|
|
|
|
|
سلام سلام سلام!هان چیه فکر کردین قزوینم؟نه خیر خود خود تبریزم! چقدر حرف دارم نزده! فکر می کنم اونقدر بنویسم که تا من میام بخونید و بخونید!
خوب! اول بگم از دو شنبه ۲۴ تیرماه و بیست و سومین بیست و چهارم! شب من و آقای همسر داشتیم آماده می شدیم بریم فروشگاه تعاونی اداره آقای همسر که سر یه موضوع مزخرف بحثمون شد و باهم قهر کردیم! از نوع شدیدش! از اونا که فقط وقتی مجبوریم حرف می زنیم! البته در مورد سوژه قهر هردومون یه اندازه مقصر بودیم ولی در مورد قهر کردن من خیلی بیشتر مقصر بودم!آدام گرک ایری اتورا دوز دانیشا!
سه شنبه ۲۵ تیرماه ۸۷ : - نه سال قبل در چنین روزی سر جلسه کنکور بودم! - این شد که سه شنبه صبح من به آقای همسر گفتم که نمیریم ولایت!-یادتونه که حنابندون از نوع بعدازظهری دعوت بودیم - هنوز تو مود قیافه شش در چهار بودم! همه فداکاریها و بزرگواریهای آقای همسر هم بی نتیجه بود و البته بدجور عصبانی بودم از دستش!همه اش هم یه سوتفاهم بود.می تونستم تعریف کنم واستون بخندید ولی گمون کنم آقای همسر خوشش نمیاد اینجور چیزا رو با جزئیات تعریف کنم.البته فقط فکر می کنم و اون در مورد وبلاگ اصلا نمیخواد نظری بده که ممکنه منو محدود کنه و من از این کارش به شدت خوشم میاد. سه شنبه صبح که آقای همسر خداحافظی کرد و من با بی اعتنایی جوابش رو دادم برام مثل فاجعه بود.خیلی کار بدی کردم ولی اون سوتفاهم لعنتی که به من می گفت آقای همسر باهام تعارف می کنه منو می کشت! یه حس شیطانی بهم می گفت همه محبتاش تعارفه! حس شیطانی مسخره بیخود! دلم بدجور تنگ شده بود براش....ضرب الاجل ماموریت آلمان که رو به اتمامه و هیچکس کاری نمی کنه و کنتاکتی که با رییس متوسط پیش اومد و البته سریع حل شد....ماموریت قزوین....کنتاکتی که با همکار دکترمون(!) داشتم و البته ضایعش کرد - نوشتم که یادم نره براتون تعریف کنم -همه اینا همون روزی بر سرم ریخته بودن که خودم رو از حمایتهای عزیزترین فرد زندگیم محروم کرده بودم... یهو آقای همسر زنگ زد! بزرگوارانه! گفت میخوام مرخصی بگیرم بریم بیرون! من از خداخواسته گفتم باشه و این یعنی آتش بس! یعنی آشتی! داشتم می نوشتم که از خودم دور شدم....یادتون که هست؟می ترسیدم گلی روزانه های ما تبدیل بشه به گ ع ! البته این تبدیل وجود داره ولی بالعکس.قصد دارم روز تولد وبلاگم اگه زنده بودم بنویسم که گلی روزانه های ما چقدر به گ ع کمک کرده بهتر بشه....گلی روزانه های ما خود خود خود منه! همونی که توی دلمه! همونی که آقای همسر می شناسدش! خیلی مواظبم که نقاب مقاب نزنه هرگز!خوب می گفتم داشتم می نوشتم که اس ام اس زد که من جلوی در اداره ام! بیا! منم سه سوت مرخصی گرفتم و رفتم! پراید ۱۴۱ بژ با یه فرشته توش و یه بغل گل کنارش! منو میگی انگار دنیا رو بهم دادن! دسته گل رو از همون گلفروش گرفته بود که دسته گل عروسیمون رو درست کرد.این یعنی فکر کرده بود یعنی خودش رو به زحمت انداخته بود یعنی براش مهم بود گلی خوشحال بشه هرچند بی جنبه باشه!بعد هم رفتیم حاج علی - همون رستوران که اولین روز آشناییمون اونجا ناهار خوردیم (ر.ک.پست ۸۵ ) - ناهار مشت زدیم تو رگ بعد رفتیم شاهگلی کلی گشتیم و کیف کردیم - مثل بچه های کوچک دسته گلم رو هم دستم گرفتم رفتیم شاهگلی!!! - و اومدیم خونه و زندگی شیرین شد! عصر رفتیم بیرون من کفش عروسی بخرم که یافت می نشد و فقط سیزده تومن جریمه شدیم به جرم نامعلوم و برگشتیم!همین!
چهارشنبه ۲۶ تیرماه روز ولادت حضرت علی(ع) صبحونه رو خوردیم و آماده شدیم بریم عروسی! بعدازظهر عروسی بودیم.خوش گذشت!گفته بودم که از روز مرد چندشم میشه!اینه که مراسم خاصی نداشتیم!آقای همسر هم باید بدونه تاوقتی پدر نشده و البته به شرطیکه فرزندش بزرگ شده و دستش به جیبش رفته و تحت تاثیر مادرش نبوده(!!!!) انتظار هدیه یا تبریک را در چنین روزی نباید داشته باشه!همین!
پنجشنبه ۲۷تیرماه آقای همسر تعطیل بود.قرار شد ناهار درست کنه یعنی بادمجون سرخ کنه که عشق منه و سنگک داغ بخره و کارت اینترنت!که هیچکدومش رو نکرده بود البته توجیه داشت.به من هم برخورد و یه ذره شکرآب شدیم و من دختر بدی شدم بعد دختر خوبی شدم و خوش گذشت!شام دعوت بودیم مهمونی دختر بزرگتر عمه کوچکتر که از مکه اومده بودن.رفتیم و شب برگشتیم. خاله کوچکتر همه جا جار زده مامان مریض بوده و همه قشون قشون میان عیادت آدمی که از همه سرحالتره! بابا چه کاریه آخه؟ خواهر کوچکتر میگه : دشمن دانا به از نادان دوست!
جمعه ۲۸ تیرماه ولایت آقای همسر بودیم بعد رفتیم باغ دخترعمه آقای همسر که زردآلو می چیدن (؟ یعنی برداشت زردآلو فارسیش چی میشه؟) خیلی جالب بود.البته صبح هم رفتیم مسجد مراسم مادرشوهر دختر کوچکتر عمه بزرگتر!
شنبه ۲۹ تیرماه از قزوین تماس گرفتن که جایی که می خواستیم دوشنبه بریم برق ندارن و سه شنبه بریم.ما هم برنامه رو یه روز به تاخیر انداختیم.از ساعت ۱۱ تا ۵/۲ برق نداشتیم.اومدیم خونه دیدم آب هم نداریم! ای بابا اینجا دیگه کجاست؟عصر آقای همسر یه کم آب آورد از ماشین و شیر پارکینگ و رفتیم بیرون کارت اینترنت گرفتیم و بازم کفش دیدیم که نپسندیدیم! خوب! تا اینجا رو خوندین حتما به ازای هر پاراگراف یه نظر بدین!در غیر اینصورت ممکنه برگشتم تکه تکه تان بنمایم با قمه مشهورم!خود دانید!
امروز باز هم برق رفت!از ساعت ۱۰ تا ۲ بعد هم که اومد اینترنت قطع بود! به خدا فقط میگم بابا اینجا دیگه کجاست؟رییس منم که هر مشکلی پیش میاد میگه برو از اینترنت پیدا کن! انگار اینترنت مثلا .... استغفرا...! حالا از کدوم اینترنت بابا آخه؟ بعد هم کامپیوترم صدای تراکتور میداد.فنش خوب کار نمی کرد گویا! صدبار هنگ کرد! این مسئول مربوطه هم وقتی میگی کامپیوترم ایراد داره عصبی میشه! شاید هم حق داره از وقتی برق این اداها رو میده هر روز یکی دوتا پاور معیوب درست می کنه دیگه صبرش سر اومده ولی خوب تقصیر ما چیه؟ اومدم خونه می بینم بازم آب قطعه! ای بابا! شماره تصادفات آب ناحیه ما ۵۴۱۷۷۷۷ و ۵۴۱۷۷۷۸ و شماره ۱۲۲ و هر شماره دیگری یا بوق اشغال می زنه یا کسی جواب نمیده! خدایا اینجا دیگه کجاست؟ خوبه صبح قبل رفتن صبونه رو باعجله خوردم و ظرفا رو شستم و پرشون کردم با آب.... الان هم آقای همسر زنگ زده میگه از یکی تو اداره آب پرسیدم میگه تا اطلاع ثانوی همینه که هست!خشکسالیه! خدایاااااا! برقمون رو هرقدر میخوان قطع کنن اما بدون آب می میریم که!
خانمه که یادتونه؟نسبت به هرچیزی حساس میشه از اون ناحیه میخواد به من متلک بندازه! یه چیز خنده دار گفته قبلا ها که همون روزی که پستام هی پاک می شد نوشته بودم....آقا از وقتی ما ماشین خریدیم اوایل می گفت پراید ماشین خوبی نیست و زود تصادف می کنه! اون روز رو : توی اتاق ما طبق معمول روزایی که برق میره جلسه برقراره! نقش آفرینان اون روز: خانمه ٬ خانم هم اتاقی جدید و من! خانمه که مدتهاست میخواد از اداره قرض علی الحساب بگیره بالاخره دو میلیون گرفته و میخواد بذاره بانک تا وام بگیره و ماشین بخرن! تا اینجاش به من چه!یه زمانی هم قرار بود چون نمی تونه از اداره معرفینامه بگیره - ازبس گرفته - وام به اسم همسرش باشه و نتیجتا ماشین هم و روز زن به اسم ایشون بزنن! دیدین میگم از روز زن عقم میگیره!به خاطر همیناست!خوب بازم به من ربط نداره! و اما اون روز : خانم همکار جدید که امور مالیه و سندها رو می بینه : خانمه تبریک میگم دو میلیونت جور شد؟ خانمه : آره!خدا بخواد به زودی ماشین می خریم سخته با بچه بدون ماشین....البته بازم پول کم داریم ۱۲ میلیون می خواهیم! خانم همکار جدید رو به من که خانم ع پراید شما صفره؟ من : آره! خانم همکار جدید : فکر کنم حدودای ۸ تومن دربیاد آره؟ خانمه قبل از جواب من : نه ما پراید نمی خواهیم نگاه به شوهر خانم ع نکنید شوهر من خیلی خوش تیپ و چارشونه است تو پراید جا نمیشه!می خواهیم اس دی بخریم! ( یکی نیست بگه بیست میلیونت کجا بود اولا و درثانی کسی که تو پراید جاش نشه تو اس دی هم جا نمیشه!! ) خانم همکار جدید که تو عروسی ما بود : خنده از ته دل! اگه آقای همسر رو ندیده بود ممکن بود فکر کنه لی لی پوتیه!ولی خنده اش خیلی معنی دار بود! من : نگو خانمه! داداش من سالها تو رنو۵ جا میشد!!!! دلم می خواست بگم آخه آدم حسابی ما هم اگه میخواستیم قدر تو از اداره و هر جای دیگه منت بکشیم و خودمون رو توی دردسر بندازیم که ۱۰ تا پراید می تونستیم بخریم که.... عصر همون روز : من : آقای همسر!اونروز شوهر خانمه رو دیدی؟یادته؟ آقای همسر : آره! من : خوش تیپه؟ آقای همسر : با اون شیکمش! خوب.... این یعنی روزیکه ما رفتیم تولد ٬ ایشون آقای همسر منو می بینن و توی دلشون حسودیشون میشه که من یه همچین پسری رو تونستم تور کنم!!!.البته خیلی باید کم خرد باشی که به هیکل شوهر همکارت حسودیت بشه! الان هم نسبت به هیکل خود من حساس شده! ایشون چاق بود و بعد از زا ی مان چاق تر شد.حالا میره دکتر رژیم و فعلا ۶۹ کیلوئه که فکر کنم توی اداره همه می دونن! اون روز میگه خانم ع تو هم چاق شدی ها! یه جایی از پامو نشون میده که ذاتی توی خونواده ما چاقه و مخفی ترین جا برای چاق بودنه که اصلا تو چشم نمی زنه! میگم این ارث خانواده ماست همه مون اینجوری هستیم! جلسه پیش توی باشگاه که همه رو وزن می کردن من توی یه ماه ۷۰۰ گرم وزنم کم شده.البته شاید بیشتر چون اونروز توی معده ام یه قوری چایی بود!!! البته اینم بگم که قصد من از ورزش لاغر شدن نیست و از هیکلم کاملا راضیم بزنم به تخته! دیروز توی اداره باز برق رفته و جلسه برقراره و ایشون اومدن اتاق ما : خانم ع! تو هم چاق شدی ها! منم فقط پوزخند زدم و گفتم اتفاقا ۷۰۰ گرم لاغر شدم! و این تراژدی ادامه دارد.چرا باید در دام مقایسه گرفتار شود؟ من بعضی وقتا می تونم نظر ندم و هیچی نگم ولی بعضی وقتا که توی مود ضعیف بودن هستم نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم....
کی بود پست طویل می خواست؟حالا بیاد بخونه!
من دوشنبه صبح علی الطلوع میرم قزوین و سه شنبه شب برمی گردم.دعا کنید تراکتورم - کامپیوترم - خوب شده باشه.... وبلاگ همه رو هم خوندم اما به دلیل همیشگی نتونستم نظر بدم! ببخشید!
این از بازی خط خطی مامان آرتا که اتفاقا همون لحظات توی اداره خلق شده بی اینکه بدونم چنین بازی ای به راهه!وقتی برق نبود!صورتیها اسمم هستن من هرجا قلم کاغذ پیدا کنم اسمم رو می نویسم عاشق اسم و فامیل و پسوند فامیلم هستم که نشانه ای از ولایته! برعکس نوشتن از عناصر اصلی سبک بیکاری منه!با رنگ زرد مشخص شده.... بالاش هم یه نامه اداری بود که داده بودم تایپ شه.... یکی دو هفته بود توی ذهنم بود بازی دستخط و امضا راه بندازم! از الان همه به این سه بازی دعوتن : خط خطیها ٬ دستخط و امضا! برم برگردم منم بازی می کنم!
