تبليغاتX
فكر مي كنم ....

سلام روز خوش! حواستان هست كه دوسوم ماه مبارك رفت و فقط ماند يك سومش؟!

ساعتا رو كشيدين عقب؟

خوب... امروز سي و يكم شهريورماه و سالروز شروع جنگ تحميليست. نه سال پيش در چنين روزي با داداش رفتيم در دانشگاه ثبت نام كنيم! دانشگاه تبريز به نظر من يك جاي درندشتي آمد كه فكر مي كردم عمرا مسيرها را ياد نخواهم گرفت! محل ثبت نام در سالن شيشه اي دانشكده شيمي بود. وقتي با داداش رسيديم خيل بچه درسخوانهاي سراسر كشور اونجا بود با پدر يا مادر يا هردويشان.معدودي هم با دايي اي چيزي يا مثل من با داداششون اومده بودن.... دانشكده شيمي دانشگاه تبريز رو به شكل سيكلو بوتان ساخته اند و يكي از پيوندهاي كربن به كربنش شيشه ايه.... ساختمون قشنگيه و جزو قويترين دانشكده هاي تبريزه.... يادم مياد چندروز به عيد نوروز 78 مونده بود. با داداش رفتيم توي دانشكده كاري داشت و بعد ميخواستيم بريم خريد.منو برد دانشكده – ساختمون 8 – و دانشكده شيمي.من پيشدانشگاهي بودم و از اعماق وجودم آرزو مي كردم روزي بيام اون دانشكده.... مدتها بود اين آرزو رو داشتم. شايد عشق برق در من از عشق من به داداش سرچشمه مي گرفت چون يك بچه دبيرستاني از الكترونيك زياد نميداند كه هدفش فقط آن باشد....

بار دوم با داداش براي ثبت نام رفتيم.من كلا يك فرد درونگرا و ديرجوشم ولي اون روز تصميم گرفته بودم دوست پيدا كنم.ثبت نام فني ها اون روز بود و من دوست داشتم نفر جلوييم هم برق باشه! پرسيدم گفت برق! نفر بعديم هم همينطور. من باهاشون گرم گرفتم و كارهامون رو باهم انجام داديم. البته دليل اينكه برقي زياد بود اين بود كه هرسه گرايش قدرت و الكترونيك و مخابرات رو يه جا گرفته بودن و ما ترم هفتم گرايشمون مشخص مي شد. 88 نفر برقي بوديم و مواد و عمران و مكانيك تعداشون كم بود. الان دانشگاه تبريز آي تي و كامپيوتر و صنايع و مهندسي شيمي هم داره گرايش كنترل هم اضافه كرده....

اون روز دوتا دوست ديگه هم پيدا كردم از نوع برقي و يه دوست عمران نقشه.... اولين دوستي كه پيدا كردم اهل سبزوار بود و ترم دو مهمان گرفت رفت فردوسي مشهد و همونجا موندگار شد.خبري ازش ندارم! آخرين بار ترم 8 نامه نوشتيم براي هم.... نفر دوم تهراني بود و چون همون سال از آزمون اداره دارايي هم قبول شده بود و هم كار مي كرد هم درس مي خوند نهايتش به يه مدرك كارداني معادل رضايت داد با 4 ترم مشروطي.... نفر چهارم دختري بود كه بعدها شديدا منحرف شد و يهو ميديدي سايه زردار طلايي زده بعد تاتو كرد ابروهاشو و بعد خط چشم دائم كشيد!! من از اون به زودي جدا شدم! اون يكي هم ترم دو ازدواج كرد و مسيرش از همه جدا شد.سال 84 هنوز درس داشت تو دانشكده! اون دوست عمران نقشه رو هم هر از گاهي كلاسهاي معارف مي ديدمش.... چون تعداد دختراي فني كم بود كلاسهاي معارف همه مون رو يه كلاس جمع مي كردند.

من توي كلاسه نه بومي به حساب مي اومدم نه خوابگاهي! يه جورايي حلقه گمشده بچه هاي خوابگاهي و تبريزي بودم كه زياد باهم خوب نبودن.من هم دوست صميمي خوابگاهي داشتم – آخ دلم براي ليلا تنگ شد! – هم دوست صميمي تبريزي .

ياد مانتو شلوار لئوناردم به خير.... براي دانشگاه خريديمش.با خواهر وسطي و شد 14 تومن.خوشگل بود با يه كيف كولي كه زود از چشمم افتاد ....

البته من با لباس سياه رفتم دانشگاه.عزادار بوديم براي بابا....

روزهاي اول كه خوابگاهي ها باهم خيلي صميمي شده بودن و تبريزيها همه شون چون از تيزهوشان اومده بودن و از مدتها پيش همكلاسي بودن  باهم و من يه جورايي احساس تنهايي مي كردم تا اينكه هفته دوم الهام اومد.با 800 هزار تومن از اروميه جابجا كرده بود.من و الهام از اون موقع باهم دوست شديم.الهام دختر خوبيه.بعدها وحيده هم كه هرچند از تيزهوشان اومده بود ولي گروه خونش با اونا جور نبود اومد داخل گروه ما. الناز و شيرين هم بودن كه بعد جدا شدن.ما سه نفر هنوز هم دوستيم. من دلم براي وحيده و الهام تنگ ميشه.... كل چهارسال هيچوقت باهم كنتاكت نداشتيم....

ياد درختهاي سربه فلك كشيده دانشگاه.... ياد غروبهاي پاييز و دسته هاي كلاغ.... ياد ساختمان تاريك 8 .... ياد جهاددانشگاهي .... ياد سلف خواهران كه تو يه زيرزمين بود و صداي سينيهاي غذا كه به ميزها مي كوبيدند .... ياد محوطه دانشكده هاي ادبيات و زبان.... ياد كتابخانه مركزي ...نمازخانه مركزي و خنده هاي مرتب.... ياد دپارتمان جديد برق.... ياد سردخانه بيمارستان امام كه روبروي كلاسهامون بود و ملت براي بردن مرده هاشون مي اومدن جيغ و دادشون توي كلاسها بود....آخ ياد همه اينا به خير!

از روز ثبت نام مي گفتم.... براي انتخاب واحد رفتيم دانشكده و داداش دوستاش رو ديد.از من پرسيد مي توني تنهايي بري خونه؟ من تعجب كردم چون داخل دانشگاه گيج شده بودم چه برسه به تنها اومدن تا ترمينال ولايت اونم براي اولين بار به تنهايي در تبريز! خوب شد داداش باهام اومد چون اونروز رژه داشتن به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس و از ميدان دانشسرا تا بازار بسته بود.... رسيديم خونه.... داداش بايد پنجره آشپزخونه رو از جاش در مي آورد تا بيان جديدش رو نصب كنن. چقدر در مورد من احساس مسئوليت مي كرد.... از 2 مهر كلاسها شروع مي شد و اولينش .... نخندينا! اخلاق اسلامي بود كه رفتيم ديديم دانشكده اش رو دارن رنگ مي زنن و تعطيل شد! سالي كه نكوست از بهارش پيداست! دومين كلاس هم كارگاه عمومي بود و قسمت تراش كه من هرچي گشتم نتونستم كارگاه رو پيدا كنم و مثل چهار نفر ديگه از همكلاسيهاي همدردم غيبت خوردم! قطعه تراشم خوب درنيومد چون همه سه جلسه كار كردن من سه جلسه! اگرچه استاد جوش هرگز نمي تونست قبول كنه كه جوشهايي كه زدم كار خودمه! حتي فكر كرد خودش جوش زده! فكر كنم برق نمي خوندم يه جوشكار زبده بودم الان! كارگاه ورق هم كار همه درست بود....

چقدر ياد ايام كردم!


ديروز روز تولد شناسنامه اي من بود! روزي كه هيچ ارزشي برام نداره! حتي بعضي وقتها هنگام پر كردن فرم بايد تمركز كنم ببينم سي بود يا سي و يك! البته باباي آقاي همسر تبريك گفت! يه تبريك بي مناسبت ولي خوب زحمت كشيدنش ارزش داشت....


امروز باز بايد بريم افطار! اونقدر لعنت كرده ام باني اين رسم رو! بابا حضرت علي افطار ميداد براي فقرا نه اينكه توي جامعه صنعتي امروز نصف شب ملت رو بكشيم از خونه شون كه بياين افطار تازه من ميگم اگه كسي رو دعوت مي كنيم نتونه نياد نبايد از دستش ناراحت بشيم يعني يه دعوت هرگز حكم واجب الاجرا به حساب نمياد....


مهربان بزرگوار! بابت همه چيز مرسي! خداي بزرگ ! خودت مواظبمون باش! هزار بار شكرت!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز خوش!

امروز هم نه و نيم اومديم و يك ميريم! چه شود! البته من كار كرده ام كلي.... اون آقاي همكار خيلي محترمم رو كه مي گفتم الان اينجا بود داشتيم براي موضوعي برنامه ريزي مي كرديم.فارغ التحصيل مخابرات دانشكده فني هامبورگه در سال ۱۹۷۲.... خيلي محترمه و باسواد ولي جزو مطرودين دربار!! خوب با اون مشخصات طبيعيه كه مطرود باشه!

اومدن سه تومن ازم گرفتن بابت كادروي مدير ماليمون! اولا بدون اينكه ازم بپرسن تو كادو شريكم كردن و كارشون درست نبوده ثانيا كادوي بي لياقتي گرفتن آخه سه تومن ديگه خيلي كمه.... اه همه شون عين همن! از ۲۵ هرماه هي زنگ مي زنن اين اتاق - يادتونه كه من تبعيدگاهم!!! اتاق مالي! - كه فيشها دراومده؟ بابا يه پنج روز صبر كن! بعد هم تا دوهفته بحث اضافه كاره! اه آي بدم مياد.... كمتر از همه برام اضافه كار مي زنن منم ميگم به جهنم مگه روزي من دست ايناست؟ اونروز مي بينم يارو برداشته براي خواهرش و خواهرزاده اش ۱۲۰ ساعت اضافه كار رد كرده.... اين حلاله؟

مرتبا ميگم يارب روا مدار گدا معتبر شود....

امروز ميرم ولايت.مامان خيلي بهتره خدا رو صدهزار بار شكر....

ديروز هم رفتيم مهموني البته ماجرا داشت.از محل كار آقاي همسر خواسته بودن تا ۱۲ بره سركار و منم گفتم كلي كار مي كنم.ملافه ها رو ريختم توي ماشين و آشپزخونه رو مرتب كردم و كلي كار ديگه.... كه كار آقاي همسر تا ۵/۵ طول كشيد! اونقدر حوصله ام سررفت كه نگو! وقتي هم اومد هردومون دپرس بوديم گفتيم نريم مهموني ولي خوب دوست داشتيم بريم تازه بد مي شد اگه نمي رفتيم بالاخره يه هفته بود دعوت كرده بودن.... خلاصه خودمون رو لحظه اذان رسونديم!از مهمونيهاي فاميل آقاي همسر خوشم مياد هيچ تشريفاتي توي كار نيست كسي هم گير نميده بخور بخور!

من پنجشنبه رفتم بازار براشون كادو بگيرم اونقدر سخت بود! خلاصه از اين ظرفاي شش تكه مايكروفر گرفتم و بعد پشيمون شدم! نميدونم چرا اصلا در مورد كادو اعتماد به نفس نداشتم! تازه عين همونو براي خواهر بزرگتر آقاي همسر هم گرفته ام براي رنگ و كابينت نوي خونه شون....

خانم ميزبان هم براي من پاگشا داد! راستش توي اين دوسال نشده بود بريم خونه اونا و بار اولمون بود.يه روسري زيبا! من عشق روسري هستم!اين خانم رو هم بسي دوست دارم!مدير كنترل كيفيت يه كارخونه روبه راهه....

ساعت ۱۲ شب رسيديم خونه....من شب رو هيچ جاي ديگري جز خونه خودمون آرامش ندارم خونه مامان هم كه مي مونم فقط از روي وظيفه است اين خيلي بده ولي خوب هيچ كجا مثل خونه خودمون آروم نيست....


ديگه بگم كه....

دوسال پيش در چنين ديروزي (!!) يعني ۲۹ شهريورماه ۸۵ ما با آقاي همسر تلفني صحبت كرديم و قرار شد سه روز باهم تماس نداشته باشيم تا تصميم بگيريم.اين پيشنهاد از طرف آقاي همسر مطرح شد و راستش به من هم كمي برخورد! البته آقاي همسر اون زمان هم درست مثل الان منطقي تر و پخته تر از من فكر مي كرد.... درستش هم همين بود.فرصت خوبي بود براي تحقيق و بررسي هاي لازم....

و در چنين روزي.... عصر خانم همسر برادر وسطي خونه ما بود بهم گفت گلي داشتن در موردت تحقيق مي كردن! منم :

خواهر بزرگتر آقاي همسر وقتي آقاي همسر موضوع رو بهشون ميگه و توضيح ميده من اهل فلان ولايت هستم يادش مياد كه مهري - دخترعمه شون كه خواهرشوهرش هم هست - با يكي كه اهل همين ولايته دوسته.... بهش ميگه از اون در مورد من بپرسه.... كه نميدونستن همون آدم ميشه زنداداش من!!!

مهري زنگ ميزنه به خانم همسر برادر وسطي وبعد از احوالپرسي ميگه ببينم توي ولايت شما دختري به اسم گلي ع ميشناسين؟ و اونم ميگه آره خوبم ميشناسم خواهرشوهرمه!!!!! و اينجوري مرحله اول تحقيق ما تابلو ميشه و همه مي فهمن چي به چيه! و من متوجه ميشم آقاي همسر داره فكراي خوبي مي كنه و خوب خوشحال ميشم!

اونموقع خواهر كوچكتر آقاي همسر به علت ح.ا.م.ل.گ.ي خارج از ر.ح.م توي خونه بستري بود و درحال استراحت.... ماه رمضون هم داشت شروع مي شد.۲ مهر اون سال اولين روز ماه رمضان بود.


مهربان بزرگوار! اگر تو را نداشتم با اين حال و با اين نگرانيها و استرسها حتما از پا درمي آمدم..... تكيه گاه محكم زندگي من هستي.... خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزار بار شكرت!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! روز خوش!

من رفتم سمینار و برگشتم.همونطور که حدس می زدم هیچ بود و البته پوچ!

هربار که میرم جلسه ای به این نتیجه می رسم که احترام من به دیگران همیشه یه سد بزرگیه در مقابل پیشرفتهام.یه خانمی بود اونجا به غایت پررو.از آن نوع پررویی که از نظر اخلاقی بده ولی خوب در عرض یه سال که اونجاست کلی پیشرفت کرده.... می دونید من اگه یه همکار مرد به خودش اجازه بده وقتی توی فکرم مقابل صورتم - خیلی هم نزدیک - بشکن بزنه یعنی که به خودت بیا ممکنه سکته کنم از خشم و باز ممکنه کاری کنم که مرغان آسمان به حال اون مرد گریه کنن ولی همکار مافوق اون خانم امروز همین کار رو کرد و اون خندید! این میشه که پیشرفت می کنه!!! و من حتی به مافوقم احترام بیش از همکاران عادی نمی کنم و میشم گلی!

برای بیست و پنجمین بیست و چهارممون دوتا کتاب خریدیم که یکیش اینه : " مردانه بازی کن ٬ زنانه پیروز باش" که البته من زیاد خوشم نیومد راستش اون هم این رفتار رو یه کم تایید می کنه! یعنی اکثر این تیپ کتابا با فرهنگ ما جور در نمیان...

خوب غرور من همیشه مانع یه سری کارها شده ولی مثل یه عاشق چسیبیدم بهش و رهاش نمی کنم!

این مدیر امور مالیمون رفت حج هاا یادتونه که؟ حالا برگشته و من تعجب کردم اکثر خانمها رو افطار دعوت کرده و من رو نه.راستش وقتی رفتن دیدنش قبل رفتن من نرفتم.مامان بیمارستان بود و من حالم خوب نبود البته فوت زنعمو رو بهانه کردم توی اداره کسی از بیماری مامان خبر نداره.... اونم دعوتم نکرده در حالیکه فوت زنعمو - نگفتم زنعموی بابا بوده - یه دلیل موجهه برای نرفتن! مخصوصا تو تبریز هم اینجور مهمونیها دست کمی از عروسی ندارن و حاج خانم آرایشگاه هم میره!! بعد که دیدم همه حتی منشی معاون هم دعوته گفتم ای خانم ل بد! منو به همین خاطر دعوت نکردی؟ من هم میام دیدنت - دیروز از اداره همه همکارا رفتیم خونه شون ببینیمش - تا شرمنده میدون تو باشی! و امروز که سمینار بودم می بینم از خط اتاقمون - امور مالیه دیگه - زنگ می زنن و هی ریجکت می کنم هی گیر میدن و منم خاموش کردم. اومدم می بینم کارت دعوت روی میزمه! هان! اینجوریاست! ببین یه وقت نیام؟! منم به همکاران گفتم بگین نمیاد و یه جوری گفتم که بفهمن چرا!

دیروز من حس و حال نداشتم.صبح توی جاده یه تصادف افتضاح دیدیم با برادر بزرگتر و متاسفانه مرد جوانی که مرده بود و گیر کرده بود داشتن درش می آوردن.... صحنه بدی بود.من تا دیروز مرده ندیده بودم.کاش نگاه نمی کردم.... عجیبه این مردم متمدن با گوشیشون داشتن فیلم می گرفتن!

فردا هم افطار مهمونیم ولایت آقای همسر خونه پسرعمه اش. من خانم همسر این پسر عمه رو دوست دارم.باسواد و باکلاسه از اونا که هرچی میگی زودی میگیرن! با من هم خیلی خوبه.کلا تو فامیل فکر کنم دوستش دارن.یه عامل دیگه هم که منو به این خانواده علاقمند کرده خوشبختیشون در عین نداشتن بچه است.البته به خاطر جبر روزگاره که ندارن ولی دلم میخواد به این خانم خیلی نزدیک بشم ببینم الان که بیست سالی از ازدواجش میگذره خلا احساس می کنه یا نه.... البته نیاز هست که خیلی باهاش دوست بشم بعد....


خوب و اما دوسال پیش در چنین روزی....

دیروزش آقای همسر پیشنهاد کرد حضوری صحبت کنیم و منم بعد از مشورت با خواهر بزرگتر - اونموقع ها خاله بزرگتر مریض بود - خدابیامرز - و مامان خونه نبود هیچوقت - گفتم باشه.البته توی خونه ما هیچ محدودیتی برای این کارها وجود نداشت و همه می دونستن که من خودم می دونم با کی باید صحبت کنم با کی نه! ولی من خبر ددم یه موقع یکی می بینه میاد میگه و ناراحت میشن یا اعتمادشون کم میشه....خواستم از زبان خودم بشنون....

امروزش هم قرار بود من برم کتاب بخرم.گفتم که دانشجوی فوق بودم مثلا! باهم قرار گذاشتیم کجا؟ جلوی کتابفروشی فروزش!!!! زوج فرهنگی به ما میگن! اونموقع نزدیک فلکه دانشگاه بود.آقای همسر هم یه ساعتی مرخصی گرفته بود. من داشتم پول کتابها رو حساب می کردم که دیدیم ایستاده مقابل در.اول به خودم اعتماد نکردم - حافظه تصویری قوی من که یادتونه؟ - اما اون تحویلم گرفت و فهمیدم خودشه.

من با همون لباسای کهنه که اونروز منو دیده بود رفته بودم که یه موقع سوتفاهمی پیش نیاد!

از مقابل فروزش پیاده رفتیم تا در اصلی دانشگاه.... صحبتهای کوتاه بینمون رد و بدل می شد! خجالت می کشیدیم!

یه خرده که از در اصلی فاصله گرفتیم چون هردومون تن صدامون پایین بود - تن صدای آقای همسر ذاتا پایینه ولی من از خجالت بود وگرنه تن صدایی دارم که بیا و بشنو!!! - صدای ماشینا نمیذاشت بفهمیم چی به چیه.آقای همسر گفت که نظرتون چیه بریم یه جای دنج؟ من گفتم مثلا کجا؟ اونم گفت شاهگلی! من گفتم نه! من توی خونه نگفتم!!

به این جواب من نخندین.من اونموقع آقای همسر رو نمی شناختم و می خواستم گوشی دستش بیاد که من در هر شرایطی نظر خانواده برام مهمه و بدون اطلاع کاری نمی کنم مخصوصا در ارتباط با یک آقا پسر! کلا از اینکه بدون حمایت خانواده ها و جلب رضایت کامل اونها ازدواج کنم هراس داشتم به خصوص که یه موردش جلوی چشمم بود و احساس می کردم تحقیر میشه.برای من این تحقیر مثل مرگ می موند....

