تبليغاتX
فكر مي كنم ....
این پست دوم است!

شب یلدا یا همون " چله گئجه سی " همیشه یک شب مقدس بوده.خوشترین خاطره من از شب یلدا بر می گردد به شب یلدای سال ۶۸ وقتی من کلاس سوم ابتدایی بودم.

عمه بزرگتر همیشه تحت حمایت بابا بود.شوهرش سال ۶۵ فوت کرده بود و یک زن روستایی بدون شوهر هیچ ندارد.اگرچه بعدها به واسطه یک هم ولایتی مشخص شد چندسال شوهرش بیمه تامین اجتماعی داشته و بعد از آن مستمری بگیر شدند.از سال ۷۰ هم دخترهایش شاغل شدند و وضعشان روبه راه شد حتی رو به راه تر از ما.

معمولا شبهای یلدا عمه ها - کلا دوتا عمه دارم من که بزرگتر روز ۴ بهمن ماه سال ۸۴ فوت کرد - خونه ما بودن.

می گفتم از سال ۶۸.اون سال همه خونه ما بودن طبق معمول.من همیشه مورد لوس شدگی قرار میگرفتم از طرف خاندان عمه ها! کلا من عمه هام رو خیلی دوست دارم و بچه هاشونو.کتاب حیدربابای شهریار هم نمیدون چرا توی دستها بود و من داشتم حفظ می کردم :

حیدربابا میر ممدین باخجاسی / باخجاسی نین تورشا شیرین آلچاسی....

و همونجا یادگاری نوشتم و الان کیف می کنم با دستخط سال سوم ابتداییم! نوشتم : ۳۰/۹/۶۸ شب کله! بعد قلم زدم نوشتم چله! ما بچه های ترک همیشه با این دوتا حرف تو دیکته مشکل داشتیم.

می گفتم....اون سال بابا از یه مشتری ممقانیش هندونه ممقان گرفته بود این هوا!!! یک کره کشیده تجسم کنید به قطر ۴۰ سانت! یعنی ازاونایی بود که گزارش میگیرن میگن کدوی بیست کیلویی و اینا!

برادر بزرگتر داشت می برید که یهو آب سرازیر شد! نه هندونه اش خراب نبود ازبس پرآب بود! بعد برادر بزرگتر جهت شادتر کردن مراسم هندونه رو گذاشت توی تشتی که وقتی مهمونی اینا میدادیم مامان توش سبزی می شست و گذاشت روی سرش و آورد توی اتاق! همه خندیدن! بعد هم با ملاقه برای همه تو فنجان از آب هندونه داد و بعد هندونه رو بریدیم.راستی هندونه اش زرد بود!

همیشه وقتی میگن چله من اون سال توی ذهنم تداعی میشه....

سال ۷۶ هم خواهرکوچکتر یه ابتکار به خرج داد و سفره یلدا انداختیم و باز همون جمع خونه ما بود اما این بار تعداد زیادی اضافه شده بود!عروس جدید ٬ داماد جدید و بچه جدید!

اون سال داداش از پشمک خوردن ملت کلی شکار لحظه ها کرده....گلسا بهمن همون سال به دنیا اومد و میتونین بفهمین چرا خواهر وسطی از اون عکسا متنفره!

از اون سال به بعد همیشه توی سفره ترمه لوازم یلدا رو می چیدیم مثل هفت سین.سال ۸۵ که ما تازه عقد کرده بودیم هم همه خونه ما بودن.پارسال اصلا یادم نیست.اصلا! عجیبه که توی وبلاگم هم چیزی ننوشته ام! می تونم قسم بخورم باز بحث داشتیم خونه کی بریم و اینه که من چیزی ننوشته ام!

امروز میریم خونه خواهر بزرگتر آقای همسر.دیگه حس ندارم برم خونه مامان.ترجیح میدم اونقدر تو مناسبتها نرم که وقتی میرم استرس نداشته باشم که به آقای همسر برخواهدخورد! دوست دارم تا چهارشنبه سوری پس انداز کنم.چهارشنبه سوری را اگر زنده باشیم میریم ولایت.... خدایی هیچگونه حس چله تو وجودم نیست.اصلا احساس نمی کنم امروز متفاوته با بقیه روزها....پیشنهاد رفتن خونه خواهر آقای همسر هم از طرف خودم بوده.


مهربان صبور! برای آرزوی سلامتی دارم و امیدوارم زود برسی خونه.منتظرم! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظبمان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! یلدای همه به خیر و خوشی!

من حوصله ندارم شرمنده! هیچی نمی نویسم البته نوشتم ها موقتش کردم.شماره پست هم به همین دلیل با قبلی دوتا فاصله داره.حوصله هیچی هیچی هیچی رو ندارم.خواستم اعلام کنم که زنده ام! همین!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان !  سلام زمستان!

امروز سی ام آذرماه است و امشب شب یلدا.یک یلدای معمولی معمولی در انتظارم است یک یلدا که با شبهای دیگر هیچ فرقی ندارد.اصولا مدتیست هیچ چیز برایم نه تازگی دارد نه شیرینی.... خودم به شخصه تصمیم گرفتم امشب نرویم ولایت و برویم خانه خواهر بزرگتر آقای همسر.خیلی رسم مسخره ایه که پدر خونه دخترش هندونه می بره هر شب یلدا....خوشبختانه ولایت ما از این رسوم مزخرف نداره.یلدا رو باید خونه یه بزرگتر باشی نه اینکه بزرگتر بره خونه کوچکتر.امشب می دونم همه خونه مامان جمعن اما دلم هم نمیخواد اونجا باشم یعنی اونم شیرینیش رو از دست داده....از وقتی تصمیم گرفته ام ساختگی فداکاری کنم و گذشتهایم از ته دل نباشند کل زندگی برایم یک عادت چندش آور شده.من آدم محافظه کاری نمی تونم باشم.نه اکتسابی این صفت به من رسیده نه ژنتیکی....

آقای همسر مرخصی گرفته رفته ولایت اصلی مراسم ناهار عموش.منم دلم میخواست ولی مرخصی روزانه نمی تونستم بگیرم یعنی رییسم کاری به کارم نداره ها ولی در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته....تازه فقط به مرخصی های من کار نداره چون خودم ملاحظه می کنم.نمیشه که به خاطر بی برنامگی خانواده عموی آقای همسر - که دوستشان هم دارم و واقعا دلم میخواست در مراسمشان باشم - سابقه ام را خراب کنم....

من بابت مرخصی گرفتنش ناراحت شدم.چون وقتی من مریض بودم " به سختی " مرخصی گرفت و اصولا هم من فکر می کردم پروسه مرخصی گرفتنش واقعا سخت است و با وجودیکه متنفرم از اینکه دختری که مریض میشه خراب میشه خونه مادرش رفتم ولی دیشب با یه تماس مرخصی امروزش اوکی شد.... من دلم می گیرد....من احساس بی ارزش بودن دارم.من احساس می کنم آنقدر که باید خودم را دوست ندارم و به خودم احترام نمی گذارم.من احساس می کنم آقای همسر زیاده از حد مهربان است و این باعث می شود همه ازش سواستفاده کنند....احساس می کنم آقای همسر نه خودش را به اندازه کافی دوست دارد نه مرا.همانقدر که خودش را فدای راحتی این و آن می کند مرا هم ناخواسته فدا می کند.افراط در همه چیز نکوهیده است حتی در مهربانی و حتی در عبادت.

در راستای همین دوست نداشتن خودم می خواستم ال دی بخرم به جای مارولون قحطی زده اما تصمیم گرفته ام یاسمین بخرم به قیمت کارتی ۱۵۰۰۰ تومان.من ارزشم بسیار بیشتر از این حرفهاست.

پنجشنبه برای ناهار پیتزا درست کردم و عصر رفتیم ساعت مامان رو بالاخره گرفتیم و رفتیم ولایت تولد سروین.اونقدر شلوغ بود سروصدا قدری بود که شب با سرسام برگشتیم خونه.فقط شش کودک زیر ۷ سال تجسم کنید با هفت هشت تا بین ۷ و ۱۲ سال!تولد سروین همیشه هندونه هم می خوریم.ما هندونه امسال رو فعلا یکبار خورده ایم.

مامان شب پنجشنبه تنها موند چون نوبت خواهربزرگتر بود و کار داشتن.ما هم نشد که بمونیم.من اوایل فکر می کردم خیلی راحته که بمونیم ولی الان این حس رو ندارم.من با آقای همسر دیگر روراست روراست نیستم.یعنی با مامان روراست ترم.

دیروز هم مراسم چهلم برادرشوهر خاله کوچکتر بود و مادربزرگ داماد کوچکتر.یکی ولایت یکی اینجا....کل بعدازظهرمون برای همینا تلف شد.

انتظار داشتم آقای همسر بابت اینکه من فداکاری کردم امشب نریم ولایت و بریم خونه خواهرش ازم تشکر کنه.فکر می کردم میتونه تشخیص بده که برای من خونه مامانم خیلی عزیزتره اما اون فقط گفت : خودت برنامه ریزی کردی!

ناشکری نمی خوام بکنم.خدا آقای همسر رو از دست من نگیره.خیلی برام عزیزه اما فکر می کنم بزرگترین حماقتی که در زندگیم مرتکب شدم ازدواج کردن بوده.... یه بار داداش همینو گفت من فکر کردم داداشه دیگه یه چیزی میگه اما خودم الان به این نتیجه رسیده ام.

یه جایی از بدنم به طرز مشکوک درد می کنه.از عوارض قرصها می تونه باشه اما خیلی حواسم رو جمع کرده.باید برم مطب یه جراح عمومی که خانم هم باشه.فعلا نمیخوام چیزی به خواهر کوچکتر بگم.اصلا هم نمی ترسم که موضوع بغرنجی باشه و اینا.اصلا هم از مرگ نمی ترسم.

امروز صبح و کلا از دیشب درد شدید شکم داشتم وحشتناک.تازه صبح تشخیص دادم که نفخ است.شاید به خاطر قرمه سبزی دیروز باشد.هنوز هم کمی درد دارم اما عرق نعنا خیلی تاثیر کرده.شاید هم عصبی باشد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز علاوه بر اینکه پنجشنبه است بین دو تعطیل هم واقع شده و همین کافیه که تو وبلاگستان باد بوزه!

تولد سروینه و ما برای شام دعوتیم.از جشن به صرف شام و ناهار خوشم نمیاد هرجا میرم دوست دارم برنامه زود تموم شه بیایم خونه! چقدر من عاشق خونه مونم....

آقای همسر پیشنهاد کرد بریم استخر.استخرش برای خانمها و آقایون مجزاست و می تونیم هردومون تو یه ساعت بریم.اما متاسفانه استخر امروز تا ۲ هست و من یادم نبود و به گلسا هم خبر دادم و بخونید تا آخرش رو! راستی من استخر دوست ندارم برم ها اما این مفته اگه نرم می سوزه!من خسیسم؟

دیروز ولایت اصلی آقای همسر بودیم خونه عموش که از مکه اومده.چقدر من خاندان پدری آقای همسر رو دوست دارم به خصوص عموش رو....

پریروز هم علیرغم اینکه با رفتن پیشواز فرودگاه مخالفم پیشنهاد کردم بریم.راستی دندونم همه به خیر گذشت و بدون بی حسی پر شد.شب هم رفتیم پاساژ رشدیه و من بدون برنامه قبلی یه روسری زمستونی خریدم.من نمی تونم بدون مقنعه شال سرم کنم!

همینا!


مهربان بزرگوار! کلی حس خوب دارم وقتی میدانم خانه ای و قرار است بیایی در اداره باهم برویم....کلی! خدای بزرگ! بابت همه خوبیهایت ممنونم.خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان غمخوار من!

به اطلاع می رساند کدورتها برطرف شده و آفتاب در آسمان زندگیمان می درخشد.

همیشه گفته ام هر زوجی که ادعا کند اختلاف بینشان به وجود نمی آید یا یقینا دروغ می گوید یا حداقل یکی از طرفین خل می باشد.انتخاب سومی وجود ندارد!

من از اینکه گم شده بودیم (!) ناراحت نبودم فقط لحن آقای همسر برایم غیرمنتظره و ناراحت کننده بود که همان لحظه هم می توانستم حدس بزنم از چه جهت در فشار است و چرا زودرنج شده اما درکش نکردم ولی خب او هم مبرا نیست و نباید با من با آن لحن حرف می زد.خلاصه دیشب من به شدت دلم تنگ بود و وقتی آمد طبق معمول استقبال کردم و او هم معذرت خواست....

دیروز رفتم دستشویی اداره که کمی فکر کنم و بهانه ای بتراشم و به مامان زنگ بزنم که نمی آییم.همان دم (!) موبایلم زنگ زد و آقای همسر بود و مرا از نرفتن منصرف کرد و من رفتم ولایت.شب هم مامان و برادر بزرگتر و همسرش مهمون بودن و ما رفتیم خونه برادر بزرگتر پیش سروین و آذین.بماند که سروین چه بلاها که سرم نیاورد.

محبوبیت آقای همسر را که بین نوه ها می بینم و توانایی او را در برقراری ارتباط با بچه ها واقعا افتخار می کنم.دیشب سروین معلم بود و آقای همسر یه شاگرد بی ادب و ما می خندیدیم....

امروز می روم مطب دامادکوچکتر! برایم دعا کنید!ساعت شش عصر!


الان دارن شیرینی میدن به مناسبت فردا.عیدتون مبارک بالاخص عید مامان میرآرتای نازنین! 

بابا یه زنعموی ناتنی داشت به شدت مومن بود.از اون ساده های قدیمی که هر روایتی می شنیدند به شدت ایمان می آوردن.یه زن پیر بود که مدتها قبل شوهرش مرده بود.یک پیرزن ترتمیز و خوش مشرب و خوش ذوق که توی خونه اش هزارجور گل گلدون داشت و مامان میگه برای عید همه چی سبز می کرد از گندم و لوبیا بگیر تا باقلا.... همسایه خونه قدیم عمه بزرگتر بود و زیاد می اومد اونجا.تنها بود.

یه بار ما بچه بودیم این خانم خونه عمه بزرگتر برامون از شب " قوم قدیر " - ترکی قدیمی غدیر خم - می گفت که این شب " قافلا قاطیر " - قافله قاطر - از زیر زمین عبور می کنه و اگه اون موقع بیدار باشی به هرچیزی دست بزنی طلا میشه! ما باورمون شده بود و من هی تجسم می کردم چطور میشه نخوابم و دست بزنم به یه چیز بزرگ که طلا بشه! برامون گفته بود وقتی قافلا قاطیر عبور میکنه برگ درختا و شاخه هاشون میان پایین و عبور که کرد دوباره به حالت اول برمیگردن.اونموقع تابستون بود عید غدیر.برامون می گفت که یه بار یه زنی وقتی قافلا قاطیر عبور می کنه دست میزنه به بچه اش و تا سال بعد بچه اش طلا میشه! چون بی پول بودن یه انگشتش رو می کنن می فروشن و سال بعد که دستش رو می زنه که بچه اش درست بشه می بینن از انگشتش خون میاد! و ما تجسم می کردیم!!! دردناک بود! خدا رحمتش کنه....در چنین شب عزیزی یه رحمت برد.