اینم اثر هنری من در چهارسالگی.یه لیلا بود دوسال از من بزرگتر که الان دبیر ریاضیه و همسایه ما بودن.همیشه اصرار داشت تو نقاشیها توی خونه چراغ هم بکشم و به نظر خودم مسخره بود چون از بیرون که چراغ معلوم نیست!البته اون یه پلان خاصی می کشیده شاید! خلاصه به گمانم این نقاشی تحت تاثیر ایشون خلق شده! ماهیها رو می بینید توی حوض و مسیر حوض تا باغچه؟این سبک ویژه من بود همیشه آب به طرف باغچه سرازیر بود!
اینم دسته گل توی ماشین و جلوی غذاخوری:
اینم دسته گل که با داوودی و مینای روز قبل مخلوط(!!) شده : ولش کنین قالب وبلاگم رو داشت به هم میزد حذفش کردم باید کوچولوش کنم!
مهربان بزرگوار! به چه زبانی از تو می توان تشکر کرد؟ تو پاداش کدام کار خوب من بودی که خداوند به من داد؟ اصلا من کار خوبی در این حد و اندازه ها داشته ام تا کنون؟ چقدر داشتنت افتخار آمیز است! وقتی همه همکارها از چشمهایم می خوانند که خوشبختم! امروز همکار جدید میگه شوهر خانم ع خیلی خوبه!میگم از کجا میدونی میگه شنیده ام! از کی؟نمی گوید و من توی دلم می گویم کیست که نداند من خوشبخت خوشبختم!شاید همه حسودیها از همین موضوع نشات گرفته باشد.یادم باشد برایت اسفند دود کنم.یادم نرود صدقه های گاه و بیگاهم! خدای بزرگ! خودت مرا ببخش! به بزرگی خودت جهالتم را ببخش! خدای مهربان مواظب این زندگی زیبا باش! آرامشمان را حفظ کن یا ارحم الراحمین! الحمدلک! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر همه! چقدر غیبت داریم! میرم خونه آپ می کنم گزارش هفتگی هم میدم! ادامه همین پست!برق ساعت ۱۱ رفته بود الان اومد!ای خدااااا همه کارامون مونده.... فعلا!بهم سر بزنید لطفا! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر همه!
من مدتیه به خودم شک کرده ام! یعنی گلی روزانه های ما داره یواش یواش میشه همون گ ع! اینجوری رسالت وبلاگم میره زیر سوال! فعلا بر سر دوراهی هستم بگذارید فکر کنم! پارسال ۲۶ تیرماه ما عازم بودیم.از روی دفتر سفرنامه حج برایتان خواهم نوشت از پنجشنبه شروع می کنم البته یکشنبه و دوشنبه نیستم می دونید که قزوینم! الان آقای همسر میاد منو برداره بریم بیرون مقصد نامعلومه فعلا برم مرخصی بگیرم!
مهربان بزرگوار!مرسی! خدای بزرگ!مرسی! خودت مواظبمون باش! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز همه به خیر!
امروز بیست و سومین بیست و چهارم ماست! مبارکمان باشد! ضمنا از ساعت ۱۰ برق نوسان داشت و کامپیوتر خاموش بید و ساعت ۱۱ تا خود الان برق نبود! اینم از این! اومدم فقط بگم بیست و سومین بیست و چهارممونه! حال مامان خیلی خوبه و امروز میره آزمایش دومش رو میده و میره خونه اش. دیروز هم خاله کوچکتر و تنها دختر خاله وسطی مرحوم اومدن خونه خواهروسطی منم تا عصر اونجا بودم ولی دیدم نمیرن عذر خواستم اومدم خونه مون تا کدبانو بشم! الان حال هردومون خوبه! مهربان بزرگوار! به داشتنت افتخار می کنم! خدای بزرگ!صدبار مرسی! خودت مراقبمون باش! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام وقت به خير!این دویستمین پست من است! امروز اصلا حس نوشتن نيست كه نيست! نميدانم چرا؟ كارهاي قزوين ديوانه ام كرده.آلمان هم از يكطرف كه كلي آدم بايد امضا كنن.هرچه بي تربيت است هم .... ول كن! آي دلم ميخواد از درشتهامون غيبت كنم حيف كه مي ترسم يه موقع وبلاگينگا لو برينگا بد شدينگا! چقدر دويده ام من امروز! پله نوردي كرده ام خدايا! ديروز وحشتناك سرم درد مي كرد. باشگاه هم نرفتم تا خود شب خوابيدم! بيچاره آقاي همسر يه هفته است منو سرحال نديده.... ديروز براش گل گرفتم. شرمنده بودم.ميناي بنفش و داوودي زرد.هميشه تركيب رنگي بنفش و زرد براي دسته گل معركه ميشه. آقاي همسر هم اين روزها خيلي خسته است. مسئوليتش سر كار بيشتر شده.... ببينيد چه پرستار بامزه اي بود ديروز كه سر من درد مي كرد : من : آقاي همسر! ميشه از اون شيريني ها بياري با يه پروفن من بخورم؟ آقاي همسر : باشه بذار پنج دقيقه بخوابم بعد ميارم! من :
ديشب از خنده اساسي روده بر شدم سريال سه در چهار! اونجا كه مي رفتن بيمارستان ها! انقده خنديدم!
اين همكارم اوضاعش بيريخت شده از اونايي كه هرماه رخ ميده.داشت مي مرد.ميگم پروفن بيارم ميگه نه! شوهرم – كادر اتاق عمله – ميگه ضرر داره! حالا زن و مرد و همكار و ارباب رجوع فهميدن خانم چشه! برو بابا ديگه! ماهي يه بروفن ميشه سالي 12 تا! گيرم كه تصادف كردي و بستري شدي و اونوقت روزي هزار تا مسكن دادن بهت! بايد بميري؟ نميدونم چرا دانشگاه خواهر كوچكتر اين چيزا رو ياد ندادن! اون معتقده دردي رو كه دليلش رو مي دوني تحمل كني از كيسه ات رفته! بايد مسكن بخوري مگه اينكه دليلش رو ندوني كه بايد بذاري درد كنه ببيني چي ميشه!
مهربان بزرگوار! حمايتهاي تو پشتگرمي بزرگيست.چقدر زندگي ام را گوارا كرده اي!چقدر داشتنت خوب است! خداي بزرگ! خودت مواظبمان باش! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز خوش! حال مامان خيلي بهتره تقريبا مثل روزهاي عاديش شده. خيلي خوشحالم. پنجشنبه باز پيش مامان بوديم بعد رفتيم پارك منظريه يه كم نشستيم بعد هم رفتيم خونه مون. پدر مادر آقاي همسر تبريز بودند و ما هم كدبانو شديم دعوتشان كرديم براي ناهار ديروز.اول گفتيم همگي باهم برويم كندوان كه آقاي همسر خواهر بزرگتر آقاي همسر (!) مخالفت كردند و خورد توي ذوقمان.ديروز ناهار پزيديم و خانم خونه شديم عصر هم رفتيم يه سر به مامان زديم كه دلش براي خونه خودش خيلي تنگ شده. حسابي افتاديم تو مود عروسي! سه شنبه حنابندونيم ، چهارشنبه عروسي و پنجشنبه يه عقد ديگه.
رسم قديم ولايت براي عروسي اين شكليه : فرض كنيد چهارشنبه قراره عروسي اصلي باشه. شب دوشنبه بهش ميگن " دوزن " و فاميل عروس ميرن خونه عروس و فاميل داماد ميرن خونه داماد و بزن و بكوبه به همراه تقسيم كار و احيانا كمك نقدي و اينا. سه شنبه روز حنابندونه.خانمهاي طرف داماد حدوداي ساعت 10شب جمع ميشن خونه داماد و همه باهم گسيل ميشن به طرف خانه عروس. تا يك و نيم يا دو بامداد مي زنن مي رقصن بعد غذا ميدن بهشون كه الان شده ساندويچ و ميرن خونه شون .به اين مراسم ميگن حنا يا " گلين ياني = پيش عروس ". همين كار رو آقايون فاميل عروس مي كنن يعني همه جمع ميشن خونه عروس و همه باهم پيش به سوي خونه داماد كه ميگن ميريم " بيگ ياني = نزد داماد " . چهارشنبه روز عروسيه. صبح زود يكي دونفر از خاندان داماد ميرن عروس رو مي برن آرايشگاه. حدوداي بعدازظهر ميارن تحويلش ميدن به خانواده عروس. در رسم قديم ولايت خانواده عروس براي خودشون عروسي ميگرن و خانواده داماد هم براي خودشون!! يعني مجلس زنانه جشن خانواده داماد بدون عروسه و به شدت دلگير! مراسم كه تموم شد حدوداي 12 شب يك قشون از طرف داماد ميان براي عروس كشون! اونقدر دردناكه اين مراسم! ميان و مي زنن و مي رقصن و كمر عروس رو با يه روباني مي بندن – پدرشوهر اين كار رو مي كنه – و برش ميدارن ميرن!خيلي غم انگيزه. پنجشنبه هم قاعدتا ميشه پاتختي و مثل رسم بقيه جاهاست. اين رسوم خيلي جاها منسوخ شده.مثلا خواهر برادرهاي من هيچكدوم اين شكلي عروسي نگرفتن ولي عروسي كه سه شنبه و چهارشنبه خواهيم رفت از اين نوعه! و متاسفانه ما طرف داماديم! ولي خوب جمعمون جور خواهدبود و ممكن است بسي خوش بگذرد! البته در مورد حناشون – سه شنبه – هنوز دودلم. مامان ميگه وقتي بچه بوده هميشه منتظر بودن يه عروسي دعوت شن ازبس تنوع كم بوده ولي الان اينطور نيست.حس ها تغيير كردن.آدما بي حوصله شدن. الان ديگه همه به فكر لباس و آرايشگاه و اينان تا خوشي! البته يه جورايي پوشيدن لباس خوب و رفتن آرايشگاه روي روحيه آدم تاثير مثبت ميذاره – اگر به قصد خودنمايي و رو كم كني و اينا نباشه - ولي فرق مي كنه با خوشي بي شيله پيله قديم.
شما يخچال و فريزرتون رو چند وقت به چند وقت مي تكانيد؟ يخچال و فريزر ما داد مي زنند گلي بيا ما رو بتكون! منم تنبليم ميشه ولي ناگزير از تميز كردنم! الان هم گوشت و مرغمون ته كشيده ميگم يه بار تميز كنم بعد پر كنم.
بعدا نوشتم : من پریشب خواب الهه رو دیدم! من رفته بودم زنجان خونه اونا! مامانش با چادر بود توی خونه و کلی مهربون بود! باباش هم بیش از حد مهربون بود.مامانش شبیه پوراندخت مهیمن بود و باباش سبیل داشت و قد بلند و یه کم چاق! چهره الهه هم کپی یه دوست زنجانیم بود به اسم روشنک! آقای امیر هم آورده بود خریداشو نشون الهه بده قشنگ توی ذهنمه یه شلوار بدرنگ سبز بود تو مایه های کاهویی و دوتا تیشرت کرمی عین هم فقط یکیش یقه گرد بود یکیش سه دکمه که دومی یه کم زنانه بود! حیف که خودش رو ندیدم! الهه هم با عشق این خریدا رو نگاه می کرد! منم دلم نمی اومد برگردم آخرسر دیرم شد و هوا تاریک بود و من دنبال تاکسی می گشتم برم ترمینال برگردم تبریز!خیلی با الهه دوست شده بودم!دلم برای روشنک تنگ شد!
