رو يكروز زودتر از قرار تحويل گرفتيم. من شب قبلش آيينه شمعدان و قرانمون رو از خونه با خودم آورده بودم بعد ناهار رفتم خونه خواهروسطي.مامان آقاي همسر هم تبريز بود خونه خواهر بزرگتر آقاي همسر.عصر با خواهروسطي رفتيم اونا رو هم برداشتيم و رفتيم خونه خودمون! خواهر بزرگتر آقاي همسر هم شيريني خريد. آقاي همسر اونجا منتظر بود.آيينه و قران رو گذاشتيم.وقتي ما خونه رو ديديم وسايل و پرده و .... باعث شده بود تشخيص نديم رنگش افتضاحه.بچه كوچيكشون همه ديوارها رو نوشته بود.خلاصه قرار شد توي اون وضع مالي خونه رو بديم كاغذديواري كنن.پرده عمودي هم من اصلا دوست ندارم وقرارشد اونا رو هم عوض كنيم.آه!ياد اون روز به خير! آيينه شمعدون و قران رو گذاشتيم روي اوپن و من و آقاي همسر برگشتيم ولايت. خيلي خوشحال بوديم چون ديگه مجبور نبودم توي اداره منتظر آقاي همسر بشم سرپناه پيدا كرده بوديم! خونه خودمون! فردا و پس فرداش هم در معيت خانواده خواهر وسطي و خواهر كوچكتر رفتيم كليبر و بيله سوار....

 


 

من چه بكنم با اين قومم؟ دوشنبه هم تولد آذينه! سه شنبه هم روز مادر! هرسال اداره ما روز زن براي خانمها نيم سكه ميداد براي آقايون ربع سكه! امسال فعلا خبري نيست! متولدين مردادماه رو هم داشته باشيد : خواهر وسطي ، برادر وسطي و همسر محترمش ، شادي ، خواهر بزرگتر آقاي همسر.براي خواهر وسطي روز معلم نتونستم كاري بكنم تولدش رو بايد جدي بگيرم! خواهر وسطي خيلي برگردن من دين دارد! خواهروسطي خيلي مهربان است!

 

وقتي آذين به دنيا اومد من كلاس پنجم بودم!خيلي خوشحال بودم خيلي هم دوستش داشتم – و دارم – آذين نوزاد خوشگلي بود.قرمز هم نبود اگرچه من نوزاد قرمز رو هم دوست دارم! كلا من بچه هاي كوچيك رو دوست دارم.ديشب بيرون كه بوديم يه بچه حدود سه ساله از مامانش چيزي مي خواست كه نمي خريد چنان جفت پا مي پريد بالا پايين كه ايستاديم تماشاش كرديم.خيلي جالب بود اون از همه قدرتش داشت استفاده مي كرد مادرش رو مجاب كنه.... يه بار داداش متوجه شد كه بچه ها وقتي چيزي ميخوان بالا پايين مي پرن!از امروز دقت كنيد حتما قبول مي كنيد اين نظريه رو! من هيچوقت دلم نمياد با استفاده از قدرت بدني و سنم بچه ها رو رام كنم.هيچوقت دلم نمياد چيزي رو از دستشون بگيرم بذارم بالاي يخچال تا دستشون نرسه يا وقتي نميخوان برن جايي به زور بغلشون كنم.... مگر اينكه بي ادبي كنن و حرف حاليشون نشه! من وقتي مي بينم بچه اي از ته دل گريه مي كنه واقعا ناراحت ميشم . يه بچه اونقدر معصومه كه فقط زمانيكه واقعا ناراحته گريه مي كنه وقتي بزرگ شد نميشه تشخيص داد داره نقش بازي مي كنه يا واقعا ناراحته.... يه بچه موجود خوبيه به شرطيكه بزرگ نشه! البته سالم هم باشه!

 


 

مهربان بزرگوار! وقتي خانه هستي انگار كل خانه مان زنده مي شود! چه حضور پررنگي! خداي بزرگ! بابت همه لطفهايت شكر! خودت مواظبمان باش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز به خير!

 

امروز سرم شلوغه!كلي كار دارم! من هم رييس خودم همستم هم مدير خودم هم منشي خودم هم كارمند خودم! كلا از مرحله تصميم گيري تا اجرا همه چيز بر عهده خودمه! قسمت تصميم گيريش سخته! مجبوري خيلي مواظب باشي يه وقت سوتفاهم پيش نياد! وقتي كه صحبت از مقادير بالاي قرارداده و انتخاب طرف قرارداد با خودت! سخته! راستي بازم از ساعت 11 برق نداشتيم!

 

ميخوان بهمون سفر كارت بدن! كسي ميدونه به چه دردي مي خوره؟كسي استفاده كرده تاكنون؟

 

ديشب آقاي همسر خيلي خسته بود و نرفتيم مهموني شام! متاسفانه برادر بزرگتر هم از اين فرصت استفاده كرد و دودخترش را سپرد به ما و رفت! چه بگويم مادرجان؟ اول من فكر كردم قضيه سواستفاده است و ناراحت شدم ولي بعد فهميديم خود بچه ها خواسته اند! گفته ام كه نوه هاي ما مثل لولو از من حساب مي برن ولي هميشه دوست دارن با من تنها باشن! براي خودم هم جالبه!

 

ديروز نشد با مامان تنها باشيم.اول برادر وسطي با خانواده آنجا بود بعد عمه اومد – هميشه سعي مي كنه دوشنبه ها بياد منو هم ببينه!عمه مهربان من! – بعد هم كه دخترها! خلاصه ديگه! كلي هم زردآلو خوردم! ميوه هاي حياط مامان  با زردآلو  شروع ميشن بعد سيب گلاب و آلوهاي زرد و قرمز مي رسن بعد انگورها بعد شفتالوها و بعد گردوها....و بعد پاييز مياد!من از پاييز خوشم نمياد!

 


 

اين فصل كتاب باربارا در مورد ترسه.باربارا ميگه ترس رو لازم نيست بكشيم يا از بين ببريم.اصولا ترس جزئي از ماست. پيشنهاد مي كنه كه از خود شاهدمون  استفاده كنيم و از بيرون ترسمون رو تماشا كنيم. ميگه بايد با ترس كنار بيايم و به عنوان يك واقعيت قبولش كنيم. از آنجا كه براي تعالي و پيشرفت ممكن است ترس دست و پايمان را بگيرد براي كنار اومدن باهاش و در واقع براي نترسيدن راهكار جالبي پيشنهاد مي كنه : مكالمه با ترس! يا بازي " اونوقت چي ميشه"! مثالش اينه ( مكالمه ربكا و باربارا ) :

·          از چي مي ترسي؟

·          از اينكه كارم رو از دست بدم.

·          اونوقت چي ميشه؟

·          بي پول مي شم.

·          اونوقت چي ميشه؟

·          نمي تونم اقساط خونه رو بدم مجبور ميشم خونه رو بفروشم.

·          اونوقت چي ميشه؟

·          مجبور ميشم برم يه جاي ارزون پايين شهر.

·          اونوقت چي ميشه؟

·          نامزدم ممكنه تركم كنه – اصولا همه مثالهاي باربارا يه جورايي به نامزد مرتبط ميشن نه كه خودش خيلي از اين باب اذيت شده!

·          اونوقت چي ميشه؟

·          افسرده ميشم!

·          اونوقت چي ميشه؟

·          معتاد ميشم.

·          اونوقت چي ميشه؟

·          گوشه يه خيابون مي ميرم!

اينجا ميگه : حتما متوجه شدين كه جمله هاي آخر رو ربكا با خنده ميگه! توضيح ميده كه خود ما واقعا اگه به ريشه ترسهامون نگاه كنيم خنده مون ميگيره! ميگه خودمون مي دونيم كه عمرا اجازه نميديم اون اتفاق بيفته مثلا ربكا مطمئنه كه كارش به اونجا نمي كشه كه بيفته گوشه خيابون بميره!

 

البته باربارا ميگه كه مثل احمقها لازم نيست بريم تو دل خطر هميشه! اين روش رو براي ترسهايي ميگه كه جلوي رشد و تغيير ما رو ميگيرن.اصولا كتابش روي تغييرو رشد زوم كرده.

 

كار كردن روي مسئله ترس آسون نيست اما اگه بشه با ترس كنار اومد عالي ميشه! اين ترسها رو يا يادمون دادن يا از تناسخهاي قبليمون با خودمون آورديمش! من هميشه ميگم تناسخ قبليم مگس بوده گير عنكبوت افتاده! البته بسياري تناسخ رو از انسان به انسان فقط قبول دارن هرچند مولانا ميگه از جمادي مردم و نامي شدم و الخ....

 


 

كسي كتاب " جهان هولوگرافيك " رو خونده؟ من براي تولد خواهركوچكتر گرفتم ميگه خيلي ثقيله براي دركش هم بايد سواد فلسفي داشته باشي هم سواد فيزيك كوانتوم! به نظر من عالي ميشه اگه بتونم اين كتاب رو بخونم و بفهمم! خودم هنوز نخوندمش!

 


 

يه بازي رايج شده  : چيزايي كه دوست داريم و چيزايي كه دوست نداريم! براي من هريك از اين عناوين صدها بلكه هزاران چيز رو در بر ميگيرن!خيلي چيزا رو دوست دارم و از خيلي چيزا هم بدم مياد! هركاري هم بكنم نمي تونم حتي پنجاه تاي مهم رو اولويت بندي كنم! اينه كه خودم رو از اين بازي معاف كرده ام!

 

اما يه بازي ديگه ميخوام شروع كنم!هركي دوست داشت بسم ا...! متن كارت دعوتتون چي بوده؟ البته عالي ميشه اگه عكسش رو هم بتونيد بذاريد!خودم هم سعي مي كنم! پاك كردن اسامي و آدرسها بلامانع است!!!

ما متن كارتمون  رو خودمون نوشتيم و داديم قالبش رو درآوردن.شكل كارت يه مربع ساده بود كرمي روشن براق با فونت نستعليق نقره اي براق!

اينم متنش:

 

با تاییدات خداوند متعال

 

آغاز زندگي مشترك

 

               گلي و آقاي همسر

 

                     را جشن مي گيريم.با حضور خود زينت افزاي سرور ما باشيد.

 

                                                           خانواده ع  خانواده ط

 

                                             پذيرايي

              روز جمعه مورخ  9/6/86 از ساعت ۳.۵الي ۶.۵بعدازظهر

                                            نشاني

ولايت – خيابان امام – جنب اداره تربيت بدني – تالار پذيرايي ساوين

 

 

يادش به خير!

 

پارسال چنين روزهايي بي صبرانه منتظر بوديم بشه سي خرداد و خونه رو تحويل بگيريم!

 


 

صبور بزرگوار! خسته نباشي! چقدر اين روزها كارت زياد شده و اذيت ميشي! نهايت سعيم رو مي  كنم محيط آرومي برات مهيا كنم.بابت ديروز دستت درد نكند با آنهمه خستگي باز هم آمدي ولايت با روي گشاده! مرد هميشه مهربان زندگي من! خداي بزرگ! اين زيباييها را پايدار گردان و خودت مواظبمان باش! صدبار مرسي!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بيست و هفتمين روز خردادماه سال هشتاد و هفت همه به خير و شادي!

 

امروز روز خوبيست! مي دانيد كه دوشنبه است و مي رويم ولايت! شب هم شام دعوتيم خانه همسايه مامان كه از كربلا آمده! از نظر شما اگر امام حسين زنده بود راضي مي شد مسلمانان بروند به زيارتش در يك كشور ناامن؟ يا اگر امام رضا زنده بود خانه اي به آن مجللي براي خودش مي ساخت؟ من مرتد نيستم!

 

ديروز خيلي جالب شد! من كه رسيدم خانه به آقاي همسر زنگ زدم كه مي خواهم داداش را سورپرايز كنم ولي متاسفانه آدرس دقيق پستي را نميدانم كه با پيك بفرستم! هنوز نمي دانستم چه خواهم فرستاد! خواهروسطي خداي آدرس است! هر آدرسي را مي تواند كشف كند كلا يك استعداد ويژه جهت يابي دارد اگرچه جنوب و شمال را به سختي يادش مي ماند مثلا شايد تازگيها يادش مانده كه ما شمالغربيم اگر بپرسيد اصفهان كجاي ايران است با اينكه چندبار رفته شايد نتواند جواب بدهد! خودش معتقد است فشارهاي خواهر بزرگتر در دوران مدرسه كه نمره علوم اجتماعي اش كم مي شد باعث اين نفرت شده! تازگيها با مطالعه كتابهاي گلسا مقاديري اطلاعات تاريخي ياد گرفته!! خلاصه! خداي آدرس ما هم مطمئن نبود بلوك شش هستند يا پنج! ما فقط مي دونيم بلوك وسطي رديف پشتي هستن!

 

آقاي همسر قرارشد يه ساعت زودتر بياد.رفتيم فروشگاه رفاه و اقلام زير رو خريديم : حلواشكري ، دلستر ، مانچي ، صابون زيبايي ، چي توز حلقه اي ، روان نويس زبرا ، عصاره گالينابلانكا ، مداد پاك كن ، اسكاچ ظرفشويي ، دفتر يادداشت ، لواشك آلو ، لواشك زغال اخته و خميردندان ! اومديم توي صف پمپ بن زين من همه اين اقلام رو جدا جدا كادوپيچ كردم و كاغذ كادومون كه تموم شد بقيه رو با صفحات دفترچه آزمون ادواري پيچيدم! نهايتش هم دوتا هسته زردآلو رو كادوپيچ كردم و همه رو ريختم توي جعبه كلوچه نادري! چسب و جعبه و ساير ملزومات رو از خونه برداشته بوديم تو ماشين بود! خلاصه خودمون رفتيم تحويل داديم به نگهبان ساختمون كه ما رو شناخت! آخرين بار عيد امسال ديده بود! بهش گفتيم نگه كي آورده كه بعد آقاي همسر گفت گلي حالا داداشت فكر مي كنه از طرف دانشجوهاشه – نه كه توي جعبه كلوچه هم بود – و نگهبانه رو بدبخت مي كنه! داداش خيلي بدش مياد روي دانشجوهاش باز شه!

 

رسيديم خونه و منتظر زنگ داداش بوديم.مي دونستم مي فهمه تنها ديوونه اي كه مي تونه اين كار رو بكنه منم!!! دور از حضور آقاي همسر البته!!! پفك و لواشكي كه واسه خودمون خريده بوديم رو داشتيم مي خورديم كه زنگ زد! ازم پرسيد خواهركوچكتر كجاست؟زنگ مي زنم جواب نميده! سرما خوردم ميخوام سوال بپرسم و من هي منتظر بودم ببينم مي پرسه قضيه جعبه رو يا نه!! آخرش دووم نياوردم و گفتم كجاييد؟گفت داريم ميريم خونه مامان خانم همسر! بازم چيزي نگفت! خلاصه پرسيدم نگهبانتون رو نديدين؟ خنديد گفت ديوونه مطمئن بودم كار خودته ولي مي دونستم اگه مستقيم بپرسم باز ديوونگي مي كني دستم ميندازي و كلي خنديديم همگي! پيش بيني آقاي همسر درست بوده داداش اول فكر كرده كار دانشجوهاست كه نگهبان گفته نه دانشجو نبودن!!!! من روي جعبه نوشتم آقاي ع ولي نا با دستخط رايج خودم! دستخط خودم تو مايه هاي نستعليق درسته البته نه كامل ولي اونو شكل نسخ نوشتم!!!! خلاصه ديروز كلي شارژ شديم با اين كار هم ما هم اونا! اونا بيشتر با اسكاچ كه يه جورايي به ظرف شستن داداش هم اشاره داشت خنديده بودن ولي براي من هسته زردآلوئه و گالينابلانكا بيشتر خنده دار بود! البته از ديد هردومان روان نويس به دردبخورتر از همه بوده! همينجا از آقاي همسرمان بسيار تشكر مي كنيم كه همكاري كردند يك خاطره خنديدني براي من و داداش درست بشه! مي دونيد كه چقدر داداشم رو دوست دارم!

 


 

چند روزيه ميخوام در مورد ازدواجهاي اينترنتي بنويسم.اصولا از عنوان " ازدواج اينترنتي " خوشم نمي آيد. بهتر است بگوييم آشنايي از طريق اينترنت!

 

همانطور كه زماني دختر و پسر همديگر را نديده توسط پدرها معامله (!) مي شدند بعدها توانستند كنار چشمه اي جايي همديگر را ببينند و بپسندند بعدها نامه نوشتند و تلفن زدند و اس ام اس زدند و نوبت رسيد به چت كردن. اصولا با تغيير تكنولوژي روالهاي عادي زندگي در تمام جوانب دچار تغيير مي شود.آشنا شدن دختر و پسر هم جنبه اي از زندگانيست.

 

مساله اين است كه اين آشنا شدن قرار است  نحوه ادامه عمر ما را تعيين كند.يعني با يك انتخاب نادرست ممكن است خودمان و حداقل يك نفر ديگر را – اگر بچه اي نداشته باشيم – بدبخت كنيم.پس بيگدار به آب زدن معقول نيست!

 

اصولا دوستي دو جنش مخالف – بسياري معتقدند بايد بگوييم" دو جنس مقابل " -  در كشور ما و در جامعه اي كه ما در آن زندگي مي كنيم فقط  به قصد ازدواج ممكن مي باشد و هر قصد ديگري نوعي خودفريبي است از ديد من! چراكه ما از ابتداي كودكي توسط بزرگترهايمان پرورش مي يابيم كه در مهمانيهاي مختلف با همجنسانمان هم بازي شويم و هرگز نمي توانيم گنجايش دوست بودن با يك جنس مخالف را در همان حدي كه با يك همجنس دوستي مي كنيم نگه داريم.اگرچه چنين انتظاري هم نمي رود! حداقل يكي از دوطرف به اين موضوع فكر مي كند!

 

در مسئله روابط مجازي البته موضوع ديگري پيش مي آيد كه همانا " ناشناس بودن و غير قابل شناسايي بودنمان " است.بنابراين ممكن است خط قرمزهايمان را كمي نازكتر كرده و وارد اتاقهاي چت شويم.

 

اصولا همانطور كه كلياتي از شخصيت يك نفر را با دوسه ساعت صحبت مستقيم مي توان تشخيص داد با چندساعت چت كردن هم اطلاعات مناسب زيادي را مي توان در مورد شخصيت مجازي آنطرف  سيمها به دست آورد. آي دي هاي زيركانه كه جنسيت در آنها تابلو نيست مي تواند هم زيركي طرف را نشان دهد و هم اينكه او در اين محيط قصد استفاده نابجا از جنسيتش را ندارد  و يا آي دي هايي مثل عقرب و اهريمن و اينها و يا گاهي اوقات آي دي هاي زننده هم از نوعي هستند كه بدون چت كردن مي شود رويشان قلم كشيدو عمرا به هيچ پي امي از سوي آنها جواب نداد! نحوه تايپ يك نفر اينكه چطور فارسي را با كلمات انگليسي مي نويسد مي تواند به طور تقريبي ميزان هوش و فراستش را نمايان كند.داشتن غلطهاي املايي و بلد نبودن انگليسي ولو اندك مي تواند ديدي ازسطح سواد طرف مقابل را به ما ارائه كند. درخواست وب كم در اولين مراحل و احيانا صحبت از مسائل " زشت " مي تواند ادب و سطح شعور طرف را به ما نمايان سازد.اين چنين است كه هنگام چت كردن هم مي توانيم مواظب باشيم تا با فردي در سطح شخصيتي خودمان هم چت شويم! چنين چتي چه با هموطنان و چه با خارجيها مي تواند جالب و يا شايد سازنده باشد و بعضا هم منتهي به ازدواج گردد!

