تبليغاتX
فكر مي كنم ....

سلام دوستان روز خوش!

بعدا نوشت دارد.

این یک گلی است با گلویی دردناک و صدایی عجیب!

من چندان بهتر نشده ام.البته شب قبل نسبت به پریشب بهتر خوابیدم ولی تب داشتم و گلویم درد می کرد.امروز تا ساعت ۹ خواب بودم بعد نخواستم مرخصی روزانه بگیرم و اومدم اداره.دیدم روی میزم چندین تا نقشه موجود است که باید تایید شود! گزارش هم باید بفرستم برای تهران....گلویم هم درد می کند.

دیروز هم جای همه خالی! قرار بود خانم چ فقط بیاد که خانم ن و ر هم همراش اومدن! یه شعری هست فکر کنم از نظامی که یه بیتش میگه : " تا نپرسند مگوی / تا نخوانند مرو " مهمان ناخوانده آنهم از نوعی که اولین بار است می آید خانه ات و تو مریضی و او می داند! من به خانم چ گفتم چون اولا رودروایسی باهاش نداشتم و ثانیا خونه شون خیلی دور بود و اگر نمی اومد خونه ما باید می رفت خونه یه فامیل خیلی دور که میدونستم راحت نیست.گفتم حالا به یه دردی خورده باشم.... اما این دو نفر به نظر من اصلا کار درستی نکردن بدون اطلاع اومدن البته مطمئنم همه چی زیر سر خانم ر بوده و خانم ن بیگناه! بعد هم خانم چ کلی اصرار کرد که اگه نیای قهر می کنم و اینا.اصولا اصرار او هم کار درستی نبود.خلاصه من در حالیکه حالم اصلا خوب نبود رفتم عروسی....

خیلی بده آدم پررو باشه خیلی بد درسته به اهدافش می رسه ولی خوب دیگه!


بعدا نوشت :

و اما گزارش دیروز!

بازهم مشابه گزارش عروسی قبلی.هرچی آدم متینه لباس پوشیده تنش بود.عروس همون خانم الف خودمون بود و ۴۰۰ تومن بیخودی رفته تو جیب خانم چهره ها! همچنان معتقدم مش و شنیون مو و آرایش فجیع (!) مربوط میشه به افرادی که چندان اعتماد به نفس ندارن وگرنه همه افراد باکلاس ساده بودند.

همچنان به خوانندگان مجرد ٬ نامزد و درعقد وبلاگم اعم از دختر و پسر پیشنهاد می کنم عروس و داماد متینی باشند.نمی گویم مثل سنگ.... بیش از حد رقصیدن عروس ٬ فیلم بازی کردن و فیگور گرفتن مقابل دوربین ٬ چسبیدن عروس به آقای داماد و جنب نخوردن ٬ هنگام رقصیدن بدن خود را به تماس با آقای داماد برنامه ریزی کردن ٬ رقصیدن داماد ٬ ناز کردن برای داماد ٬ لباس باز پوشیدن عروس تا حدی که قسمتهای ممنوعه آشکار باشد و .... خیلی بد است.اصلا در شان یک حانم متشخص نیست.

البته من افراطی تر از این حرفها هستم طوریکه از دست در دست هم راه رفتن عروس و داماد هم بدم می آید پاراگراف بالا را با کلی تخفیف نوشته ام.

خلاصه به بعضی عروس و دامادها باید خاطرنشان کرد در حال بازی کردن فیلم پ**** نیستند و این فقط یک عروسی ساده است!

عجیب است ما با فرهنگ ایرانی بزرگ می شویم.برایمان خیلی مهم است بگویند دختر متینی هستیم یا پسر متشخصی.... تعریف متین و متشخص را هم در فرهنگمان به خوبی می دانیم اما به همه این تعاریف تا روز عقدمان مقید می شویم و بعد از آن می رویم به فاز غرب! کجا در فرهنگ ما عروس و داماد تانگو رقصیده اند؟ کجا در فرهنگ ما عروس مقابل پدرشوهرش لخت بوده؟کجای فرهنگ ما مردی در مقابل عموم زنش را بوسیده یا بالعکس؟ بهتر نیست مسیر فکری و فرهنگیمان را از همان اول رو کنیم؟ خیلی ناجور می شود وقتی متانت و تشخص را مهم میدانیم و یهو می زنیم زیرش! آنهم بلافاصله بعد از بله برون!!! درواقع بدجوری خودمان را ضایع می کنیم! کاری با افرادی که با چنین فرهنگی بزرگ نشده اند ندارم! روی صحبتم با آنهاییست که سعی داشته اند متین و متشخص باشند و حال در مجلس عروسیشان .... روی صحبتم فقط با این افراد است.


دیروز دوستی نظر خصوصی گذاشته ازم سوالی پرسیده.من ای میل مرتبط با وبلاگم ندارم.اگه اجازه میده همینجا سوالش رو مطرح کنم بهتر هم میشه چون علاوه بر من بقیه هم نظر میدن.دوست عزیز! اگر اجازه میدین بفرمایید که اسمتون رو چی بنویسم.


آقای 1 هم وبلاگ زدن.اوایل تاسیس وبلاگ دلم می خواست خواننده مذکر پیدا کنم.شاید چون مذکر بهتر می تونست آقای همسر رو درک کنه و منو راهنمایی اما متاسفانه مذکر وبلاگ نویس خیلی کمه.


مهربان بزرگوار! خیلی ممنون که مواظبمی.هیچ چیز به اندازه پونه ای که تو دم کرده ای برای بهبود من مناسب نیست.در حد پرستش دوستت دارم. خدای بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزار بار مرسی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! گزینه صحیح را اول انتخاب کنید:

گلی دارد آماده می شود برای عروسی.

گلی در اداره است.

گلی عروسی نخواهدرفت.

گلی گلودرد دارد و در خانه است!

چقدر تابلو بود جوابش! من دیشب اصلا نخوابیده ام از درد گلو.خودم رو چشم زدم من به سختی مریض میشم....تا عصر هیچ چیزیم نبود اما یهو احساس کردم گلویم درد می کند.نصف شب بیدار شدم احساس کردم گلویم در حال انفجار است.آدم چقدر تو خواب آب دهن قورت میده! دیشب که عمل بلعم با سختی و درد همراه بود اینو فهمیدم.

دیروز من نیم ساعت مرخصی گرفتم رفتم لیلیا رو آوردم خونه.وای چقدر این دختر به همه چی دست می زنه هیچی در امان نیست.گفتم آش دوست داری؟گفت آره گفتم شیربرنج چطور گفت نه! گفت قول داده بودی برام پیتزا درست کنی! خدایا من این قولها رو کی میدم به اینا خودم یادم نمی مونه!منم یه چیزی سریع تو مایکروفر با پنیر و سوسیس و ... شبیه پیتزا براش درست کردم....آش رو که خورد گفت چقدر طعمش خوب نیست اصلا! صداقت! حالا آش خوشمزه بود ها! میگه حداقل ماست بده شاید خوشمزه شد!

عصر باهم رفتیم آرایشگاه و موهام رو پر۱۸۰ کردم.همون فارا! بعد آقای همسر اومد باهم رفتیم ولایت.بعد از شام هم رفتیم خونه خاله کوچکتر برای سرسلامتی....

امروز صبح آقای همسر منو رسوند خونه چون وضعم افتضاح بود.تا الان خواب بودم.الان بهترم می تونستم برم اداره اما چون ۱۲.۵ هم مرخصی باید بگیرم دیگه نرفتم.درهرحال روزانه محسوب می شد.زنگ زدم خانم چ قرار شد خودش بیاد.راستش خیلی دوست داشتم بهتر شم نه به خاطر عروسی ها به خاطر خانم چ که یه بار قرار شده به دردش بخورم بیاد خونه ما آخه خونه شون نزدیکای ولایته و نمیتونه بره برگرده....


آقای م مدیر اداری ماست.زنگ زدم که آقای م من گلوم درد می کرد نتونستم بیام! با یه لحنی برام آرزوی سلامتی می کنه که یعنی خانم ع میدونم به خاطر عروسیه! کافر همه را به کیش خود پندارد نه که خودشون یه جمله راست از دهنشون خارج نمیشه فکر می کنن همه دارن دروغ میگن....حالا منم دلم میخواد مرخصی ننویسم و با مهر خواهرکوچکتر گواهی ببرم چشمش دربیاد!جالبه که می تونم به جرات بگم منظم ترین کارمند اداره هستم از بابت ورود و خروج و مرخصی....

در دبیرخونه اداره ما امروز ساعت ۱۲.۵ بسته میشه و خانمهاش میرن آماده بش واسه عروسی.اگه ارباب رجوع اداره ما هستید بشتابید!


کت و دامن خواهرکوچکتر مونده بود ولایت کش رفتم! آوردم اگه لازم شد بپوشم روز جمعه!اینا!


گلهای داوودی که مامان آقای همسر چید :

و رز :

و گردنی :

دعا کنید دوربین بخریم!


مهربان بزرگوار! به داشتنت افتخار می کنم.تکیه گاه بزرگ منی.خدای بزرگ! خودت مواظبمان باش! هزاران بار مرسی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان!

امروز کامپیوترم ادا می داد.من هم نشستم به مطالعه سیم کشی ساختمان تا شرمنده همکار محترممان نشوم.... آخ جون خوشحالم که قراره طراحی کنم حیف که نظام مهندسی یک مهندس الکترونیک را طراح نمیداند و فقط حق نظارت می دهد....

ببینید برنامه مرا و بدانید چرا بر سر دوراهی هستم :

فردا که در جریانید میرم عروسی.میخوام موهام رو تنظیم کنم می دونید که همون فارا یه کم کوتاهتر!این مورد اول.

مورد دوم اینکه برادر وسطی جلسه داره و لیلیا رو من باید بردارم و چون فردا هم باید مرخصی ساعتی بگیرم و دوبار هم هفته قبل گرفته ام رویم نمی شود ساعتی بگیرم.قرار شده بیاره سر کوچه اداره تحویلم بده ولی من عذاب وجدان دارم دلم میخواست می رفتم خودم می آوردمش.

مورد سوم اینه که من قراره از یه تیکه پارچه کت دامنم که بیخود بود برای تاپش تکه دوزی کنم.دوساعتی وقت میخواد....

مورد چهارم اینه که دوشنبه است و میریم ولایت.

مورد پنجم اینکه فردا همکارم میاد خونه ما باهم حاضر شیم بریم عروسی و باید خونه رو مرتب کنم و ناهار درست کنم.

مورد ششم اینکه دوتا از همکاران دیگه هم دلشون گویا میخواد بیان خونه ما باهم حاضر شیم اما من دلم نمیخواد چندان و بی میلیم رو نشون دادم و عذاب وجدان گرفتم!

می بینید چقدر کار دارم و چقدر بر سر دوراهی هستم؟!

اینا!


دیروز از کلاس رفتیم زنجیر گردنی رو عوض کردیم و بربری از اون قدیمیها - سبوسدار - گرفتیم اومدیم خونه آش خوردیم با نون و پنیر و بربری و گردو و سبزی! چه شود! من اگه بر رنگین ترین سفره ها باشم نان و پنیر هم باشد محال است چیز دیگری بخورم مگر اینکه فقط بچشم! اینه که میام خونه برای ناهار که تنهام ترجیح میدم نون و پنیر بخورم آقای همسر هم دعوام میکنه!


آقا این همکار هم اتاقی من دیروز حنابندونش بود.من احساس می کردم تعدادی رو دعوت کرده من رو نه.می دونید که هیچ ناراحت نمیشم از دعوت نشدن اصولا زیاد هم از بودن در مجالس چونان خوشحال نمی شوم و لذت نمی برم اما دلم سوخت که من می خواستم چون هم اتاقی هستیم برای کادوش سهم بیشتری بگذارم!جالبه که این همکارم که دعوت بود و باهم خیلی صمیمی هستن و مرتب از مش و مادرشوهر و ... صحبت می کنن اومده به من میگه چرا تو رو دعوت نکرده بود و میخواد غیبت کنه! خیلی بی شخصیته! منم گفتم لابد جاشون تنگ بود.... البته من خودم جوری رفتار می کنم که ملت توی اداره زیاد باهام پسرخاله نشن....خوشم نمیاد!

یه موضوع خیلی جالب هم اینه که عروس و داماد فردا میخوان به آهنگ کایاهان - بیزیم کی سی بیر آشک حیکایه سی - برقصن! توجه دارید که قسمت عمده این ترانه به صورت خواندن نامه است توسط کایاهان خطاب به همسرش و حتی موسیقی متن هم نداره! حالا برام خیلی جالبه که ببینم چطور می شه با نامه خوندن رقصید؟!

نکته جالب توجه دیگر اینکه آِرایشگاه چهره ها برای ابروهای عروس ۴۴ تومن گرفته و قراره که قسمتیش رو روز عروسی بتراشه از ته!حالا تجسم کنید ابرو تراشیده ای در اداره!!!!

غیبت کردیم ها!


مهربان بزرگوار! تکیه گاه بزرگ زندگی ام هستی....متانت تو مرا شیفته می کند.... یک مرد تمام عیار! "متین " بی شک بارز ترین صفت توست!مواظب خودت باش! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش!مرسی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بر دوستان!

امروز چقدر وبلاگستان خلوت است!

من هم کار کرده ام.پیشنهاد جالبی هم برایم شده.... شاید کمی از فسیل بودن دربیایم.عاشق محاسبه روشنایی هستم یادش به خیر درس تاسیسات مهندس میرزایی بیست شدم....

کلاس هم دارم درس هم خوانده ام و مقادیری هم باقی مانده....

دیروز کلی کدبانو شدم.از روزی که آقای همسر انتقاد کرده و سازنده هم بوده استرسم برای کار خانه کمتر شده است.آقای همسر پیشنهاد کرد وقتی را که برای ناراحت شدن از اینکه کارهایم تمام نشده تلف می کنم ٬ کار کنم! همین! و من کلی در کارهای منزل جلو افتاده ام.پنجشنبه سبزی آش گرفته بودم که خرد کردم ولی دیدم نمیشه بشورم و فریز کنم.تازه دلم میخواست مقادیری هم آش از سبزی تازه بپزم.گذاشتمشان داخل قابلمه با در و سبزی ها دیروز درست مثل روز اول بودند.شستم و آش پختم و نصفش رو هم گذاشتم فریزر.یه قلمه از حسن یوسف برداشته بودم که ریشه داده بود اونم کاشتم کنار مادرش! تازه آقای همسر هم زود اومده بود و یه چایی چسبناک بعدازظهری باهم خوردیم.چدر دلم برای این نوع چایی تنگ شده بود....دکمه های پیراهن آقای همسر رو گذاشتم و جورابش رو دوختم.شیرمون داشت تاریخش می گذشت شیربرنجش کردم.برای امروزم هم سالاد الویه درست کردم.ترشي رو كه مامان آقاي همسر داده بود جابجا كردم توي شيشه ها - توي ظرف پلاستيك باشه يخچال بو مي گيره - لباسها رو پهن کردم و آقای همسر هم کلی ظرف شست.ساعت ۹ هم رفتیم فرودگاه بدرقه عموی دوست داشتنی آقای همسر.اوضاعی بود فرودگاه.برای هر حاجی یه قشون بدرقه کننده اومده بود.من قبلا می گفتم کار اشتباهیه رفتن ولی خب الان میگم وقتی عده ای دلشون به این خوشه خب بذار برن!فرودگاه هم جای به اون بزرگی!


امروز تولد وحیده است.دوست خیلی عزیز من.من چه در مدرسه چه دانشگاه با همه خوب بودم ولی با هیچکس دوست جون جونی نبودم.با وحیده و الهام توی دانشگاه کمی بیشتر خوب بودم.هردوشون رو دوست دارم و برام مهمه که چیکار می کنن و خوش هستن یا نه.... وحیده همونیه که پارسال مسافرت ما با عروسیش کنتاکت کرد و من نتونستم برم.عید غدیر پارسال بود.اون یک سال از من بزرگتر بود و یک سال زودتر عقد کرد ولی ما زودتر رفتیم خونه خودمون.الهام مجرده.یه دختر فوق العاده متین....اگه پسر خیلی خوب سراغ دارین معرفی کنین ولی یه کم بیش از اندازه سخت گیره! اونا هردوشون دانشگاه آزاد فوق خوندن ولی برای من داشتن یا نداشتن فوق دانشگاه آزاد لذتی ایجاد نمی کرد و نخواستم.اگرچه اینبار پولش رو داشتم!من توی محل کارم از لیسانسم چه استفاده ای می کنم که از فوق برق بکنم؟! البته خب فوق رشته های مدیریتی شاید به دردم بخوره اما ننه پیری نمیذاره درس بخونم دیگه!

من از آنجا که نه تبریزی به حساب می اومدم نه خوابگاهی بودم حلقه گمشده بین ایندو شده بودم.خوابگاهی ها معمولا تبریزی ها رو قبول نداشتند تبریزی ها خوابگاهی ها رو!

القصه! باید یه مهمونی سه نفره ترتیب بدم دعوتشون کنم.دوست دارم باهاشون در ارتباط باشم.


من دیروز می خواستم عکس بذارم.از گردنی و داوودیها و رزمون اما تاینی پیک بازم خرابه(!!!) نشد دیگه!

اگه کسی می تونه کمک کنه نذاره دلی و لیلا بیان تبریز مشتاقانه منتظر دریافت پیشنهاداتیم.به سه پیشنهاد ابتکاری برگزیده جوایز نفیسی اعطا خواهدشد.