آنقدر خبر داده ام در مورد ماموریتهایی که کنسل می شوند خودم هم خسته شده ام! اینبار بوی ماموریت مشهد به مشام می رسد.این را برخلاف اراک خودم هم دلم می خواهد که جور شود....


مهربان بزرگوار! خیلی حرفها دارم برای امشب.دلم می خواهد دندانم زیاد درد نکند.دلم می خواهد در آرامش یک شب قبل تعطیل باهم کلی حرف بزنیم.خدای بزرگ! به خاطر همه لطفهایت ممنونم.خودت مواظب همه مان باش!مرسی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز یک گلی بی حوصله دارد می نویسد.نمیدانم در پشت بام اداره چه کار می کنند که صداهای ناهنجار تولید می کند و هرازگاهی سنگ گنده ای از کنار پنجره می افتد پایین.یکی از همین سنگها از پنجره مدیرمالی افتاده روی ماشین حسابش - از اینا که رول کاغذی دارن پرینت می گیرن - و شکسته!

 آقای م دوباره معذرت خواست و گفت موضوع را حل کرده! حالا چرا کاری را که می تواند با روی خوش انجام دهد و مرا مدیون کند با اینهمه ادا انجام میدهد و آخرش مجبور می شود معذرت بخواهد و خودش را ضایع کند؟ این هم جزئی از تیپ شخصیتی م شاید باشد!!

دیگه به خانمه حسودیم نمیشه چون درونش ناآرام تر از درون منه! خوشحالیهاش همه ظاهری هستن و بیشتر میخواد عقده هاش رو ارضا کنه که خودش رو خوشحال نشون میده.دقیقا مشابه یکی از خوانندگان وبلاگم! نپرسید چه کسی! مطمئن هم باشید مدتهاست در کامنتدونی ظاهر نمیشه مگر با اسامی مبهم!

دیروز کلاس زبان خوب بود.چون همکلاسیهام همه فسقلی هستن من روم نمیشه برای هرسوالی جواب بدم.دیروز خانم معلم خواست به انگلیسی توضیح بدیم تفاوت دوتا جمله رو من دقیقا می دونستم چی میخواد بشنوه ولی روم نشد بگم! البته بعدش روم شد اما خب اون سوال رو نه من جواب دادم نه هیچ کس دیگه! کاش می تونستم کلاس صبحها برم که رده سنیش بالای ۲۵ ساله....

بعد از کلاس چنان رعد و برقی بر زندگی ما زد که نگو و نپرس! به خاطر یک سوتفاهم! گوش کنید بگم:

اولا باید بگم ما هرقدر رفاهمان بیشتر میشه و به اصطلاح پولدارتر میشیم اختلافاتمون هم میره بالا اصلا خود رفاه اختلاف آوره.اگر هم دقت کنید فقیرها خوشحال تر هستند همیشه! نمونه اش همین ماشینمونه که در تبریز شده وسیله اعصاب خرد کنی که نه جای پارک پیدا میشه نه راننده ها حقوق همدیگه رو رعایت می کنن و نه عابرین پیاده بلدن از خیابون رد بشن و نه دوچرخه سوارها و موتورسوارها....

من دیروز قصدم این بود از کلاس برم ساعت مامان رو بگیرم که آقای همسر زنگ زد گفت میاد دنبالم و من هم خیلی خوشحال شدم.از همون بچگی که بعضی روزها بابا میومد در مدرسه منو برمیداشت از این کار لذت می بردم متاسفانه بعد از مریضی بابا تا ازدواج کسی نبود که روم بشه اینو ازش بخوام بعضی وقتها هم که خواهرها می آمدند - روزهایی از دانشگاه که تا شب کلاس داشتم - بیشتر شرمنده می شدم تا لذت ببرم....

القصه من از آموزشگاه که اومدم بیرون یه خرده منتظر شدم دیدم خبری از پراید بژ دوروبر نیست زنگ زدم آقای همسر گفت ده دقیقه طول می کشه تا برسه منم پیشنهاد کردم نیاد و اون نپذیرفت.ما یه جای مبهم قرار گذاشتیم حتی من خواستم به آقای همسر بگم که مثل مامان قرار میذاری دلم نیومد گفتم خب میرم تو خیابون حتما منو می بینه....

پنج تا خیابون افقی موازی تجسم کنید با این ترتیب از بالا به پایین : کمربندی ٬ پاستور ٬ صائب ٬ ۱۷شهریور و سالاری

دوتا خیابون موازی عمود بر این پنج تا هم تجسم کنید به ترتیب از راست : ابوریحان و قطران

کلاس من خیابان ۱۷شهریوره بین تقاطع قطران و ابوریحان.آقای همسر گفت بیا خیابون ابوریحان! خیابون به اون بزرگی جای قرارگذاشتن نیست ولی من قبول کردم گفتم چون از طرف کمربندی میاد منم در خلاف جریان ماشینها میرم و طبیعتا همدیگه رو می بینیم نگو آقای همسر از طرف سالاری میاد و ما گم میشیم!

ده دقیقه که تموم شد من دیدم خبری نیست زنگ زدم - معمولا وقتی می دونم آقای همسر محتاط پشت فرمونه زنگ نمی زنم مگر مجبور باشم - گفت تقاطع ۱۷ شهریوره و من اونموقع تقاطع پاستور بودم گفتم همونجا باش میام.... تا من برسم تقاطع ۱۷ شهریور دوباره زنگ زد که من اومدم داخل خیابان صائب!! منو تجسم کنید با سرفه های طولانی و یک شال جلوی دهان برای پیشگیری از تحریک بیشتر ریه های معیوبم جلوی مغازه های این خیابون هی میرم موبایلم زنگ می زنه برمیگردم! مغازه دارها هم دارن می بینن یه خانمی هی میره میاد سرفه می کنه! تا اینجا جالب بود! حتی من با خنده به آقای همسر گفتم وااای بازم برگردم؟ اما اون با عصبانیت گفت تو مگه سوار ماشینی که اینقدر زود میرسی این تقاطع و اون تقاطع و من دلم به حال ریه هام سوخت که می دویدم و هوای خشک بیشتر می رفت داخلشان و بیشتر اذیت می شدند....

اصولا بزرگترین ثروتی که از جانب آقای همسر احساس می کنم خوش اخلاق بودنشه و اینکه رفتارش رو کنترل می کنه.یعنی این خصوصیتش می تونه حتی بیست تا ایراد بزرگ رو بالانس کنه!! این یک خصوصیت خیلی عالیه که آقای همسر داره و همیشه مواظب حرف زدنش هست اما دیروز بدجوری عصبانی شد پشت تلفن تا حدیکه من به شدت ناراحت شدم و گفتم که اصلا نیا و خودم با تاکسی رفتم خانه حتی دربست هم نگرفتم و بیشتر به فکر سرطان ریه بودم که چقدر راحت شوهر دوست خواهروسطی را کشت و من چقدر دلم میخواد سرفه هایم علامتی از تومور متاستاز داده ریه باشند.... نمیدانم اثر تلقین بود یا هوای سوزناک تبریز که سرفه هایم باز بدتر می شدند....

و آسمان خانه ما ابری شد.من معتقدم آقای همسر باید به خاطر لحنش معذرت بخواد.الان که به استدی استیت رسیده ام همچنان مصر هستم....

شاید عاملی باشد براینکه من باید رانندگی کنم و تصمیم اکید گرفته ام تا یک ماه آینده به هر طریقی شده روزهایی که کلاس دارم ماشین ببرم.

من در اختلافهایم با آقای همسر زمانی که احساس می کنم آقای همسر کار خوبی قبلا کرده که منو خیلی خوشحال کرده و بعد متوجه بشم یا این حس - حتی به غلط - دست بده که کار خوب آقای همسر از ته دل نبوده و تعارف بوده تا حد مرگ ناراحت میشم یعنی اصلا از آقای همسر متنفر میشم....

هرصبح آقای همسر میگفت گلی من عذاب وجدان دارم که ماشین می برم و تو خودت میری - اداره ما نزدیکه و یه مسیر مستقیم تاکسی می خوره - و من به شوخی می گفتم من عرضه رانندگیش رو ندارم.... ته دلم کلی افتخار می کردم که آقای همسر به فکرمه اما دیشب یهو احساس کردم همه اینها تعارف بوده.... برای من تعارف در زندگی مشترک به اندازه خیانت زجرآوره....

خلاصه که من قهرم! بوی آقای همسر صبح دیوونه ام میکرد اما تصمیمم رو گرفته ام باید معذرت بخواد و قول بده این لحنش تکرار نخواهدشد.من انتظار دارم آنقدر که لیاقتش را دارم با احترام مورد خطاب قرار بگیرم.یقینا لیاقت من بالاتر از آن بوده....

نمیدانم به ولایت خواهیم رفت یا نه.... امروز دوشنبه است.کفه نرفتن در ذهنم سنگین تر است اما باید دلیلی بتراشم که مامان نگران نشود.

فردا هم کلاس فوق العاده زبان دارم هم وقت دندانپزشکی! مثل خل ها وقت سوم دندانم را گذاشته ام برای سی آذر و حواسم نبوده که چله است!کاش داماد کوچکتر فردا کار را یکسره کند اما کانالها هنوز پر نشده اند.... آنوقت شب یلدا من حتی هندوانه هم نخواهم خورد! خیلی دردناک است!

خانم دکتر سلمانزاده نایاب شده! خاله اش فوت کرده اما گویا مثل مادرش بوده.... من هم از ماه بعد می رم تو خط یاسمین اما خیلی گرونه! حقوق دوروزم میشه تقریبا!!


مهربان بزرگوار! خصوصیات خوبت آنقدر زیاد بوده اند که ایرادهایت را - همانها که دیشب عصبانی شدم و گفتم و از گفتنشان پشیمان نیستم و معتقدم جوری انتقاد بوده - همیشه کمرنگ کرده اند تاحدی که یکبار هرقدر خواستم ایرادهایت را کشف کنم موفق نشدم.... اما لحن دیشبت دلم را شکسته است.امیدوارم معذرت بخواهی.... خدای بزرگ! به بزرگی خودت قسم من ناشکری نمی کنم خیلی هم ممنونم که این آقای همسر رو به من داده ای و یقین دارم هیچ مردی در دنیا نمی توانست به اندازه او مرا خوشبخت کند ولی نمی توانم که به خاطر ترس از انگ ناشکری چشمهایم را ببندم و هیچ تلاشی برای ارتقای رابطه مان نکنم.... خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان و سلام بیست و چهارم آذرماه سال ۱۳۸۷!

این بیست و هشتمین بیست و چهارم ماست.داریم سابقه دار میشیم.داشتم فکر می کردم تا کی این روز یادمان خواهدماند؟و به هم تبریک خواهیم گفت؟امیدوارم تا آخرین روز عمرمان....

امروز اصلا حس و حال نداشتم.صبح آقای همسر میگه احساس بی انگیزگی می کنه! میام اداره کارت خوان جدید میگه بکشی هم من انگشتت رو ثبت نمی کنم! آخه بابا حساسیت انگشت خوان رو در حد آگاهی بالا برده اند طبیعیه به سختی بشناسه انگشت رو خلاصه چهاردقیقه می ایستم تا بالاخره ثبت میشه....آقای م به قصد معذرت میاد اتاقمون این آدم حتی به خودش هم بلد نیست احترام بذاره....اگرچه معذرت خواهیش هم کار رو خراب تر می کنه! و من تاحدی از کوره در میرم از این خصوصیتم بدم میاد.... این همکار آقایی که تو اتاقشون هستم احساس می کنم خبرچینی می کنه و هر اتفاقی تو اتاق می افته رو بقیه میدونن! اون خانمه طراح تاسیسات اتفاقی میاد اتاق ما - میدونین که من اتاق مالی هستم اونم اومده چکش رو بگیره - اطلاعات ازش میگیرم می بینم الکترونیک ۷۶ آزاد بوده و حق طراحی نداره! درست مثل من! چطور مهر می زنه زیر نقشه؟! بعد کارت استخرم رو که ۱۷ جلسه اش سوخته بود تمدید می کنن تا ۱۵ دی!! همه همکارا هم میان پیشنهاد می کنن که با پول بخرنش! بدم میاد.... خانمه داره وامش رو میگیره و توی اداره همه میدونن میخوان ماشین بگیرن و داره دنبال آموزش رانندگی می گرده حسودیم میشه که اینقدر زندگی براش آسونه وقتی با جیب خالی بدون تضمین برای پرداخت قسط ماشین می خره و اینقدر خوشحاله.... به خودم میگم چرا من به سختی خوشحال میشم؟! اگه من جای اون بودم از استرس نداشتن درامد کافی برای پرداخت قسط می مردم! و اینا دیگه!

زبان هم دارم و نمیدونم تکلیف امروز چیه چون یکشنبه پیش غایب بودم از خودم یه جاهایی رو ترجمه کردم.هیچ می دونستید آگاتا کریستی پرستار بوده؟!

دیروز کلی کار کردم اما مانتوها هنوز اتو نشده اند! دستشوییمون برق می زنه! آش بلغور هم پختم با آب گوجه فرنگی که تو فریزر نگه داشته بودم دقیقا مزه آشهای تابستون رو میداد از سال بعد آب گوجه بیشتری نگه خواهم داشت.


نباتی بابالنگ دراز رو یادم انداخت یه دور دیگه خوندم.چقدر دید گلی ۲۷ ساله با دید گلی ۱۴ ساله متفاوته! اصلا بابالنگ دراز برام یه چیز دیگه شده!!

میگم جین وبستر اولین - و شاید تنها - کسی بوده که به این سبک نوشته داشتم فکر می کردم سبک جدید نوشتن هم می تونه وبلاگ نویسی باشه ها!


بعد از کلاس باید برم ساعت مامان رو بگیرم مدتهاست دادیم سرویس شه یادمون میره بگیریمش.یه آب پرتقال گیر هم لازم داریم از این پلاستیکیها میخوام بخرم برقیش به نظر شما به درد می خوره؟ یعنی برای لیموترش اگه بشه استفاده کرد می تونه وسیله خوبی باشه.چقدر فروشگاه پلاسکو دوست میدارم!


مهربان بزرگوار! شاید دلیل بی انگیزه شدنت این باشد که من مدتهاست سالم نیستم! حتی الان هم یک لرزی دارم با سرفه....نمیدانم خیلی مشتاقم دلیلش را بدانم و رفعش کنم.به داشتنت افتخار می کنم.خدای بزرگ! به خاطر همه نعمتهایت شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز يك جايي جلسه داشتيم باز از همون مزخرفات هميشگي گفتيم و شنيديم و برگشتيم!اول وقت هم با آقاي م محترم كنتاكتي پيش اومد كه باعث شد موضوع اين پستم باشه : " تحليل و بررسي شخصيت از نوع م! "

من براي امروز كلي كار دارم.كلا اين هفته اين كارها بايد انجام شوند : تميز كردن يخچال مخصوصا با چيز جديدي كه خريده ام براي قسمت جايخي! ، تميز كردن دستشويي ، تميز كردن حمام كه الزاما براي اين هفته نيست چون سنگ بزرگ نشانه نزدن است! ، يك سري لباس تيره كه ديشب شست ماشين محترم و يكسري صورتي كه امروز خواهدشست ، همه مانتوهام روي بندن و بايد اتو بشن و اينا!