 

 اگرچه به شخصه ازدواج فقط با شناخت چتي را مضحك مي دانم چراكه ازدواج شوخي و شوخي بردار نيست!

 

ممكن است جامعه اين ديد را به ما داده باشد كه ازدواجهاي اينترنتي ناموفق از آب در مي آيند.شايد جامعه آماري ازدواجهاي ناموفقي كه از طريق اينترنت پايه گذاري شده اند بيشتر باشد اما افراد ساده لوح حتي با سنتي ترين روشها و حتي با بهترين مشاورها هم ممكن است ازدواج ناموفقي داشته باشند.بهتر است بررسي كنيم چنددرصد آدمهاي عاقل و بادرايتي كه در سن مناسب از طريق اينترنت آشنا شده اند ازدواج موفقي داشته اند.بي شك آمار خوبي دستمان خواهدآمد.

 

موضوع ازدواج هم به منطق و تفكر وابسته است هم به ريسك و توكل! هم جنبه عقلي قوي دارد و هم جنبه احساسي قوي!ما مي آييم معيارهايمان را بررسي مي كنيم و كسي را كه بيشترين تطابق را با معيارهايمان دارد انتخاب مي كنيم و بعد توكل مي كنيم.قضيه همان هندوانه بريده نشده است!

 

وقتي با يك شخصيت مجازي طرفيم احتمال دروغ شنيدنمان و فريب خوردنمان بالاتر مي رود ولي كافيست درايتمان را به كار بيندازيم و مواظب قلبمان باشيم مبادا با وابستگي عنان منطقمان را بربايد! اتفاقي كه آشناييهاي غيرچتي را هم ممكن است به گند بكشاند : وابستگي عاطفي به فردي كه منطقمان قبولش ندارد.... كافيست از خود شاهدمان – كتاب باربارا پست قبلي كه گفتم شبيه نفس لوامه هست –  بخواهيم منطقمان را نگاه كند : آيا تحت تاثير قلب است بيشتر از حد متعارف؟ شاهد ما هرگز دروغ نمي گويد!مگر اينكه ما گوشهايمان رابسته باشييم البته به فرمان قلب!

 

اگر بعد از مدتي چت كردن تفنني به يك آي دي غيرهمجنس ( نه الزاما يك شخصيت ) وابستگي پيدا كرده ايم يعني قصدمان ديگر تفنن نيست و شده ازدواج! پس بايد بسيار نكته بينانه چت كنيم و همواره معيارهايمان را مدنظر داشته باشيم حتي پيشنهاد مي كنم براي پيشگيري از تسلط قلب بر عقل اين معيارها را مكتوب كرده و در دسترس قرار دهيم. معتقدم ازدواجي كه فقط برپايه قلب پايه گذاري شده باشد محكوم به شكست است. بيشتر افرادي كه با ارتباطهاي مجازي مورد سواستفاده قرار مي گيرند كساني هستند كه به هر آي دي اعتماد مي كنند و با هر شكلك قلب دار دل مي بازند....

 

هرگز نمي توانم تجسم كنم اگر در حال حاضردختر نوجواني داشتم آيا راضي مي شدم چت كند يا نه! او بايد در اين جامعه زندگي كند و بايد هركاري را آزموده باشد و هر خطري را بشناسد اما با اين چترومهاي غالبا كثيف  چطور مي توانم راضي باشم؟پس نمي توانم در مورد درست يا غلط بودن چت ادعايي داشته باشم!

 


 

نامه های آقای نادر ابراهیمی را در وبلاگ شمشاد از دست ندهید!

 


 

مهربان بزرگوار ! چقدر به داشتنت افتخار مي كنم! چقدر باعث سربلندي من مي شوي! خداي بزرگ! بابت همه الطافت شكر !هزاران بار شكر! خودت مواظبمان باش!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

Hi there! How are you?

It is very hot.

Yesterday after office I went gym. I really enjoy there. I came back home at 5:00 P.M. and did laundry, vacuumed and cleaned home, washed dirty dishes and cooked spaghetti. Yesterday I was really KOZET!

Can you guess what happened yesterday? I saw a spider at the kitchen! It was very lazy but I afraid! Although I killed it by sandal but it is very bad: The spider can live in our home! Our small cute house!

 

سلام بر همه!روز به خير!

 

فهميديد كه چي شده ديروز!  نميگم تا مجبور شين متن انگليسيم رو بخونيد! جريان قرارداد زبان به صخره اي خورده و متوقف شده البته ادامه خواهديافت! شايد با موسسه اي ديگر! اين جهاددانشگاهي بي نظم اصلا جاي خوبي براي زبان آموزي نمي باشد!

 

ماكاروني نواري رو ديروز آزموديم! پند گرفتيم كه بايد بشكنيمشان وگرنه خوردنش بسي سخت مي باشد!

 

امروز هم كار خاصي نداريم! كتفمان بسي بهتر شده اما با قطع كردن متوكاربامول بازهم بعضي وقتها خسته مي شود اما اين بار ديگر مطمئنيم كه قضيه گرفتگي عضله بوده و جدي نيست!آقاي همسر مي گويد بروم دكتر بگويم چنين شده ولي براي من دكتر رفتن كار بسيار شاقي است! خيلي سختمان مي باشد!تولد داداشمان هم مي باشد!ايشان وارد سي و سومين سال زندگانيشان مي شوند!آه برادر پير من!!!!!! با ترس و لرز نوشتم : happy birthday اس ام اس زدم جواب داد : yayayayay…! با دهان كج كرده بخوانيد! چه كنيم ديگر! اين يك داداش است با جدي ترين و غريبترين عقايد دنيا! متاسفانه شماره بلوكشان را حفظم و شماره واحد را اما شماره طبقه را حفظ نيستم فقط بصری بلدم !!!مي خواستم با پيك چيز مسخره اي بفرستم سورپرايز شود!

 


 

هم اکنون آقاي رييسمون دخترش رو آورد سپرد به من كه اشكالات ويندوزش رو برطرف كنم! يك دختر نازيبا ولي به شدت تودل برو!كوشولوئه اول دبيرستان! ديگه بيشتر نمي نويسيم!

 


 

مهربان بزرگوار! بابت همه خاطره هاي زيبايي كه برايم مي سازي ممنونم. خداي بزرگ! خودت مواظبمان باش!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! بيست و پنجم خردادماهتان به خير و شادي انشاا...!

 

ديروز بيست و دومين بيست و چهارم ما بود.يعني 668 امين روزي كه باهميم! مباركمان باشد!

 

امروز بايد برويم باشگاه.چهارشنبه مربيمون يه سري حركاتي انجام ميداد اسمشونو هم ميگفت من حواسم به اسمها نبود با خودم مي گفتم حيف سلولهاي خاكستريم كه با اين اسامي اذيت بشن! بعد از ورزش گفت اين اسما رو كه ياد گرفتين ديگه با اسماشون تمرين مي كنيم! همه بهت زده نگاهش كرديم!گفت ياد گرفتيد؟همصدا گفتيم نه!گفت دستتان درد نكند! امروز بايد ياد بگيريم.از ياد گرفتن بدم مي آيد! كلي هم كار خانه داريم! اگر بشقاب تميز در خانه مان پيدا شد!!! سه چهار روز است ظرف نشسته ايم! اگر جا داشتيم حتما يك عدد ماشين ظرفشويي ابتياع مي نموديم! دستشوييمان هم بايد شسته شود. لباسهاي ديروز هم همگي روي مبل ها پخش شده اند! كتاب باربارا هم منتظرم است!

 

پنجشنبه بعد از مسجد رفتم هديه تولد را ابتياع نمودم! حلقه هوش خريدم بالاخره.چيز جالبيست! بعد هم رفتم خانه البته اول رفتم ايستگاه سرويس آقاي همسر باهم بريم خونه! خلاصه هندوانه اي به رگ زديم و شامي خورديم و كم خوابي يك هفته را جبران كرديم! اصولا مي گويند 7 ساعت خواب شبانه روز كافيست ولي ما معمولا با حدود 8 ساعت خواب دچار كم خوابي مي باشيم!

 

ديروز هم اول رفتيم ولايت و بعد از ناهار تولد! جورابهايم ولايت بود كه متاسفانه به علت در دسترس بودن توسط نوه گان شش گانه بازيچه شده و پاره شده بودند! اين است كه به مرحمت خدا يك جفت جوراب ديگر از بين بايگاني زمان مجرديمان يافتيم و پوشيديم!

 

به اين نتيجه رسيديم تولد براي يك بچه يكساله چيزي در مايه هاي شكنجه مي باشد! بيچاره از اول تا آخر اشك ريخت! چقدر هم ملت كادوهاي بيخود آورده بودند! ليوان!آجيل خوري! همزن! و الي آخر! بعد هم آقاي همسر آمد و برگشتيم! بعد هم رفتيم خانه خواهر بزرگتر آقاي همسر و اينچنين جمعه تمام شد و بايد شش روز ديگر صبر كنيم تا برسد!

 


 

چقدر مردم طلا از خودشان آويزان مي كنند!فكر مي كنم اگر دزدي به مجلس ديروز مي زد بالاي ميليارد مي برد! فكر كنم تنها منتفع هم من مي شدم! چون چيزي پيدا نمي كرد ببرد!!!!! يادتان هست توي يك پست در باره تغيير اهداف نوشتم؟اين طلا هم دچار اين معضل شده! يك زماني براي زيبايي بيشتر يكي رفته گردنبند و النگو استفاده كرده و انصافا شايد با سليقه اون زمان زيبا هم شده! طلا هم گرون بوده! بعد خاصيت زيباتر ديده شدن تبديل شده به " پولدارتر ديده شدن " و اينه كه اونايي كه پول كافي داشتند اما چيزي از زيبايي نمي دانستند رفته اند و طلا خريده اند .... حالا تقريبا مي شود گفت بالاي نود درصد استفاده كنندگان طلا به خاطر " زيبايي " نيست كه از خودشان طلاجات آويزان مي كنند بلكه به خاطر " پولدارتر ديده شدن " است! مخصوصا با اينهمه بدليجات با دوام و ارزان امروزي كه زيباييشان چندين برابر سرويسهاي طلاي امروزيست..... تفكر مسخره و خنده دار ديگري به زيورآلات طلا به چشم سرمايه نگاه مي كند! طلا فقط مي تواند براي يك زرگر يا طلافروش سرمايه محسوب شود! اگر واقعا دوست داريم سرمايه مان را به صورت طلا پس انداز كنيم چرا مسكوك نمي خريم كه هم ارزشش بيشتر است و هم دستمزدي ندارد! شايد ايرادش اين باشد كه مردم نمي توانند سكه هاي ما را ببينند و متوجه شوند چقدر پس انداز داريم! از زنهاي بدوي و سطح پايين متوسط فكري انتظار زيادي نمي رود ولي ديروز خانم دكتري در جمع بود با چندين النگو و دستبند و دو نوع سينه ريز و چندين انگشتر! همه هم سنگين و گران! مملكت حداقل 7 سال خدمات آموزش رايگان به اين بانو داده ولي تاثيري در حس " زيبايي شناختي "  او نداشته.... عجيب است كه يك پزشك هم مي آيد با طلا ثابت كند پولدار است! انصافا طلا و جواهرات بسيار زيبا هم وجود دارند من منكرش نيستم ولي آيا منطقيست مبلغ ده ميليون تومن بديم به يه گردنبند و يه روز هم توي حموم كنده بشه بره توي چاه؟ يا گم بشه؟ البته براي كسي كه درامد ماهانه اش به بيست سي ميليون ميرسه زياد نيست ولي چندنفر با اين مشخصات مي توان يافت؟

 


 

چندروزي بود كه با يكي از كامنتهاي آزاده عزيز  تصميم گرفته بودم در مورد دوران عقد بنويسم. من دوران عقد رو در مجموع دوران شيريني نميدونم.آزاده معتقد بود دوران عقد در خانواده هاي پرجمعيت سخته فقط البته اين نيز مي تواند نگرشي باشد كه توضيحش خواهم داد ولي من در دوران عقد تك فرزند خانه بودم و همه ازدواج كرده و رفته بودند(!) با توجه به نبود پدر تعداد جمعيت خانواده من در دوران عقدم حداقل ممكن بود! اما اين دوران برايم " در مجموع " لذت بخش نبود.

 

از همان زمان دبيرستان براي افراد درعقد دلم مي سوخت! هميشه تصميم مي گرفتم اگر ازدواج كنم بيشتر از چهارماه كش نخواهم داد.

 

دوره عقد براي من مثل برزخ بود! برزخي بين تجرد و تاهل! دوره اي كه نه مجرد محسوب مي شوي نه متاهل! دوره اي كه نه عضو اصلي اين خانه اي نه عضو اصلي آن خانه! نه براي تعطيلاتت به راحتي مي تواني تصميم بگيري نه براي مخارجت – به خصوص اگر از بعد مالي مستقل نباشي – دوره اي كه با اينكه همسر داري ولي مثل زن و شوهرهاي عادي نيستي.دوره اي كه چشمهاي زيادي – به خصوص در مجالس كه خدا رو شكر دوره عقد ما جز مراسم ختم خاله بزرگتر مجلس خاصي نبود! – مراقبت هستند و همواره چك مي كنند!

 

شيريني عمده دوران عقد همين تازگيهاي زندگي متاهلي و شروع رويش جوانه هاي عشق و دلبستگي در قلب است. تجربه كردن اولين ها هميشه شيرين بوده به خصوص در رابطه هاي عشقولانه.

 

اصولا اگر خودخواه باشيم و هيچكس جز خودمان را در دوران عقد مراعات نكنيم يقينا بسيار لذت خواهيم برد.

 

تصور كنيد دلمان مي خواهد با نامزدمان برويم بيرون و خوش باشيم اما مادرمان مهمان دارد با كلي كار.اگر مراعاتش نكنيم مي رويم و خوش مي گذرانيم ولي وقتي مراعات مي كنيم هي به خودمان مي گوييم اگر خانه خودم بودم....

 

 يا اينكه دلت مي خواهد نامزدت هميشه خانه شما باشد اما او هم خانواده اي دارد و پدر و مادري كه بايد مراعاتشان بكند مخصوصا در آخرين روزهايي كه عضو اصلي آن خانه است.... اگر مراعاتشان نكند خوشيد وگرنه بايد تعادل برقرار شود اينجاست كه مي گويي اگر خانه خودمان بوديم....

 

دلت مي خواهد براي همسرت خودت را زيبا كني و لباسهاي قشنگ بپوشي وقتي قرار است بيايد خانه تان اما شرم و حيا – به خصوص با خصوصيات بسيار پوشيده مادرت – مجبورت مي كند خط قرمز نسبتا ضخيمي را با كسي كه همسرت هست مراعات كني.... دلت مي خواهد دستش را بگيري بنشيني كنارش تكيه كني يا بروي اتاقي و درش را ببندي و عاشقانه حرف بزني اما باز همين شرم و حيا مانع مي شود..... مخصوصا اگر خواهر برادر مجردي در خانه داري و بايد درجه مراعاتت را بيشتر كني....با خودت مي گويي اگر خانه خودمان بوديم....

 

در مورد جشن و نحوه پذيرايي و مكان و زمان و لباس و الخ صحبت مي كني و به توافق نمي رسي.با خودت مي گويي اگر تمام مي شد اگر خانه خودم مي رفتم.... اينجا هم اگر مراعات نكني و اگر قرار باشد پدرها جور همه مخارجتان را بكشند خوبه ولي وقتي مراعات مي كني حساب كتاب شيريني بستني عكاسي لباس و .... ديوانه ات مي كند.....

 

خلاصه وقتي مراعات ديگران را مي كنيم چه بخواهيم چه نخواهيم متوجه مي شويم زندگي زير يك سقف بسيار بيشتر از درعقد بودن مي تواند لذت بخش باشد. من اينجور فكر مي كنم! البته نه اينكه در دوران عقد فقط شكنجه شده باشم! براي من هم لذتهاي بسياري داشت اما سردرگم بودنها و مراعات كردنها برايم سخت بود.....

 


 

اين فصل كتاب مربوط به قدرت برتر ذهن است.فكر كنم همه ما چندين نوع نگارش در اين بازه خوانده ايم.پس توضيحش نمي دهم فقط پيشنهاد باربارا خانم اينه كه ذهنمون رو به خاطر فكرهاي منفي شماتت نكنيم بگذاريم كارش را بكند البته بهتر است منحرفش كنيم.باربارا مي گويد وقتي ذهنتان درگير افكار منفيست مثل يك ناظر خارجي تماشايش كنيد!ببينيد چه مي كند؟ ناظر خارجي كه مي گويد چيزي در مايه هاي نفس لوامه عقايد ديني ماست.چهره اي از خود ما كه مي تواند نظاره گر باشد نه چهره اي كه خودش درگير ذهن است....

 


 

مهربان بزرگوار! اين روزها خيلي خسته اي. سخت كوشي ات و مهرباني و احساس مسئوليتت واقعا تحسين برانگيز است.تو در محل كارت هم مي درخشي درست مثل خانه سبزمان كه از وجودت نور مي گيرد.... خداي بزرگ! زيبايي اين زندگي را مستدام فرما و خودت مراقبمان باش!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام!من اومدم!

 

امروز اونقدر آ ت پ  سوزوندم كه خدا ميدونه كلي استرس كشيدم! اين افراد درست مثل بچه گربه ها يكيشونو مي گرفتم اون يكي در مي رفت! هزارساعت طول كشيد همه شون رو جمع كنم اونم نه همه شونو فقط نصفشونو تونستم جمع كنم بكشونم اونجا آخه خيليها براشون مدير امور مالي مهمتر بود! آخه مادر مدير امور ماليمون فوت كرده رفته بودن تشييع جنازه. در مورد مدير امور ماليمون بعدها شايد يه پست گذاشتم فعلا اينو بدونيد كه من اوايل خيلي ازش بدم مي اومد به خاطر تبليغات منفي ولي بعدها كه شناختمش حالا باهاش دوستم! همون كه تحويلم ميگيره ها! دلم براش سوخت! من هركي مادرش بميره دلم براش مي سوزه.... هرچند جوون نبود و يه سالي مي شد بيمار بود ولي خوب! بي مادر شدن در هر سني خيلي بده!خدايا!مامانهاي همه ما رو هميشه سلامت برامون حفظ كن! الهي آمين!

 

بعد هم مهمانان تهران رو برديم يه رستوران توپ و ما هم دلي از عزا درآورديم! البته تنخواه منخواه نداشتيم از كيف مبارك خرج كرديم تا كي وصول شود!!!

 

امروز خداي بزرگ خيلي از كارهامو كه خودم بلد نبودم يا ضعف داشتم برام رديف كرد.... امروز خداي بزرگ درسهاي زيادي به من داد.... مرسي خداي بزرگ! اگرچه ممكن است روزي به خاطر بعضي اتفاقات كه از حواسمان ناشي مي شد و دير دعوتنامه زديم بعدها شماتت جزيي بشويم شايد هم خداي بزرگ باز كمك كند اين اتفاق نيفتد! من از روز استخدام تا كنون هرگز بازخواست نشده ام!