و اما حجاب.... آنچه در قران آمده و نص صريح است در سوره نور يا نسا به پيامبر مي گويد به زنانت بگو " يقربوهن جلبابهن " جلبابهايشان را به خود نزديك كنند.منظور از جلباب هم چيزي در مايه هاي مقنعه خودمان است كه سر و سينه را مي پوشاند.پس در اينكه طبق اعتقاداتمان بايد حجاب را رعايت كنيم بحثي نيست. سوم ابتدايي بودم يه بار با خواهر بزرگتر رفتيم مدرسه راهنمايي كه دختر عمه كوچكتر مديرش بود. بزرگ نوشته بودن : حجاب مصونيت است نه محدوديت! با خودم گفتم حتما منظورشون " معصوميت " هست! مصونيت برام نامفهوم بود.خيلي بچه بودم. بعدها خودم شدم دانش آموز همان مدرسه و همان تابلو باز سر همان جاي قبليش بود.اينبار سعي كردم بفهمم مصونيت يعني چه و نميدانم چطور و از كجا كشف كردم. حالا كه بزرگ شده ام و يك خانم هستم براي خودم معتقدم كه در جامعه ما حجاب هم مصونيت است هم محدوديت. يعني بهتر بگويم در حالت كلي حجاب محدوديت است ولي در جامعه ما مصونيت هم هست! شايد يك رسم هم هست. روي محدوديت بودنش بحث نيست. آدم با تي شرت و شلوار راحت تر است يا مانتو و مقنعه و اينا؟ ولي مبحث مصونيت. يكبار با همكاري در باب ه.ي.ز بودن يكي دوتا از همكاران صحبت مي كرديم و در اين مورد كه نبايد فرصت بهشون داده بشه.يهو كلمه قصاري (!!) از دهانم پريد : " اينجا هر مردي ه.ي.ز است مگر خلافش ثابت شود! " و البته بر اين باور هم هستم! يادم هست روزي كه به تنهايي رسيدم استانبول و سوار تراموا شدم – كه علي القاعده مختلط بود – در ازدحام تراموا در جايي ايستاده بودم كه سمت چپ و راست و پشت سرم آقايان بودن و نفر جلوييم يه خانم با لباس به شدت اوپن! اين سه نفر مرد حواسشان به بيرون بود و هرگز ابسيلون برخوردي با من نداشتند اگرچه تراموا در حركت بود و برخورد زياد هم دور از انتظار نبود. فقط يك لحظه از شما مي خواهم تجسم كنيد اتوبوسهاي خودمان مختلط ميشد! توضيح اضافي را لازم نميدانم فقط بي زحمت يك خارجي غربتي – معادل من در استانبول – را هم داخل اتوبوس در نظر بگيريد! اين است كه مستقل از اعتقاداتمان حجاب در جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم مصونيت محسوب مي شود. بيشتر مذكرهاي جامعه ما تشنه هستند حتي براي يك نگاه. خيلي فكر كرده ام در مورد علتش. يك دليل مهم مي تواند اين باشد كه بيشتر مردان زنشان را دوست ندارند!همين! يعني در زندگي با همسرشان به لذائذي كه بايد دست پيدا نمي كنند و مي شوند چشم چران! اين مهم هم بر مي گردد به اينكه بيشتر مردان هنوز چشم باز نكرده توسط مادرشان كه مي رود خواستگاري دختر حاج خانم فلاني متاهل مي شوند و تا چشم باز كنند سه چهار تا بچه دور و برشان را گرفته و حتي اگر از همسرشان متنفر هم باشند چون طلاق " بلاي خانمانسوز " است – و البته واقعا هم هست مخصوصا براي زن بي پناه جامعه ما – مجبورند بسازند و ميل سركش هم كه اين چيزها را حالي نيست! مي بيني يارو زن و بچه اش در خانه منتظرش هستندو او در خيابان جلوي هر زني كه مي رسد يك بوق مي زند.... و البته اين هم تنها دليل نيست فقط مي توانم ادعا كنم مردهاي متاهلي كه چشم چران هستند زنشان هم مقصر است! يك بار در كلاس زبان – از ترم بعد دوباره خواهم رفت!مگه تابستون نيست؟ - بحث شد سر زن و كشيد به حجاب.بحث اولش انگليسي بود بعد شد فارسي و نهايتا تركي! هرقدر بيشتر مي رفتيم توي حس زبانمان خودماني تر مي شد! دختري كه دوستش هم داشتم و معمولا هم لباسهاي آخرين مدل روشن و آرايش زياد داشت مدعي بود وقتي حجاب را رعايت مي كنيم يعني خودمان را به خاطر يك مشت مرد مريض محدود مي كنيم! مي گفت " به احترام آدمهاي بيمار لباس مي پوشيم! " من معتقد بودم به خاطر احترام خودمان و درواقع همان مصونيت است كه حجاب را رعايت مي كنيم. قانع نمي شد.برايش مثال زدم كه اگر بگويند توي اين كلاس يك عقرب سياه سمي است در كلاس مي ماني يا ميري بيرون؟ گفت ميرم بيرون! گفتم به احترام يك عقرب سمي سياه يا براي مصونيت خودت؟ وقتي اكثريت مردان موجود (!) در معابر و خيابانها بيمار هستند هرچقدر بيشتر سعي كنيم از نگاه مريض آنها در امان باشيم به نفع خودمان است. نگاههاي بيمار به يك زن در واقع يعني سو استفاده ج.ن.س.ي از او! حال به يك طريق خيلي پوشيده! همين است كه خودم معمولا مراعات مي كنم لباس تنگ يا كوتاه شديد نپوشم.فقط به خاطر اينكه كمتر به چشم بيمارها بزنم!همين! البته زمانهايي هم هست كه حجاب مي شود نوعي احترام به طرف مقابل! اين را در چارچوب رسم و رسوم مي توان گنجاند. مثلا اگرچه پدربزرگمان برايمان محرم است ولي به احترام او در حضورش لباس اوپن نمي پوشيم! شايد دليل عمده اينكه من در تركيه با همين لباسهايي كه اينجا مي پوشم مي گشتم همين بود.البته احترام به عقايد خودم هم بود.مگر ده روز چه ميشد بدون حجاب گو اينكه عادت هم كرده بودم بدون روسري هيچ حس آرامشي نداشتم.هرچند اتوبوس ما بعد از اينكه مهر خروج به پاسپورتها خورد تبديل شد به بلاد غرب! موضوع ديگري كه در بحث حجاب معتقدم اين است كه خود ما تشخيص مي دهيم چه نگاهي نامحرم است.ممكن است نگاه محرم ترين فرد هم نامحرم باشد.مثل يك ناپدري كه به دختر زنش – كه قاعدتا محرم بود - .... اين است كه در مقابل افرادي كه نامحرم محسوب مي شوند ولي از نگاهشان مطمئنم و احترامشان را دارم به روسري و هر حجاب متعارف ديگر پايبند نيستم.اين مبحث حجاب مي شود اختياري يا سليقه اي. در مورد بهشت و جهنم هم بحثي ندارم فقط ميدانم خدا بزرگتر و مهربانتر از آن است كه به خاطر دوتا تار مو ما را ببرد جهنم! اگر به خاطر حجاب برويم جهنم بهشت خالي مي ماند كه! جرائم بزرگ چه مي شوندپس؟ البته برداشت من از بهشت و جهنم چيز ديگريست نه آتش سوزان و جنات تجري من تحتها الانهار....
مهربان بزرگوار! بابت همه قدرشناسيها و خوبيهايت مرسي! هزار بار مرسي! خداي بزرگ! هزار بار شكر! خودت مواظبمان باش! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز خوش!
من الان برگشتم از ماموریت.امروز زیاد هم خسته کننده نبود. مامان نسبتا بهتره.مثل اینکه آنفلوآنزای روده ای گرفته.اینجا داره اپیدمی میشه.خیلی بده از ترکیه اومده میگن!دیروز هم تهوع شدید داشت نمی تونست چیزی بخوره و خواهرکوچکتر مجبور شد سرم بزنه. ما شب برگشتیم خونه. دوست داشتم منم در مورد حجاب بنویسم از لیلا ایده گرفتم اما زیاد حسش نیست.بمونه واسه بعد. من وقتی می بینم مامان درد داره می میرم! دیشب کلی گریه کردم.
مهربان بزرگوار! حسابی مرسی! به وجودت افتخار می کنم.خدای مهربان! خودت مواظب همه مون باش! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان عزیز الان من خونه ام.امروز باز ماموریت بودم و یک جلسه بسیار خواب آور! تموم که شد وقت اداری تموم شده بود و من اومدم خونه. حال مامان بهتره.دکتر متخصص عفونی گفته تب مالت نه میشه ادعا کرد هست نه نیست.یعنی تیترش رو ۱۶۰ هست و بالای ۱۶۰ یعنی مثبت و پایینش یعنی منفی.ایشون هم معتقد بوده بیشتر از خستگی روحیه.حتما یه فکری باید بکنیم.دارم مرتب روش فکر می کنم. دیشب اصلا خوب نخوابیدم.ساعت ۱۲ برگشتیم خونه از خونه خواهروسطی.الان می خواستم یه کم بخوابم که اعتیاد وبلاگ نذاشت....البته گفتم شاید نگران شده باشید! دارم آماده میشم برم باشگاه و از اونجا بیام یه دوش بگیرم بریم خونه خواهروسطی دوباره.راستی مامان امروز اصلا مسکن نخورده.یعنی دردش کم بوده خدا رو صدبار شکر.
صبور مهربان بزرگوار - تو لایق همه صفتهای خوب دنیا هستی - از اینکه مراعاتم می کنی ٬ گرفتگی ام را تحمل می کنی ٬ همپای من میای پیش مامان ٬ از اینکه جلوی همه سرافرازم می کنی ممنونم.خدای بزرگ! صدهزار بار شکر! فقط آرامش زندگی ما رو از ما نگیر و بهمون لیاقت شکرگزاری عنایت فرما.خدای مهربان! می دانی در دلم چه خبر است.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز به خير! امروز رييس روسا همگي رفته اند جايي اداره سوت و كور است.باورتان مي شود اين رييس من كه بايد هركاري را با دستور او مستند كنم چهار روز است در دسترس نيست؟ اين يعني چه؟ خودم هم غرورم اجازه نميده ازش مجوز امضا ازطرف بخوام وگرنه بعضي نامه ها كه مسئوليت چنداني ندارند رو مي تونستم امضا كنم.خيلي خوشحالم كه مجبور نيستم نامه هاي مسئوليت دار را خودم امضا كنم! ديروز رفتم خانه خواهروسطي.مامان اصلا خوب نبود.تب و لرز شديد. نتيجه سونوگرافي و آزمايش چيزي نشون نداده جز كم خوني كه درد اكثر زنان جامعه است به خصوص مامان كه نه بار ز.ا.ي.م.ا.ن كرده.خواهر كوچكتر به تب مالت شك كرده بود كه ديروز آزمايش داد مجدد.به احتمال قوي مثبت است. تب مالت بيماري سختي نيست و با شش هفته داروي مرتب درمان مي شود.پارسال هم دختر بزرگتر عمه بزرگتر مبتلا شد.جالب است كه او اصلا شير سرد نمي خورد و هميشه مي جوشاند و هرگز پنير ليقوان به لبش نزده.مي گويند عمده مساله در بستني هاي سنتيست. بستني با شير نپخته خوب بسته مي شود و كافيست يك بستني فروش كمي كم وجدان باشد! ما مدتهاست بستني پاستوريزه مي خوريم اگرچه پاستوريزه اينجا هم.... ولش كنيد! خواهر كوچكتر يك شك ديگر هم دارد و آن درد عصبيست. مامان اين روزها خيلي ناراحت است به خاطر وضعيت موجود.مي گويد زندگي ام ديگر دست خودم نيست. هرشب يك مهمان دارم.هر شب بايد با سيقه آن مهمان بخوابم.يكي دير مي خوابد يكي زود ، يكي شام مي خورد يكي نمي خورد ، يكي اين اتاق مي خوابد يكي آن اتاق.يكي تا نصفه شب تلويزيون مي بيند.... حق دارد مامان! اينها را البته از زير زبانش كشيده ايم وگرنه اين فرشته مگر ممكن است اعتراض كند؟ مشكل ديگر بچه ها هستند. سروين و شميم و ليليا كه يكجا جمع مي شوند واقعا اوضاع بيريخت مي شود! سروين بچه خرابكار و پرسروصداييست. ليليا هم به شدت نق نقوست. شميم هم كه الگوبردار مطلق ايندو. وقتي همه يكجا جمع مي شوند خيلي خرابكاري مي كنند و سروصدا راه مي اندازند.مامان مي گويد دلم نمي آيد جدايشان كنم ولي يكجا هم همين مشكل! مشكل مامان اين است كه مواظب دل همه است.مواظب دل دخترها عروسها دامادها پسرها نوه ها تا مبادا دل يكي بشكند! تنها دلي كه مواظبش نيست دل خودش است. اصولا اينجا مادر يعني فاني! از همون لحظه كه مي فهمي مادر شدي يعني ديگه خودت تموم شدي رفت! اونيكي مادربزرگ ليليا رفته سه ماه خارج خونه پسرش هيچ مسئوليتي هم در قبال ليليا احساس نمي كنددرحاليكه به نظر من اولويت با مادر خانم است در نگهداري بچه. مادر ليليا هم خدا رو شكر براي هر مسافرتي مرخصي مي تواند بگيرد اما به خاطر يك روز مامان نمي تواند! من معتقدم كسي كه بچه داره و بچه اش رو يكي ديگه نگه ميداره اصلا مجاز نيست مرخصيهاش رو جمع كنه واسه مسافرت. خوبه كه به خاطر شغلش مرخصيش دوبرابر كارمنداي عاديه يعني حدود دوماه.حداقل يه هفته اش رو بذاره واسه بچه اش! ليليا كه صبحها خونه مامانه تا اينجا بگيم چاره ديگه اي نيست. از اداره كه مي رسن مي شينن ناهارشون رو هم مي خورن دست به سياه و سفيد هم نمي زنن! كاش آدم بتونه اينقدر بي ملاحظه باشه! به خدا اونقدر خوش مي گذره! سروين به طرز فجيعي عاشق مامانه.اصلا نمي تونه يه روز نبينتش.خيلي عجيبه علاقه اين دختر.همه نوه ها مامان رو دوس دارن اما اين يه چيز ديگه است. مامانش هم همين موضوع رو كرده دليل موجه! يهو مي بيني برادر بزرگتر با سروين وارد شد و بعد خودش رفت.حالا تا شب سروين خونه مامانه و مامانش يه سراغي نمي گيره بااينكه مي دونه دخترش چه آتيشيه! مگه نمي تونه بياد ببرتش؟مگه گول زدن يه بچه چهارساله چقدر سخته؟ با يه بستني به راحتي فريفته ميشه! البته عروس بزرگتر نسبت به وسطي خيلي بهتر است! شميم هم دست كمي از اونا نداره فقط تفاوتش اينه كه مامانش كنترلش مي كنه.زياد موثر نيست فقط آدم حرص نمي خوره! مي بينه كه مادره خودش حاليه! مامان شب جمعه خونه برادر بزرگتره ، شب شنبه خونه برادر وسطي ، يكشنبه خواهر كوچكتر و همسرش اونجان ، دوشنبه خواهر وسطي و خانواده ، سه شنبه ما ، چهارشنبه داداش به تنهايي و پنج شنبه خواهر بزرگتر و خانواده. مامان هر روز با برنامه يكيمون مي خوابه و پا ميشه.... سخته! خودش ميگه مي خوام تنها بمونم.تنها توي خونه بزرگ با حياط بزرگ كه يه همسايه ديوار به ديوار فعلا خاليه.... برادر وسطي بزرگترين مخالف اين موضوعه و چون طبقه پايين خونه اش خاليه هي ميگه بيا اونجا يعني گير ميده! مامان هم قبول نمي كنه حق هم داره! ميگه من از خونه خودم جنب نمي خورم همين! ميگه من تو زيرزمين زندگي كنم انگار توي قبرم! مامان نمي تونه به راحتي مامان ليليا رو هرروز تحمل كنه! ما هم همگي پشتيبان مامانيم. خلاصه بايد سريعا يه فكري به حال مامان كرد. چرا تا پارسال كه من هنوز خونه بودم نه قلبش مشكل داشت نه تب و لرز داشت....حتي سرما هم نمي خورد! همه مشكلات عصبيه من مطمئنم! ديروز طي يك اقدام ضربتي من كيف يافتم و خريدم! هماني كه مي خواستم! براي آقاي همسر هم شلوار و پيراهن خريديم. پاساژ ارك كه بوديم يهو احساس زلزله دست داد و وحشت كرديم ولي نگو كه پاركينگ اونجا خيلي مهندسيه و وقتي ماشين ردميشه مي لرزه! ديروز گلسا هم با ما بود. خيلي ناراحت شدم براي اينكه وقتي احساس كردم زمين لرزيد اصلا به ذهنم نرسيد مواظب گلسا باشم! كيف رو از يه فروشگاه در شهناز ابتياع نمودم نزديكاي بركه! پاساژ كريستال هم يه مغازه فروش استثنايي روسري داره به دوستان تبريزي توصيه ميشه يه سر بزنن.من يه روسري هم گرفتم ديروز! بعد برگشتيم خونه خواهر وسطي و آزمايش مجدد مامان رو ديديم كه كم خوني رو تاييد مي كرد و برگشتيم خونه.