آقای همسر هم قبول کرد و ما توی همون مسیر ادامه دادیم.نزدیک دپارتمان برق دانشگاه بودیم.... آقای همسر گفت بریم ناهار بخوریم.خودش توی محل کارش خورده بود.... روبروی چلوکبابی حاج علی بودیم یکی از قدیمی ترین و شناخته شده ترین و تا حدی گران ترین رستورانهای تبریز.

من به دو دلیل موافقت نکردم و الکی گفتم گرسنه نیستم.یک اینکه هنوز نمی شناختمش و نمی دونستم حاضرم باهاش هم سفره بشم و احیانا یه آشنایی هم ببینه یا نه؟ و دوم اینکه هنوز نمیدونستم از این ملاقات احتمال حصول نتیجه مثبتی هست یا نه اینه که دلم نیومد توی خرج بیفته....

خلاصه نشستیم رو یه نیمکتی جلوی دانشکده سابقمون یه کم از خانواده هامون گفتیم و از اهدافمون و معیارهامون و اینکه چرا می خواهیم ازدواج کنیم.... آقای همسر گفت که از نظر مادی هیچی نداره! الهی! توی چت هم گفته بود هیچی نداره و من پرسیده بودم پس سه ساله کار می کنی؟ چون یه ایراد بود کسی سه سال کار کرده باشه و هیچی پس انداز نداشته باشه و اونم گفته بود که باباش لازم داشته داده به اون.من اونقدر از این کار خوشم اومد.مردی که در برابر خانواده اش غیرت داشته باشه حتما در مقابل زنش هم احساس مسئولیت خواهدکرد. که همینو به عینه دوساله دارم می بینم....

بعد فهمیدم باباش یه آپارتمان خریده توی تبریز که آقای همسر هم کمکش کرده.الان مستاجر می شینه توش و خیلی برامون اصرار کردن ولی من هرگز راضی نشدم بریم اونجا اگه می رفتیم تا ده سال خونه نمی خریدیم! چون احساس نیاز نمی کردیم.تازه کسی جز خودمون مسئول نیازهای ما نبود.

من توی چت قمه رو از رو بسته بودم! دلم میخواست اگه آقای همسر اعتماد به نفس لازم رو نداره با این شرایطی که من گفتم فرار کنه.... که نکرد! یعنی عزت نفس کامل داشت و الان باز به عینه می بینم که داره....من اونروز بهش گفتم خیلی از شرایطی که توی چت گفته ام الکی بوده و فقط می خواستم یه سری چیزا رو تست کنم....

خلاصه کار به جایی رسیدکه شرایط بالا هردو مثبت شد و من حاضر شدم بریم حاج علی ناهار! ساعت از ۵ هم گذشته بود! ناهار جوجه خوردیم.من بدون برنج.معمولا غداخوری سنتی که میریم من برنج نمی خورم.یادمه دقت می کردم به غذا خوردن آقای همسر و ادبش.... الهی! برام سوپ کشید.... اصرار کرد از برنجش بردارم.... الهی! خربزه هم طبق عادت حاج علی وجود داشت! جامون یادمه.... آخ!

بعد هم منو آورد رسوند مقابل جایی که ماشینهای ولایت سوار می کردن.... من گفتم لازم نیست خیابونو با من رد بشی.... می خواست مواظبم باشه ولی من می ترسیدم آشنایی منو ببینه.... خلاصه رد شدیم و خداحافظی کردیم....

رفتم توی می نی بوس ولایت دیدم خانم همسر برادر وسطی هم اونجاست.... من نمی تونم چیزی رو مخفی کنم! گفتم منو دیدی داشتم می اومدم؟ گفت نه! گفتم اه می دونی با کی بودم؟ گفت نه ولی معلومه مشکوک می زنی! گفتم با یکی که اصالتا اهل شهر الف هست. - آقای همسر اصالتا مال ولایتی نیست که میریم اونجا.خونه پدر مادرش تو اون ولایته ولی اصالتشون مال یه شهر خیلی بافرهنگتره که من فعلا بهش میگم شهر الف! کلی هم اخیرا زلزله داشته!!!!!!!

خانم همسر برادر وسطی گفت عه! فامیلش چی بود؟ گفتم ط! گفت آهان! فکر کنم فامیل مامان مهری - دوست صمیمی دوران دانشگاه خانم همسر برادر وسطی - هم ط باشه! اونا هم شهر الف زندگی می کنن.من این دوست خانم همسر برادر وسطی رو دورادور می شناختم خیلی صمیمی بودن.... گفت بذار می پرسم.... گفتم نه هرگز! حتی خواهش می کنم به برادر وسطی هم چیزی نگو چون فعلا نه به داره نه بار! اونم قول داد.... فکر کنم قسمت دوم رو وفا نکرده بود مگه میشه چیز به این مهمی رو از آقای همسر مخفی کرد؟

ماشین که حرکت کرد آقای همسر اس ام اس زد وقتی رسیدید خبرم کنید! راستش از این کارش خیلی خوشم اومد. رسمی که هنوز هم هرکدوم تنها بریم جایی برگزار می کنیم.این میشه که قبض موبایلمون فقط مختص اس ام اس هاست! من رسیدم خونه! من رسیدم اداره! من آرایشگاهم ! من حرکت کردم! و الخ!!!

و اون روز هم تموم شد....

باید بگم که .... من اونروز و شبش کلی به صحبتامون و رفتار آقای همسر فکر کردم.فرداش دیگه تصمیمم رو گرفته بودم! می خواستم ادامه بدم و دوست داشتم در هر صحبت دیگری چیزهایی بشنوم که علاقه دارم.... یعنی دلم می خواست آقای همسر همونی باشه که می خواستم.... یعنی دلم انتخابش رو کرده بود و مونده بود عقلم.استرس داشتم که ایندوتا باهم موافق باشن.اگه نمی بودن باید ولش می کردم و می دونستم دیگه سخته!


مهربان بزرگوار! واقعا به داشتنت افتخار می کنم! خدای بزرگ! خودت مواظبمان باش! هزار بار شکرت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بر خوانندگان محترم وبلاگمان باشد!

امروز كلي كار كرده ام.درامدم شديدا حلال مي باشد.اگر از چين مي پرسيد نه چيزي گفته ام نه چيزي شنيده! از وضعيت اسفبار اداره مون متنفرم.

ديروز رفتم ولايت با برادر وسطي.ليليا ديروز شكوفه شد!!! يعني رفت مدرسه! كلاس اولي! همون مجتمعي كه مهد و آمادگيش هم مي رفت و مال دختر همون زنعموي باباست كه فوت كرد. ليليا پريروز شرط كرده بود  دوشنبه ميرم مدرسه اگه خانم معلممون بداخلاق باشه ديگه نميرم!! ديروز كلي خوشگل شده بود با لباس مدرسه.دلم براش سوخت! 12 ساااااااااااااااااال هنوز كار دارد! تازه سه سال هم هست كه ميره مهد! ليليا چون نيمه دوم 81 هست اصولا امسال نميتونست بره اما قرار شده براي سال سومش يه جهش صوري ترتيب بدن....

رفتم ديدم خواهر وسطي اونجاست و بعد هم خواهر بزرگتر اومد.شميم هم قبلا گفته بود كه من مهد نخواهم رفت! با همين صلابت! پريروز كه بردن ثبت نام گريه كرده ولي چون خيلي مغروره نذاشته متوجه بشن و بعد وانمود كرده پاش خورده به ميز!! اه اين شهريور چه ماه بديه! شميم سال پيش با رده سني بزرگتر از خودش مي رفت كلاس.خيلي بامزه بود فكر كن بچه دوساله رو انگليسي شده سوره عصر ياد ميدادن! البته شميم خيلي باهوشه.گلسا هم هيچ رقم خوشحال نيست البته فعلا دلش به لوازم التحرير نو خوشه! خود خواهر وسطي و بزرگتر هم دل خوشي ندارن ها! خوبه كه ما ديگه شهريور و مهر و بهمن برامون يكيه!

ديروز با مامان رفتيم خونه خاله كوچكتر.عاليه كه مامان شده همون مامان قبلي.... ديروز ميگه من همون آدميم كه چندتا بشقاب آش مي خورد و الان بايد ملاقه ملاقه بخوره خوب معده مامان خيلي كوچيك شده.... البته ما به همين هم راضي هستيم و خدا رو صدهزاربار شاكر.... ديروز آش دوغ درست كرده بودم.براي اولين بار در عمرم آخه زياد با غذاهايي كه طعم ترششون غالبه بر همه طعمهاي ديگه جور نيستم....

من به شدت به خونه مون معتاد شدم! اصلا هيچ جاي دنيا آرامش ندارم جز خونه خودمون. حتي خونه مامان كه عاشقشم! عجيبه! من وقتي هم مجرد بودم هميشه دوست داشتم خونه خودمون باشم همونجا كه الان اسمش شده خونه مامان! شب موندن در خانه ديگر از اول برام سخت بود زمانيكه دانشجو بودم و كلاسم تا ديروقت مي شد خيلي ناراحت مي شدم از اينكه بايد خونه يكي از خواهرها بمونم....

فردا ميرم يه سميناري. از همونا كه هيچي به هيچي ميشن! متاسفانه ماه مباركه و پذيرايي هم نيست دلمون رو خوش كنيم!

واااي همين الان يكي از معدود همكاران به شدت محترم من اومد براي گزارشي كه يه هفته قبل قول داده بودم براش در بيارم! البته گزارش آماده بود ولي من به اين شخص خيلي احترام قائلم و بايد خودم مي بردم مي دادم كلي معذرت خواستم.... اه اين ميز كوچيك باعث ميشه همه نامه ها گم شن.... نقشه ساختمون 15 طبقه رو ديدم.برام اتاق تكي دادن اگه تغيير نكنه البته! طبقه موقت بالا هم با همون هم اتق قبليم خواهم بود.آدم خوبيه و معمولا هم ماموريت!


دوسال پیش در چنین روزی آقای همسر از طریق ای میل خبر داد که منو دیده و من هم چون نمی تونستم تا فردا تحمل کنم جواب بده که کجا و چطور منو دیده اس ام اس زدم براش و پرسیدم! به همین سادگی و به همین خوشمزگی ارتباط ما آغاز شد! کلی هم خوشم آمد از روشی که برای دیدن من انتخاب کرده بود! همیشه دوست داشتم کسی که میخوام دوستش داشته باشم برای انجام هر کاری در مورد من فکر کرده باشه! چقدر هم فکر و نقشه! درجه آقای همسر در ذهن من رفت بالا و دیگر مشتاق بودم بفهمم که دوستم دارد! معنایش این است که احساس دوست داشتنش برایم دست داد! البته سعی می کردم قبول نکنم که نسبت بهش محبت پیدا کرده ام اما واقعیت را نمیشد پنهان کرد!

و باشلادی....

فیلیم گیبی یانی....


مهربان بزرگوار! از اينكه براي خوشحال شدن من هر زحمتي رو متحمل ميشي صدهزار بار ممنونم! خداي بزرگ! خيلي شكر! خودت مواظب همه مان باش و قضا و قدرت را از ما دور بگردان! هزارتا مرسي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بر دوستان! سلام بر نيمه ماه مبارك! ديگه افتاد توي سرازيري....

ميخوام غر بزنم! آماده ايد؟ يك دو سه ....

اين اداره ما ديگه واقعا افتضاحش دراومده!! اينجا ديگه كجاست بابا! اين قرارداد كوفتي چين مي بينيد دوماهه كه به من گفتن قطعيه – رييس بزرگ گفته ها نه كس ديگه اي – ولي سر قراردادش هزار و يك بازي درميارن.تور هم گفته بود تا ديروز وقت داريم پاسپورت بديم! حالا نهايتش يه روز صبر مي كنه.... اونم ميخواد براي هتل اقدام كنه چين هم مثل ما نيست كه .... اه! اين رييس بزرگ از اون آب زير كاههاي اساسيه.از اونايي كه چندين رنگ دارن.... از اونايي كه صداي اذان كه اومد مي دون ميرن دستشويي و با دستهايي كه آب مي چكه – كه اگه كسي توي راهرو ديد متوجه بشه ميره نماز بخونه -  از اونايي كه تو ناحق كردن حق يدطولا دارن.... از اونايي كه اگه ايمانت سطحي باشه با ديدنشون قيد هرچي نماز و اسلام هست رو ممكنه بزني.... از اون رييس هاست كه يك خانم رو فقط در نقش تايپيست و بايگان قبول داره.البته از حق نميشه گذشت وقتي توي جلسه اي باشي كه بيگانه هم توشه چنان خانم مهندس خانم مهندس مي كنه كه يكي ندونه فكر مي كنه من همين الان از مديريت شركت مايكروسافت پاشدم اومدم اين اداره!! خلاصه آدميه كه بار اول دوم كه ديدي ممكنه بگي عجب آدم كاردرستي! ولي يك سال كه در مجموعه اش كار كردي اونوقته كه بايد نظرت رو پرسيد! اونوقته كه اگه احيانا مجبور شي بري اتاقش تا دوسه روز حرص مي خوري....

اين رييس بزرگ يه معاونت داره برعكس خودش ساده ساده! نميگم آدم درستيه ها ولي هر كار نادرستش رو تابلو مي كنه! اين معاون رييس مستقيم منه. بيست روز مرخصي بخوام يه جا ميده! مشكلي نداره! يه ماه هرروز با تاخير بيام يا حتي نيام ممكنه متوجه نشه! البته در مقابل كارهاي خوب هم همينه. مثلا تشويق بياد از تهران حاليش نيست! يا يه ماه من خيلي مفيد كار كنم باز حاليش نيست! اضافه كار كه اينجا كسي نمي مونه ولي براي همه يه مقدار همينجوري مي زنن. براي من هميشه ثابت مي زنه! چه ماهي كه خيلي كار كردم چه ماهي كه مثل مرداد سال پيش نصفش رو مكه بودم.... خلاصه ما تو تركي ميگيم از اوناييه كه " يا باشيوا گوتي يا يئره چال! = يا ببرش بالاي فرق سرت يا بكوبش زمين! " فرقي براش نداره! پ هاش برابر 7!!!

اين معاونت توي تصميم گيري هميشه دودله. نميتونه تو همون لحظه تصميم بگيره. رييس بزرگ هم تصميم رو مي سپره به اون! اينه كه يه ماهه هنوز نتونسته قبول كنه كه آقاجون توي تبريز فقط اين آژانس معتبره براي بردن ما به چين! هنوز نتونسته.... به راحتي مي تونه بزنه زير همه حرفايي كه صدبار در ملا عام گفته.... اون مدير آژانس هم يه آدم باكلاس محترم هست.... اين چين به خدا ديگه براي من شده مرض! امروز هم پي گيري نكردم به جهنم!

ميدونيد درد چيه؟ درد اينه كه براي مدير شدن لازم نيست صلاحيت مديريت داشته باشي! پارامترهايي لازمه كه هيچ به درد نميخورن! اما جاهاي خصوصي فرق داره....

اداره ما هيچي قانون نداره.يعني اينطور نيست كه بگي طبق فلان بند فلان قانون حقوق پايه من ميشه فلان قدر! اينجا صدجور قرارداد وجود داره.... اينجا حال آدم از اينكه درس خونده به هم مي خوره! بعضي وقتا ميگم كاش با همون ديپلم اون موقع ها يه كاري پيدا مي كرديم حداقل دلمون به حال تخصصمون نمي سوخت! دوست من سال اول كه كنكور داد قبول نشد عوضش بانك تجارت قبول شد.بعد هم پيام نور حسابداري خوند.بانك جاييه كه قانون داره.... البته شايد هم آواز دهل شنيدن از دور خوش است....

حالا يكي هست بالاي دستت – منظور رييست – كه يا هيچي حالي نيست يا خودش رو زده به اون راه! حالا هي بيا بهش حالي كن كه اگه اين كار رو بكنيم خوبه و فلان كار راه مي افته! اگه تونستي!!

يادتونه قرار بود يه ماهه برامون طبقه بالا رو آماده كنن؟ من الان چهارماهه اتاق امور ماليم! با يه ميز كوچيك! همه نامه هام به هم ريخته انگيزه اي هم براي درست كردنش ندارم.... خوب ناشكري نمي كنم! خدايا خودت ببخش! تو اين وضعيت وحشتناك اشتغال همينش هم كلي ارزش داره به خدا.الان از اتاق رييس بزرگ دارم ميام – معلومه ديگه از حالات روحيم! – يه پيرمردي يه نامه داره توي دستش.براي پسرشه كه ميخواد با يه روآ بياد راننده اداره بشه.اخيرا آگهي دادن گويا. نامه اش ميره دست رييس بزرگ يه چيزي مي نويسه مياد دست همون معاونت. دست معاونته كه مي بينم نوشته " اينجانب فلاني داراي مدرك كارشناسي در رشته ميكروبيولوژي .... " تا جايي كه من ميدونم دانشگاه سراسري اين رشته رو يا نداره يا خيلي كم دانشجو مي گيره.فكرش رو بكن يكي توي دانشگاه آزاد با اون شهريه ها ليسانس بگيره و الان بخواد راننده بشه. قبول شدن توي اين رشته حتي توي دانشگاه آزاد هم راحت نيست....اي خاك بر سر اونايي بشه كه تحصيلات رو بي ارزش كردن اي ببينم به روز بد بيفتن....


امروز بيست و ششم شهريورماه است. دو سال پيش در چنين روزي....

آقاي همسر ديروز رو فكر كرده بود.امروز مرخصي گرفته بود بياد اداره ما در شكل ارباب رجوع كه منو ببينه كه چه شكليم! اومده بود قدم زنان از جلوي اتاق ما رد شده بود ولي خجالت كشيده بود بياد چيزي بپرسه.بعد رفته بود بولتن منو توي اداره خونده بود و احاطه كامل پيدا كرده بود به كم و كيف شغل من و مي دونست يه ارباب رجوع از من چي ممكنه بخواد....

يه موضوع جديدي بود كه من داشتم در موردش اطلاع رساني مي كردم و توي بولتن هم زده بودم. اسمش رو مي ذارم " طرح الف "

آقاي همسر كه رفته بود محل كارش كنجكاو ميشه بفهمه اوني كه ديده من بوده ام يا نه! زنگ مي زنه اتاق ما :

آقاي همسر : در مورد طرح الف سوال داشتم.

من : بفرماييد.

آقاي همسر : مي خواستم ثبت نام كنم. تا كي مي تونم بيام؟ - ميخواسته بياد دوباره ببينه!!! -

من :  لازم نيست تشريف بياريد كافيه درخواستتون رو فكس كنيد.

آقاي همسر : تا كي تشريف داريد؟ - ميخواسته بفهمه دقيقا تا كي اينجام بياد ببينه ها!!! –

من : فكس ما رو اتوماتيكه هروقت ارسال كنيد دريافت ميشه!

آقاي همسر : -حتما پيش خودش ميگفته اه چرا نميگه!!! – نه فكس ما مشكل داره مي خواستم دستي بيارم!

من : تا دو و نيم!

آقاي همسر : لابد توي دلش گفته آخش! كشف كردم!

اون زمانها برادر وسطي از اداره مي رفت ليليا رو از مهد برميداشت و بعد خانم همسرش رو از سر كار برميداشت و مي اومد دنبال من.اينه كه معمولا يه ربع ديرتر مي رسيد.من معمولا اون يه ربع رو تو اداره نمي موندم و مي رفتم يه جايي كه رسيدن به اتوبان از اونجا راحتتره تا برادر وسطي اذيت نشه.... اون روز بارون مي اومد هوا هم خنك بود و من سردم بود.اينه كه استثنائا نرفتم جاي هميشگي! اينم يه استثنا.

اينجاشو كه چندبار گفته ام كه ايستاده بودم يهو ديدم يكي داره مياد .... يه آقايي كه به نظر خيلي متشخص مي اومد با كاپشن بهاره قهوه اي كه زيپش هم بسته و شلوار قهوه اي و يه كيف باكلاس – من هنوز عاشق اون كيفم ولي حيف كه خراب شده ديگه! – و يه چتر سرمه اي! احساس كردم ميخواد چيزي بپرسه.... حدس زدم استاد دانشگاه بغل اداره باشه – البته دانشگاهش الكيه ها درست حسابي نيست -  و عجيب اينكه اونقدر تحت تاثير قرار گرفتم كه سعي كردم دست چپش رو ببينم كه حلقه داره يا نه! البته داشتن و نداشتنش منجر به چيزي نميشد ها فقط خواستم كنجكاوي كرده باشم!

آقاي همسر براي بار دوم مرخصي گرفته بود و اومده بود مطمئن شه منو ديده! توي محل كارش هم يه خرده تابلو شده بود!! دوبار مرخصي تو يه روز!!