 

الان هم اومدم اداره چادرم رو بردارم – صبح مونده بود اداره چون فكر مي كردم وقت خواهم كرد برم تشييع جنازه  از خونه برداشتم آوردم– ساعت 4 برم مسجد بعدش هم برم واسه تولد فردا كادو بخرم! من هنوز نميدونم فردا چي خواهم پوشيد! اسپورت؟دخترانه؟مجلسي؟ نظرتون چيه لباس عروسم رو بپوشم؟!

 

ديروز رفتيم نمايشگاه....جا براي سوزن انداختن نبود! همه استانها هم گليم مي بافتن! البته بعضي جاهاش قشنگ بودا ولي شلوغي نذاشت زياد لذت ببريم!دلم مي خواست سه چهارتا فحش مناسب براي رييس نمايشگاه بين المللي تبريز مي دادم ها! 500 تومن ورودي ماشين و 200 ورودي هر نفر بعد هم پاركينگ ورودي و خروجي مشخصي نداشت و گرهي درست شده بود بيا و ببين! همه جا زده بودن عكسبرداري ممنوع ولي همه داشتن با موبايل فرت و فرت فيلم مي گرفتن!!يه كيف پسنديديم كه فروشي نبود!!!البته اگرهم بود يه دعواي اساسي بين من و آقاي همسر راه مي افتاد : چرم اصل بود و حدود 100 تومن من مي گفتم نخريم اون مي گفت به خاطر پولشه و بحث مي كرديم! خوب من سختمه اينهمه پول بدم يه كيف بخرم! شب هم رفتيم هيلا – مدتها بود دلش برامون تنگ شده بود – از خجالت شكمها درآمديم و يه پيتزا خورديم و اومديم گرفتيم خوابيديم!

 


قابل توجه الهه( جون جون و گلم جون ) : رکورد جدید کوادراپاپ : ۳۱۵۹۳۵


اين يك گليست كه در پوست خود نمي گنجد : الان راننده اداره تو مسير برگشت از فرودگاه  ميگه شما از هر لحاظ يه سروگردن از بقيه خانمهاي اداره بالاتري! منم ميگم نه بابا لطف دارين ميگه حرف من نيست!نظر اكثر همكاراست! ميگه من براي دخترهام هميشه شما رو تعريف مي كنم الگو بگيرن! آقا ما جنبه نداريم!آقا در پوست خود نمي گنجيم!

 


 

نمي تونم زياد بنويسم سوژه زياده ولي اونقدر استرس كشيدم كه وقتي تايپ مي كنم ناخوداگاه ميرم تو دور تند و هي غلط تايپ ميشه!! بمونه واسه بعد!

 


 

مهربان بزرگوار! داشتنت بزرگترين لطف خدا بوده در حق من! چقدر به وجودت تكيه كرده ام! چقدر مرد داشتن خوب است! خداي مهربان! خودت اينهمه لطف را به ما ارزاني داشته اي خودت هم نگهبانمان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام

از بابت تاخیر عذرمان را بپذیرید خواهش می نماییم!

آقا قرار بود یه هیات از تهران بیان واسه یه ارزیابی از اداره ما و من هماهنگ کننده بودم....محل جلسه رو هماهنگ کرده بودم و قرار بود حدود ۲۰ نفر از درشتهای (!!) اداره رو معرفی کنم به این جلسه.هرچی کار چرت و پرته مثل تحقیق و ارزیابی و اینا برعهده من میذارن اصولا! نه که خیلی مسئولم!

محل جلسه یه جای غیر از اداره است یه جای باکلاس که فردا از صبح اونجا خواهم بود! پیشاپیش پوزش می طلبیم!

من همه اش به خودم می گفتم چرا روز ۲۳ خرداد برام مهمه و یادم نمی افتاد همه اش فکر می کردم به خاطر تولد مهیاره! همون پسر دوستم!!!

امروز خیلی اتفاقی ( مرسی خدای بزرگ ) یکی-از افراد همون محل جلسه -  رو توی راهرو دیدم گفت : " خانم مهندس! اونا فردا ناهار هم میخوان؟" من گفتم کیا؟! گفت همونا که واسه ارزیابی میان! واااااااااااااای حالا کی بیاد این ۲۰ نفر رو جمع کنه! پاک یادم رفته بود! سریع دعوتنامه نوشتم تا بیاد شماره بشه برق رفت! خلاصه که خانم دبیرخانه به حافظه اش رجوع کرد و شماره زدیم دادیم بیرون تکثیر کردند و با هزار مکافات رسوندیم به دست درشتها!

تا به حال نشده بود چیز به این مهمی از یاد گلی بره!مطمئنم! همه اش زیر سر سیستم قاطی پاتی اداره است!وگرنه من که حواسم جمعه!!!

فردا در معیت ارزیابها و درشتها خواهیم بود تا ساعت ۲! دلتان برایمان تنگ می شود می دانیم بسکه دوست داشتنی می باشیم!!!!!

دیروز موهایمان را مقادیری کوتاه نمودیم.اصولا همیشه مدل فارا می باشند!اینبار کوتاهتر!

الان هم از باشگاه اومدم و آقای همسر میاد باهم بریم نمایشگاه صنایع دستی.


مهربان بزرگوار!مرسی که یادت بود نمایشگاه برام جالبه! مرسی که مرخصی گرفتی به خاطرم!مرسی که هستی وجود داری!مرسی که مال منی! خدای بزرگ! خیلی ممنونم بابت همه چیز! چشمت رو ازمون برندار! قربانت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز همه به خير و شادي فقط ده روز تا تابستان باقيست!

 

امروز هم از ۱۱ تا ۲وربع برق نداشتیم!

 

ديروز روز خوبي بود من رسيدم خونه مامان ديدم خواهر وسطي و گلسا هم آنجا هستند.بعد عمه كوچكتر و خانواده و دخترهاي عمه بزرگتر ( خدا بيامرز ) آمدند خانه مامان.كلي صحبت كرديم و آخرسر هم دخترخاله كوچكتر آمد.دخترخاله كوچكتر در دوران شيرين (!!) عقد به سر مي برد.فعلا منتظرند تا مستاجر خانه شان را خالي كند و بروند سر خانه زندگيشان. از طرفي عموي دخترخاله كوچكتر بيماري صعبي دارد كه در آخرين مراحلش به سر مي برد.اين يعني اگر حالش بد شود ديگر عروسي بي عروسي....شرايط سختي دارند. ما وسايل زندگي رو كه مي خريديم مي آورديم ميذاشتيم خونه خودمون.اما اونا يه اتاق بزرگ خاله كوچكتر همه اش وسايل جهيزيه است. كلا سيستم زندگيشان سخت شده....

 

من ديروز زانوم رو محكم كوبوندم به تاكسي اصلا نفهميدم چطور كوبوندمش فقط يادم مياد احساس كردم زانوم شكست! چرا من هي خودم رو مي زنم اينور اونور؟ ديروز توي پستم ننوشتم كه آقاي همسر ميخونه نگران ميشه!! اما شب كه رسيد سريع گذاشتم كف دستش!آقاي همسر ميخواد سنسور نصب كنه دور و بر كله ام كه وقتي مانعي مي بينه آژير بكشه متوجه شم! مي بينيد تو رو خدا چطور مسخره ام مي كنه! اين زندگيه كه من دارم آخه؟

 

امروز صبح هم باز ليليا و سروين مهمان مامان بودند.مامان هم مشهد كه بوده سرما خورده و حالش زياد مساعد نبود.

 

شماره این پست منو یاد خودم میندازه! سه رقم اول شماره ملیمه!!!!!!


 

امروز ميخوام يه داستان واقعي براتون تعريف كنم :

 

نيلوفر يه دانشجوئه كه از زمانيكه دانش آموز خواهر وسطي بوده يه جورايي وابستگي عاطفي هم نسبت به خواهر وسطي پيدا مي كنه.نيلوفر بچه باشعور و كوشايي بوده و  پيارسال با يه رتبه خوب از كنكور قبول ميشه.

 

نيلوفر وقتي كلاس اول ابتدايي بود مادرش معلم كلاسشون بوده كه متاسفانه همون سال به علت يه بيماري سخت فوت مي كنه.بعد به جاش يه معلم ديگه ميدن.... تجسم حال نيلوفر در اون شرايط خيلي دردناكه.

 

نيلوفر يه برادر كوچكتر هم داشته حدود دوساله كه پدرش مجبور ميشه به خاطر بچه هاش – و البته خودش – ازدواج كنه.اصولا از نظر من ازدواج بعد از فوت همسر اگرچه اتفاق خوشايندي براي فردي كه همسرش را از دست داده نيست ولي كار بدي هم نيست – خدا نصيب هيچكس نكند انشاا....- وقتي هم كه نيلوفر حال و روز خوبي نداشته و پدرش مرتب با معلم جديد در ارتباط بوده و شناخت پيدا كرده بوده با اون خانم ازدواج مي كنه و شرط مي كنه كه هيچوقت دوتايي بچه دار نشن و بچه هاي همسر قبليش رو بزرگ كنن. اون خانم مياد و مثل فرشته مواظب بچه هاي همسرش ميشه طوري كه خواهروسطي هرگز متوجه نشده بوده كه اين خانم مي تونه نامادري نيلوفر باشه.... البته حال نيلوفر وقتي مي بينه كسي كه جاي مادرش رو توي كلاس گرفته بود حالا داره توي خونه جاشو مي گيره همچنان دردناكه.

 

مادر جديد مياد و به قولش وفا مي كنه و هرگز بچه نميخواد و ميشينه دوتا بچه باشعور تربيت مي كنه اما نيلوفر همچنان نسبت بهش حس خوبي نداره و همچنان به چشم نامادري نگاهش مي كنه.

 

نيلوفر يه مشكل كليوي داشته كه نهايتا پارسال پزشكا تصميم ميگيرن پيوند كليه بكنن. وضع مادي باباش خوب بوده و قرار ميشه يه كليه خريده بشه.گروه خوني نيلوفر با پدر و برادرش يكي نبوده و نمي تونسته از اونا كليه بگيره و شايدهم دلش نمي اومد.... خلاصه كليه پيدا ميشه و نيلوفر رو تهران عمل مي كنن و ميره خونه خاله اصليش – فكر كنم – براي استراحت دوران نقاهت. متاسفانه اين چندوقت مادر جديد سري بهش نمي زنه و تبريز مي مونه و نيلوفر هي به پدر و برادرش ميگه ديدين!اگه مادر خودم بود مي تونست توي خونه بشينه حتي يه سر به بيمارستان هم نياد؟اگه مادر خودم بود چنين مي كرد و چنان و خلاصه هي از نامادري زده ميشه.... نهايتش داداش كوچيكه – كه از اول چون خيلي بچه بوده مادر جديد رو به عنوان مادر خودش قبول كرده بوده – بهش ميگه ميخواي بدوني چرا نيومد بيمارستان؟ چون خودش يه بخش ديگه بستري بود! چون كسي كه كليه اش را داد به تو خودش بوده و ما رو قسم داده كه بهت نگيم يه موقع احساس دين نكني اما تو اينهمه بي انصافي مي كني....

 

نيلوفر  تازه مادرش رو پيدا كرده و مادر جديد هم معتقده اگه تا الان تنها تفاوتش با مادر عادي همخون نبودن با بچه اش بوده الان ديگه يه جورايي خون خودش در بدن دخترش جريان داره و به كارش افتخار مي كنه.... بهشت زير پاي چنين مادرهاييست. نخواستم بگم "نامادري" گفتم " مادر جديد".

 

چندوقت پيش هم شنيديم زني بچه دوساله اش را گذاشته و به همسرش گفته من از اول هم تو رو دوست نداشتم به خاطر فرار از تحريمهاي پدرم مجبور شدم با اولين خواستگارم ازدواج كنم! پسر دوساله رو ميذاره و طلاق ميگيره و بلافاصله با يه مرد ديگه ازدواج مي كنه.... به نظر شما اين هم مادره؟

 

هميشه ميگم اينطور نيست كه : " بهشت زير پاي مادران است." بلكه " بهشت زير پاي زنانيست كه مادري كرده اند نه هركسي كه لزوما بچه اي به دنيا آورده..... " مي شود نام مقدس مادر را بر روي زني گذاشت كه بچه دوساله اش را رها مي كند تا به عشق قديمي اش برسد؟ يا زني كه از روي خودخواهي بچه اي به دنيا مي آورد بدون اينكه به آينده اش فكر كند.... و يا زني كه بچه اي به دنيا نياورده ولي دو بچه صالح تربيت كرده مادر نيست؟

نيلوفر يه اسم مستعاره. اصولا تمامي اسامي داستانهاي واقعي من مستعارند اما مشابه يا همرده اسم اصلي ولي اسم اصلي نيلوفر فراموشم شده بود.... شايد كار درستي نباشد كه بخواهي از زندگي خصوصي ديگران بنويسي.همينجا از نيلوفر معذرت ميخوام اگه يه روزي خواننده وبلاگم بوده باشه ولي اين كار عالي مادرش بايد همه جا گفته بشه و همه بفهمن چه زنهايي پيدا ميشن. دادن كليه كار ساده اي نيست....

 


 

روز مادر نزديكه.4تيرماه. هنوز تصميمي براي كادو نگرفته ايم.من روز مادر را دوست ميدارم اما از روز زن به شدت بدم مياد. از اول هم نتونسته ام خودم رو با لغت " زن " تطبيق بدم. حالا از روز مرد در حد تنفر و چندش بدم مياد! دليلش رو هم واقعا نميدونم! شايد به خاطر لوس بودنشه.... اصولا يكي از ترسهاي من اينه كه مبادا روزي شبيه كساني بشم كه ازشون بدم مياد.... تصور كنيد يك مجلس پر از زنان عيالگونه را كه صحبت در مورد روز زن و النگو ملنگوهاييست كه كادو گرفته اند! پيف پيف پيف! يا مسخره تر اينكه مثلا مرد خونه تصميم داره ماشينو عوض كنه ميگه به مناسبت روز زن!! آي چندشم ميشه! پارسال آقاي همسر خواهر وسطي به شوخي مي گفت به مناسبت روز زن بيمه ماشينو تمديد خواهم كرد! كلي هم پولش ميشه! آخه يكي از فاميلا دوسال بود تصميم داشتن برن دوبي پارسال رفتن زنه توي مجلسي گفته شوهرم به مناسبت روز زن منو برد دوبي!!! – با دوتا بچه!!- يا طرف يه دست مبل جديد مي خرده ميگه روز زن مبارك! البته بايد بگه روز خونه مبارك! شايد اين هم برميگرده به وسواس من در مورد روح هديه هايي كه ميگيرم.... همون احساسي كه باعث ميشه وقتي كسي برام هديه اي مي خره كه خيلي بهش نياز داشتم چندان حال نمي كنم.... آدم چيزي رو كه نياز داره خودش بالاخره خواهدخريد.دادن پول به جاي هديه هم شايد براي مادرهاي ما كه درآمد ندارن جالب باشه اما براي كسي كه درآمد داره دادن مبلغ پايين به عنوان هديه هيچ لذتي ايجاد نمي كنه.

 

راستي بايد بگم كه من پارسال يك جلد ديوان نفيس حافظ از آقاي همسر به عنوان هديه روز زن گرفتم هااااا!  توي خونه مامان چندين تا ديوان حافظ هست ولي چون هيچكدوم مال خودم نبود نمي تونستم بيارم توي خونه خودمون و چون خونه ايراني بدون ديوان حافظ نميشه بايد مي خريديم! البته اين يك "نياز" نبود ها يك " مطلوب " بود!  همون اندازه كه دوست ندارم كسي هديه اي برام بخره كه بهش " نياز " دارم عاشق اينم كه يكي هديه اي برام بده كه برام " مطلوب " هست. تشخيص فرق اين دوتا نياز به تخصص و هوشياري داره.آي لذت مي برم كساني كه من براشون مهم هستم كشف كنن چيا رو دوست دارم درست مثل آقاي همسر! راستي مزيد اطلاع عرض كنم كه مطلوبات من اينها هستند : دستنوشته ، گل ، پفك چيتوز موتورسوار ، بستني ، ميوه هاي نوبرانه و كلا بسياري از خوردنيها ، كتاب و .... گفتم شايد خواستين برام هديه بدين!!!!!! مي بينيد دلم به چيا خوشه!

 

روز مرد هم مكه بودم – من حتي با گفتن اين عبارت هم كمي از خودم خجالت مي كشم : روز مرد!!! – آقاي همسر مي دونه كه بدم مياد از اين روز!

 


 

يكشنبه هفته بعد تولد داداش است.داداش معتقده تولد يك فرهنگ غيرايرانيه و از جشن تولد بدش مياد! معمولا هم هديه تولد به كسي نميده اگرچه يكي از شيرين ترين هديه هاي تولدي كه گرفته ام مربوط ميشه به اول آذر سال 80 و يك بغل داوودي مينياتوري بدون تزيين كه داداش گذاشته بود لاي روزنامه تا نفهمم و به شوخي پرتش كرد به سمتم.... خشكيده هاش رو تازه ريختم دور چون ديگه نميشد تشخيص داد گل هستن و عكسش رو نگه داشتم.من هر دسته گلي كه ميگيرم زودي عكسش رو ميگيرم مبادا يه وقت يادم بره.من عاشق گلم! طبيعي و مصنوعي! دلم ميخواد يه هديه تولد بهش بدم كه هم مضمون " مسخره بودن روز تولد " رو بهش برسونه هم مضمون " خيلي برام عزيزي " رو! يه فكرايي هم دارم!

 


 

ديروز داشتم فكر مي كردم به يك سال پيش در چنين روزهايي. در مورد تاريخ عروسي كه قرار شده بود 7 شهريور باشه مصادف با نيمه شعبان و چهارشنبه بود.من دوست ندارم مناسبت با مناسبت قاطي بشه اينه كه خوشم نمياد روز عروسي رو بندازي يه روز تابلو به خصوص از نوع قمريش كه هي مي چرخه! بعدها شد 9 شهريور كه جمعه بود.... قرار بود سي خرداد خونه رو تحويل بگيريم.چقدر با آقاي همسر بحثم ميشد كه جشن دوست ندارم.... نهايتش هم فقط به خاطر آقاي همسر بود كه رضايت دادم! من همچنان عروس شدن رو يك اتفاق مسخره در عمر يك دختر ميدانم! هرگز خوشم نيومده بشينم زير دست آرايشگر البته خوب هراز گاهي مجبور شدم! يعني فقط دوبار! يكي عروسي خودم و يكي عروسي داداش! هميشه توي مجالس عروسي دلم به حال عروس مي سوخت! البته زيباترين و بهترين عكسهايي كه دارم شايد عكساي عروسيمون باشن! اونايي كه توي آتليه گرفتيم.... پارسال در چنين روزهايي بنگاه گردي تموم شده بود افتاده بوديم تو خط لوازم خانگي! شب مي رسيديم خونه. جلسات آمادگي حج هم شروع شده بود.يادمه اونقدر سرم شلوغ بود كه روز قبل از رفتن وقت كردم لباس احرامم رو پرو كنم! مامان دوخته بود. آخ! پارسال چه سال پرتنش و پرخاطره و دلچسبي بود!