ما پريروز طي جلسه رسمي پشت درهاي بسته كه منجر به خوردن خربزه به جاي شام شد تصميمات مهمي گرفتيم. يكي اينكه پس اندازمان را ببريم بانك مسكن و مبلغي هم يك موسسه قرض الحسنه – كه قبلا ازش وام گرفته ايم و مقروضيم پس اگه ورشكست شد ضرري نكرده ايم –چهارماه بعد وام بنياد رو تسويه كنيم. وقتي توي حسابمون پول كمه من استرس مي كشم! تصميم گرفتيم طمع ورزي ننموده و هيچ زمين يا پيش فروش و غيره اي نخريم. دوم اينكه هزينه كنيم براي بالا بردن سواد مديريتيمون. و سوم اينكه دنبال تور استانبول يا آنتاليا بگرديم براي آن ده روز تعطيلي. ببينيم تصميمات جلسه تا چه حدي عملي خواهندشد.
امروز با يكي از همكاران كنتاكت داشتم.اين همكارم براي من ثابت شده اهل منطق نيست ولي نميدونم چرا بحث كردم باهاش.پرونده يكي از آشناهاش دست من بود. اين پرونده توي اتاق امور مالي گم شده بود. من تقصيري نداشتم! من در مورد تمامي ارباب رجوع به يك شكل رفتار مي كنم.حتي وقتي ارباب رجوع همولايتيمه.خوش ندارم به خاطر اينكه واسه آشناهام لطف كنم از حقوق ديگري استفاده كنم.البته از حق خودمم مايه ميذارم براي ارباب رجوع آشنا ولي از حقوق ارباب رجوع ديگه هرگز. اين همكار من ديگه منو كچل كرد با پرسيدن كه خانم ع چي شد؟ كشت منو اساسي سريش بود! امروز صبح باز پرسيد! منم پرونده رو پيدا كردم با هزار مكافات و موضوع درشرف حل شدنه ها! منم بهش گفتم آقاي م! خسته ام كرديد ها! و به شوخي گفتم من ديگه براي اين آقا هيچ كاري انجام نميدم! به اون برخورد! ميگه بعضيها براي كلاس گذاشتن يه امضا رو دوروز طول مي كشه بزنن! – استفاده از كلمه بعضيها در چنين مواقعي از ديد من فقط ثابت كننده ضعف طرفه! - حالا امضاي من در اون پرونده فقط پاراف اول بود! يعني بعد من پنج نفر بايد تاييدش مي كردن! بعد هم همكارم ميگه مدتهاست چپ ميره راست مياد ميگه خانم ع خودش گم كرده پرونده رو! مي بيني نمك به حرام رو؟حالا منم مي دونم چيكار كنم! طرف كه اومد واسه گرفتن پرونده هيچ همكاري فراتر از وظيفه ام باهاش نخواهم كرد فقط در چارچوب وظايفم اونم به خاطر اينكه حرف و حديثي نباشه! حالا مي بينيم! اين همكارم يه بار توي اتاق همكار ديگه داشت در مورد اينكه خانم نبايد كار كنه سخنراني مي كرد! مي گفت اگه خانم من كار كنه پس كي بچه ام رو نگه داره؟ جالبه كه اونموقع تازه تو عقد بودن داشت فكر بچه رو مي كرد! حالم از مردايي كه ازدواج رو هم معني با بچه مي دونن به هم مي خوره. منم هيچي نگفتم. خيلي كار كردم روي اين خاصيت كه چيزي نگم! وگرنه يكي رو ميخواستم بهش بگه آخه كدوم دختر شاغلي زن تو مي شد؟حالا پارسال موتورش رو دزد از جلوي اداره برد يكي پرسيد چرا موتور ديگه نميخري گفت پول ندارم! مي خواستم يكي بهش بگه آقا تو كه از كار نكردن خانم ميگي آيا مي توني خانمت رو تامين كني با اين شغلت؟ من همون روز متوجه شده بودم منطق نداره.....
اينم از اين! ديگه چي بگم؟ آها! همين الان زنگ زدم خواهربزرگتر ميگه حال مامان خوبه.خدا رو صد هزار بار شكر!
مهربان بزرگوار! چقدر خوب است داشتن تو! تكيه كردن به تو! اميدوار بودن به تو! خداي بزرگ! هزاران بار شكر به خاطر همه لطفهايت خودت مواظب آرامش زندگيمان باش! خودت كمكمانكن فكري براي مامان بكنيم.مي داني كه چقدر به حضورش نياز داريم.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز خوش!
مي بينم كه دوباره پاي يه آدم بي هويت بي نام به وبلاگم باز شده.خوب! تنها تاثيرش تاييدي شدن كامنتهاست تا مدتي ! مرسي مامان آرتا كه خبرم كردي من اتاق رييس متوسط بودم يه لحظه فرصت پيدا شد بيام از اتاق چيزي ببرم كه زود پريدم اتاق رايانه و كامنتهامو ديدم بعد هم گفتم آقاي همسر تاييديشون كرد.بازم مرسي مامان آرتا! فقط خدا كنه اتاق رايانه كه متخصص هيستوري ميستوري هستن چيزي از وبلاگم نفهمن! خوب اگه فهميدن هم مشكلي نيست.من كه چيز بدي نمي نويسم! امروز دعوت بوديم ناهار. مادر خواهر شيري من از مكه اومده به همراه خواهرها و مادرش كه ميشن يه فاميل نسبتا دور ولي صميميمون. من يه خواهر شيري دارم به اسم سونيا كه يه پسر چهارساله داره. من دوست دارم با سونيا خيلي صميمي باشم اما هيچوقت فرصتش پيش نيومده. جالبه كه برادر و پدر سونيا براي من محرم ميشن.خوشم مياد از اينكه اون زمان مامانم بهش شير داده و شده خواهر من! اما ديگه نميريم ناهار. مامان پريروز حال نداشت ديروز هم تب و لرز داشته كه خواهركوچكتر آوردتش تبريز براي آزمايش.هنوز نمي دونم قضيه چي بوده سونوگرافي چيزي نشون نداده منتظر جواب آزمايشند.خدا كنه چيز خاصي نباشه.خداي بزرگ! خودت كه از دلم خبر داري! نظر لطفت رو كم نكن خواهش مي كنم! مرسي! و اما ديروز چه شد! ما يه ايراد بزرگ داريم اونم اينه كه نقدينگيمون هميشه توي كيفامونه.يعني توي خونه پول نداريم. اصلا خوب نيست توي خونه پول نباشه.يه نمونه اش ديروز! من روزي كه رفتيم كت دامن بخريم توي كيفم سي تومن داشتم يعني پنجاه تومن بود كه بيست تومنش رو دادم ماهانه الهام. از آنجا كه فكر نمي كردم لباس پيدا بشه از حسابم برنداشتم.خلاصه توي مغازه با خواهروسطي يه جوري جمع كرديم داديم. بعد من سي تومن به خواهر وسطي مقروض بودم كه پريروز از آقاي همسر گرفتم و دادم و باز توي كيفم موند دو تمون فقط! ديروز يادم رفت از بانك پول بردارم – داخل اداره ما يه باجه هست – خلاصه وقتي يادم اومد كه بانك بسته بود گفتم عيب نداره لازم ندارم كه! رسيدم خونه خواهر بزرگتر آقاي همسر زنگ زد مي خوان بيان خونه ما. ما يه يك چهارم خربزه داشتيم با يه يك سوم هندونه و دوتا هلو و پنج تا شليل و نه ده تا زردآلو و دوتا سيب قرمز فرانسه كه از جون برام عزيزترن و لوشون ندادم!!! گفتم اونا كه غريبه نيستن همينا رو مي خوريم.وقتي خواهر بزرگتر آقاي همسر زنگ زد صداي خواهرشوهرش – كه دختر عمه اش هم هست – از خونه شون مي اومد گفتم اونا هم بيان ولي فقط تعارف بود هيچ فكر نمي كردم بيان! نيم ساعت بعد خواهر آقاي همسر زنگ زد كه خواهر شوهر هم ميخواد بياد اونيكي خواهرشوهر هم! يادتون كه نرفته تعداد ميوه هاي ما! گفتم يه كاري كن تاخير بنداز تا من برم ميوه بخرم! سريع حاضر شدم يادم افتاد اي دل غافل! با دوتومن چي ميشه خريد؟ راه افتادم گفتم نهايتش اينه كه وانمود مي كنم كيفم رو جا گذاشتم! سوپر ميوه مي شناسه ما رو بعد به آقاي همسر ميگم حساب كنه ولي خجالت مي كشيدم! لباسهاي مهمونيم رو پوشيدم يه وقت فكر نكنه پول نداريم!!!!!! ميگم موز چقدر ارزونه! من هيچوقت قيمت نمي پرسم ولي خوب شد قيمت زده بود.موز و خيار گرفتم آوردم با ميوه هامون يه حالتي دادم و حل شد! ولي واقعا خيلي سخته پول نداشتن! خلاصه آبروداري كرديم بماند كه دختر خواهر شوهر خواهر آقاي همسر (!) كلي ميوه برداشت و ظرف ميوه مون تقريبا خالي شد ولي خوب.... حل شد! اين درس عبرت ميشه منبعد توي خونه پول باشه!
ديروز باز احساس كردم چقدر ما خوشبختيم كه توي خونه مون بچه نيست! وقتي رفتند هنوز گوشهايم صدا مي داد! درسته من نسبت به شكستن ظرف حساس نيستم ولي هي نزديك بود يه ظرفي بشكنه يا يه چيزي بريزه روي فرش.آرامش خونه از بين رفته بود!صدرحمت به نوه هاي ششگانه خودمون! حداقل از يه چيزي مي ترسن!
مهربان بزرگوار! بابت همراهيهايت ممنونم.وقتي در كارهاي خانه كمكم مي كني خوشحاليم از بابت كمك جسمي نيست مگر يك ظرف شستن و خشك كردن چقدر زحمت دارد؟ خوشحال مي شوم چون احساس مي كنم برايت مهمم! چون مي فهمم در مقابل كوچكترينكارهاي خانه هم احساس مسئوليت مي كني! خداي بزرگ! خودت مراقب زندگي آرام و زيبايمان باش! مراقب مامان هم باش! خداي بزرگ! هزاران بار شكر! لطفت را از ما دريغ نكن اگرچه لياقتش را نداريم! خداي بزرگ براي ما لياقت شكرگزاري عنايت فرما! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز خوش!
ما ديروز رفتيم عيادت و خوش گذشت.از رفتن خونه آدمهاي باكلاس باشخصيت خوشم مياد! قبلش براي آقاي همسر ژله درست كردم.مدتها بود درست نكرده بودم.خودم چندان دوست ندارم ولي آقاي همسر خيلي دوست دارد! امتحان كنيد ژله انار با تكه هاي شليل فوق العاده خوشمزه شده بود. ديروز يه هنر ديگه هم به خرج دادم و از گوجه سبزهايي كه توي يخچال اونقدر مونده بودن تبديل به گوجه زرشكي شده بودن لواشك درست كردم يه خرده هم غوره اضافه كردم محشر شد جاي همه خالي! همونطور خورديمشون مثل تمر هندي! براي شام هم قبل رفتن سالاد الويه درست كرده بودم. خلاصه كدبانويي بودم!
همكار آقاي همسر هي فيلم ميگيره مي بره مي بينن بعد آقاي همسر هم وسوسه ميشه فيلماي اونو مي گيره مياره مي بينيم – اين شد نثر ابو سعيد اباالخير قرن چهار! – ديشب باز يه فيلم ديگه ديديم و بعد خوابيديم.
خونه ما چهار طبقه است.طبقه دو و سه هركدوم دوواحدن و طبقه يك و دو هركدوم يه واحد. ما طبقه سه جنوبي هستيم. دوتا واحد طبقه چهار – كه تو اين يه سال يكي دوبار توي پاركينگ ديديمشون – ماه پيش رفتن.هردو مستاجر بودن.حالا يه واحد رو ميخوان بفروشن و يكيش رو دوباره اجاره بدن.روبرومون هم پريروز تخليه كرد.اونم مستاجر بود.قراره يه عروس داماد بيان روبرومون. من ارتباط خيلي نزديك با همسايه رو دوست ندارم مگر همسايه خيلي خاص كه شانسي پيش مياد – به احترام شيوا بايد بگم : من دوست دارم ارتباط با همسايه محدود باشه! – اما خوب بدون ارتباط بودن هم خوب نيست چون موقعي هست كه ممكنه آدم به همسايه نياز پيدا كنه.فرض كن رفتي مسافرت . شير گاز رو نبستي و يه همچين مواقعي. شايد با اين عروس داماد ارتباط برقرار كنيم البته بايد صبر كنيم بيان ببينيم تو چه فازي اند! طبقه هاي پايين مسن هستند.طبقه يك يه تراس رويايي هم داره كه همون سقف پاركينگمونه!
ديروز ليست نمرات زبان رو ديدم.من نمره اول بودم! اشتباهي يكي ديگه رو نفر اول اعلام كردن! مي بينيد تو رو خدا چطور با احساسات يه جوون بازي ميشه؟ من تا مرز خودكشي رفتم!!!!
من يه دوستي دارم كه سال دوم راهنمايي كه رفتيم اردوي مشهد باهاش دوست شدم.اون دوسال از من بزرگتره و الان كارمند بانكه. پارسال يه هفته قبل ما عروسيشون بود و ماه عسل رفتن مكه.پريروز توي عروسي ديدم! قراره مادر بشه! يه جوري شدم نميدونم وقتي يكي رو مي بينم حا مله است احساس مي كنم بزرگترين ظلم دنيا در حقش رخ داده و متوجه نيست.... نمي دونم اين چه حسيه!
دوست عزیزمان لیلا وبلاگش رو افتتاح کرد.مبارک باشد!
همكارهاي خانم من پنج دسته اند!
دسته الف اونايي كه باهاشون جورم و تاحدي دوستم.دوستي خيلي كم.بين اونا دوتا ليسانس معماري و يه فوق ليسانس عمران سازه است و يه ديپلم بسيار تيز باهوش! دوتا مجرد و دوتا متاهل! خودم تا حدي در اين دسته طبقه بندي ميشم!