راستی این لیلا کوش؟!


مهربان بزرگوار! این یک تهدید است! هدیه تو لو رفته! تا روز جمعه اگر ۸ تا کادوی مختلف به اضافه لپ لپ از اون بزرگها و فشفه و ترقه خریدی که خریدی نخریدی دعوت نمیشی! گفته باشم!

به داشتنت افتخار می کنم و با وجودت بی نهایت خوشبختم.خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز باز هم گزارش نوشته ايم و ارسال كرده! خوبه من به جاي مهندسي برق مهندسي گزارش نويسي مي خواندم!!! كامپيوترم ادا ميدهد مدتيست تا ساعت 9 روشن نمي شود و بعد از آن خودبخود درست مي شود! البته مي دانم مشكلش از كارت گرافيكيست.تابلو!

بعدازظهر بيكارم شايد شب رفتيم فرودگاه براي رهسپار كردن عموي آقاي همسر.خيلي دوستش دارم از آن مردهاي خوش قلب روزگار است.مثل باباي آقاي همسر.... البته كارم هم زياد است.تصميم گرفته ام قسمتي از اضافه پارچه كت دامنم رو از آسترش جدا كنم و روي تاپش بدوزم.پيراهني كه مامان آقاي همسر دوخته رو آستينها و دامنش نياز به زيگزاگ دارد.بايد جايي پيدا كنم.... لحافمان فجيع چرك است بايد شسته شود البته كندنش سخت است كلي دكمه دارد! آقاي همسر جوگير شده و كلي هويج گرفته.آبشان را گرفتيم اما بازهم هست! مي خواهم سرخشان كنم شايد شام هم خورش هويج درست كردم.... خولاصه!

پريروز روز خوبي بود. من از اداره كه رسيدم خسته بودم چاي هم كه نخورده بوديم دبليوسي هم حاد بود! سردرد داشتم.نسكافه معمولي بدون كافي ميت با شكر زياد براي سردرد معجزه مي كند.اين كشف خودم است! با خواهر وسطي رفتيم ولايت مراسم سوم برادرشوهر خاله كوچكتر.دودل بودم اما خوب شد رفتم خاله كوچكتر خيلي به گردن ما حق داره و كلي هم انتظار.... برگشتني قرار بود با داداش برگردم كه سروين نمي گذاشت.... اين نوه ها مثل چي از من مي ترسن اما اينجوري هم كنه ميشن مي چسبن! تضاد! خلاصه راضيش كرديم. بهش ميگم ميخواي براي تولدت چي بخرم؟ با طمانينه ميگه معلومه عروسك! ميگم آدم يا حيوون؟ ميگه خرگوش كه صدا هم داشته باشه! بفرما! هي ميگم نذارم تعيين تكليف بكنن! حالا بيا خرگوش سخنگو پيدا كن!

شب كلي كار كردم.آقاي همسر هم آب هويج درست كرد برخلاف غالب مردها كه يه كاري مي كنن و زمين و زمان رو به هم مي ريزن آقاي همسر كل قسمتهاي آبميوه گيري رو شست.مرسي آقاي همسر!

من همچنان در تلاش بودم يه جوري از زبان آقاي همسر بيرون بكشم كه هديه چيه! مخم تعطيل شده بود و فقط به اون فكر مي كرد!


تو يه نقره فروشي چهارراه 17شهريور يه چيزي توجهم رو جلب كرده بود.يادم نبود سرويس بود مدال بود چي بود.... سه شنبه كه باز ويترينش رو نگاه مي كردم چيزي نديدم.به خودم گفتم عه سليقه من عوض شده آخه من اينجا از يه چيزي خوشم اومده بود! دوباره ديد زدم باز هم چيزي نديدم.حتي روز بعدش همينجا هم نوشتم!

پنجشنبه ديدم همون گردني رو پسند كرده بودم كه آقاي همسر خريده! دليل اينكه تو ويترين هم نبود همين بود! جمعه خريده بود.... خيلي خوشحال شدم خيلي.... غيرقابل وصف! و اينچنين كادوي تولد يك هفته زودتر لو رفت!

يك آذر سال 85 اولين تولد مشترك بود.... آقاي همسر به خيال اينكه با يه دختر نرمال ازدواج كرده تصميم بر خريدن طلا داشت اما من منصرفش كردم.28 آبان بود كه قرار شد من برم خونه خواهروسطي و شب هم بمونم – مي خواستم به تدريج شبها مامان به نبودم عادت كند -  رفتيم يه گردني نقره گرفتيم.يادش به خير چه سرمايي چه سوزي وحشتناك! تازه چهارراه آبرسان كه بوديم برق رفت! همه جا تاريك شد.پيتزا منصور يكي از اين مهتابيها داشت.رفتيم تو هم گرم بود هم نسبتا روشن..... اون گردني روز قبل از عروسيمون آب شد رفت زمين! هنوز چشمم دنبالشه و الان در سومين روز تولد دوتاييمون آقاي همسر براش جايگزين خريده.عكسش رو مي ذارم حتما! آقاي همسر ميگفت تو اون مغازه فقط يه چيز بود كه مي تونستي دوستش داشته باشي و اون همين بود! راستش من نقره نگين دار دوست ندارم....


 

ديروز هم صبح زود بيدار شديم.صبونه رو خورديم و رفتيم ولايت آقاي همسر مامانش رو برداشتيم رفتيم ولايت اصلي براي مهموني عموش.... كلي كمك كردم.من يه عروس كاري هستم! كلا طرف پدري آقاي همسر رو خيلي دوست دارم.يه جورايي عين خودمونن.درسته كه پدر مادر آقاي همسر دخترخاله پسرخاله هستن اما طرف مادريش رو خيلي كم دوست دارم! شايد چون با آب ولايت اصلي بزرگ نشده اند!

شام رو هم خونه مادر آقاي همسر خورديم و برگشتيم.كلي هم مامانش از حياط گل چيد داد.... خيلي زن دست و دل بازيه.كلا يك زن بسيار مهربانيه فقط يه عيب داره اونم تعارف كردنشه!


مهربان بزرگوار ! برايم خيلي ارزش دارد اينكه حواست به چيزهايي كه دوست دارم هست... اينكه دنبال فرصت هستي تا اين چيزها را برايم تهيه كني.... اينكه وقتي چيزي مي خري خوشحالي و از خوشحالي من خوشحال مي شوي.... زندگي با تو واقعا شيرين است.دوسه روز بود تا پنجشنبه از دستت ناراحت بودم.شايد بيخود! تو هم ميدانستي! وقتي مي دانستي از دستت دلخورم و خودت هم بودي رفتي برايم هديه خريدي! چقدر دل تو بزرگ است.... خداي بزرگ! تو را هزاران بار شكر! خودت ما را ببخش و مواظبمان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز به خير!

اين يك گلي قحطي زده است! اداره ما – و كلا اينور خيابون – از ديشب آب نداره.نه چايي هست و نه مهمتر از همه دبليوسي!!!! حال چه كنيم؟!

ديروز چشمتون روز بد نبينه!

آقا درست روبروي كوچه ما يه آرايشگاه باز كرده يكي دوهفته ميشه.كلي تابلو مابلو زده آدم فكر مي كنه جاي حسابيه.حتي من خوشحال بودم كه آخ جون مسيرم نزديك شده! ديروز 12.5 از اينجا رفتم.سرراه هم از اون وقت گرفتم گفتم ميرم يه دوش مي گيرم ميام سشوار بكشي.... اونم گفت باشه تا تو دوش بگيري منم ابروي اينو برميدارم و موي اينو درست مي كنم.... رسيدم ناهار نخوردم كه دير ميشه! دوش گرفتم و سريع رفتم اونجا.خانم ر گفته سر ساعت بريم تالار.من دو و ربع اونجا بودم به زعم خودم تا دو نيم سشوارم تموم مي شد اما زهي تصور باطل زهي خيال محال!

من رسيدم ديدم يه اوني كه قرار بود موشو درست كنه رفته و اوني كه ابروشو برميداشت يه ابروش مونده.گفتم لابد يه مشتري ديگه اومده.... همين حين خانم ر زنگ زد كه عجله نكن خط چشمم رو خراب كرده ام و بايد بشورم از نو! من داشتم مجله مي خوندم ديدم بابا ابرو تموم بشو نيست! همينجا ديدم دست خانمه كنده ولي عقلم نرسيد كه پاشم برم.تازه ابروش رو كه تموم كرد به من گفت چهارپنج دقيقه اجازه بده موهاي اينو تنظيم كنم ميخواد رنگ كنه.مامانم الان مياد رنگ كنه.من چهارپنج دقيقه رو قبول كردم چون اونيكي آرايشگاه همين كار رو زودتر انجام ميداد اما.... نيم ساعت! من خون خونمو مي خورد! حالا مادره اومد رنگ كنه ديديم چيزي بلد نيست! دختره اون كليپسها رو زد رو موهاي من هي مي رفت به مادرش مي گفت اين كار رو بكن برميگشت سشوار من! سشوار هم هي قطع و وصل مي شد!!!! خلاصه! من يه ربع مونده به 4 تموم شدم! عروسي هم آبرسان بودو ساعت 3!!! حالا هي دنبال آژانس بگرد! هي ميگن منتظر باش الان مي فرستم هي نمي فرستن! منم هي زنگ مي زنم ميگن هنوز ماشين نيومده! بابا اگه ماشين نداري بگو ديگه! كفري شدم! ميگم تو اين خراب شده شادي حرامه! اون از آرايشگرش كه هيچي بلد نيست اومده آرايشگاه زده.... اون از مسئول اماكن و فني حرفه ايش كه بهش مجوز داده اونم از تاكسي تلفني كه هيچ مهم نيست براش كه ملت وقتشون رو از سرراه پيدا نكردن.... خواستيم يه روز از سايلنت دربيايم!!!! تا خانم ر رو برداريم شد 4.5! البته اونجا با خانم ر خوش گذشت....

عروس يه لباس كرم شكلاتي پوشيده بود! تور هم نداشت به جاش يه روبان بزرگ زده بودن و تاجش هم يه وري بود.كلا شبيه عروس نبود.... كل مراسم هم رقصيد و چون فيلمبرداري هم بود كس ديگه اي نتونست برقصه! عروس يه كم جلف بود به نظر من.... راستش بعضي كارهايي رو براي داماد ارائه ميداد كه خيلي لوس و حال به هم زن بودن! كارهايي كه من اگه با آقاي همسر تنها هم باشم روم نميشه انجام بدم چه برسه در مقابل اون جمع و مهمتر در مقابل آن دوربين! داماد متين بود.34 سال داره و عروس 25سال.داماد رزيدنت يه رشته لوكسه و عروس ليسانس يه رشته زيرپاافتاده و بيكار! من چنين تضادي رو در ازدواج اصلا قبول ندارم مخصوصا پزشكهاي متخصص سطح بالا معمولا از اينكه همسرشون همسطح خودشون نباشه عقده اي ميشن.بارها شنيده ام.... البته عروس خيلي زيبا بود.چيزي در مايه هاي كتايون رياحي.البته كتايون رياحي يه حالت حماقت تو چهره اش داره كه اين نداشت اما.... من محو زيباييش بودم يهو احساس كردم شبيه يه چيزيه.... هميشه وقتي احساس مي كنم كسي شبيه چيزيه – احساس خاص منو ميدونيد كه – مخم هنگ مي كنه تا كشف كنه شبيه چيه.... و يه لحظه فهميدم شبيه حلزونه! اينجوري شد كه قيافه اش بالكل از چشمم افتاد....

خيلي خوشحالم و خدا رو شكر مي كنم كه اونقدر زيبا نبوده ام كه شك كنم آقاي همسر منو به خاطر قيافه – و البته احساساتي كه به زعم من حيواني تلقي مي شوند – انتخاب كرده.... اين شك مي توانست زندگي مرا سياه كند.يك جايي دكتر شريعتي در وصيتنامه اش به دو دخترش مي گويد مواظب باشيد مثل آندسته از زنها نباشيد كه فقط به خاطر اندام تحتانيشان مورد توجه قرار مي گيرند.دلم مي گيرد از متخصصين و تحصيلكرده هايي كه ملاك انتخابشان فقط قيافه همسرشان باشد! چه زن چه مرد!

يه چيز ديگه كه توي عروسي ديروز ديدم – و البته مدتهاست اين برايم نظريه شده – اين بود كه خانمهاي متشخص كه من و خانم ر به شوخي به هم نشون ميداديم مي گفتيم خانم دكتر داره مياد!  لباسهاي متين و سنگين و پوشيده تنشون بود.من هرگز از لباس لختي خوشم نيامده.بعضيها هم كه تالار عروسي رو با استخر عوضي ميگرن!!! كلا اونايي كه اعتماد به نفسشون از جهات ديگه تامينه نميرن سراغ رنگهاي فشن مو و آرايش غريب صورت و لباسهاي چناني! هميشه سادگي برازندگيست.... اگرچه همگي لباسهاي گرانقيمت تنشون بود راستي توجه كردين لباسهاي پوشيده چقدر گرونن!

خلاصه.... غيبت بسه!


اون همكارم كه دلدرد داشت ديروز ميره مطب زنان و معاينه ميشه رو اون صندليه!!! كه حالشو به هم ميزده! دوتا مطب ديگه هم ميره نهايتش كليه سونوگرافيها و كشت ادرار و .... رو مي بره خواهر كوچكتر ميگه هيچيت نيست و فقط نفخه! ايول خواهر كوچكتر اي ول!


امروز مراسم سوم برادرشوهر خاله كوچكتره.... عموي آقاي همسر كه يكشنبه ميره مكه امروز و فردا مهموني داره.... فردا مراسم هفت مادربزرگ داماد وسطيه و ناهار دعوتيم.... خواهر عروس وسطي هم سفره انداخته دعوتيم! مي بينيد برنامه مان را؟!


آقاي همسر ميگه براي تولدم يه هفته است يه چيزي خريده! يا يه كاري كرده! يا يه نقشه اي كشيده اما خودشو لو نميده هيچ تهديدي هم كارساز نيست.من تا يه هفته اگه دووم بيارم خيلي زرنگم! ديشب حموم بود دلم نيومد كيفش رو بگردم! جالبه كه اين مدت اصلا تنها نبوده كه بره چيزي بخره جز پنجشنبه كه اونم ريز برنامه اش رو مي دونستم!


مهربان بزرگوار! بابت همه مهربانيهايت ممنونم.نميدونم اينروزها احساس مي كنم ماشينمون هم شبيه توئه! وقتي نيستي و ماشين نبردي دلم ميخواد توي پاركينگ بغلش كنم! ديشب كه اومدي جلوي تالار احساس كردم عاشق ماشينمون شده ام! خداي بزرگ! بابت همه زيباييهايي كه به زندگي ما بخشيده اي هزار بار ممنونم.خودت مواظبمان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان

مرخصی گرفتم میرم حاضر شم بریم عروسی! وقت زیادی هم ندارم.فقط یکیمون هم کم شد! اصلیترین پایه عروسی دلدرد شدیدی داره از دیروز من که میگم مربوط به پزشک زنانه اما اون میگه میرم مطب زنان حالم به هم می خوره حتی دفعه قبل نشستم تو راه پله مطب و عق زدم چندبار! تو این مورد اغراق شده منه! خلاصه من و خانم ر میریم فقط....الان هم زنگ زدم با خواهر کوچکتر صحبت کرد و اون گفت هیچ علامتی دال بر مشکل مجاری ادرار نیست.

دیروز هم رفتم کلاس زبان و شاگرد زرنگ شدم.بعد رفتم نقره ها رو دید بزنم که اینبار هیچی به دلم ننشست.تنوع سرویسها خیلی کم شده.... بعد هم آقای همسر رفت شام و من رفتم خونه خواهروسطی.

اینا! دعا کنید خوش بگذره! آخ باید سر راهم جوراب بخرم همه جورابام ولایتن!


مهربان بزرگوار! خیلی ممنون! خودتو سر ساعت ۶ برسن مقابل تالار!!!! عروست رو ببر!  خدای بزرگ! هزاربار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! این یک گلی است که حرفی ندارد بزند!

امروز کلاس دارم....مراسم سوم مادربزرگ داماد کوچکتر هم هست.شاید برم.به خاطر خواهرکوچکتر!چون خودم می دونم آدم اینجور مواقع چشمش دنبال فامیلاش می گرده.خواهر کوچکتر هم یه جورایی تنهاست.خواهرشوهرهاش و جاریش تو یه فازن این تو یه فاز دیگه.... مدتی که مادر بزرگه مریض بود فقط اینا بودن که بهش می رسیدن و دایی داماد کوچکتر.الان هم که مراسمه اینان که گریه می کنن و پذیرایی می کنن و الخ.اونا همینجور نشستن! فکر کن خواهر من بود خرما نگه داشته بود! کس دیگه ای اینکار رو نمیکرد! آدم باید جوری رفتار کنه که یه کاری که داشت تعدادی آدم پیدا بشه کمکش کنه.یعنی فکر کن مادربزرگش فوت کرده روسری مرتب سرشه و موهاشو صددرصد جلوی آینه مرتب کرده انداخته رو صورتش و نشسته مثل مهمون! برای من خیلی عجیب بود! یه سال از من بزرگتره فوق الکترونیک خونده و فعلا بیکاره.... چه عرض کنم؟! اینا که میگم غیبته ها! دلم میخواد! چون اونروز منو تحویل نگرفت! منم نشستم پیش خواهرم با اعتماد به نفس کامل....