 


 

بابا همكاراي اين اتاق ديگه كي هستن! ارباب رجوع مياد دم در ميگه : ببخشيد اتاق فلاني كدوم وره – آشفتگي سيستم اداره كه يادتون نرفته – بروبر نگاش مي كنن چيزي نميگن! مثلا خيلي كار شاقيه بگي طبقه بالا دست چپ آخر سالن؟ البته دست روابط عمومي ما هم با اين شماره هاي بي ربط اتاقها درد نكنه پارسال من خودم شماره نوشتم زدم به در اتاقها.من خيلي به فكر ارباب رجوعم.بارها شده باهاشون رفتم اتاقي رو كه پيدا نمي كردن نشونشون دادم.جدي اينا ديگه كي هستن!فرض كنيد طرف از يه شهرستان دوساعت مي كوبه مياد تبريز بعد نمي تونه كارش رو يه روزه تموم كنه .... چرا من اينقدر به همه چيز فكر مي كنم؟

 


 

مهربان بزرگوار! بابت همه خوبیها و صبوریهایت ممنونم!خدای بزرگ! خودت مواظبمان باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام وقت به خير!

 

امروز دوشنبه مي باشد! مي دانيد كه دوشنبه ها ما كجا مي رويم!امروز هم كه حكايت فرق مي كند. فكر كنم خاله كوچكتر و عمه كوچك با خانواده خانه مامان باشند.چه شود! بعد از مدتها دخترخاله كوچكتر – همكار رازها – رو خواهم ديد.تصميم دارم مثل خانمهاي خوب پاگشاشون كنم! بزرگ مي شوييييم!

 

ديشب رفتيم فرودگاه . مامان با ماشين ما اومد و خواهر كوچكتر و آقاي همسرش با ماشين خواهر وسطي. دم در كه رسيديم بامزه بود! همه جلوي در منتظر مامان بودند و تا آقاي همسر سرعتش رو كم كرد سه نوه كوچكتر پريدند دخيل افتادند به در ماشين! منظره فوق العاده اي بود! مامان براي اينكه دست از سرش بردارند گفت برايتان عروسك خريده ام و اين ماجرا رو شديدتر كرد! مثل كنه چسبيده بودند جدا نمي شدند! جالبه كه هركدوم هزارنوع عروسك دارن ها!

 

توي راه كه مي اومديم پليسراه نگهمون داشت! كي رو؟ آقاي همسر محتاط و منضبط رو! گوش كنيد به مكالمه پليس راهنمايي رانندگي نيروي انتظامي و آقاي همسر كه دوسال هم از بد روزگار در چنين جايي خدمت مقدس انجام داده!

 

پليس با بي ادبي تمام : مدارك؟

آقاي همسر محترمانه : بفرماييد!

پليس با بي ادبي بيشتر گواهينامه و كارت ماشين رو از دفترچه درآورد با قيافه حق به جانب!

آقاي همسر : مشكلي هست؟

پليس : سكوت!

آقاي همسر : ميشه بگين قضيه چيه؟

پليس بعد از سكوت : يكي از چراغهاي جلو خرابه!

آقاي همسر گيج مي شود! يعني آدم بايد احمق باشه نفهمه يكي از چراغها روشن نيست! خواهر وسطي هم كه جلوي ما مي رفتن اگه روشن نبود و ما خل بوديم اونا حتما ميديدن! اما پليس با بي احترامي و بي شرمي تمام مدارك رو برد تو!

آقاي همسر چك كرد.چراغ كاملا سالم بود!

آقاي همسر : اين كه سالمه!

پليس : نه نيست!

آقاي همسر : ببينيد روشنه!

پليس : نه نيست!!!

اي باباااااااااااااااااااا خلاصه رفت بزرگش رو آورد ديدن سالمه و ولمون كردن! البته من ميگم حكمتي بوده كه توي جاده اين وقفه پيش بياد ولي دلم به حال نيروي انتظامي سوخت با اين گروهبان بي تربيتش! شايد هم جريمه رو نوشته موقع خلافي گرفتن معلوم ميشه! وقتي نظاميش اينه چه انتظاري از مردم عاديش ميره؟ واقعا توي جاده ها اعصاب آدم قاطي ميشه!

 


 

جمعه دعوتيم به جشن تولد پسر همكارمان! يكساله مي شود.... جشن تولد چيزي در حد حنابندون خواهدبود يعني حسابي جشنه. فكر كنم خواهم رفت! و البته بايد به فكر كادو باشم!

 

دو روز ديگر هم تولد هفت سالگي پسر همكلاسي دوران دبيرستانمان مي باشد. مي خوام يه چيزي بخرم پست كنم آخه تهرانن. از پيشنهادات گرمتان استقبال مي كنيم! اصولا من هديه رو مي خرم و خريدنش رو خيلي دوست دارم اما دادنش برام سخته! مثلا سال 84 از تركيه براي اين آقاپسر تي شرت آوردم و پارسال از مكه ولي هردوش مونده توي خونه! فكر كنم به درد پسرش بخوره!

 


 

من با فرهنگ " سفر به شرط سوغاتي " بدجور مخالفم. فكر كن طرف پاشده يك ميليون خرج كرده رفته مكه افتاده به جون بازار! براي فلان خاله فلان عمو سوغاتي چي بخرم و عزا گرفته.... همه منو مي شناسن كه اهل سوغات نيستم.فقط چيزي در حد كلوچه و گز و زعفران و چيزهايي كه مختص يه ناحيه ان وگرنه يكي بره اصفهان سوغات پيراهن مجلسي بياره براي من خيلي مسخره است! از اول هم به مامان سپرديم كه وقتش رو با " چي بخرم براي كي " تلف نكنه.... موقع رفتن به مكه هم همين تصميم رو گرفتيم. من براي بچه ها دوست دارم چيزي بخرم چون واقعا خوشحال ميشن. از كسي هم توقع سوغاتي ندارم هيچوقت.

 

اصولا با هديه هايي كه روي قيمتشان زوم شده و يا روي نياز داشتنم و نه روي هدف خريدنش اصلا خوشحال نميشم. البته بدم هم نمياد هديه هاي گرانقيمت با هدفهاي زيبا بگيرم! تا به امروز چسبناك ترين (!!!) هديه اي كه از آقاي همسر گرفته ام يادداشتي بوده كه روي يك مقواي صورتي نوشته بود گذاشته بود لاي كتاب اسكارلت! ارزش مادي اش را داريد؟! اصلا خوشم نمياد كسي كه ميخواد چيزي برام بخره فكر كنه ببينه چي نياز دارم! بدترش اينه كه طرف زنگ بزنه كه چي نياز داري برات بخريم؟ اين رو هديه تلقي نمي كنم فقط يك لطفه! همين! و بدترش هم اينه كه طرف پولش رو بده مگه اينكه كلان باشه! البته بستگان خيلي نزديك مستثني مي باشند!

 


 

نادر ابراهیمی نویسنده محبوب من درگذشت....نامه چهلمش برای همسرش به واقعیت پیوست نامه ای که هرگز نشد بتوانم پیوسته تا آخر بخوانمش و اشکم سرازیر نشود.خدایا خودت به همسر عاشقش صبر عنایت کن و روح عاشق این هنرمند بزرگ را شاد گردان!شمشاد جون شروع کرده نامه هاش رو می نویسه توی وبلاگش.می تونید یه سر بزنید.....

 


 

اين فصل كتاب باربارا در مورد موانع و مشكلاته.باربارا ميگه به موانع احترام بذاريد. البته منظورش اين نيست كه موانع رو دوست داشته باشيم ولي معتقده هر مانعي  به وجود مياد تا در راستاي تغيير و پيشرفت زندگي درسي بهمون بده.باربارا ميگه وقتي مانعي اومده سراغتون با احترام بذاريد درسش رو  بده و بره هرقدر مبارزه كنيد ولتون نمي كنه چون اون بايد درسي رو كه بايد بده  ، بده! ميگه وقتي كه مشكلي براتون پيش مياد تجسم كنيد يه مهمون اومده درتون رو زده كه ميخوام چيزي بهتون ياد بدم.چيكار مي كنيد؟بيرونش مي كنيد؟باهاش مي جنگيد؟ يا با روي باز ميگين لطف كردين بفرمايين و .... با مشكلات و موانع هم همين برخورد را داشته باشيد. درواقع مثل بيشتر نويسندگان اين سبك ميگه در برابر طبيعت مقاومت نكنيد.خودتون رو بسپريد به دست جريان زندگي و لذت ببريد.

 


 

مهربان بزرگوار! بابت ديروز حسابي ممنونم.بعد از دوازده ساعت كار در يك روز كاري شلوغ اومدي با روي گشاده  .... خيلي به داشتنت افتخار مي كنم. خداي مهربان! زيبايي زندگي ما را مستدام فرما! مرسي!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بعد از تعطیلاتتون خوش!!!

ما امروز از ساعت ۹ تا ۵/۱ برق نداشتیم!به به به به به به !!!

فعلا همین! برمیگردم بازم می نویسم! کامپیوترم بیماری روانی پیدا کرده بس که برق رفته یهو ری استارت میشه! پزشک خوب سراغ دارین براش؟

امروز مامان میاد.قراره ساعت ۵/۸ بریم فرودگاه! آخ جون دلمون تنگولیده!

خوب! ما دیروز ولایت آقای همسر بودیم.پریروز هم مثل سارا کروز و بتی بالکن تکانی کردیم!الان بالکنمون اونقدر تمیزه اونقدر تمیزه! پنجشنبه هم رفتیم فروشگاه تعاونی محل کار آقای همسر کمی خرید کردیم اونجا هم هی برق می رفت....

آقا این همکارم یه بازار پایین شهر معرفی کرد که کیفهاش خوبه رفتیم اونجا! یکی به من بگه تو از اسکان کیف پیدا نکردی اونجا دنبال چی هستی آخه!!!!چرا من نمی تونم کیف ورنی دوست بدارم؟چرا این کیف دوز ها (!!) فقط ورنی می دوزند؟هان؟

یه دکتر رژیم به یه مشتریش گفته یه بستنی معمولی به اندازه یه لیوان شیر با ۴ تا خرما کالری داره پس با خیال آسوده بستنی می خوریم!

دیروز از ولایت آقای همسر کلی گیلاس آوردیم.پدر مادر آقای همسر فوق العاده دست و دل بازند.برای مامان هم گیلاس دادن ببریم.چقدر قین قودای ( = خانواده همسر ) خوبی دارم من! خدا حفظشون کنه....


مهربان بزرگوار! باز یک خاطره دیگه....باز یه شناخت جدید .... باز یه تجربه جدید....چقدر خوبه که تو رو دارم! بابت همه مردی هات و بزرگی هات ممنونم! خدای بزرگ! خودت مراقبمان باش!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز به خير! فقط پانزده روز ديگر فرصت باقيست تا از بهار 87 خاطره اي جديد بيافرينيم!

 

امروز با اجازه همگي يك ساعت دير آمديم سركار.چه معني داره وقتي همه مرخصي اند سرساعت بري اداره؟ به شدت هم خوابمان مي آيد!

 

و اما....

ما سه شنبه صبح حدود ساعت 8 راه افتاديم. حدوداي يازده يه جايي نزديك اهر صبحانه زديم توي رگ! بعد رفتيم تا خود كليبر. وسايلمون رو گذاشتيم توي مهمانسرا و زديم به طبيعت.همه جا فوق العاده زيبا بود.انصافا جنگلهاي ارسباران چيزي از جنگلهاي شمال كم ندارن حتي از نظر من بكر تر و زيباترن به خصوص كه هواي شرجي شمال هم اينجا وجود نداره.... فكر كنم چهار ساعتي طول كشيد از دامنه رفتن به قلعه و برگشتن. بعضي جاهاي كوه واقعا صعب العبور بود و ليز! خلاصه بعضي جاها را با جان كندن صعود نموديم و وسطها ادعا كرديم تا بيست سال ديگر اين دور و برها آفتابي نخواهيم شد! ترس از بلندي من در مورد كوه زياد نقش نداره ولي  جاهايي كه ليز بودن اساسي مي ترسيدم! يكي به اين آقاي بابك بگه آخه جا قحطي بود رفتي اونجا قلعه درست كردي؟! بعد از قلعه هم رفتيم باز توي دل طبيعت و ناهار خورديم و عصر هم دوباره زديم به جنگل! اصولا از سه طريق ميشه به قلعه بابك صعود كرد : يكيش كه همكار آقاي همسر خواهر وسطي به ما پيشنهاد كرد مسير كوچ عشايره و تا دامنه ماشين ميره – به سختي البته! -  بعد صعود شروع ميشه.يكي كه راه اصليه از كنار هتل بزرگ بابك شروع ميشه و وسطا هم ميرسه به همين راه اول. يكي ديگه از بين جنگله كه ميگن صعبه ولي زودتر مي رسي به قلعه.اين دفعه اگه رفتيم راه جنگل رو امتحان خواهيم كرد! سه شنبه فكر مي كنم حداقل چهارهزار نفر مسافر توي كليبر بود! اينو از تعداد ماشينا و چادرها ميگم! شب هم خيلي خنك بود و فكر كنم توي چادر حسابي سردشون شده بود!

 

راستي ما عشاير ايل ارسباران يا ايل مغان رو هم ديديم در حال كوچ يا برپاكردن چادر. اينجاها ييلاقشونه و دشت مغان هم قشلاقشون.انصافا زندگي سختي دارن....

 

شب هم يه آش دوغ با سير فراوان خورديم و اجسادمون رو منتقل كرديم به مهمانسرا و خوابيديم. صبح چهارشنبه هم بلند شديم به قصد آينالو. جاده به شدت مه بود.اما رفتيم! يه جايي توي جنگلهاي دره مكيدي نشستيم براي صبحانه. مه اونقدر غليظ بود كه فاصله دومتري به سختي تشخيص داده مي شد.يه آتيش آماده هم پيدا كرديم و صبحانه رو خورديم و باز به راه افتاديم به سمت آينالو.متاسفانه به علت تعميرات كمپينگ و حفاظت نسل مارال راه آينالو بسته بود.اين سومين باره كه به قصد آينالو ميريم و موفق نميشيم! خلاصه داخل مه اومديم يه جايي يه دره اي بود  درست مشابه دره هايي كه خانم كوچولو و پسر شجاع مي نشستند و گردنبند درست مي كردند با گلهاش! يه جاي بكر فوق العاده با لاله ها و شقايق ها و حداقل بيست رنگ گل ديگه.... يه جايي شبيه بهشت! رفتيم كمي بالاتر اونقدر شبنم روي برگ علفها بود كه از زانو به پايين خيس خيس شديم.... تا حدي خنك بود كه بخاري ماشين روشن بود! و جالب اينه كه دوساعت بعدش رسديم به جايي كه كولر هم كفاف نميداد و به شدت گرم بود! خلاصه از مسير جلفا و مرند برگشتيم تبريز. بازار مرزي جلفا هم چيز به درد بخوري نداشت و حتي بعضي چيزها از تبريز هم گرونتر بود!!!!

 

جاي همه خالي حسابي خوش گذشت!

 

مامان هم ديروز عصر رفت و انشاا.... يكشنبه عصر برميگرده. من فكر مي كردم پروازشون امروزه! تا يكشنبه دلم بسي تنگ خواهدشد! الان هم حتما حرم هستند.جاي ما خالي!

 


 

خوب.... راز سومار! راز بهشيد يادتونه؟ من و دخترخاله هام يه راز ديگه داشتيم به اسم سومار!! البته اينو مي نويسم دوست دارم نظراتتون رو هم بدونم! راستش موضوع يه كم الان برام ناراحت كننده است!

 

اول شخصيتهاي داستان :

 

سمانه : يكي از فاميلهاي مشترك ما سه دخترخاله / متولد 63 / فوق ديپلم يه رشته خاص! / وضع مادي خانواده زير متوسط و شايد پايين تر / دختر باحيا و متين و بسيار ساده و كمي خودكم بين و نسبتا زيبا و خوش هيكل.

 

بابك : يكي از فاميلهاي دور ما / متولد 60/ گويا بارها ادعا كرده شبيه ريكي مارتين است!! البته كمي هم هست قسمت آخر سومار هم به همين اشاره دارد./ به شدت خودخواه / بعد از يك سال پشت كنكور ماندن يك رشته تاپ يك دانشگاه معتبر قبول شد / دوست دايي سمانه / وضع مادي خانواده حسابي رو به راه / نوع خانواده از ديد من لوس و خود گم كرده مثلا مادر خانواده در اوان جواني وقتي دو پسر دم بخت داشت و خود در آستانه پنجاه سالگي بود روي دماغش جراحي زيبايي انجام داد!!! كلا مادر خانواده جزو افراد مطرح در ولايت است از باب سبك بودن رفتار!! جالب است كه اين مادر خانواده خودش چندين تا برادر و خواهر دارد كه همگي از طبقه هاي به شدت سنتي ولايت هستند از آنها كه كليه رسم و رسومات پنجاه سال قبل را مو به مو اجرا مي كنند! / آقاي مارتين در دانشگاه به كرات با دخترخانم ناشناسي ديده شده بود از سوي يك همولايتي! خلاصه اين خانواده چندان بابندوبار نيستند.از آنجا كه دانشگاه رفتن در اين خانواده كمي نوبر محسوب مي شد و آقاي بابك هم رشته خيلي خوب قبول شده بود مقادير خود گم كني بالاتر رفته بود!

 

بهناز : دختري از همكلاسيهاي ما از يك خانواده كه باز چندان با بند و بار نيستند.تجسم كنيد دخترخاله و پسرخاله در اوان جواني دوتايي باهم نشسته بودند ورژن اصلي تايتانيك را ببينند.... نسبتا زيبا و خوش تيپ و به شدت اهل آرايش و لباسهاي اجغ وجغ! تا حدي كه زيبايي اش را كم مي كرد! در يك دانشگاه غيرانتفاعي يه چيزي خونده! در زمان دبيرستان در يك عروسي با دامن كوتاه با بابك و چندين پسر همسن او رقصيده بود! اينها جزو كلاسهاي اين افراد بودند!

 

تورج : پسر خاله بابك! پسر خاله اي كه به شدت سنتيست از همان قشر كه گفتم آداب و رسوم صدسال پيش را بدون هيچ تعمق و تفكري مو به مو اجرا مي كند. از آنها كه عروس با مادرشوهر زندگي ميكند....يادتونه زن همسايه مامان يه بار روي اعصابم راه رفته بود؟ تورج پسر همون خانمي مشابه اونه! حساب اومد دستتون؟ تورج فكر كنم متولد 55 و ديپلم ردي به احتمال قوي و شغلش گاوداريست.

 

و اما داستان از اين قرار بود كه سمانه از قديم الايام به بابك علاقه مند مي شود و دخترخاله كوچكتر را در جريان قرار مي دهد البته اين علاقه را دوطرفه معرفي ميكند.دخترخاله كوچكتر رازدار خوبيست و چيزي به ما نگفته بود.البته من خودم متوجه شده بودم.از سويي مادر بابك به واسطه كاري با من ارتباط داشت سه روز در هفته. غير مستيم هم گاهي به من مي گفت كه سمانه به بابك زنگ مي زند و من خودم را مي زدم به اون راه كه منظورت را نمي فهمم. علاقه مادر بابك به نزديك شدن به من بسيار تابلو بود و خيليها متوجه موضوع بودند.ادعا مي كرد از دخترهايي كه درسخوان هستند خوشش مي آيد! رفتارش عين دخترهاي هم سن من مي ماند! خلاصه من يك بار به دخترخاله كوچكتر – كه با سمانه ارتباط  نزديك داشت – گفتم فكر مي كنم سمانه با بابك ارتباط دارد و اون گفت چطور حدس زدي و من ماجرا را گفتم و اون گفت بله اين قضيه مدتهاست وجود دارد.دخترخاله بزرگتر را هم در جريان گذاشتيم و رازي به نام سومار تشكيل داديم. سمانه از قبل از قبولي بابك در دانشگاه به او علاقمند بود و شايد عمده انگيزه سمانه از قبولي در دانشگاه سراسري همان بابك بوده باشد! به نظر من بابك هم به تلفنهاي او جواب ميداده وگرنه احتمال اينكه دختري هزاران بار به پسري زنگ بزند و جواب نگيرد  و دوباره تكرار كند خيلي كم است.