منم اونروز هرچي لباس و كفش بنجل داشتم تنم بود! لباسهاي دوسال پيشم كه يهو حسش دست داده بود اونروز بپوشم! البته ضايع نبودنا مخصوصا از دور!

خوب ديگه برادر وسطي رسيد و من سوار شدم و نديدم اون آقاي خوش تيپ كجا رفت! اصلا هم راجع بهش فكر نكردم!


مهربان بزرگوار! هنوز تازگي آن روزها را در زندگيمان احساس مي كنم! هر روز باراني منو ميبره به اون روز و مي دونم تو را هم! بابت همه خاطرات زيبايي كه برايم مي سازي ممنونم! خداي بزرگ! هزار بار شكر! خودت مواظبمان باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان!

مي بينيد ديروز كه قرار بود من از بيست و پنجمين بيست و چهارم بگويم برق رفت و وقتي هم آمد مخابرات منطقه مشكل داشت و اينترنت نبود! من توي اداره احساس كسالت مي كردم و فكر مي كردم دليلش نبودن برق است ونبودن معاونتي كه بايد قرارداد تور را امضا كند.... اما رسيدم خانه و تا زدم كه كانكت شوم و بيايم بنويسم ديدم چونان ضعفي بر من مستولي شده كه نه بگو نه بپرس!!! گفتم تا سيستم بالا بيايد روي تخت دراز بكشم كه از شدت لرز بيدار شدم و ديدم نيم ساعت بيشتر است كه دراز كشيده ام! شات داون كردم و خزيدم زير لحاف و داشت ربنا مي خواند كه بيدار شدم! فكر كنم سرما خورده ام البته بزنم به تخته من خيلي به ندرت سرما مي خورم و وقتي هم سرما مي خورم خيلي زود خوب مي شوم و آخرين باري كه آنفلوآنزا گرفته ام بيست دي ماه 1378 بوده و در شرف امتحان فيزيك1 ترم يك!! خلاصه آقاي همسر رسيد و ترتيب افطار رو داد و من مثل يك موجود ضعيف بيجان افطار كردم.... صبح هم بهتر بودم ولي باز زحمت سحري رو آقاي همسر كشيد.دست آقاي همسرمان درد نكناد!

ماموريت چين كشت منو! هنوز هم معلوم نيست قطعيه يا نه! اه اه اه!

شنبه از اداره يه راست رفتم گل گرفتم و رفتم خونه خواهروسطي براي معذرت.درسته كه حرفش بهم برخورده بود ولي اون كلي بر گردن من حق داره و نبايد باهاش كل كل مي كردم.... بازم شديم مثل اولا كلي هم نعنا خشك داد بيارم خونه!


خوب.... بيست و چهارم شهريور ماه سال 85....

روز جمعه بود و ما براي تنظيم يك بودجه خيالي در اداره.... فقط براي نوشتن سه چهار تا عدد اونم غيرواقعي اومده بوديم و بيكار نشسته بوديم و طبيعيه وقتي اينترنت به راهه و مزاحمي نيست و تو روز جمعه تو اداره بيكاري ميري سراغ چي؟ چت!

من همكار چت زيادي داشتم كه همه شان كارمند ادارات محترم بودند و صدالبته هيچكدامشان نميدانستند من كيستم! فقط ميدانستند كارمند اداره اي هستم! بعضيها مي دانستند تبريزي هستم.من از دروغ بدمم ياد اما كسي كه ميره چت يكي از قوانينش اينه كه هر چت بكني ممكنه دروغگو باشه! پس در چت به راحتي دروغ مي گفتم.اگر كسي بر دانستن اسمم اصرار مي كرد اسمي الكي مي گفتم كه معمولا ثابت بود! خلاصه من در محيط چت يك دروغگو بودم! چت براي من فقط يك بازي بود براي سرگرمي! و خيلي جالب بود آشنا شدن با آدمهاي مختلف.... خوش باور بدبين منفي مثبت .... كلي آدم رو سركار گذاشتم كلي! البته ميگم من به ندرت با ايرانيها چت مي كردم اينايي هم كه بودن همه سركار بودن!

خلاصه روز جمعه بود و چتر هاي حرفه اي كارمندان د.و.ل.ت همگي در خواب يا استراحت!

آقاي همسر بعد از اينكه من بهش تو جواب ايميلش گفتم موردي نداره و مي تونيم آشنا بشيم از من خواست يكي دوبار باهم چت كنيم شايد اصلا از تفكرات هم خوشمون نيومد و نيازي به ملاقات حضوري نبود.... من قبول كردم. چون خودم هم هرگز راضي نمي شدم قبل از دانستن كليات در مورد هيچ خواستگاري ببينمش و يا بدتر به خانه مان راهش بدهم.تبريزيها – من تبريزي نيستم! – يك رسم بدي دارند.... مثلا اين همكارم دارند براي برادرش به دنبال دختر مناسب مي گردند.هر دختري كه معرفي ميشه يا حتي جالبتر توي كوچه خيابون مي بيننش و معيار فقط قيافه اش هست ازش شماره ميگيرن ميرن خونه شون و اينبار هم معيار فقط پوشش خانواده و فرش و پرده و محل سكونت و ايناست.... من خيلي بدم مي اومد چنين كسي پاش رو از در خونه ما بذاره تو! اينه كه به جرات مي تونم بگم آقاي همسر تنها كسي بود كه اين لياقت رو پيدا كرد كه خودم اصرار كنم بيان خونه ما! خوب البته رسم ولايت جالبتر بود و كسي كه دختري براش معرفي شده – توي ولايت همه همديگه رو تا حدي ميشناسن – چادرش رو مينداخت سرش و مي اومد تق تق كيه منم و اينا! البته خانواده ما توي ولايت يه جوريه كه خيليها با احتياط باهامون ارتباط برقرا مي كنند. ميشه گفت يه خرده بالاتر از متوسط جامعه ولايت هست خانواده ما.البته اين يه واقعيته قصدم خودستايي نيست و در اين خوشنام بودن خانواده نقش من زياد پررنگ نبوده.... بيشترش نقش مامان است و بابا.

خوب.... ميگفتم! من قبول كردم كه يكي دوبار چت كنيم و آقاي همسر گفت اگه ممكنه ساعت 5 بعدازظهر به بعد! الهي! مي خواست دوساعت زود بياد تا چت كنه! و من خبيث با خودم گفتم نه بابا من عمرا از خونه نميام نت! مخصوصا بعدازظهرها! اونموقع داشتم براي يه دوره كارشناسي ارشد كه از اداره ترتيبش رو داده بودن درس مي خوندم كه بعدها شهريه اش هرروز بيشتر از ديروز شد و من ديدم نمي صرفه با 5 ميليون يه فوق ليسانس مديريت بگيرم و ولش كردم.دانشگاه اروميه بود ها! اينه كه فرصت نداشتم براي چت....

تا اينكه روز جمعه ما رو به خاطر اين موضوع كشوندن اداره! در كل اين سه سال و اندي تنها باري بود كه جمعه آمديم اداره ها! استثنا بود!

از طرفي.... آقاي همسر اينجا مجردي زندگي مي كرد و آخر هفته ميرفت ولايتشون.از اونجا كه خيلي پسر خوبيه براي پدر مادرش محال بود يه آخر هفته رو با دوستاش و ... بگذرونه و هميشه مي رفت خونه شون الا اون جمعه – كه اولين و آخرين بود – مونده بود تبريز تا عصرش بره يه جلسه اي.... تبريز بودن آقاي همسر هم استثنا بود!

خلاصه من كه قبلا ادد كرده بودم آن شدم و ديدم اونم آن مي باشد! شروع كرديم به صحبتهاي اوليه.... اولش مثل همه تفنني بود ولي چون آقاي همسر با احترام و با اي ميل اصليش نامه زده بود من هم با احترام و اي ميل اصليم ادد كرده بودم!

كمي حرف زديم در مورد خانواده ها و وضعيت خودمون و اهدافمون و نگرشهامون .... و يهو ديديم چقدر با معيارهاي همديگه همخوني داريم! اونروز كلي چت كرديم! آقاي همسر داشت براي ناهارشون – يه همخونه داشت كه هميشه خدا خواب بود موقع چت ما هم همينطور! – آبگوشت درست مي كرد كه دوبار تا مرز سوختن رفت و نجاتش داد ولي بار سوم چنان سوخت كه ظرفش رو عوض كرد!

معيارهاي اصلي من كه همه شون خيلي مهم بودن و نبودن هركدومشون منجر به قطع ارتباط ممكن بود بشه اينا بودن :

تحصيلات طرف مقابل كه از همرشته بودن بدم مي اومد و تنها رشته اي رو كه در مقام مقايسه با برق مي ديدم مكانيك بود از نوع جامداتش! نخندين اين تفكر من بوده و هست! و صدالبته دانشگاه محل تحصيل!

شغل مناسب و استقلال مادي طرف مقابل برام خيلي مهم بود.هرگز دوست نداشتم ريالي از بابت تشكيل خانواده از هيچيك از خانواده ها گرفته بشه....

خانواده طرف مقابل بود كه سطح مادي و فرهنگيشون نه زياد بالاتر از ما باشه نه پايين تر.

برخورد و منش و احترام طرف مقابل بود.... كه شايد عجيب باشه توي همون چت اول من پي بردم با يه آدم محترم طرفم.

و  ....

من درسته كه خيلي از شرايط اوليه آقاي همسر و نحوه آشنا شدنش خوشم اومده بود ولي موضوع رو زياد جدي نگرفته بودم....

راستي كار در همون روز به جايي رسيد كه شماره موبايلمون رو داديم به هم! از گلي محتاط بدبين سرزدن اين كار هم استثنا بود! بعدها ديدم از آقاي همسر محتاط مقيد به اصول هم استثناي بزرگي بوده!

حيف كه اون چت رو سيو نكردم حيف!

ادامه دارد....


مهربان بزرگوار! چقدر عاليست يادآوري آن روزها.... چقدر عاليست كه وقتي مريضم يا حال ندارم كسي هست كه مثل پروانه دورم مي گردد.... چقدر عاليست وقتي مي شنوم در جمعهاي خانه ما كه ما حضور نداريم هميشه تعريفت را مي كنند.... عاليست! همه اين زندگي عاليست! مرسي! خداي بزرگ! زيبايي و آرامش زندگي ما را خودت حفظ كن و به ما لياقت قدرداني عنايت فرما! خودت مواظبمان باش! هزار بار شكرت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام! روز خوش!

از کی شروع کنم؟ از الان بگم که از جلسه دارم میام با آژانسی که میخواد ما رو ببره چین اه مردم از بس اداره ما اهل کاغذبازیه آخرش کاری می کنن که نتونم برم هااااااااااا! قراره اگه جور بشه آقای همسر هم بیاد با هزینه خودمون البت که حدود سه تومن میشه اما من میگم یه باره توی عمر.

پنجشنبه رفتیم ولایت ما دیدیم مامان خونه نیست و رفته خونه خاله کوچکتر آی کیف کردم!!دوتا مسجد باید می رفتیم یکی خانواده پسر خاله بابا که خودش و زنش و تنها بچه اش توی سانحه هواپیمای تایلند پارسال فوت کردن و سالگردشون بود و اون یکی پسردایی مادرشوهر خواهر وسطی! بعد هم اومدیم تا افطار کنیم دیر شد و برای اولین بار توی عمرم با خواهر وسطی دچار کنتاکت شدم و خیلی از این بابت ناراحتم و باید یه جوری معذرت بخوام که شدیدترین پشیمانی رو نشون بده.از پریروز میگم به خودم که چرا عاقل کند کاری .... خوب من روحیه مساعدی ندارم.این خیلی بده که به جای شکر کردن به خاطر بهبود مامان هنوز موندم تو شوک بیمارستان و همه اش خواب عمل مامان رو می بینم و البته خوابهای بدتر....  و هرلحظه در حال نوش جان کردن استرسم! خودم هم خسته شده ام از این اوضاع.شده ام یک دختر زودرنج.....

جمعه هم تا ما حاضر بشیم بریم ولایت آقای همسر همسفرهای مکه مان اومدن عیادت مامان و ما یه کم دیر کردیم.رسیدیم اونجا و کمک کردیم و افطار خوردیم در معیت چهل نفر مهمان و شب برگشتیم خونه.از پریروز تصمیم گرفته بودم از مهمونی لذت ببرم که بردم.خوب زیاد هم بد نیست همه جمع میشن دور هم.من فامیل آقای همسر رو دوست دارم خیلی شبیه فامیل خودمونن.نه به حجاب به آنصورت مقیدی نه تفاوتی بین زن و مرد هست و در عین حال همه متین و در حال رعایت خطوط قرمزند.غالبا هم تحصیلکرده هستند و زن خانه داری اگر بینشان باشد از آن خانه دارهای سطح بالاست.

الان هم که در خدمتیم!


دوسال پیش در چنین روزی که پنجشنبه هم بود عصر زنگ زدند به موبایلم که فردا - جمعه - بیا اداره برای تعریف بودجه سال بعد! بیست و چهارم شهریور سال ۸۵ جمعه بود و ما در اداره!


پاشم برم نتیجه مذاکرات جلسه را به استحضار از ما بهتران برسانم!


مهربان بزرگوار! وقتی می بینم بین فامیل می درخشی و همه روی تو حساب می کنند و احترام مرا هم بیشتر به خاطر تو محفوظ می دارند.... وقتی می بینم به درد پدر و مادرت می خوری و همیشه از اینکه کمکشان می کنی راضی اند .... وقتی می بینم به این خوبی می توانی هم مرا عاشق نگه بداری هم آنها را خشنود.... وقتی خانواده ای داری که همیشه غرور - گاها بیجای - مرا مراعات می کنند واقعا به داشتنت افتخار می کنم.خدای بزرگ! هزار بار شکر به خاطر این زندگی زیبا.... خودت مواظبش باش! مواظب خودمان هم همینطور! هزار بار مرسی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام اینم از یک سوم ماه رمضان موند دوسومش!

ما پنجشنبه ها ۱۲ تعطیل میشیم! عیشی بود این نه حد هر سلطانی!!!

امروز میریم ولایت ما فردا ولایت آقای همسر.مهمونی مامانشه. توی فامیل ما مهمونی افطار رایج نیست.... هیچکدوممون هم دوست نداریم.

دیروز من حس خرج کردنم جوشیده بود! برای خرید قارچ رفتم بیرون و بیست تومنی پیاده شدم! یه مرطوب کننده خریدم با دوتا بسته مارولون و یه افتر شیو برای آقای همسر و یه لحظه احساس کردم مدتهاست به پوستم رسیدگی نکردم یه لایه بردار هم واسه خودم فکر کنم ۱۶ تومن گذاشتم تو داروخونه اومدم!!! بعد هم که هربار سوپر رفتن حداقل ۵ تومن درمیادد دیگه! آقای همسر زود اومد و عصر رفتیم مانتو مجلسی بخریم.اونایی که من دوست داشتم همه اش بالای ۷۰ بودن منم دلم نیومد.از اون ریون میونها هم بدم میاد.یه مانتو اداری خریدم سرمه ای خیلی وقت بود دلم هوای سرمه ای کرده بود.... بعد رفتیم افطار آذرآب که کیفیت پذیرایی و غذا افتضاح بود تا حدی که رفتیم دفتر مدیر اعتراض کردیم منم دختر بدی شده بودم و حرص می کشیدم به خاطر رفتار ناجور گارسونها.... اونجا یه خانواده برای هفته دیگه رزرو داشتن می کردن برای ۱۰۰ نفر از قرار هرنفر ۱۲ تومن.... به آقای همسر گفتم ریخت اینا رو چک کن فکر نکنم توی عمرشون حتی یه بار هم روزه گرفته باشن!!! آرایش مو و صورت خانمها در حد عروسی بود....چقدر ما مردم اسراف کنی هستیم! چرا فقط به فکر چشم هم چشمی باید باشیم؟ دختر کوچک خانواده اصرار داشت چون مهمونی قبلی که رفته مربای فلان جور دادن اینا باید علاوه بر مربا دسر دیگه هم بدن اسمش یادم رفت! تبعیض طبقاتی رو دارین؟

خوب بعد برگشتیم خونه پفک خوردیم و خوابیدیم!

راستی به صورت اتفاقی متوجه شدیم تمدید شده زمان فرمها و تحویل دادیم!! چقدر اطلاع رسانی در اینجا قویست!!!


مهربان بزرگوار! از اینکه روحیه داغون منو درک می کنی و همه رقم باهام همکاری می کنی تا درست بشه بی نهایت ممنونم.بلد نیستم جور دیگه ای تشکر کنم.... به داشتنت افتخار می کنم. خدای بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزار بار شکرت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! نوزدهمين روز شهريور ماهي همه به خير!

من ديروز رفتم ولايت و تا افطار برگشتم. حال مامان خوبه فقط حوصله اش سر رفته.مامان ديروز رفته بود سركوچه كوكه بخره.... خدايا شكرت!

امروز هم نونم حلاله. اونقده كار كردم!

اين طرفها هوا اساسي پاييزي شده.من هيچوقت پاييز رو دوست نداشته ام. نميدانم شايد به دليل باز شدن مدرسه ها بوده .من اگرچه دانش آموز درسخواني بودم ولي هيچوقت مدرسه را دوست نداشتم. يادم هست اول ابتدايي بعدازظهري كه مي شديم حدوداي 11 كه بايد مي رفتيم خودم رو به خواب مي زدم به اين اميد كه مامان يادش بره من بايد مدرسه برم! اگرچه اون منو بيدار مي كرد و ناهارم رو ميداد و تا سر كوچه باهام مي اومد بعد منو مي سپرد دست صونا – دختر همسايه كه اونموقع كلاس پنجم بود و الان خودش دوتا دختر داره – صونا دختر خوش قلبي بود و هميشه كيف منو مي گرفت تا من خسته نشم.... يادش به خير كيف سال اولم.... يه كيف دوشي قرمز رنگ بود با پارچه شمعي. ما درسته كه وضع ماديمون زياد خوب نبود اما هيچوقت چيز بي ارزش نمي خريديم. اون كيف رو خواهر بزرگتر و خواهر وسطي خريده بودن.يادمه براي خواهر كوچكتر هم كه اونموقع سوم دبيرستان بود يه كيف توسي خريده بودن كه من اونو بيشتر دوست داشتم! نميدونم چرا تا بچه ايم از وسايل مخصوص بزرگا خوشمون مياد و تا بزرگ ميشيم از وسايل بچه ها!!

يادمه سال اول ابتدايي كه بودم خواهر وسطي سال اول دانشگاه مي شد. همون اوايل بهش گفتم خوش به حالت مدرسه ات تموم شده!!! فك كن! تازه من 12 سال كار داشتم....

كتاب علوم سال اولمون يه فهرست مطالب داشت هميشه فكر مي كردم هيچوقت نخواهم تونست بخونمش! خوب بي سواد بودم! كودكستان هم نرفته بودم چون هم دور بود هم پولي. يادمه يه بار داداش به قصد دلداري گفت عوض كودكستان بابا برات النگو مي خره. و خريد.... و هرسال موقع کارنامه گرفتن بزرگترش می کرد تا اینکه سال سوم دانشگاه پنج تا شده بودن که احساس دهاتی بودن دست داد و تبدیلشون کردم به یه دستبندکه اونم همون احساس رو ایجا کرد و الان خونه مامانه....يه النگوي طلاي ماري. داداش هميشه به فكر من بود و هست.پنجشنبه پيش اونم خونه مامان بود.تنها.منم تنها. بعد از مدتها مثل قديما شديم.كلي باهم حرف زديم.من از همصحبت شدن با اون خيلي لذت مي برم.خيلي دوستش دارم و اساسي هم مديونش هستم.

 آخ ياد " سگ گربه را دنبال مي كند " به خير....

خانم معلم اول ابتداييم خانم زماني بود. اسم شوهرش هم ابراهيم بود.يه روز من براي مشق نوشتن بهونه داشتم مي آوردم.پسرخاله بزرگتر هم خونه ما بود.اون همسن برادر بزرگتره.الكي فيلم بازي كرد و به بابا گفت ديروز ابراهيم آقا بهم مي گفت گلي مشقاشو خوب نمي نويسه مثل اينكه و بابام هم فيلم بازي كرد كه اي واااي ببين چي شده كه شوهر خانم زماني هم فهميده و من واقعا حساب بردم! عاشق اين معصوميت بچگانه هستم....