دیروز هم که از اینجا رفتیم ولایت بازم مسجد.خیلی ناجور بود من که از اول گریه کردم همینجوری.... خدا به دادشون برسه.خدا به همسرش صبر بده.خدایا.... قضا و قدرت را از ما دور بگردان! الهی آمین!

من خیلی قاطی ام.دپرسم! مدتیه اینجوریم الان هم که مسجد پشت مسجد.... راستی فردا میریم عروسی! هنوز نمیدونم خودم موهامو یه کاری بکنم یا برم آرایشگاه.آرایشگاه رفتن وقتمو تلف می کنه.

ضمنا یه تصمیمی گرفته ام : سه تا عروسی برای همکارامونه و من میخوام توی دوتاش - حداقل - یه لباس بپوشم! بسکه بدم میاد اینجا هی به فکر لباسن منم که باید همیشه آنرمال باشم و خلاف جریان!!!!

به خانم ر میگم فردا لباساتو بیار بریم خونه ما حاضر شیم آژانس بگیریم.جالب میشه ها!

فعلا اینا رو داشته باشین.درکم کنید که سایلنتم!


مهربان بزرگوار! خیلی خوبی! هزار بار ممنون! خدای بزرگ! خودت کمکمان باش و مواظبمان! مرسی! هزار بار!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بر پست دوم امروز! سلام بر شما!

و اما جواب مهسای عزیز که خواستم در آرامش نوشته باشم :

در برهه ای که ما هستیم دیپلم و فوق دیپلم و لیسانس و فوق لیسانس و دکترا چندان تفاوتی باهم ندارند.پارتی نداشته باشی یا داشته باشی و نخواهی استفاده کنی باید خودت را بکشی تا به جایی برسی.پس موافق نیستم با اینکه فوق دیپلم مدرک به حساب نمی آید....البته با تفاوت منفی مدرک زوجین - یعنی بالاتر بودن مدرک تحصیلی زن از مرد - مخالفم و دلیل آن را بیشتر در بی جنبه بودن جنس زن و حساس بودن جنس مرد به این موضوع میدانم.این مساله در تفاوت دیپلم با درجات دانشگاهی شدیدتر می شود چرا که کسی که در دوران تجرد دانشگاه ندیده - بالاخص از نوع معتبر آن - یک بعد مهم تربیتی را از دست داده است و تفاهم او با همسرش کمی جای شک دارد.

پس در مورد مشکل شماره ۱ پیشنهاد من این است که اول به فکر یک کار مناسب باشی - که برای رشته تو چندان نایاب نیست و کافیست کمی صبوری کنی و پشتکار داشته باشی - بعد اگر واقعا احساس نیاز کردی و یا وقت اضافی داشتی برای کارشناسی و بالاتر اقدام کنی.در اداره ای که من کار می کنم فوق دیپلم ٬ لیسانس و فوق لیسانس معماری و دانشجوی دکترای معماری داریم که همه آنها نقشه کشی را از همکارم که دیپلم ریاضیست و مدرک نقشه کشی فنی و حرفه ای دارد یاد گرفته اند و به شخصه شاهد یادگیریشان بوده ام.

داخل پرانتز باید پیشنهاد کنم که قبل از شاغل شدن ازدواج نکنی.اشتغال به کار نوعی بلوغ در انسان ایجاد می کند که برای ازدواج بسیار مهم است.البته نه اینکه چندین سال به خاطر این موضوع دست نگه داری!

در مورد مشکل شماره ۲ اولا حتما خودت میدانی که عشق دوره نوجوانی پشیزی ارزش ندارد اما مورد تو متفاوت است و پسرداییت همچنان اظهار علاقه می کند.چون او اکنون یک مرد بالغ است پس می توان روی ابراز علاقه اش حساب باز کرد.

در مورد ازدواجهای فامیلی و خطرات بیماریهای ارثی بسیار شنیده ایم.اعتمادی هم بر مشاوره های کشکی ژنتیک نیست.نمی گویم همه ازدواجهای فامیلی در مورد بچه مشکل دارند و امیدوارم کسی نداشته باشد اما این یک واقعیت است اگر بچه واقعا برایتان مهم است استرس بزرگی در پیش خواهیدداشت بویژه اگر بیماری خاصی در فامیل رایج باشد مثل قند خون و الخ.اگرچه همه چیز دست خداست و دیده شده خیلی ها که هیچ سابقه فامیلی نداشته اند دچار قضا و قدر الهی گشته اند....

ضمنا فامیلی دوبل - یعنی ازدواج فامیلی - به نظر من مشکلات دیگری هم دارد مثل اینکه زندایی می شود مادرشوهر و ....

مواظب باش در گرفتن چنین تصمیم بزرگی در رودروایسی گیر نکنی.خودخواهانه انتخاب کن ٬ متواضعانه زندگی کن.

شغل دولتی به تدریج دارد تبدیل می شود به رویا! مخابرات که فروخته شد.... بقیه ادارات هم به نوبت.طولی نخواهدکشید که همه جا خصوصی خواهدشد اگرچه خود من همیشه با شغل آزاد مشکل داشته ام از این بابت که در شغل اداری می توانی روی درامد ماهیانه ات حساب کنی ولی درامد شغل آزاد ممکن است ثابت نباشد اگرچه ممکن است خیلی بیشتر از شغل دولتی باشد اما آن آرامش و امنیت خاطر را نداشته باشد.شغل آزاد دغدغه های زیادی دارد.اینطور نیست که نصف روز کار کنی نصف دیگر وبگردی و سر برج حقوق بگیری.بالاخص اگر خودت کارمند باشی شغل آزاد همسرت بیشتر اذیت کننده می شود اما این موضوع من نمیدانم در معیارهای تو چه اولویتی دارد اما فکر می کنم در ۵ اولویت اول نمی توان قرارش داد.شغل آزاد حسن بزرگی که دارد این است که زمان و برنامه ریزی آن دست خودت است.مرخصی و ... لازم نیست.

ادامه تحصیل بعد از ازدواج بسیار سخت و اگر زیاد قوی نباشی غیرممکن است.رویش حساب نکن....

اکثر افراد ادعا می کنند بعد از دادن جواب مثبت پشیمان شده بودند.البته من خودم اینجور نبوده ام اما با توجه به شرایط شما فکر می کنم این دودلیها از همان نوع است.

با این اوصاف اگر تاحدودی مطمئنید پسرداییتان می تواند درکتان کند و با شما زندگی آرامی داشته باشد درنگ نکنید! همراهش شوید.

نظرات در پست اصلی پلیز!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت   توسط گلي 

سلام بر دوستان سلام بر اولین برف سال!

من نمره اول رو گرفتم! ۱۹.۸۰ ! ماشاللا به گلي! همه چيزايي رو كه فكر مي كردم اشتباه نوشته ام خانم معلم گفت چيزي نيستن!!!!!!!! اي ول اي ول!

بازم یه خبر بد دیگه! برادرشوهر خاله کوچکتر بعد از سه سال جنگ با سرطان ریه امروز فوت کرد.خیلی ناراحت شدم.من که عمو نداشتم اون شده بود عموی من....جوون بود خیلی.... پسرش پیشدانشگاهیه و دخترش سوم ابتدایی.خدا صبرشون بده.جز این نمیشه چیزی گفت....امروز هم باید بریم مسجد....

اولین برف هم بارید شکر خدا.عینالی - کوه قرمز تبریز - سفیدپوش شده.


اول از همه با مهسای عزیز همفکری کنید لطفا!

"" سلام .گلی خانم مشکلی که من دارم اینه که زیاد قدرت تصمیم گیری ندارم.حالا براتون توضیح میدم .من سه سال و نیم پیش مدرک کاردانی معماری رو گرفتم ولی بنا به دلایلی که البته بیشترش تنبلی اینجانب بود نتونستم ادامه بدم .ولی الان سرم به سنگ خورده و تصمیم گرفتم هرطور شده دامه تحصیل بدم البته اول قصد داشتم یه رشته دیگه بخونم ولی دوباره تصمیمم عوض شد. حالا مشکل شماره 2.سه سال پیش بلا فاصله بعد ازتموم شدن درسم سرو کله خواستگارها پیدا شد.در بین این خواستگارها چند تاییشون هم از فامیل بودن که همه جواب رد شنیدند.این وسط کسی که از همه مسرتر بود پسردایی اینجانب بود که ازمن تقریبا"از هفت هشت سال پیش متوجه احساس و علاقه اون شده بودم .ولی چون خودم هیچگونه احساسی بهش داشتم و در ضمن موقعییت شغلی خوبی هم نداشت جوابم منفی بود.ولی این رو هم بگم که من تو او زمان نوجوانی که تازه متوجه علاقه ایشون شده بوده بودم خودم هم دچار احساساتی شده بودم که به مرورزمان از بین رفت. این پسر دایی اینجانب فوق العاده پسر چشم پاک وخوبی هستند و نکات مثبت اخلاقی زیادی دارن که البته من همون موقع هم این نکات رو میدیدم ولی به هر صورت جوابم منفی بود.تو این 3سال تمام کسانی که برای خواستگاری میومدند(البته نمیومدندخونه من هم مثل شما معتقدم کی که جواب مثبت خواهد شنید حق داره بره خونه طرف )همه از وضع مالی خیلی خوبی وبعضا" شغل های خوب برخوردار بودند .ولی در تمام این مدت من خوب که با خودم فکر کردم دیدم برای من خیلی بیشتر از شغل شرافت و شعور شخصیت کسی که قراره باهاش یه عمر زندگی کنم مهمه .خلاصه کنم عید گذشته پسر داییم یه بار دیگه پیشنهادشو مطرح کرد ومن دیدم واقعا" نمی تونم بیشتر از این احساسات اونو نادیده بگیرم ودر ضمن اون تو این مدت یه کار آزاد رو شروع کرده که میتونم بگم تقریبا" خوبه و همینطوردرسش رو هم ادامه داده و دانشجو هست در حال حاضر.خلاصه بعداز کشمکش زیاد من بهش جواب مثبت دادم ولی پدرم هنوز به خاطر شغلش یه خورده نگرانه و بیشتر دوست داره من با کسی که یه شغل دولتی داره ازدواج کنم. ولی در کل الان الان به جواب مثبت ما اطمینان کامل داره و همه چیز رو قطعی میدونه و قراره تا چند وقت دیگه همه چیز رسمی بشه.

حالا مشکل من چیه این وسط. من الان دچار وسواس ونگرانی شدید شدم که آیا تصمیمی که گرفتم تصمیم درستی هست یا نه آیا میشه به یه شغل آزاد دل خوش کرد و همونطور که گفتم تصمیمم برای ادامه تحصیل جدی شده واین در صورتی هست که رشته معماریرو شهر ما نداره وحتما " باید برم یه شهر دیگه .حالا به نظر شما اگه قرار باشه من ازدواج کنم این تصمیم اول زندگی منو دچار مشکل نمیکنه .من با خودش که صحبت میکنم میگه من به تصمیماتت احترام میذارم و خودت بهتر از هر کسی میتونی درست ترین تصمیم رو بگیری.
حالا از شما خواهش میکنم شما بهم کمک کنید که چکارکنم تو این دوره زمونه مدرک کاردانی اصلا" سواد به حساب نمیاد ومن اگر قرار باشه ادامه بدم حداقل سه سال دیگه باید زندگیمون رو شروع کنیم ودر ضمن این در صورتی هست که من هنوز نگرانی شغل ایشون ومشکلات مالی آینده رو هم دارم .گاهی وقت ها با خودم میگم بهترین راه حل این هست که بهش بگم نظرم عوض شده و با خیال راحت درسم رو ادامه بدم تا بتونم شغلی داشته باشم و در آینده تصمیم بهتری واسه زندگیم بگیرم ولی با علاقه و محبت و احساسش چکار کنم .

خودم نظرم رو توی پست بعدی میگم! تقلب هم نمی کنم همه جواب توی ذهنمه!!!!


و اما قصه عینکم! یاد اون درس فارسی پیشدانشگاهی به خیر!

بچه که بودم خواهر کوچکتر و برادر بزرگتر عینکی بودند.خواهر کوچکتر الگوی زندگی من و اسطوره ام بود.عجیب است که زیاد اهل محبت و لوس بازی نیست ولی برای من خیلی مقدس بود.الان هم هست....

خواهر کوچکتر خانم دکتر بود! عینک داشت! من هم همیشه دوست داشتم عینک داشته باشم اما این دوست داشتن را بروز نمی دادم.مثل میترا هم دیوانه نبودم که آب شوید بخورم تا چشمهایم ضعیف شوند!!!

دانشگاه که رفتم دیگر یادم رفته بود که عینک دوست داشتم.

من دانشجوی خوبی بودم به جزوه نوشتنم هم به شدت حساس!معمولا ردیف اول یا دوم می نشستم.یکبار لیلا*ی الیاس بهم گفت گلی بیا دیر بریم سر کلاس! منم گفتم باشه! بااینکه توی دانشکده بودیم منتظر شدیم استاد بره تو بعد برم!این شد که نشستیم آخر آخر! کلاس الکترونیک ۲ دکتر طینتی بود.اون روی تخته می نوشت وی سی سی ( یعنی وی اندیس سی سی ) و من اون دوتا سی سی آخر رو بیضی می دیدم!!! یعنی چون می دونستم چی خواهد نوشت می تونستم بخونم وگرنه اصلا نمیشد!شک کردم به بیناییم! کلاس که تموم شد عینک وحیده رو زدم به چشمم و دنیا روشن شد! از پنجره کلاس دیدم ای بابا بالای عینالی ساختمون ساختن!!! قبلا ندیده بودم!

منتظر شدیم امتحانات تموم شد و کارآموزی آغاز و من رفتم دکتر و عینکی شدم! اولین عینکم فریم یشمی تیره داشت با شیشه های فتوکرومیک.پیارسال دیدم کافی نیست و من همچنان بد می بینم!عینک کنونیم - بهد از بیست و پنج صدم افزایش نمره - بدون فریم هست و شیشه هاش هم از اون پلی کربنات میگن چی میگن!! رفلکسه و سبک.دوستش دارم.

از اینکه از کائنات خواسته ام عینکی بشم خوشحال نیستم.معمولا بیرون که میرم چشممه و تلویزیون که می بینم.حالا فکر کن بارون بیاد! اذیت میشم! عمل و لنز رو هم تایید نمی کنم....

این از قصه عینکم که به لیلا **قول داده بودم و میدانم او نیز بیصبرانه منتظر بود!

* منظور لیلا ت عزیز است.همکلاسی ام.دوستش دارم.

** منظور همون لیلای خودمونه! همون که بده ! چیه همیشه ما؟!


مهربان بزرگوار! ممنونم بابت همه چیز!خدای بزرگ! خودت مواظب همه مان باش.ما را ببخشای! هزار بار مرسی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! خوبید؟

صبح داداش زنگ زد که مادربزرگ داماد کوچکتر فوت کرده.برادر بزرگتر اومد منو برداشت رفتیم وادی رحمت.وادی رحمت تبریز همون بهشت زهرای تهرانه!!!! ده دقیقه ای که اونجا معطل بودیم کلی آدم شستن و دفن کردن..... خود ما هم یه روزی همین سرنوشت رو داریم.

مادربزرگ داماد وسطی رو توی قطعه ای دفنش کردن که میگن قطعه غیرانتفاعی!! قطعه پولدارها.... نزدیکش یه دختر همسن من بود.مجرد بود ماه پیش فوت کرده و یه خانم متولد ۵۷ که گویا مادر بوده.دلم گرفت.صدای وجدانم هی به گوشم می رسد که گلی این دنیا به کسی وفا نکرده.... مواظب دل اطرافیانت باش مبادا شکسته زیر خاک برود.... خدا مرا ببخشاید....

دیروز از اداره رفتم رفاه و خمیر پیتزا گرفتم و کلی چیز دیگه و پیتزا درست کردم.چقدر من با این ال جی دوست شده ام!کلی هم کار کردم....

صبح هم سیم کلاج ۱۴۱ دوست داشتنیمون قطع شده بود که باعث وقفه ای شد البته سریع درست شد و آقای همسر هم تونست بیاد وادی رحمت.


بازی لیلا : اگر مرد بودم....

راستش بعضی وقتا که می بینم مسئولیت همه کارهای سخت بر دوش آقای همسره خیلی خرسند میشم از اینکه مذکر خلق نشده ام!

اما اگر من مرد بودم....

وای چه شود!

ناهار و شام رو که می خوردم دراز می کشیدم تلویزیون می دیدم.... وقتی بیرون بودیم فکرم اینجا نبود که چی خواهم پخت .... وقتی می دیدم بارون میاد به جای زیبایی اون به لباسهای روی بند فکر نمی کردم.... اگر من مرد بودم از اینکه روی مبلها همه اش پر از کتاب و لباس و .... هست استرس نمی کشیدم.اگر من مرد بودم خدایااااااااااا کت و شلوارم رو تنم می کردم - همون کت و شلواری که هفته پیش برای ختم پدربزرگ همسایه تنم کرده بودم و سال پیش هم برای عیددیدنی - کفشام رو دستمال می کشیدم سوار ماشین می شدم و سلانه سلانه می رفتم عروسی....نه موهام نیاز به سشوار داشت نه صورتم بتونه کاری می خواست! اگر من مرد بودم .... مجبور نبودم برای نماز خوندن لباسهای خونه رو عوض کنم و محجبه بشم! اگر من مرد بودم.... بزرگترین چیزی که می تونستم داشته باشم مخاطبینم بودن و دوستانم! اگر من مرد بودم مجبور نبودم برخی همکاران همجنس را تحمل کنم! مجبور نبودم بنشینم و حرفهایی در مورد مش یخی و آرایشگاه چهره ها و مادرشوهر بد و .... بشنوم! جدا این بزرگترین موهبت مرد بودنه.