 

يادم هست يكبار با فردي چت مي كردم- اصولا با آيدي بي ربط ناشناس- كه فهميدم همكلاسي بابك است. در مورد بابك پرسيدم گفت همون پسري كه با دخترهاي قدبلند دوست ميشه!!!! اينم از همكلاسيش! توي دلم خيلي براي علاقه سمانه ناراحت شدم اما با خودم گفتم سمانه هم قدبلنده!

 

خلاصه دو سه ماه بعد از عقد ما بود كه بابك هم با بهناز عقد كرد! همين! فكر مي كنم سمانه خيلي ناراحت شده بود مخصوصا كه در همان اثنا يكي از نزديكانش كه بسيار دوستش داشت فوت كرد.... در واقع سمانه و بهناز هردو از نظر ظاهري مشابه بودند تنها تفاوتشان پولدار و باكلاس بودن باباي بهناز و محجبه و غيرجلف بودن سمانه بود.

 

تا اينكه روزگار چرخيد و چرخيد و تورج هم از سمانه خواستگاري كرد و در نهايت ناباوري سمانه هم با تورج عقد كردند.... همان موقع من ترسيدم! از اين ترسيدم كه مبادا سمانه تورج را فقط به اين خاط قبول كرده باشد كه پسرخاله بابك است! پسرخاله اي كه هيچ وجه شبهي با بابك ندارد.... اميدوارم اينطور نباشد وگرنه خيلي بد مي شود.... ولي سمانه كسي نيست كه با اين مادرشوهر بدوي بسازد يا بيايد در يك خانه با مادرشوهر زندگي كند.... نميدانم! براي همين هم دوست دارم نظراتتان را بدانم! گاهي وقتها كه صحبت سمانه و عروسي اش مي آيد من دلم مي گيرد براي سمانه.چقدر براي عشقهاي يكطرفه ناراحت مي شوم!

 


 

مهربان بزرگوار! در هر سفري كه مي رويم جذابيتهايت بيشتر خودشان را نشان مي دهند.... وقتي به خاطر سردردم سريع برايم چاي آوردي .... وقتي مرتبا چك مي كردي سردم نباشد يا جايي ليز نخورم .... وقتي نصف شب پتو را انداختي رويم مبادا سردم باشد.... وقتي خواهر وسطي مرتبا تعريفت را مي كرد و ميدانم اهل تعريف الكي نيست.... وقتي مي بينم توي خانه ما اينقدر محبوبي.... واقعا به داشتنت افتخار مي كنم! چقدر حس زيباييست اينكه هميشه يك نفر مراقبت باشد! خداي مهربان! هزار بار شكر! خودت مواظبمان باش!

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز به خير!

 

امروز ماموريت بيديم! كلي كار كرده بيديم! دستمزد امروزمان بسي حلال شده بيده!

 

ما هنوز معلوم نيست بريم ولايت يا نه.شايد نوبتمون رو با خواهر بزرگتر عوض كنيم. مامان پنجشنبه ميره مشهد و يكشنبه برميگرده ما هم فردا ميريم كليبر و پس فردا برميگرديم.

 

من از بچگي اگه كيفم سنگين مي شد كتف راستم درد مي گرفت.اخيرا يكي از همكارام با درد مشابه متوجه ديسك گردن شده .... از اونوقت منم هي برام تلقين مي شد كه يه چيزيمه! ديروز رفتم دكتر. چقدر بعضي دكترا خودشون رو ميگيرن!! طرف توي مطبش مگس مي پرونه ولي براي كلاس گذاشتن يه ماه يه ماه نوبت ميده.... منم مي تونستم آشنايي بدم و زود برم ها ولي بدم اومد ازش! اكثر پزشكا خواهر كوچكتر رو مي شناسن و من سعي مي كنم آشنايي ندم تا پولم رو برنگردونن به خاطر 4 تومن آدم كلي بايد تشكر كنه زبون بريزه!!!

 

از اداره رفتم خونه خواهر وسطي يعني اومدن از اداره برم داشتن رفتيم.ناهار رو خورديم و رفتم خيابون 17 شهريور دنبال تابلو متخصص طب فيزيكي و توانبخشي! يكي رو كشف كردم و رفتم تو! از رفتن مطب دكتر مرد خوشم نمياد مخصوصا وقتي تنهام ولي خوشبختانه دستيارش خانم بود و راحت رفتم تو! كمي معاينه كردو دستم رو اينور اونور كرد گفت عارضه گردني اصلا ديده نميشه ولي صددرصد هم نميشه رد كرد. متوكاربامول و ويتامين ب1 داد و چندجور ورزش و اينكه بالشم مرتفع (!) نباشه و يك ربع به يك ربع بعد كار با كامپيوتر سرم رو برگردونم راست و چپ!!!! خوب! خواهركوچكتر توي مطب نبود كه داروها رو نشونش بدم ولي خودم يه پا دكترم مي تونستم بفهمم واسه چي دادتشون!! گفتم تا اينجا اومدم يه سر هم برم خونه خواهر بزرگتر آقاي همسر! با آقاي همسر اونجا قرار گذاشتيم و از اونجا هم رفتيم دنبال خونه!!! ها!! نخندين! گفتيم يه پيش فروش بگيريم با پولي كه داريم اما همه از پيش فروش ترسوندنمون! گفتن پيمانكارها ال مي كنن و بل مي كنن.... خودمون هم در جريانيم.خواهر كوچكتر اينا يه پيش فروش خريدن پارسال متري 850 تومن الان همون محله متري 900 تومن اومده روش! پيمانكار رو هم طمع فريب داده و ادا درمياره و تحويل نميده! حدود 130 ميليون سود! چيز كمي نيست! حساب كنيد براي ساختمون 8 طبقه 8 واحد ميره به سمت ميليارد! فريبنده است ديگه! حالا آقاي همسر خواهر كوچكتر وكيل گرفته....مكافاتيه.... كي ميخواد به داد ما برسه؟

 


 

آقا من يه همكاري دارم آي ازش بدم مياد! دانشگاه مازندران صنايع خونده ولي آي رو اعصاب راه ميره.... خيلي از همكارا بهش رو نميدن و بي احترامي ميكنن مگه از رو ميره؟ نياز شديد به جلب توجه و خودنمايي داره.من بعضي وقتا مي بينم بي احترامي مي كنن دلم براش مي سوزه مخصوصا كه وقتي من استخدام شدم تو عقد بود بعد زنش طلاق خواست و هنوز هم درگير كارهاي مهريه و طلاقه اما مي فهمم اون دختر بيچاره چرا طلاق خواسته....ابدا قابل تحمل نيست! آقاي همسر هم مي شناسدش و تاييد مي كنه كه قابل تحمل نيست. حرفاش هم قابل اعتماد نيست هم دروغ ممكنه باشه هم ممكنه انحراف داشته باشه!

 

فرض كنيد اسم يكي از وظايف كاري من " مطالعه " باشه.

 

اونروز من اتاق همكارم هستم اونجا منو ديده :

اون : خانم ع! شما پارسال " مطالعه " داشتين؟

من : بله زياد چطور؟

اون : از سازمان گزارش خواستن و رييس بزرگ دستورش رو زده به من!

من ناراحت ميشم كه رييس بزرگ چرا اين كار رو كرده و توي دلم ميگم اين آدم حرفاش هميشه منحرفه اما عصباني ميشم....

من : خوب وقتي دستورش رو زده به شما گزارش رو هم بايد شما بدين!

اون با لبخند رضايت از جلب توجه : حالا بذار نامه رو بيارم!

من با بي ميلي : خوب ....

رفت آورد...من خوندم مي بينم اين " مطالعه " اصلا وظيفه كاري من نيست و اونم ميدونه و فقط ميخواد منو عصباني كنه كه خوشبختانه موفق نميشه.

من : خوب...اين كه يه چيز ديگه است....اصلا به من ربط نداره!

اون : آهان....

 

امروز دوهفته ازآن اتفاق و ده روز از ضرب العجل جواب نامه ميگذره.... اومده توي اتاق :

اون : خانم ع! آقاي رييس بزرگ گفت شما اين قسمت رو جواب بدين!

من : خوب! من چنين " مطالعه اي " نداشتم پارسال بنويسين هيچي!

اون : حالا چيزي از خودتون بگين جاش خالي نمونه!رييس بزرگ گفت خالي نفرستين!

من : نه من اين كار رو نمي كنم!

اون : آقاي غ ميگه داشتيم! شما ازش بپرسين!

من : آقاي غ به من نگفته كه! از خودش بپرسين با كي و كجا هماهنگ شده.... با شوخي ميگم اتاق شما به آقاي غ نزديكتره!

اون : يعني شما اصلا در جريان نبودين؟ ( صدمين باره كه مي پرسه )

من : نه!

اون : ولي وظيفه شماست!

من : نه كي گفته اصلا تو شرح وظايف من نيست!

 

حالا هيچ بعيد نيست بره به رييس بزرگ بگه من به خانم ع گفتم شما دستور دادي گزارش بنويسه و اون گفت تو شرح وظايفش نيست! يعني خيلي راحت بحث رو منحرف كنه! خوشبختانه رييس بزرگ هم اين آدمو مي شناسه ولي همينكه فكر مي كنم ممكنه اينجوري بخواد زيراب بزنه عصباني ميشم....

 

اين آدم نسبت به من حساسه.چون توي مصاحبه استخدام يه جورايي رقيب بوديم و اون قبول نشد به همين دليل هم وضعيت استخداميش ناجوره....

 


 

بعدا نوشتم :

 

 من تاپ استیودنت نشدم این ترم! به خاطر غیبتهام نیم نمره کم کرده و فقط با نیم نمره از تاپ استیودنت عقب افتادم!الهی من!گناه داشتم! خوب رفتیم مسافرت غایب شدم دیگه!

 

ما امشب نمیریم ولایت برنامه مشخص شد!خواهر بزرگتر برای شاممون دلمه پیچیده زنگ زده بیا ببر! چقدر محبوبیت داریم ما!

 


 

مهربان بزرگوار! بابت همه خوبيهايت ممنونم.چقدر خوب است كه دركم مي كني ....چقدر خوب است كه صميمي ترين فرد هستم برايت! چقدر افتخارآميز است محرم رازهايت بودن! خداي بزرگ! بابت همه نعمتهاي قشنگت شكر! خودت مواظبمان باش!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

این پست دوم امروز می باشد! پست اصلی اون پایینیه!

من از این اسمایلی ها خوشم نمیاد هاا اما بازیش بامزه است.مرسی ساقی جون! منم همه رو دعوت می کنم :

خود ساقی :

مامان آرتا :

ملیکا :

شیوا :  

فلور :

الهه ( جون جون و گلم جون ) :

الهه :

مستانه :

تی تی :

هستی :

آزاده :

مانلی :

مدی :

پرپری :

شمشاد :

فری :

امیدوارم کسی بهش برنخوره! فقط برای مزاح بید!خودم هم :

بنا به دلیل همیشگی نظرات بسته است!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط گلي 

سلام روز زيباي همه به خير و شادي انشاا....

 

ميگم اين جيره بندي برق هم عجب مكافاتي شده ها! حداقل يه برنامه بدن آدم بفهمه چه روزي و چه ساعتي برق نخواهدداشت.خيلي ناجوره!

 

Yesterday was great! I arrived home at 3:00 P.M. , had lunch and went to gym. At 5:15 P.M. coming back Mr. Hamsar  arrived home. Then we had some nuts and drink tea. Mr. Hamsar went out to buy a car lock for our car and I stayed home and washed all dirty dishes and vacuumed home. When I was washing dishes " khahar vasati " called and invited us to have dinner with them.She was cooking " dolme " and " jeer jush " : two foods I love! We bought 3 beautiful flowers and went there.

 

خوب ديگه انگليسيم تموم شد! من زنگ نزدم به آقاي همسر چون فكر كردم در حال رانندگيه و گفتم خطر ايجاد نكنم.سريع رفتم حموم مي دونستم كليد داره . حموم بودم كه آقاي همسر مي رسه و مي بينه كسي در رو باز نمي كنه و برميگرده كليد رو از ماشين مياره. از حموم دراومدم سلام و عليك كرديم و گفتم خواهروسطي دعوت كرده اونم موافقت كرد و برگشتم يهو ديدم يك دسته گل فوق العاده خوشگل و باشكوه روي اوپنه! كلي ذوقوليدم ها! عكسش رو حتما ميذارم ببينيد.تازه كلي هم دنبالش گشته بود الان بهاره مثلا فصل گله ولي گل خيلي كمياب شده.... خلاصه خيلي خوشحالم كرد! هنوز هم انرژيش باقيه! چون اصلا انتظارش رو نداشتم! گل ها رو از همون گلفروشي گرفته بود كه دسته گل عروسيمون رو درست كرده.... من دسته گل بدون تزيين مي خواستم رز سفيد .... يه جا ديديم با ده شاخه مي شد پنجاه تومن.من دلم نيومد و كمي هم با آقاي همسر حرفمون شد اون مي گفت چرا همه چي رو با قيمتش مي سنجي و من هم مي گفتم اين دسته گل پنجاه تومن نمي ارزه.آقاي همسر براي خرج كردن خيلي دست و دلبازه مخصوصا براي من ولي خوب ما اونموقع مثل الان نبود وضعمون.من دلم نيومد به خاطر يه دسته گل اونهمه پول بديم..... بعد رفتيم اين گلفروشي و مشابه همون رو برامون بيست و پنج تومن درآورد با دوازده شاخه رز ساقه بلند سفيد با برگ! دقيقا هموني كه من مي خواستم! بدون هيچ تزييني جز روبان بلند شيشه اي كرم رنگ كه باهاش شاخه ها رو بسته بود و روبانهاي پاپيوني كه رو كاسبرگ هركدوم از رزها زده بود.... واقعا محشر درستش كرده بود دقيقا هموني كه من مي خواستم!  بوي رزهاي ديروز هم بوي همون دسته گل رو برام تداعي مي كرد. از تجسم آقاي همسر بااون چهره نورانيش وقتي دسته گل رو گرفته و گذاشته توي ماشين و اومده سمت خونه هي دارم لذت مي برم!خودم اگه چنين منظره اي ببينم بي درنگ ميگم : يه مرد عاشق لايق!

 


 

امروز از كميته امداد اومدن سومين ماهانه الهام رو گرفتن.به اين ترتيب ما مي تونيم باهاش ارتباط برقرار كنيم. نميدونم ارتباط مستقيم با من به غرورش صدمه ميزنه يا نه.... اما دلم ميخواد ازش معنوي هم حمايت كنم.نظر شما چيه؟ من مي تونم توي زندگي اون خيلي بيشتر از بيست هزار تومان ماهيانه موثر باشم.مي تونم هدايتش كنم.... آها! يه چيز جالب! الان اون كارمند كميته امداد كه اومد پول رو گرفت ميگه : خانم دكتر ع فلان بيمارستان با شما نسبتي دارن؟ ميگم خواهرمه چطور؟ ميگه جالبه اونم همين بچه رو انتخاب كرده! دفتر بيمارستان هم اطلاع نداشته شما اينو انتخاب كردين! اينجا دو چيز جالب وجود داره : اول اينكه اين بچه چقدر خوش شانسه  دوم هم اينكه ما دوخواهر چقدر هم سليقه ايم!! الان هم خواهركوچكتر يه سميناري هست بهش اس ام اس زدم كه حالا ديگه دختر ما رو مي دزدين؟ زنگ زد كه من ترتيبش رو بدم يه دختر ديگه به اونا بدن البته درسخون! راستي بركات الهام در زندگي ما كاملا خودش رو نشون ميده.خدا رو خيلي شكر مي كنم.ازش ميخوام دلمون رو بزرگ كنه بتونيم بيشتر تو اين راه قدم برداريم.

 

قضيه دلمه ديروز هم بامزه بود. روز جمعه خواهر بزرگتر – گفته بودم كه دارن واسه خودشون ويلا راه ميندازن – از حياطشون كلي سبزي آش و سبزي دلمه و برگ مو آورد گذاشت روي كابينت آشپزخانه مامان. همه سبزيها پاك شده و ريز شده! به من و خواهروسطي گفت كه خودتون بين دوتاتون تقسيمش كنيد.بعد گويا به مامان هم گفته كه برات سبزي آوردم روي كابينت! حالا بايد خواهر بزرگتر رو كه ديدم ته و توه قضيه رو دربيارم كلاهبرداري در روز روشن!! خواهر وسطي منو صدا كرد و گفت تو كه خودت دلمه درست نمي كني بذار من ببرم بپزم شما بياين خونه ما بخورين! من هم قبول كردم! از خدام هم بود!  بعد شب من دستشويي بودم مامان صدام كرد  كه سبزيها رو از روي كابينت بردار بريز توي آش! بعد من كه نبودم خودش ميره و مي بينه كو سبزي؟ من كه رسيدم گفت گلي سبزيهايي كه خواهر بزرگتر آورد كوشن؟منم گفتم خواهر وسطي برد!!! نگو خواهر بزرگتر سبزي دلمه و برگ مو رو واسه ما دوتا آورده و سبزي آش رو واسه مامان! خلاصه خواهر وسطي هم جلوي چشم همه سبزيها رو كش رفته!!!! بسي جالب بود! ما كه دلمه هه رو خورديم كلي هم چسبيد! جيره جوش هم يه غذاييه شبيه خاگينه. يك ليوان آرد + چهارتا تخم مرغ + مقادير متنابهي زردچوبه و زعفران پودر شده + يه ليوان شكر ( كمتر و بيشترش به ذائقه بستگي داره ) هم مي زنيم. ماهيتابه گود انتخاب مي كنيم تا روغن كم مصرف شه.تا ارتفاع يه بند انگشت هم روغن توش مي ريزيم داغ كه شد مواد رو از ارتفاع بيست سانتي به آرامي داخل ماهيتابه مي ريزيم و همزمان به سرعت هم مي زنيم تا خيلي ريز بشن در عين سرخ شدن. اونقدر هم مي زنيم تا مواد طلايي شن.نهايتا كره ميريزيم روش! آي خوشمزه ميشه!حالا اگه با روغن حيواني باشه ديگه بهتر!ولي ما همون روغن مايع استفاده مي كنيم كه كم خطرتره!

 


 

اسم كتاب باربارا اينه : رازهاي ده گانه زندگي كه هر زني بايد بداند. اصلا تو فاز كتابهاي زن و شوهريش هم نيست! جالبه اسم كتاب يادم نبود براتون بنويسم اصلا دقت نكرده بودم!

 

 ميگه طبيعت از خلا متنفره.وقتي جاي خالي تو زندگيتون ببينه مي خواد پرش بكنه.ولي وقتي شما هرچيزي رو كه دارين محكم چسبيدين جاي خالي پيدا نميكنه تا چيزي بهتون بده.ميگه ياد بگيرين رها كنيد! هرقدر بيشتر رها كنيد بيشتر چيز جديد دستگيرتون ميشه. مثلا همين كار خير رو مثال مي زنه. اگه مبلغي از پولتون رو ببخشيد طبيعت جاي خاليش رو براتون پرخواهدكرد. اينو من كه تجربه كرده ام!