خوب من تا آخر اين 12 سال هيچوقت به مدرسه دل نبستم! عاشق هيچ معلمي نشدم كه براش كارت بدم البته روز معلم استثنا بود هميشه خواهروسطي يه چيزي براشون مي خريد كه زياد هم گران قيمت نبود و  هيچوقت دفتر خاطرات نداشتم و هيچ دوستي كه دلبسته اش باشم.... جز طاهره كه اونم فقط يه سال بود. سهيلا رو هم دوست داشتم اما نه اونجور كه دلم تنگ شه.بقيه رو هم همينطور. البته با هيچكس هم توي مدرسه قهر و دشمن نبودم.

فقط اول مهر برام جالب بود. سرودي كه مي خوند " همشاگردي سلام " رو خيلي دوست داشتم. وسايل نو كه هرسال همه اش نو نميشد. مخصوصا بعد ابتدايي كه دركم رفت بالا. چهار سال دبيرستان رو يه كيف داشتم من. البته جنسش درست بود كه چهارسال دووم آورد.خواهر وسطي برام خريده بود.قشنگ يادمه سال 74 قيمتش 1900 تومن بود.... آخ آذين هم پاشو گذاشت درست جاي پاي عمه اش! – خانم قيز بي بي سي نه چكر = دختر خوب به عمه اش ميره "  دوم ابتدايي كه ميخواست بره از همون اول تابستون عشق مي كرد كه اول مهر تعطيله!! امسال هم تعطيله راستي!

من هميشه توي مدرسه مشهور بودم. دوستم داشتن. درسخوان بودم حالا تعريف نباشه.من هميشه مراعات معلمها رو مي كردم.شلوغ پلوغ نمي كردم. معلم رياضيمون سال دوم دبيرستان خيلي كم سواد بود.مي فهميدم داره مساله رو اشتباه توضيح ميده به روش نمي آوردم.... من چون مطالعه ام زياد بود هميشه از كلاس جلوتر بودم. از همون اول مي دونستم امكان معلم خصوصي و كلاس تقويتي ندارم اينه كه خوب درس مي خوندم. اراده ام هم خيلي قوي بود. خوب محيط خونه هم مساعد بود و همه قدر درس خوندنم رو مي دونستن. مامان كه نميذاشت دست به سياه و سفيد بزنم.... خواهر برادرها هم مشوقم بودن.وقتي مقامي مي آوردم و مي ديدم توي خونه همه تحويلم مي گيرن مصمم تر مي شدم. هميشه توي مدرسه تحويل گرفته مي شدم. يادمه هرجشني كه به هر دليل برگزار مي شد براي من يه جايزه ميدادن! همه جايزه ها و لوح هاي تقديرم رو دارم.... البته يه عامل ديگه كه هميشه مديرهاي مدرسه تحويلم مي گرفتن اين بود كه بابا هرسال رييس  انجمن  اوليا مربيان مي شد و كمكهاي جدي به مدرسه مي كرد.

شرايط خونه ما طوري نبود كه زياد بريم مسافرت. تنها باري كه با خانواده رفتم مسافرت سال 70 بود. من عاشق سفر بودم و با برنده شدن توي مسابقات مختلف اين برام ميسر شد كه به اردوهاي متعدد برم. اردو خيلي سازنده بود.يادمه اولين اردويي كه رفتم مشهد بود و به خاطر اين كه در مسابقات نهج البلاغه شهرستان نفر اول شده بودم. من عاشق نهج البلاغه هستم.... از مشهد كه برگشتم كلي لاغر شده بودم! خوب خبري از ناز و نعمت اونجا نبود! الان خيلي از آقاي همسر متشكرم كه اين علاقه منو هي داره پاسخ ميده! همچنان عشق سفرم....

خوب! من هميشه وقتي ميرم تو فاز زمانهاي قبل بايد يكي منو از برق بكشه تا تمومش كنم.... بقيه اش رو بعدا مينویسم.


مهربان بزرگوار! وقتي فكر مي كنم تمام آرزوهاي دوران تجردم بعد از تاهل دارند برآورده مي شوند تنها مجرمي (!) كه مي توانم معرفي كنم تو هستي! عاليست كه من دارم در زندگي با تو تك تك آرزوهايم را تجربه مي كنم. بابت همراهي ها و توجه هايت بي نهايت ممنونم.خداي بزرگ! هزاران بار به خاطر زندگي آرامي كه داريم شكر! به خاطر همه نعمتهايت! خداي بزرگ! خودت لياقت قدرداني به ما ارزاني دار و داده هايت را از ما مگير و خودت مواظبمان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان هشتمين روز ماه مباركتان به مباركي انشاا...!

امروز من يك ساعت دير اومدم اداره. فكر مي كنيد كجا بودم؟! توضيح ميدهم :

ما اصولا به تلويزيونمان به عنوان يك دكور  مي نگريم اين است كه معمولا خاموش است.بنابراين مرحله اول جمع آوري فرمهاي خانوار را زماني متوجه شديم كه در مسافرت بوديم و مي ديديم همه مدرسه ها پارچه زده اند.بعد از اينكه برگشتيم ديديم مدرسه سر كوچه مان هم پارچه زده و رفتيم نزديكتر ديديم كه بله خانوارهاي دونفره ديگر تمام شده است.

اون چند روز هم از روي لج و براي اينكه در پايين آوردن درصد ثبت نام كنندگان نقشي داشته باشيم نبرديم تحويل دهيم.

تا اينكه مهلت تمديد شد و ما گفتيم ديگر تحويل بدهيم! كه نوبت نشد! اخبار اعلام كرد به هيچوجه زمان قابل تمديد نيست كه البته شد!!

خلاصه وقتي برديم گفتند آقا ديرشده برين دوشنبه سه شنبه آينده بياين!

پريروز اخبار اعلام كرد كه از هموطنان عزيز خواهش مي شود به تدريج به پايگاهها مراجعه نمايند! ما هم مثل يك جنتل من گفتيم سر وقت مراجعه كنيم! حال بشنويد از عاقبت مودب بودن در اين (جا) :

ديروز رفتم مدرسه اي كه فرمها رو تحويل ميدادن.اولش از ديدن آرام بودن محل شوكه شدم! انتظار مي رفت صفي باشد كه ملت متمدن با پاشنه كفش به جان هم افتاده باشند! رفتم تو.دوتا ميز بود با چهار پنج تا مذكر كه دوتاشون يه جوون نحيف و يه مرد ريشو مسئول بودن.

من : سلام

اونا : سكوت!

من : ببخشيد فرمها رو اينجا پر مي كنن؟

يكي از اونا : سكوت!!!!!!! بعد از مكث طولاني يكي كه خودش اومده بود فرم پر كنه گفت آره! اونايي كه مسئول بودند مثل گاو ( در زبان خودمان : مال كيمين ) نگاهم مي كردند!

مرد ريشو : خانم الان نميشه بايد صبح مي اومديد نوبت مي گرفتيد! ( اخبار گفته بود به تدريج!!! )

من : الان ميشه براي فردا نوبت بگيرم؟

نحيفه : هرهرهرهرهر ( شما مي تونيد تشخيص بديد خنده براي چي بوده؟ ) نه الان كه نميشه برين صبح بياين.

من : چون كارمندم بايد مرخصي بگيرم گفتم اگه الان بشه خوبه....

نحيفه : ما كه اسم نمي نويسيم ليستي هم نداريم.بايد صبح بياين.

من : صبح ساعت چند؟

نحيفه با حالت تمسخر : ما خودمون كه ساعت 9 ميايم ولي شما مي تونيد قبل از طلوع بياين!!

و من اومدم بيرون تا امروز ساعت 9 صبح برم.

امروز ده دقيقه به 9 جلوي مدرسه و خيل عظيم جمعيت كه مثل گوسفند اونجا مي پلكيدن.از ماست كه برماست.

از يه خانمي پرسيدم اسم نوشتين؟ گفت آره برو اون وانتيه بنويسه!!!! اي خاك بر سر ما كه وانتي داره خودش ليست تنظيم مي كنه .... تازه وانتيه همه آشناهاش رو آورد اول ليست صد و بيست نفر آدم(؟) هم متوجه شدن ها!! اي خاك بر سر من كه اون برام نوبت تعيين مي كنه!

من شدم شماره 98!

آقاي ريشو ساعت نه و بيست دقيقه تشريف آورد و فرمود كه اون نحيفه مرخصيه و رفته آزمون رانندگي! كدوم بي كفايتي به اون در چنين روز شلوغي مرخصي داده خدا ميدونه!

آقاي ريشو اعلام كرده كه پر كردن هر فرم نيم ساعت (!!!!!! ) طول مي كشه و تا عصر فقط مي تونيم تا شماره چهل رو پركنيم! حالا فرمها چين مثلا؟ مشابه همونايي كه براي كنكور پر مي كنيم يعني اينا ملت رو اونقدر په په تلقي مي كنند كه فكر مي كنند من و امثال من و بالاتر از من ها عرضه تكميل اين فرم رو به تنهايي نداريم و بايد يكي برامون پر كنه!

آقاي ريشو فرمودن كه برين حوزه هاي ديگه! اونايي كه از حوزه هاي ديگه اومده بودن گفتن تا دويست و پنجاه شماره نوشتن!! من گفتم به جهنم! اين كه سيستم تكميل فرماشونه خدا ميدونه يارانه اي كه قراره داده بشه چه جوري داده خواهد شد! توي پر كردن فرم موندن اينا! و اومدم! بعد از ظهر بايد يه سر بزنيم باز.

آقاي ريشو فرمودن كه نميدونن حوزه هاي ديگه كجان! به نظر شما واقعا نمي دونن؟

اونجا افرادي بودن كه از موقع اذان صبح اومده بودن! ميگم كه از ماست كه برماست! آخه احمق بي شعور.... من چي بگم آخه خيلي اعصابم خرابه ها اون قمه من كجاست؟

امروز هم نميدونم برم ولايت يا نه....

اين چين هم شده مصيبت. اداره ميگه هر توري كه ارزون برگزار كرد اونو انتخاب كنيد ولي ارزونا هم ناز مي كنن تازه معلومه كه كيفيتشون صفره اينو من تحقيق كردم.... خدا ميدونه به كجا خواهدكشيد كار....


راستي ديروز رفتم خونه الهام.مرتب بودن اصلا بهشون نمي اومد كه نيازمند باشن. واللا من يكي كه ديگه به همه ادارات و غيرادارات شك دارم. مادره طلا نداشت اما الهام گردن آويز طلا داشت خوب ريز بود ولي داشت.... نميدونم بيست تومني كه ميدم جاي حق ميره يا نه. البته مستاجرن توي يه زيرزمين و يه خونه در حد خونه دانشجويي دارن ولي خوب .... نميدونم چرا شك كردم. الهام خوشگل و دوست داشتنيه اما دختر در چنين خانواده اي به ضررشه كه دوست داشتني باشه چون زود شوهرش ميدن.اه اه اه.... مادره هم سي و سه سال داره.... يعني تازه وقت بچه دار شدنشه كه با دوتا بچه بيوه شده....


آها ديروز رفتيم بالاخره آبميوه گيري رو كه آقاي همسر دل باخته بود بهش خريديم! البته سه كاره مي باشد آبميوه گير و مخلوط كن و آسياب. با بن مي خواستيم بخريم و فروشگاه همينو داشت.پاناسونيك. اينه كه نياز به مطالعه نبود.هنوز 400 تومن بن اضافه داريم اگه جا داشتيم يه ظرفشويي مي خريديم.... نه جا داريم نه لوله كشي.... براي ماكروفر هم فكر كردم ولي من نه كه خيلي زياد غذا درست مي كنم فقط مونده ماكروفرم! تازه براي اون هم جا به سختي ميشه پيدا كرد.ولي تستر را دوست ميدارم....


راستي ديروز يادم رفت پيارسال 18 شهريورماه آقاي همسر به ايميل كاري من نامه زده بود كه ميخواد با من آشنا بشه و توضيح داده بود چه جوري بهش معرفي شده ام . من هم چون به ايميل كاريم ماهي يكي دوبار سر مي زنم و اتفاقي روز 20 شهريور سرزدم.ميگم اتفاقي چون شديدا اتفاقي بود! وگرنه فكر نمي كنم تا اواسط مهر سري بهش مي زدم. حالا آقاي همسر هم لابد پيش خودش فكر مي كرده عجب كارمند به روزي هستم!


مهربان بزرگوار! از اينكه در تمام كارهايي كه دوست دارم همراهيم مي كني احساس غرور مي كنم.مرسي هزار بار! خداي بزرگ! خودت مراقب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز به خير!

آقا من از دست اين اداره بعضي وقتا كفري ميشم ها! حدوداي بهمن گذشته بود كه فقط براي يكي از 12خط تلفن اداره 900 هزار تومن قبض اومد و اين شد كه پرينت داخلي همه رو درآوردن  و معلوم شد كيا زياد صحبت كرده اند. بعد از روي روشهاي نادرست مديريتي آوردند غير از مديران و معاونان صفر تلفن همه رو مسدود كردن!! مي بينيدآخر مديريت رو؟ بعد ديگه همه مون علاف شديم براي تماس با تهران كه تلفنشون هميشه مشغوله و تلفنچي ما بي حوصله ديگه بايد يه روز وقت ميذاشتيم و منت مي كشيديم. خلاصه من يكي دوبار اعتراض كردم و وقتي مسجل شد بچه باوجداني هستم صفر تلفنم رو باز كردن. بعد كه اومديم اين طبقه آواره شديم من دوباره رفتم كه آقاجان خط آزاد گفتن كه نه ! همكارات ممكنه وقتي تو نيستي استفاده كنن!! عجبا به اين اعتماد به كارمندان! البته خوب همكاران اين اتاق مرتبا در حال برقراري ارتباط و به روز سازي اطلاعات از همسر ، مادر ، خاله ، دوست و ... مي باشند! اين است كه ما خط آزاد نداريم و خط عادي هم تايمر سه دقيقه اي دارد! اين هم يك سبك مديريت! اينجا همه بد هستند مگر خلافش ثابت شود! به خدا مي تونم چنان مديريتي در مورد خطوط تلفن از خودم دركنم.... من هم معتقدم تلفن اداره مخصوص تماسهاي خانوادگي نيست چون علاوه بر هزينه وقت طرف هم تلف ميشه حالا نگاه به من نكنيد كه سروكارم با ارباب رجوع نيست و مي تونم زمانم رو به اراده خودم مديريت كنم اونايي كه با ارباب رجوع مرتبا در ارتباطن خيلي بايد سر كارشون باشن.... حالا من كفريميشم فرض كنيد دارم با يه شركت باكلاس صحبت مي كنم ده بار سه دقيقه اي تلفن قطع ميشه! حالا منم دارم به خاطر اداره با اون شركت چونه مي زنم! فكر مي كنن چه فقير فقرايي هستيم!!! البته امروز ديگه مدير اداريمون با ديدن صورت برافروخته فكر كنم از قمه من ترسيد و گفت كه در اولين فرصت ميگم حلش كنن! حالا ميدونم يه روز صدام ميكنه ميگه خانم ع من مي دونم شما استفاده تون كاريه و اينا – پروسه خر نمودن – و ازم قول ميگيره همكارام نفهمن خط آزاد دارم و موقع رفتن هم گوشيم رو قفل كنم و لابد قفلش رو از گردنم آويزون كنم!!!!  آدم از حسن اعتماد مي ميره اينجا!

ديشب آقاي همسر ميگه گلي از اداره آپ نكن! بابا توي اين اداره فكر كنم من بيشترين استفاده كاري رو از اينترنت دارم.حداقل ماهي يه بار گزارش مي فرستم و با همكاران استانهاي ديگه در تماسم و يه وبلاگ كاري هم دارم كه دوسه روز يه بار آپ مي كنم و به بعضي ارباب رجوع به روز ايميل مي زنم و هرازگاهي سرچ مرچ مي كنم.... ملت كه يا فال ميگيرن يا آشپزي ياد مي گيرن كه!

شايد امروز رفتيم خونه الهام.آقاي همسر هم قراره زود بياد اما اون توي كوچه منتظر ميشه من برم تو فكر نكنم رفتن اون كار جالبي باشه. كاش يكي بود كه رابط من و الهام ميشد خيلي سختمه.


آقاي همسر برام انار خريده! آخ جون من عشق انارم راستي انار سفيد خوردين؟ اناري كه پوستش سفيد باشه ها! اينجا يه منطقه است به نام اوشتيبين نزديك جلفا كه انارهاش معركه ميشه.... دهانتان باز هم آب افتاد هان؟ خواهر كوچكتر از آنجا كه هيچ پولي بابت عملهاش از مريضهاش نميگيره و اونا خيلي خوشحال ميشن هي بارش از اين جور هديه ها ميارن.... مثل زغال اخته و انار و عسل و اينا.... ما هم بي بهره نمي مونيم!


آها بازي مامان آرتا : دوست داشتم چه كاره مي شدم؟

من تا سوم راهنمايي اگه كسي مي پرسيد ميخواي چيكاره بشي به نظرم خيلي مسخره مي اومد.... يعني فكر مي كردم طرف اينو پرسيده فقط براي اينكه پرسيده باشه. توي خاله بازي ها خانم دكتر بودم اما وقتي به تنهايي بازي مي كردم معلم مي شدم و روي قسمتهاي زنگ زده تانكر نفت – اونموقع هنوز لوله كشي گاز نداشت ولايت – با زغال و البته بعدها با گچهاي رنگي كه خواهروسطي برام خريده بود تدريس مي كردم! ولي خوب چون ديده بودم وقتي خواهر كوچكتر پزشكي قبول شد خيلي مورد تحسين قرار گرفت پيش خودم تلاشم براي پزشكي بود.... سال اول دبيرستان از زيست خوشم نيومد هيچ رقم و خواهركوچكتر هم گفت كه پزشكي خوندن خيلي هزينه داره و اينا منم رفتم رياضي و از همون روزهاي اول سال دوم دبيرستان همه مي دونستن هدفم الكترونيك تبريزه و رسيدم بهش.... ولي خوب! برق خواندن خيلي سخت است! الان به همه توصيه مي كنم برن سراغ صنايع ....

من جاي قبلي كه كار مي كردم يه طراح خوب بودم.كارم رو عاشقونه دوست داشتم اما امنيت شغلي نداشتم و حقوقم كم بود و ساعت كاريم زياد.الان دارم به تدريج يه فسيل برق ميشم ولي خوب ساعت كار عالي و حقوق خوب و امنيت شغلي.... چقدر بده كه جاهايي كه كارشون خوبه حقوقشون كمه و برعكس!!!

و اينكه چه شغلهايي رو دوست نداشتم؟

از بعضي كارها هم بدم مياد.مثلا هرگز نمي تونستم راننده باشم! هرگز دوست ندارم سمت اجرايي بزرگ داشته باشم. خياط و آرايشگر هم به همينصورت! كلا دوست ندارم نتيجه كارم مربوط به ارباب رجوع باشه.من دوست نداشتم تاجر باشم يا كشاورز يا مدير يه شركت خصوصي.... البته بچه كه بوديم ترازو درست مي كرديم با پولهاي خاص و كاسبي راه مينداختيم!

خوب منم همه رو دعوت مي كنم بفرماييد!


مهربان بزرگوار! خيلي خوب است كه هميشه به فكرمي! خداي بزرگ! بابت همه نعمتهايت هزاران بار شكر! خودت مواظبمان باش!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام ما امروز ساعت هشت و نیم که کارت زدیم یازده و نیم هم برق رفت! این شد که فقط سه ساعت در خدمت مردم بودیم!

از اداره هم رفتم ولایت حال مامان عالیه داشت سبزی پاک می کرد خدایا صدهزار بار شکر!

دیروز هم رفتیم ولایت آقای همسر.خوش گذشت.برادر آقای همسر هم رفت دانشگاه آزاد ثبت نام کنه.بعد از افطار هم خواهر کوچکتر آقای همسر رو - که شش سال از من بزرگتره - آوردیم تبریز چون امروز آزمون دوره ضمن خدمت داشتن اول قرار بود شب خونه ما بمونه من کمی نگران بودم از بابت دستشوییمون که خیلی وقته داد می زنه کسی منو بشوره!! البته خوب اونا اهل حرف و حدیث نیستنا من از آبروی خودم نگران بودم! که بعد قرار شد بره خونه خواهر بزرگتر چون اونم همون آزمون رو داشت.کتاب ریاضی اول دبیرستان رو باز تغییر دادن و براشون دوره گذاشته بودن.خلاصه رسوندیمش و اومدیم تخت خوابیدیم.مامان آقای همسر هم دوسه وعده غذا برامون داده بود با خیارشورهای بسیار خوشمزه و سبزی خوردن.

امروز هم خواهر بزرگتر برامون کلی سبزی خوردن از حیاطشون داد با کلی گوجه فرنگی های خوشمزه! دهانتان آب افتاد؟خواهر بزرگتر خونه شون تبریزه ولی ولایت یه حیاط ویلایی درست کردن با دار و درخت و سبزیجات و صیفیجات و اینا! کلا اونا کلکسیون زمین و آپارتمان دارن! بعد هم با خواهر وسطی برگشتم.