البته از آنجا که در خانواده ای روشنفکر بزرگ شده ام که دختر و پسر برایشان فرق نداشته و با مرد مسئول و مهربانی همسفر شده ام که معتقد است زن آدم است عقده های زن بودنم به همین خلاصه می شوند.

اما اگر حق انتخاب داشتم به احتمال قوی مونث بودن را انتخاب می کردم! یعنی هرچی می کشم حقمه!

ضمنا اگه قرار باشه خودم انتخاب کنم ترجیح میدم دختر داشته باشم تا پسر.اگرچه زندگی در جامعه ما برای مذکرها آسونتره.


مهربان بزرگوار!وقتی می پرسی نمی گویم تا اینجا بنویسم!وقتی هم اینجا می خواهم بنویسم می گویم بذار بمونه شفاها میگی!!! فعلا که بر سر دوراهیم!بنویسم یا بگویم؟! خدای بزرگ! خودت مواظب همه ما باش....ناشکری های ما را ببخشای....هزار بار تو را شکر!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز به خير!

امروز مقادير متنابهي نامه رد و بدل كرده ام.اداره ما براي طول هفته روزهاي شنبه بسته تغذيه ميدن شامل شكلات و غيره.امروز مدير تداركاتمون سورپرايزمون كرده با يه فرفره! داخل بسته هرنفر از جوونا يه فرفره گذاشته! اونقده خنديديم همه مون!ميگه فرفره رو بذارين روي ميز به ارباب رجوع بگين تو اينو نگاه كن تا من كارت رو راه بندازم!

پنجشنبه رفتيم بيرون و من باز يه چيز ارزون ديدم وسوسه شدم و خريدم! يه جفت چكمه خوشگل فقط 18 تومن ولي وقتي آوردم خونه تازه متوجه شدم انگار چيني هستند! چرا من اين عادت رو ترك نمي كنم؟ يه پليور زيبا هم براي آقاي همسر خريديم.ديروز هم رفتيم دوقلوها رو ديديم.جالبن!


ديروز سالگرد تاسيس وبلاگم بود.پارسال در چنين روزي من وبلاگ دار شده بودم.بعد از خواندن تمام آرشيو دزيره و زهرا يهو تصميم گرفتم كه خودم هم وبلاگ بزنم.

توي اين مدت يك سال بدجوري به وبلاگم علاقمند شده ام و البته وابسته.خاطرات جالبي هم دارم.خوب و بد....

يادمه وقتي وبلاگها رو مي خوندم و خودم وبلاگ نداشتم هميشه پيش خودم مي گفتم حتما مامان آرتا هم وبلاگ داره! ولي تلاش نكرده بودم كشفش كنم تا اينكه يه روز اي ميل زده بود و من گفتم عكس آرتا رو ميخوام و اون گفت اگه قول بدي يه جايي رو بهت معرفي مي كنم! و من يقين پيدا كردم وبلاگ داره و يه سرچ كوچولو توي گوگل و كشف مامان آرتا!آدرس رو بهش ايميل زدم و گفتم به من ميگن گلي!

يه روز رفتم ماموريت برگشتم ديدم مامان آرتا توي وبلاگم نظر گذاشته كه به من ميگن مامان آرتا! خب من اشتباه كرده بودم و ازطريق وبلاگم رفته بودم بهش سرزده بودم و اونم از طريق وبگذر فهميده بود!

دودل بودم كه به آقاي همسر بگم وبلاگ دارم يا نه! يه روز دل رو زدم به دريا و تا خواستم بگم گفت خودم ميدونم و آدرسم رو نوشت! دقيقا همونجور كه من مامان آرتا رو كشف كرده بودم منو كشف كرده بود! اول شك مي كنه كه من وبلاگ دارم بعد چون ميدونسته با مامان آرتا ارتباط دارم ميره وبلاگ اونو پيدا مي كنه و همون پستي كه مامان آرتا به گلي لينك داده بود! و منو كشف مي كنه! همون پستي كه بحث مي كرديم توت فرنگي قرمزه يا صورتي؟! يادش به خير زلزله و كيش رو چون ميدونستم آقاي همسر سرچ خواهدكرد مجبور بودم بافاصله تايپ كنم مبادا كشفم كنه قبل از اينكه خودم بهش بگم.

يكبار يكي از همدانشكده ايها كشفم كرد.آزاده كه بعدها وبلاگش را حذف كرد.خيلي برايم دلنشين بود ديدن نظراتش.آزاده آدم عميقي هست.هرچند من هنوز نتوانسته ام چهره او را ياداوري كنم ولي او مرا خوب مي شناخت.مخابرات 76 دانشكده بود.

داشتن وبلاگ خيلي به درد من خورده.باعث شده بتونم زبونم رو توي اداره بهتر كنترل كنم.... تونستم از نظرات مهم و مفيد دوستان استفاده كنم.... تونسته ام دق دليم رو خالي كنم.... تونسته ام از خودم خاطره در كنم چون شديدا به اين امر علاقه دارم! تونسته ام شخصيتهاي متفاوتي رو بشناسم.... وبلاگ در تعديل برخي خصوصياتم خيلي مفيد بوده..... وبلاگ كلي در بهبود زبان فارسي من موثر بوده اينو جلسه سخنراني متوجه شدم كه جملات خودبخود به فارسي بر زبانم جاري شدند و نيازي به تركي فكر كردن و فارسي حرف زدن نبود.و كلي خوبيهاي ديگه....

از طريق وبلاگ فهميدم كه درمورد دوست درست فكر مي كنم.دوست خوب را به سادگي نمي توان يافت.دوست خوب خيلي كمياب است.... اسم نمي برم.يه مثل تركي هست كه ميگه " داشي آت آرايا صاحابي اوزي گوتورر " يعني تو سنگ رو بنداز وسط صاحبش خودش برش ميداره.يعني تو حرفت رو بزن خود طرف مي فهمه منظورت اون بوده!

آقاي همسر زماني كه فهميد من وبلاگ دارم از محل كارش نمي تونست وبلاگ باز كنه ولي خود بلاگفا رو مي تونست.من پسوردم رو دادم.دوست هم داشتم پسوردم را داشته باشد.يعني او نظرات خصوصي را هم مي تواند ببيند.اينرا من بارها به دوستان گفته ام.

يكبار دوستي از ادامه تحصيل گفت و اينكه شرايطش را ندارد و احساس كردم نسبت به جاريش كه حمايت مي شود كمي حساس شده.... يك پست مخصوص او گذاشتم در مذمت ادامه تحصيل.فكر مي كردم دارم كار خوبي مي كنم اما گويا به او برخورده بود!همچنان معتقدم لطف كرده بودم به او!

دوست ديگري هم آنقدر از من رنجيد كه وبلاگش را حذف كرد! من فقط از او پرسيدم همسرت رو دوست داري؟ چون اونقدر بدش را مي گفت كه احساس كردم ندارد و وقتي دوست ندارد بايد تجديد نظر كند در بسياري تصميمات.... من فقط خواستم تلنگري بزنم به خودش بيايد و هنوز هم معتقدم كارم اشتباه نبوده اما او آنقدر تند برخورد كرد كه پشيمان شوم از كمك فكري به ديگران! او در حالت تعادل نبود....  

عاليه كه آقاي همسر وبلاگ منو مي خونه و به مديريتش هم دسترسي داره اما هرگز نخواسته توي اداره اون دخالت كنه.خيلي اين خصوصيت رو دوست دارم.اون اجازه ميده دقيقا با سليقه خودم و به راحتي اينجا رو اداره كنم.مي خونه اما تا نپرسم چيزي نميگه....

متاسفم چنین سوتفاهمی پیش آمده.درست زمانی که دوستان دیگر نظراتم را تایید نمی کردند.... بلاگفا اشتباهی کرده باشد! و دوست دیگری هم با همین سوتفاهم از من برنجد!

بسیار خوشحالم که این قسمت را باید پاک کنم و از دوست وبلاگی ام بابت این سوتفاهم معذرت بخواهم.یقین دارم می فهمد سوتفاهم در چه برهه بدی اتفاق افتاده و اشتباه بلاگفا شبیه عقب موندن ساعت من روز انجام اعمال حج شده.....امیدوارم برگردد....

يه بار قرار شد يكي از دوستان وبلاگي كه چندان از خواندن وبلاگش هم لذت نمي بردم بيايند تبريز.داشتم با آقاي همسر صحبت مي كردم كه گفت گلي اين خوبه كه وقتي ميري يه استان ديگه كسي رو داشته باشي كه براي رزرو هتل و اينا كمكت كنه.گفتم به نظرت كمكشون كنم؟گفت چرا كه نه! و من اقدام كردم.با كمال ميل هم حاضر بودم كمك كنم.

اصولا وبلاگهايي كه من مي خوانم چنددسته اند.برخيها هميشه مقدمند و اگر ببينم آپ هستند در سريعترين زمان مي خوانمشان و برخي ها را نگه ميدارم براي بعد و بعضي ها را مي خوانم تا نظري گذاشته باشم كه ثابت كند سر زده ام! اين وبلاگ هم جزو دسته آخر بود! يعني سر مي زدم تا از سر زدنش تشكر كرده باشم.حرف خاصي نداشت يا از خاندان شوهرش غيبت مي كرد يا تعدادي چيز بي ارزش زندگي اش را به رخ مي كشيد.احساس مي كردم در مورد همسرش اعتماد به نفس كافي ندارد و گاهي وقتها دلم مي سوخت.

دوسه بار توي پستهايش به من طعنه زده بود.جالب بود كه جرات كافي براي اسم بردن نداشت!اما تابلو بود موردمنم! من هم خودم را مي زدم به آن راه كه نگرفته ام منظورت منم! بماند سوزان سوزان ( گرته برداري طنز تركي از اينكه دلش بسوزه ) ولي روزي كه من شديدا درگير موضوع مامان بودم و فكر عملش و اون زخم لعنتي معده اش .... دوستي (؟) آمد و گفت گلي برو وبلاگ فلاني رو بخون كلي بد نوشته برات! من هم وسوسه شدم بعد از مدتها به اين وبلاگ سربزنم و دوسه صفت را آنجا ببينم كه براي من ذكر شده كه فقط از خواري و حسادت نويسنده اش خبر ميداد.اوضاع خوبي نداشتم.روز سه شنبه 22 مردادماه بود و مامان فرداي اونروز بستري مي شد.پست شديداللحني  نوشتم با ذكر اسامي و .... ثبت موقتش كردم.آن آدم حتي لياقت فحش و بد و بيراه را هم نداشت.درست گفته اند كه حسود هرگز نياسود!

دوست ديگري بود كه هنوز هم خواننده وبلاگش هستم! خب محيط اينترنته و آزاد! قضيه سر پياز ته پياز پاراگراف بالا رو داريد؟ در مورد ايشون هم صادقه! همونروز من براي ايشون هم يك نظرمهربانانه بلند گذاشتم و جوابي ندارد! مثل كودكان هم آنروز به همه نظرات پاسخ داده بود جز نظر من! شايد پاكش نكرده بود تا ثابت كنه اين اون بوده كه با من قطع رابطه كرده نه من! كودكانه!

آقا ما يه بار گفتيم آقاي همسرمون از اون تيپ ايرادهايي كه ميگن تو وبلاگها نداره.بعضي خواننده ها بهشون برخورد اين موضوع اون از نوع برخورد شديد!!!! من ادعا نكردم هيچ ايرادي نداره اما ايرادهاي نوشته شده را كه ديدم متوجه شدم هيچكدوم اونا رو نداره! راستش ايرادهايي هم كه نوشته مي شدن خيلي بچگانه بودند.مثلا شوهر من تلويزيون زياد مي بينه!! اين كه ايراد نيست ديگه بابا! ولي خوب اين مي تونه يه ايراد باشه : شوهر من عليرغم اينكه من بارها خواهش كرده ام وقتي رو كه براي برنامه هاي تلويزيون  ميذاره كم كنه گوش نكرده.... بگذريم كه هدف من پرداختن به اين بحث نيست.

يه زماني بود كه من هروقت توي يه پستي گله اي مي كردم از آقاي همسر ، فرداش – يا همونروز – ميديدم اين خانم توي وبلاگش به همون موضوع پرداخته و همسرش رو تبرئه كرده! ميدونيد كه من در موردبچه دار شدن موضع گيري خصمانه اي دارم كه البته در عرض  اين يكسال كلي تعديل شده. موضع آقاي همسر هم اينه كه مي بينيد و بارها گفته : گلي! من با بچه مخالف نيستم و معتقدم مي تونه شيريني قشنگي براي زندگي باشه اما اولا خودمون رو حداقل تا سه سال مجاز نمي دونم بچه دار بشيم و بايد شرايطش رو مهيا كنيم و ثانيا چون تو بيشتر از من با او درگير خواهي بود بعد از اين مدت هم فقط زماني كه تو بخواهي – و تاكيد مي كنه نه اينكه راضي باشي بايد از ته دل بخواهي – اقدام خواهيم كرد. آقاي همسر! اگر نادرست گفته ام همينجا منو رسوا كن!

پارسال من يه مدت خودم رو داشتم مريض مي كردم با اين تفكر كه مبادا آقاي همسر از من بچه بخواد و منو فقط به خاطر بچه دوست داشته باشه! الكي خودم رو ديوونه داشتم مي كردم.آقاي همسر هم بارها همون نظرش رو ميگفت.يه بار كه خيلي دلگير بودم اومدم معايب بچه رو نوشتم تو همون پست 21 مشهور! اين خانم فرداش تو يه پستي از همسرش تشكر كرد چون خيلي خوبه و بچه نميخواد! جالبه كه همسرش هنوز در شرايط اداره يك زندگي دونفره هم نبود تا برسد به اينكه بچه هم بخواهد!

و باز همين خانم بارها ادعا كرده بود خيلي شبيه من است! و باز وقتي مادرم بستري شد براي يك جراحي چهارساعته سخت داشت پشت سر من توي وبلاگش غيبت مي كرد و هرگز نيومد حال مامان رو بپرسه....

مي دانم تند رفته ام.كل چيزهايي را كه در ذهنم بود آوردم .... با بعضي افراد وقتي محترمانه برخورد مي كني و سعي مي كني حفظ آبرو كني جور ديگري فكر مي كنند.....وقتي كسي چيزي مي گويد كه جواب دارد بايد منتظر جوابش هم باشد و از شنيدن آن ناراحت نشود.اگر خيلي ناراحت مي شود بهتر است چيزي را كه پاسخ خواهدداشت هرگز نگويد! راستي بايد نظرات را تاييدي كنم.وقتي اينجور پستها را مي نويسم خواننده هاي ناشناسي كه معمولا ادعا مي كنند كل پستهايم را خوانده اند – دقت كنيد سيصدتا – و با همه اين نفرات هم آشنايي دارند و خوب تشخيص داده اند منظور من از هر پاراگراف كيست! نظرات بي ادبانه از خودشان در مي كنند.از خوانندگاني كه فقط در شرايط بد وبلاگم نظر مي دهند بدم مي آيد.از خوانندگاني هم كه هويت اصليشان را مخفي مي كنند بيشتر!


بعدا نوشت به شبنم خواننده وبلاگم : اون نظر به مجله موفقیت مربوط میشد.


مهربان بزرگوار! به وجودت افتخار مي كنم.خداي بزرگ ! خودت مواظب همه مان باش! هزار بار ممنون!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

اول بگويم كه نه ما از قرعه كشي عمره اسممون دراومد نه مامان و بقيه و نه داداش! فقط پدرمادر آقاي همسر كه اونم 5 اولويت مونده به آخر هستند و احتمال قوي اوايل سال 91 برن. يكي از همكاران اولويت يك شده!!! كلا بين اينهمه همكار فقط پنج نفر اسمشون دراومده اولويتهاي 25 و 50 و 1 و 136 و 166 .... قسمت نبود ديگه! من براي مامان فقط ناراحت شدم.ميگن اواخر 88 بازم قرعه كشي خواهدشد.اصلا شايد ما هم وديعه مون رو برداريم و بريم تمتع ثبت نام كنيم.البته بانك ملي فعلا ثبت نام نمي كنه.اگر الان براي تمتع ثبت نام كنيم حدوداي 40 سالگيمون ميريم انشاا....سن مناسبيه مگه نه؟

مي دونيد چيه؟ من خيلي دلم ميخواد مامان رو سوريه ثبت نام كنم يه جورايي خودم رو متعهد كرده ام اما مامان نمي تونه تنها بره و دوست مناسب هم پيدا نميشه.با عمه كوچكتر خيلي جوره ولي اون شوهر داره! مامان آقاي همسر هم مي تونه يه كيس عالي باشه اونموقع پول هردوشون رو ما ميديم و من وجدانم آسوده ميشه ولي آقاي همسر ميگه بابام تنها مي مونه! خودمون هم دلمون سوريه نميخواد يعني من بعد از مكه با خودم عهد بسته ام غير از عمره و تمتع – انشاا... – ديگر دور و بر كشورهاي عربي نپلكم! تازه اگه چهارتايي بريم بايديك و نيم ميليون حداقل بذاريم كنار.