 


 

امتحانات گلسا تموم شد و ديروز جشن پايان تحصيلي شون بود. گلسا كلاس چهارمه. خواهروسطي مي گفت اكثر همكلاسيهاش ميرن آرايشگاه مو درست مي كنن! مي گفت درسته گلساحرف ما رو قبول كرده كه كار درستي نيست ولي احساس مي كنم رو اعتماد به نفسش تاثير گذاشته چون مي گفت كاش همه با روسري مي رفتن! در عجبم از مادرهايي كه دختر ده ساله شان را مي دهند دست آرايشگر! گلسا ديشب تعريف مي كرد كه بعضيها آرايش هم كرده بودند! خيلي براي من عجيبه! اينا برن دبيرستان خدا به دادشون برسه!

 


 

قرار شد سه شنبه صبح راه بيفتيم به سمت كليبر و شب اونجا باشيم و چهارشنبه عصر برگرديم.جزئيات برنامه به صورت ديمي خواهدبود! فعلا جز ما و خواهر وسطي اينا كس ديگه اي اعلام حضور نكرده ولي احتمال داره خانواده خواهر بزرگتر هم بيان!

 


 

آقا اين خانم مدير امور ماليمون آي باهام شوخي مي كنه آي تحويلم ميگيره آي خوشحال ميشم!  يه بار يه قرارداد رو پاراف كرده بودم صدام كرده ميگه چقدر امضات شبيه امضاي اسكناسه! منم كيف كردم! امروز يه قرارداد ديگه رو پاراف كردم ميگه اين چه امضاييه خانم ع؟! ميگم شما دفعه پيش كلي خوشحالم كرده بودي كه!! ميگه خوب قشنگه ولي تو كه وزير نيستي!! روم نشد بگم شايد هم شدم يه روز خدا رو چي ديدي!!! اتاق اونا بودم كه متوجه شدم اين يك ميليون حج رو از محل بودجه فعاليتهاي فرهنگي پرسنل بهمون دادن.پس هزينه مسافرت هرساله به احتمال قوي سرجاشه!

 


 

جاري يكي از همكارهام بعد از عمل سزارين به علت خونريزي داخلي فوت كرده....بچه اولش بود و فقط دو روز ديده بچه اش رو.بدون هيچ علامت ديگه اي يهو فشارش افتاده تا برسن بيمارستان فوت كرده.ميگه شوهرش قاطي كرده و از بچه متنفره! دلم براي بچه مي سوزه و البته براي شوهره بيشتر..... اينجا ديگه كجاست؟نه طبيعيش اطمينان داره نه سزارينش.... گفتن مي خوان شكايت كنن جراح رو ولي اين يك عارضه طبيعيه و چيزي دستگيرشون نميشه.

 


 

مهربان بزرگوار! خيلي خوشحال مي شوم وقتي ياد ميگيري دسته گلهاي زيبا و زيباتر برايم بگيري....وقتي به خاطر دسته گل شهر رو زير و رو مي كني.... وقتي براي خوشحال شدن من هركاري رو حاضري انجام بدي.... چقدر من خوشبختم! خداي مهربان! خيلي ممنونم! همينطور مواظبمون باش! مرسي!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

 

سلام روز زيباي همه به خير.... اين هم از يك سوم خرداد....داره تابستون مياد!

** امروز از ساعت ۱۱ تا الان برق قطع بود !!!!***

 

بگم از دو روزي كه گذشت....پنج شنبه با سرعت رفتيم خونه و ناهار خورديم و رفتيم ولايت آقاي همسر.خواهر كوچكتر آقاي همسر حالش خوب بود و عصر مرخص شد.شب رو مونديم همونجا.آقا من تو عمرم سرگيجه نديده بودم چه جوري ميشه.اون شب سرم گيج مي رفت.شايد چون خسته بودم نميدونم....براي خودم كه خيلي عجيب بود! فكر مي كردم ام اس گرفتم! خداي ناكرده البته! مي ترسيدم! دو شبه راحت نخوابيدم چون مي ترسم نميدونم از چي!!! كلي گوجه سبز خورديم باز! گيلاسها هم دارن مي رسن!

 

ديروز صبح هم يك راست از اون ولايت اومديم اين ولايت! مامان از اين بيماري ويروسي كه تهوع داره گرفته و حالش زياد خوب نبود. همه هم ولايت بودن و سر وصدا و اين حالش رو بدتر مي كرد. ديشب اصلا حوصله نداشت.مرسي آقاي همسر كه همكاري كردي مونديم پيشش.

 

امروز ميرم باشگاه! آخ جون فردا ديگه زبان ندارم!هورا!تا بيستم!

 

مهد ليليا تعطيل شده و مامان نگهش ميداره. مامان ديگه حوصله قديم رو نداره كه با يه بچه سروكله بزنه.... خانم همسر برادر وسطي هم اصلا اهل مراعات نيست. مثلا از اداره مياد ناهار رو خونه مامان مي خوره و دست به سياه و سفيد نمي زنه حتي جمع كردن سفره از اول هم عادتش اين بود..مامان هم ناراحت بود كه منو چي حساب مي كنه.... خوب.... مامان حق داره مگه نه؟ يادمه وقتي ليليا 4 ماه داشت مي رفت شيفت شب و ليليا خونه ما مي موند.... پدر مادر خود بچه شبا از دستش رضايت ندارن چه برسه به عمه! خوب شب كه بيدار مي شد شير مي خواست من دلم واسه مامان مي سوخت و بلند مي شدم مي آوردم يا جاشو عوض مي كردم....خيلي بي انصافي بود!حالا خانم همسر برادر وسطي واسه يه ماه رفتن خارج خونه برادرش راحت مرخصي ميگيره ولي وقتي يه روز مامان جايي دعوته – مثل امروز كه سفره حضرت ابولفضل دعوت بود – مرخصي نميگيره بياد.... دلم براي مامان مي سوزه....

 

خانم همسر برادر بزرگتر هم همينطور! سروين رو صبح مي فرسته خونه مامان شب مياد دنبالش.الانم كه تعطيلن خدا رو شكر! سروين ميره دستشويي واينا مامان مجبوره بشوره.سروين بچه آرومي نيست و نگه داشتنش مكافاته.... مامان چون باهاشون خيلي خوبه ازش سواستفاده مي كنن. حقشون بود مامان يه لحظه بچه شون رو نگه نميداشت.

 

دلم بيشتر واسه اونايي مي سوزه كه پسر رو به دختر ترجيح ميدن! البته خوب مصلحت خداست كه تعيين مي كنه كي پسر داشته باشه كي دختر ولي اونايي كه به خاطر پسر صدتا دختر ميارن و اونايي كه نذر مي كنن بچه شون پسر باشه و الخ.... از ديد آينده پدر و مادر صددرصد دختر داشتن بهتره!

 


 

مدتها بود داداش رو نديده بودم.دلم خيلي تنگ شده بود.ديروز بالاخره همديگه رو ديديم.

 

ديروز خواهر وسطي بالاجبار مراقب آزمون ورودي دبيرستان تيزهوشان بود. از سوالات خوشش اومده بود . من هميشه ميگم اونايي كه ميرن دبيرستانهاي تيزهوشان صددرصد تيزهوش نيستن. خواهر وسطي هم كه خودش دبير تيزهوشانه هميشه اينو تايد مي كنه.ميگه يه تعداديشون تيزهوشن يه تعداديشون سخت كوش! و يه تعداديشون هردوش! من يكي دوبار ورقه شون رو صحيح كردم ديده ام كه اشتباهاتي داشتن كه از يه تيزهوش بعيد بوده.... متاسفانه ملت بچه شون رو انواع و اقسام كلاسها ميذارن و دوپينگ مي كنن تا بره اين دبيرستان. خواهر وسطي ميانگين شخصيت بچه هاي اين دبيرستان رو تاييد نمي كنه.ميگه بعضيشون افسرده ان ازبس درس خوندن و بعضيشون به شدت خودخواه و پررو و البته بعضيشون فوق العاده با شخصيت. من اينو خودم ديده ام.ما 15 تا دختر بوديم توي وروديمون و از بين 7 تا تبريزي كلاس 5 نفرشون از سمپاد اومده بودن و 4نفرشون بچه پولدار بودن  و البته  هميشه عقده شريف داشتن و درعين حال به شدت هم خودخواه بودن. تنها دوستم كه از اون مدرسه اومده بود ولي نرمال بود با سهميه شاهد رفته بود اونجا!!

 

من ميگم آزمون تيزهوشان استاندارد نيست.يعني تيزهوش ها رو سوا نميكنه بلكه اونايي رو سوا مي كنه كه روشون كار شده.مي شناسم خيلي ها رو كه از سوم ابتدايي بچه شون رو شبانه روز مي فرستن كلاس تا تيزهوشان قبول شه.نتيجه اش اگه بروفق مراد باشه يه بچه افسرده است تحويل مدرسه سمپاد!! اگرنه يك بچه سرخورده كه اعتماد به نفسش رو از دست داده.

 

يادتون مياد يه پستم نظرم رو درباره اهدافي كه تغييرمي كنن نوشته بودم؟ اينم يه مثال بارز اونه. يه روز يه بابايي اومده تصميم گرفته روي افراد تيزهوش كار كنه تا بيشتر بتونه ازشون براي چرخوندن چرخ كشور استفاده كنه. دست اون بابا درد نكنه كه خيلي ايده خوبي داشته.... هدف اصلي پس اين بوده : تقويت استعدادهاي درخشان با استفاده از بيت المال جهت استفاده از مغزهاي متفكر در اداره كشور.

 

حالا چي؟ هدف تغيير يافته به طرز فجيع! چطور؟ مدارس تيزهوشان از يه طرف بچه هاي سختكوش رو انتخاب كردن پس جو مدرسه يه جورايي خيلي مثبت تر از مدارس عادي شده. بعد هم چون مراكز سمپاد مستقل از آموزش پرورش هستن دبيراشون هم يه جورايي مطرحترين و موفق ترين دبيران شهر شدن با ساعت كاري كم و حقوق بيشتر. پس هم معلمان باسواد رفتن اين مدارس و هم چون به رفاه معلمان اهميت داده شده كيفيت تدريس هم بهتر شده. حالا مردم ديدن كه اي بابا اين مدرسه خيلي فوق العاده است. به فكرشون رسيده كه بچه خودشون هم بره اونجا درس بخونه.... منتها سوالات آزمون ورودي سخت بوده پس پدر و مادر تصميم گرفتن روي بچه شون كار كنن. يه عده معلم هم كه همواره در پي فرصت براي جذب شاگرد خصوصي بودن – احتمالا چون درامدشون كم بوده -  و احيانا مراقب آزمون بودن سوالات رو كش رفتن و اومدن كلاس تقويتي گذاشتن. حالا ديگه مردم به راحتي بچه شون رو مي فرستن اون كلاسها و حسابي دوپينگشون مي كنن تا برن مدرسه تيزهوشان!

 

پس اين سوالات بچه هاي تيزهوش رو انتخاب نمي كنن بلكه بچه هايي رو انتخاب مي كنن  كه بيشتر روشون كار شده. البته سهميه اي هم كه به بچه هاي مدارس راهنمايي سمپاد ميدن هم يه ايراد اساسيه.مثلا آذين خود ما  راهنمايي عادي خونده بود و حسابي بااستعداده ولي روش كار نشده بود.با همين وضعيت توي آزمون فقط در بحث فيزيك نمره نياورد. چرا؟فقط چون روش كار نشده بود! مثلا سوال فيزيك آورده يه پاراگراف عدسي رو توضيح داده بعد سوالات تخصصي پرسيده.اگه همه در يك سطح باشن نوع سوال عاليه منتها وقتي آذين براي اولين بار بوده كه مي ديده كانون چيه ولي رقيبش چندين نوع مختلف مساله عدسي رو پيش يه دبير سرشناس فيزيك حل كرده بوده طبيعي بود كه آذين رو جلومي زنه حتي اگه هوش و استعدادش كمتر بوده.... نمونه بارزش يكي از شاگرداي خواهر وسطيه كه توي دوتا درس افتاده! دانش آموز تيزهوش!

 

از سويي ديگه طبق سيا  ست عدالت ميان ميگن وقتي اونايي كه پول دارن بچه شون رو ميذارن كلاس تقويتي پس اونايي كه شا هد هستن يا روستايي و نميدونم چي بهشون سهميه ميديم! پس وضعيت قبولين ميشه ديگه بدتر! اينجا هدف تبديل ميشه به اين : برقراري عدالت بين مردم و ايجاد امكانات و كلاسهاي تقويتي براي همه جهت استفاده از امكانات پيشرفته مدارس تيزهوشان! حال ببينيد تفاوت هدف اول و هدف نهايي رو! يعني اين مدارس سمپاد كاملا رسالتشون رو از دست دادن  و تبديل شدن به مدارس لوكس غيرانتفاعي! شهريه هم ميگيرن!!

 


 

خوب.... ما تصميم گرفتيم پولمون رو بذاريم بانك مسكن بعد شش ماه 18 تومن بگيريم و تا اونموقع احتمالا يه 15 تومني هم خودمون داريم كه شايد بتونيم يه خونه بزرگتر بگيريم! اگرچه به شدت عاشق خونه فسقليمون مي باشيم!

 


 

من هنوز تلفن ندارم گوشيشو دارم ها تو كشو!!از يه بابت خوبه از يه بابت بد! خوبيش اينه كه خيليها نمي تونن پيدام كنن و بديش اينه كه زنگ مي زنن به همكار امور مالي و من با چندين نوع قر كمر براي عبور از انواع ميزها در زواياي مختلف و سيم و كابل و صندلي و اينا  بايد برم جواب بدم!

 


 

من ديشب يه خواب جالب مي ديدم! ساقي و آقاي همسرش خونه ما بودن! متاسفانه چهره هيچكدوم رو نمي ديدم! من عدس پلو درست كرده بودم با كشمش فراوان و اونا هي تعريف مي كردن به خصوص آقاي همسرش هي تشكر مي كرد! ولي من استرس داشتم چون يادم رفته بود گوشت چرخ كرده بريزم توي غذا!آقاي همسرم هم هي گوشتا رو به من نشون ميداد كه ببين ريختي ولي من مي گفتم نه! خيلي بد شد! ساقي جون ببخشيد كه غذاي اينجوري بهتون دادم هاااا حالا  جدي خوشمزه بود يا تعارف مي كردين؟!!!

 


 

به احتمال قوي ما چهاردهم راه مي افتيم به سمت كليبر قلعه بابك و دوشب اونجاييم و شانزدهم برميگرديم. ماشينمون هم حدود هزار كيلومتر راه رفت و آقاي همسر بردش واسه سرويس اوليه امروز.البته كليبر رو ممكنه با ماشين خواهر وسطي اينا بريم! چه معني داره دو ماشين سوخت مصرف كنن؟

 


 

مهربان بزرگوار! وقتي جوري رفتار مي كني كه از ديد  مامان و بقيه درجه ات ميره بالا اقعا به وجودت افتخار مي كنم. ديشب پيش مامان موندنمون كلي براش خوب شد.ميدوني كه خيلي دوستت داره!

خداي مهربان! خودت در پناه خودت زيبايي اين عشق رو حفظ كن و روز به روز بهتر! مرسي!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بر همه! گلی پیروز شد! گلی کارهاش رو ردیف کرد! گلی ماموریت بود!گلی الان آمد!

خوب.... ما دیروز کلی خوش گذروندیم.من بعد باشگاه کلی کوزت شدم بعد سالاد الویه مون رو بردیم یه پارکی خوردیم و شد شاممون!خوش گذشت!

از وصل شدن شبکه توسط خودم(!) ذوقولیده شده ام نمیدونم چی بنویسم!!!

اما....امروز میریم ولایت آقای همسر....خواهر کوچکتر آقای همسر بیمارستانه به خاطر همون موضوع که حالا باید یاد بدین چه جوری تسلیت بگم....خوب! جنین ایشون فوت کرد.... اصولا من اگه ببینم کسی درد می کشه ناراحت می شم اما برای زایمان و مشابهاتش و برای جراحی های زیبایی نه! قضا و قدر نیستن اینا خودخواسته اند.برای همین!

الانم رفتم ماموریت چون ماشین گم شده بود کلی آبرسان گردی کردم در وقت اداری! دیگه!


ما احتمالا تعطیلات بریم کلیبر!یعنی همون ارسباران!


پست دیروز به روز شده ! گفتم که بدانید!!!!!!!!


مهربان بزرگوار! خیلی حس خوبیست که تو در کنارمی! خدای بزرگ! خودت مواظبمان باش!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام من کامپیوتر و شبکه رو ردیف کردم یه پست هم نوشتم منتها برق یه قسمت بزرگی از تبریز قبل از ظهر تا سه بعد از ظهر قطع بود! فردا همونو میذارم!


اینم پست دیروز! من ماموریت بودم الان رسیدم!

سلام  دوستان! امروز همونطور كه تصميم گرفته بودم كامپيوترم رو راه انداختم.اصولا به كارمندان يك اداره نبايد زياد رو داد.وقتي داري ملاحظه شان مي كني مي روند پشت سرت مي گويند فلاني بيكار است! اصولا من خوش شانسم و  كارم توي اداره خيلي كمه ولي خوب! اگه زياد هم بود اعتراضي نداشتم.... نميدانم در بين خوانندگان وبلاگم كارمند امورمالي هست يا نه اما مي گويم كارمندان امور مالي در همه اداراتي كه من ديده ام  همينجور بوده اند.چرايش را نميدانم! ببينيد توي اتاق انقدر يواش باهم حرف مي زنن انگار مثلا دونفر دارن در مورد ازدواج باهم حرف مي زنن! چيزي در حد درگوشي!

 

خيلي براي من جالبه.... بعضي از همكاران تا خرشون اونور پل بود و به زور دوست و آشنا اومدن اينجا مي گفتن فقط واسه كاراموزيه و پول مهم نيست و اينا – كه تابلو دروغي بود! – حالا به ما مثل مغضوبين نگاه مي كنن كه چرا اضافه كار نمي مونيد و چرا شما مكه ميرين ما نميريم و اينا....ديروزشون رو فراموش كردن و البته امروزشون رو هم كه همرده هاشون هنوز بيكارن و اينا گفتم به زور دوست و آشنا اومدن اينجا.... من اصولا يا حرفي نميزنم يا پاش مي ايستم و يا خيالم رو راحت مي كنم و اگه قراره پاش واي نايستم اعلام مي كنم به همه افرادي كه در اعلان قبلي بوده اند كه من عوض شده ام!

حالا امور اداري ما هم اومده و همه اين نوع همكاران رو – البته احتمالا به استثناي منسوبين خودش!!!!! – قرارداد كشكي بسته كه نتونن ادعايي داشته باشن.... ببينيد هم امور اداري خرابه هم سيستم و هم نظر همكاران!!!!

 

القصه.... چرخهاي اداره داره به كندي مي چرخه و همه همچنان كسلند.... دارند ايزوگام پشت بام را خراب مي كنند تا طبقه جديد درست كنند! يك هفته از يك ماهي كه قول داده بودند گذشته و يك دهم پشت بام كنده شده.... تعدادي از لامپهاي اتاقها – همه كم مصرف – رو درآوردن تا مصرف تعديل بشه.اتاقها تاريك و مملو از انسان! كاش يك برنامه بازديدي رديف مي شد مي اومديد اينجا رو مي ديديد!!!