دسته ب اونايي كه سنشون خيلي بيشتره و تايپيست و اينان و احترامشون رو نگه ميدارم شديد! البته يكيشون هم مدير ماليمونه كه گفتم ميخوام در موردش يه پست بزنم بعدها كه سنش زياده ولي يه جور خاصيه! يك موجود به شدت عجيب! ممكنه فكر كني از شدت عصبانيت ديوونه است ولي دلش خيلي لطيفه.
دسته پ كه بهشون مي گفتيم خانمهاي طبقه اول – بعد اسباب كشي خودمون هم اومديم طبقه اول – خانمهاي در حد حسابداري و ادبيات دانشگاه آزادن كه نصف بيشتر حرفايي كه مي زنن مربوط ميشه به موضوعات بيخود! البته يكيشون باهوش و تيزه ولي حرفاي بيخود هم ميزنه! يكيشونهم به شدت دلش پاكه و دوستش دارم يه كم ولي يكيشون رو ازش خيلي بدم مياد.همونكه با سوسك هم ترسوندمش يه بار!
يكيش هم همون خانمه هست كه به هركدام از اين دسته ها ميشه منسوبش كرد! ميشه گفت دسته ت!
بعضي ديگه هم حضورشون خيلي كمرنگه و ميشه گفت دسته ث!
من كاملا در دسته الف قرار ندارم كلا يه جورايي متفاوتم – نگفتم بهتر ، دقت كنيد! - ولي اگه قرار باشه با يكي از اين دسته ها باشم ميرم همون دسته الف. اين دسته الف يه بار كه رفتيم خونه يكيشون رفتن بيرون غذا خوردن بعد رفتن.اونموقع من كلاس داشتم و عذرم موجه بود و نرفتم. يه بار هم برق كه رفت مي خواستن مرخصي بگيرن برن آبميوه كه من باهاشون نرفتم.ديروز هم باز داشتن مي رفتن بيرون ناهار بخورن و من نرفتم. حضورم توي دسته شون داره كمرنگ ميشه ولي من خوش ندارم مرتب برم با دوستام بيرون و گردش و اينا. نه اينكه آقاي همسر نذاره ولي خوب اونم دوست نداره من برم با دوستام بگردم همونطور كه من دوست ندارم گاه و بيگاه اون اينكار رو بكنه. هرازگاهي عيب نداره ولي عادت كردن رو خوشم نمياد! كلا هميشه چه زمانيكه مجرد بودم چه حالا خانواده رو به هر جمع ديگري ارجح ميدونم.قبلا هم دلم نمي اومد مامان تنها ناهار بخوره من برم با دوستام بيرون! البته ميگم استثنا هم ممكنه باشه ولي مخالفت من با عادت كردنشه! ضمنا اگه هرفردي – چه دوست چه غيردوست – مشكلي داشته باشه و من كاري از دستم بياد دريغ نمي كنم ولي صميمي هم نميشم!
دسته پ كه دوتاشون درعقد هستن مرتب از چيزايي كه مي خرن ميگن! من چندشم ميشه منتها متاسفانه اجبارا فعلا در اين اتاقم و بايد بشنوم مخصوصا وقتي برق نيست.... به هم تيكه هاي مسخره ميندازن مثلا نامزد يكي ميره سفر كاري بقيه گير ميدن دلت تنگ شده و اينا! من خوشم نمياد كسي در مورد آقاي همسرم باهام شوخي كنه! چه معني داره؟ - شيواجان اين يه تيكه رو معذورم نميشه كاريش كرد! -
هركدوم اين دسته ها به خاطر اينكه وقتي از آبدارچي چايي چيزي ميخوان زود بياره بهشون رو دادن. آبدارچي ما براي خودش قلمروئي داره مثلا اگه چاي بياره و سر ميزت نباشي ممكنه نده ! من نه چاي اضافه ميخوام نه بهشون رو ميدم. روي اونا هم كه باز شده هوش و درايتشون هم قد نميده كه بين اونايي كه رو دادن و اونايي كه رو نميدن فرق بذارن.... مدتي بود من ميديدم آبدارچي جوونه بعضي خانمها رو با اسم صدا مي زنه.كاريم نبود چون فكر مي كردم عقلش اونقدر هست كه بفهمه جرات لازم رو نداره در مورد من هم اينكارو بكنه. يه روز اومدم توي اتاق و همكارم گفت آبدارچي جوونه ديد نيستي گفت گل... نيست؟ خون جلوي چشمم رو گرفت! رفتم اتاق امور اداري و گفتم بهشون بگيد اگه در مقابل خودم تكرار بشه اين موضوع مستقيم ميرم حرا ست! گوشي دستشون بياد! حر است اگه چنين چيزي بفهمه ول كن ماجرا نميشه! مدير اداري هم كلي تشكر كرد و معذرت خواست و قول داد ديگه تكرار نشه.الان چنان باوقار ميان و ميرن خدا ميدونه. اصولا من خودم رو هيچوقت براشون نگرفته ام و هميشه براي هر چايي تشكر كرده ام ولي فكر كنم جنبه شان همان است كه مثل حيوان باهاشون رفتار بشه و فقط دستور بدي! بيا ميزم رو تميز كن! همه اش دستور! اينا شخصيتشون اونقدر نيست كه قابل احترام باشه ولي خوب اون دستور دادن تو خون من نيست اصلا!
آقاي همسر يه هفته دهه دوم مرداد تعطيله.به نظر شما كجا بريم مسافرت؟ اداره پارسال براي مسافرت خارج 300 و براي مسافرت داخل 100 تومن داد.امسال فعلا خبري نيست. داداش مي گفت ميخوان مستقل از تور برن تركيه. من زياد دوست ندارم با كسي همسفر بشم.- باز به احترام شيوا بايد بگم دوست دارم تنهايي سفر كنيم – البته خانواده خواهر وسطي و كوچكتر مستثني هستند چون باهاشون خيلي راحتم. تركيه انتخاب مناسبيه مخصوصا كه آقاي همسر هم نرفته تا به حال. ببينيم چه مي شود!
اینم جواب تبیان برای سوال من در مورد ارتباط با الهام که الان به دستم رسید:
با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز
مهربان بزرگوار!حضور سبزت در خانه بهاريمان بزرگترين دلگرمي من است! حضورت مستدام! خداي مهربان! بابت همه نعمتهاي زيبايي كه داده اي هزاران شكر! خودت مواظبمان باش! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز خوش! امروز حسابي كارمند فعال بودم! كلي كار كرده ام! دستمزد امروزم حسابي با عرق جبين و حلال خواهدبود! مامان خانه خواهر وسطيست ومي خواهيم برويم عيادت زنعموي بابا كه مريضه.يك زن علامه هشتاد ساله بسيار خوش برخورد و باكلاس و عاقل! و البته شديدا خوش تيپ! من خيلي دوستش دارم.هم خودش را هم دخترهايش را! پنجشنبه تا عصر ولايت آقاي همسر بوديم و شب برگشتيم خانه. صبح جمعه هم حاضر شديم و ناهار رفتيم ولايت ما و بعدازظهر عروسي! ديروز عروسي محل مناسبي براي تفكر و تعقل بود! نتايجي به دست آمد كه برايتان تعريف خواهم كرد. در نهايت تعجب در اثر اصرارهاي مادر عروس من و خواهروسطي دوبار رقصيديم! اين اولين بار در تاريخ بود كه من در يك عروسي دوبار مي رقصيدم! معمولا نمي رقصم مگر خيلي نزديك باشد كه آنهم يكبار.... خوب ديگر! بگويم در مورد عروسي! اول پيش نيازها: مينو ( عروس ) : متولد 62 ، فارغ التحصيل داروسازي تبريز و به شدت عاقل و متين ، ته تغاري خانواده با دو خواهر و دو برادر ، شغل پدر كشاورز بوده كه الان پير شده و البته وضع ماديش رو به راهه نسبت به متوسط ولايت ، مادر خانه دار و بي سواد يا سواد نهضت ، يكي از خواهرها دندانپزشك و ديگري خانه دار ، برادرها تحصيلات متوسط عالي دارند ، آقاي داماد : فكر كنم متولد 57 يا 58 باشد ، پزشك عمومي كه استخدام جايي نيست و در ولايت مطب دارد ، فقط يك برادر دارد ، شغل پدر و مادر هردو هيات علمي دانشگاه ، وضع مادي خانواده حسابي رو به راه! تبريزي الاصل به احتمال اقوي! و اما : ديروز ما يك ربع زودتر از وقت مقرر رفتيم تالار.اين تالار ولايت كوچيكه و صندليهاش رو جوري چيدن كه فقط يكي دو ميز موقعيتشون جوره وگرنه بقيه ميزها بشيني هيچي از عروسي نمي فهمي. ما زود رفتيم تا جاي مناسبي بشينيم. اول متوجه شديم جشن فقط مختص خانواده عروسه و اثري از خانواده داماد نيست.البته بعدها مثل مهمان ده نفري اومدن شامل مادر داماد و دوتا خاله – كه يكيش استاد تربيت بدني ما بود و اونيكي استاد مديريت عروس عمه كوچكتر – يكي دوتا هم جوون كه عروس اونا بودن يا دخترشون و دونفر همكار آقاي داماد! همين! اين هيات از اول هم با قيافه هاي عبوس آمده بودند انگار براي جنگ .... خانواده عروس از جمله خانواده هاي بسيار آبرومند و مطرح ولايته.مادرش زن خيلي عاقل و متين و مغروريه.خيلي شبيه مامان منه! حتي از بعد قيافه! خيلي هم با مامان من دوسته! با اون همه غرور لي احساس مي كردم خرد ميشه در مقابل خانواده داماد.اونا هم به وضوح كم محلي مي كردن. نتايجي كه من گرفتم: آهاي خوانندگان مجرد وبلاگم و آهاي اونايي كه ممكنه در تصميم گيري يك مجرد تاثير بذارين روي صحبتم با شماست! مستقل از اينكه پدر مادرهايتان از روي خودخواهي و به خاطر تاج پدر و مادري به دنيايتان آورده اند ، مستقل از اينكه اگر از خودتان مي پرسيدند و اختيار مي دادند به اين دنيا نمي آمديد ، مستقل از اينكه امكاناتشان نرسيده به حد كافي برايتان سرمايه گذاري كنند .... مستقل از همه اينها! هرچه باشد عمري برايتان زحمت كشيده اند. منصفانه نيست در امر ازدواج ناديده گرفته شوند و اجازه دهيم غرورشان پامال شود.اصلا منصفانه نيست. در مورد تصميم گيري ازدواج نه تمام تصميم گيري ولي مقداري را هم به نظر آنها بايد اختصاص داد البته درچارچوب عقايد خودمان! تعادل را به راحتي مي توان ايجاد كرد كه نه سيخ بسوزد نه كباب! اصولا از ديد من تصميم گيري در مورد ازدواج شخصي شخصي نيست. بايد خانواده را هم در نظر گرفت. اصلا درست نيست گفته شود زندگي خودم هست و از اين تيپ حرفها.البته من كاري با پدرمادرهاي بي منطق ندارم.صحبتم در مورد خانواده هاي نرمال است. در جامعه ما آشنايي قبل از ازدواج يا همانكه به " دوستي دختر و پسر " از آن ياد مي شود هرگز نمي تواند در تصميم گيري موثر باشد.بيشتر دخترها و پسرهاي دور و بر ما اول دلباخته مي شوند بعد به قصد آشنايي مدتي باهم " دوست " مي شوند. اين است كه هرگز نمي توان ادعا كرد ازدواجهايي كه قبلشان با دوستي همراه بوده الزاما با شناخت كافي صورت گرفته اند و بنابراين نمي توان ادعا كرد بدون نياز به نظرات و راهنماييهاي ديگري – عمدتا والدين - مي توانند تصميم بگيرند. نبايد فراموش كرد كه بعد از ازدواج نياز فرد به خانواده اش از بعد كيفيت تغيير مي كند ولي همچنان وجود دارد به خصوص در اوايل ازدواج كه طرفين كاملا نياز به حمايتهاي فكري خانواده هايشان دارند. حال اگر يكي از طرفين در مورد ازدواج با خانواده لج افتاده و به نوعي طرد شده باشد مشكلات عديده اي در پيش رو خواهدداشت. موضوع ديگر اين است كه از آن در آموزه هاي ديني به " كفو بودن " ياد مي شود. كفو بودن يا همان متناسب بودن خودمان و مچ بودن فرنگيها.... هركسي مقدار خاصي از غرور و عزت نفس دارد.بعضيها بيشتر! وقتي طرف مقابل در ازدواج بسيار بالاتر است يعني غرورها فرت و فرت متلاشي خواهندشد. مثال بارزش زن فهميده و عاقل و مغروري بود كه ديروز در مقابل مادرشوهر دخترش – و فقط به خاطر دخترش – كوتاه مي آمد.با اينكه سنش هم خيلي بيشتر بود. تا حدي كه يكي دوبار چشمهاي من پر از اشك شد.... يادم هست يكبار يك دختر ديپلم بسيار معمولي در ولايت با يك دانشجوي دكتراي يك رشته خاص كه بورس يك جاي توپ بود ازدواج كرد.همه معتقد بودند دختره بسيار شانس آورده ولي من معتقد بودم اين زندگي زيبا نخواهدبود. چهارسال پيش دختر بعد از اقدام ناموفق براي خودكشي با حالت قهر به خانه پدرش برگشت و فكر كنم چندماهيست رسما طلاقشان قانوني شده باشد. دلم نمي آيد پيش بيني هاي ناجور كنم ولي ازدواجي كه در آن كفه هاي ترازو متعادل نباشند روي لبه تيغ است. حال اختلاف طبقاتي خانواده ها قابل حل است البته نه كامل و به سختي ولي اختلاف طبقاتي زوجين بسيار خطرناك است. نكته ديگر در مورد انتخاب است و روي صحبتم با دخترخانمها. پسرهاي رفاه زده ماماني اصلا مناسب ازدواج نيستند. منظورم پسرهاييست كه مرد نشده اند و گاهي تا آخر عمر مرد نمي شوند. آقاي دامادي كه هر كاري مي خواست بكند يك چشمش به مادرش بود تا مجوز صادر كند.... ناجور بود. و باز نكته اي كه هميشه روي آن تاكيد داشته ام اين است كه : براي ازدواج هرگز عشق كافي نيست! از نظر من عشقي زيباست كه قسمت عمده اش بعد از ازدواج تشكيل شده باشد.عشقي كه درصد بيشتر آن مربوط به قبل از ازدواج و به تبع آن مربوط به زماني مي شود كه هنوز مشكلات زندگي خودشان را نشان نداده اند چندان ارزش ندارد و ميتوان اسمش را گذاشت عشق رو به فنا. مثال بارزش زندگيهاييست كه با عشق و بعضا ايستادن جلوي روي پدر و مادر و پا گذاشتن روي حرف آنها شروع شده و چندسال بعد با خيانت و كتك كاري و .... از هم مي پاشند و يا تبديل به روزمرگيهاي خسته كننده مي شوند. راستي تا يادم نرفته بگويم : من از رقصيدن داماد ، از دست در دست هم گشتن عروس و داماد در مجلس ، ناز كردن و خاص رقصيدن عروس در برابر آقاي داماد و تابلو كردن آن و ثرتق بازيهايي مثل دادن انواع آبميوه با ني به عروس و شاباش و اينا به شدت بدم مياد! ديروز نكات جالب زيادي ديديم. خانواده اي بودند در ولايت كه با نظرهاي ناجور گز ي نش باعث شده اند جوانان زيادي از ادامه تحصيل يا استخدام محروم شوند.يعني با زندگي خيلي ها بازي كرده اند. دخترهاي يكي از اين آدمها ديروز با لباس لخ تي در برابر آقاي داماد – كه مي شد شوهرخاله شان – مي رقصيدند! جل الخالق! دهان همه نيمه باز بود! راستي سرويس پنج ميليوني بسيار ظريف و زيبا بود ولي متاسفانه زيباتر از آن را در فروشگاههاي تيتانيوم به قيمتهاي بسيار نازل مي توان يافت. متاسفانه آينه شمعدان را نديديم!