پنجشنبه داشتم مي رفتم خوش خوشان به سمت خانه كه ديدم با خانم ع هم مسيرم و هيچ خوش ندارم با او بروم! اگر مرا مي ديد منتظرم ميشد!! مشكل خانم ع چاپلوس بودن بيش از حدش است طوري كه حرفهايش حال آدم را به هم مي زند دقيقا شخصيت بادمجون دور قاب! اين شد كه رفتم چندتا پاساژ اين دور و بر رو گشتم – عدو شود سبب خير.....يه نمايشگاه بلور هم بود خيلي قشنگ بود اما من چيزي نتونستم بخرم.دلم ميخواد يه دست استكان براي نعلبكي هامون بخرم.استكان ها! از فنجان خوشم نمياد. من چاي رو با نعلبكي مي خورم ميدونيد كه اعتياد دارم! بعد هم با آقاي همسر قرار شد بريم پاساژ رشديه چون رشديه خونم اومده پايين اما خوابمون برد و نرفتيم.ديروز هم ولايت آقاي همسر بوديم و رفتيم خونه خواهركوچكترش و شب برگشتيم.آخر هفته خوبي بود....


و اما شخصيت نوع م!

آقاي م معتقدند كه گواهي پزشكي كه خواهر من داده الكيه و من مريض نبوده ام درحاليكه بيماري من آنقدر شديد بود كه همه همكاران الان مثال مي زنند و همه حتي طبقه بالاييهايي كه ماهي يه بار هم ممكنه نبينمشون حالم رو مي پرسن!

در كل خاندان اين آدم فكر كنم كسي تحصيلاتش بالاي ديپلم نيست حتي با وجود دانشگاههاي قارچي هم كسي موفق نشده برود بالاي دبيرستان!

حسود از نوعي كه هرگز نياسود! يعني درجه حسادت به شدت بالا و حسادت به شدت تابلو! كينه اي به شدت از نوع شتري دوكوهانه!! عقده اي به طرز فجيع مخصوصا نسبت به مدرك تحصيلي ، بي تربيت و بي نزاكت ، از گپ زدن با خانمهاي خوش صورت و سخت نگير به شدت استقبال مي كند و سعي مي كند صحبت را به درازا بكشاند!! در اين خصوص از من به شدت احتياط مي كند يادتان باشد وقتي آبدارچي اسم كوچك خانمها را مي گفت من رفتم به اين اعتراض كردم كه هدف جنبي هم از گفتن به در شنيدن ديوار بود!

اين آدم چون روش ديگري براي جلب توجه و ابراز وجود ندارد سعي مي كند تا با همه بدرفتاري كند كه بدين نحو تا حد زيادي عقده هاي جلب توجهش ارضا مي شوند!

عقده تحصيلات در اين آدم آنقدر بالاست كه تحمل اينكه خواهر من پزشك باشد برايش آنقدر دشوار مي شود كه سعي مي كند از آن كانال ضربه زده و كمي ارضا شود! شايد خنده دار به نظرتان بيايد اما واقعيت دارد!

همه از اين آدم متنفر هستند! راه خوبيست براي مطرح شدن! مگر نه؟!


بعدا نوشت : من ديشب دقيقا اين خواب را ديدم! با تعبيرش نوشته ام:

اگر در عالم خواب ديديد که شاخه و برگ درخت توت از ديواري گذشته و به کوچه ريخته يا آويخته و شما هنگام عبور از ميوه آن درخت کنديد و در دهان گذاشتيد و شيريني آن را حس کرديد خواب شما مي گويد سودي مي بريد که سود دهنده را نه مي شناسيد و نه اگر بشناسيد او به اين سود دهي رضايت مي دهد.


مهربان بزرگوار! به داشتنت افتخار مي كنم.واقعا زندگي منو شيرين و سبز كرده اي.خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزاران بار تو را شكر!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان ، روز خوش! از پاييز 87 فقط يك نهم باقيست....

چقدر دلم براي اداره تنگ شده بود! چقدر آدم قدر سلامتي اش را كم ميداند! باز من دوسه روز نيامدم خودكارم را كش رفتند.هرقدر هم اسمم را مي نويسم افاقه نمي كند.... بعضي همكاران خودكارشان را با نخي چيزي مي بندن به كشو ميز ولي به نظر من كار خيلي بي كلاسيه! اين ميشه كه هي خودكارهايم را مي برند!

رفته ام روي مود افسردگي دوباره! راستش احساس مي كنم موجود بي مصرفي دارم ميشم.يه زماني بود هر هفته حداقل يك موضوع داشتم كه بهش افتخار كنم.زمانيكه دانش آموز بودم مرتب در حال پيشرفت بودم.با رتبه كنكور انگار رسيدم به قله پيشرفتها و ماكزيمم مطلق منحني پيشرفت زندگيم و از اون به بعد همه اش در حال نزول.... گاه گداري ماكزيممهاي نسبي الكي ديده ميشن كه هيچ هم به درد نمي خورن.... راستش يه جوري شده ام كه هيچ موفقيتي ديگر به مذاقم خوش نمياد شايد.... شايد هم واقعا موفقيتهام كشكي شده اند. يك عامل عمده داشتن اين احساس پوسيدن در سيستم اداريست.سيستمي كه كشش هيچگونه پيشرفتي را ندارد....

معلوم نيست از يكسو تمايل شديد دارم به دي سي شدن و از سوي ديگر به دنبال ماكزيمم هستم! حال اگر مي توانيد اين منحني را طراحي كنيد!

با تمام مخالف بودنم با ادامه تحصيل دلم يك موفقيت از نوع قبولي در كنكور مي خواهد.شايد دليلش اين باشد كه موفقيتم در كنكور كارشناسي خيلي به مذاقم خوش آمده.... يقينا دليلش همين است وگرنه قبول شدن در كنكور به چه درد الان من مي خورد؟!

اضطراب كشنده اي پيدا كرده ام.ريشه اش نامعلوم است اما مي ترسم همينطور مي ترسم! دوشب است كه باز جيغ مي كشم.شب اول خواب زلزله ديدم و ديشب هم خواب مي ديدم آقاي همسر داره با سيخ كباب منو مي زنه اونم از پشت گردن و لابد به قصد كشت!!! مي بينيد كه خوابهايم هم رفته رفته خشن تر مي شوند!

و مشكل اصلي اي كه با خودم دارم اين است كه خودم را دوست ندارم! احساس مي كنم خيلي بهتر از اين بايد بودم.... همين است كه حس پوسيدن مي دهد و حس سكون.... واقعيتش خيلي بااستعدادتر از اين هستم كه روزي دوتا نامه چرت پاراف كنم و بشينم همينجور گيم بزنم يا وبگردي كنم.... البته اين سرنوشتي است كه روزي با تمام وجود از خداوند تقاضا كرده بودم!

دلم يك تحول مثبت مي خواهد.... كلاس زبان اقناعم نمي كند.هيچوقت نخواسته ام قبول كنم كه سطحم خوب است.... همه تحسينهاي خانم معلم به نظرم الكي مي آيند.تحسين همه به نظر من الكي مي آيد وگرنه زندگي من از ديد بسياري از آدمهاي دور و برم قابل تحسين است.من باور ندارم.شايد تحولي كه مي خواستم همين پروژه جديديست كه به دستم داده اند.شايد يادگرفتن نرم افزار بتواند كمي قانعم كند.... آنهم پيدا كردن كسي كه آموزش بدهد مكافاتي جديد است.سازمان نظام مهندسي هم كه مرا به عنوان طراح عمرا قبول نخواهدكرد!

حالم از ايده آل گرا بودنم به هم مي خورد.


راستي دزيره رو تموم كردم ها! جاي يه رمان خيلي خاليه! چه رماني معرفي مي كنيد؟

ناپلئون براي تصرف قسمتهايي از دنيا كه مد نظرش بود بايد لشكركشي مي كرد و چون نمي تونست از سه جناح بجنگه تصميم ميگيره با يكي از در دوستي دربياد اينه كه برچسب نازا بودن رو مي زنه بر پيشاني ژوزفين و طلاقش ميده تا با دختر پادشاه اتريش ازدواج كنه و به اين ترتيب با اتريش دوست بشه(!) اين زن – چون توي رمان خيلي كمرنگه اسمش يادم نيست – يه پسر هم براي ناپلئون به دنيا مياره كه درواقع ميشه وليعهد و از همون نوزادي بهش ميگن امپراطور روم!

ژان باتيست – شوهر دزيره كه يادتون نرفته؟ - ميره به سوئد و دزيره و اوسكار هم بعدا ميرن اما چون دزيره نمي تونسته دربار رو تحمل كنه بر ميگرده به پاريس و بماند كه ناپلئون چقدر اذيتش مي كنه.ناپلئون همچنان دزيره رو دوست داره و دزيره هم با تمام عشقش به شوهرش از زمان نامزديش با ناپلئون هميشه به خوبي ياد مي كنه.ميگن عشق اول يه چيز ديگه است براي من كه دومي وجود نداشته تا مقايسه كنم!

از اون طرف ژان باتيست بر خلاف ميل ناپلئون با روسيه متحد ميشه و ناپلئون سرمست از تمامي فتوحات اين بار به قصد فتح روسيه و بيشتر شكست دادن ژان باتيست به روسيه لشكر مي كشه اما با درايت ژان باتيست – بلاخره قبلا خودش مارشال ناپلئون بوده – لشكر فرانسه توي برف و سرما گير مي كنه و شكست مي خوره.به تدريج پاريس هم به محاصره درمياد و خاندان ناپلئون فراري ميشن.

ژوزفين كه با طلاق از ناپلئون ضربه خيلي بدي خورده در باغ خودش در حومه پاريس مي ميره.همونجا بود كه دزيره ژوزفينا نوه ژوزفين – فرزند دختر ژوزفين و برادر ناپلئون – رو مي بينه و ازش خوشش مياد و توي ذهنش مي مونه.

ژان باتيست وليعهد سوئد هست اما پادشاه و ملكه زنده هستند و دزيره چون تربيت درباري از اول نديده زياد اونجا مطلوب نيست و اينه كه اومده پاريس و يازده سال به دور از شوهر و پسرش زندگي مي كنه با هزارجور مكافات.

فرانسه دوباره برميگرده به زمان جمهوري و از ناپلئون ميخوان كه به جزيره تبعيدگاهش بره و اون هنوز قبول نكرده كه دوباره دزيره رو مامور مي كنن باهاش صحبت كنه.... ناپلئون شمشيرش رو به دزيره ميده و به طرف جزيره تبعيدگاهش ميره.شمشير را به كسي مي دادند كه كسي رو به اسارت گرفته باشه..... خلاصه ناپلئون از فرانسه ميره و دزيره بين مردم فرانسه محبوب تر ميشه.... زن اتريشي ناپلئون هم مدتهاست بچه اش رو برداشته و رفته خونه پدرش (!) همون پادشاه اتريش.

ناپلئون در همون جزيره بي آب و علف مي ميره.

از اون طرف پادشاه مريض سوئد هم مي ميره و ژان باتيست پادشاه ميشه و دزيره ملكه و اوسكار وليعهد.اوسكار مياد فرانسه تا با مادرش به قصر برگردن و به پيشنهاد مادرش با ژوزفينا ازدواج مي كنه.توي اين مدت ژان باتيست كاملا به همسرش وفادار مونده و زنهاي پيشكشي (!) كشورهاي مختلف رو قبول نمي كنه....

و اينجوري دزيره ميشه ملكه دوست داشتني سوئد....

خود ناپلئون هم كتاب خاطرات داره گويا....اگه داره بگين منم بخونم!

با خوندن اين كتاب كلي چيز دستگيرم شد.از ناپلئون بدم اومد! و دزيره يك زن در قرن 18 و 19 چقدر باهوشتر و با كمالات تر از زن قرن 20 و 21 بوده! با پر و جوهر خاطرات مي نويسه و كارهايي ميكنه كه سرنوشت چندين مملكت رو تحت تاثير قرار ميده.هيچوقت از موقعيتش سواستفاده نمي كنه و هميشه هواي خواهر برادرش رو داره....

ژوزفين در بدترين برهه عشق دزيره رو از دستش مي گيره ولي دزيره هميشه به ژوزفين كمك مي كنه. بدون حسادت! يا ژولي خواهر دزيره.... بي اينكه زحمتي متحمل بشه ميشه ملكه اسپانيا و دزيره از اين اتفاق خيلي خوشحاله و هيچ حسودي نمي كنه در حاليكه ژولي رو دزيره به خانواده بناپارتها معرفي كرده بوده.... دزيره در عين اينكه عاشق شوهرش هست يازده سال به دور از اون زندگي مي كنه و نگران هم نيست كه يك زن پيشكشي دولت روس رو قبول كنه.... دزيره كلا خودش رو با همه چي آداپته مي كنه.... برخلاف ژولي كه نماد يك زن سطح پايين هست در آنزمان و البته امروز!

راستش دارم به اين نتيجه مي رسم كه نسل ما زنها در حال تنزل هست!


از همه دوستانی که خوش دارند مریضی مشابه بگیرند تا همسرشان را محک بزنند خواستارم در تصمیم خود تجدید نظر کنند.این بیماری شوخی بردار نیست.


مهربان بزرگوار! به خاطر همه خوبيهايت ممنونم.اميدوارم آخر هفته ديگر سالم سالم باشم! خداي بزرگ! به خاطر همه لطفهايت ممنون! خودت مواظب همه مان باش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان!

این پست جهت رفع نگرانی نوشته شده و فردا اگر روی میزمان نامه ها صف نکشیده باشند یک پست طویل خواهیم نهاد!

تا کی گفته بودم؟آها شنبه.... شنبه بعد از ظهر حال من دوباره به وخامت گرایید.آقای همسر هم ساعت سه خانه بود.داداش هم آمد عیادت و خیلی این کارش چسبید.یهو تصمیم گرفتم من هم بذارم هرازگاهی آقای همسر تنها بره خونه خواهرش چون واقعا می چسبه اگرچه اونم باید قول بده مثل داداش بره بیاد!!! یعنی اینکه داداش و من که تنها میشیم نه صحبتی از خانم همسر اون میاد وسط نه حرفی از آقای همسر زده میشه....البته خدای ناکرده من ادعا نمی کنم که غیر این بوده تا به حال ها!

شنبه شب حال من خیلی افتضاح بود....تهوع هم به جمع داشته ها اضافه شده بود.حالا می فهمم کسانی که ویار دارند چه می کشند!گرسنه باشی و نتونی چیزی بخوری.... و نصف شب دوباره استفراغ - ببخشید -

صبح آقای همسر رفت سرکار جلسه شون رو رفع رجوع کرد برگشت.من حالم فجیع بود.زنگ زدیم خواهرکوچکتر گفت حالا که اینجوره برین یه متخصص عفونی ببینه.این یعنی قضیه جدی به نظر میاد.... رفتیم بیمارستان ۲۹بهمن و متخصص عفونی گفت این یه آنفلوآنزای بدجنسه که بعضا دوماه هم طول می کشه! یه آمپول و بقیه ماجرا!

من که عاشق اون نون روغنی ها و پنیر سفید بودم الان رسما ازشون چندشم میشه! برای صبونه لواش خریدیم با پنیر لیقوان....مامان از جمعه دست برنمیداشت که بیا اینجا من پرستاری کنم.... هی دلش برای آقای همسر می سوخت که زحمت می کشه! امان از مامان داماددوست ما!خلاصه تهدید کرد که آژانس میگیره بیاد خونه ما! من نمیذارم زیاد بیاد چون ما طبقه سه هستیم و بدون آسانسور.... این شد که ما رفتیم.