 ديروز از اداره رفتم خونه خواهروسطي كه مامان اونجا بود.داماد وسطي ماموريته.گفتم كه سايلنت بودم.اونجا يه كم دلم واشد و خواهر وسطي داشت مي رفت گلسا رو از مدرسه بياه.بيچاره ها رو روزهاي زوج تا ساعت 5 نگه ميدارن.مامان گفت ديشب گلسا مي گفت اگه بابا خونه بود الان مي رفتيم بيرون.دلم سوخت.گفتم منتظر شم بياد بريم بيرون.كلي هم البته خوشحال شد و باز البته به دردم خورد.گلسا مثل يك آدم بزرگ سليقه داره و وقتي باهاش ميري بيرون شبيه اينه كه با مادرش رفتي بيرون.كمي شهناز گردي كرديم و بايد با آقاي همسر بريم چكمه رو يه سره كنيم.دوتا جوراب زمستاني براي خودم و يه جوراب حوله اي براي آقاي همسر خريدم و ديري ري رين! يه كتاب فوق العاده هم براي خودم! توصيه مي كنم به دوستان مشابهم – بالاخصي نباتي گل و شمشاد عزيز – بگيرن بخوننش : " جدي نگيريد! آنقدرها هم مهم نيست! " نويسنده اش رو هم بعدا ميگم مشهور نيست زياد. دقيقا انگار داره گيرهاي الكي منو به زندگي شرح ميده.قسمتهاييش رو در هر پستم خواهم گذاشت.

شب هم دوتايي بقاياي كيك سالگردمون رو خورديم با مقادير متنابهي ميوه و ماكارونيمون رو گرم كرديم و زديم به رگ و هردو از سايلنت دراومديم.

براي يكشنبه بايد اپيزود اول فيليمي رو كه خانم معلم كلاس زبان داده روي كاغذ بنويسم.سخته!

فردا هم ميريم ديدن دوقلوهاي پسرعمه آقاي همسر كه سه روز پيش به دنيا اومدن! يه دختر و يه پسر.داداششون پورياست من ميگم بذارن پريا و پرهام اما اونا پويا پريا گذاشتن اسمشونو.به نظر من پويا و پوريا براي داداش شدن خيلي مشابهن!

من اگرچه بچه دوست ندارم – شايد فعلا! – اما خوشم مياد آدم اولين زايمانش دوقلو باشه.به نظرم آدم بعد از يه بار تحمل بارداري و زايمان محاله دوباره بتونه براي اين كار اقدام كنه.با تك فرزند هم چندان موافق نيستم.اينه كه دوقلو ديگه آش كشك خاله است! و بايد بگم كه خانواده آقاي همسر اين ژن رو دارن! پدربزرگش قلو داشته! دخترعمه اش هم سه قلو! سه قلوهاش البته الان دانشگاهشون هم تموم شده.ولي خب سه قلو يه جورايي ديگه مصيبته!

آخ جون آقاي همسر تعطيله! مياد دنبالم!


مهربان بزرگوار! زندگي من فقط با حضور تو معنا دارد! هميشه با من باش! خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزاربار شكر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان.نیمه پاییز هشتاد و هفتتان به خیر و نیکی انشاا....پاییز ۸۷ هم افتاد رو سرازیری....

امروز یه کم کار کرده ام و برای خودم استراحت داده ام.همین الان باز درخواست گزارشی آمد! اگر گزارش نبود من رسما بیکار بودم!!! البته اغراق است ها من کلی هم کار دارم.

صبح نیم ساعت دیر اومدم.رفتم جایی.من که سال تا سال ارباب رجوع ندارم رسیدم دیدم دو نفر منتظرن!با روی گشاده پذیرفتیمشان!

امروز نتایج قرعه کشی عمره اومده ولی سایتش اونقدر ترافیک داره که نگو! البته ما تصمیم داریم اگر زودتر از پدرمادر آقای همسر نوبتمون دراومد با اونا عوض کنیم.من هم دیگه سرنمیزنم به سایتش.ما که چهار پنج ماهه صبر کردیم اینم روش!

رییس ج.م.ه.و.ر یو اس هم مشخص شد به سلامتی! چه فرقی می کنه ؟!

من دیروز امتحانم بدنبود.فکر کنم ۱۸ بشم.اینجا نمره ها فکر کنم از بیسته.نمیدونم.نه حوصله درس خوندن داشتم نه سر جلسه حوصله جواب دادن! بعد رفتم شهناز ویترین چکمه ها رو ببینم که وقت نشد البته! تو همون مسیر بودم که یادم افتاد یه چیزی رو اشتباه نوشتم! البته ارزش داشت چون دیگه یادم نمیره و عبارت خوبیه برای حرف زدن!

شب عالی بودیم.ماکارونی پختم و زنگ زدم از سروین معذرت خواستم و اون گفت منو می بخشه! البته اول راضی نبود باهام صحبت کنه وقتی گفتم برات برچسب خریدم گفت منم یه کم فقط قهرم! بعد من گفتم آخه من ناراحت میشم اونم گفت خب کلا آشتی ام! معصومانه! کاش همه آدمها اینقدر پاک بودند.

اما یکی از کانالها فیلم لیلا رو داد.من منقلب شدم شدید و کلی گریه کردم....جالبه وقتی مجرد بودم هم دیده بودم و هیچ حس بدی نداشتم! نمیدانم همزاد پنداری بود یا تصور اون حالت برای خودم.... از اون رضای خل و چل حالم به هم می خورد....در مورد لیلا هم توضیحاتم زیاده.

بازم پستم مختصر شد! چرا من اینجوری شدم؟


برای جلوگیری از اختصار پستمان :

من عاشق بازی این زوج هستم : لیلا حاتمی و شوهرش.

اولین بار فیلم لیلا را پیشدانشگاهی بودم که دیدم.تعطیلات عید بود و تلویزیون نشون داد.همون موقع که چراغ رو خاموش کرده بودیم و با داداش داشتیم می دیدیم و یک سوسک از داخل شلوارم رفت روی پام.... بعد از تعطیلات بود که سهیلا گفت کلی گریه کرده برای این فیلم! اما برای من عجیب بود گریه کردن! چیز ناراحت کننده ای نداشت!

اما دیشب که دیدم کلی تاثیر گذاشت.کلی گریه کردم! شیشه های عینکم هم خیس شدند! آقای همسر هم گذاشت رفت اتاق خواب! نمیدانم چه حسی برایش دست داد.نمیدانم....

البته فیلم به شدت دچار اغراق بود.معمولا زن دوم را که میگیرند بساط عروسی و لباس عروس و اینا وجود نداره.... نمیارنش همون خونه ای که زن اول توش زندگی می کنه.... هیچ زنی نمی تونه اونقدر مهربون یا پخمه باشه که برای شوهرش بره خواستگاری و هیچ مردی نمی تونه اونقدر - ببخشید - خر باشه که به خاطر حرف مامانش و نه اینکه بچه میخواد .... ولی کلا بدجور منقلبم کرد.بدجور! هنوز هم چشمام می سوزه.


من سایلنت شده ام! دلم میخواد بشینم یه گوشه و فقط فکر کنم.بی حرکت! فقط بعضی جاهای فکرم که عصبانی میشم دندونامو به هم فشار بدم و بعضی جاها که یه خاطره عالی تو ذهنمه لبخند بزنم و بعضی وقتا هم که احساس غرور بهم دست میده انگشتامو بخارونم! به نظر شما من خوب میشم؟


مهربان بزرگوار! ممنونم! خدای بزرگ! شکر شکر شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روزخوش!

چطورید؟خوبید؟ من بازم با یه پست کوتاه در خدمتم.

دیروز از اداره یک ربع به ۱۲ جیم شدم تا لیلیا رو سر ساعت از مدرسه بردارم چون خیلی براش مهمه! مدرسه اونا بچه های مادرهای کارمند رو تا پایان وقت اداری نگه میداره ولی خب دیگه! خودم میدونم چقدر آدم دلش میخواد زنگ آخر رو بزنن و بره!!! سرموقع جلوی مدرسه بودم.وای دخترهای کوچولوی خوشگل رفاه زده با بهترین لباسها و معصومترین چهره ها.حتی زشتهاشون هم خوردنی بودن! مثل جوجه می موندن و هجوم آورده بودن به سمت در! خیلی صحنه بامزه ای بود.

برش داشتم گفتم تا باباش بیاد بریم رفاه.میخواستم برای مامان نسکافه بگیرم که فقط به تاریخهای این فروشگاه اعتماد دارم.توی تاکسی اونقدر حرف زد که راننده داشت براش می مرد! بس که این دختر شیرین و نازه.بعد گفت می بینی جورابم و.ی.ن.ک.سه!! یادم اومد واای بهش گفته ام به دروغ که برات برچسب و.ی.ن.ک.س خریدم توی خونه مونه! بلافاصله گفت میریم خونه شما؟ مطمئنم حواسش به برچسبه بود! خلاصه رفتیم رفاه و بهش گفتم فقط دوتا خوردنی می تونی انتخاب کنی! خودت انتخاب کن! اونم مگه گذاشت از کنار قفسه های خوراکی تکون بخورم!! سریع هدایتش کردم به قفسه لواشک کنار صندوقها و لواشک خریدمو برگشتیم! براش یه مینی پیتزا هم گرفتم.کلی خرسند بود! برادر وسطی اومد و رفتیم ولایت.برادر وسطی میگفت گلی به هر دردی نخوره به درد عمه بودن می خوره!!!

بعد عمه اومد.خیلی منو دوست داره و همیشه سعی می کنه دوشنبه ها بیاد خونه مامان.عمه خیلی خوبه.مامان بارها گفته بیشتر از خواهرهام دوستش دارم.

بعد هم سروین رو آوردن وقتی شام می خوردیم گذاشتن اونجا و رفتن عروسی.من دختر بدی شدم! دیروز به خاطر اینکه سروین جیش کرد و من ناراحت شدم که چرا میارن بچه هاشونو میذارن میرن و یه چیز اعتراض آمیز گفتم.من چرا زود از کوره در میرم خدایا آخه!

سروین شلوغ میکرد و من عصبانی شدم گفتم دوستت ندارم.اصلا فکر نمیکردم اینقدر بهش برمیخوره.خودم همیشه میگم ها نباید بچه ها رو دست کم گرفت! هرکاری کردم از دلش درنیومد! خیلی ناراحتم از این بابت! باید تلافی کنم!

خلاصه بازم یه روز پرترافیک داشتیم و صبح اومدیم اداره.در مورد سروین و لیلیا و هنرنماییهای دیروزشون تعریف خواهم کرد بعدا.


امروز نوبت حج عمره قرعه کشی میشه و جمعه اس ام اس می زنن برای قبولین (!) و شنبه هم رو سایته!من دلم میخواد!


امتحان میان ترم دارم و تا به حال در حال ارائه مشاوره معماری(!!!) به خانم ر بودم! اون همیشه نظر منو می پرسه.من تخصص ندارم ولی به تدریج دارم یه نقشه کش ماهر ساختمان و راهسازی میشم!!!!

من درس نخوانده ام! فقط از کتاب خانم معلم دیده ام سه تا از سوالات چیستند! همین!


یه دوست خوب گویا کل وبلاگ منو خونده و نسبت بهم طی نظر خصوصی کلی لطف داشته.دوست عزیز! من در خدمتتان هستم و تا حدی که محیط وبلاگ اجازه می دهد مثل خواهر با شما خواهم بود.


مهربان بزرگوار! خیلی ممنونم!و البته شرمنده! چقدر تو خوبی!دلم برایت تنگ شده.هر دوشنبه دلم تنگ می شود.خدای بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! لیاقت شکرگزاری عطا کن! خدایا کمکم کن خشمم رو کنترل کنم.خدای بزرگ! کمکم کن! هزاربار مرسی!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

 سلام دوستان روز خوش!

امروز مهمانان استان غربي (!) را دودر كردم.به خدا خسته بودم چندروز بود حواسم فقط به جلسه ديروز بود. امروز سپردمشان به خدا البته راهنماييهاي لازم را صبح زود ارائه دادم.حالا در اداره در خدمتتان هستم البته يك و ربع بايد بروم مدرسه ليليا چون باباش جلسه داره و مامانش شيفته.ليليا رو بردارم يه خرده بگرديم و بريم ولايت.اميدوارم مهمانان آن استان را بتوانم سرگرم كنم كه بعدازظهر خودشان بگردند.بايد كندوان را برايشان تبليغ كنم! البته من از زیر مسئولیت در نمیرم ها من به همه مهمانان اداره سعی می کنم خوش بگذره همون کاری که همکار قزوینی کرد و اصفهانیها نه!

ديروز هم از اينجا رفتم كلاس و بعد آقاي همسر اومد برم داشت رفتيم خونه.خيلي خسته بوديم.چاي خورديم و شام و خواب!

روز دانش آموز هم مبارک!یادمه اول ابتدایی بودیم چهارمها و پنجمها رو بردن راهپیمایی اونقدر بهمون برخورد که چرا ما رو نبردن!


خيلي وقته مفصل ننوشته ام.ديروز ليلا قلقلكم داد كه در مورد دوستان وبلاگي بنويسم! داشت بازي طراحي مي كرد در اين مورد كه من به اين نتيجه رسيدم كه اگر اين بازي را انجام دهم شايد كار به جايي بكشد كه خود بلاگفا فيلترم كند!!!!! واقعيت اين است كه خلا يك دوست در زندگي ام معلوم است.دوستي شبيه خودم كه البته ناياب است! مگر مي توانم يك آنرمال ديگر پيدا كنم؟ پس نداشتنش به!

پيدا كردن آدم صادق خيلي سخت شده.همين همكارانم! به جرات مي توانم بگويم هيچكدام دوستان خوبي نيستند. خانم الف و ع1 كه هردو تو عقدن و ع2 كه يه بچه سه ساله داره به فكر آرايشگاه و كريستال و فرش ابريشم و اينان! خانم ر1 همسن منه و يه بچه يكساله داره شخصيت ثابتي ندارد.مي توانم بگويم اعتمادبه نفسش خيلي كم است.مثلا از وقتي ديده خانم س1 شلوار كوتاه و لي مي پوشد او هم شروع كرده.خب اينجا يك اداره دولتيست و يك سري اصول بايد مراعات شوند.خانم س1 قرارداد محكمي ندارد پس تعهدات چنداني هم ندارد.... البته باز جزو يكي از صميمي ترين همكارانم هست همين خانم ر1.... خانم ر2سي و چند سالشه و مجرد  هم توي عوالم خاصي است.كاري به كار عرف و رعايت و ... ندارد.مثلا توي خيابان كه باهم مي رويم بلند بلند مي خندد آنهم در مسيري كه آدمهايش سطح پايين هستند.البته او هم يكي از صميمي ترينهاست.خانم ر3 رو نمي تونم تحمل كنم شديدا گيره! خانم الف و س2 هم بچه هاشون ديپلم گرفتن و رده سنيشون با من نمي خونه! خانم ل هم كه مستحضر حضور هست مدير مالي! خانم الف2 و س1 و ب هم تو يه قسمتند و همگي يه كم خاص! الف 2 همونيه كه منو دعوت نكرده عروسي برادرش و به اونايي كه دعوت كرده سفارش كرده به من نگن!!! بچه بازي! منم كه عشق عروسي!!!!! خانم س1 يك رفاه زده بي درده! پدرش از مهندساي قديميه و حسابي پولدار و الان پدرشوهرش هم همينطور و لازم نيست اصولا اين و شوهرش كار كنن! همينجوري براي تفننه. توي اداره لاك مي زنه و آرايش مي كنه و شلوار كوتاه و مانتو تنگ و اينا.سفارش شده يه كله گنده هم هست..... خانم ب هم محجبه و مبادي آداب.باهاش چندان ارتباط نداشته ام ولي توي دلم نسبت بهش مثبتم.خانم ر4 هم همونيه كه براي صلاحديد مديرش چادر سر كرد! خانمه هم كه باز مستحضر حضور هست.....

من از هيچكدوم اينها بدم نمياد ولي هيچكدوم رو دوست ندارم! يعني نمي تونن دوست خوبي برام باشن. همين خانم ر1 بارها نشون داده كه نميشه روش حساب كرد در مورد اطمينان.خب وقتي در مورد يه دوست مشترك ديگه پيش من بد ميگه پس در مورد من هم به اون ميگه! خانمه قابل اعتماده هرچند اعصاب خردكن! اگرچه خبررسان خوبيه ولي اگه بهش بگي فلان چيزو نگو نميگه مگر اينكه خيلي موضوع جذاب باشه! خب يه آدمه ديگه! همون خانم س1 رو كه ميگم هم مي تونه دوست خوبي باشه ولي هميشه به فكر خوشگذرانيه.ترجيح ميدم دوستي توي اين اداره نداشته باشم!اگرچه با همه خوبم. اما خانم ج هرچند يه خرده كنجكاو بيش از حده ولي خوشم مياد ازش.

همين خانم ر1و2و3 و س1 و الف2 و دوتا از همكاران مذكر اون اتاق تصميم گرفتن براي عروسي همكار آقامون كه يك آذره نيم سكه بخرن بي اينكه به ما چيزي بگن! جالبه كه سر اين يكي همكار هي بحث مي كردن كه همه بايد يكسان پول بذارن!!! از آدمهايي كه معلوم نيست كدوم وري هستند خوشم نمياد.