الان هم افطار کردیم و من امروز آب زیاد نخوردم! در نهایت شرمندگی باید بگم آقای همسرمون دارن ظرف می شورن! مرسی آقای همسر مهربون!


من برای رفع مشکل ترسم باید به روانپزشک متوسل شوم.تبریزیها پزشک خوب می شناسید معرفی بنمایید؟ این ترس دارد مرا از قافله زندگی عقب می گذارد و متاسفانه به چیزهای خرافی رایج معتقد نیستم و باید به روش علمی درمانش کنم.... فکرش را بکنید هر ماشینی که از روبرو می آید برای من یه تصادف را تداعی می کند.ترس من دارد مرضی می شود....


وقتی از خونه آپ می کنیم چی؟ عکس میذاریم! بفرمایید :

عکس باقیمانده هایی از کوکه که آقای همسر میگه تهران وجود نداشت بقیه جاها را نمیدانم!

 

عکس کیف الهام :

 

اینم مارگارتهای اونروزی :

 


مهربان بزرگوار!حضورت زندگی مرا سبزتر و باطراوت تر از گذشته کرده... بابت همراهی هایت ممنونم.خدای بزرگ! خودت مراقبمان باش! هزاران بار شکرت!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! امروز یک ششم ماه رمضان تمام می شود! می ماند پنج ششم آن!

از احوال ما اگر بپرسید باید بگوییم که همین روزهاست که مبتلا به نوع حادی از سو تغذیه شویم! من فقط با آب افطار می کنم و غذا نمی توانم بخورم جز کوکه های معروف ماه رمضان راستی از این نون ها همه جا هست یا مال تبریزه؟ حالا عکسش رو میذارم!

پنجشنبه شب رفتیم ولایت و پیش مامان بودیم.مامان خودش پا میشه غذا درت می کنه و میاره دیگه تقریبا شده همون مامان قبلی.خدایا خیلی شکر! حالا فهمیدم فلسفه اونهمه سوره سجده دار چی بوده....

نذرم رو ادا کردم و از طرف مامان هم یه دختر از کمیته برداشتم. فکر کنم همین روزها باید به امور مالی شماره حساب کمیته را بدهم و بگویم حقوقم را به آن واریز کنند!!!! البته خوب همین هم که میدهیم در راه خدا خیلی کم است.... من عمیقا به این آیه معتقدم : اقرضوا الله قرضا حسنا یعنی به خداوند قرض می دهیم و مگر ممکن است خداوند زیر قرض بماند؟

صبحها وقت سحر خیلی احساس خانومی می کنم وقتی قبل از آقای همسر بیدار میشم و سفره رو می چینم و صداش می کنم راستش من از همون دوران تجرد معتقد بودم کارهای خونه در شرایط مساوی برعهده خانم خونه است و اگر در شرایط مساوی - نه شرایط خاص - این نقش جابجا بشه خانواده نا متعادل خواهد بود بالاخص اگر بچه ای هم در آن خانواده در حال تربیت باشد!

دیروز هم رفتیم برای الهام لوازم التحریر خریدیم.خیلی احساس خوبی به آدم دست میده.چهارشنبه هم براش کیف خریده بودیم مارک آیداس.دوست ندارم چیزهای بنجل بخرم.... دیروز با آقای همسر رفتیم خونه شون رو شناسایی کردیم درسته که مستاجرن ولی جای آبرومندی زندگی می کنن پس حتما یکی حمایتشون می کنه در مایه های دایی یا پدربزرگ و اینا....

آقا من مهمونی افطار دوست ندارم! یعنی چی؟ ۱۵ ساعت روزه ای بعدش باید بری ظرفای یه خانواده دیگه رو بشوری چون دو لقمه افطار دادن بهت و سیخ بشینی چون مجلس مختلطه.... در حالیکه خونه خودت افطار می کنی و در کمال بی ادبی جلوی سفره دراز می کشی! سریالها هم که خداروشکر قابل دیدن نیستند!

امروز میریم خونه مامان آقای همسر.دیروز اونا جای دیگه مهمون بودن و ما نرفتیم.البته اون جایی که مهمون بودن گفتن که ما هم بریم ولی خوب من چتر شدن رو دوست ندارم.... اگه زمان عقد بود باز یه چیزی ولی الان ما یه خانواده مستقل هستیم و به خاطر احترام خودمون هم که شده بی دعوت نباید بریم جایی ولو اینکه آنجا خانه یه منسوب نزدیک باشد.کسی هم که افطار تدارک دیده دونفر اضافه رو شاید در نظر نگرفته باشه. البته بحثی نیز در این باره با آقای همسر داشتیم که به خیر گذشت. اصولا برای مذکرها از آنجا که خودشان موجودات بسیار ریلکس و راحتی هستند این چیزها بی اهمیت است اما من از دید خانم صاحبخانه داشتم موضوع را بررسی می کردم! خوب عوضش امروز میریم.

خوب دیگه اینا!


مهربان بزرگوار! بابت اینکه در همه مسائل سعی می کنی منطق حرف اول را بزند ممنونم! بابت بسیاری چیزهای دیگر نیز همینطور! خدای مهربان! خودت مواظبمان باش! هزار بار مرسی!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! سومين روز ماه مباركتان به خير!

من اصولا ماه رمضان را زياد دوست ندارم.همه يه جورايي سست و بيحالند.مخصوصا امسال كه ديگه پدر كليه هامون در مياد! آخ آخ عطر دهان ارباب رجوع را هم كه نگو!  ولي خوب لحظه افطار و دعاي استاد شجريان رو خيلي دوست دارم.

ديروز از اداره كه رسيدم خانه برق نبود.سرراهم هم كلي خريد كرده بودم و با بار به آن سنگيني از راه پله اي كه لامپهاي اضطراري اش خراب شده با نور موبايل كورمال كورمال رسيدم خانه.اول فريزر رو باز كردم و بالاخره طلسم شكست. از قبل از مسافرتمون قرار بود تميزش كنم! كلي هويج خريده بودم خردشون كردم با دست! ساعت سه برق اومد.كلي لباس انداختم توي ماشين. يخهاي فريزر به لطف برق رفتنها مگر باز مي شد؟ متوسل شدم به سشوار و سشوار كه يهو آبشون كرد ظرفه پر شد و كف آشپزخونه رو هم مجبور شدم بشورم! افطار هم درست كردم و اون 85 تا عكس رو هم پشت نويسي كردم و انداختم سر جاشون توي آلبومها.... چقدر من كوزت شدم! تازه مانتوهام هنوز اتو مي خوان و ايني كه تنمه تنها مانتوي اتوشده موجوده كه بوي عرق هم شايد بده ديگه! بعد از افطار ديگه خسته و نالان افتاده بودم و مراسم بعد از افطار مثل چاي و شستن ظرف و رسيدگي به برنامه سحر افتاد بر دوش  آقاي همسر.

امروز هم ميريم ولايت و شب مي مونيم و فردا هم ميريم ولايت آقاي همسر. خيلي وقته نرفتيم داره يك ماهش درست ميشه.... 18 مرداد اونجا بوديم. امسال مرداد ما معلوم نشد از كجا اومد و به كجا رفت. ماموريت پراسترس قزوين بعد مسافرت بعد هم بيماري مامان.... شكر خدا همه شون به خير گذشت. من از مسافرت با ماشين خودمون در حالت كلي خوشم نيومد و همچنان هواپيما را بهترين وسيله براي سفر مي دانم. سفر در جاده هاي ناامن ما اونقدر استرس و خستگي مياره كه آدم نمي تونه اونجور كه بايد از مسافرتش لذت ببره. البته خوب بعضي جاها رو مجبوري با ماشين بري !


رييس بزرگمون يه منشي داره كه كار تايپ و فكس رو هم توي اداره انجام ميده. از بس نامه ها رو دير تايپ مي كرد و با غلطهاي املايي فراوان – البته زورش فقط به خانمها ميرسه نه كه هم سنمون ازش كمه هم سابقه مون – من تصميم گرفتم خودم تايپ كنم بذارم روي شبكه و اون فقط روي سربرگ پرينت بگيره. فكس روهم كه خودم ارسال مي كنم وگرنه تا دوسه روز بايد منتظر باشم الان هم رفتم فكس بزنم مي بينم داره با خط فكس صحبت مي كنه – شخصي – و ديد كه براي فكس رفتم تا ده دقيقه بعدش هم محل نذاشت و داشت فكس مي كرد.خوب توي ادارات از اين كركترها زياد ميشه ديد موضوع جالب اينه كه اين خانم پارسال يا پيارسال خوش برخوردترين همكار شناخته شد و الان هم كه فكر كنم حداقل ماهي 90 ساعت اضافه كاري رو داره درحاليكه قبل از پايان وقت اداري هم جيم ميشه مخصوصا اگه رييس بزرگ حضور نداشته باشه .....


فردا تولد شميم مي باشد.يادش به خير ما استانبول بوديم كه خبردار شديم به دنيا اومده. شميم دختر دوم خواهر بزرگتره. ما وسطاي مرداد 84 متوجه شديم كه قراره تشريف بياره! ماشاللا به خواهر بزرگتر با اين زرنگيش! مي ديديم چاق شده ها ولي كسي شك نمي كرد. خيلي شانس بزرگيه كه بارداري فردي اينجور مخفي باشه. البته شميم هم قرار بود سي شهريور به دنيا بياد كه عجله كرد. خلاصه كلام اين كه هنوز چيزي نخريده ام! مي دونيد كه من مسئول خريد هديه هاي ازطرف مامان هم هستم!


مهربان بزرگوار! خيلي عاليست كه همراهمي خيلي عاليست.اينكه به فكرمي و به فكر كارهاي خانه مان. اينكه هميشه همكاري مي كني اينكه هر غذايي رو ولو با ايرادات فراوان با ولع مي خوري و ادعا مي كني خوشمزه بوده.... همه اينها جاي افتخار دارند براي من! خداي بزرگ! خودت مواظبمان باش! خودت كمكمان كن! رحمتهايت را از ما دريغ مدار! هزاران بار تو را شكر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز به خير!

ما ديشب خوب نخوابيده ايم! ما ديشب لرزيده ايم! ما ديشب ترسيده ايم!

من ديروز از اداره رفتم ولايت و افطار اونجا بوديم و ديشب حدود ساعت ده رسيديم خونه و يازده بود كه تصميم گرفتيم بخوابيم.... حدود 12.5 من احساس كردم دوباره خواب بد ديده ام و آماده براي جيغ زدن بيدار شدم ديدم آقاي همسر بالاي سرم نشسته و ميگه نترس نترس! اين توصيفات را در حالتي تجسم كنيد كه ما درست مثل اينكه در ننو قرار گرفته باشيم ميريم اينور ميايم اينور!!! فكر كنم چهار پنج رفت و برگشت را بعد از بيدار شدن احساس كردم.... آقاي همسر هم با صداي باز و بسته شدن در كمد بيدار شده بود.خلاصه فهميديم زلزله شده است.... عجيب بود كه صداي وحشتناك اون دفعه رو نشنيديم و فقط حركت آونگي بود....

جالب بود كه خونسردي خودمان را تا حد مناسبي حفظ كرديم و آقاي همسر لباسهامون رو آورد بپوشيم بريم بيرون كه زلزله تموم شد.صداي تردد ماشينها بيشتر شد و همسايه ها توي راه پله صحبت مي كردند بعد همه صداها خوابيد. آدم اينجور مواقع نميدونه خونه بمونه يا بره بيرون.... خيابونها هم به اندازه خونه خطرناك ميشن توي زلزله هاي شديد.تا يك ساعت بيدار بوديم و بعد خوابمان برد....

مطالعه مقاله اي كه قبلا هم براتون لينك كرده بودم خيلي موثر بود و ذهنمون كاملا آماده اجراي كارهاي لازم براي دررفتن!

ما بايد براي شيشه هاي پنجره اتاق خوابمون از اين محافظهاي چسبدار بخريم تا اگه خداي نكرده تو اين شرايط شكست خرد نشه بريزه رومون.

من ديشب از همون اول مي ترسيدم نميدونم چرا حتي به آقاي همسر گفتم كه من مي ترسم نگو الهام شده بود!!!

ولايت آقاي همسر به مركز زلزله نزديكتر بوده و اونا شديد احساس كردن حتي خواهر كوچكتر آقاي همسر مي گفت صداي زلزله رو هم شنيده عين همون صدايي كه ما دفعه پيش شنيده بوديم انگار يه كاميون داره سنگهاي گنده ساختموني خالي مي كنه.مامان آقاي همسر هم مي گفت اول يه باد شديد وزيد بعد زمين لرزيد. اونا بيدار بودن.

براي من عجيب بود هميشه فكر مي كردم اگه زلزله بياد و من خواب باشم عمرا بيدار نميشم ولي شدم!

صبح بعد از سحري رفتيم تو سايت لرزه نگاري و ديديم بله! عمق 18 كيلومتري مركز هاديشهر و زلزله 5.2 ريشتر! خدايا خودت كمكمان كن!


مهربان بزرگوار! چقدر خوب است حس اينكه مواظبمي! عمق علاقه مان را در شرايط اضطراري بيشتر احساس مي كنم.... وقتي هركداممان مي خواهد مواظب ديگري باشد.... خدايا هميشه ما را در كنار هم سالم و شاد محافظت فرما! خداي بزرگ! خودت قضا و قدرت را از ما دور بگردان! خودت مواظبمان باش! خداي بزرگ! هزار بار شكر به خاطر همه لطفهايي كه داري....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام اومدم خبر بدم ما بازم لرزیدیم! جهت کسب اطلاعات بیشتر مراجعه به لینکهای روزانه لطفا!

الان ساعت چنده؟

فعلا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام اولين روز ماه رمضان همه به خير و شادي!

ديروز ما برق نداشتيم! چه كسي بود مي گفت شهريورماه خاموشي ....

ساعت كارمون هم شده 8.5 تا 13!

پريروز ولايت بوديم.مامان غذاي جامد مي خوره و نتيجه پاتولوژيش هم نشون داده زخم لعنتي كلا از بين رفته و هيچ مشكل عود مجددي از نظر پزشكي تهديدش نمي كنه البته خود خداوند است كه بايد لطف كند.... هزاران هزار بار شكر!

ديروز هم زندگي ما حكايتي داشت.... آقاي همسر قرار بود براي ناهار بيايد خانه.بعد هم قرار بود برويم فروشگاه تعاوني آقاي همسر. راستش ما روزهاي معمولي براي صبحانه فقط پنير مي خوريم ولي من دوست دارم ماه رمضان هنگام سحري عسل و خامه هم بخورم.گفتيم برويم مقاديري خريد كنيم. از آنجا كه از طرف محل كار آقاي همسر به همه بن داده بودند فروشگاه اونقدر شلوغ بود كه براي حساب كردن فقط بايد چهل دقيقه اي در صف مي ايستادي! بي خيال شديم و همه چيزهايي رو كه برداشته بوديم دوباره چيديم توي قفسه ها و برگشتيم اون يكي فروشگاه تعاونيشون! اون هم اونقدر شلوغ بود كه درش رو بسته بودن و اجازه ورود نمي دادن! ما ميخواهيم آبميوه گير مخلوط كن بخريم نگاه كردم فقط پاناسونيك داشت.... داشتيم برمي گشتيم كه يه پير زني از آقاي همسر پرسيد : " آقا چشمه باشي (=سرچشمه ) ميريد؟ اونم گفت نه و داشتيم حركت مي كرديم كه آقاي همسر گفت اين پير زن شايد گم شده و اينا.... صداش كرديم گفتيم حاج خانم بلدي اونجا رو؟ اونم گفت آره.... سوارش كرديم.آقاي همسر پرسيد حاج خانم حالا خودت نشون بده كجا بريم و اون گفت من كه بلد نيستم! شما بايد بپرسيد!!! عجب گيري افتاده بوديم!

سرچشمه يه محله هست در تبريز كه من تا ديروز نشنيده بودم كسي به اون بگه چشمه باشي اگرچه معنيشون يكيه.... خلاصه برديمش سرچشمه و شهريار كه گفت نه خونه ما اينجاها نيست يه مسجد هست سر محله مون.... خلاصه گفت منو ببريد باغ قاباغي از اونجا بلدم خودم.... برديم جلوي باغ گفت اينجا مگه باغ قاباغيه؟متوجه شديم دوستمان آلزايمر دارد و هرازگاهي حواسش پرت مي شود و حرفهاي ضد و نقيضي مي زند. اونجا تصميم گرفتيم بديمش به 110 ولي دلمون نيومد.از همون اول مي گفت من هميشه شماره تلفن بچه هام همرام بود الان نيست.... گفتيم كيفت رو يه بار ديگه بگرد.... آقاي همسر گفت بده يه بار هم ما بگرديم كه نداد.... زيپ كيف رو كه باز مي كرد من يه كاغذ صورتي ديدم گفتم اين چيه؟ گفت به درد نميخوره.... گرفتم و ديدم يه آدرس و يه شماره تلفن به اسم اشرف! ميگم حاج خانم اشرف كيه؟ گفت دخترمه.... خوب گفتيم حله ولي گفت نه نميخوام دخترم بفهمه گم شدم.... دعوام مي كنه و شوهرش مسخره ام مي كنه و الخ.... من پنهوني پياده شدم و زنگ زدم به اون شماره خيلي مشكوك حرف مي زد خلاصه ميگم كه خانم ما مادر شما رو گم شده بود پيدا كرديم فلان جاييم.... گفت صبر كنيد به برادرم خبر بدم.برام عجيب بود! اگه خداي نكرده من جاي اون بودم با كله يه دربست مي گرفتم مي پريدم .... بعد زنگ زد گفت كه برادرم مياد فلان جا و شما هم اونو ببريد اونجا.... رفتيم محله شهريار.... راستي چقدر مغازه جديد باز شده اونجا!

اين خانم اسم فاميلشون رو نمي دونست البته بعد يادش اومد.توي شهريار از نگهبان يه كوي پرسيديم اين خانم رو مي شناسي گفت نه.... خلاصه قرار شد نوه اش بيايد اينو دخترش خبر داد.... مي ديدم آقاي همسر داره با اون نگهبانه صحبت مي كنه بعد گفت نگهبانه مي گفت رهاش كنيد بره براتون دردسر ميشه.... هيچ فكر نمي كردم آدمي اين اندازه نامرد تو اين دنيا پيدا بشه يعني پيرزن ناتواني كه چشماش هم خوب نمي بينه رو ساعت 9 شب ول كني توي خيابون.... به اين موجود ميگن انسان؟

متوقف بوديم توي شهريار و منتظر نوه كه پسر پيرزن زنگ زد كه خودم دارم ميام.... در اين بين برق هم رفت! قوز بالا قوز! خلاصه.... پسرش هم چندبار به موبايلش جواب نمي داد.... فكر كنم بين خود بچه ها مشكلي وجود داشت ولي اصلا دليل نميشد اين پيرزن اينقدر زجر بكشه.هي مي گفت غلط كردم خدا منو بكشه شما رو توي دردسر انداختم و من هي مي گفتم نگران نباش ما تا تو رو نرسونيم خونه تون اگه تا صبح هم باشه شما رو ول نمي كنيم و اون هي برامون دعا مي كرد كلي دعامون كرد.من اين دعاها رو به فال نيك مي گيرم هميشه.... پيرزن بيچاره هي مي گفت اگه برسم خونه دعوام مي كنن.... هي مي گفت عروسم الان پسرم رو عصبي مي كنه مي فرسته....

خلاصه پسرش با دوتا پسراي خواهرش رسيدن و اونا هم كلي دعامون كردن.... ازشون خواهش كرديم دعواش نكنن. گفتن الان بيست نفر توي خيابونا دارن دنبالش مي گردن....يه چيز جالب بگم؟ اون نگهبانه پسر اين پيرزن رو مي شناخت و آقاي همسر شك كرد كه خود پيرزن رو هم شناخته بوده نامرد! تازه مي گفت بازنشسته هراصط يه اداره اي بوده! ببين كارمندان اون اداره چي كشيدن!

خلاصه ديگه نه و نيم بود رسيديم خونه.... دوساعتي علاف بوديم ولي خدا رو شكر رسونديمش.... دلم سوخت. اين زن يه روزي براي خودش كسي بوده.چهارتا بچه بزرگ كرده و الان مثل بچه كوچولو از اينكه دعواش خواهندكرد واهمه داره.... دلم سوخت.البته سر و وضعش خيلي مرتب بود .

سريع سحري امروز رو درست كردم و شاممون رو خورديم و خوابيديم.