مهربان بزرگوار! متانت تو هميشه باعث سرافرازي من مي شود. ديروز در مجلس عروسي هرازگاهي – ناخودآگاه البته – ذهنم مقايسه ات مي كرد.يكبار هم گفتم كه ديگر از مقايسه تو با هيچ مردي نمي ترسم چه ثابت شده است هميشه نتيجه مقايسه به نفع توست. يادم مي آمدر در مجلس عروسيمان چقدر داماد محترم و متيني بودي.... يادت هست زندايي گفت محترم ترين دامادي كه تا به حال ديده! بعد از عروسي شش تا پسر خودش! چقدر افتخار كردم من! خداي مهربان! بابت همه چيز شكر! فقط به ما لياقت داشتن اين نعمتهاي زيبا و لياقت شكرگزاري عطا كن! مواظبمان هم باش! قادر توانا! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان پنجشنبه تيرماهيتان به خير و شادي انشاا...! امروز صبح ما زوج مسئول تصميم گرفتيم دير بياييم سر كار! عاليست نه؟! البته پنيرمان داشت تمام مي شد پس نتونستيم صبحانه مشت بخوريم ولي خوب! ديروز باز باران باريد اما مارمولك نيومد! ديروز با خواهروسطي رفتيم دنبال لباس! پيراهنهاي مجلسي كه همه اوپن هستند! من هم اصلا لباس اوپن دوست ندارم.داشتيم دنبال ت دامن اسپورت دخترانه مي گشتيم.از كت دامنهاي زنانه بدم مياد! چند مورد ديديم بالاي 150 من دلم نمياد! يعني چي؟ در شرف نااميد شدن بوديم و داشتم تصميم مي گرفتم بروم دنبال نازكشي نيلوفر – خياطمان – كه در يك پاساژ بي ربط مغازه اي يافتيم و كت و دامن زيبايي كه منتظر بوديم بگويد 140 كه فرمودند 72! فقط هم سايز مرا داشتند! ما هم گرفتيم 65 و خوش خوشانمان شد! دقيقا هماني بود كه ميخواستم.كت قرمز و دامن گلدار مشكي و سفيد و قرمز و مختصري بنفش.
تا اينجا نوشته بودم برق رفت! امروز كلي هم كارداشتم! يه قرارداد بود كه روي ميز مدير مالي گم شده بود.چندبار دنبالش گشته بودم امروز يافتمش! وقتي نشسته بودم جاي مدير مالي ارباب رجوع همه هي سلام مي دادند! چقدر مردم ..... الان آقاي همسر مياد دنبالم بريم ولايتشون ناهار هم چتريم! فردا هم عروسي! خواهروسطي هم دعوته! خوش ميگذره احتمال قوي! خوب! بسه ديگه! برق دوباره ميره مي مونم بي پست!
مهربان بزرگوار! خيلي مرسي! چقدر خوبه داشتنت! چقدر خوبه براي خوشحاليم زحمت مي كشي! چقدر خوبه وقتي چيزي ميخرم خوشحال ميشي! چقدر خوبي! خداي بزرگ! شكرت! خودت مواظبمان باش! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز خوش! امروز من چقدر كار كرده ام! با ماموريت آلمان موافقت شده.اگه جور بشه درنظر داريم آقاي همسر هم بياد.چه سفري ميشه! خداي بزرگ! مي دوني چقدر دلم ميخواد اروپا برم؟خودت جورش كن! مرسي! دارم براي برنامه ماموريت قزوين برنامه ريزي مي كنم.دقيق نمي تونم توضيح بدم چون ممكنه با يكي همكار در بيام! خوش ندارم شناخته بشم! يعني دوست دارم براي دوستان وبلاگي همون گلي روزانه هاي ما باشم نه گ**** ع**** ! كلا كارم توي اداره اين روزها زياده! همينو دوست دارم.روزهايي كه از صبح بيكار هستم خسته ميشم! نمايشگاه فرش دستباف داير مي باشد! شايد برويم! الان باز يه ارباب رجوع درشت داشتم! آي خوشم مياد باهام مذاكره مي كنن هي بهم احترام ميذارن! آي خوشم مياد! احساس مهم بودن دست ميده! چقدر من كمبود دارم!!!!!!! از همين الان براي يك شبي كه در قزوين تنها خواهم بود ناراحتم! خدايا! من و آقاي همسر رو هرگز از هم جدا نكن! حالا ماموريت رو ديگه چاره اي نيست! در عجبم از همكاران متاهلي كه به خاطر بيست سي تومن ماموريت خودشون رو مي كشن برن جايي! من اگه مي تونستم دودرش مي كردم ولي نميشه!
از چي تعريف كنم براتون؟ انقده موضوع دارم براي گفتن!
جمعه عروسي دعوتيم. مينو دوست اتوبوسي منه! دوست اتوبوسي يعني اينكه توي اتوبوس مسير تبريز-ولايت آشنا شديم! داروسازي خونده و دوهفته اي ميشه عقد كرده و جمعه جشن ميگيرن تا يه سال بعد برن سر خونه زندگيشون.از اين نوع جشن خوشم نمياد! جشن بدون مناسبت!!! كلا با جشن زياد موافق نيستم اما ترجيح ميدم عروس با لباس عروسي برنگرده خونه باباش! يعني مستقيم بره خونه خودش! آقاي داماد پزشك عموميه و مطبش ولايته. خيلي مشتاقم ببينمشون! ميگن پنج ميليون شده فقط سرويس طلاش و دو ميليون هم آينه شمعدان! البته رسم تبريزيها اينجوريه – آقاي داماد تبريزيه – منم ميرم با آقاي همسر دعوا كنم و برم قهر خونه مامانم چرا براي من سرويس اينقدري نخريد!!!!!!!!! از نظر من همچنان بدون توجيه است چنين خريد طلايي! حالا آينه شمعدان اگه متناسب با خونه ات و وسايلش باشه يه چيزي! اما نه يه خونه 40 متري و يه ست آينه شمعدان كه نصف خونه رو اشغال كنه!!!! من خودم آيينه خيلي دوست دارم.كلا خوشم مياد از آينه تزييني.نميدونم يه حس خوبي نسبت بهش دارم. اينه كه از آينه شمعدانهاي نقره كنسولدار خوشم مياد اما خوب! فعلا خيلي اولويتها هستن تا برسيم به خريد آينه شمعدان نقره تازه اگه هم بگيريم بايد روي كله هامون بذاريمشون! از آينه شمعدانهاي سيلور و مدل استيل و طلايي به شدت بدم مياد. خودمون آينه شمعدان برنجي برزيلي خريديم از اونا كه مات ميشن. خيلي دوستشون دارم! البته يكي هم ديديم نقره با شكوفه هاي ريز كه عالي بود! ولي خوب ديگه اونموقع فلوس لاموجود بوديم!!
ديروز برادر بزرگتر گفت برايش دو دختر دبيرستاني از طرح اكرام انتخاب كنم.خواهر وسطي هم يه دختر دبيرستاني ميخواد.نظرتون چيه يه شعبه طرح اكرام بزنم خودم؟!
آها! پارسال همين موقعها بود – نه زودتر شايد فروردين – كه من داشتم سايت بانكهاي مختلف رو بررسي مي كردم براي سپرده گذاري و وام و اينا. يهو ديدم بانك كشاورزي يه مسابقه گذاشته سوالاتش در مورد اصطلاحات بانكي بود و جايزه اش مهركارت.برادرهاي بزرگتر هردو بانكي اند.زنگ زدم برادر بزرگتر جواب همه رو گفت و من براي همه افرادي كه شماره شناسنامه شون رو بلد بودم فرم پر كردم.من شماره شناسنامه خيلي ها رو بلدم. كپي شناسنامه آقاي همسر هم توي كيفم بود براي پدر مادرش هم فرم پر كردم كلا شد 30تا فرم! آقا گذشت و گذشت يه روز نشسته بوديم ولايت خواهر وسطي از برادر بزرگتر پرسيد كه از بانك كشاورزي زنگ زدن گفتن بيا مهركارت بگير من كه ثبت نام نكردم! يهو من گفتم آها! تو برنده شدي! خلاصه بدون اينكه كاري بكنه 50 تومن مهركارت صاحب شد! حالا گير داده كه نصف نصفيم! ديروز باز صحبت مي كرديم در موردش! مي بينيد شانس رو! من خودم توي عمرم يه ده باري 5 تومن 10 تومن بردم از بانك يه بار هم ربع سكه.يه بار هم قرعه كشي مونيتور ماديران يه ربع سكه بردم همين! خواهر كوچكتر پارسال يه پژو پارس برنده شد از بانك رفاه البته بالاي بيست ميليون توي حسابش بود.... ليليا هم هربار توي قرعه كشي بانك ملت يه ده بيست تومني برنده ميشه! گلسا هم يه بار قرعه كشي فروشگاه رفاه سپند برنده شده. خلاصه منم ميخوام!
به نظر شما مارمولكها تا الان خونه ما رو بردن يا سرجاشه؟
دربدر دنبال لباس مجلسي هستيم. حوصله ناز و نازكشي خياط نداريم.لباسهاي حاضري بسيار گرانند! چه كنيم؟
مهربان بزرگوار! داشتن تو بزرگترين شانس زندگي من بوده. خداي مهربان! خودت مواظبمان باش! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
کسی به خودش نگیره! همش مال کامپیوترمه! چقدر دلم براش تنگ شده بود! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز خوش! من همچنان چشم به راه کامپیوترم هستم!اینجا اتاق انفورماتیک است!صدای مرا از کامپیوتر همکار مسئول سایتمان می شنوید! من ممکنه برگردم یه چیزایی اضافه کنم ممکن هم هست برنگردم! امروز میریم ولایت! دیروز هم اونجا بودیم.وقتی دخترعمه راهی می شد منم دلم میخواست برم! چه کردی با من کعبه ؟ عاشق شده ام! دلم مکه می خواهد! دیروز باران شدیدی بارید طوریکه بیشتر معابر مسدود شدند!دست مهندسین دلسوز درد نکناد با این طراحیهایشان! صبح یک عدد بچه مارمولک زیبا کنار در اتاق خوابمان بود!گفتم مطلع باشید.یه زمانی - دوره راهنمایی - خیلی علاقمند بودم بدونم واقعا قورباغه می بارد یا نه؟ کلی تحقیق کردم با منابع محدود! نتایجش را بعدا خواهم گفت اما بدانید که غیرواقعی نیست این موضوع! بعید نیست مارمولک هم با باران آمده باشد!یه مارمولک فسقلی چطور می تونه بیاد طبقه سه که بالکنش محافظ دارد ؟ صبح هی تجسم می کردم پدر مادرش هم هستند! نمیدونم چرا به جای مارمولک بچه کروکودیلهای باغ پرندگان کیش توی ذهنم تجسم می شدند! اول می خواستم صبونه نخورم و دربرم اما مقاومت کردم!من شجاعم!
مهربان عزیز! ته قلبم احساس عالی داشتم وقتی مارمولک رو گرفتی انداختی بیرون! چقدر خوبه مرد داشتن! چقدر خوبه تکیه کردن! خدای بزرگ! بابت همه چی مرسی هزاربار! حتی بابت مارمولک! خودت مواظبمون باش و اگه پدر مادر و خانواده اش هم خونه مان یه جوری بندازشون بیرون! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز خوش!