 

گويا هفته پيش يه ماموريت تهران بوده كه امور اداري بهم نگفته....اينا نه كه خودشون به خاطر اون هشت تومني كه هر ماموريت مي تونه داشته باشه ميرن از من معذرت ميخواست كه دير متوجه شده و اينا و نتونسته بهم زنگ بزنه....اون گفت و منم باور كردم!!!همون آدمي كه شب پنجشنبه زنگ زده بودكه جمعه بياين واسه تنظيم بودجه – كه البته همون شد پل آشنايي من و آقاي همسر -  البته من بهش گفتم چه خوب! به نفع آقاي همسرم شده كه يادتون رفته وگرنه يه روز بايد تنها مي موند!! يعني من عمرا به خاطر هشت تومن و يه شام و ناهار اشرافي خونه زندگيم رو يه روز نميذارم برم مگه اينكه ديگه واقعا وظيفه كاريم باشه..... بعضيهاشون ميرن و گرونترين غذاها رو هم به حساب اداره مي خورن....من وقتي ماموريتم غذايي كه مي خورم در حد همونيه كه خودمون بريم بيرون مي خوريم....يعني اونقدرها هم مفلوك نشده ام كه دو سه تومن رو به اداره مون بندازم!!!

 

امتحان ديروز عجيب بود! شيوه سوالات تغيير كرده.... ما عادت نداشتيم واسه امتحان كتبي كتاب داستان بخونبم.... اما سوال داده بودن.چهارتا هم جمله سازي داشتيم.... همكلاسيهاي من اونقدر سوال مي كنن از خانم معلم كه آدم ديوونه ميشه. من دوست ندارم توي كلاسمون بچه دبيرستاني باشه.... يه دختر دوم دبيرستان توي كلاسه كه ديروز ورقه اش رو از روي من نوشت.... يه دختر پشت كنكوري هم ورقه منو كپي كرد! اصولا من به هركسي دوست ندارم تقلب بدم.مثلا ترم پيش اون دختر دماغ عمل كرده رو نذاشتم از ورقه ام استفاده كنه اما اين دو نفر رو دوست دارم! بذار تقلب كنن!!ليسنينگ خيلي آسون بود.كلا فكر كنم همه چيز رو درست نوشته ام مگر بارم چيز ديگه اي بگه.... البته نميدونم واسه سه روز غيبتم نمره كم مي كنه يا نه! يه چيز بامزه هم اين بود كه سر صندلي من دعوا داشت راه مي افتاد! همه مي خواستن پيش اونا بشينم حتي اون زرنگا! بس كه من مشهورم!

 

ديروز روز خسته كننده اي بود.مي خواستيم بريم بيرون كه نرفتيم! من احساس سرماخوردگي دارم.شايد هم حساسيته.چشمهام شده اند چشمه!! دهان آقاي همسر هم يه زخم سفيد آفت زده كه خيلي دردناكه و نميتونه دهنش رو زياد باز كنه.... يعني نقص فني داريم هردومون!!!

 


 

كتاب بارابارا رو دارم مي خونم.صبح بعد ازاينكه لباسامو پوشيدم نتونستم دووم بيارم و پنج دقيقه نشستم خوندمش نتيجه اش پنج دقيقه تاخير بودالبته همچنان زودتر از بيشتر همكاران رسيدم اداره! اين فصل ميگه كه قدرت رها كردن رو بايد داشته باشيم.ميگه تا جا براي چيز جديد باز نكنيد كائنات هيچي بهتون نميده.مثلا ميگه اگه ميخواين يه خونه خوب پيدا كنيد اول بايد ايني رو كه داريد بذاريد واسه فروش بعد اقدام كنيد وگرنه جاي خالي وجود نداره كه طبيعت بخواد چيزي بهتون بده.من مثالهاش رو زياد باور ندارم يعني هنوز به كتاب اونقدرا اعتقاد پيدا نكرده ام اما بعضي جاهاش به شدت مي چسبه! ميگه اگه به خودتون جرات پريدن ندين چكمه طبيعت مياد محكم مي زنه تا وادار به پريدن بشين.... همون چيزي كه ما بهش ميگيم حكمت خدا.... بيشتر منظورش ريسك كردنه براي تغيير كردن.

 

بيشتر هدفم از اين مطالعات نرمال شدنه.... همونطور كه مي دونيد من يك زن طبيعي نيستم! كلي غير طبيعي ام! من واقعا از اينكه بچه داشتن رو ناقض روابط عاشقانه مي دونم ناراضي ام.... اما خوب اين يك واقعيته كه من اينجور فكر مي كنم هر موردي رو هم مورد بررسي قرار ميدم مي بينم بچه بين زن و مرد فاصله انداخته يعني تا به حال نشده يك مورد پيدا كنم خلاف اين باشه! ميخوام مطالعه كنم.مي خوام ببينم افراد متعالي چرا بچه دار شدن؟چه حسي دارن از اينكه بچه دارن و اينا.خوش به حال بچه احتمالي من كه با كوركورانه فكر كردن مادرش به دنيا نمياد و داره روش حسابي فكر ميشه.... دلم ميخواد بفهمم مثلا دكتر وين داير چطور هشت تا بچه داره .... مي خوام بدونم آدمهايي كه من قبولشون دارم چرا بچه دارن؟ چه حسي دارن؟ چه مشكلاتي دارن.... دور و برم از اين آدمها كم پيدا ميشه.... دلايل مضحكي مثل هدف دادن به زندگي و ثمره بودن و عصاي دست بودن و .... و مضحك تر از همه علاقه زن و مرد به كودكان رو هرگز قبول ندارم.... همون دلايلي كه عوام ميگن و با همين دلايل بعدها خودشون رو مي سپرن به دست روزمرگي....

 

باربارا ميگه نبايد در حالت سكون و آرامش موند.ميگه ما وقتي به اين دنيا اومديم در واقع قبول كرده ايم كه داريم ميريم به سمت تعالي و كمال و سكونمون به معني مرگمونه.... اما ميگه ذاتا دوست داريم در آرامش باشيم.... ميگه بايد تغيير كنيم چون لازمه تكامله و از تغييرات نهراسيم.... اين روزها دارم روي تغيير به عنوان يكي از مهمترين عوامل طي مسير تكامل فكر مي كنم البته آموزه هاي باربارا رو هنوز كامل نگرفته ام يا قبول نكرده ام.... اون معتقده كه نبايد چيزي رو تحمل كرد....يه جورايي برمياد كه ميگه با همه چيز مبارزه كنيم....ميگم من هنوز همه گفته هاش رو قبول ندارم  هي دارم به پارادوكس برميخورم!البته اون در جامعه اي متفاوت با ما زندگي مي كنه....


صبور بزرگوار! خیلی خوبی!مرسی!خدای بزرگ! مرسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز زیبای بهاری همه به خیر و شادی!

دارم در کامپیوتر دوستم می نویسم! امتحان دارم! خیلی کم درس خوانده ام! رد نمی شوم مطمئنم! امروز خوب دوام آورده ام.دارم به وضعیت عادت می کنم.فردا تلاش خواهم کرد کامپیوترم را راه بیندازم! من می توانم!

الان مرخصی میگیرم میرم! ساعت ۲ امتحان شروع میشه....

دیشب مهربان بزرگوار شام رو آماده کرد و ظرف شست! مرسی!

به نظر شما ما تعطیلات کجا بریم؟ جایی که گردنه مردنه نداشته باشه و جاده دوبانده اش کم باشه!!! مامان با خواهرکوچکتر اینا میره مشهد....من هم منتظر ماموریت مشهدم!شاید هم دوتایی رفتیم!بستگی به نظر امام رضا داره....

من حرف دیگری ندارم!


مهربان بزرگوار! بابت همکاریهات ممنونم!خیلی خوبی! خدای بزرگ! خودت مواظبمون باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز خوش!

دقت کردین وقتی جایی توی کشور زلزله میشه اول اخبار اونو میگن بعد می پردازن به چیزای دیگه؟خوب! اداره ما هم زلزله شده!!

امروز اومدن اون دری رو که رفت و آمد می کردیم به طبقه استیجاری بستن....با چی؟ با آجر!!سابقه مون ازبس خرابه ترسیدن دوباره بریم اونجا....

برق اداره هی قطع و وصل می شد و مسئولین محترم اداره برق هم هنوز کاری از پیش نبرده اند....دوتا یو پی اس هم شارژشون تموم شد....تلفن سانترال فقط کار می کنه و خطهای داخلی تعطیل....هرچند گوشی تلفن من فعلا داخل کشوئه!!دستگاه کارت خوان ( انگشت خوان!!! ) هم تعطیل!!

و اما .... آب هم ساعت ۱۲ قطع شد!! این یعنی دستشویی هم تعطیل! همه مهندسین تحصیلکرده مملکت بیکار نشسته بودن....دلم برای ارباب رجوع می سوخت....

- خانم من برای اون نقشه *** اومدم....

- می بینید که اسباب کشی شده همه چی گم شده...

- یعنی هفته بعد بیام؟

- نه! سال بعد لطفا!!!!

از این مکالمات زیاد میشه شنید!

و اما رییس بزرگ ما که خیلی ها رو درس میده....یه نکته مجهول توی ذهنم بود که چرا این ننگ رو قبول کرده! حالا مثل اینکه مشخص شد! می خواد از بالا بالا ها بودجه بگیره....دارن یه ساختمون سیزده طبقه درست می کنن برامون- فعلا در حد مناقصه طراحی - آخ که چقدر یاد نوانخانه جان گری می افتم این روزها در اداره!!!

آی مردم من فردا امتحان فاینال دارم!الان از باشگاه اومدم مرغمون رو گذاشتم روی اجاق و دارم مواد مصرف می کنم ( = اعتیاد به وبلاگ منظور می باشد!!! )

وقتی داشتم چای بعد از ناهار می خوردم همزمان کتاب باربارا - اعتیاد دوم!! - رو می خوندم!فصل دوم کتاب مربوط میشه به اینکه هدف ما توی زندگی باعث شادیها و غمهامونه....اگه اهدافمون کوچیک و بی ارزش باشن بیشتر غصه می خوریم....تابلوئه که اگه عمده هدفمون موفقیت درسی باشه بیشتر در معرض نرسیدن و شکستیم تا اینکه هدف متعالی تری مثل کمال داشته باشیم....البته درس خوندن هم میشه زیرمجموعه کوچکی از این هدف بزرگ....

من این روزها توی اداره بیکارم خسته میشم گرفته ام! دیروز خانم معلم زبان هم متوجه شد!

پارسال در چنین روزی سند خونه به اسممون شد....چقدر غصه می خوردیم که پول کم خواهیم آورد! امسال در چنین روزی دنبال جای مطمئن برای سرمایه گذاری می گردیم! خدایا صدهزار بار شکر!

یک میلیون حج رو هم گرفتم....یه چیزی خوشحالمان نمود : اسم من در بین همکاران رسمی نوشته شده!خدای بزرگ!هرچه مصلحت بدانی به آن تسلیمم هرچند خیلی دوست دارم رسمی شوم!


خیلی خوشم میاد که همه همکاران محترمانه تر از معمول با من رفتار می کنند....راستش من بیشتر دوست دارم به چشم یک خانم محترم دیده شوم تا یک دختر شلوغ....خیلی از این بابت خوشحالم.... البته همیشه مواظبم عیالگونه نشم!!

امروز دوسه بار متوجه این موضوع شدم توی اداره....در مقایسه با بیشتر همکاران خانم من محترم ترم! توی راه خونه داشتم فکر می کردم که چرا؟ یهو دیدم خودم عاملش هستم! من توی اداره به همه احترام میذارم....همکار و ارباب رجوع....اگه طرفم رو خوب بشناسم ممکنه هرازگاهی تیکه ای بیندازم ولی خط قرمزم هیچوقت باریک نمیشه....همکاران هم با من شوخی محترمانه دارن.... این مدیر مالی مون که یه خانم عصبیه و همه ازش می ترسن و بدشون میاد با من شوخی داره....آخ گلی مهربون باادب محترم من!! یکی بیاد این نوشابه ها رو باز کنه!!!!!

مامان همیشه می گفت هرکسی خودش احترام خودش رو نگه میداره....الان خودم به این نتیجه رسیده ام!


امروز نگهبان اداره - یک سال از من بزرگتره و پارسال عقد کرده - می گفت خانم نباید کار کنه.... خوشحالم که با آدمهایی که در حدم نیستن می تونم بحث نکنم! این هنر رو تازه یاد گرفته ام و کلی کار میخواد تا تکمیل شه.... دلیلش هم این بود که خانم اگه کار کنه آقا باید ظرف بشوره!! واللا آقای همسر ما هربار که ظرف می شوره کلی تاج سروریش بزرگتر میشه در دید ما! خاندان آقای نگهبان رو خبر ندارم! زود از اتاق رفتم بیرون تا مبادا چیزی بگم! یه همکار در شرف بازنشتگی داشت باهاش بحث می کرد که خانم شاغل بهتره....


از همه دوستان عزیزم که بااینکه توی وبلاگشون نظر نمیدم میان و بهم سر می زنن - من به همه سر می زنم - ممنونم.حتی مجازی هم میشه آدمها رو محک زد!

وبلاگ مهربانو به شدت متاثرم کرد....چرا؟

شیوا و نعنای عزیز! کلی انرژی مثبت دادید! مرسی!


مهربان بزرگوار! عمق عشقمان هرروز بیشتر و بیشتر می شود....خوب می شود حس کرد....چقدر ما در کنار هم خوشبختیم!

خدای مهربان! خودت مواظب عشق و آرامش زیبای ما باش!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بر دوستان! این یک گلی است در غربت!

من دارم تلف میشم توی این اتاق....دوستام هم رفتن یه اتاقی که هم پر مرده هم پر ارباب رجوع....نه من میشه همش اونجا پلاس باشم نه اونا....یاد در قفل کردنها و رقصیدنها به خیر!کی چشممون زد؟ها؟

پس لرزه های تخلیه سریع ساختمون خودشون رو نشون میدن :

 دستشویی خواهران مونده بود اون طبقه و ما معطل!!!! حالا یکی از دستشویی های آقایون رو دادن به ما....بو میده! پیف پیف!

سی تا کامپیوتر و سه دستگاه پرینتر و یک پلاتر به این دوطبقه یهویی اضافه شده.... امروز حکایت بامزه ای داشتیم : فیوزها مشکل داشتن و طبقه اول چراغها روشن بود پریزها برق نداشت و طبقه دوم پریزها برق داشت و چراغها خاموش بود!یا خدا!

همکارها رو توی اداره می بینی کابل به دست و مونیتور به دوش!!!! همه آواره و ویلان!

همه معتقدن من شانس آوردم! خدایی اتاقم خیلی بهتره اما آرامش ندارم!

امروز کلاس زبان داشتیم.از اول ترم خانم معلم گفته کتاب جادوگر از رو بگیرین خلاصه کنین ها من امروز که روز ارائه بود تازه داشتم دنبالش می گشتم که پیدا نشد! خوبه خرج نکردم چون ایکی ثانیه تو کلاس خوندم و مثل بلبل تعریف کردم! عجب استعدادی!!!!

فردا آقای همسرمان امتحان فاینال دارد و پس فردا من! ایشان سطحشان بسی بالاتر است و الان دارند درس می خوانند!

دیروز ولایت کلی خوش گذشت.لیلیا اونجا بود...به وضوح بزرگ شده....می گفت تا گربه ها گرسنه هستند من لب به غذا نخواهم زد! اطلاعات عمومیش عالیه چون مامانش بدون توجه به سنش همه چیز رو واقعی بهش توضیح میده....هر سوالی بپرسه .... و البته کتاب هم زیاد می خونن.

آذین هم یه مقاله داشت در مورد انرژی هس ته ای که درسطح استان اول شده!آفرین دختر خوب!


شماره این پست...۱۵۹! یه جورایی مهمترین عدد دسترنج من! رتبه کنکور من!

همیشه وقتی برای کنکور درس می خوندم تصور می کردم رتبه ام یا ۲۰۰ میشه یا ۱۲۰! همینجوری ها! به کسی هم نمی گفتم!- قابل توجه ساقی عزیز!- خیلی از خودم مطمئن بودم....عمومی ها کلا توی ذهنم بودن و از اختصاصیها فقط مشکلم در هندسه تحلیلی و فیزیک ۴ بود همه اش هم زیر سر معلمان!

توجه دارید که رتبه من یه جورایی میانگین تصوراتم شد! فقط یک واحد کمتر!

درست ده روز بعد از کنکور بابا برای همیشه تنهامون گذاشت....۱۹ مرداد قرار بود کارنامه ها بیان.اینترنت هنوز همه گیر نشده بود.اونموقع ولایت تازه بخش شده بود و هنوز اداره آموزش پرورش نداشت.با ماشین برادر بزرگتر و در معیت خواهر وسطی ساعت ۷ صبح دم در اداره آموزش پرورش شهرستان بودیم.کارمندان شلخته یکی یکی می آمدند با تاخیر...خلاصه مسئول دایره امتحانات اومد و من اولین کسی بودم که رفتم تو...وقتی کارنامه ام رو از توی اتاق می آورد لبخند زد و تبریک گفت....وقتی کارنامه رو دستم گرفتم فقط رقم می دیدم! هیچ عددی چشمم ندید همه اش یک چهار هشت و اینا! یهو یه ۱۹۲ دیدم و گفتم عالیه! رفتیم خونه خواهر بزرگتر که اونزمان آقای همسرش رییس یه اداره اون شهر بود و اونجا زندگی می کردن....آرامش پیدا کرده بودم....۱۹۲ رتبه زبانم بود و ۱۵۹ رتبه کلی....۱۲۳ هم رتبه من در زیرگروه عشقم برق!

تقریبا تابلو بود که به آرزوم - الکترونیک تبریز - رسیده ام!

یادمه ۲۰ مرداد۷۸ بود و خورشیدگرفتگی کلی....من داشتم کسوف رو تماشا می کردم و خواهرکوچکتر و داداش برام انتخاب رشته می کردن...همون برق تبریز برای من کافی بود....رشته دوم ساخت و تولید تبریز بود.بعد جامداتش و بعد سیالاتش....بعد برق سهند و الخ....رشته نوزدهم برق شریف بود! خنده داره! فقط برای اینکه بفهمم تا چه رتبه ای قبول شدن....من برق امیرکبیر رو با ۱۴ نفر اختلاف رد کرده بودم و برق علم و صنعت و بقیه تهرانی ها(!!!) رو قبول شده بودم.همچنان خوشحالم که تهران نرفتم! من حتی صنایع شریف و رشته های پایین تر شریف مثل شیمی و ....هم قبول بودم!

یادمه وقتی می بردم تحویل بدم مخفیانه برق ارومیه و زنجان رو هم اضافه کردم!مبادا قبول نشم!!

چه خاطرات خوبی!حیف که بابا ندید....

نتایج نهایی هم نوزده شهریور می اومد....شب قبلش رو تله تکست.اینترنت گفتم که همه گیر نشده بود.تلویزیون ما تله تکست نداشت.یه آدم خوب توی دانشکده اسمم رو توی لیستی که از سازمان سنجش اومده بود دیده بود و دوروز قبل  خبرداد.یعنی وقتی همه درگیر مراسمی بودن واسه بابا داداش یهو شال و کلاه کرد که تو دانشگاه با یکی قرارداره....به من برخورده بود!نگو که این مرد استوار زندگی من داره میره ببینه می تونه خبری از قبولی من بگیره یا نه....که اون آقای خوب بهش گفته بود آره!... بسی خوشحال بودیم!