دیروز کمی بهتر بودم و امروز هم نسبت به دیروز بهترم اما سرفه + تئوفیلین جی + کوآموکسی کلاو + لوراتادین با من هستند همچنان.

از همه دوستان عزیزم ممنونم که جویای حالم بودند.به داشتنتان افتخار می کنم.

از دشمنان عزیزم هم انتظاری جز این نداشتم که وقتی حضورم به اجبار وضعیت بدنی یا روزگار در وبلاگ ضعیف است بازغلغله برآرند و پیش آمدن نیارند....


این یک تشکر ویژه است از یک مرد بزرگ! آقای همسر مهربان من! کسی که نگرانم هست ٬ به خاطر من هر زحمتی متقبل می شود ٬ هروعده غذای مناسب من می پزد ٬ با من مهربانی می کند ٬ بدون هیچ چشمداشتی هرگونه نیاز منطقی و غیرمنطقی ام را برآورده می کند و بی شک او بود که کمک کرد از این بیماری وحشتناک - یه چی می گم یه چی میشنوین! - تا به حال نجات پیدا کرده ام.

 چون من این دوروز شدیدا برای وبلاگم دلم تنگ شده بود این مرد مهربانانه این تقسیم کار ناعادلانه را پذیرفت که او گوشتها را تمیز کند و آماده برای پخت و من وبگردی کنم و آپ!

مهربان بزرگوار! به داشتنت افتخار می کنم.در ذهن من در روی کره خاکی تو قابل مقایسه با هیچ مرد دیگری نیستی! تو بی نظیری!

خدای بزرگ! به خاطر همه نعمتهایت و مهمترین نعمتت که همانا سلامتی است هزاران بار شکر! این نعمت بزرگ و سایر نعمتهای زیبایی را که به ما ارزانی داشته ای از ما مگیر! خدایا! ما را لایق شکرگزاری خودت گردان و خودت مواظب این زندگی آرارم زیبا باش! مرسی!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان عزیز!

از اینکه نگرانم شدید ممنونم.احساس غرور می کنم که نبودم چه اینجا چه در اداره احساس می شود اگرچه همکاران بیشتر منتظر حلوا هستند و نوعش را سفارش می دهند ولی خب!این هم نوعی به یاد بودن است....

خیلی دلم می خواست بیایم خبری بدهم ولی اصلا حالش را نداشتم.من در خانه ام در جوار : لبو ٬ شلغم ٬ کوآموکسی کلاو ٬ بکلومتازون ٬ ایبوپروفن ٬ آش اوماج ٬ استامینوفن ٬ لیموشیرین و یک لحاف!

حالم دیروز افتضاح بود اما امروز کمی بهترم.... تب ٬ سرفه ٬ سردرد ٬ تهوع و چندین بار گلاب به روی همه استفراغ و درد شدید بدن....

نمیدونم فردا خواهم توانست برم اداره یا نه.... همچنان صدا ضعیفه و تصویر اعوجاج داره.... خدا نصیب نکنه!

شماره این پست منو یاد قران دوره راهنمایی میندازه!


مهربان بزرگوار! بابت همه پرستاریهایت ممنونم.نمیدانم چطور می شود که وقتی تو خانه ای من بهترم! فقط مواظب باش این ویروس را از من نگیری! دهشتناک چیزیست.... خدای بزرگ! بابت همه داده ها و نداده هایت شکر! خودت مواظب همه مان باش! هزاربار مرسی!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان آخر هفته همه به خیر!

چرا من بهتر نمیشم؟ تا دیروز هرروز سه چهار بار وحشتناک سرفه می کردم.اما قابل تحمل بود....

دیروز از استقبال که برگشتم دو و بیست دقیقه بود!!لباسا رو ریختم توی ماشین و نماز رو که خوندم جلوی سجاده دراز کشیدم.... بی حال بودم سرم درد می کرد.کلی مرغ داشتیم که باید تمیز می شد می رفت فریزر.آخرش ما قدقد خواهیم کرد! اونا رو شستم و آقای همسر هم رسید.راستش زحمت این کار رو همیشه آقای همسر می کشید گفتم شرمنده اش نشوم! بماند که انگشت کوچک دست چپم رو هم بریدم! اصلا متوجه نشدم چاقو چطور بهش خورد....

هوس کردیم یه کم از مرغ رو به سیخ بکشیم.زحمتش رو آقای همسر کشید و حتی همه جا رو بعد از این کار تمیز کرد.مرسی آقای همسر....

اما بوی کباب پیچیدن همان و من به سرفه وحشتناک افتادن همان.تا حد مرگ! یکی دوبار هم تا مرز استفراغ - ببخشید -  من به عمرم چنین سرفه ای ندیده بودم.پنجره ها رو باز کردیم و خلاصه....

صبح وضعم همانطور بود.احساس کردم سرفه هام بوی خون میدن.نه بود زنگ زدم خواهر کوچکتر گفت نترس ریه هات ملتهب شدن و بالاخره ما استفاده کردیم از اسپری بکلومتازون! فعلا اثرش مشهود نبوده.....ساعت ده اومدم اداره حالا ما میخوایم یه مسافرت بریم هی مریض میشیم مرخصی هامون برباد میره! گفتم حداقل روزانه نشه مرخصیم.

الان خواهرکوچکتر زنگ زد حالم رو بپرسه.گفت تئوفیلین جی هم بگیر اما وقتی گفتم نبضم از صبح ۱۲۰ تا میزنه گفت پس نگیر چون اون هم تپش قلب میاره.... گفت نترس این ویروس همه رو اینجوری کرده....

چرا من بهتر نمیشم خدا؟ خیلی دختر بدی هستم؟

امروز سنگ قبر برادرشوهر خاله کوچکتر رو میذارن می گفتم بریم ولی گمون نکنم بتونیم....

من تب هم دارم....


به نظر شما هوای استانبول الان اذیت کننده است؟ آقا یکی نیاز شدید به سفر داشته باشه و بخواد با هواپیما بره مسافرت و جایی بره که یخ نزنه ٬ کیش براش تکراری باشه ٬ قشم رو دوست نداشته باشه ٬ نسبت به چابهار حس خوبی نداشته باشه چون مرزه و دوتایی جرات نکنه ٬ از دوبی بدش بیاد و استانبول هم سرد باشه.... کجا باید بره؟

كيش چقدر گرون شده! پارسال ما سه روزش رو رفتيم هتل ۵ستاره ۱۹۰ تومن نفري امسال هتل سه ستاره نفري ۲۶۵ تومنه!شش روز استانبول هم نفري ۴۸۵ تومن هوايي.... قشم پرواز مستقيم از تبريز نداره و تبريز تهران رو بيايم روي بليط ميشه نفري ۳۹۰ تومن.

پريروز هرچي آژانس مسافرتي ديدم رفتم تو قيمت گرفتم!


ديروز بالاخره مامان رفت چكاپ پيش جراحش.گته حالت خيلي خوبه و ترشي مرشي هم مي توني بخوري.... خدايا هزاران بار تو را شكر!


مهربان بزرگوار! بابت همه پرستاري هايت ممنونم.از دست بيماري خسته شده ام.... خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزار بار تو را شكر!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام روز خوش!

برامون جوجه کباب دادن خوردیم - اداره ما ناهار نمیده چون تا ۲.۵ هستیم - الانم میریم استقبال ر ی ی س ج م ه و ر .... پس وقت ندارم بنویسم.

گفتم بدانید که گلی زنده است و با درد دندان می سازد!

گلی امتحانش را خوب داد اما بیست نمی شود چون بلد نبود قوطی کنسرو به انگلیسی چی میشه!

راستی شماره این پست منو یاد اصفهان میندازه!


مهربان بزرگوار! دلم تنگ شده و تا عصر بیصبرانه منتظر خواهم ماند.پسر خوبی باش! خدای بزرگ! بابت همه نعمتهایت بی نهایت ممنون! هزار بار تو را شکر! خودت مواظبمان باش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! روز خوش!

این یک گلی بحران زده است!

آقا این دندونای من چرا اینجورین؟

من دیروز قرار بود ساعت ۲ مطب خواهرکوچکتر باشم.راس ۲ اونجا بودم.روز قبلش که داماد کوچکتر دندونم رو پانسمان کرد گفت گلی خدا رو شکر کن که سطحیه.من باور نکردم! کائنات روی من اثر گذاشت یا من روی کائنات نمیدونم! اصولا من تجربه اش رو دارم اگه دندونم درد کنه یعنی کار به عصب رسیده!!

پریروز داماد کوچکتر گفت اونقدر سطحیه که اگه یه کم تحمل کنی بی حسی نمیخواد و من از صبح دیروز داشتم خودم روتقویت می کردم - میگم ملت چه جوری با بی حسی سزارین می کنن وقتی یه دندونش آدم رو میکشه؟! -

خلاصه دامادکوچکتر دندانمان را باز کردند و دیدند به به!

دامادکوچکتر : گلی این دندون تو به آب سرد زیاد حساس نبود؟

من : توی دلم میگم وااای عصب کشی! و جواب میدم نه چندان!

و اینجوری شد که دندون ما بی حسی کامل گرفت اونم سه بار و اندو شروع شد!

دامادکوچکتر وقتی داره آمپوله رو می زنه : گلی نمیدونی خواهرکوچکتر چه جوری از این آمپول می ترسه!!

من :

بعد از بی حس شدن میگم عجب قوت قلبی میدی! حالا خواهر بزرگتر رو می گفتی یه چیزی! دقیقا شجاع ترین و آگاهترین فرد رو مثال زدی!!

خلاصه با دندانی دردناک و فکی بی حس اومدم خونه.شب خونه مامان بودیم.دوتا بروفن تا به حال نوش جان نموده ام.

آخ دوجلسه دیگه هم باید روش کار بشه! داماد کوچکتر میگه گلی از این دندونا منفعت به تو نمیرسه همه اش رو بده بکشم برات پروتز بذارم!!!!! به خدا از اندو خسته شده ام! مراحل کار رو بلدم کامل با اینکه همیشه چشمام رو می بندم تا اون تجهیزات خطرناک رو نبینم!

الان هم یه کم درد می کنه.دیروز یه لیوان شیر ناهارم بوده و یه بشقاب آش شامم.... یه لیوان شیر صبحانه و ناهار را خدا می داند.... اگه مردم بدونید از سو تغذیه بوده!

امروز هم که امتحان فاینال داریم.باید برم مطب خواهرکوچکتر چون یه خرده از پانسمان دندونه نصفه شب افتاد توی دهنم! خوبه تو گلوم نپرید! مطب خانم دکتر سلمانزاده هم وقت دارم.... چقدر من مریضم!


این چوب خداست.... اونروز که عصبانی بودم هی ازش می خواستم یه مریضی کشنده به من بده.... داره میگه گلی تو تحمل اندو نداری چه برسه مریضی کشنده.... داره میگه گلی ناشکری نکن! گلی آدم شو!


این همکارم کشت منو از بس با اون همکارم - دو جنس مخالف - صحبت کرد تلفنی! هرقدر میگم وابسته نشو! تابلو نشو! دیگه کاری به کارش ندارم.من به این ازدواج خوش بین نیستم.گفته باشم!


برای سروین و لیلیا دوتا کادو عین هم گرفته بودم از طرف مامان.از همون روز تولد لیلیا روی میز غذاخوریه اتاق مهمون خونه مامانه - ترکیب اضافی رو داشته باشید! - میگم خوبه سروین دست به این نمیزنه! مامان میگه آخه گفتم گلی عمه گفته کسی نباید دست بزنه! ابهت رو هم داشته باشید!

شب پنجشنبه - که نوبت خواهربزرگتره بمونه خونه مامان - زنگ زدم خواهربزرگتر برداشته میگه :

- آهان! اینم تربالی - همون لولوی اختراعی مامان -

من ( تربالی ) چه خبره اونجا چه صدایی میاد؟

- اینا رو نخور! دخترای خوبین! سروین و شمیم!

- اتفاقا گرسنه ام الان میام می خورم.

-اینا بزرگ شدن نمی چسبن!

-شمیم خوشمزه است می خورمش کوچولوئه!

....

اینجا شمیم چشماشو بسته خودش رو به خواب زده و میگه بگین نخوره نذارین!

صدای سروین میاد : اصلا هم! می دونم گلی عمه است!! از کجا فهمیده بود نمیدونم ! صدای من که شنیده نمیشد خواهربزرگتر هم وانمود میکرد داره با تربالی حرف می زنه.سروین گوشی رو گرفت :

- ببین گلی عمه من فهمیدم تو هستی.

- قبلش همسایه مون بود که تربالی دارن بعد من گوشی رو گرفتم.

سروین توجهی به توضیح من نمی کنه و میگه : حتی وقتی چشمای شمیم یه خرده بسته بود یواشکی بهش گفتم نترس! گلی عمه است!!!!

این دختر موجود عجیبیه.مامان میگه خوبه پسر نیست وگرنه امیدی به آینده اش نبود!

حالا ببینید همچین موجودی از من حساب می بره و دست به اون کادوی رنگ وارنگ نزده!


مهربان بزرگوار! بابت اینکه وجود داری و کنارم هستی خیلی ممنونم.خدای بزرگ! خودت کمکان کن! خودت ما را ببخش! خودت مواظبمان باش! هزار بار ممنون!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

بعدا عکس اضافه شده است.

سلام دوستان روز خوش!

این یک گلی است که دپرس نیست!

دیروز امتحانم خوب بود.الهه ممنون ولی ایکاش زودتر گفته بودی چون من گفتم کچدرال ( الف رو همینجوری می نویسم چون آ تلفظ نمی کنم اما ... ) خانم معلم گفت کثدرال و من یاد گرفتم اگرچه بیست هم شدم!

اما این آموزشگاه که من میرم زیر نظر آموزش پرورشه برخلاف جهاددانشگاهی که مثل دانشگاه بود اینجا مثل مدرسه است بیشتر.حالا آموزش پرورش - من ارگان دره پیت تر از این نمی شناسم به خدا! - دستور داده خانمهای متاهل باید شوهرشون رضایتنامه بده! حالا آقای همسر باید رضایتنامه امضا کنه که من یک زن تحصیلکرده کارمند ۲۷ ساله احتمالا عاقل و بالغ برم کلاس زبان! خانم معلم میگه ما چرا موندیم آخه اینجا؟ من میگم شما که مسلط هم هستین به زبان بردارین برین دیگه!

حالا آموزش پرورش چرا این دستور رو داده.... یه خانمی در شرف طلاقه و دوساله خونه باباش.میاد کلاس زبان و خودش رو به تافل رسونده که حرفه ای ترجمه کنه.این خانم معلم ما هم خیلی کمک می کنه و به اسم خودش برای اینجور دانشجوها ترجمه میگیره و کمک می کنه بهشون و پولش رو به دانشجو میده.... حالا شوهره رفته توی اداره آموزش پرورش قشقرق راه انداخته که چرا زن منو بدون اجازه من ثبت نام کردن! خانم معلم ما هم که مدیر موسسه هم هست دیروز میره دادگاه و از خانم دفاع می کنه و آموزش پرورش هم میخواد " راه تکرار بر خطر بندد " و دستور میده که ما هم رضایتنامه بدیم!