ميدونيد توي اين دنيا واقعا به اين نتيجه رسيده ام كه " سلام گرگ بي طمع نيست! " البته مگر خلافش ثابت شود.خودم اهل عوض عوضي نيستم.يعني اينجوري نيستم كه دليل خوبي كردنم فقط اين باشه كه مديون اين مخاطبم هستم. اينه كه با آدمهايي كه اينجوري نيستن نمي تونم راحت باشم.من يا خوبي نمي كنم يا اگه كاري كردم بدون چشمداشت جبرانه.نميگم به همه خوبي مي كنم ولي اگه به يكي خوبي كردم از ته دله. منتها خيليها به آدم لطف مي كنن چون ممكنه بعدها بهت نياز داشته باشن.مثلا گير ميده كه با تو هم مسيرم بيا سوار شو برسونمت و دوهفته بعد مياد ميگه براي فلان ارباب رجوع پارتي بازي كن! البته ميگم من زياد ارباب رجوع ندارم ولي پيش مياد بالاخره.... اينه كه همه توي اين اداره ميدونن كه خانم ع دوست داره پياده بره! و كسي بيشتر از يه تعارف گير نميده بيا برسونمت! يا از وقتي سمت آقاي همسر توي محل كارش دهن پركن تر شده مي بينم همكاراش خيلي شديدتر تحويلش ميگيرن! ما آدمها خيلي به شخصيت خودمون داريم ضربه مي زنيم.....


آخش متقاعدشون كردم برن كندوان! به خدا حيفه اينهمه راه اومدن اونجا نرن تازه بذار با پول د.و.ل.ت برن كيف كنن!


مهربان بزرگوار! حضورت در خانه بزرگترين دلخوشي من است. مواظب خودت باش! خداي بزرگ! هزار بار تو را شكر! خودت مواظب همه ما باش! مرسي!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! این یک گلی سخنران است!!!!!!

من الان رسیدم.راستش برنامه داشتم دودر کنم و نیام اداره اما مهمانان آن استان مسئولیتی بر دوشم گذاشتند که اگر همکار قزوینی برای ما سنگ تمام نگذاشته بود و ما ادب نیاموخته باز نمی ماندم ولی خب مجبور شدیم رسم مهمان نوازی به جا آوریم و الان اداره ایم!

سخنرانی فوق العاده بود! با اعتماد به نفس کامل ارائه کردم آنهم در جمع شصت نفر که بیشترشان پیش کسوت بودند! عالی بود! حس خوبی دارم....

کلاس زبان دارم! بایددرس بخوانم! ای مهمانان مگر دستم بهتان نرسد! من هم خواهم آمد استان شما!

دیروز رفتیم خریددرمانی.اول برج سفید و اسکان رو دیدیم.چقدر چکمه پیدا کردن سخت شده! بعد رفتیم هتل مهمانانمان را ببینیم.آقای همسر باز هم منو سربلند کرد و مهمانان اداره منو کلی تحویل گرفت.مرسی آقای همسر! بعد رفتیم بقیه پاساژهای آبرسان و پیراشکی خوردیم و من کفش مهمونی خریدم و آقای همسر شلوار و شام خوردیم و ظرف مایکروفر خریدیم با سه تا اسپری و اومدیم خونه شام خوردیم و خوابیدیم!

من خوب نخوابیدم! همه اش می دیدم باید بروم کارخانه قند میاندوآب!!!!!! حالا هیچ ارتباطی با آنها نداشته و ندارم! برای ساعت ۲ وقت گرفته ام و ساعت سه هست من هنوز خانه ام! استرس داشتم لابد!

اینا! خسته ام! قبل از سخنرانی سردم بود و بعدش گرمایی رخ داده از صورتم آتش بیرون می آید!!!!

پارسال در چنین روزی من و آقای همسر اصفهان بودیم! اولین سفر دوتاییمان!یادش به خیر!


بعدا نوشت :

راستی درمورد پست قبل باید یه توضیحاتی بدم :

آقای همسر من یک مرد متین و منطقیه فکر کنم هرکی وبلاگ منو بخونه متوجه این مهم میشه! اون وقتی مامان من مریض بود مثل کوه مواظبم بود نشکنم.اون منو درک می کنه! اون همیشه مواظب منه! من نق می زنم اون گوش میده! توجه کنید به مثالهایی :

- مامان فشارش رفته بالا...۱۶ شده....

- نگران نباش به خاطر عقربه!

- ولی خواهر کوچکتر هم نیست و هنوز فشارش بالاست....

- مرخصی بگیرم بیام بریم پیشش؟

براش مرخصی گرفتن چندان آسون نیست.چون مثل همه دنیا توی محل کارش هم همتا نداره!

- سرم درد می کنه.

- استراحت کن!

-شام نداریم آخه!

- یه چیزی پیدا می کنیم!-آخه دیروزم بیرون خوردیم.

- میخوای اومدنی کباب بگیرم؟

- نه.... و نق!

- خودتو ناراحت نکن نون پنیر که داریم مگه نه؟ شام نخوریم هم چیزی نمیشه! اما تو باید بخوری چون ناهار نخوردی!

و الی آخر!

هرگز فکر نکنید او بی انصاف است.این من هستم گلی کمالگرا که باید هم در اداره بیست باشد هم در خانه و هم در کلاس زبان! هم به مادرش برسد هم مادر آقای همسر را راضی نگه دارد هم شام مرتب درست کند با سالاد و مخلفات هم اینکه آقای همسر را نگذارد در خانه دست به سیاه و سفید بزند! هم اینکه وقتی آقای همسر رسید خانه نمازش را خوانده دوشش را گرفته لباسش را عوض کرده و آرایش خوب کرده باشد! هم اینکه ماهی سه بار بیشتر برای غذا بیرون نرود چون نشانگر کدبانو نبودنه! این یک گلی وسواسیست! باید فکری به حال وسواسم بکنم!

یادممیرود من هم آدمم و یقینا کامل نیستم و نمی توانم باشم! گلی وسواسی بد!


مهربان بزرگوار! به داشتنت افتخار می کنم! خدای بزرگ! خودت مواظب همه ما باش! مرسی! هزاربار!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان وقت به خير!

امروز بسي كار كرده ام.... و البته فكر! فردا بايد سخن برانيم!! نميدانم فردا خواهم توانست بيايم اداره يا نه. مراسم تا ساعت يك ادامه خواهدداشت.كلاس زبان هم كه دارم فردا شايد از محل سخنراني رفتم خانه.خلاصه اميدوارم فردا اگر نيامدم فراق مرا تحمل توانيد!

بعدازظهر هم به اميد خدا قرار است آقاي همسر زود بيايد و برويم بازارگردي! خريد خونم به شدت پايين آمده. دلم ميخواهد آنقدر در بازارها بگرديم كه خسته و كوفته برگرديم درست مثل زماني كه بنگاه گردي مي كرديم! الان هم اومدن ماهانه الهام رو گرفتن....

عصر هم بايد بروم هتلي كه مهمانانمان آنجا مستقرند – مهمانان اداره كه از يك استان غربي دارند مي آيند – و تحويلشان بگيرم.دوشنبه هم به احتمال قريب به يقين با آنها خواهم گشت.پس شايد تا سه شنبه بي گلي بمانيد!

پنجشنبه از اداره رفتم خانه و تا نماز بخوانم آقاي همسر هم رسيد و رفتيم مسجد اون خانم.عصر هم برگشتيم خانه.ديروز هم تولد ليليا بود و چون گير داده بود گلي عمه بايد بيايد پدر مادرش مجبور شده بودند بقيه را هم دعوت كنند! وگرنه تولد براي بچه ها بود.اگر من نمي رفتم با اين اوصاف خيلي بد مي شد.آقاي همسر دلش مي خواست برويم ولايت آنها ولي چيزي نگفت.اصولا هم نبايد مي گفت!

ظهر رفتيم ولايت.سر راه هم رفتيم به روستايي كه من ميگم جاده اش شبيه گيسومه! تولد ليليا بد نبود. عصر هم برگشتيم خانه.املت خورديم و يوزارسيف را ديديم و خوابيديم! البته دندان من درد مي كرد گوش شيطون كر فعلا اذيت نداشته.راستش من از دندانپزشكي مي ترسم حتي از اون آمپول بي حسيش ! به داماد وسطي هميشه مي گويم اول اسپري بزن بعد آمپول!! بخت بد هم تمام دندانهاي آسياي من يا پر شده اند يا عصب كشي! دوسال پيش چهاربار بي حس كرد دندونم رو همچنان دردش رو احساس مي كردم! اين دندون هم يه جاييش سوراخ شده و آش كشك خاله است و بايد برم سراغ داماد وسطي!

آقا به اين سوالات من جواب بدين لطفا و حتما! باشه؟

سوال اول : پيراهن ها و شلوارهاي همسرتان را چه كسي اتو مي كند؟

سوال دوم : شما هرشب شام درست مي كنيد؟

سوال سوم : به طور متوسط  چندبار در ماه بيرون غذا مي خوريد؟

سوال چهارم : به طور متوسط چندبار در هفته براي خريد ، گردش ، مهماني يا هر موضوع ديگري بيرون مي رويد؟

سوال پنجم : به طور متوسط چندبار در هفته به خانه مادرتان مي رويد؟ چند بار به منزل مادر همسرتان؟

سوال ششم : آيا فعاليت جنبي مثل كلاس زبان و ورزش و الخ هم داريد؟

فعلا همينا! آقاجون من نميتونم به همه كارهام برسم! چيكار كنم؟ دوروز در هفته بعدازظهر كلاس دارم.دوشنبه ها هم كه ميرم ولايت.موند شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه. جمعه كه خونه نيستيم! يا اگر احيانا خونه هستيم لابد قهريم!!!! پنجشنبه هم آقاي همسر زود مياد و معمولا ممكنه بريم بيرون. حالا شنبه و چهارشنبه رو داشته باشيد من مجبورم ظرف بشورم! چون عذاب وجدان داشته ام بابت غذاهاي طول هفته – غذاي ما اگر از وعده قبل مانده باشد در هرحال مرا اقناع نمي كند كه كدبانو هستم! – غذاي مرتب بپزم ، اتوي لباس ، شستن لباس و پهن كردنش ، مرتب كردن خونه و .... من چه كار كنم؟

آها سوال هفتم : به نظر شما من خرت پرتهايي رو كه برايمان در اين دوسال كادو آورده اند را چه بكنم؟ مغازه اي هست كه آنها را ولو به قيمت نازل بردارد؟


مهربان بزرگوار! بابت همه مهرباني هايت ممنونم.دلم ميخواهد وجدانت آسوده باشد.چرا در قبال مسئوليتي كه در مورد پدر و مادرت داري اينقدر وسواس به خرج مي دهي؟خدا را شكر كه آنها همديگر را دارند.طبيعيست كه هر والدي بچه دار مي شود بزرگش مي كند و وقتي ازدواج كرد ديگر به همان اندازه نمي تواند ببيندش.مطمئن باش خود آنها اين موضوع را بهتر از تو درك مي كنند.چرا فكر مي كني اگر يك هفته تنها باشند و تو نرفته باشي پيششان مقصري؟ اين احساس گناه تو مرا سخت مي آزارد.تو تنها بچه آن خانواده نيستي.يادت باشد كه تو مسئوليت يك زندگي را برعهده گرفته اي. نمي گويم به فكرشان نباش.... هميشه افتخار مي كنم به اينكه در كنار نقش مرد خانواده دونفره مان بودن همچنان يك فرزند مسئول برايشان هستي.... هميشه به اين موضوع با غرور نگاه كرده ام اما احساس گناه تو مرا هم دچار مي كند.... باز هم خيلي ممنونم بابت همه خوبيهايت.قويترين مرد مهربان زندگي من! خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! خودت مواظبمان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان!

امروز یک پنجشنبه دلگیره! درسته که اداره شلوغه ولی یه جوریه.خانم ر که مظهر انرژیه و همیشه می خنده داشت گریه میکرد! من صدبار رفته ام طبقه بالا و برگشته ام.برای جلسه یکشنبه از وزارت هم ممکن است بیایند! کمی استرس می گیریم! هوا هم که آخر دلگیره ابریه تاریک مه آلود.... رادیاتها که روشن شده اند اداره بی اکسیژن شده تنفس هم سخته! وبلاگها هم همگی خاک می خورن و ملت تعطیلن..... خلاصه دلگیره دیگه!

دیروز رفتم خونه پول بردارم برم خرید.خوشحال بودم که میرم خرید.برای لیلیا کادو بخرم و خودم هم چکمه ببینم بعد با آقای همسر بریم بخریم.رسیدم خونه ناهار رو گذاشتم گرم بشه - مایکروفر سه سوته استادش می کنه!!! - وضو گرفتم گفتم قبلش زنگ بزنم به مامان که گفت بازم فشارش بالا بوده و من نگران شدم.بعد گفت مادرشوهر پسرخاله بزرگتر فوت کرده - روز جمعه سفره که بودیم پیش ما نشسته بود - خیلی دلم گرفت مخصوصا که فهمیدم با تومور معده .... خدایا چه لطفی کردی برای ما....چه جور شکر کنیم؟ اینقدر دلم گرفت که نماز رو به زور خوندم و نشستم فقط غصه خورم حتی وبلاگ هم نتونست آرومم کنه....

به مامان گفتم زنگ بزنه به خواهر کوچکتر بگه فشارش بالاست و تهدیدش کردم که یک ربع بعد زنگ می زنم پیگیری می کنم.خواهر کوچکتر تا شش و نیم اتاق عمل بود و به موبایلش جواب نمیداد و مامان رفت یه پزشک عمومی تو ولایت و اون دارو نوشته بود.... البته بعد خواهر کوچکتر زنگ زد و گفت که مشکل از آمپولیه که دیروز توی درمانگاه به مامان زدن یادم رفته بود بگم یه عقربی از امامزاده توی وسایل میاد خونه مون و دوشنبه مامان رو نیش می زنه خوشبختانه حساسیت نداد و دوتا آمپول درمانگاه زدن بهش.....

بعد آقای همسر زنگ زد که میام بریم بیرون و من خیلی خوشحال شدم.واقعا نیاز داشتم یکی حواسم رو پرت کنه.... باهم رفتیم توی ترافیک خوش گذروندیم! بعد هم برای لیلیا کادو خریدیم و کمی کفش دیدیم و نپسندیدیم و پیتزایی خوردیم و برگشتیم.

هنوز هم من دپرس بودم! اما صبح که بیدار شدم بهتر شده بودم.

صبح رفتم موسسه سینا قسطمون رو دادم و اومدم اداره تا الان هم خمیازه کشیده ایم! همه دپرسند امروز!

عروسی هم نمیریم و میریم ولایت مراسم ختم همون خانم.درسته دوستش نداشتم ولی خیلی منقلب شدم وقتی شنیدم مرده.... جمعه باهم بودیم!


مهربان بزرگوار! خیلی ممنونم که حواست به من هست و مواظبمی.... خیلی ممنونم! خدای بزرگ! هزار بار تو را شکر....خودت مواظبمان باش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! روز به خير!

 امروز به غايت كار كرده ام.چقدر خوب است كار داشته باشي! كلي هم تلفن داشته ام به خاطر همان سخنراني.يكي از تلفن كنندگان گفت خانم مهندس كاش كارمندان تمامي ادارات مثل شما خوش برخورد بودند! خوش خوشانمان شد! من اصولا با ارباب رجوعم خيلي مهربان هستم و سعي مي كنم كارشان را سريع راه بيندازم البته شايد چون ارباب رجوعم خيلي كم است ولي من حتي با ارباب رجوع همكارانم وقتي اتاق نيستند هم خيلي خوب برخورد مي كنم چون خودم بارها تجربه كرده ام برخور بد كارمندان ادارات چقدر اعصاب آدم را خرد مي كند! و البته تعداد قليلي آدم پررو هستند كه من با آنها خيلي بد برخورد مي كنم خيلي!

دارند براي اين همكارم كه آخر ماه عروسي اش هست پول جمع مي كنند براي كادو. تعدادمان كم است و ميخواهند نيم سكه بخرند و خب سهممان زياد مي شود.من با مبلغ پول زياد مشكل ندارم اما اگر عرف 3000 تومن را تغيير دهيم بعدها مشكل ساز خواهدشد.همكاران ديگر هم عروسي خواهندكرد و بچه دار خواهندشد و بنابراين به سختي كادو خريده خواهدشد.فكر كنم نهايت تصميم بشود همان 3 تومن كه روي هم يك ربع سكه مي آورد با يك سبد گل.كافيه ديگه!

ديروز كلاس زبان باز هم خوب بود.بعد هم آمدم خانه و تا جمع و جور كنم آقاي همسر هم رسيد و در كل شب آرام و قشنگي داشتيم.يه سري لباس ريختم داخل ماشين ولي سري دوم موند براي امروز. قبل از كلاس هم رفتم بانك ضامن شدم!!! يه چك به مبلغ ده ميليون هم در وجه موسسه نوشتم! من از چك مي ترسم اون هم ده ميليون! البته خواهر بزرگتر وام ميگيره و هيچوقت ممكن نيست اين چك مشكل درست كنه.... خدا خودش البته از قضا و قدر حفظمون كنه.

صبح هم آقاي همسر دير ميخواست بره سر كار و ميخواست ماشين رو ببره نمايندگي.دنده 3 و 4 مشكل داشتند البته ديگه ندارند! عجيبه خودبخود حل شده!


آقا من به نظرات پستهای قبل جواب میدم ها!

اين آزمون رو انجام بدين! جالبه! امتياز من ۲۷ شد!


فردا دعوتيم به يك عروسي در ولايت الف! يادتونه كه ولايت اصلي آقاي همسر.... دوست داشتم بريم ولي تا از اداره بيام و حاضر شم و اينا كلي طول ميكشه.به خاطر دختر پسرعمه مامان آقاي همسر ( به اين ميگن تركيب اضافي ) هم نميشه مرخصي گرفت كه! حالا ببينيم چي ميشه.