۳۱ شهریور با داداش رفتیم ثبت نام...دانشکده شیمی سالن شیشه ای....من داشتم فکر می کردم کی قراره مسیرهای دانشگاه رو یاد بگیرم!برگشتنی داداش برام کروکی دانشگاه رو کشید!کاری که خودم سال ۸۲ برای بهناز کردم!

یاد اون روزها به خیر!


مهربان بزرگوار! محکم باش که بدجور بهت تکیه کرده ام! زندگیم فقط با بودن در کنار تو مفهوم پیدا می کند....چقدر تو خوبی!

خدای بزرگ!بابت همه چیز ممنونم!خودت مواظبمان باش....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام با عجله!(بعدا نوشت دارد!)

الان دارم توی کامپیوتر بهترین همکارم - که دوستمه - می نویسم.اون چیزی از وبلاگ نمی دونه پس نمی تونم بهتون سر بزنم....

دیروز برادر آقای همسر اومد خونه ما برای مشورت درباره انتخاب رشته....دیشب هم رفتیم بیرون و هیچ جا برای سوزن انداختن نبود و برگشتیم همون پارک کوچولوی محله مون و بستنی خوردیم و رفتیم خونه.....

ما پریروز عمره ثبت نام کردیم اما الان از اداره گفتن پولتونو ما میدیم! هورا! اداره خوشگل من!!تازه برای همه مشابه من ها ( همکاران مثل من ) فقط ۵۰۰ تومن میدن واسه ما یک میلیون! مفت! مرسی خدا!

من از خونه همه وبلاگاتون رو می خونم اما ممکنه نتونم نظر بدم....فعلا ببخشید! رفتم پیش امور مالی ها و اونا هم چون کارشون یه کم سریه به شبکه مت وصل نیستن و واسه خودشون شبکه جدا دارن.... فعلا هم نمیخوام داد و قال راه بندازم چون تاریخ ثابت کرده اینجا هرقدر متین تر باشی بهتره!! میخوان برامون یه هاب بیارن تا بخرن و بیارن و نصب کنن یه سال شده....تازه توی اون اتاق مگه میشه تایپید؟

راستی میریم ولایت!

بعدا نوشت : امروز تولد خواهرکوچکتر می باشد!برایش کتاب خریدم : جهان هولوگرافیک....توی این خطهاست! برای خودم هم یک کتاب خریدم از باربارا...مگه می تونم توی کتابفروشی جلوی خودم رو بگیرم!


مهربان متین! بابت همه خوبیهات مرسی! بابت همه قدردانیهات مرسی!

خدای بزرگ!بابت همه لطفهات مرسی!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام همه دوستان این گلی است در خانه!

یادم نبود امروز کوییز داریم و ورک بوک و ویدئو بوک!

قضیه اداره ما اینه :

ازبس هرکی پسرخاله ای دخترعمویی همسایه ای چیزی داشت برداشت آورد اداره و یکی شد ساعتی و یکی پروژه ای و یکی قراردادی و یکی پاره وقت و پوره وقت و اینا....اتاق کم آوردن.اینه که یک طبقه از ساختمون مجاور رو اجاره کردن و ما رو تپوندن اونجا....این ساختمون مجاور هم مال یه شرکت معتبره. القصه قرارداد مدتها پیش تموم میشه و هی بهشون می قبولونن که تمدید کنن. اصولا رییس بزرگ ما - که ازش بسی بدم میاد از اوناییه که بگه ماست سفیده باید شک کنی که چه خیری براش داره که میگه سفیده!!! -اهل حرف زوره.اونا هم متین بودن و صبوری کردن اما دوماه پیش اخطار دادن که تا اول خرداد تخلیه نکنین پلیس میاریم و اینا.... رییس بزرگ هم مطمئن از زورگوییش راحت می شینه تا اینکه دیروز پلیس و دا د ستان و اینا اومدن و گفتن تا ساعت ۱۱ امروز همه تخلیه!

رییس زورگو هم گفت الا و بلا همه کارمندان این طبقه رو باید در طبقات قدیمی جا بدین! حالا فکر کنید چهل تا میز رو باید جا بدن توی بیست تا اتاق فسقلی که هرکدوم حداقل دو میز دارن توشون! حرف زوره دیگه! بدون منطق! - اصولا کسی که زور نگه مگه می تونه با این سمت برسه؟-

اونجور که میگن بعضی ساعتیها تا یه ماه نمیان اداره....من هم رفتم اتاق کارمندان امور مالی یه جا واسه خودم پیدا کردم! می دونید که با کارمندان امور مالی چندان رابطه هم ندارم ولی خوب! حداقلش اینه که یه میز واسه خودم دارم! بعضی همکارام هر دونفر یه میز دارن!!!!کل راهرو رو پارتیشن بندی کردن...دارن پشت بوم رو صاف می کنن با ساندویچ پنل برامون طبقه درست کنن! میگن یه ماهه آماده میشه! حالا با یه زلزله دو ریشتری ما میریم هوا!! نه میریم زمین !!!

بعد هم رییس خودم - که مدیر خوبی نیست اما آدم بدی هم نیست و مهربونه - بهم گفت زود وسایلت رو ببر اونجا تا کسی ندیده!! الهی موشولوی مهربون! منم پررو شدم بهش گفتم سرم درد گرفت - البته دروغ نبود اداره اوضاعی داشت به خدا - اونم گفت برو خونه! برگ مرخصی هم نمیخواد!

اتاقی که من رفتم نمی دونم اصلا پریز شبکه داره یا نه....ببینم من می تونم از کامپیوتر دیگران به نحوی وارد وبلاگ بشم که کسی نفهمه؟ورود به بلاگفا بی مانعه مشکلم وبلاگ خودمه که نمیخوام فهمیده بشه! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

دیروز همه وسایلمون رو جمع کردیم! یهو دیدیم همه دررفتن جز ما درازگوشهای باوجدان! من و همون همکارم که باهاش دوستم....چرا وقتی یکی وظیفه شناسه ازش سواستفاده میشه؟

بعد قایم مقام رییس بزرگ برامون آژانس گرفت....من به محض رسیدن به دم در دیدم ای دل غافل کلید موند روی در اتاقم! دوباره آژانس گرفتم و برگشتم....اعصابم شدید به هم ریخته بود اما آقای همسر بهم آرامش داد.عصر هم رفتیم بستنی خوردیم و یه آلبوم مخصوص خریدیم واسه عکسای خصوصی مثل عکس ولنتاین و تولدامون و اینا....دوست نداشتیم بین بقیه عکسامون باشن که هرکی میاد خونه می بینه!!!اصولا یکی از مطلوبترین روشهای پذیرایی از مهمان من نشان دادن آلبومه!

این خانمه باز رو اعصاب من راه رفته ها!آقا من چرا نمی تونم حرفاشو نشنیده بگیرم؟الان که همه وسایل همکارا به هم ریخته داره میگرده ببینه از کی چی می تونه بگیره! چشمش قفسه کتابای منو گرفته!

خلاصه!آبرومون پیش ارباب رجوع رفت حسابی! الان پیمانکارا اونقدر پررو میشن!می بینیم!


راستی امروز دوم خرداده....یاد سال ۷۶ به خیر!داشتم برای امتحان فیزیک ۲ آماده می شدم که هی اسم دکتر مح مد خات می رو تمیرین می کردم روی برگه بنویسم! اولین رای من بود!

خوب! برم بشینم سر درس و مشقم! آبروم میره جلسه قبل رو دودر کردم اینم از امروز!


مهربان بزرگوار! بابت همه خوبیهات ازت ممنونم!حتی دیدن شماره ات بر روی گوشی آرامم می کند چه برسد به دلداری دادنت....

خدای مهربان! مرسی مرسی مرسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  | 

  1. همه بازیهای من رو همه دعوتند! اسم نمی برم هیچوقت چون دوستان مجازیم یکی دوتا نیستن....و نمیخوام کسی تو رودروایسی گیر کنه.
  2. ما وسایلمون رو جمع می کنیم! اداره داره اسباب کشی می کنه! عملیات فوق چریکیه و هنوز معلوم نیست کدوم معاونت کجا میره!!! ممکنه مدتها نتونم بیام نت! ممکن هم هست از خونه آن بشم! ممکن هم هست همین فردا در خدمتتان باشم!
  3. بهتره روی سلایق شخصی بحث نکنیم.باشه؟
  4. به خداوندی خدا قسم پست قبلی من شماره و عنوان داره حتی شماره اش رو هم نوشته ام منو یاد چی میندازه!
  5. نظرات این پست بسته می باشد! برای اینکه همه نظرات پست اصلی امروز جمع بشن!
  6. از بذل توجه همه ممنونم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز اول خرداد ماه سال 1387 به خير!

 

امروز روز بهره وري مي باشد! بسياري از دانش آموزان هم امتحاناتشان را از امروز شروع كرده اند! امروز كلاس ورزش داريم!

 

به احتمال قوي ساختمون اداره مون رو تغيير بدن.اين يعني ممكنه چندوقت نتونم بيام! شايد هم از خونه پست بزنم! اعتياده ديگه خواهر!

 

ديروز ولايت حسابي خوش گذشت.با مامان كلي صحبت كرديم و چاي خورديم.عصر هم همسايه دور مامان براي كاري آمده بود كه تلپ شد و كلي نشست و وقتمان را هدر داد.متاسفانه اين خانم اخيرا شده است مادرشوهر نوه خاله بزرگتر! به جرات مي توانم بگويم از احمقهاي روزگار است! دلم براي نوه خاله مي سوزد تحمل چنين موجودي در خانه به شدت سخت است مخصوصا كه قرار است تا زمانيكه داماد براي خودش خانه نخريده در منزل ايشان زندگي كنند!

 

ديروز چقدر خدا رو شكر كردم به خاطر مادر آقاي همسر كه يك زن فهميده عاقل محترمه. هيچوقت در هيچ كاري دخالت نمي كنه و حتي نظر هم نميده.... چقدر بايد خدا رو شكر كنم!

 

اين زن از من پرسيد حامله اي؟ به خدا اين سوال چندشناكترين سوال ممكن مي تونه باشه به زعم من! چرا مردم نمي تونن بفهمن كه توي مسائل خصوصي همديگه نبايد فضولي كنن؟داشت منو نصيحت مي كرد كه تا مامان جوونه حتما بچه دار بشم!!! چه دليل زيبايي براي بچه دار شدن : احتمال اينكه مامان پير و ناتوان خواهدشد! بخندم يا گريه كنم؟ چقدر هم تاكيد داشت.خونه ما هم اصلا از اين صحبتها نميشه. مامانم سرخ شده بود از خجالت من هم داشتم سكته مي كردم كه كي تموم مي كنه.... اين آدم آنقدر سطح پايين بود كه حتي نخواستم جوابي بدهم! فقط خدا خدا مي كردم زود تمامش كند! مامان كلي خجالت كشيد! زن بي شعور!

 

كلا خونه ما يه حجب و حياي خاصي بين همه هست.شابد از نظر خيليها غيرمنطقي باشه اما من عاشق اين حياي خاص هستم. بارداري خواهرهاي منو حتي مامان هم نميدونست.خواهر بزرگتر در بچه اولش و خواهر وسطي در پنج ماهگي لو رفتند و خواهر بزرگتر سردومي در هشت ماهگي لو رفت! خوش به حالش كه هيكلش خيلي خوب بود! يعني كسي نمي تونست شك كنه! ما وسطاي مرداد فهميديم كه اوايل مهر قراره نوه هامون بشن شش تا! خواهروسطي به من گفت گلي يه خبر داغ! نوه هامون دارن شش تا ميشن! من موندم! به هيچكس نمي تونستم شك كنم! تنها مورد مشكوك برادر وسطي مي تونست باشه كه اونا هم ليليا خيلي كوچولو بود! حالا من گفتم كي؟گفت ماه بعد!!! فكر كنيد من چه شاخهايي درآوردم! شميم هم بيست روز زودتر به دنيا آمد ! يعني يك ماه بعد از اينكه ما فهميديم!

 

همه اين خصوصيات از مامان به ما رسيده.اون كه آخر حجب و حياست! پيش دامادهاش محاله بدون جوراب يا روسري باشه.معتقده يه جور احترامه.... توي خونه ما عمرا كسي پيش همسرش در حالت چسب نمي شينه.... من هم بدم مياد آقاي همسر بياد نزديك من بشينه مثلا سر سفره.خوب! آدم همه بغل كردناشو توي خونه خودش تجربه كنه بهتره! خوشبختانه با آقاي همسر و خانواده اش در اين رابطه تفاهم كامل داريم.

 

حالا فكر كن زن بي شعور همسايه جلوي مامان داشت چي مي گفت! الهي قربون مامان متينم بشم!

 

القصه.... بعد آقاي همسر اومد و رفتيم خانه خواهربزرگتر توت خورديم كلي! آقاي همسر خواهر بزرگتر يه خونه خريده توي ولايت و همسايگي مامان و داره تبديلش مي كنه به باغ.يه توت سفيد گنده هم داره.... دلي از عزا درآورديم! بعد هم آقاي همسر كمك كرد نردبون حياط خلوت رو آورديم پايين تا گربه ها نتونن هي برن و بيان.گربه ها مامان رو كلافه كردن.... مامان به وضوح آقاي همسر رو خيلي دوست داره.آخ آقاي همسر دوست داشتني من!

 

شب هم جاي همه خاليييي آبگوشت ويژه درخواستي با سيرترشي ده ساله.... آي خورديم!

 

شماره این پست منو یاد اتوبوس واحد ولیعصرجنوبی میندازه! زمان دانشگاه رفت و آمد می کردیم....

 


 

يه موضوع درخواستي داشتيم در نظرات ديروز : مهريه!

 

خوب! من در اين باب زياد فكر نكرده ام اما به نظر خودم مهريه هاي بالاي در حد تاريخ تولد همانقدر مضحكند كه مهريه هاي پايين درحد چهارده تا.... اصولا به نظر من داشتن نيت در مهريه كار بيهوده و بي معناييست : مثل 1001 تا به نيت 1001 نام خدا!! و الخ....

 

زن مسلمان وقتي عقد نكاح مي بندد مي داند كه همسرش قانونا و شرعا حق دارد با ياري تبصره هاي مسخره اي – مثل بيماري زن - برود زن تازه بگيرد!! در حاليكه وقتي دو مسيحي پيمان ازدواج مي بندند علنا اقرار مي كنند در سلامت و بيماري و در شادي و غم كنار هم بمانند....

 

مرد مسلمان حق دارد زنش را از كاركردن منع كند.بيشتر مرداني كه اين كار را مي كنند معتقدند اگر زن كار كند پررو مي شود! واقعيت اين است كه در دلشان عقده دارند به اينكه زنشان از نظر مادي مستقل باشد! به خودشان اعتماد ندارند كه زنشان را بدون نياز مادي به خودشان وابسته نگه دارند.بعضي هايشان هم شكاكند و فكر مي كنند در محل كار ممكن است به خانمشان نگاه بد بكنند! اين دسته به گمانم خودشان چشم چران هستند و به زن مردم با ديد ناجور نگاه مي كنند....

 

حال فرض كنيم زن مسلماني كه از نظرمادي هم به شوهرش وابسته است مريض شود يا از چشم شوهرجان بيفتد و او برود زن ديگري بگيرد.... نمي توان زن نرمالي پيدا كرد كه وجود هوو را بتواند تحمل كند! اينجاست كه مهريه مي شود تنها پناه زن مسلمان!

 

اگرچه راههاي گريز بسياري وجود دارد براي در رفتن از زير بار دادن مهريه ولي بالاخره يك جور پناه است! حتي قسط بندي اش!

 

به شخصه حق طلاق را حقي فردي ندانسته و آنرا صرفا با ديد يك تصميم مشترك مي توانم تعريف كنم! اين است كه دادن حق انحصاري طلاق به زن را بسيار مضحك و مايه ننگي براي آقايان مي د انم!

 

اگر الان از من مي خواستند مهريه تعريف كنم – يعني دوسال بعد از عقد – مي خنديدم! يعني به نظر من هيچ سكه اي نياز نيست براي اينكه به من اعتماد به نفس بدهد يا پشتوانه اي باشد! همين دوسال براي من ثابت كرده كه هيچ چيزي نياز نيست تا مطمئن شوم همسرم به من وفادار خواهدماند! اما متاسفانه موضوع مهريه زماني مطرح مي شود كه تازه قرار است دو نفر باهم زندگي كنند.... اينجا به ياد شازده كوچولو مي افتم : آدم كف دستش رو كه بو نكرده....

 

اصولا فرهنگ ما زندگي قبل از عقد زير يك سقف را نمي پذيرد.هيچ دوستي پوشيده اي هم ممكن نيست چنان اعتمادي ايجاد كند.... ساده ترين مثالش خانواده هايي مي توانند باشند كه به خاطر روابط محرمانه از هم مي پاشند.يعني نمي توانند لذت مطلوب مورد نيازشان را كسب كنند! نمي توان كسي را به اين خاطر شماتت كرد چراكه يكي از اساسي ترين نيازهاي مشروع بشر است.... اين تنها عامل نيست.... تفاوتهاي اخلاقي زيادي هم بعد از رفتن زير يك سقف خودشان را نشان مي دهند.همه مان ديده ايم اختلافاتي را بعد از همخانه شدن داشته ايم كه هرگز در زمان نامزدي يا عقد نديده بوديمشان....

 

اين است كه به هيچ خواستگاري نمي توان با اعتماد صددرصد بله گفت! و مهريه نياز مي شود!

 

مي توان با بدبيني مهريه را نوعي قيمت گذاشتن برروي زن معني كرد.پربيراه هم نيست البته! قبول كنيم يا نه شرع ما زن را هميشه جنس دوم دانسته.... حالا بهتر است اول با معاني اي مانند " برده بودن زن " ، " تابع بودن زن " ، " ضعيف بودن زن " ، " كالا بودن زن " و .... بجنگيم و اين " قيمت گذاشتن بر روي زن " را بگذاريم براي بعد! حداقل اين يكي اگر به نفع خودمان نيست جايي به نفع همجنسانمان است!

 

اصولا بهتر مي دانم دونفر كه مي خواهند باهم ازدواج كنند قبلا در مورد مهريه به توافق برسند تا مراسم بله برون تبديل به مناقشات تجاري نگردد! جايي هم شده كه طرفين معامله سر همين موضوع حرفشان شده و همه چيز تمام!

 

مزيد اطلاع به عرض مي رسانم مهريه خود من ششصد سكه طلا مي باشد برابر با داداش و اضافه مي كنم مهريه خواهركوچكتر و برادر وسطي كه حدود ده سال قبل از ما عقد كرده اند 921 تاست! فلسفه 921 هم كلمه اي به ابجد است كه عموي خانم همسر برادر وسطي مطرح كرد و برادر وسطي به خاطر احترام زيادي كه برايش قائل بود همانجا پذيرفت.... اصولا نبايد اينهمه مطرح مي كرد ولي جاي بحث هم نبود.... بله برون خواهركوچكتر هم خانواده داماد پرسيدند مهريه عروس تازه تان چندتاست گفته شد 921 و آنها هم گفتند پس اين هم مثل اون!

 


 

مهربان متين!

وجودت بزرگترين پشتوانه حيات من است! خداي بزرگ! خودت محافظمان باش!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت   توسط گلي  |