خلاصه خانم معلم صدام کرد توی دفترش که اینو بگه و در مورد یکی از همکلاسیهامون گفت که اول راهنماییه و خودش رو رسونده به این سطح متاسفانه مادرش که معلم بوده براثر سرطان سینه دوماه پیش فوت کرده.... خاطراتی از مامانش گفت که دلم بدجور کباب شد.توی مسیر مطب خواهرکوچکتر مرتب گریه کردم - دلم هم پر بود میدونید که - گفتم اگه بپرسن میگم به خاطر درد دندونمه.... خدا رحمتش کنه و به دخترکوچولوش صبر بده....

دندونم رو پانسمان کرد و امروز باید برم پر کنه خوشبختانه عصب کشی نمیخواد.خانم دکتر سلمان زاده هم کلاس گذاشته و واسه سه شنبه وقت داد.... مارولون هم اصلا پیدا نمیشه.خواهرکوچکتر میگه حتما میخوان گرونش کنن و گفت یاسمین بخور.شاید سه شنبه برم ....

تو این مملکت برای پیشگیری مشکلات فراوونه اما حالا بیا برای درمان ناباروری انواع روشها در دسترسه و برای طلاق گرفتن به خاطر بچه دار نشدن قانون فراوان!

فردا امتحان پایان ترم دارم!


آقا من اون روز توی عروسی این همکارم یه خانمی دیدم با خودم گفتم چه لباس زننده ای پوشیده! امروز توی اتاق صحبت از این بود که اینا میخوان برن از روی مدل یه خانمی لباس بدن بدوزن.من توی این بحثاشون شرکت نمی کنم اما حساس شدم ببینم لباس کی رو می گفتن.... من زیاد یادم نمی مونه کی چی پوشیده بوده اما یهو متوجه شدم لباس همون خانمه بوده! یه کت که یقه اش تا بالای ناف بازه و زیرش یه لباس زیر که روش پولک ملیله دوختن! به خدا خیلی ضایع بود شبیه خانمهای ضایع بعضی شوها!


عکس عکس عکس!

کیک سحر :

خرگوش سروین.آقای همسر میگه کادوی بی ارزشی میشه.اما خب خودش خواسته من البته خیلی خوشم میاد ازش!ممکنه ندم به سروین واسه خودم نگهش دارم!

کیف سحر.اینم خیلی دوست دارم.

بسته بندی کیف سحر.همه مواد بازیافتی می باشند از دسته گلهای قدیم.

سماور من در بوفه مان و درجوار یخچالم.این سماور رو من تو ویترین یه مغازه نزدیک خونه عمه بزرگتر دیده بودم و عاشقش شده بودم هربار که می رفتیم سلامی عرض می کردم به بارگاهش.مامان گفته بود اون فروشی نیست منم باورم شده بود که یه روز بابا توی یه کیسه آورد داد تا بازش کنم.معمولا بستنی رو اینجوری میداد اما تابلو بود قضیه بستنی نیست و من دیدم عشقم رو خریده....سماورش برنجیه.روزی که وسایلمون رو می آوردیم خونه خودمون دو سه روز قبل جشن مامان خوب سفیدکاریش کرد...یهو دیدیم مامان مفقود شده نگو رفته حیاط داره اینو سفید می کنه....خودش یادش بود....

یخچال رو هم یه مدتی بود آرزوش رو داشتم به کسی نگفته بودم خواهرکوچکتر برام خرید.دانشجو بود.هردوی اینها سال ۶۸ خریداری شده اند.

و این هم تقدیم به لیلا!

هیات استقبال من دوشنبه پیش خونه مامان!سفیده مادر سیاهه و مادربزرگ زرده هست! سفیده همونیه که ما رفتیم مکه و خواهرکوچکتر و همسرش رو دادن بهش.... اینا هم نوادگانش هستن!


مهربان بزرگوار! باید اعتراف کنم که نه به دلیل اینکه از دستت عصبانی هستم و نه به دلیل دوراندیشی و نه به دلیل درس عبرت دادن و نه هیچ دلیل دیگری نمی توانم با تو قهر باشم.آقا نمی تونم! من اقرار می کنم که نمی توانم به قهر با تو ادامه بدهم حتی اگر از دستت بی نهایت ناراحت باشم.من به وجود تو نیاز دارم حتی وقتی بی منطق می شوی.من بدون تو نمی توانم....من بی تو یه نیمه جونم من بی تو رو به جنونم دور از تو نذار بمونم من بی تو...نه ... نمی تونم!

اگرچه معتقدم موضعت چندان منطقی نیست اما خواهم ساخت.بالاخره یک ایراد برای تو یافتم! من با ایراد تو خواهم ساخت.... عاشقانه.وقتی دیروز آن آرزویت را گفتی....کاش زودتر می گفتی.مگر نمی دانی آرزوهایت چقدر برای من باارزش هستند؟

خدای بزرگ! خودت مواظب همه مان باش.خودت همه مان را ببخش.خدایا به خاطر همه نعمتهایت هزاران بار شکر!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان و سلام بر دهم آذرماه اولین تولد زلزله تبریز!

امتحان فیلم زبان دارم.ناهار ندارم.حوصله ندارم.اخلاق ندارم.

همین!


خداوند بزرگ! اميدوارم گلايه هاي منو به حساب ناشكري نذاري.من يه آدمم دلم پر ميشه دلم ميگيره.... به خدا فكر نمي كنم مردي بهتر از آقاي همسر ممكن بود پيدا بشه برام.... همه مردها عين همند.چرا جاي دور برم؟ همين برادر بزرگتر و وسطي! هردو عين آقاي همسرند.بدتر! داداش يه چيز ديگه ايه و يقين دارم بسياري رفتارهاي اون هم براي خانمش چندان قابل تحمل نيست.... خودت مواظبمون باش خودت آقای همسر رو برام حفظ کن.... خدايا ما رو تنها نذار! هزار بار به خاطر همه نعمتهايت شكر.... حتي همين زندگي حتي همين اقوام گله مند.به خاطر همه نعمتهايت....

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز زياد كار نكرده ام.نميدانم چرا.به آقاي ف هم گفتم كه فعلا اعتماد به نفس كامل رو براي تاييد اين نقشه ندارم ولي مي تونم براي نقشه هاي ديگه ياد بگيرم.گفته ام آقاي ر بياد اتوكد 2007 نصب كنه آخه يه بار يكي از همكاران محترم نميدونم چيكار كرد كه اومدن هرچي ارتباط سخت افزاري توي كامپيوترها بود رو اعم از يو اس پي و سي دي رام و فلاپي و اينا برداشتن.آقاي ر هم كه صدبار بايد بگي تا با قيافه بياد.چه ميشه رد؟شايد واقعا سرش شلوغه!

بعد از اداره شايد برم مطب خواهركوچكتر كه داماد كوچكتر دندونم رو ببينه.يه تكه كوچكش شكسته.... بعد هم برم مطب خانم دكتر سلمان زاده چون مارولون ناياب شده! اين چه وضعيه اين چه مملكتيه؟ واي دفترچه بيمه موند خونه اه! بعد هم بايد برم يه جايي نرم افزار تاسيسات پيدا كنم.

پنجشنبه از اداره رفتم بازار براي سحر كادو بخرم.خلاصه يه كيف خريدمشايد عكسش رو براتون بذارم.خودم كه خيلي خوشم اومد.بعد همينجور داشتم عقده هاي بازاري رو خالي مي كردم كه بعد از مدتها گشتن در بازارهاي استاندارد تبريز(!!) يه بالاپوش ديدم اونم در تربيت كه مدتهاست براي خريد لباس ديگه اونجا نميرم شايد به كلاسم نمي خوره!!!!! زنگ زدم آقاي همسر هم رفته بودن مراسم سال مادر همكارشون گفت يكساعت علاف باش بيام ببينيم.اون يك ساعت رو هم رفتم عقده هاي مربوط به بازار لوازم خانگي رو خالي كنم نتيجه اش يك دست پايه سيلور بود با دوتا قندون.حالا دودست پايه دارم با سه تا قندون.حله! بعد هم از پست ليلا به اينور تصميم داشتم توي بطري نوشابه آب نذارم يخچال و يه بطري شيشه اي آب هم خريدم.ليلا بعد از 26 سال زندگي بالاخره يك كار مفيد انجام دادي!!!!! خلاصه كاپشنه رو پوشيديم و اومد و خريديم.مباركمون باشه! نميدونم اسمش چيه شايد عكس اونم بذارم شما بگين اسمشو كه نيم پالتو ميشه تمام پالتو ميشه ربع پالتو ميشه چي ميشه!!! بعدش هم رفتيم رستوران تبريز كه همچنان به نظر من بهترين رستوران تبريزه سه راهي ارتش و شام خورديم و اومديم.اول هم رفتيم رستوران نارنجستان كه براي سومين بار ناكام شديم! اين بار جاي پارك نبود و چون اتوبوس ويژه گذاشتن خيابونا به هم ريخته نميشد دور زد!

راستي پايه سيلور يه هفته پيش 24 تومن بود ما عكسش رو گرفتيم كه عين پايه هاي توي خونه باشه پنجشنبه رفتم آقاهه گفت شدن 25 تومن و فكس زدن از شركتش كه تا شنبه 25 تومن بدين و شنبه تا قيمت قطعي بهتون نگفتيم نفروشين!! اي ول به ثبات قيمتها اي ول! عيد هم كه مامان برامون خريد دستي 22 تومن بود! با قندوني كه اونموقع 12 تومن بود الان 15 تومنه!!

ديروز هم كه تولد بود و رفتيم.بعد از ناهار البته.كيك جالب بود شايد عكس اونم بذارم!! حالا هي منتظر عكس باشين.بعد هم بزن و بكوب و بقيه ماجرا شب هم اومديم خونه.

راستی شماره این پست منو یاد پژوهای جدید میندازه!قشنگن!


پنجشنبه هم يه كنتاكت كوچكي درگرفتن نمود! من واقعا توي اين موضوع مونده ام.برنامه بعدازظهر ما بعد از اداره من اينه :

شنبه : هردو آزاد البته آقاي همسر نه هميشه و معمولا از ساعت 5 به بعد

يكشنبه : من كلاس زبان آقاي همسر بعد از ساعت 5 آزاد

دوشنبه : ولايت

سه شنبه : من زبان و آقاي همسر تا 7 سركار

چهارشنبه : من آزاد آقاي همسر تا 7 سركار

پنجشنبه : هردو آزاد

جمعه : يا ولايت آقاي همسر يا قيافه شش در چهار!

حالا فرض كنيد ما يك زوجيم و يك خانه داريم.خانه ما كلي كار دارد مثل همه خانه ها! بايد جارو شود ، گردگيري شود ، غذا پخته شود ، آرامش پيدا شود ، لباس شسته شود و .... به اضافه اينكه من و آقاي همسر دوتا آدميم كه بعضي وسايلمان منجمله لباس مستهلك مي شود و بايد مجددا خريداري شود و يكسري وسايل ديگر هم براي ادامه حيات برايمان لازم است كه بايد بخريم مثل ميوه و اينا.

من مسئول آرامش آقاي همسر هستم و او مسئول آرامش من.من به او نياز دارم او به من.ما نياز داريم بعضي وقتها برويم صفا كنيم باهم بگرديم.اين مهم به سختي محقق مي شود و زماني كه وقت گير آورديم معمولا ميرويم سراغ كارهاي واجب مثل خريد.

من بيشتر كارهايم را به تنهايي انجام ميدهم اگرچه انجامش در كنار قاي همسر لذتبخش تر است.مثل خريد كردن يا دكتر رفتن.

من معمولا اجازه نميدهم كاري در خانه  براي آقاي همسر بماند چون فكر مي كنم سر كار خيلي خسته مي شود و انصاف نيست.

حال آقاي همسر مي گويد من زياد در خانه آنها محبوب نيستم دليلش هم اين است كه او را و روابطش را محدود كرده ام! و مثال مي زند كه من هفته اي يكبار شب خانه خواهربزرگترممي ماندم و بعد از ازدواج كم مي روم آنجا! براي من موضوع فقط خنده دار است!

من هم مي گويم خب من هم هفته اي حداقل يك شب خانه خواهروسطي بودم! چرا او گلايه نميكند؟!

حالا يك سر به برنامه بالا بزنيد.ما هفته اي سه روز فرصت داريم برويم جايي كه رويهم مي شود ماهي 12 روز براي كل كارهايمان.شش فروند من خواهر و برادر دارم همگي عزيزتر از جانم.دوتا آقاي همسر.شد 8 تا.... حالا ما چگونه برنامه ريزي كنيم؟مگر من دوست ندارم بروم خانه خواهرم؟آخرين باري كه خواهر كوچكتر را ديده ام در مطبش بود هفته پيش و فقط سه دقيقه! قبلش هم مراسم مادربزرگشان و توي وادي رحمت! قبلش هم خدا ميدونه كي! داداش رو بگو كه 24 ساعت تنها باشيم باز حرف براي گفتن داريم و من آخرين بار كي ديدمش؟ آقاجان چرا خواهربرادرهاي من گلايه نمي كنند؟ غير از اين است كه آنها درك مي كنند كسي كه ازدواج كرد ديگر يك سر دارد با هزار سودا؟

منتظرم به تعادل برسم براي خواهربزرگتر آقاي همسر يك نامه اي ميل كنم.حالا يه كم عصبيم.مي خوام با مهرباني و روي خوش برايش توضيح دهم كه من قصد ندارم برادرشان را قورت بدهم.برادر آنها شوهر من است و مسئول تمام زندگيم! اينكه با من همراه نمي شود براي خيلي از كارها به دليل استقلال من و كمبود وقت اوست.اينكه به آنها هم هفته اي يكبار سر نميزند هم به همين دليل است.

من مونده ام يك خواهر و برادر چه حرفهايي دارند به هم بزنند كه نياز دارند هفته اي دوساعت تنها باشند؟! من اين نياز را موجه نميدانم.

ديروز هم حس بدي داشتم.من با صداقت تمام با خانواده آقاي همسر روبرو شده ام.از همان اول قصدم اين بوده كه مرا بشناسند.هيچ كاري مبني بر چاپلوسي و بازاريابي نكرده ام.انتقادشان هم وارد نيست يعني معتقد نشده ام كه ايرادي دارم.اما وقتي ديروز به افرادي محبت مي كردم – به روش خودم و با استانداردهاي خانواده خودم – احساس مي كردم چقدر بدبختم كه به افرادي كه دوستم ندارند محبت مي كنم؟ و باز احساس مي كردم چه كار بيخودي مي كنم و چه انرژي هدر مي دهم! اما هرگز دلم نمي آيد اذيتشان كنم حتي حرفهايي را كه مي شود به حساب طعنه كنايه گذاشت را جدي بگيرم و براي آقاي همسر نقل كنم.بدم مي آيد بشوم يك زن مثل هزاران زن خاله زنك دوروبرم! خواهرت اينو گفت مادرت اين كار رو كرد.... حال خودم بيشتر به هم مي خوره....

البته همه اين كنتاكت يك ربع بيشتر طول نكشيد و با محبت تمام شروع شد و به پايان رسيد!