کامپیوتر من هنوز تشریف نیاورده! دیروز توی خونه یه پست طویل نوشتم کلی غیبت هم توش بود سند نشد که نشد! گفتم مصلحت بوده بی خیال شدم.آخه عمده غیبت از یه همکار بود همون خانمه! دیروز ماموریت بودم داخل شهر بعد اومدن ماهانه الهام رو گرفتن و شماره اش رو دادن.به نظر شما زنگ بزنم؟چی بگم؟ آقای همسر میگه ازش حمایت کن بیشتر عاطفی.میگه ممکنه چون فقیرن نذارن درس بخونه استعدادش هدر بره ممکنه زود شوهرش بدن....می ترسم زنگ بزنم به غرورشون بربخوره.... چه کنم؟منتظر پیشنهاداتم! برای خواهرکوچکتر هم ازطرف یه دختر دیگه انتخاب کردم.انقده خوشگله!معدل سوم راهنماییش هم شده ۱۹.۸۵.... دیروز کفش خریدم! به سلامتی بعد از صدبار تلاش! خوشگلن میخوام برای بیرون بپوشم دلم نمیاد توی اداره خراب شن!!!!برای پارچه ای که مامان آقای همسر داده بود هم آستری گرفتم الگوش رو درمیارم انشاا... جمعه میدم مامان آقای همسر شروع کنه بدوزه.هرچند دلم نمیاد خوب زحمته دیگه! البته الگو رو از روی ژورنال درمیارم یه وقت سوتفاهم نشه که از هر انگشتم یه هنر می باره!!! امروز دختر بزرگتر عمه کوچکتر و خانواده میرن حج.منم میرم خونه خواهربزرگتر از اونجا باهم بریم ببینیمشون عصر برگردیم.آقای همسر امروز تا آخر وقت سرکاره.آقای همسر مرتبا ارتقا میگیره!چه آقای همسر خوبی دارم! راستی ما نوبتمون رو به خاطر کلاسهای گلسا با خواهروسطی عوض کردیم.تا دوماه سه شنبه ها میریم ولایت!آقای همسر خیلی همکاری کرد.مرسی آقای همسر! خواهروسطی و آقای همسرش خیلی آقای همسر رو دوست دارن! البته همه دوستش دارن ها اونا تابلوتر! دلم برای داداش تنگ شده! این کامپیوتر همکارمه همون که خیلی دوستیم! الان جلسه است! دست رییسش درد نکنه اگه جلسه نبود من بی وبلاگ می موندم امروز رو! ممکنه هرلحظه برگرده پس روده درازی نمی کنم!
مهربان بزرگوار! به وجودت افتخار می کنم....وقتی می بینم در نبودمان در جمع خانواده همیشه تعریفت به راه است....خیلی خوشبختم! خدای مهربان!مرسی هزاران بار! خودت مواظبمان باش! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
آقاااااااااااااا یه پاور عوض کردن مگه چقدر کار میخواد؟کیس منو فردا میدن! فردا هم که برق تشریف خواهدبرد به احتمال قوی! من مانده ام تنهای تنهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! راستی سلام بر همه! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر دوستان عزیز!این گلی است! صدای او را از منزل می شنوید! اوضاع همچنان قاراشمیش می باشد! من الان از باشگاه اومدم طبق معمول مرغمان را گذاشتم بپزد و الان در خدمت شمایم! گله نکنید فرزندانم من به همه سر می زنم منتها از خونه کامنت گذاشتن صدها ساعت زمان می خواهد! بر من ببخشید و خرده نگیرید همانا خداوند با صابرین است! عجب ادبیاتی پیدا کرده ام! امروز صبح اول وقت مهمانانمان را از هتل برداشتیم و رفتیم مکانهای بازدید! با معاون بزرگ رییس بزرگ! برگشتنی هم دوتایی برگشتیم.دوست می دارم با درشتها بگردم! مهمانان نیز درشت بودند! چقدر من درشتم!احساس خوبی داشتم.آقای معاون توی راه گفت خانم ع آلمان چی شد؟ آخ جون میریم آلمان گفت سریع پیش رو بگیر نسوزه!بیشتر کارهاش دست منه دعا کنید جور بشه واستون سوغاتی میارم! آقای همسرمان در استخر می باشند! پنجشنبه منزل خواهر بزرگتر آقای همسر شام را چتر بودیم!جمعه هم ولایت بودیم.دیروز عصر رفتم یه سر خونه خاله کوچکتر دیدن جهیزیه دخترخاله کوچکتر.چقدر دختر شوهر دادن سخت شده ننه!
یه چیزی! به نظر شما اگه همکار نزدیک فردی وبلاگش رو کشف کنه تکلیف اون فرد چیه؟باتوجه به اینکه روی اسم وبلاگش تعصب شدید داره؟در شرف کشف شدن می باشیم!توسط همکاری خوب!
هیچ می دانید چقدر حرف نگفته دارم؟
پارسال چنین روزی جمعه بود.ما شب قبلش رو خونه مامان آقای همسر بودیم.قرار بود آقای همسر جهیزیه (!!) اش رو بیاره....من با خانواده خواهر بزرگتر - که پارسال به خاطر شغل آقای همسرش ولایت آقای همسر زندگی می کردن - اومدم خونه.بابای آقای همسر کلی گیلاس داد بیارم.یادش به خیر خواهر بزرگتر مراقب کنکور بود اونو از دم در مدرسه برداشتیم اومدیم خونه برادر وسطی که به خاطر خونه نو گوسفند قربونی کرده بودن....همه عاشق گیلاسها شدن.آقای همسر هم با وانت وسایل رو آورد ریخت خونه خودمون. من اولش که هنوز به " ما " شدن فکر نکرده بودم روی یخچال فریزرهای عمیق و عریض هیتاچی فکر می کردم خیلی خوش تیپ و مفید بودن اما بعد که قرار شد " ما " بشیم و خونه بخریم تصمیم گرفتم یه ایرانیش رو بخرم.روی هیمالیا فکر می کردیم که بین یخچالهای ایرانی بهترینه موتورش هم دانفوسه! ( آقای هیمالیا پورسانت ما یادتون نره! ) بابای آقای همسر برای جهیزیه خواهرش - سال ۷۶ - یه یخچال می خره که چون یخچال مجردی آقای همسرش نو بوده نمی برنش و به جاش فریزر می خرن و این یخچال ایران پویا می مونه زیرزمین تا سال ۸۶ که میدنش به ما.من اول دلم نمیخواست بعد فکر کردم به اینکه مامان آقای همسر چه زن خوبیه دوتا یخچال قدیمی داره می تونست بگه به جهنم جهیزیه بیاره و خودش اینو استفاده می کرد....فکر می کردم زشت دیده میشه توی آشپزخونه اوپن ولی آوردیمش.دست مامان آقای همسر درد نکنه! خوب کار می کنه و ما همون هزینه رو فریزر آرچلیک خریدیم که عالیه! ( آقای آرچلیک ایضا شما هم !) کنار هم درست شبیه دوقلو دیده میشن!بماند چقدر گشتیم فریزر هم قد یخچالمون بیابیم! بعد هم یکی از کابینتها رو جابجا کردیم و دکور آشپزخونه خوشگل شد و کلی فضا باز شد. مامان آقای همسر از زیرزمینشون کلی چیز بهمون داد : یک دست بشقاب چینی ژاپن خیلی خوشگل ٬ سرویس تفلون ٬ پارچ لیوان کریستال و کلی خرت پرت به درد بخور دیگه که همه اش رو استفاده می کنیم.حتی سفره هم داد....مواد غذایی هم داد که توی خونه باشه تا وقتی که میریم واسه کار کردن بخوریم.... آقای همسر جهیزیه اش رو آورد ریخت خونه و اومد ولایت....چه روزهایی بود!کاش آنموقع هم وبلاگ داشتم می نوشتم! روز بعدش کاغذدیواریها رو نصب کردن....فرداش من از اداره اومدم خونه رو تمیز کردم و یه چیزایی پهن کردیم واسه زندگی مختصر!یادش به خیر! از اداره با همکارم اومدیم و جارو خاک انداز خریدیم! من کلی مسیر پیاده حملشون کردم!!! روزی که کاغذدیواری نصب شدکارشون ساعت ۱۱ شب تموم شد و ما آژانس پیدا نکردیم بریم ولایت و موندیم خونه خودمون! برای اولین بار! تاریخ دقیقش رو اضافه خواهم کرد! توی همون فایل اکسل هست!میخوام ثبت بشه! روز ۱۱ تیر من ماموریت بودم و ساعت ۱ کارم تموم شد اومدم خونه و یخچال رو شستم.ده سال توی زیرزمین مونده بود در معیت آبگرمکنی که پنج سال قبل نفتی بوده....یاد اون روزها به خیر! دو روز بعدش اجاق گاز رو خریدیم نصب کردیم....همین روزها دنبال مبل و تخت وقت تالار بودیم سفارش بدیم و خلاصه همه چی! از یه طرف هم دنبال لباس احرام و دمپایی و اینا بودیم و البته واکسن مننژیت! مامان هی می گفت گلی پارچه لحاف تشک رو بخر تا مکه رفتنمون من درستشون کنم بعدا وقت نمیشه ها! یاد همه اون روزها به خیر! پارسال اینموقع ها فکر می کردیم وضع مادیمان خیلی درام است! البته بود! ولی هدیه هایی که گرفتیم و الطاف خدا و افزایش درامد و .... کمک کرد که حالا که یه سال میگذره کلی پس انداز داشته باشیم.... خدای بزرگ! خیلی ممنونیم.به ما لیاقت شکرگزاری عطا فرما!
مهربان بزرگوار! چقدر به وجودت افتخار می کنم! چقدر مرور خاطرات شروع با تو بودن شیرین است و شیرین تر می شود....خدای بزرگ! خودت مواظبمان باش!مرسی!صدبار!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام من گلی می باشم! این کامپیوتر همکارم می باشد! او امروز در مرخصی به سر می برد! می گویند کامپیوترم را شنبه خواهند آورد. یه چیزی بگم بخندید؟ امروز از صبح تا الان تلفنمون هم قطع بود!! تلفن کل منطقه قطع بود! فکرشو بکنید گاز هم قطع بشه دیگه میشه سرویس کامل!موبایل هم که توی اتاقها چندان خط نمیده! ما رو باید با سگهای زنده یاب پیدا کنید! هفته بعد شنبه یکشنبه از یه استان مهمون اداری داریم چهارشنبه پنجشنبه هم از یه استان دیگه! هفته آینده من به مهمانداری خواهدگذشت! کارشون با من مرتبطه احتمال داره مجبور شم کل روز باهاشون باشم!
و اما روز مادر! ما دوشنبه ولایت بودیم.به مامان گفتم میدونی که من معتقدم یه روز برای مادر کمه.من سعی می کنم هرروز مراعاتت کنم.خوشم نمیاد از اونایی که بدون ملاحظه بچه هاشونو میارن میذارن اینجا و یه روز مادر یه سکه میدن تموم میشه....میخوام خلاف جهت آب شنا کنم.مبلغی رو که هردوماه یه بار میدادم کمی بیشتر دادم این ماه ولی بهش گفتم به خاطر روز مادر نیست.اونروز یه تابه تفلون دیدم خوشم اومد براش گرفتم.می گفت برای من یه کادوی باارزشه.چی میخوای بدی باارزش تر؟ مامان میگه من پول میخوام چیکار؟ دوست داره مراعات بشه نه فقط با پول.فکر کنم من بیشتر از بقیه بچه هاش می شناسمش.با من بیشتر درددل می کنه....فرشته ایست این زن! میخواستم کیک بخرم اون روز ولی تولد آذین بود و کیک هم به راه! تازه از وقتی قلبش ادا درآورده توی خوردن شیرینی ملاحظه می کنه.... سه شنبه قرار شد بریم دیدن مامان آقای همسر.یه کیک خریدیم و ناهارمون رو هم برداشتیم توی جاده یه جای سرسبز خوردیم و رفتیم اونجا.گوشی موبایل خریدن براش.خوشحال شد.شاممون رو هم داد آوردیم خونه مون.شب دیروقت رسیدیم خونه. و اما خودم! که روز زن را دوست نمیدارم اما سورپرایز شدن همواره برایم لذتبخش است.آقای همسر دوشنبه زود از اداره در میاد و میره گوشی مامانش رو بخره.بعد میره یه کتابفروشی میگه آقا برای کسی که اسکارلت و بربادرفته رو خونده و دوست داره یه کتاب معرفی کن! اونم سلیقه اش ناجور بوده کتاب گندم میم مودب پور رو میده! آقای همسر هم می خره! کتابش خیلی سطح پایینه میشه گفت مبتذله! من خیلی وقت بود می خواستم با این نویسنده آشنا بشم که شدم!!!! آقای همسر دیده به چاپ ۱۶ رسیده فکر کرده خیلی خوبه ولی ما نباید فراموش کنیم که چاپ بیشتر یعنی ابت ذال بیشتر!!!! اما برای من اینکه آقای همسر بره به فروشنده توضیح بده چی میخواد اونقدر ارزش داشت.... هی تجسم می کردم و هی این شکلی می شدم :
ربع سکه را هم گرفتیم.خدا خیرشان بدهد.
امروز روز کنکور است! یادش به خیر ۲۵ تیر سال ۷۸! من یه ربع بعد از بسته شدن درها رسیدم! با اعتماد به نفس فراوان و بدون استرس! چقدر ریلکس بودم! فقط بعد از جلسه یکی از بچه های متوسط کلاس گفت همه انتگرالها رو حل کرده یه کم ناراحت شدم! ولی خوب! رتبه اون شد ۷۰۰۰ و من ۱۵۹!
صبور مهربان! بابت همه ملاحظه هایت مرسی! صدبار! خدای بزرگ! خودت مواظبمان باش!مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام این یک گلی قحطی زده است!
کامپیوترم رو امروز بردن شرکت ساپورت کننده اش برای تعویض پاور.بدبخت آخرش سوخت!کلی سرچ داشتم توی اینترنت تا ظهر اتاق همکاران انفورماتیک بودم.جو اتاقشون خوبه یه جورایی می فهمن! یعنی تیزند! اوضاع ما بعد از نقل مکان شده حکایتی! میخوام جایی زنگ بزنم باید برم یه اتاق! میخوام اینترنت استفاده کنم باید برم یه اتاق دیگه.... این اتاقی که الان هستم رو دوست ندارم.... ساختمون رو روی پشت بام دارن کار می کنن یعنی تا دیروز در پارکینگ درستش می کردن - خودم هم نمیدونم چی درست می کردن! اخبار از آبدارچی به دست رسیده پس درسته!!!- از امروز دارن روی پشت بوم نصب می کنن....میگن یه ماه دیگه اما من قول میدم تا پاییز اینجا موندنی هستیم! هدیه روز زنمون با چنددرجه تنزل شد ربع سکه!دستشون درد نکنه!به ساعتی ها و غیره هم تعلق نگرفت.اخبار رسیده که اسمم برای رسمی شدن رفته تهران.مدیر اداریمون اونروز بهم میگه تو رو مدتهاست رسمی حساب می کنیم ..... آب اداره هم هرروز ساعت ۱۲ قطع میشه!
چقدر دلم میخواست روز مادر از مادرم بنویسم.از فرشته رندگیم اما زمان میخواد....میدونید که الان موقع شامه!یعنی شبه!