تولد ليليا هم روز جمعه برگزار خواهدشد.به مامان گفته تولدم فقط مال بچه هاست و شما نمي تونيد بيايد فقط گلي عمه مي تونه!!! بابا به خدا داره بيست و هفت سالم تموم ميشه! يكي باور كنه!


امروز هم تولد مامان آرتاي عزيز است.مبارك باشد انشاا....


عکس :

این کیک سالگردمونه :

اینم داوودیها :

اینم یه خونه در کندوان!تجسم کنید زندگی را در داخل آن!

راستی دوربین گوشی من دو مگا نیستا! اشتباه فکر می کردم! همه اش ۱.۳ مگاست! ماشاللا به گوشیم!


مهربان بزرگوار! به خاطر لحظه هاي نابي كه برايم مي سازي ممنونم. خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزاربار مرسي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بر خوانندگان وبلاگمان باشد!

امروز كلي عرق جبين ريخته ام و كلي نان حلال كسب كرده! احتمال قوي يكشنبه آينده يك سخنراني داشته باشم در يك سالن همايش! اين يك گلي مشهور است! امضايي چيزي خواستيد بياييد جلوي در سالن!

كلاس زبان هم كه دارم و بايد يك قسمت ديگر از صمد بهرنگي را ترجمه كنم. بعد هم بايد سريع بروم خانه مدارك بردارم ببرم بانك تا ضامن خواهر بزرگتر بشوم.من مي ترسم چك بنويسم! بعد هم دوان دوان برم سر كلاسم!

ديروز رفتم ولايت و خوش گذشت.حال مامان شكر خدا خيلي خيلي خوبه و انگار اصلا عمل نشده.....خدايا صدهزار بار شكرت!

اداره هم شوفاژها رو روشن كردن نميدونم چه درجه اي كه اتاق مثل حمومه! اكسيژن وجود نداره !

كلي لباس چرك توي خونه جمع شده.... اونروز هم كلي لباس گلي ( به كسر گ ) توي امامزاده ايجاد شد. چه كنم؟! امروز هم وقت نخواهدشد براي آقاي همسر پيتزا درست كنم حالا يه بار غذا خواست ازم!

آخ يادم نبود چمدون كه پربود از لباس زمستوني الان وسط خونه است.بايد اونها رو هم سروسامون بدم..... چقدر من گناه دارم!


اطلاعیه : یک عدد لیلا گم شده است! کسانی که اطلاعی از وی دارند کامنت گذاشته و مژدگانی دریافت نمایند.


اداره ما نميدونم چه اتفاقي افتاده كه موبايل من علامت رومينگ نشون ميده! في الواقع معلوم نيست از ديد بي تي اس سر كوچه من در كدام كشور هستم!!! فقط هم من نيستم بسياري از همكاران همينطورند!


برايم از چابهار بگوييد لطفا! چه جور جاييست؟ چطور مي شود رفت؟ جذابيتهايش چيست و الخ!


مهربان بزرگوار! خدا را شكر مي كنم كه تو را دارم.... هرلحظه برايت آرزوي سلامتي و طول عمر دارم.... چقدر در زندگي من پراهميتي! چقدر خوبي! خداي مهربان! خودت مواظب همه مان باش! مرسي هزار بار!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! روز سرد پاییزیتان به خیر!

نمیدونم چرا امروز حس نوشتن نداشتم! الان یه کم به آپ ملت حسودیم شد دارم می نویسم! دوشنبه است و میریم ولایت.اونقده سرده که نگو! من پالتو پوشیدم اومدنی! بعضی وقتها از کارم متنفر میشم!دوست دارم من هم مثل این طراح ها یه رییس داشته باشم یه طرح بده بگه تا آخر هفته تمومش کن! از اینکه رییس خودم هستم بدم میاد البته همکارام میگن شانس دارم و کارم عالیه! چه عرض کنم؟

این همکارم هم هی میاره اشکال زبان می پرسه.... کلافه شده ام.

دیروز کلاس زبان خوب نبود.یادم رفته بود ترجمه داریم.سرم هم فجیع درد می کرد.... از همون سردردهای وحشتناک که مدتها بود خبری ازشان نبود.... کلاس که تموم شد خانم معلم صدام کرد و یک کتاب بهم داد! اولش هم نوشته تقدیم به گلی دوست جدیدم و با اسم کوچک امضاش کرده! کتابش قشنگه : حضور در هستی کریشنامورتی.... عالیه! خانم معلم رو دوست دارم! دلم میخواد باهاش دوست بشم.از اون خانمهای عمیقه.

بعد از کلاس هم با آقای همسر رفتیم لباس زمستونی زیر مانتو بخرم که فقط یه مغازه دیدم بارون می اومد و سرم می ترکید.بقیه موند برای فردا!

شب هم بخاریمون رو نصب کردیم و در گرمای اون نشستیم شام خوردیم.دست آقای همسر درد نکنه.

خوب همین!


مهربان بزرگوار! خیلی خوبی! به داشتنت افتخار می کنم.خدای بزرگ! خودت مواظبمان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز يكي دوتا كار داشته ام.همچنان حس ماموريت ندارم! بعدازظهر هم كلاس زبان دارم و خبري از تكاليفي كه جلسه پيش گفته شده وجود ندارد! بعد هم شايد بروم شاپينگ! جوراب ضخيم و لباس براي زير مانتو و يه سري لوازم مورد نياز زمستان.... هوا حسابي سرد شده.پالتوي قبليم كه سال 83 خريده بودم كهنه شده و پالتو وسطيم (!) كه سال 85 خريدم رو از همون روزي كه خريده ام از چشمم افتاده و پالتوي جديد رو دلم نمياد براي اداره بپوشم! خواهر توي بد دوراهي اي گير كرده ام از طرفي ماموريت كه مي روم هميشه دوست دارم سرووضعم  مرتب باشد از طرفي هم براي اداره حيف است آن پالتو را پوشيدن! بايد استخاره كنم! فالگير خوب سراغ نداريد؟ مي بينيد چه گره بزرگي در كارم افتاده؟!

گزارش سه روز گذشته رو بدم بايد ديگه! پنجشنبه كه رسيدم خونه سريع جارو كشيدم و ميوه شستم و دوش گرفتم و مهمونا سر رسيدن! دقيقا همون لحظه كه كارم تموم شده بود.زود هم رفتند.كلي بودن!!!! يعني بگم چند نفر.... 10 خانم با دوتا بچه و باباي آقاي همسر و مامانش و داداشش و دوتا خودمون مي شديم 15 نفر! من فقط 12 تا فنجان دارم خوبه كه پيشدستي و كارد چنگالمون 18تاست! خلاصه.... كلي كادوي به دردنخور آورده بودن.من معتقدم آدم بهتره يه جايي نره يا بدون كادو بره تا اينكه يه كادوي چرت ببره.... واقعا اگه چيزي نمي آوردن خيلي شرافتمندانه تر بود! ما همونقدر كه توي جشنمون كادوهاي خوب گرفتيم و هركسي كادو داد سكه بود حالا ربع و نيم و تمام براي خونه مون كسي چيز درست درموني نياورد.من اصلا انتظار كادو ندارم ولي به خدا خونه ما اونقدر كوچيكه كه جا براي وسايل ضروري كمه چه برسه به آت آشغالي كه ملت از انباريهاشون ميارن.... بهترين كادويي كه براي خونه مون آورده شده يه ساعت خاتم كاريه كه داداش اينا آوردن.... و يه ست آجيل خوري كه عمه با دخترهاش آورده.... بقيه همه اش پيركسهاي بلااستفاده و فنجان منجان بوده....

همچنان آب از بيني مان سرازير بود آنروز! من حسابي سرما نوش جان كرده ام!

بعد كه اونا رفتن و خواهر بزرگتر آقاي همسر رسيد و شام درست كرديم و خورديم و خانواده آقاي همسر هم موندن خونه ما و خوابيديم.من جاي اونا بودم ميرفتم خونه خواهر بزرگترش چون خونه ما واقعا كوچيكه....

صبح جمعه هم باهم صبحانه را خورديم و اونا رفتن و من و آقاي همسر هم يه كم صحبت كرديم و رفتيم ولايت و من رفتم سفره كه خيلي خوب بود بعد هم رفتيم خونه مامان.سروين و شميم چنان سروصدايي ايجاد كرده بودند كه نگو.گلسا هم بيچاره كلي تكليف داشت براي امروز امسال رفته مدرسه نسيم دارن براي تيزهوشان كار مي كنن.البته نسيم رفتنش زياد تصميم خودشون نبود.اون آقايي كه تقويتي تابستان بهشون درس ميداد اصرار كرده ببرنش اونجا.خواهر وسطي ميگه مي دونم زياد باهوش نيست – باهوشه ولي نه به اندازه آذين – ولي ميخوام بعدها نگم كاش روش كار مي كرديم.... كلي هم با داداش بحث كردن سر اين موضوع.... چندتا از مدعوين مونده بودن كه با مامان زنگ زديم براي ديروز دعوتشون كرديم بعد ما برگشتيم خونه و رفتيم عيادت همسايه طبقه پايينيمون كه تصادف كرده و شانس آورده فقط يه پاش مختصر شكسته خودشون البته ميگن ترك برداشته....

ديروز هم خدا قبول كنه نذري مامان رو.اون امامزاده كه ميگفتم راهش رو زيرسازي مي كنن كه آسفالت كنن.... نميدونم چه خاكيه ريختن براي زيرسازي كه بارون زده بود مثل چسب مي چسبيد.... باتلاق بود براي خودش! من دوبار كفشم موندتوي گل و پام مستقيم رفت داخل گل! اوضاعي بود!البته براي مهمونا راه درست كردن! خلاصه آبگوشت خوشمزه اي شد و مهمونا هم جالبه كه همه اومدن تو اون هوا! بارون هم مرتب مي باريد و از امامزاده كه بالاي يه تپه هست نگاه ميكردي ولايت درست شبيه لاهيجان بود!!! عصر برگشتيم و توي حياط مرتب كفشامون رو زير آب شستيم! لباسها هم همه بايد بروند خشكشويي! ناسلامتي لباس مهموني پوشيده بوديم!


و اكنون در حاشيه خبرها!

اول هديه! من خودم از هديه خريدن ، فكر كردن در مورد اينكه چي بخرم ، هديه دادن و هديه گرفتن به شدت خوشم مي آيد به شرطيكه اجبار يا احساس وظيفه اي در بين نباشد.اگر هديه اي دريافت كنم كه فوق العاده است ولي فردي كه آنرا داده از ته دل اين كار را نكرده و چون احساس اجبار ميكرده اين هديه را داده خيلي كم خوشحال مي شوم و بالعكس يعني اگر هديه زشتي دريافت كنم و بدونم توش محبت و عشق بوده كلي خوشحال ميشم..اگر ببينم كسي هديه اي به من داده كه خودش هرگز استفاده نمي كند مثلا ظرفي آورده كه توي خونه خودش استفاده نميشه ناراحت ميشم مگراينكه طرف واقعا كم پول باشه كه هيچ انتظاري در مورد خوب و بد بودن هديه اش ندارم.حال يك فرد خرپول وقتي برايت كاسه بلور انگوري مي آورد يعني شخصيت خودش را در ديد تو برده زير صفر! محال است من در هيچ مناسبتي اهميتي به اين دخترخاله هاي مامان آقاي همسر بدهم! چرا كه همگي پولدارند و همگي برايم آت اشغال آورده اند! به خدا اگر دست خالي مي آمدند ناراحت نمي شدم.قسم خوردم! اما با اين آت آشغالها واقعا ته دلم قلقلك داده شد. من رو بگو كه براشون توي پذيرايي سنگ تموم گذاشتم! چه كسي مجبورشان كرده بود بيايند؟مگر من گله اي داشتم؟ تازه پنجشنبه مون رو هم خراب كردن!

دوم مدارس تيزهوشان! واقعا نميدانم خودم اگر در حال حاضر مادر يك بچه ده ساله بودم چه تصميمي مي گرفتم؟ همه امكانات آموزشي و دبيران خوب و دانش آموزان نمونه جمع مي شوند در مدارس تيزهوشان و نمونه.... مدارس دولتي نه معلم خوبي دارند نه اينكه بچه ات در كلاسي مي نشيند كه ممكن است بغل دستي اش اهل انحرافات اساسي باشد! حداقل در مدرسه تيزهوشان مطمئني همكلاسي بچه ات از يه خانواده درست حسابي اومده.... از يه طرف ديگه واقعا انصاف نيست بچه ده ساله تا 5 بعدازظهر بمونه توي مدرسه و هفته اي دويست سيصدتا تست مبتكران بزنه و جمعه ها هم بره كلاس! خوب شايد خودخواهانه ترين روش و راحت طلبانه ترين روش همينه كه بچگي رو از بچه ات بگيري تا بره در شرايطي درس بخونه كه خيالت از بابت كنترل و راهنماييش راحت تر باشه.... من كه ميگم بچه از اول تا آخرش به خاطر ارضاي حس خودخواهي پدرمادرش زندگي مي كنه..... ولي اونايي كه از تيزهوشان درميان معمولا يك بعدي ميشن.... نميدونم چي بگم!چه خوب كه بچه ده ساله ندارم مگه نه؟!

سوم هم اینکه ديروز مامان خيلي خوشحال بود.درست مثل قبل از عمل.خدايا تو را صدهزاربار شكر! خودت مواظبش باش همانطور كه قضا و بلا را دور كردي....


بازی مامان آرتا : اگر نامرئی بودم چه میکردم؟

من اگه نامرئی بودم.... به شرطیکه قدرت عمل داشته باشم ها اونقده کار انجام میدادم.....

خونه همه سر می کشیدم ببینم چیکار می کنن چی میگن؟بیشتر در مورد من!

اون اتاق طبقه بالا - رییس بزرگ - می رفتم همه چی رو به هم میزدم! می چسبیدم بهش و هر جلسه ای بازدیدی که میرفت خراب می کردم!

آقا اگه می تونستم همونجور نامرئی باشم ولی بنویسم.... همه قراردادهای کار اداره رو تغییر میدادم اضافه کاریها همه چی! یه جوری که همه گیج بشن! بعد همونجور نامرئی نامرئی می ایستادم یه جایی و براشون می خندیدم!

کلا من در مورد این سیستم اداریمون خیلی عقده ها دارم اگه نامرئی بشم ممکنه خرابکاریهام زیاد بشه پس بهتره نامرئی نشم!


يك عروسي ديگر! باز عروسي همكار! همون تالار! ما همگي روز 28 آبان و 1 آذر در تالار آذرآب خواهيم بود! يك همكار ديگر هم جشن برادرش خواهدبود كه مرا دعوت نكرده! خوب چندان باهم دوست نيستيم ولي مسخره موضوع اينه كه به اونايي كه دعوت كرده سپرده كه به من نگن كه دعوت شدن!!! خيلي مسخره است نه؟! و مسخره تر اينكه اونا هم صاف اومدن بهم گزارش دادن! تازه همين همكارم حول و حوش جشن ما اومد اداره و من دعوتش كردم و نه اومد عروسي و نه كارت رو پس داد! خلاصه!


قابل توجه اونايي كه ماهي بيست و يك تا قرص مي خورن! اگه يه موقع سر ساعت هميشگي دخترخاله تون تشريف نياورد و اگه مطمئن بودين كه قرصها رو مرتب خورده ايد مبادا سكته كنيد! چون طبيعيست! من در شرف ايست قلبي يا مرگ مغزي بودم! يعني نصف تعطيلات به همين دليل كوفتم شد....


ما ميخواهيم دو سه روز برويم مسافرت.دلمان پاييز شمال را مي خواهد ولي دوست نداريم با ماشين خودمان برويم. كجا برويم؟ براي قطار وقت نداريم پس با هواپيما لطفا! به نظر شما شيراز الان سرد است؟ ما دلمان كيش هم ميخواهد.اين بار اگر رفتيم وقتمان را با دلفين و آكواريوم و پرديس مرديس تلف نخواهيم كرد.فقط دوچرخه سواري كنار ساحل....


مهربان بزرگوار! داشتنت لذتبخش ترين هديه ايست كه از خداوند گرفته ام.دلم مي خواهد با من روراست روراست روراست باشي.... خيلي عاليست كه مراعاتم مي كني ولي تو بهترين كسي هستي كه مي تواند كمك كند بهتر شوم. خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز به خير!

اين يك گلي سرماخورده زكام گرفته است! من تا ظهر ديروز هيچ علامتي دال بر سرماخوردن نداشتم حتي سر راه رفتم رفاه و يك قالب ژله خريدم اميدوارم بتوانم ژله را سالم برگردانم قالب زيباييست ولي از وقتي رفتم اداره چونان آثار خستگي و ضعف بر من مستولي گشت كه با وجود كلي كار خوابيدم بعد هم كمي آشپزخانه را مرتب كردم – جاادويه ها رو جاسازي نمودم و نيازي به خريد نمي باشد باز هم قابل توجه ليلا – و وقتي كسي رسيد كه مي توانست ناز بكشد شروع كردم به ناز نمودن! البته فكر كنم اثرات قرص از بين مي رفت حالم بد شد....

مهمانان امروز مي آيند! تنها كاري كه كرده ام خيس كردن برنج بوده و پختن مرغ كه رقم دوم را آقاي همسر انجام داده.... استرس نخواهم داشت! بايد دوش بگيرم ميوه بشورم جارو بكشم و آقاي همسر شيريني بخرد بيايد خانه آنها را بچينم! همه اين كارها را بايد در يك ساعت و نيم انجام دهم! اما خوشحالم! بابت مهمانها....