مهربان بزرگوار! اميدوارم حرفهايم ناراحتت نكرده باشد.خب اين حرفها در دل من بود.ببخشيد اگر تند بوده چون عصبيم.... هيچكدام اينها ارزش و اهميت تو را در ذهن من نمي تواند تحت تاثير قرار دهد اما ارزش و اهميت خانواده ات را چرا! نمي توانم درك كنم نمي توانم! خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزاران بار تو را شكر.... چگونه مي شود قدردان اين همه نعمت بود؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز پنجشنبه است! هيچ مي دانستيد؟

ديروز كه بلاگفا ادا ميداد.امروز هم همكارم يه اشكال پرسپكتيو داده بود دستم يك ساعت روش فكر كردم اما بالاخره كشفش كردم....

بايد برم بيرون براي سحر هديه بخرم.ميخوام يه خرده گرونتر از هميشه باشه.ميخوام توي كادوهاي اين طرف تجديد نظر كنم يه كم گرونتر كنم! براي خودمون كه شش تا هستن و تعدادشون زياده اما اينجا فقط دوتان و تازه آقاي همسر دايي بزرگه.دوست دارم يعني لذت مي برم از اينكه نقش دايي بزرگ يا برادر بزرگ رو داريم و دلم ميخواد هميشه كادوهامون خوشحال كننده باشن يعني يه جورايي مخاطب منتظر باشه ببينه چي مي خريم.نه كه خودم خيلي از كادو و هديه خوشحال ميشم به همون دليل! راستي برام كادو بيارين همينجوري!!!!!

ديروز هم بيحال بودم از بس سرفه كرده بودم سرم درد مي كرد.مامان قرار بود بره چكاپ - به همين زودي سه ماه گذشت - و من استرس داشتم كه البته دكتر زود رفته بود و مامان نتونست بره.خواهروسطي ميگه نگراني بيفايده است و مامان چيزيش نيست.من ته ته ته دلم يه ترس ناجوري از خاطره عمل مامان مونده كه اصلا از بين نميره....

شاممون رو آقاي همسر درست كرد ماهي و شويد پلو البته شويد پلوي ما " كته شويددار " مي باشد! اصولا من فقط وقتي مهمون داريم پلو درست مي كنم و معمولا كته مي خوريم چون كته سالمتره و البته راحت تر!

ميوه خورديم و خوابيديم.


برادر كوچكتر آقاي همسر كه دانشجوي فوقه از امروز ميره سركار.من شايد به اندازه خودش خوشحالم.البته كارش دانشجويه ولي بالاخره مي تونم درك كنم يه پسر ۲۴ ساله كه دانشگاه سراسري مكانيك خونده و براي خودش مهندسه چقدر سختشه شهريه دانشگاه رو باباش بده.خيلي براش خوشحالم.خيلي پسر خوبيه.بعضي وقتا توي دلم ميگم نكنه با خانمش نتونم خوب باشم؟ نكنه بهش حسودي كنم !!! چون خيليها رو مي بينم به جاريشون حسودي مي كنن! بالاخره يه منافع مشتركي وجود داره ديگه! و حسادت دور از انتظار نيست!ولي هميشه به خودم ميگم گلي فكر منفي نكن! دلم ميخواد با خانمش خوب باشيم البته نه صميمي زياد! كلا از صميميت زياد غيرخوني خوشم نمياد.... حالا كه از سركار خانم جاري آينده فقط اسمش رو مي دونم و رشته تحصيليش رو و شغل باباش رو و تعداد برادرانش رو!!! همين!


اين همكارام به همون همكاري كه هفته پيش عروسيش بود هي طعنه هاي شوخي وار مي زنن مبني بر روابط خصوصي همسران! خيلي متنفرم از اين تيپ شوخيها! خودم رو مي زنم به نشنيدن ولي خب روي اعصابم راه ميرن.به نظرم خيلي كار پستيه آدم روابط اين شكليش رو بذاره توي طبق و بده به دوستاش كه ازش شوخي درست كنن!

چرا ملت فكر مي كنن انتهاي روز عروسي يعني انجام اون كار؟ يا ازدواج يعني اون؟


مهربان بزرگوار! هزاران بار بابت خاطره هاي زيبايي كه مي سازي ممنونم.خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزاران بار ممنونم بابت همه نعمتهاي زيبايت.مرسي!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

پست چهارشنبه که باز بلاگفا مشکل داره طبق معمول!

سلام دوستان روز خوش!

امروز حسابي نان حلال كسب كرده ام.كلي كار داشتم.

هنوز باور نمي كنم كه اين گلوي من است كه ديگر درد نمي كند.بيماري عجيبي بود اين بيماري!

براي كپي گرفتن از دردسرهاي هميشگي افرادي كه در ستاد نشسته اند – منظور تكثير پرسشنامه هاست – رفتم اداره اي نزديك اداره خودمون.سر اتاق كپي اداره خودمون نميدونم چه اتفاقاتي افتاد كه درش تخته شد حالا كپي گرفتن مكافات است.خلاصه رفتم آنجا و بوي دستگاه كپي منو برد به ساليان پيش.... نزديك امتحان كه ميشد دخيل مي شديم به مغازه هاي پاساژ نسيم! نه! من كپي نمي گرفتم فقط جزوه هايم را اسكورت مي كردم كه دوستان كپي كنند و برگردانند.... اين بو منو به كتابخانه مركزي دانشگاه تبريز برد.

جمعه تولد دختر خواهر بزرگتر آقاي همسر مي باشد.كادوي مربوطه هنوز تهيه نشده است.اگه بتونم امروز بايد برم بخرم ولي احساس سردرد دارم – از شدت سرفه ناشي ميشه – و كمي تب! خدايا !


امروز ميخوام يه بازي طراحي و اجرا كنم:

بازيهاي دوران كودكي

خودم شروع مي كنم.بازي هاي دوران كودكي من هم مثل بيشتر دخترها از خاله بازي تشكيل مي شد.توي خاله بازيها معمولا يه جورايي رييس بودم.مثل بيشتر اوقات زندگي! معمولا خانم دكتري بودم كه دوتا دختر داشت! خبري از شوهر نبود يعني توي بازيهاي ما هيچ صحبتي از باباي بچه هامون پيش نمي اومد.يه زماني دخترهام پارلا و نازنين بودن.... اسم پارلا رو هنوز هم يه كم دوست دارم اما به نظرم كمي سبكه.بعضي وقتها هم مي شد پارلا و پريا اون هم زماني كه دخترخاله كوچكتر زودتر اسم دخترش رو ميذاشت نازنين.اين خاطرات مال سالهاي 68 تا 70 هست.بعد از راهنمايي ديگه خاله بازي نمي كرديم.يادش به خير توي قابلمه هاي اسباب بازي غذا درست مي كرديم.چون معمولا تابستانها بود بازيهامون فكر كن غذامون بود مخلوطي از انگور و برگ مو و جعفري و خيار و احيانا گوجه سبزي آلبالويي چيزي! و اين معجون رو مي خورديم!

بعضي وقتها از مامان اجازه مي گرفتيم بقچه تيكه پارچه هايي رو كه از لباسهاي مختلف اضافه مونده بود بياريم و باهاشون خياطي كنيم.اين اجازه در خانه خاله كوچكتر راحت تر صادر مي شد.خاله كوچكتر كلا آدم ساده ايه البته تيكه پارچه خونه ما بيشتر بود.... من الگوي گرلاوين(!!) داشتم براي خودم.كلي لباس با ابتكار خودم براي عروسكهايم مي دوختم.همه شون هم كلا دوتا درز داشتن فقط! چون از همون اول عجول و كم حوصله بودم توي طرحهام تعداد درزها حداقل مي شد.لحاف تشك هم مي دوختيم.اين كار رو با داداش كه تنها بوديم هم انجام ميداديم زير درخت گيلاس.آخ يادش به خير.... من هيچوقت توي بازيهامون كمتر از خانم دكتر نبودم يعني هرگز خياط و آرايشگر و .... نمي شدم.دخترخاله كوچكتر هم چون به شدت تابع من بود  اين نقشها رو قبول نمي كرد.اين تابع من بودن كلي زندگيش رو عقب نگه داشت.من و دخترخاله كوچكتر دوتا آدم متفاوتيم.من باهوشتر و بااستعداد تر از اون بودم اما اون هرگز اينو نفهميد شايد هم فهميد و قبول نكرد.... وقتي قرار شد انتخاب رشته كنه چون من دوم رياضي بودم رفت رشته رياضي و همين سرنوشتش رو خراب كرد چون اون كسي نبود كه توي اين رشته به جايي برسه.اگر من دوره راهنمايي همه نمره هاي رياضيم بيست بود دليلش استعدادم بود چون زياد درس نمي خوندم ولي اون كلي درس مي خوند و البته بالاي نوزده بود نه بيست.

ترازو هم درست مي كرديم و فروشنده مي شديم.من معمولا مشتري بودم مگه اينكه ابتكار خاصي توي ذهنم باشه كه نياز به اختيارات بيشتري داشته باشم.معمولا طراحي پول كار من بود.

ياد كوچه بن بست خونه خاله كوچكتر به خير.كلي دختر بوديم با كلي بساط خاله بازي.موي همه شون بلند بود جز من! راستش موهاي من اصلا بلند نمي شد نميدونم دليلش چي بود.بعدها تصميم گرفتم هركي گفت چرا موهات رو بلند نمي كني بگم تصميم دارم بعد از كنكور بلندشون كنم! و جالب اينه كه سال اول دانشگاه موهاي من رشد كردن و هنوز بلندن!

اسباب بازيهاي من نصف گوني مي شدن.... مي بردم خونه خاله كوچكتر  و عصر برشون مي گردوندم! يادم باشه عكس سماور برنجيم رو براتون بذارم.اونو هميشه نمي بردم يه سماور پلاستيكي هم داشتم....

عزيز ترين اسباب بازيم همون بود.البته يه والور هم بود كه داداش خريده بود اون هم تك بود.دوسه جور اجاق داشتم.... يه سرويس فنجوننعلبكي كه خواهر وسطي خريده بوديكيش هم خودم! يعني با مامان.بيشتر اسباب بازيهامو داداش مي خريد.معمولا براي چهارشنبه سوري!چقدر من داداش رو دوست دارم....

با داداش هم بازي مي كرديم.بيشتر پسرانه.يكي از دلخوشيهامون كندن دوتا چاه و مرتبط كردن اونا با يه خودكار بيك خالي بود و آب ريختن به يكي و پرشدن ديگري.... براي كندن چاههاي عميق نيم متري تلاش زيادي مي كرديم باغچه خونه ما خاك نرمي نداشت.با خاكهايي هم كه از كندن حاصل شده بود بسته به زمان در دسترس خونه مي ساختيم.

بعضي وقتها هم مي نشستيم توي ماشين بابا و خيابون رو ديد مي زديم.داداش اداي رانندگي هم در مي آورد البته نه زياد واضح.تعداد ماشينها رو مي شمرديم.هركدوم يه رنگ تعيين مي كرد و از رنگ هركس ماشين بيشتري عبور مي كرد اون برنده بود.داداش چون بزرگتر بود مي فهميد كه چه رنگي بيشتره.اونموقع ها كه ماشين شخصي فقط پيكان بود و هر از گاهي فياتي لادايي چيزي رد مي شد.بعضي وقتها كه من رنگ خيلي عجيبي مي گفتم داداش مي گفت نه يه رنگ ديگه بگو از اون رنگ ماشين زياد نمي ياد....

بزرگتر كه شديم بازيهامون مصنوعي تر شد.لي لي بود با اشد قوانين يعني حتي خم شدن منجر به باختن آن دور مي شد.چقدر فرز لي لي مي كرديم از آن نه خانه اي ها كه از هر خانه بايد با يك ضرب سنگ رو مي زدي مي رفت خانه بعدي و نهايتا مواظب مي شدي داخل جهنم نره.... اسم و شهرت هم داشتيم باز با اشد قوانين حدودا 20 رقم موضوع مي نوشتيم.بعضي وقتها هم فقط اسم مي نوشتيم مثلا مي گفتيم اسم دختر كه حرف آخرش الف باشه.... يه بار 130 تا اسم دختر با اين شرط نوشتيم....

متاسفانه من نبايد مي باختم! باختن برايم خيلي سخت بود اينه كه يا بازي كه برنده بازنده داره رو انجام نميدادم يا بايد از برنده بودنم مطمئن مي شدم.من تا به حال در هيچ بازي رسمي به كسي نباخته ام! حتي باختن در بازي هفت خبيث كه فقط به خاطر خنده است وقتي مي بازم ناراحت ميشم.يادمه يه بار تك كارت بودم يهو زد و دوتا سرباز و دوتا هفت اومد دستم و همون موقع داماد وسطي تك كارت شد و برد! من به وضوح ناراحت شدم! خيلي خاصيت مسخره ايه....

با روانشناس كه صحبت مي كردمبرايش گفتم كه من در بيشتر برنده بودنهايم خودم نقش نداشته ام.يهو برنده مي شدم و اين باعث شده كه برنده نبودن برام تبديل بشه به كابوس.يادتونه امتحان ميان ترم خوب نخوندم كه كم بشم دلم ميخواد به تدريج و به خواست خودم كم كم اين عادت رو كمرنگ كنم ولي ديدين كه چي شد؟ با همه اوصاف باز من نمره اول شدم! يعني كائنات تصميم گرفته منو جري تر كنه!

اين معضل به جرات مي تونم بگم ريشه همه مشكلاتيه كه من با زندگي دارم.


مهربان بزرگوار! بابت همه لطفهايت از تو ممنونم.به خاطر اينكه هميشه به فك من هستي.... خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان!

امروز یاد ایامی بود بس دوست داشتنی از آن روزهای سال ۸۲ که داشتم روی پروژه ام مثلا کار می کردم و هرصبح با مامان صبحانه مشت می خوردیم.صبح با اجازه همه ساعت ۹ بلند شدم! البته ساعت ۶.۵ آقای همسر رو راهی کردم آموکسی سیلینم رو خوردم بعد خوابیدم.بعد مامان کوکه خرید تخم مرغ آب پز کرد شیر داغ کرد....وای مامان داشتن چقدر خوبه!خلاصه صبحونه خفنی خوردیم بعد من رفتم بانک مسکن ولایت که حساب مسکن جوانان داشتم اون فسخ کنم چون لازم نیست دیدم ۶۲ تومن خودم دارم ۵۳ تومن هم سود اومده روش! این حساب رو بیشتر برای مونا پیشنهاد می کنم.برای کوشمولوهای مجرد خیلی حساب خوبیه!بعد اومدم قسط موسسه سینا رو دادم و برای سروین خرگوش سفارشیش رو خریدم و رفتم از اداره کتاب زبانم رو برداشتم و خانمهای ر۱و۲ رو دیدم.دلم براشون تنگ شده بود اونا هم چون اومدن دم در منو ببینن!بعد رفتم اداره پست بسته برگشتی آقای همسر رو بگیرم انتظار داشتم از همسر دومش باشه اما متاسفانه یه بسته تبلیغاتی چرت بود!

خلاصه که الان رسیدم خونه و میرم درس بخونم ناهار بخورم برم کلاس! اینم از تعطیلات ما که هیچ به تعطیلات نمی موند!!!البته حسابی خوش گذشت مخصوصا صبح امروز!