از صبح چشم چپم ورم کرده بود....ظهر سردرد هم اضافه شد.با آژانس اومدم خونه و خوابیدم.خواهر کوچکتر گفت اگه تا شب خوب نشد برو متخصص چشم.عصر آقای همسر اومد و تا برسیم مطب با اینهمه ترافیک و فرهنگ رانندگی بالای مردم و نبود پارکینگ در مرکز شهر سه ساعتی علاف بودیم....خدا آخر عاقبتمان را به خیر کند!دکتر گفت عفونت داره اما خیلی کم.دارو نوشت و گفت اگه باز ورم کرد بخور وگرنه لازم نیست.آقای همسر نگران بود.چقدر عاشق این حالتهاش هستم که نگران سلامتیم میشه....
روز مادر را چگونه گذراندید را بعدا خواهم نوشت! فعلا تا اینجا داشته باشید که عالی بود!
تنها سریال دوست داشتنی این سه در چهار بود که هرروز با یه سخنرانی جاشو عوض میکنن! چرا باید بخندیم آخه؟
مهربان بزرگوار! بابت همه لطفهایت ممنونم.این عالیست که برایت اینقدر اهمیت دارم.چقدر ما خوشبختیم! خدای بزرگ! به خاطر همه لطفهایت شکر شکر شکر! خودت مواظبمان باش! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر همه! میلاد بانوی دوعالم مبارک! حالا اگه خواستین روز زن و مادر هم مبارک!فقط به خاطر شما! پاور کامپیوترم مریض شده! احتمالا بره بیمارستان یکی دو روزی! از بس ویروس و افت ولتاژ رو شبکه هست! بیچاره نتونست دووم بیاره!روشن نمیشه! الان هم دارم با کامپیوتر اصلی شبکه می نویسم! برای ماموریت قزوین باید سرچ کنم مقادیری.اواخر تیرماه میرم دو روز شاید! ببخشید مدتهاست نتونستم بهتون سر بزنم و حتی به کامنتهاتون جواب بدم! اینترنت و برق که براه میشه بلاگفا ادا میده!قحطیه دیگه!امروز هم میریم ولایت آقای همسر.شاید فردا عصر از خونه بیام به همه سر بزنم مردم از دلتنگی! اعتیاد وبلاگی گرفتم ننه! دیروز هم جای همه خالی خوب بود.دوستای آذین یک مشت(!!) دختر مودب سرحال سرزنده بودن! احساس پیری برایم دست داد!
مهربان بزگوار! هزار بار مرسی! خیلی عالیه! هرچی احساس خوب تو دنیا هست رو به من می چشانی! خیلی مرسی!بازم مرسی! خدای مهربان! هزار بار شکر! خودت مواظبمان باش! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
پست شنبه نیمه کاره!!!
سلام اولين روز تابستان 87 همگي به خير و شادي انشاا.... يك چهارم سال گذشت.آيا يك چهارم برنامه هايمان را انجام داديم؟ پنجشنبه رفتم آموزشگاه اوضاعم بد نبود فقط در شلوغيها مقاديري مي ترسيم! مربيمان هم كه ما را برد فقط جاهاي شلوغ شهر! يك ايراد ديگرمان هم سرعت عكس العمل پايين مي باشد.تمرين مي كنيم! بعد رفتم مجلس ختم مادر همكارم و بعد هم رفتم كتاب خريدم كلي! البته يادم رفته بود پول بردارم و در كيفم فقط دوهزار و خرده اي تومان ماند و نتوانستم براي آذين هم هديه بخرم! بعد هم رسيديم خانه بعد هم با آقاي همسرمان قهر كرديم! از آن نوعي كه نمي خنديم ولي حرف مي زنيم! اين آقاي همسر ما هر موقع مرا جايي دعوت مي كنند براي جمعه فكر مي كند من با خوشحالي تمام دارم نقشه مي كشم نرويم ولايتشان! ولي اين يك اتهام بي مورد است! من از شنبه گذشته براي ديروز كه خواهيم رفت ولايتشان نقشه مي كشيدم.... شايد خودم مقصر هستم كه اين ديد را به آقاي همسر داده ام! نميدانم! خلاصه مگر مي توانيم قهر كنيم؟سريع دوباره باهم دوست شديم! اما من به آقاي همسر گفتم اگه يه بار ديگه چنين فكري بكنه بي برو برگرد از پنجره پرتش مي كنم پايين! نه كه ميرم كلاس ورزش قوي شدم! خلاصه ناهار ديروز را نرفتيم و رفتيم ولايت آقاي همسر.برادر كوچكترشان را هم برداشتيم آمديم خانه! برادر كوچكترشان امروز مشرف شد به خدمت مقدس سربازي! دلم برايش سوخت مخصوصا وقتي صبح موبايلش را گذاشت خانه ما و رفت.... من دلم براي همه پسرهايي كه مي روند سربازي دلم مي سوزد! اما متاسفانه آش كشك خاله مي باشد! انشاا... از مهرماه معافيت تحصيلي مي گيرد مي رود براي فوق.... داشتيد بي گلي مي شديد! ديروز سردرد وحشتناكي داشتم در حد مرگ! در عمرم چنين سردردي نديده بودم. امروز هم كمي كار كرده ايم در اداره.از وقتي اين اوضاع نقل مكان پيش اومده داره يه ماه ميشه كه من انگيزه بسيار كمي براي كار دارم.فقط به خاطر گزارشه كه كار مي كنم! ورزش هم داريم ظرف نشسته هم همينطور! پارسال اول تير جمعه بود.آقاي همسر وسايل خانه مجردي اش را آورد خانه خودمان.ما هم رفتيم جلسه هماهنگي حج.... كتاب مناسك حج رو كه گرفتم فكر مي كردم چه كار سختي بايد باشد اعمال عمره را به جا آوردن!؟ تا اينجا را كه نوشتم برق رفت.ساعت يازده بعد هم كه برگشت (!!) اونقدر نوسان داشت كه سيستم سطح بالاي كامپيوتر من هي ري استارت مي شد.من هم خاموشش كردم دلم برايش سوخت!
پست یکشنبه نیمه کاره! سلام دوستان! دومين روز تموزيتان به خير! امروز دخترخاله كوچكتر مي آيد برويم برايش پارچه سرويس خواب بخريم.يادش به خير من و آقاي همسر همه وسايلمون رو دوتايي خريديم.آقاي همسر دخترخاله كوچكتر در اين رابطه همكاري نمي كنه شايد هم دخترخاله كوچكتر نميخواد.... ديروز آقاي همسر زود اومد رفتيم بيرون. اول كمي گوشيهاي بي سيم رو ديديم براي روز مادر مادر آقاي همسر و بعد هم براي آذين كتاب خريديم و اتفاقي من يك پيراهن مجلسي تركيه ديدم كه استثنائا اوپن نبود و خريديم.شب خسته و كوفته آمديم خانه. تا اينجا رو نوشته بودم كه باز برق رفت!!!!!!
پست امروز!
سلام سومين روز تيرماهتان به خير و شادي انشاا.... امروز تولد آذين است.شانزده سالش تمام مي شود مي رود توي هفده سال! انگار همين ديروز بود كه به سبك مخصوص خودش حرف مي زد : به من مي گفت گوگو! از هر كلمه اي سيلاب اولش را برميداشت و تكرار مي كرد! مثلا اگر مي خواست بگويدوبلاگ بايد مي گفت : وب وب! اصولا بچه هاي باهوش چنين مشخصاتي رو دارن مشخصات خيلي خاص! براي منفي كردن هم آخر جمله مثبت يك " نه " اضافه مي كرد مثل : "من آب مي خورم نه "به معني "من آب نمي خورم!" البته تركي! مامان آذين معلم رياضيه. وقتي به شاگرد خصوصيهاش توي خونه درس ميداد آذين از پشت در گوش مي كرد و يه چيزايي ياد مي گرفت.چهارساله بود كه وقتي كاغذ قلم ميدادي كلي ايكس ايگرگ مي نوشت!! كلاس دوم ابتدايي بود كه مفهوم عدد اول رو كاملا مي دونست.يه روز من ظرف مي شستم هي مزاحمم مي شد – آذين هنوز هم زياد حرف مي زنه ميگن دختر خوب به عمه اش ميره!!! – روي لباسشويي چندتا لوبيا بود نمي دونم مامان براي چي گذاشته بود بهش گفتم بردار با اون لوبيا ها جدول درست كن.... داشت اونا رو مي چيد و جدول درست نميشد.... دقت كردم نوزده تا بودن بنابراين آذين بايد مدتها مشغول مي شد باهاشون جدول درست كنه و حواسش پرت مي شد. اما يهو گفت : مي دوني چيه گلي عمه! اينا نوزده تان نوزده هم عدد اوله نميشه مستطيل درست كرد باهاشون! جالبه كه كسي بهش ياد نداده بود فقط با فالگوش ايستادن در اتاق درس مامانش ياد گرفته بود. يه بار هم مامانش داشته براي چندمين بار به يكي از شاگرداش عمودمنصف رو ياد ميداده اونموقع آذين حتي پيش دبستاني هم نبود.... موضوع تكراري ميشه اعتراض مي كنه : عه مامان چندبار اينو ميگي!!! وقتي اول دبستان بود هي معلمش زنگ مي زد به مامانش كه توي كلاس اذيتم مي كنه!حواس بقيه رو پرت مي كنه! گويا درسها رو سريع حفظ مي شد و ديگه گوش نميكرد! يه بار هم خانم معلم گفته بود بين دو و سه عدد ديگه اي نيست آذين گفته بود چرا؟هست! يه ربع به سه! دو و نيم! آذين قبل از اينكه بره مدرسه ورقه هاي صحيح شده مامانش رو جمع مي زد و نمره ها رو به ترتيب ميذاشت.يعني هفتاد و پنج صدمها رو مي تونست جمع بزنه بدون اينكه بدونه هفتاد و پنج صدم چيه!! آذين يك دختر باهوش و مودبه.بهترين نوه مامانه از هر لحاظ! آذين مثل ... از من مي ترسيد و الان هم حساب مي بره.اگه احيانا زير نوزدهي بگيره خودش بهم خبر ميده تا از كس ديگه اي نشنوم. با همه اين اوصاف هميشه دوست داره با من باشه و ترجيح ميده تنها باشيم! امروز دوستاشو دعوت كرده به من هم اس ام اس زده بيا.آذين دوست داره دوستاش منو بشناسن! معمولا مي بينم اونقدر براي دوستاش از من تعريف كرده كه منو مي شناسن.خيلي كيف مي كنم! ديروز با دخترخاله كوچكتر رفتيم بيرون.برگشتني براي آذين از طرف مامان جاي دستمال كاغذي گرفتم شكل توت فرنگي.خودم كه عاشقش شدم! آقاي همسر مي گفت بريم يكي هم واسه خودت بگير! از طرف خودم هم كتاب " هدف " برايان تريسي رو گرفتم.مي خوام احساس كنه براي من با شادي و گلسا فرق داره چون بزرگتره!
اداره ما گفته بودم كه به تعداد افراد همكار نوع قرارداد داره.ساعتي خدماتي پيمانكاري نظارتي رسمي پيماني قراردادي ( در سه نوع ) و الخ! همكاران ديپلم به شرطي رسمي ميشن كه مدركشون رو ببرن بالاتر كه در اين شرايط كار سختي نيست! كلي دانشگاه هست با طرحهاي تابان و درخشان و فروزان و اينا! يكي از همكاران داره معماري مي خونه در دانشگاه سما ( من تازه شنيدم سما دانشگاه هم داره فعلا نميدونم قضيه اش چيه ) يه برگ سوال رياضي آورده در زمينه توابع و حد بهم گفته حل كنم.قبل از رسيدن من به اداره كسي نبوده براش حل كنه – اداره ما عمده كارمنداش مهندسين – گاهي ارشد - محترم عمران مي باشند!!! – فقط يه همكارم كه صنايع خونده دوتاشو حل كرده بود كه يكيش اشتباه بود.همون همكارم كه بدم مياد ازش! چنان اعتماد به نفس كاذبي داره اين آدم داشت با من سر اينكه زير راديكال فرجه فرد مي تونه منفي باشه بحث مي كرد! يه موضوع پيش پا افتاده در حد دبيرستان! خلاصه سوالات رو حل كردم دادم دستش.اونقدر سوادش كم بود كه نمي تونست به راحتي تشخيص بده كدوم جواب مال كدوم سواله! از روش تقلب نوشت رفت سرجلسه! قول ميدم قبوله! حتي حدس زدم سوالات لو رفتن! البته فقط حدس!
شنيده مي شود از طرف اداره سكه خواهيم گرفت به مناسبت روز زن! در چه ابعادي نميدانيم! پارسال تمام بود.
ديشب پشه ها به من و آقاي همسر حمله كردند! كلي پشه كشتيم و شب نخوابيديم! صدايشان بيشتر از نيششان آزاردهنده بود.با توجه به اينكه توري پنجره موجب تاريك شدن خانه مي شود چه پيشنهادي داريد؟
امروز آب اداره قطع است! از صبح! تجسم كنيد اعضاي ثابت دبليوسي الان چه حالي دارند! راستي مي بينيد چه قحطي شده؟آب برق همه چي!
مدتهاست در وبلاگم از نظريات و فرضيه هايم چيزي نگفته ام! اين بي برقي حسابي حامان را مي گيرد.قرار بود وزارت نيرو در سايتش برنامه قطعي ها را اعلام كند.كسي خبري دارد؟
مهربان بزرگوار! وقتي احساس مي كنم كسي هست كه با درد من گريه مي كند ، با دلتنگي من دلش تنگ مي شود ، وقتي دلم سيب قرمز مي خواهد سريعا پيدايش مي كند ، با برنامه هايم هماهنگ مي شود....وقتي كسي را دارم كه اينقدر برايش مهمم ديگر چه غمي مي توانم داشته باشم؟ خيلي ممنونم! خداي بزرگ! هزاران هزار بار شكر! خودت مراقبمان باش! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
در بی برقی مطلق به سر می بریم!کامپیوتر خودم هی ری استارت میشه چون سطح ولتاژ تغییر می کنه مرتب! اینم کامپیوتر یکی دیگه است مونیتورش هم تو چشمه! بعد از ظهر هم میریم بیرون دیروز هم رفتیم دعا کنید فردا برق باشه مردیم ما از دلتنگی!! بقیه توضیحات بعدا!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت توسط گلي
|
|
||