اي خاك بر.... اي .... اين صدا و سيماي تبريز برنامه سحري مزخرفي پخش مي كنه هميشه اين هيچ! حالا مي سازيم! يهو مي بيني وسط سحري داري مي خوري يكي داره از احكام ح ي ض ميگه بابا ول كن مجبوري الان توضيح بدي؟ حالا ميگم با اين مسائل مي سازيم.يه دعاي سحر هست كه خيلي قشنگه نميدونم كي خونده اونو گذاشته يه صوت ناجور پخش مي كنه كه آدم روياد مجلس عزا ميندازه حالا اونم هيچ با اونم مي سازيم.هميشه وسط دعاي سحر يكي  اعلام مي كرد كه بيست دقيقه مونده تا اذان يا پانزده دقيقه و اينا.امروز يهو ديديم اذان شد! اي بي كفايتها! حالا يه ماه رمضونه كه زمانش هم از يه سال قبل معلومه نمي تونيد يعني برنامه ريزي كنيد براش؟


قرار بود درمورد قضيه شكم كه جنجالي راه انداخت توضيح بدم.

قضيه از اين قراره كه همكار من ادعا كرده بود كه همسرش خيلي خوش تيپه خوب اين طبيعيه يه بار هم از قول شيخ اجل گفتم كه : هر كسي را خويشتن به كمال نمايد و فرزند خويش به جمال. عين جملههمكارم اين بود : نگاه به شوهر خانم ع (من) نكنيد شوهر من خيلي خوش تيپه! خوب اين يعني چي؟ البته من براي خودم خيلي كسر شان دانستم كه مخالفتي با اين گفته داشته باشم چه شبيه بچه دوساله اي بود كه مي گفت باباي من قويتره!!!! براي شما توي وبلاگم نقل كردم و توضيح دادم كه از آقاي همسر در مورد خوش تيپي شوهر اين خانم پرسيدم خنديد و گفت با اون شكمش!

مسخره كردن مردم از هر بعد كار خيلي پستي است و از بعد ظاهر كاري پست تر! من هرگز ممكن نيست ابتدا به سكون فردي را مسخره كرده باشم مگر اينكه آن فرد مستقيم يا غير مستقيم خواهش كند مسخره اش كني! وقتي يكي خودش سوژه دستت ميدهد انگار التماس مي كند مسخره شود!

همه ما مي دانيم زيبايي عمدتا نسبي است.ممكن است قيافه اي از ديد من زشت باشد از ديد شما زيبا و بالعكس. نمونه بارزش خانم همسر برادر بزرگتر است كه معيارهاي زيبايي او تا حد زيادي با معيارهاي زشتي من همخواني دارند! آدمها و سليقه ها متفاوتند....

اما اين زيبايي نسبي برخي استانداردها هم دارد كه تا حد زيادي مطلق هستند.مثلا شما نمي توانيد كسي را كه يكي از ابروهايش مو ندارد زيبا بناميد! يا كسي را كه دماغي دارد نصف صورتش! به همين ترتيب شما نمي توانيد فردي را كه شكم گنده دارد خوش تيپ بناميد! ولو اينكه خيلي هم آدم خوبي باشد....

اگر همسرمان فرديست كه دماغش نصف چهره اش است بايد بر اين واقعيت واقف باشيم كه او طبق استانداردهاي موجود زيبا به شمار نمي آيد ولي در چشم ما شايد زيباتر از او وجود نداشته باشد و باز اگر همسرمان فرديست با شكمي خيلي بزرگ بايد بر اين واقعيت واقف باشيم كه او خوش تيپ به حساب نمي آيد اگرچه در ديد ما خوش تيپ تر از او در دنيا كسي نيست....

حال وقتي شوهري داريم با شكمي بس بزرگ و هيكلي ناتراشيده بياييم در جمع ادعا كنيم كه شوهرمان خيلي خوش تيپ بوده و از شوهر همكارمان خوش تيپ تر است يعني خواهش مي كنيم كه مردم بياييد مسخره ام كنيد! كاري كه همكاران مخاطب ايشان هم انجام دادند و هنز هم بين خودشان – نه الزاما در كنار من – تيكه مي پرانند و از اين عبارت استفاده مي كنند!  -البته خود اين ادعا مستقل از درست يا غلط بودنش از زني سي ساله واقعا بعيد است و بيشتر به كودكي دوساله مي توان منتسبش كرد! –

پس هدف من مسخره بودن همه افرادي كه شكمشان بزرگ است نبوده و برايم عجيب است كه كسي كه شوهرش شكم بزرگي دارد با خواندن اين متن ناراحت شده باشد چراكه همانطور كه گفتم اگر شكم شوهرمان بزرگ است بايد قبول كرده باشيم كه از ديد ناظرين خارجي او خوش تيپ نيست! حالا چه بر زبان بياورند چه نياورند!

اينكه خوش تيپ بودن يا نبودن همسرمان چه نقشي در زندگيمان دارد هم بحثي است مجزا كه از ديد خود من اين نقش بسيار كمرنگ است.فقط ممكن است اگر خيلي خوش تيپ باشد در پرايد جا نشود و مجبور شويم ماشين بزرگتري بخريم!!!


وقتي من و آقاي همسر باهم آشنا شديم يك هفته به ماه رمضان مانده بود. آن موقع خاله بزرگتر – خدا بيامرز – مريض بود و مامان بيشتر شبها پيش او مي خوابيد و من و داداش دوتايي براي سحري بيدار مي شديم. آن موقع داداش در دوران گس عقد به سر مي برد. من هر صبح كه بيدار مي شدم براي آقاي همسر اس ام اس مي زدم تا مثلا بيدارش كنم و في الواقع ابراز وجود نمايم.هر از گاهي عمدا اس ام اس نمي زدم تا او اين كار را بكند و چه لذتي داشت.... داداش هم مي ديد كه هنگام سحري برايم اس ام اس مي آيد! خوب به روي هم نمي آورديم كه قضيه چيست.

يه دعايي هست موقع سحر مي خونن صلوات صلوات صلوات.... اين آهنگ هميشه منو مي بره به اون دوران. راستي شما هم اينجوري هستين كه يه آهنگ براتون قداست ويژه اي داشته باشه و هر بار مي شنوين برين به روز خاصي؟ براي من خيلي از آهنگا اين حس رو ايجاد مي كنن....


مهربان بزرگوار! اين دومين ماه رمضانيست كه دوتايي زير يك سقف شروعش مي كنيم و سومين ماه رمضانيست كه وارد زندگي هم شده ايم.چقدر اين لحظات دلنشينند.خداوند ما و زندگي سبزمان را از اين روزهاي پربركت ما را بهره مند فرمايد! خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش و به ما لياقت استفاده از اين روزهاي زيبا را ارزاني فرما! هزاران بار مرسي! نظر لطفت را از ما بر نگردان!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز به خير! اين هم از يك سوم اول شهريور!

ديروز خيلي خبيث شده بودم.... شايد دليلش برمي گشت به بحث پريروزي با آقاي همسر.از بعد از بيماري مامان در حالت روحي مناسب نيستم البته الان بهترم ولي هنوز همون گلي سابق نشده ام. اين حالتها روحيه آقاي همسر روهم تحت تاثير قرار ميده.اين روزها هم همكار بي مسئوليتش هي از زير كار در ميره وآقاي همسر مجبور ميشه تا شب بمونه محل كارش و كارهاي اونو هم انجام بده.... هردومون خسته ايم.اينجوريه كه به تلنگري از كوره در ميريم.البته من بيشتر!

راستش من توي دلم از اينكه خواهرهاي آقاي همسر زنگي نمي زدند تا حال مامان رو بپرسند گله مند بودم.اشتباهم اين بود كه به محض احساس اين گله گي در دلم با آقاي همسر مطرحش نكردم و توي دلم هي فيدبك ايجاد شد تا اينكه جمعه آقاي همسر گفت كه خواهر بزرگترش زنگ زده كه شام بريم اونجا و گفته كه به خاطر اينكه حواس گلي پرت بشه و اينا.منم اعتراض كردم به آقاي همسر كه چرا اين همه مدت زنگ نزده اند و آقاي همسر اشتباهي كه كرد اين بود كه توضيح نداده از كوره دررفت مثل خود من! البته بعد فهميديم آقاي همسر بهشون گفته روحيه گلي زياد مناسب نيست و بهش زنگ نزنين و اونا هرروز از آقاي همسر حال مامان رو پرسيده اند.اينا رو قشنگ ميشه باور كرد چون اين خانواده رو من ميشناسم.حتي پدر مادر آقاي همسر اونهمه راه رو كوبيدند اومدن بيمارستان عيادت.... خوب اين كارا براي من افتخارآفرينه مقابل خانواده ام.... وقتي آقاي همسر اين موضوع رو گفت كه هردومون حالت عصبي داشتيم .... خوب يه كم تقصير اون شده كه به من منتقل نكرده احوالپرسيهاي اونا رو و منهم اونجا اشتباه كرده ام كه همون بار اول با آقاي همسر در موردش صحبت نكرده ام.... متاسفانه عليرغم همه تلاشهامون و اينكه ميدونيم تو هر بحثي بايد فقط در مورد همون موضوع صحبت كرد و لاغير بحث كشيده شد به يه سمت ديگه و باز متاسفانه هي تصميم ميگيرم بي كنايه حرف بزنم و واضح ولي هرازگاهي كنايه مي زنم و اين بده و ميدونم آقاي همسر هم بدش مياد.آقاي همسر هرازگاهي پنجشنبه ها تعطيل ميشه.سه بار پشت سر هم بود كه تعطيل كه ميشد مي رفت خونه خواهر بزرگترش.يه بارش روز قبل از مسافرت بود و توي خونه هم كار داشتيم و اون رفته بود اونجا و كلي هم براي خواهرش كار كرده بود.من دلم قلقلك شد وقتي ديدم توي خونه اونهمه كار و ايشون رفتن براي خواهرشون كار كردن اما هيچي نگفتم به دليل اينكه ميخواستم ركور اختلاف نداشتنمون رو بالا ببرم! كه البته عظيم اشتباهيست! دفعه قبلش هم كه قرار شده بود بادمجون درست كنه يادتونه كه باز آقاي همسر رفته بود اونجا و دير كرده بود خوب اين اشتباه بوده البته خودش معتقده چون فكر مي كرده من دوست ندارم برم اونجا برنامه ريزي مي كرده تنها بره البته قراره كه ديگه نره!.... شيطان رفت توي جلدمان و چهارشنبه كه آقاي همسر داشت برنامه هاي روز تعطيلش رو مي شمرد از من پرسيد فكر مي كني چندتاشو وقت مي كنم انجام بدم منم يه خرده با طعنه گفتم هيچكدوم فكر كنم بري خونه خواهر بزرگتر.... اين به آقاي همسر برخورده بود و البته حق داشت ولي اشتباهي كه كرد اين بود كه وسط بحث در مورد يه موضوع ديگه مطرحش كرد.منم كه در حالت آشفتگي تمام بودم.... اين شد كه حدود 20 ساعت از زندگيمون رو خراب كرديم! خوب البته اختلاف تو هر زندگي هست و بايد باشه ولي نبايد اينقدر متلاطم كنه جريان زندگي رو....

ديروز حس خباثتم داشت مي خوابيد و البته هم خيلي ناراحت بودم. آقاي همسر هم زنگ مي زد كه برو ولايت من ميخوام تنها باشم و من هي ناراحت مي شدم.خونه رو مرتب كردم و شام درست كردم تا از خونه بوي غذا بياد يه ربع كه به اومدن آقايهمسر مونده بود از خونه زدم بيرون.ميدونستم وقتي نياز داره تنها باشه بايد باشه ولي نمي خواستم تابلو بشه با رفتن من به ولايت و ديگه اينكه نمي تونستم تنها باشم هم نگرانش مي شدم هم دلتنگش....

رفتم آبرسان دلم اونقدر گرفته بود هميشه ساعت هفت كه ميشد بيصبرانه منتظر مي شدم بياد حالا ساعت هفت شده بود و من از خونه مي رفتم بيرون.... نميدونستم موبايلم رو بذارم يا بردارم كه وقتي از پله ها اومدم پايين يادم افتاد مونده.... گفتم حتما صلاح اين بوده.... رفتم آبرسان.فلش رو برداشتم بدم عكسامون رو ظاهر كنن.اونو كه دادم به عكاسي رفتم پاساژ نگين اصلا حال نميداد.برگشتم تشريفات ناپلئوني خريدم و رفتم گل بخرم.مي خواستم آقاي همسر رو خوشحال كنم.هي ساعتم رو نگاه مي كردم هي مي گفتم الان رسيده الان الان الان.... رفتم از يه تلفن عمومي زنگ بزنم كه كار نمي كرد.مي دونستم نگرانمه .... اومدم عكسا رو گرفتم.يه ساعت بود كه تنها بود.... رسيدم سر محله برقا رفته بود.مي ترسيدم ولي مي رفتم سريع برسم خونه. راه پله تاريك مطلق بود ولي خوشبختانه طبقه بالايي هم داشت مي اومد و با نور گوشيش منم رفتم بالا.... آقاي همسر منتظرم بود.... هردو دلتنگ.... حالا قدر همو بيشتر مي دونستيم! گريه كرديم محكم! نميدونم براي چي.آقاي همسر گفت خونه بدون من داشته دور سرش مي چرخيده.... شيريني خورديم و طبق معمول عكس گلها رو انداختيم و شام و يك شب آرام.... روز بدي رو پشت سر گذاشته بوديم.

حالا حالمون خوبه منم دختر خوبي شدم!


85 تا عكس! چهارشنبه سوري و هفت سين و ماسوله و لاهيجان و قلعه بابك و تكاب و همدان و كرمانشاه و مريوان.... چقدر عاشق عكسم!


الان از مهمانسراي جهانگردي لاهيجان زنگ زدن من انتقاد كرده بودم الان خوندن و زنگ زدن براي پيگيري مدير هتل زنگ زده بود اسمش رو گفت و گفت اين بار كه اومدين با خودم تماس بگيريد از خجالتتون دربيايم! اوكي! اتفاقا ديشب آقاي همسر ميگفت پاييز شمال هم قشنگ ميشه....عجیبه که یه انتقاد پیگیری بشه! مهمانسرای جهانگردی ایول!


مهربان بزرگوار! چقدر داشتنت خوب است.منو ببخش! خداوند سايه تو را بر سر زندگيمان مستدام فرمايد. خداي بزرگ! خودت مواظبمان باش! به بزرگي خودت ناشكري منو ببخش! كمكمون باش! مرسي هزار بار!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز به خير!

امروز نهم شهريور ماه مي باشد.پارسال در چنين لحظاتي من در آرايشگاه بودم!

فكر كه مي كنم احمقانه ترين كاري كه در طول 27 سال زندگاني مرتكب شده ام همين بوده! پارسال روز نهم شهريورماه با قيافه اي شش در چهار صبح ساعت 8 آژانس گرفتيم به مقصد آرايشگاه.قرار بود خواهر كوچكتر آقاي همسر هم با خانواده بيايند.قرار بود ما با ماشين آنها برگرديم.اگرچه با شوهرخواهرهاي آقاي همسر هيچ رقم راحت نيستم و مي توانستم از هر يك از برادرهايم خواهش كنم قضيه حمل و نقل (!) عروس را برعهده بگيرند اما دلم مي خواست آقاي همسر هر چه بيشتر اذيت شود! بنابراين شرمنده شدن از شوهرخواهر هم يك راه مناسب بود.... اه چه روزهايي.... آن روزها از آقاي همسر بدم مي آمد! خيلي خبيث شده بودم.دلم مي خواست هرلحظه احساس كنه كه ماشين نداشتن چقدر بده....

رسيديم آرايشگاه.قبلا گفته بودم خواهر كوچكتر بايد كنارم باشد تا آرايشگر را كنترل كند زياد نقاشي ام نكند.آرايشگرها از خواهركوچكتر هميشه حساب مي برند! خواهر وسطي هم بود....

فكر كنم كل كار آرايشگر چهار ساعت طول كشيد.... راس ساعت دو آماده بوديم.آقاي همسر رفته بود خونه دوش بگيره كه فشار آب كم بوده.... بعد ميره گلفروشي دسته گل رو بگيره كه شايد يكي از معدود دلخوشيهاي عروسي بوده..... بعد اومدن دنبال من و راه افتاديم به سمت ولايت. از تزيين ماشين عروس و بوق زدن مي دونيد كه چندشم ميشه....

ما قبل از مهمونا توي تالار بوديم!!

صبح كه خواهر وسطي و كوچكتر اومدن پيش من تا نوبت به موهام برسه و برن و خودشون فقط سشوار كشيدن چون با اون وضعيت نمي تونستن تو جاده رانندگي كنن! ميرن مي بينن طي اقدامي ضربتي برادر بزرگتر و آقايان داماد وسطي و كوچكتر و پسر عمه مان همه ميوه ها را چيده اند! كلا دستمال و آب و ... رو چيده اند روي ميزها و كل تالار آماده است! اين اقدام خيلي محيرالعقول بود! آفرين به اين آقايان! البته توي ولايت همه براي ما فاميل محسوب ميشن آقاي تالاردار هم همينطور وگرنه آقايون رو راه نميدادن تو....

ما هم از آرايشگاه رفتيم آتليه و نيم ساعتي عكس گرفتيم – خانمهاي عكاس هم با توجه به آشناييشان با شخصيت ناميزان من هيچ پوزيشن مشنگ بهمون ندادن و همه عكسامون متين متينه! –

بعدهم كه عروس شديم و نشستيم و ملت رقصيدند و خوردند و ساعت 7 شد و ما كمي عكس گرفتيم و تصميم گرفتيم برويم! كمي با خانواده كه ايستاده بودند كنار در خروجي ايستاديم و حرف زديم بعد من گفتم كسي خداحافظي مداحافظي نكنه ها كسي فيلم نده ما رفتيم! اينجوري شد كه با خنده و نه گريه اومديم خونه خودمون. البته برادرهاي وسطي و بزرگتر بيرون تالار جلوي در بودند تا منو بدرقه كنن و اونا رو كه ديدم بغض فجيعي گلوم رو گرفت ولي خودم رو كنترل كردم. چقدر بده بابا نداشته باشي! بقيه به كندن اون ناخنهاي بيخود گذشت و باز كردن مو و حمام سريع تا همه جلوه هاي حماقت را از چهره خود بزدايم و يك شب آرام بعد از كلي درگيري در خانه خودمان.... و اينچنين شد كه ما همخونه شديم.عالي بود كه همه دغدغه هاي دوران بد عقد تموم شده بود.

عه جدي جدي يه سال گذشت ها! يك سال است در كنار مردي زندگي مي كنم كه همه استانداردهاي لازم را براي مرد ايده آل بودن دارد فقط گاهي من احساس مي كنم دارد فيلم بازي مي كند يا تعارف مي كند.مگر يك فرد عادي مي تواند اينقدر خوب باشد؟

در تاريخ روزهاي مهم زندگي من نهم شهريور ماه بي اهميت نيست اما زياد هم قابل نيست يعني نياز به تبريك نداره اگرچه از صبح اس ام اس سرازير مي شود نميدانم ملت چطور يادشان مانده!.... تاريخهاي مهم اول آذره و سي مهر و بيست و چهار هرماه بويژه شهريور ....


پنجشنبه آقاي همسر اومد منو از اداره برداشت رفتيم خونه.من پارسال روز جشن گردني نقره ام رو كه خيلي دوستش داشتم و روز تولدم در سال 85 آقاي همسر برام هديه داده بود رو گذاشتم جلوي آينه روشويي و گم شد! احتمال داديم داخل كيسه جاروبرقي باشه.... خلاصه اونو كه خيلي دوستش داشتم گم كردم.يه گردني نقره ديگه دارم كه داداش از اصفهان برام خريده بود سال 76 اون هميشه گردنم بود و يه جورايي انتظار داشتم آقاي همسر پيشنهاد كنه يه جديدش رو بخريم و اون هيچوقت تلاش نميكرد! اين انتظار ديگه مرده بود و من دوماهي ميشه كه همونو هم گذاشتم زمين چون توي باشگاه عرق مي كردم و اونم سياه ميشد .حالا  گردنم هيچي نيست. پنجشنبه گويا آقاي همسر ميره همونجايي كه اونو خريده بوديم تا در سالگرد گم شدنش يكي عين همونو برام بخره كه البته پيدا نمي كنه.اين كارش اونقدر برام ارزش داشت اونقدر ارزش دااااااااشت!

عصر پنجشنبه هم رفتيم بيرون براي مامان يه پيرن راحت بخرم كه پيدا نشد! بابا خياطهاي محترم هرازگاهي بي زحمت پيرن آستين دار هم بدوزيد! شب هم مونديم ولايت....