دیشب هم با آقای همسر رفتیم آذین رو از کلاس زبان برداشتیم و رفتیم خونه عمه کوچکتر کت پسرش که از روز نذری مامان که لباس آقای همسر گلی - به کسر گ - شده بود دست ما بود رو بهشون بدیم.یه کم نشستیم و اومدیم....


مهربان بزرگوار! خیلی خوبی! خدای بزرگ! هزار بار شکر! خودت مواظب همه مون باش! مرسی!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

من در حال حاضر در منزل می باشم و در حال استراحت مثلا!

دیروز نرفتم کلاس یعنی باز حالم خوب نبود گلوم وحشتناک درد می کرد و سرفه امون نمیداد و صدا هم که خاموش بود!زنگ زدم خانم معلم گفت نیا! رییسم هم دید اینجوریم گفت مرخصی بگیر استراحت کن!

چشمم سرخ شده بود.گفتم برم یه سر مطب خواهرکوچکتر.بیشتر به خاطر اینکه آقای همسر معتقد بود که تلفنی که نمیشه و اینا! آخه اون به اندازه من به خواهرکوچکتر ایمان نداره که!

عصر رفتیم.خانم دکتر اول در مورد چکمه هام اعتماد به نفس داد گفت خیلی خوشگلن.بعد گفت چرا اومدی؟گفتم چشمم سرخ شده! آخه به نظر اون مسخره است به خاطر سرماخوردن بری دکتر! گفت همه اینا علایم حمله ویروسه.آنتی بیوتیک که می خوری؟بله! آنتی هیستامین چی می خوری؟سیتریزین! از همه شون داری؟گفتم حالا تو بنویس یه کم! گفت دیگه چی بنویسم؟ گفتم همینا کافیه!فقط مرخصی! گفت آها بگو چرا پاشدی اومدی! من گفتم نه اصلا هم! گفت دوروز می نویسم بشین حالشو ببر! اینجا دیگه روپوشش رو کامل عوض کرده بود و به من گفت خب حالا برو مریضام منتظرن! آخه بدجور وجدان کاری داره! منم اومدم.

الان هم لحافمون رو پوست کنی کرده ام (!!) ماشین شسته پهنش کرده ام ٬ تمام علایم مریضی رو از خونه جمع کرده ام همه استکانها و لیوانها رو با سفید کننده شسته ام همه ظرفها رو اجاق گاز رو.... همه جا رو محکم جارو کشیده ام و دوش گرفته و همه وبلاگها رو خوانده و الان دارم می نویسم.

گلوم یه خرده درد داره ولی بهتره.الان هم منتظرم برادر بزرگتر زنگ بزنه بیاد بریم ولایت.مامان هم زکام شده....

نتیجه می گیریم بهتر است بعضی وقتها صدایمان بگیرد تا ملت قبول کنند سرماخورده ایم و بگویند مرخصی بگیر!


آقا این دستکشها هست دست نوزاد می کنن با ناخنش خودش رو زخم نکنه... سایز بزرگش رو هم می دوزن؟ من لازم دارم! مدتیه هی با ناخنهام دستام رو زخم می کنم!دلیلش هم یه جور تیکه شاید! من وقتی احساس غرور می کنم یا دلم خنک میشه انگشتام رو می خارونم.بچه که بودم این کار در ملا عام بود اما الان دیگه فقط مقابل آقای همسر مخفیش نمی کنم خیلی جاها کنترلش می کنم.... بعضی وقتا آقای همسر موقعیت مذکور رو تشخیص میده و زودی دستم رو میگیره میگه بذار من بخارونم!


کسی میدونه که محاسبه روشنایی و تاسیسات داخلی نرم افزار داره یا نه؟یه چیزی مشابه متره براورد؟ من همه دوستای همکارم عمرانی هستن اینه که از اصطلاحات اونا بیشتر خبردارم!


من در حال مطالعه بر روی نظریه جدیدم هستم! این نظریه میگه :

می تونیم بگیم این خودمونیم که روی کائنات تاثیر میذاریم و مسبب همه اتفاقاتی که می افته تفکراتمون هستن و ما با انرژی فکریمون همه چیز رو کنترل می کنیم.

می تونیم هم بگیم وقتی قراره اتفاقی بیفته کائنات برای آماده کردن ما ذهن ما رو به اون موضوع متمرکز می کنه.یا ارتباطی که تفکر ما با کائنات و برنامه هاش داره قبل از موعد زمانی هر اتفاقی یه اعلانی بهمون میده.

خود قران یه جا میگه همه چی از پیش تعیین شده است یه جا میگه مردم خودشون دخیلند در سرنوشتشون.

خلاصه منتظر نظریه جدید باشید.


و اما دزیره....

" اوژنی دزیره کلاری " دختر یه حریر فروش هست در مارسی.داستان از انقلاب کبیر فرانسه شروع میشه.زمانی که همه ثروتمندها رو اعدام می کردن و همه همدیگه رو " همشهری " خطاب می کردند و جمهوری شده بود.چون کلاری ها یه کم پولدار بودن و پدرشون می خواسته حریر فروش قصر بشه اتین برادر اوژنی رو میگیرن و اوژنی چون سر و زبون دار تر از خواهر بزرگترش " ژولی " بوده به همراه زن برادرش میرن که با نماینده صحبت کنن اتین اعدام نشه.اونجا اتفاقی می افته که اوژنی با مردی به اسم " ژوزف " آشنا میشه و از اونجا که ژولی مزاحم بعضی کارهاش بود میخواد یه جورایی اینا رو آشنا کنه ازدواج کنن و موفق میشه!

ژوزف بناپارت و برادرش ناپلئون که به تازگی ژنرال شده چون خیلی فقیر بودن و به جهیزیه این دو دختر نیاز داشتن یه مدت به خونه اینا رفت و آمد می کنن و ژولی و ژوزف ازدواج می کنن و اوژنی و ناپلئون دلباخته هم میشن.

ناپلئون میخواد بره پاریس و از همون اول معتقده که تاج شاهی بر زمین افتاده و یکی باید خم شه اونو برداره.پول لازم برای رفتن به پاریس رو نداشته که اوژنی ۹۸فرانک پس اندازش رو - که تصمیم داشت باهاش یه شلوار نو برای ناپلئونی که شلوارش داشت پاره می شد از کهنگی بخره - بهش قرض میده و قرار میشه ناپلئون هی براش نامه بنویسه.

ماری خدمتکار خونه کلاری هست و مدتی که نامه های ناپلئون خلاصه و کم میشن با همکاری اون اوژنی پنهانی به پاریس میره و قرار میشه خونه خواهر ماری بمونه.

اونجا مطلع میشه ناپلئون توی قصر تویلری هست و میخواد بره اونجا که جلوش رو میگیرن.اینجاست که از یه ژنرال خواهش می کنه دستش رو بگیره با اون بره تو.میره داخل و می بینه مهمونیه و ناپلئون دست ژوزفین رو گرفته و به عنوان نامزدش معرفی می کنه.ژوزفین یه بیوه است با دوتا بچه که ناپلئون فقط به خاطر پولش و اینکه می تونه کمک کنه ناپلئون پیشرفت کنه باهاش نامزد میشه.اوژنی از این مراسم با حالت بدی میاد بیرون و توی بارون داشته می رفته که همون ژنرالی که کمک کرده بود بره تو دنبالش میاد و روی پل رن سوار کالسکه می کنه و همونجا ازش خواستگاری می کنه و اوژنی قبول نمی کنه چون هنوز عاشق ناپلئون بود.

اوژنی - که حالا احساس می کنه این اسم مسخره است و دوست داره دزیره صداش کنن - به مارسی بر می گرده و سخت مریض میشه.اما وقتی خبر ازدواج ناپلئون رو می شنوه چون آمادگی قبلی داشت خودش رو نمی بازه.

حالا ناپلئون آدم مشهوری شده و خواهر برادرهای فقیرش رو برده به قصر.حالا ژولی هم یه جورایی آدم مهمی شده.دزیره میره خونه ژولی و ناپلئون هی خواستگار براش می فرسته از بین دوستای ژنرالش.اما یه شب اتفاقی دزیره و همون ژنرال که اومده بود دنبالش روی پل - ژان باتیست - همدیگه رو می بینن و چون مدتها بوده عاشق هم بودند سریع ازدواج می کنن.

ناپلئون از این ازدواج خوشحال نیست.ژان باتیست یه جمهوریخواه و یه آدم حسابیه و ناپلئون ازش بدش میاد از یه طرف دیگه ناپلئون هنوز عاشق دزیره است و از این بابت به ژان باتیست حسودیش میشه! ناپلئون هنوز با ژوزفین ازدواج شرعی نکرده....

ناپلئون مرتبا در حال تاخت و تاز و تصرف مناطق مختلفه.فقط توی مصر شانس نیاورده و با انگلیس جور در نیومده هنوز.... که کودتا می کنه و میشه امپراطور! چند مارشال هم برای خودش انتخاب می کنه که ژان باتیست هم یکیشه و حق ندارن از دستور امپراطور سرپیچی کنن.حالا قسمتهای زیادی از دنیا در دست ناپلئونه!

اوسکار پسر دزیره همین سالها به دنیا میاد.اینجا حدودا آغاز سال ۱۸۰۰ هست و دزیره ۲۵ سالشه فکر کنم....

ناپلئون سعی می کنه ژان باتیست رو اذیت کنه و هرجا فرصت پیدا می کنه به دزیره ابراز عشق می کنه ولی دزیره عاشق شوهرشه و انصافا شوهرش آدم خیلی خوبیه.ناپلئون هی ژان باتیست رو به جنگهای مختلف می فرسته و البته اون همیشه پیروز برمیگرده.وقتی در آلمان بوده دوستان سوئدی پیدا می کنه که بعد میرن کشور خودشون اونقدر ژان باتیست رو تعریف می کنن که ازش تقاضای ولیعهدی سوئد میشه و ژان باتیست و دزیره از پاریس - که ناپلئون براشون عذاب آورش کرده بود - به سوئد میرن و میشن ولیعهد و ملکه اونجا....

فعلا اینجام و ناپلئون قصد داره با سوئد جنگ کنه چون میدونه سوئد فعلا ارتشی نداره و اگه منتظر بمونه ژان باتیست ارتشش رو تقویت خواهدکرد.


مهربان بزرگوار! به داشتنت افتخار می کنم.با تو واقعا خوشبختم! به خاطر همه خوبیهایت ممنونم.خدای بزرگ! هزاران بار شکرت! خودت مواظب همه زیباییهایی که به زندگیمان داده ای باش! مرسی!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان!سومین روز سومین ماه سومین فصل سالتان به خیر و خوشی انشاا....

فرکانس صدای من فکر کنم یک هزارم قبل شده! به تدریج هم دارد به سمت دی سی شدن می رود.خلاصه بدی خوبی از ما دیدین ببخشین دیگه!

کلاس زبان دارم.نمیدونم برم یا نه.سه شنبه پیش هم نرفتم.سه شنبه هفته بعد هم پایان ترمه! ای ویروس لعنتی همش تقصیر توئه!

سرفه هم به اوضاعم اضافه شده با دوچشم قرمز خیس! شاید امروز برم خواهرکوچکتر از نزدیک ببینه شاید هم خواستم مرخصی بنویسه برام.


آقا من هیچ دکتری رو قبول ندارم جز خواهرکوچکتر.یعنی دکتر دیگه زمانی میرم که خواهرکوچکتر توصیه کرده باشه و نسخه اش رو اول میدم خواهرکوچکتر ببینه بعد استفاده می کنم.همین! خسته شدم از بس ملت می پرسن دکتر رفتی؟ یا میگن برو دکتر! ای بابا! من که یک پزشک عمومی رو هرگز قبول ندارم این از این! بیشتر بازاریابن تا طبیب! ضمنا آخه اعزّای من! شما همه تون می دونید من یه خواهر دارم که پزشکه! خب اگه شما خواهرتون خیاط باشه میرین یه خیاط دیگه سفارش بدین؟منم همونجور! بهش هم ایمان دارم.به علمش و به قلبش.می دونم وقتی میگه چیزیت نیست یعنی چیزیم نیست!


مهربان بزرگوار! به خاطر همه خوبیهایت ممنونم.خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز دوم ماه سوم فصل سومتان به خير!

از همه عزيزاني كه تولدم را تبريك گفتند ممنونم.انشاا.... تولد خودتون!

از همه دوستاني هم كه تولدمان را به آقاي همسرمان تبريك گفته اند ممنونيم.بالاخره اگر من به دنيا نمي آمدم او تنها مي ماند و تولد من براي او بي شك روز مهمي است!

كلا تولد من براي جهانيان اتفاق مهمي بوده اگر من نبودم چي مي شد؟! حالا ممكنه يكي پاشه بگه كه گلي خودخواهه! نو پرابلم!

امروز كه آمده ام اداره ولي اوضاعم زياد رو به راه نيست.گلويم همچنان ايز سور! خدا نصيب نكند اين آنفلوآنزا بد آنفلوآنزاييست!

صبح هم فلاسكمان را پر كردم آوردم! اينجا چايي خواستن از آبدارچي كاريست در حد جنايت!

از اداره هم به اتفاق آقاي همسر مي رويم خانه.همين!

ديروز بالاخره هويجها را سرخ و فريز نموديم.


دوست خوبم اين سوال رو پرسيدن :

سلام گلی جون
وبلاگت می خونم همیشه ولی وبلاگ ندارم قبلا هم برات کامنت گذاشته بودم نمیدونم یادت هست یا نه؟
اخلاق و رفتارت خیلی شبیه منه ( واسه همینه که از خوندن وبت لذت میبرم )
یه مشکلی برام پیش اومده
میخوام بدونم تو اگه جای من بودی چیکار میکردی؟
کمتر از 2 ماهه که عروسی کردم
1 سال عقد بودم
با کسی که عاشقش بودم و هستم ازدواج کردم
ولی ...
الان خانواده من هنوز احساس نکردن که من مستقل شدم ( شاید خیلی از خانواده ها همین طور باشن)
مثلا مامانم واسم ماست و نون و ... میدن
همون طور که سالای پیش واسم خرید می کردن الانم بدون مناسبت به عنوان هدیه واسم خرید میکنن
این از نظر من بد نیست چون میدونم اینقدر دوستم دارن که هنوز باور نکردن من مستقل شدم سر کار میرم شوهرم سر کار میره درآمدمون به اندازه کافی هست
هیچ مشکل مالی نداریم
ولی شوهرم احساس میکنه اونا به ما صدقه میدن ( دقیقا این لفظ بکار برد )
میگه ما دیگه مستقل شدیم
واسه چی بدون مناسبت واسه تو چیز میخرن ؟
من فقط 2 ماهه که اومدم خونمون ولی اون میخواد ما مثل کسایی که 30 سال از زندگیشون میگذره مستقل باشیم
تو جای من بودی چیکار میکردی؟
آدرس ایمیلم میزارم واست
اگه وقت داشتی و راهنماییم کنی ممنونم
اگه هم هیچ وقت جوابم ندی ناراحت نمیشم بازم وب قشنگت میخونم
مرسی

خب....