فردا مي روم سفره. پس فردا هم نذري مامان را برگزار مي كنيم پس تعطيلات ما همينجوري تلف خواهندشد به سلامتي!

ها راستي امروز هم بااجازه دوساعت دير آمدم سر كار يعني هردويمان دير آمديم چون آقاي همسر داشت پذيرايي مي كرد از بيمارش!


مهربان بزرگوار! از اينكه كلي مواظبم بودي برايم پونه دم كردي شير درست كردي دارو دادي.... خيلي ممنونم!من عصباني نشدم كه آخه! خوب پونه رو ريخته بودي توي قوري كه امروز بايد توش چاي دم كنم فكر اينكه بوي پونه بده مضطربم كرد.... شير هم داغ داغ نبود خب دستت درد نكنه من واقعا بابت اين كارهات خوشحال شدم و احساس غرور كردم چرا وقتي ميگويم شير به حدكافي داغ نيست  فكر مي كني كارت را بد انجام داده اي و ناراحت مي شوي؟ همين كه شير خريدي كلي برايم ارزش داشت چه برسد به اينكه داغ كني و برايم بياوري.... به خاطر همه اين كارهايت احساس غرور مي كنم.خيلي حس خوبي داشتم وقتي مراقبم بودي و به خاطر من نرفتي جلسه.... خيلي ممنونم! اميدوارم بتوانم قدرت را بدانم. خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزار بار مرسي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام اولين روز دومين ماه سومين فصلتان به خوشي و شادي انشاا...!

امروز هوا چه سرده! حسابي پاييز شده ديگه برگهاي سبز درختا هم دارن همونجور با سبزي مي افتن زمين يعني يه چيزي تو مايه هاي يخ زدن! كار داشته ام خداروشكر تا الان.چندتا ماموريت دارم كه بايد برم و نميشه يعني حسش دست نميده .همين شهرستانهاي اطراف....

ديروز با اجازه همگي كلاس زبان رو دودر كردم.دلايل زيادي داشت.اولا كه دلم ميخواست قبل از رسيدن آقاي همسر خونه باشم و ميز رو چيده باشم و دوش گرفته باشم و لباس مهموني تنم باشه! دوم اينكه نتونسته بودم درس بخونم يعني درسش مزه نداشت! بايد علايم فنتيك رو پيدا مي كردم هيچوقت از اين كار خوشم نيومده! تازه ديروز قرار بود بچه ها ديكشنري advanced بيارن كلاس اونم آخرين ورژنش رو كه من ندارم و نميخوام بخرم چون كلي ديكشنري توي خونه داريم ميخوام چيكار؟ و همه اينا دست به دست دادند تا نرم كلاس! ديروز اولين روزي بود كه براي خودم ناهار آورده بودم كه اونم نموندم! قضيه حسني و مكتب شد!

از اداره اومدم بيرون هنوز سه نشده بود.نمي دونستم كجا ميخوام برم! همكارم اصرار كرد شوهرش كه اومده بود دم در منو برسونن! من مي خواستم تنها برم ولي اون ناراحت شد و مجبور شدم تا يه جايي باهاشون برم.تصميم داشتم يه چيزي براي آقاي همسر بخرم البته چون از نمايشگاه كتاب زياد خريده بوديم قرار نبود هديه اي خريده بشه.همونا هداياي خوبي بودن!

يه كم بي هدف گشتم.دلم ميخواست تي شرت آستين بلند براي آقاي همسر بخرم اما اون يه كم در مورد لباساش حساسه گفتم يه چيزي مي خرم دوست نداره مجبوري مي پوشه.... تو اين افكار بودم كه يه مغازه تركيه ديدم حراج زده بود.براي خودم يه تي شرت قرمز فوق العاده خريدم.يه لحظه حس خوبي دست داد.شبيه حسي كه آدم براي اوولين قرار كه ميخواد بره داره.... تصميم گرفتم هرازگاهي تنهايي براي خودم چيزي بخرم البته با رعايت سليقه آقاي همسر! كيف ميده! براي اون هم چندتا چيز ديدم ولي نتونستم انتخاب كنم.آخر سر خميرريش گرفتم!!!!!! چه هديه اي! البته عنوانش هديه نبود.

تصميم داشتم به آقاي همسر نگم كه نميرم كلاس ولي گفتم يه موقع ميره دم در آموزشگاه منتظر ميشه زنگ زدم كه من نرفتم و ميخوام گل هم بخرم تو فقط كيك رو بيار. احساس كردم ميخواسته گل بخره و يقين كردم ميخواسته بره گل پيرا. الهي خيلي ناراحت شدم كه نقشه سورپرايزش به هم خورده ولي من بايد مي رفتم خونه و آماده مي شدم. از همونجا هشت تا داوودي پرپشت خريدم.داوودي رو زياد دوست ندارم ولي نماد اين فصله.... خوشم مياد توي خونه باشه.

خونه رو مرتب كردم گلها رو گذاشتم توي گلدون و رفتم حموم و آماده شدم آقاي همسر هم كيك رو گرفته بود و شمع رو فوتيديم و جشن برگزار شد و عكس گرفتيم و بعد گفتيم كجا بريم شام بخوريم؟

از آنجا كه من خيلي حسودم وقتي ديدم ليلا ميخواد بره پارك ارم دلم شهربازي خواست! به آقاي همسر گفتم دلم ميخواد و قرار شد بريم شام رو شاهگلي بخوريم و پيتزا! و سوار چيزاي قشنگ بشيم.آقاي همسر گفت بريم سيرك – سيرك ايتاليا تازه اومده – و من دلم نيومد نفري 20 تومن بديم ولي آقاي همسر اصرار مي كرد كه چطور براي دلفينها توي كيش 25 تومن داديم؟ نميدونم اگه مطمئن بودم خيلي دوست داره مي رفتم ولي فكر كردم به خاطر من ميگه.... امروز توي تاكسي مي گفتن سيرك ديشب آتيش گرفته! و يه تمساح مرده! خلاصه رفتيم شاهگلي و هوس كرديم سيب زميني بخوريم كه با آخرمون بود! يه زماني اونجا يه سيب زميني فروش بود مشهور شد الان ديگه همه غذاخوريهاش شدن سيب زميني تخم مرغ! ديگه نميريم اونجا شبيه غذا خوري بين راهي بود! بعد رفتيم استخر قشنگ بود بالاخره اينجا هم يه نورپردازي دركردن از خودشون براي آب نماها.... آدم شورابيل اردبيل رو كه مي بينه دلش براي شاهگلي مي سوزه! خيلي سرد بود مخصوصا نزديكاي استخر.بعد رفتيم شهربازي.مشتريش خيلي كم بود نه كه هوا سرده و يكي دوتا دستگاه فقط كار مي كرد.من يه زماني ارابه خيلي دوست داشتم ولي ديشب ترسيدم و سوار نشديم. آقاي همسر چرخ و فلك دوست داره چون از اون بالا شهر قشنگ ديده ميشه البته برجهاي جديد خرابش كردن.... من دور اول خيلي ترسيدم – ترس از بلندي دارم ولي قبلا اينجوري نبود شايد چون شب بود و اينكه درست بالاترين نقطه كه بوديم ايستاد سوار كنه باد هم كه بود قشنگ گهواره وار تكون مي خورديم! – ولي دور دوم ديگه نترسيدم و خوش گذشت.... كاترپيلار كار نمي كرد سفينه هم همينطور.... كشتي سبا سوار شديم كه خيلي ناامن بود. اصولا فكر كنم منطقي نيست آدم اينجا سوار اين چيزا بشه چون هيچ تضميني نيست درست كار كنه! تازه به آقاي همسر ميگم اينجا قدم زدن هم منطقي نيست!يهو مي بيني چرخ و فلك خراب شد روي سرت!

برگشتيم خونه و چاي خورديم و كانالها رو انتخاب كرديم – آقاي همسر كشف كرد – و خوابيديم!

در كل سالگرد فوق العاده اي بود!


و اما دوسال قبل در چنين روزي.... يك آبان سال 1385 كه دوشنبه بود.

دوروز كه مرخصي گرفته بوديم و بايد مي رفتيم سر كار. ممكن بود امروز آخرين روز ماه رمضان باشد.چشم همه به ماه بود! من اومدم اداره و تبريكات معمول رو شنيدم.دستم به كار نمي رفت.روي شيشه ميزم باانگشت اسم آقاي همسر رو هي مي نوشتم.خوشحال بودم.اونموقع توي اتاقمون من بودم و همون همكارم كه ميگم فارغ التحصيل هامبورگه و خيلي متين.معمولا نصيحت مي كرد.اون روز گفت يادت باشه ازدواجي خوبه كه هردونفر برنده باشن.يعني برنده – بازنده هم به اندازه بازنده – بازنده زجرآوره.

قرار بود بعد از اداره با آقاي همسر بريم بيرون. چهارراه شهناز قرار گذاشتيم و رفتيم يه كم بازار – آقاي همسر اصرار ميكرد بريم خريد! از همون خريداي سنتي ها! اونم خودش بلد نبود مامانش اينا گير ميدادن كه هي بخريد بخريد بخريد.... تازه ميگفتن براي عيد فطر خنچه بخريد طلا بخريد و اينا! من هم ميخواستم يه دامن راحت داشته باشم براي اولين روزي كه ميرم خونه اونا من دامن نمي پوشم ولي خوب مي گفتم بار اول شايد با شلوار خوب نباشه.... به خاطر همه اين تجربه هاست كه ميگم اوايل نبايد تصميمي گرفت و خريد زيادي كرد – خلاصه چيزي پيدا نكرديم و داديم عكسهامون رو ظاهر كردن و از همونجا آلبوم هم گرفتيم و رفتيم خونه ما.توي راه بوديم كه اذان شد و ما با يه ساقه طلايي و سه تا سانديس افطار كرديم. توي ماشين اولين بار دست همديگه رو گرفتيم از همون نوع كه آدم احساس مي كنه يه چيزي از قلبش كنده ميشه ميره پايين..... اولينش خيلي قشنگ بود!رسيديم خونه.خانواده برادر بزرگتر اونجا بودن يعني عصر كه رفته بودن خونه عروس كوچكتر خنچه برده بودن برگشته بودن خونه ما و سفره افطار باز بود و اين چنين آقاي همسر پاگشا شد! من از رسم پاگشاي خانوادگي خوشم نمياد.بعد از افطار هم رفت....

بعد از اينكه آقاي همسر رفت تلويزيون اعلام كرد كه ماه ديده شده و فردا يعني سه شنبه عيد فطره و يه خبر جالب تر اعلام شد كه چهارشنبه و پنجشنبه هم تعطيل ميشه! ما عقدمون كه اينجوري يهو تعطيلات پيدا كرديم فك كن اون هفته فقط يه روز رفتيم سركار و جشن عروسيمون هم به خاطر نيمه شعبان كه چهارشنبه بود پنجشنبه رو تعطيل كردن.... همه اش به خاطر ما بود ها ببينيد چه آدمهاي مهمي هستيم ما!

روز عيد آقاي همسر ساعت 9 اومد خونه ما با يه ربع سكه براي من و يه جعبه شيريني بزرگ.بعد از ناهار بهش گفتم بريم يه سر به بابا بزنيم.يعني به خاك بابا و به اون سنگ قبر.خيلي جلوي خودم رو گرفتم كه گريه نكنم.از رفتن به اونجا متنفرم متنفر.... اما ميخواستم به آقاي همسر نشونش بدم.بعد رفتيم يه زيارتگاه باصفا در ولايت و يه كم قدم زديم و از اون بالا ولايت رو ديديم و عصر برگشتيم.مامان و بقيه رفته بودن خونه عمه كه پينار رو ببينن كه اونروز از بيمارستان آورده بودنش.نشسته بوديم توي اتاق نشيمن.همه رفته بودن و فقط خانواده خواهروسطي اونجا بودن. آقاي همسر و داماد وسطي تو اتاق بودن كه من اومدم بيرون.گوشيم تو اتاقم بود يهو ديدم اس ام اس اومد رفتم بردارم ديدم آقاي همسره نوشته : گلي خيلي دوستت دارم! اين اولين دوستت دارمي بودكه شنيدم و اون اس ام اس هنوز تو گوشيمه به اضافه تعدادي اس ام اس قبل از عقد.... شب هم با خواهر وسطي اينا رفت خونه مجردي خودش....ياد اون شماره ****381 به خير!

فرداي عيد فطر بود و آقاي همسر بايد يه سر به محل كارش مي زد و قرار بود از اونجا بياد خونه ما.بارون به شدت مي باريد شبيه امروز بود.راه آب حياط ما گرفته بود و آقاي همسر خواهركوچكتر و مامان داشتن تلاش مي كردن بازش كنن و من و خواهر كوچكتر سبزي پاك مي كرديم جلوي بخاري.اون سال چه زود بخاري روشن شده بود.... آقاي همسر رسيد بااينكه چتر داشت ولي خيس خيس بود ولي نيومد تو و با اونا تلاش كردن باز كردن راه آب رو.وقتي رسيد براش چاي آوردم .... و شيريني. يه پليور نازك تنش بود.چقدر خوش تيپ ترش مي كرد.دلم مي تپيد!

قرار بود فردا بريم ولايت آقاي همسر. مامان كه هميشه مي رفت پيش خاله بزرگتر كه كسي نمي دونست كه فقط يه ماه از عمرش باقيه. اون روز بعد از شام مامان ميخواست بره پيش خاله ولي من تنها مي موندم چون داداش مونده بود خونه باباي عروس كوچكتر. خواهركوچكتر اينا داشتن آماده مي شدن برن و آقاي همسر هم با اونا مي رفت كه يهو خواهر كوچكتر پيشنهاد كرد به مامان كه آقاي همسر بمونه خونه ما و من تنها نباشم.خدا ميدونه توي دلم چقدر خوشحال شدم ولي گفتم گمون نكنم بمونه.آقاي همسر هم توي دلش خيلي خوشحال شده بود ولي خجالت مي كشيد.... خلاصه موند! خدا خاله بزرگتر رو بيامرزه اون شب سبب خير شد! يه چيزي بگم بخندين ما با اينكه به شدت دلمون ميخواست رومون نميشد تو يه اتاق بخوابيم! باور كنيد!هنوز هم ميگيم و مي خنديم! چقدر پاستوريزه بوديم ما! وقتي هم كه آقاي همسر گفت اون اتاق سرده و هردو اينجا بخوابيم رختخوابمون رو با نيم متر فاصله پهن كرديم!

فردا صبح دوباره آقاي همسر رفت يه سر به محل كارش بزنه.پنجشنبه بود.من هم رفتم آرايشگاه و قرار شد نياد دنبال من و منو برادر وسطي رسوند تا يه جايي و بقيه رو خودم رفتم و باهم و شيريني گرفتيم رفتيم ولايت آقاي همسر. خواهر كوچكترش اونجا بود. رفتيم اتاق پذيرايي. هنوز هم منظره حياطشون تو اون روز پاييزي يادمه.از خونه بوي صميميت مي اومد.استرس داشتم كه مبادا خيلي بهتر از ما باشه و اينا كه ديدم مشابه خودمونه. اول يه كم يخم باز نشده بود ولي صميميت رو كه ديدم آروم شدم.آلبوم رو ديدن.بابا مامان آقاي همسر به وضوح خوشحال بودن.خانواده آقاي همسر همه از خوشحالي هم خيلي خوشحال ميشن.... چاي و شيريني خورديم و بعد ناهار.... آقاي همسر پيشنهاد كرد روسري رو بذارم كنار و دامن هم لازم نيست تنم كنم.گفت هرجور راحتي.... و من هم شدم دختر اون خانواده.فرداش هم كه جمعه بود رفتيم ولايت اصلي و عمه ها و عموي آقاي همسر رو ديديم.مامان آقاي همسر هم يه پارچه زيباي كت و دامني بهم داد كه بعد خودش دوخت.خيلي قشنگ شده حيف كه گفتم محجبه باشه براي مهموني مختلط كه تا به حال جز مهموني مكه مون پيش نيومده بپوشم!

شب جمعه هم اومديم خونه و دوران عقد ما به حالت پايدارش نزديك شد.اين بود خاطرات من! از فردا ميرم به حالت اوليه وبلاگ نويسيم!


فردا مهمون داريم بعدازظهر.دخترخاله هاي مامان آقاي همسر كه بعد از جشن قرار بود بيان مامانشون فوت كرد.... قراره مامان باباي آقاي همسر هم خونه ما باشن براي شام و لابد خواب.بايد اموز يه چيزايي آماده كنم كه فردا تو دردسر نيفتم.من نميدونم خورشت مرغ – همون كه شما بهش ميگين زرشك پلو – چرا برام بهترين غذا براي مهمونه و هميشه مرغ ميذارم به نظر شما تغيير بدم يا همون مرغ رو بپزم؟ ميخوام به خواهر بزرگتر آقاي همسر هم بگم بيان.


مهربان بزرگوار! به خاطر همه خوبيهايت ممنونم.به خاطر همه تلاشهايت براي خوشحال كردن من ، به خاطر همه خاطرات زيبايي كه برايم درست مي كني ، به خاطر همه همكاري هايت.... به خاطر همه چيز ممنونم.خداي بزرگ! خودت مواظب اين زندگي زيبا كه برايمان ارزاني داشته اي باش! هزار بار شكرت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت   توسط گلي  |