تا حالا شده آرزو كنيد يكي از عزيزترين افراد زندگي تون – بهتر بگم عزيزترين فردتون – بميره؟ من ديروز دلم ميخواست.... براي مامان براي اين زن مغرور كه هيچوقت نذاشته به كسي نيازمند باشه و هميشه كار خودش رو خودش انجام داده خيلي سخته زير منت كس ديگه اي بودن البته اگه ما هفت نفر به جايي رسيديم و براي خودمون كسي شديم همه اش به خاطر زحمتهاي اونه و از خود گذشتگيهاش و الان وظيفه داريم مثل پروانه دورش بگرديم.... اما بعضيها اينو درك نمي كنن.... من نمي تونم مامان رو ناتوان ببينم نمي تونم.... اون خيلي بزرگتر از اين حرفاست خيلي....

ديروز از خواهر كوچكتر پرسيدم مامان مي تونه بستني بخوره؟ اونم فكر كرد گفت نبايد مشكلي داشته باشه.... داشتم مي رفتم پياز بخرم سرراه براش بستني خريدم.وقتي مي دادم با خوشحالي گفت مگه مي تونم بخورم؟ خواهر وسطي گفت شكلاتاشو نخور و خواهر كوچكتر هم گفت نه اگه مي توني قشنگ خردشون كني بخور و اونم گفت مي تونم.... و چه با ولع مي خورد.... چقدر دلم گرفت چقدر دلم گرفت.... خدايا من ناشكري نمي كنم.خودت ببخش منو.....

جمعه هم آقاي همسر با آقاي همسر خواهر كوچكتر رفتند برداشت بادام! دامادهاي ما عشق باغباني شده اند! شام هم مهمون خواهر بزرگتر آقاي همسر بوديم.راستي شما چندوقت به چندوقت خواهرشوهرهايتان را مي بينيد؟


هزينه بيمارستان مامان شد يك و دويست و هزينه جراحش هم مي شد 2 تومن كه يك تومنش رو به خاطر همسايه بودن با خواهركوچكتر تخفيف داد.... اين يعني همه ما بايد به هوش باشيم.اين خطرات در كمين همه ما هستند.همه بايد پس انداز كافي داشته باشيم.اين آقاي جراح هزينه عمل رو قبل از عمل مي گيره كه براي ما به خاطر خواهركوچكتر قضيه فرق مي كرد البته اونقدر مردي داره كه اگه بعد از عمل ببينه ساده بوده قسمتي از پول رو برگردونه.جالبه بدونيد 70 سال داره اما فرزتر از يه جراح جوان كار مي كنه.


من امروز اصلا حال ندارم! ذهنم پر است از افكار خبيثانه! بهتره بيشتر حرف نزنم تا بعدا بيشتر پشيمون نشم!


مهربان بزرگوار! امروز هيچ چيز خاصي يكساله نمي شود! پس لازم نيست تبريكي رد و بدل شود!!! از اينكه يكسال تمام نقش بهترين همخانه ممكن را براي من بازي كرده اي ممنونم! خداي بزرگ! قضا و قدرت را از ما بگردان! خودت مواظبمان باش! مرسي هزاربار....

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

فردا خوانده شود!

سال پیش در روز هشتم شهریورماه :

فردا روز جشن ماست! ۹ شهریور! جمعه....

امروز پنجشنبه است و من مرخصی هستم. آقای همسر شب خونه ما بوده.... صبح میایم بیرون.... تبریز! کلی کار داریم.باید دسته گل رو سفارش بدیم که هنوز انتخاب نکردیم.... من شنبه و یکشنبه تهران جلسه دارم!! زنگ می زنم به مسئول تهران و میگم بابا من عروسیمه! میگه شنبه رو نیا من حضور می زنم ولی یکشنبه حتما باش چون مشکل ساز میشه! این از این! - این مسئول خیلی خانمه! -

میریم آبرسان.... گل سنگ آلبوم دسته گلاش رو نشون میده همش جینگولی مستانی! من نمیخوام.... گلباران هم همینطور.... یکیش رو می پسندیم میگه مال زمستونه و الان زود پژمرده میشه.... پیش به سوی تربیت و سوپر گل! بازم پسند نمیشه! میخوام ساده باشه! تا اینجا اومدیم بریم تاج رو هم بگیریم.... تاجهای ساده تر رو گرون تر کرایه میدن! بعد هم شنل رو....

شهناز....میریم رکس! دسته گلی رو که من میخوام توضیح میدم....رز سفید باشه بدون تزیین با برگ.براورد می کنه ۵۵ تومن! من میگم نمیخوام! آقای همسر ناراحت میشه میگه به پولش اهمیت نده.اما از نظر من ۵۵ تومن واسه دسته گل خیلیه.... بالاخره میریم گل سرخ نبش صائب! آلبومش رو که میاره دقیقا همونی که میخوام رو داره! خسته هستیم.... میگیم آقا این حدودا چند در میاد؟ میگه ۲۵ تومن!  آخ جون! عالیه! همینو بی زحمت واسه فردا درست می کنین؟ - اینجا همون گلفروشیه که آقای همسر هی برام از اونجا گل می خره تازه مسیرش هم تا خونه ما هم دوره هم ناجور! -

گرسنه ایم.... بریم ایندو بورگر؟ باشه! اه چرا نمیرسیم؟ آها! پیتزا پامچال! بریم تو! و پیتزا پامچال توی یه زیرزمین در شهناز میشه برای ما خاطره.... حرف می زنیم.بابت بحث گرون بودن گل آشتی می کنیم....

آقای همسر نسبت به فروشگاههای پلاسکو شرطی شده.... فروشگاه رو که می بینه بی اختیار میره تو! میریم از پلاسکو یه سری چیزا می خریم.خوب خونه ما نیاز داره ما که جهاز مهاز نچیده کسی برامون یعنی نذاشتیم بیچاره ها رو!!!

خسته و کوفته میریم خونه خودمون که قراره از فردا بشه پناهگاه همیشگیمون.عصر هردومون وقت آرایشگاه داریم!

یه کم استراحت می کنیم و چای می خوریم.ساعت چهارونیم.... من ساعت ۵ باید آرایشگاه باشم.تا سر رسالت باهم میایم.... آقای همسر میگه : گلی ما چه عروس دوماد غریبی هستیم! هردو می خندیم!!!

میرم آرایشگاه.سه سوته کارم تموم میشه.نصف راه با آقای همسر قرار میذاریم.... میریم ولایت خونه ما.... همه هستن!نشستن توی ایوون مامان برای شام کوفته گذاشته من نمی خورم! میل ندارم! به خدا میل ندارم! من شش در چهارم! اه عروسی یعنی چی؟ این کارای بیخود چیه؟

دیروز تو همون تالار جشن یکی دیگه بود و خانم همسر برادر وسطی میره و چون شلوغ بوده بدش میاد.... میاد به خواهر وسطی و کوچکتر هم میگه که گلی چرا اونجا رو انتخاب کرده؟ خوب ولایت فقط سه تا تالار داره که این بهترینشه. - البته فردا خواهر وسطی و کوچکتر میرن تالار و می بینن خیلی هم خوبه. -

برادر بزرگتر میوه ها رو آورده تو حیاطن.دلم می سوزه! اینهمه آدم به خاطر عروسی من علافن! حالا کی اینا رو می شوره؟

گلسا و شادی رو به خاطر اینکه زیاد هلو خوردن دعوا می کنن.من احساس می کنم مقصرم! - فردا کلی میوه اضافه می مونه کلی! -

شب همه میرن.من و آقای همسر برای آخرین بار می خوابیم اتاق مهمان.... من گریه می کنم شاید تا خود صبح.... لحظه لحظه خوشیها و سختیهای این خونه میان جلوی چشمم.... اون لحظه که مامان پس اندازش رو آورد گفت گلی نترس پولمون کم نمیاد..... خدایاااااا من میدونم این پولا رو با چه قناعتهایی جمع کرده که روی هم میشن حدود ۵ میلیون ایران چک. اون صحنه هنوز هم بغضم رو گره میزنه.... لحظه ای که بابا وقتی فقط دوروز عمرش باقی بود و ما خبر نداشتیم منو با دامن دید و گفت بزرگ شدی و گریه کرد.... لحظه هایی که وقتی داداش می رفت تهران یا سربازی قایم شدم گریه کردم..... لحظه ای که آقای همسر به مامان گفت گلی بره تنها می مونی و اون بغض کرد.... لحظه ای که مامان گفت گلی امشب رختخوابت رو میذارم زیر همه رختخوابها تا وقتی فردا پهن می کنیم نبینمش.... خیلی لحظه ها همه مثل فیلم تو دور تند می اومدن می رفتم و من اشک می ریختم.....

دلم میخواد بمیرم تا دل آقای همسر بسوزه! چرا من خبیث شده ام امشب؟ بیچاره آقای همسر که بدتر از همه تو منگنه بوده....یه طرف منگنه من بودم و یه طرفش احساساتش نسبت به خانواده اش.... من شام نمیخوام و خانواده اش میگن زشته.... من ماشین عروس نمیخوام و اونا دلشون میخواد.... من از فیلمبرداری بدم میاد اونا دوست دارن.... متاسفانه اینجا منم که خلاف عرفم.... به خدا خسته ام....

تصمیم قطعی می گیرم فردا موقع خداحافظی گریه نکنم! تصمیم می گیرم فردا آقای همسر رو سورپرایز کنم و از آتلیه - که آشناست - وقت بگیرم! من از سر لجبازی عکس رو تحریم کرده ام!!! خیلی لجباز شده ام.... فیلم دوست ندارم اما عاشق عکسم همه می دونن!

می خوابم.با دلداریهای آقای همسر! این قلب چقدر بزرگ است خدایا.... این آدم چقدر بزرگوار است.... فردا باید ساعت ۹ آرایشگاه باشم....


آقای همسر به داشتنت افتخار می کنم! فکر کنم در این دنیا تنها کسی هستی که می تونه منو تحمل کنه!!!!! خدایا این زیباییها را جاودانه گردان!مرسی!


لطفا نظرات تو پست اصلی امروز! همین پایین!مرسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط گلي 

سلام روز خوش!

امروز آقای همسر تعطیل بود ولی من دیگه از آقای رییسم روم نشد دیر بیام آخه این اواخر مرخصی ساعتی من داره میره به فضا!!! خلاصه که اون خوابید من اومدم می بینید تو رو خدا البته میخواست منو برسونه دلم سوخت نذاشتم....

دیروز بالاخره زنگ زدم به مامان الهام.خیلی خوش برخورد بود اگه نمی شناختی فکر می کردی یه خانم تحصیلکرده است. الهام روز امتحان ریاضیش میره حموم و با گاز مسموم میشه و بستریش می کنن یه روز و این میشه که امتحانش می مونه و قراره از تبصره استفاده کنه. خیلی ناراحت شدم براش....مامانش اصرار کرد منو از نزدیک ببینه و برم خونه شون و کلی تشکر کرد.من از این تشکرها می ترسیدم دلم نمیخواد احساس دین کنه.... به مامانش گفتم براش کادو گرفتم و میخوام بدم و آدرس داد....

من از کارهایی که دیروز برشمردم فقط تونستم مقنعه بشورم و یکیش رو اتو کنم و ظرف بشورم.به جای ماکارونی هم بادمجون درست کردم جای همه خالی! آقای همسر هم مانچی تند آتشین خریده بود که دیگه قرار شد از این چیزای خطرناک نخوریم!

امروز هم آقای کمیته امداد اومد و پولا رو گرفت.من ترغیب کرده ام یازده نفر حامی بشن! اقای کمیته امداد گفت احتمال داره توی گردهمایی خیرین تبریز دعوت شم! هورا! خیر می شویم!

روز عمل مامان نذر کرده بودم اگه عملش خوب باشه از طرف اونم یه یتیم بردارم.... امروز به آقای کمیته گفتم من یکی برای مامانم میخوام.می دونید چی گفت؟ اون نمیدونست مامانم مریض بوده ها! گفت دیروز یه بچه آوردن قراره عمل شه طحالش! فکر کن! احساس کردم خدا اینو فرستاده.... نمیدونم چه جوری بگم چه حسی دارم....

امروز همه اش پیگیر چین بودم! من گفته ام که هم تصمیم می گیرم هم اجرا می کنم! هم رییس خودمم هم منشی خودم! همه کارام به دوش خودمه! از یه جنبه عالیه از یه جنبه خسته می کنه آدمو! خوب این شده که نتونستم مفصل بنویسم باز!

آقای همسر میاد دنبالم آخ جون!


مهربان بزرگوار! کیف می کنم وقتی دنبال فرصت می گردی تا کاری بکنی که خوشحالم می کنه . مثل گل ٬ مانچی ٬ پفک.... این خیلی عالیه.خدای بزرگ! خودت مواظب همه مون باش! هزار بار مرسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بر دوستان! ششمین روز از ششمین ماه سال به خیر و خوشی انشاا....

امروز اداره برق رفت و من نتونستم آپ کنم البته داشتم می نوشتم که پرید.اومدم خونه قصدم این بود ناهار بخورم و مانتوهام رو اتو کنم و مقنعه هام رو بشورم و ماکارونی درست کنم و ظرف بشورم و آپ کنم و اینا! که یهو دیدم شبکه چهار یه مستند داره فوق العاده بود.گروهی اروگوئه ای که هواپیماشون بین رشته کوههای آند سقوط می کنه و یه تعداد زنده می مونن و یه تعداد هم از اینا که زنده موندن با بهمن می میرن و خلاصه ۱۴ نفرشون بعد ۷۴ روز بین برفها در ارتفاعات بلند زنده نجات پیدا می کنن.این اتفاق مال سی سال پیش بوده و الان اونایی که پیرمرد بودن داشتن خاطره هاشونو می گفتن خیلی جذاب بود و من معتاد شدم و دوساعت میخکوب جلوی تلویزیون و این شد که خدا میدونه به چندتا از برنامه هام خواهم رسید! به احتمال قوی آقای همسر بعد از مراجعت به منزل ابتدا با کمربند اینجانب را سیاه کرده بعد روانه منزل پدری خواهدنمود!!!!

دیروز رفتیم ولایت قرار بود شب هم بمونیم که خواهربزرگتر نذاشت.خیلی شرمنده میشم همه کارها رو اونا می کنن....

در نهایت ناباوری برادر آقای همسر حتی شبانه هرمزگان را هم قبول نشد!با رتبه ۱۰۰۰ در رشته مکانیک! عجب اوضاعی شده ها!به نظر من هم آزاد نمی صرفد با این همه هزینه یک مدرک بگیری که معلوم نیست قابل استفاده خواهدبود یا نه حالا برای کسی که شاغله قضیه فرق داره....


اینم عکس گل دیروزی که بوی مریمش خونه رو پر کرده :

 


مهربان بزرگوار! خیلی ممنونم به خاطر همه چیز!خدای بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزار بار مرسی! خودت ما رو ببخش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز همه به خیر!

امروز زیاد کار نکرده بیدیم! همینجوری!

دیروز از اداره میراث فرهنگی رفتم خونه ساعت یه ربع به سه خونه بودم.برق هم نبود! تصمیم گرفتم خوشحال باشم و ناشکری نکنم.زنگ زدم مامان حالش خوب بود و انرژی گرفتم کل خونه رو مرتب کردم.اجاق گازمون به وضعیت بحرانی رسیده بود - آقای همسر این روزهایی که من حوصله نداشتم غذا درست کرده بود و این دلیل می باشد! سرریز شدن شیر و ادامه ماجرا! البته مردها برای این کار ساخته نشده اند بیچاره ها خوب! - کلی تمیزکاری کردم و هندونه آماده کردم آقای همسر بیاد بخوریم و ایشون باز ما رو شرمنده نمودند با یک دسته گل! گویا کلاغها بهش گفته بودن من دختر خوبی شدم و کار کردم اونم جایزه خریده بود!

عصر رفتیم بیرون شام بخوریم و برای آقای همسر هم یه تی شرت خریدیم و دیشب بعد از دوشب بیخوابی سرموقع خوابیدیم.

برادر آقای همسر از علوم تحقیقات قبول شده فعلا - داداش میگه علوم تفریحات! - البته به گمانمان سراسری را هم قبول خواهدشد.فعلا در خدمت مقدس به سر می برد!دیشب نه نصفه شب رفتیم سایت سنجش خبری نبود الان هم نیست.


یه بازی تو وبلاگ مامان آرتا دیدم.کارهایی که اگه زمان به عقب برمی گشت انجام میدادم یا نمیدادم.... باید فکر کنم ولی مطمئنم زیاد نیستند.

مهمترینش این است که اگر برمی گشتم به دوران دانشجویی کمی خر می زدم تا معدلم بالا باشد! بزرگترین چیزی که منو اذیت می کنه در مورد گذشته همینه!

سال ۸۵ رفتار بهتری با داداش می داشتم! یکی از بزرگترین چیزهایی که هروقت یادم می افتد خودم را شماتت می کنم! آنموقع ها داداش به حمایت و دلداری ما نیاز داشت و ما مرتبا .... مثلا خانم همسرش سرویس برلیان اصل می خواست و ما به جای اینکه آرومش کنیم به تشنج دامن می زدیم و می گفتیم یعنی چه و اینا! خوب داداش اونموقع ها چیزی توی بساط نداشت به لطف برنامه ریزهای محترم اگرچه فوق لیسانس مخابرات بود و دانشجوی دکترا! بزرگترین دردی هم که توی دلمه اینه که یه شب داداش بعد از اینکه رفتند لباس عروس ببینند اومد گفت لباس باز انتخاب کرده.... الان می تونم بفهمم داداش ته دلش چقدر ناراحت بود از این موضوع ولی خوب شاید به هزار و یک دلیل نتونسته بود مخالفت کنه و من هی نق زدم که لباس باز یعنی چه و اینا....درسته ما خانوادگی و فامیلی باز نمی پوشیم و اون یه کم ناجور می شد توی فامیل ولی اونموقع داداش به دلداری ما نیاز داشت که بگیم عیب نداره و اینا.... من خیلی از این کارهام پشیمونم خیلی! داداش خیلی بر گردن من حق داشت.... البته خیلی خوشحالم که با خانم همسرش بد رفتار نکردم چون الان می بینم که او هرگز همان فرد نیست! نمیدانم چرا آنموقع آنگونه رفتار می کرد.... الان خیلی خدا رو شکر می کنم که رفتارم با او بد نبوده وگرنه فجیع شرمنده می شدم....

چندبار هم شده عزیزانم رو ناراحت کرده ام و از این بابت هم پشیمونم.

یکی دوبار هم نوه ها را .... از بزرگ بودنم سو استفاده کرده ام و با دادن پسورد به تلویزیون و کامپیوتر اذیتشان کرده ام.بیشتر آذین را.... از این بابت هم ناراحتم!

یکی از فامیلها که کمی پول ندار بود ۴۰۰ هزارتومن پول داده بود به یکی و بهره اش رو می گرفت.به بچه هاش نگفته بود و من و مامان فقط در جریان بودیم.تا اینکه اون یارو پول رو هپلی کرد و این فرد آنقدر ناراحت شد که شاید علت بیماری اش همان بود و با همان بیماری فوت کرد.من آنموقعها مجرد بودم و هی تصمیم می گرفتم ۴۰۰ تومن رو الکی بهش بدم و چکی رو که از یارو داشته بگیرم و فریبش بدم که خواهم گرفت و اینا.می خواستم یه جوری ۴۰۰ تومنش رو برگردونم از جیب خودم ولی نمیدونم چرا اونقدر این دست اون دست کردم که دیر شد.الان پشیمونم! کاش می دادم!

اینا که الان سریع به ذهنم رسید مهمتریناش بودن که زود اومدن توی مغزم! خوب! انسان جایزالخطاست.... بعضی وقتها نمی تونم خودم رو ببخشم....


مهربان بزرگوار! به خاطر دل بزرگت ممنونم! به خاطر همه خاطره های زیبایی که برایم می سازی ممنونم.... خدای بزرگ! هزاران بار شکرت! خودت مواظب همه مان باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بر همگان! روز شهريوري همه به خير و شادي انشاا...!

مدير ماليمان رفت سفر حج ويژه ماه مبارك كه 20 روزي طول خواهدكشيد.اين يعني يك پاي كارهايمان لنگ شد! امروز هم بايد يك سر بروم به معاونت گردشگري سازمان ميراث فرهنگي در مورد تورهاي چين اطلاعات كسب كنم.اين معاونت در خانه حيدرزاده مستقره.خانه حيدرزاده يكي از عمارتهاي قديم تبريز است.