ببين اگر بخواي براي خودت موضع گيري كني و عنوان صدقه به اين چيزها بدي بعدها خيلي اذيت خواهي شد.چرا صدقه؟ صدقه را ما براي كسي مي دهيم كه مطمئنيم فقير است تازه صدقه را مخفيانه مي دهند.تو كه ته دلت مطمئني نيازي به صدقه نداري خدا را شكر.... چرا از اين لفظ اجازه ميدي همسرت استفاده كنه؟ يا خداي نكرده جوري رفتار كرده اي كه همسرت فكر كند نمي تواند مايحتاجت را تامين كند و اعتماد به نفسش كم شده كه چنين لفظي را به كار مي برد؟

مامان من هم برامون ماستي كه خودش مي بنده و نون محلي ميده ولي دليلي نداره ماستي رو كه از بيرون خريده يا نون رو براي ما بذاره كنار البته اگه اين كار رو هم كرد پولش رو حساب مي كنيم - اگه قبول كرد - و خوشحال و خندان مياريم خونه.

كلا هربار ميريم خونه هركدوم از مادرها كلي برداشت داريم! حتي غذا! اين كه بد نيست.اونا چون مي بينن ما شاغليم و نمي رسيم همه كارهاي خونه رو انجام بديم اين لطف رو مي كنن.

هديه هاي بي مناسبت شايد زياد جالب نباشه.

يه نصيحتي رو از من خواهرانه بپذير : هيچوقت زماني كه مطمئني يا فكر مي كني همسرت ناراحت خواهدشد در مقام دفاع از مادر و خانواده ات بر نيا.يعني آرامش زندگي مشترك تو از هر چيز مهم تر است و تو بيشتر از همه در مقابل همسرت مسئول هستي.نمي گويم بي چون و چرا هر چيزي را بپذير.خودت اگر خوب روي حرفم فكر كني مي تواني مرز و حواشي برايش طراحي كني كه منحصر است به زندگي تو و همسرت.

پس اگر همسرت ناراحت است از اينكه آنها هدايا يا چيزهايي مشابه را به شما ميدهند - اگرچه غيرمنطقي - از مادرت خواهش كن مدتي اين كار را نكند.راحت و پوست كنده.مطمئن باش مادرت هم ناراحت نخواهدشد.باز خودت بهتر بلدي كه چطور حرفي را به مادرت بگويي تا ناراحت نشود.بگذار مدتي چيزي ندهند.در اين مدت هم زماني كه در صلح و آرامش هستيد سعي كنيد مثل دوتا آدم مهم كه در جلسه مهمي نشسته اند موضوع را رفع و رجوع كنيد.اگر هم رفع نشد باز موضوع زياد مهمي نيست كه بخواهد آرامش زندگيتان را به هم بزند.

ضمنا استقلال براي هر كسي مطلوب است.

اميدوارم استفاده كرده باشي.


واااي گلوي من!


مهربان بزرگوار! ديروز باز يك خاطره خيلي زيبا برايم ساختي.كيكي را كه من دوست داشتم پيدا كردي.... شمعايي را كه من دوست دارم خريدي.... ميز چيدي ٬ عكس گرفتي....ناهار درست كردي....مواظبم بودي.... چقدر وجودت براي من باارزش است.چقدر تو خوبي! خداي بزرگ! بابت همه خوبيهايت هزاران بار شكر! خودت مواظب همه ما و اين زندگي آرام سبز باش! مرسي!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت   توسط گلي  | 

سلام بر دوستان عزیز! سلام بر ماه آذر و سلامی گرمتر بر اول آذر و تمامی متولدین آن!

تقویم تاریخ : امروز یک آذر سال ۱۳۸۷ هجری شمسی برابر است با بیست و هفتمین سالروز تولد اسطوره علم و ادب و فن خانم گلی خانم!

گلی در اول آذر سال ۱۳۶۰ هجری شمسی در بیمارستان ولایتی بزرگتر نزدیک ولایت خودشان چشم بر جهان گشود.او هفتمین و آخرین فرزند پدری دانا و مادری بالیاقت است.دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را در ولایت خودشان سپری نموده و برای شرکت در دوره پیشدانشگاهی رهسپار همان ولایتی شد که در بیمارستانش چشم به دنیا گشوده بود.گلی هرگز از مردم ان ولایت به نیکی یاد نکرده است اگرچه در سطح کشور آن مردم به فرهنگ داشتن مشهورند.در سال ۱۳۷۸ با رتبه ای درخشان در رشته مطلوب خود در دانشگاه تبریز پذیرفته شد و همان سال پدر بزرگوار خود را از دست داد.علاقه فراوان او به استقلال و ناراحتی اش از وابسته بودن اقتصادی باعث شد قید ادامه تحصیل را زده و در سال ۱۳۸۲ بعد از اخذ مدرک لیسانس به فکر درآمد باشد.همان سال در کارخانه ای استخدام شد و در عرض سه ماه لیاقتی از خود نشان داد که بالاترین سمت بخش الکترونیک را تصاحب کرد اما امنیت کاری و ساعات طولانی کار او را برآن داشت که به فکر کار دولتی بیفتد و در سال ۱۳۸۴ در اداره ای استخدام شد.گلی در سال ۱۳۸۵ به طور تصادفی با مرد رویاهایش آشنا شد و همان سال برای همیشه با او پیمان ازدواج را امضا کرد.گلی در حال حاضر ۲۷ سال داشته و از زندگی خود بسیار راضی و از خداوند بی نهایت ممنون است.

این از این!

در مورد دیروز بگویم که من نرفتم اداره و اوضاعم وخیم بود.حدود ساعت ۱۲ تب وحشتناکی داشتم که رسما داشتم گریه می کردم از درد.... خدا این نوع سرماخوردگی را نصیب هیچکس نکند.

این سرماخوردگی باعث شد جلد اول دزیره رو تموم کردم و یک چهارم جلد دوم رو هم خوندم.از ناپلئون متنفر شده ام.کلا در این کتاب ژان باتیست و دزیره شخصیت خوبی دارند بقیه همه یه جورایی مشکل دارن.خلاصه قصه رو تو یه پست دیگه خواهم نوشت.

امروز هم عروسی نمیرم.آقای الف که داماد امروزه و همکار ما پسر خیلی خوب و مودبیه.البته سنش برای ازدواج خیلی کمه اما دوسال است که مرتب دلش ازدواج می خواهد و بالاخره کیس مناسبی پیدا کرده.انشاا... خوشبخت شوند.


همیشه پستهای خاص به شماره های خاص برمیخورند! تصادفی! این پست سیصدم است!


همیشه توی خانه ما تولد من بصورت جدی برگزار می شد.نه اینکه هرسال کیک بخریم نه....اما برای تولد من همیشه کادو خریده می شد.از سال ۶۸ یادمه که دوستانم رو دعوت کردیم و کیک خریدیم و عکس گرفتیم.اون صفحه آلبومم رو خیلی دوست دارم.الان همه اونایی که دور و بر من هستند توی اون عکس یکی دوتا بچه دارند! جالب است هیچوقت در سالهای دبستان نمی شود ادعا کرد بچه ای درسخوان است یا نه.آنها هم به اندازه من درسخوان بودند ولی جلوتر که رفتیم من درسخوان تر شدم آنها درس نخوان تر! تا اینکه توی اون جمع تنها کسی که رفت دانشگاه من بودم!با بیشتر اونها از سال پنجم به بعد ارتباط نداشته ام.یادمه اون سال سمیرا یه چراغ خواب آورده بود.باباش مغازه تاسیسات الکتریکی داشت.سولماز و بهناز هم گل.بقیه یادم نیست جز عمه کوچکتر که جامدادی خریده بود.من ظاهر کادو را که دیدم فکر کردم از همون جامدادی هاست که ابر دارن و من همیشه دلم میخواسته ولی به زبون نیاوردم.ما اینجور تربیت شده بودیم که مراعات کنیم.عاشق این نوع تربیت مامان هستم و هنوز فرمولش را کشف نکرده ام که چطور می توان به یک کودک ته تغاری لوس ۸ ساله عزت نفس القا کرد؟ .... کادو را که باز کردم دیدم از اونها نیست! از نوع ارزانتر است اما خب.... اون نوع جامدادی رو سال اول راهنمایی جایزه گرفتم از مدرسه....

سال ۶۹ کیک جالبتری گرفتیم.برادر وسطی که عشق عکاسی بود از یه عکاسی دوربین زینت کرایه کرده بود.... همه عکسهای اون سال سوخت! کیکم قلب صورتی بود.

سال ۷۰ بازهم کلی دوست دعوت کردم.این بار مراسم را خانه برادر بزرگتر برگزار کردیم که مبلمانشون خیلی باکلاس بود.خودمون اون موقع ها مبل نداشتیم.اون سال هدیه های زیادی گرفتم که باارزش ترینش با تفکر اون سالم اول چتری بود که خواهر وسطی خریده بود.بنفش و آبی که روش قطار داشت.خیلی قشنگ بود.همیشه چتر نینا رو که میدیدم عروسکیه دلم می خواست ولی باز به زبون نمی آوردم.یادمه بعد از تولد هی دعا می کردم بارون بیاد! عاشق اون چتر بودم و تا سال سوم راهنمایی هم استفاده کردم.اون سال باز خواهروسطی یه چتر دیگه خرید باز برای تولدم.دیگه چتری که یه قطار داشت برازنده دختر جوان نبود!! و دومیش هم هم بلوزی بود که خواهر بزرگتر خرید.خیلی خیلی خوشگل بود.اونو هم تا زمانیکه دیگه نرفت توی تنم پوشیدم....

بعد از اون دیگه تولد رسمی برگزار نکردیم.مامان کیک درست می کرد و کادو می خرید.معمولا چیزهای ارزون به درد بخور.... مهم این بود که خوشحال می شدیم....

 بعد از دبیرستان که بابا هم دیگه مریض شده بود و درامدی هم نداشت پس اندازش هم به سختی می تونست کفاف مخارج مریضیش رو بکنه.بیچاره ما که امیدوار بودیم بابا بهتر خواهدشد ولی مامان و خواهر کوچکتر می دونستند که این سالها آخرین سالهای عمر بابا هستند. قشنگ نمیدونم اون سالها خرج خونه ما چه جوری تامین می شد....برادر وسطی شاید همه مسئولیتها بر دوش اون بود.برادر وسطی توی شغلش خیلی خوب پیشرفت کرد و الان یک سمت خیلی خیلی مهم توی یه بانک دولتی داره.... خیلی ها میگن به خاطر دعاهای باباست....برادر بزرگتر که خودش خانه زندگی داشت و چون تازه خونه خریده بود کلی قسط! خواهر بزرگتر هم همینطور.خواهر وسطی تازه عقد کرده بود و حقوق خودش فقط برای تامین مخارج عروسی و وسایل و ... کفاف می داد البته اون هرماه مبلغی رو به من میداد و مبلغی هم فکر کنم برای داداش.با اینکه خودش وضع خوبی نداشت.خواهر کوچکتر انترن بود و داداش سال اول دانشگاه و من سوم راهنمایی....

دوران دبستان یه کتاب اصول کافی داشتم.فکر نکنید مطالعه می کردم! پولهایی رو که بابا برای بیستهام میداد میذاشتم لای اون.کارنامه آخر رو که می گرفتیم بابا و خواهر بزرگتر یه مبلغی میذاشتن روش و النگوم رو بزرگترش می کردیم.

پولهایی رو که خواهروسطی میداد و بعضا توی عید جمع می کردم و خواهر کوچکتر - حالا چطور می تونست از حقوق خیلی کم انترنی برای من هم کنار بذاره خدا میدونه - رو میذاشتم لای اون کتاب.برنامه ریزی می کردم چی لازم دارم و چی واجبتره با همون پول می خریدیم....مستقل شده بودم یه جورایی....

اما با اون پول نمیشد همه چیز خرید.اینه که از وقتی بابا مریض شد و شاید من بزرگتر شدم هدیه های تولدم هم تغییر کرد.بیشتر نقدی بود.عمده افرادی هم که کادو می دادند مامان بود و خواهر وسطی و خواهر کوچکتر.برادر وسطی و بزرگتر هم می دادند اما به صورت رندم و البته مبالغ چشمگیرتر که بارها خیلی زیاد به دردم خورده اند....

داداش معتقد بود تولد چیز مسخره ایست که از غرب وارد فرهنگ ما شده.... بعضی وقتها برایم چیزی می خرید بعضی وقتها نه اما از زمانی که ابسیلون درامد برای خودش داشت مبلغی هم برای من کنار می گذاشت....

یکی از به درد بخور ترین هدیه های تولدم پوتینی بود که خواهر وسطی و کوچکتر دوتایی برام خریدند سال دوم دانشگاه.کفش زمستونی نداشتم و هرجور برنامه ریزی می کردم می دیدم نمیشه بخرم.... اونا همیشه حواسشون به من بود.این سه نفر توی خونه منو بیشتر از همه درک کرده اند : خواهر وسطی و کوچکتر و داداش.نمیگم بقیه نکرده اند ولی این سه نفر همیشه توانسته اند به نیاز روز من پی ببرند.

همه اون سالهای سخت - فقط از بعد مادی - گذشتند.حالا همه ما برای خودمان آدمهای متمولی هستیم.- یادم باشد ببینم الهام لباس زمستانی چی لازم داره -

جالب باشه شاید گفتن اینکه من هیچوقت زجر نکشیده ام از این بابت که ندارم بخرم و ....وقتی لاغر شدم کاپشنم دوسه سایز برایم بزرگ بود ولی من اونقدر نداشتم پالتو بخرم ولی این موضوع روی اعتماد به نفس من هیچ تاثیری نداشت.کوچکترین تاثیر رو حتی .... اونهم در شرایطی که همه همکلاسیهایم بچه پولدار بودند.اینه که همه اینها خاطرات شیرینی برای من هستند.هرگز ناراحتم نکرده اند.هرگز نشد که پیش خودم بگویم چرا ما نداریم و اینا.... هرگز نشده حسرت زندگی فردی رو خورده باشم.همه اینها از عزت نفسی ناشی میشده که مامان به ما یاد داده بود.... اونقدر داخل خونه خوشبخت بودیم و اونقدر خونه ما گرم بود که همه نیازهای مادی یادمون می رفت.... اعتماد به هم ٬ فداکاری برای همدیگر ٬ عشق و محبت نسبت به هم.... عامل اصلی خوشبختی خانواده ما شاید همینها باشد.مامان - یک زن روستایی با سواد مقدماتی نهضت و بدون پشتوانه مادی کافی - هفت تا بچه خوشبخت بزرگ کرده که دلشان برای هم می تپد.سال ۸۳ توی مراسمی در ولایت مامان مادر نمونه شناخته شد و لوح تقدیر گرفت.


وقتی متن بالا را می نوشتم در خانه تنها بودم و آقای همسر داشت اینها را تدارک می دید.البته با دلیل دیگری از خانه بیرون رفته بود ولی تاخیرش تابلو شد!مرسی آقای همسر!

کیک بدون شمع :

کیک با شمع :

دسته گل :

بازم دست آقای همسر درد نکنه که همیشه میخواد من خوشحال بشم.


مهربان بزرگوار! بیماری من فقط به پرستاری تو نیاز داشت! هیچ دارویی به اندازه حضور گرم تو در خانه نمی توانست تاثیر داشته باشد.بابت همه دلسوزی هایت بی نهایت ممنونم.بابت همه خوبیهایت.چقدر تو بزرگواری.... فقط یادت باشه کیک نمیدم بخوری چون ۸ تا کادو نخریدی! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت   توسط گلي  |