ديروز با آژانس رفتم ولايت.به شميم قول داده بودم ببرمش عروسي.ليليا را هم دو ساعتي بردم.من بودم مادر چهارتا بچه : شادي گلسا ليليا و شميم! اگرچه مامان آذين و سروين هم بود ولي من عملا اونها رو هم كنترل مي كردم! خدا نصيب نكند! اذيت شدم اما شميم خيلي خوشحال بود حسابي براش خوش گذشته بود.ما شام هم دعوت بوديم ولي من وقتي شميم و ليليا رو ميدادم برادر وسطي برگردونه خودم هم سوار شدم و في الواقع جيم شدم! عروسي به شدت خسته كننده بود. اومدم خونه مامان و بعد آقاي همسر هم اومد و باهم رفتيم شام – شميم همه اش دنبال من بود تا اگه دوباره رفتم با من بياد ولي خوابش برد! – شام رو خورديم و ملت رقصيدند و قوم مغول آمدند و عروس را قاپيدند و رفتند!

چقدر آدمها متفاوتند! چقدر سليقه ها باهم فرق دارد.... ديشب شام عروس را در خانه مستاجرشان و خصوصي دادند بخورد. از نظر خاله كوچكتر – كه يك آدم فوق العاده خوش قلب و مهربانيست – احترام بزرگي بود به من بگه برو پيش عروس! براي عروس سفره اي پهن شده بود و هركس داشت با گوجه فرنگي و فلفل دلمه اي و الخ  روي غذاها نقش و نگار ايجاد مي كرد و عروس از اين واقعه خوشحال بود! چيزي كه براي من واقعا مسخره و بيخوده! البته ديدم خيلي خوشحالن كلي فيلم گرفتم.... اون يكي ها هم خاطره شام عروسي خودشون رو تعريف مي كردند! چقدر من با همگان فرق دارم! چقدر چيزهايي كه مرا خوشحال مي كنند كمند.

بعضي از ما چقدر بي فرهنگيم! عروسي عزيز يكيه توي خيابون همه بايد علاف شن! كاروان عروس! اونروز توي جاده تبريز ولايت يه كاروان عروس كل راه رو بسته بودن.... معمولا هم راننده ها حواسشون نيست.... چرا ما ملتي هستيم كه نمي تونيم بدون ايجاد مزاحمت براي افراد ديگر و يا با احترام به حقوق ديگران به نيازهاي خودمون جواب بديم؟ راه خوشحالي براي عروسي عزيزان فقط همينه كه خيابونا رو ببنديم و نصف شب آلودگي صوتي ايجاد كنيم؟

هيچوقت دوست نداشتم دوران عقدمان زياد طول بكشد كه البته مقاديري كشيد! دوست هم نداشتم در اين مرحله عروسي برم كه خوشبختانه اصلا پيش نيومد غير از يك هفته قبل از عروسيمون كه اونم جاي باكلاسي بود و مشكل نداشت.... ديروز عروسهاي نو را مي ديدم در مجلس كارهايي ميكردند كه فكر كنم بعد از ازدواج و سابقه دار شدن در زندگي متاهلي اگر يادشان بيايد ناراحت خواهندشد به احتمال قوي! اصولا آدم در اوايل عقد كمي خودش را گم مي كند! نگرشها يهو از يك دختر جوان تغيير مي كند به يك عروس! كسي از يك دختر انتظار زيادي ندارد اما از يك عروس چرا! اين است كه معمولا آدم اوايل يه جورايي گيجه و نميدونه چكار كنه.... حالا اگه از فرايند ازدواجش خيلي خرسند باشه ممكنه كارهايي بكنه كه بعد پشيمون بشه.... مثل داشتن آرايش غليظتر از عروس و استفاده از كليه زيورآلاتي كه در دسترس بوده و الخ!

راستی شماره این پست منو یاد اتاقمون در هتل مریوان انداخت.دویت و بیست و پنج با لهجه کردی خیلی خوش وزن می شد!


يادي مي كنم از پارسال ....در چنين روزهايي....

لباس عروس رو احتمالا براي اولين بار پرو كرده بودم.براي فروشنده خيلي عجيب بود من ميخواستم لباسم آستين داشته باشه واقعيتش هيچ فروشگاهي لباس عروس آستين دار نداشت.من توي اينترنت هم زياد گشتم چندتا مدل بيشتر پيدا نكردم.... من معتقدم عروس بودن مجوز نميشه آدم حيا رو بذاره كنار.من هيچوقت پيش برادرها يا باباي آقاي همسر اگرچه محرم هستند از نظر شرع با لباس باز ظاهر نشده ام حتي اگر بخواهم عروسي برم و آرايش داشته باشم دوست ندارم برادرهام منو ببينن.... چه برسد به دامادها و شوهرخواهرهاي آقاي همسر! از آنجا كه اين نفرات دوست دارند با خانواده شان عكس بيندازند در جوار عروس و داماد يا براي دادن كادو بيايند و .... بنابراين من معتقدم لباس عروس بايد جوري باشه كه احترامها به هم نخوره. سليقه من اينجوري بود. بعضي ها به شدت از لباسم خوششان آمده بود و بعضيها به شدت معتقد بودند دهاتي شده ام! آدمها متفاوتند....

بحث بر سر سرويس طلا همچنان جاري بود.خانواده آقاي همسر اصرار داشتند ما طلا بخريم و من راضي نمي شدم! آخرش هم با سرويس تيتانيوم عروس شدم.از اين كارم هنوز هم لذت مي برم!

ماموريت پيش آمده براي من باعث مي شد نرويم مسافرت. اگرچه اين ماموريت محاسن بسياري داشت مخصوصا خيلي ها فكر مي كردند روز بعد از عروسي خواهم رفت.

يكي از همين روزها بود كه اندك وسايلي كه در خانه خودمان بود را آورديم خانه مشترك. بقيه وسايل را هرموقع خريده بوديم منتقل كرده بوديم و نيازي به كار اضافي نبود....

من هروقت توي بازار افرادي رو مي ديدم كه با جعبه لباس عروس راه مي روند دلم برايشان مي سوخت! خودمان آنقدر با اين جعبه راه رفتيم .... جعبه لباس عروس و كت و شلوار به دست رفتيم پيتزا و بعد فروشگاه پلاسكو! آي خنديديم به خودمان! شب را هم خانه خودمان مانديم....

آرايشگاهي كه وقت گرفته بودم در ولايت شنيديم خيلي گران كرده تعرفه هايش را.براي من هم آرايش زياد مهم نبود و تاكيدم اين بود كه ملايم باشه.كنسل كردم و از يه آرايشگاه بسي معمولي در همين تبريز وقت گرفتم با قيمتي بسي ارزانتر.از گريم خيلي بدم مياد به نظرم يكي از بزرگترين بي احترامي هايي كه آدم به خودش مي تونه بكنه اينه كه بخواد قيافه اش رو تغيير شديد بده.... اين آرايشگر هم از اون آرايشگرهاي متينه.

كارتها رو فكر كنم تحويل گرفته بوديم از چاپ تبريز.متنمون رو خودمون نوشته بوديم و بايد برامون كليشه در مي آورد و يه كم طول مي كشيد.يه پيرمرد خيلي باسواد و خوش برخوردي بود.

كارتهاي تالار رو هم تحويل گرفته بوديم و هماهنگي ها انجام شده بود....

درسته از عروسي خوشم نمي اومد ولي روز آغاز زندگي رسمي زير يك سقف برام روز خيلي مهمي بود مستقل از اينكه عروس شده ام.... 18 صفحه آلبوممون خاليه قصد داريم هرسال 9 شهريور يه عكس آتليه اي بندازيم تا 18 سال! بعدش هم آلبوم جديد بخريم!


مهربان بزرگوار! مي دانم در بدشرايطي قرار گرفته ايم.هنوز استرس جاده هاي مريوان از تنمان بيرون نرفته.... سخت است شاهد مريضي عزيزترينها بودن.... سخت است تجسم اينكه اگر اتفاقي متوجه قضيه نمي شديم كار ممكن بود به كجاها بكشد.... سخت است ديدن فعالترين آدمي كه مي شناسي روي تخت.... سخت است ببيني كسي كه عشق چاي بوده بايد يك فنجان بخورد آنهم سرد – از وقتي مامان نمي تونه چاي داغ بخوره من هم خوردنش رو ترك كرده ام! من هم به اندازه او عاشق چاي داغ بودم – سخت است براي من كه ببينم بقيه خواهرها ده برابر بيشتر از من به مامان كمك مي كنند.سخت است.... اعتماد به نفسم كم مي شود..... ازمن انتظار نداشته باش اين سختيهاي شديد را به يكباره فراموش كنم.من نياز دارم به وقت – و به احتمال قوي مشاوره يا حتي دارودرماني – تا از اين مرحله خيلي سخت بيرون بيايم.مطمئن باش خواهم توانست.ديگر شبها جيغ نخواهم كشيد.ديگر شبها گريه نخواهم كرد.ديگر بغض نخواهم داشت.خواهم شد همان گلي كه براي آمدنت لباس مي پوشيد و حاضر مي شد.همان گلي كه خانه اش هميشه مرتب بود.... دراين راه بيشتر از همه روي تو حساب مي كنم در نقش همسر و ياور و تكيه گاه محكم زندگيم.... كمي صبوري كن! مرسي! خداي مهربان! خودت كمك كن زندگيمان برگردد به همان روال آرام و زيباي قبل.دوشنبه شبها برويم خانه مامان و نازمان را بكشد.... عصرها برويم بيرون و باهم بخنديم بي هيچ دغدغه اي.... خودت كمكمان كن! البته من خيلي سعي مي كنم در بند ناشكري نيفتم.خودت حمايتم كن! خداي بزرگ! خودت مواظبمان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز به خير!

امروز كلي دوندگي نموده ايم!

ديشب كه تا يك و نيم نصف شب مراسم حنابندون بوديم تا از ولايت برسيم خونه شده بود دو.... صبح چشماي هيچكدوممون باز نميشد ولي چاره اي نبود....

ديروز در اداره نشسته بوديم و يك ساعت از وقت اداري مانده بود كه يهو ديديم موبايلمون زنگ مي زنه برداشتيم گفتيم كيسته؟ گفت گلسا استه در مقابل اداره مان استه وسوسه مي كند مرخصي بگيرم باهم برويم ولايت من هم سه سوت مرخصي گرفتم و پريدم! بستني هم گرفته بودند در ماشين خورده كرديم! رسيديم خونه مامان تازه حموم كرده بود....جاي عملش رو ديدم حدود بيست سانت با شانزده تا جاي بخيه كت و كلفت.... خداي من! همون زخم كافيه كه منو از پا دربياره كاري با اعما و احشاي دست خورده داخلي ندارم.... البته خواهركوچكتر ميگه درد بيشتر در سطح احساس ميشه و درون بدن زياد اعصاب درد نداره....

من اصلا حال و هواي عروسي نداشتم.از وقتي خبر معده مامان رو شنيده ام تا عمل و بعد از عمل يه جورايي كسلم.دلم ميخواد هيچ كاري نكنم و فقط يه گوشه بشينم يا بخوابم.... توي اجتماع كه چاره اي نيست مجبوري حرف بزني و كار بكني و اينا ولي توي خونه خيلي ناجورم.... دلم براي آقاي همسر هم مي سوزه كه از مسافرت كه برگشته ايم همين استرسها رو به اون هم منتقل كرده ام.... حتما بايد يه مشاوره برم حتما....

خواهر وسطي كه به خاطر زنعموي بابا و اينكه با دخترهاش خيلي صميميه نميخواست بره عروسي.خواهر بزرگتر براي پسرخاله آقاي همسرش كه جوون بود و فوت كرد نميخواست بره.... خواهركوچكتر هم كه تهران بود و مراسم تقدير. داداش و همسر محترم هم كه مسافرت تشريف دارن و خانم همسر برادر وسطي هم به خاطر پسرعموش كه همون پسرخاله آقاي همسر خواهر بزرگتر باشه (!) نميخواست بره.من بودم و خانم همسر برادر بزرگتر....

خواهر وسطي و خواهر بزرگتر باهم رفتن قبل از مراسم يه سر بزنن و من پيش مامان خوابم برد.اونا كه اومدن دعوام كردن كه بايد حاضر مي بودم و اينا ولي من اصلا تو مود نبودم.... مثل آدمي كه مجبورش كرده باشند سريع حاضر شدم و خواهر وسطي منو رسوند.جاي خالي مامان خيلي مشخص بود و البته جاي خالي بقيه خواهرها و زنداداشها.... من با زنداداش ( خانم همسر برادر بزرگتر ) زياد راحت نيستم اون 15 سال از من بزرگتره ولي بهش پناه آورده بودم.... خيلي غريبي مي كردم اصلا خوش نمي گذشت....

عروسي حياط توي ولايت اصلا جالب نميشه خيلي ناجور بود. از خانواده داماد هم بدمان آمد! من كه رسيدم خانواده و فك و فاميل داماد اونجا بودن – سيستم بعدازظهر حنابندون سنتي ولايت اينه – خواهرهاي داماد از دماغ فيل افتاده بودند! خاله كوچكتر به من گفت برو بنشين كنار عروس كه تنها بود و بچه هاي دوسه ساله دوروبرش مي پلكيدن.من از پيش عروس نشستن بدممياد ولي اصرار خاله باعث شد رفتم نشستم.بعد نگاههاي غضب آلود خواهرهاي داماد شروع شد.... من توي دلم گفتم زرشك! پشت گوشتون رو ديدين اينجا رو خالي مي بينيد! تا من نبودم چرا حواستون نبود عروس تنها نشسته؟ لجم گرفتگفتم يه حال حسابي بهشون بدم مخصوصا كه اين اواخر خيلي اعمال نظر و زور كرده بودن براي دخترخاله كوچكتر كه گردنش از مو نازكتر است.... نكته ظريف اين بود كه نشستن كنار عروس براي من كار چندش آوريست و براي بعضي ديگر آنقدر مهم كه قيافه بگيرند! چقدر آدمها متفاوتند! كه بعد خواهر وسطي داماد با غيظ اومد نشست ومن تازه داشتم حال مي كردم كه يهو عروس خانم فرمودند كه پاشو برو تا اينها بنشينند! البته با كلي خجالت! خدا رو خيلي شكر كردم كه آقاي همسر دوتا خواهر دارد فهميده و معقول وگرنه با اين حالي كه من مي كردم ممكن بود روزي سه چهارمرتبه كارمان به كشيدن موي هم و پرتاب دمپايي و چنگ زدن و الخ بكشد!!!! بعد گفتم دخترخاله كوچكتر هرچه بر سرش بيايد حقش است! وقتي خودش اجازه مي دهد فاميلش را بي ارزش بشمارند و وقتي اجازه مي دهد مثل برده رفتار كنند پس حق اعتراض ندارد....

من نتونستم براي شام اونجا بمونم.شام هم رسمي نبود.برگشتم خونه برق هم رفته بود و خيلي جو سنگين بود توي خونه.بابا به خدا اين فرهنگ عيادت خيلي بده تو جامعه ما.... مامان دو روزه عصرها خيلي خسته ميشه اين مياد اون ميره هركسي سروصداي خودش رو داره.... اي بابا! اين هم شد عيادت از مريض؟

بعد از شام با آقاي همسر و گلسا – طوريكه ما مي گوييم انگار شفي را به نماز مي برند يعني بااكراه - رفتيم دوباره حنابندون اينبار ويژه فاميل عروس! خدايي اين رسم ولايت خيلي چرته! داشتن ساندويچ كالباس درست مي كردن براي نصف شب – كه يك و نيم كه ما اومديم هنوز پخش نشده بود – منم بالاجبار با لباس عروسي تن دادم به اين كار چون زنداداش هم توي كار بود!

بعد هم من و آقاي همسر يك و نيم برگشتيم و دخترخاله هم از دستم ناراحت شد ولي خوب! من يك كارمندم و حنابندون وسط هفته رو تا همون ساعت هم كه دووم آوردم برام خيلي بود.براي هركاري كه نميشه مرخصي گرفت.... اگه هم مي خواستيم شب بمونيم ولايت مشكل اين بود كه نصف شب بايد ماشين رو مي برديم حياط مامان و سروصدا و اينا.

الان هم بايد برم دوباره عروسي اصلي و شام و تا 12 امشب هم كار داريم كه ساعت 12 خاندان داماد چونان قوم درنده بيايند و عروس را بردارند و ببرند.اه اه اه اينها چه رسومي هستند ديگر! برخوردها با عروس غيرانساني ميشه به خدا! تازه هم ماشيني در دسترس نيست و يا بايد 4 تومن ناقابل بدهيم با آژانس مشرف شويم يا با اتوبوس در اين گرما.... اين چه زندگاني است؟


پارسال در چنين روزهايي در تب و تاب عروسيمان بوديم.براي من روزهاي خوشايندي نبود.درگيري با همه! با يكي سر اينكه نميخوام شام بدم با يكي سر اينكه نميخوام فيلمبرداري بشه با يكي سر اينكه ماشين بزك كرده نميخوام با همه با همه و درواقع با خودم كه عروس شدن فرايند مسخره ايست و آرايش عروسانه داشتن موضوعي مسخره تر! خوب من يك آدم غيرعاديم! مگه نميدونستيد؟.... دنبال لباس عروس مي رفتيم دنبال كارت دعوت و كارتهاي تالار....دسته گل و  آرايشگاه و غيره.


مهربان بزرگوار! خيلي ممنونم از همه همكاريهايت خيلي.... خداي بزرگ! مرسي مرسي مرسي! خودت مواظب همه مان باش! بازم مرسي!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش! مرداد هم تموم شد و وارد آخرين ماه تابستان شديم.

ديروز مامان اومد خونه.واي اون خونه بدون مامان هيچه هيچ! بخيه هاش رو برداشتن و بدون پانسمان اومد.حالش هم خوبه و خودش راه ميره البته آهسته! يادمان باشد براي عيادت بيمار كه مي رويم اولا در وقت معمول برويم نه عصر و هنگام استراحت و در ثاني بچه كوچك به هيچوجه نبريم.

امروز حنابندون دخترخاله مي باشد. من هيچ حس و حالي ندارم اصلا تجسم سشوار كشيدن و لباس پوشيدن برام زجرآوره ولي چاره اي نيست و بايد برم! يه كم در مود افسردگي هستم.

ديروز داشتم كيف مامان رو مرتب مي كردم كه دفترچه درمانيش رو ديدم و يه حسي بهم گفت ورق بزنم.يه حس خبيث! تاريخها رو كه ديدم.... واي خدا .... آندوسكوپي وقتي ما مريوان بوديم.... اسكن .... بستري.... واي خدا چه روزهايي برما گذشت.... مرداد امسال خيلي بد بود خيلي البته خدايا مواظبم باش ناشكري نكنم.به خاطر لطفي كه كردي تا وجود اين زخم زود مشخص بشه خيلي ممنونم اگه دير مي شد ممكن بود كار از كار بگذره....

قرارداد چين تا حد زيادي قطعي شد! برنامه به اينصورته : شانگهاي ، شنزن ، هانگزو.... دعا كنيد اين يكي ديگه كاملا قطعي بشه! حدود 90درصد حله.... آلمان براي ارديبهشت 88 مي مونه انشاا.... معجزه كائنات رو مي بينيد؟ من هميشه آرزو داشتم كارم طوري باشه كه ماموريت خارجي برم زماني كه دانشجو بودم.


بايد يه برنامه بذاريم براي وسايل مدرسه الهام.نميدونم خودم باهاش برم خريد يا پولش رو بدم به مامانش مي ترسم پولش رو بدم و جاي ديگه استفاده كنن.... مي ترسم با سليقه خودم براش بخرم و خوشش نياد....


من بازم رفتم تو حالتي كه شبها جيغ مي كشيدم.... امروز صبح جيغ وحشتناكي كشيدم.... نميدونم چيكار كنم روانشناس معتبر هم اينورا نميشناسم.... كاش يكي هيپنوتيزمم مي كرد!


امروز همه اش دويده ام! بين طبقه بالا و پايين! به خاطر چين! اينه كه فرصت نشده دل سير بنويسم! شرمنده!


مهربان بزرگوار! اين روزها خيلي شرمنده ات هستم. به خاطر اينكه حال و حوصله ندارم.... به خاطر اينكه شبها جيغ مي كشم.... به خاطر اينكه شده اي آژانس براي اياب ذهاب من.... خيلي ممنونم خيلي! داشتن يك همسر را در كنارم با همه وجود دارم حس مي كنم.برايمان دعا كن! خداي بزرگ! به خاطر همه لطفهايت بي نهايت ممنونم.ناشكريهايم را ببخش از سر جهالتند.... مرسي هزار بار! خودت مواظبمان باش!

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط گلي  |