|
|
|
|
|
سلام! اگه این برف بذاره شب مشهدیم!
برای همه تون دعا می کنم.
انشاا... چهارشنبه شب برمیگردیم و پنجشنبه قوللوغیزدا واروخ! = در خدمتتون هستیم البته ترکیش کمی ادبیه! راستی چون چندروز نیستم و شاید نتونم به وبلاگ سر بزنم نظرات رو تاییدی می کنم.ببخشید!
مهربان بزرگوار! همه استرسهای سفر و همه مسئولیتهای خیلی بزرگ ماموریت فقط با حضور تو برایم قابل تحملند.جالب است که بعضی وقتها کاملا به تو تکیه میکنم درست مثل بچه دوسه ساله ای که به پدرش! دیشب همه استرسم را آرامش و صلابت تو تسکین داد.خدای بزرگ! خودت مواظب این زندگی زیبا باش! هزاران بار به خاطر همه نعمتهایت ممنونم.مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! بعدا عکس گذاشتم. ما فردا عصر میریم به سمت مشهد.ساعت ۶ فکر کنم برسیم. امروز هم کلی باز هماهنگی انجام داده ام.روزی این چندروزم به اضافه حق ماموریت مشهد از شیر مادر حلالتره! پنجشنبه رفتیم کوه و رستوران بالای کوه ناهار خوردیم.کیفیت غذاهاش و رفتار گارسونها فوق العاده بود فقط یه کم گرونتر از داخل شهر که طبیعیه.نباتی حتما امتحان کنید کافی شاپ هم داره!فقط آدم خسته میشه می ره می خوره بعد برگشتنی دوباره خسته میشه یعنی در کل : آدامین بورنون نان گلیر!!!! ولی شوخی کردم کلی می چسبه احساس شعف به آدم دست میده.امیدوارم عینالی رفتن رو ادامه بدیم. شب خونه بودیم و هنوز نمی دونستیم جمعه می خواهیم چکار کنیم.در یک جلسه علنی شورای خانواده ما تصمیم گرفته شده که اولین جمعه هرماه خونه یکیمون جمع بشیم.البته من و داداش رو به خاطر کوچک بودن خونه هامون معاف کردن اگرچه خداروشکر که خونه مون کوچیکه وگرنه باید به خاطر تنبل بودن خانم خانه معاف می شدیم.عروس کوچکتر هم مشابه منه! حالا این ماه نوبت برادر بزرگتره و ماه بعد خواهر بزرگتر.ضمنا قراره که اگه کسی پلو خورش داد یا تشریفاتی اعمال کرد نفری ۲۰۰۰ تومن به عنوان جریمه به مهموناش بده! البته داداش پیشنهاد کرد ما هم بیرون - یعنی صحرایی باغی جایی - مهمونی بدیم. حالا این جمعه پدرمادر آقای همسر اومدن تبریز برای عیادت شوهرعمه اش که بیمارستانه و طبیعتا ما نرفتیم ولایت اونا.هفته بعد یا باید مهمونی رو کنسل کنیم که از اونجایی که همه اونجا جمعن و اصلا این برنامه رو به این دلیل گذاشتن که همه ماهی یه بار رو تعهد داشته باشیم دور هم جمع شیم - غایب روزهای تعطیل معمولا ما و خانواده داداشه - پس بیشتر به خاطر ماست کلا برای من خیلی نامطلوبه از طرف دیگه هم اگه هفته بعد هم نریم ولایت آقای همسر سه هفته میشه که آقای همسر پدرمادرش رو ندیده و گناه داره.تنها راه حل برای محافظت از سیخ و کباب اینه که عینالی پنجشنبه رو کنسل کنیم بریم ولایت آقای همسر که هم کوه از دست میره هم اینکه من بعد از مسافرت اگه توی قصر هم بوده باشم دلم برای خونه مون تنگ میشه و دوست دارم شب رو خونه خودمون باشم.... خلاصه! با این اوصاف شاید توفانی در راه است! القصه....
دیروز طی یک اقدام جالب از سوی آقای همسر مطرح شد : برات یه چیزی خریدم اما نمیدم! حالا من از طرفی دارم از ذوق تلف میشم کلا عاشق هدیه های بی مناسبت بدون آگاهی قبلی هستم از طرفی میخوام بدونم چیه و اون نمیگه! خلاصه که یه سرویس تیتانیوم ظریف گرفتم که دوماه بود بالای کمدمون بوده و من خبر نداشتم! مرسی آقای همسر! اینم عکساش :
چرا دعا نمی کنید ما دوربین بخریم؟ یا مستجاب نمیشه؟
راستی سریال یوسف داره بیمزه میشه ها! لحن نقش یوسف هم خیلی کتابی و ساختگیه....
امروز میرم چادرنمازم رو بشورم!
مهربان بزرگوار! به خاطر همه خوبیهایت ممنونم.حالا ببین چطور می شه از وقوع گردباد جلوگیری کرد؟ به نظرت پنجشنبه بعد از اداره بریم خونه مامانت شب می تونیم برگردیم؟ یا نه بمونیم جمعه صبح برگردیم؟ این به نظر تو یقینا منطقی تره! خب ما کوه رو نریم می تونیم ساعت ۲ اونجا باشیم.ناهار رو بخوریم.... نه نمیشه عصر برگشت.خب شب رو می مونیم.راستش این یه وسواسه که من مبتلا شدم یعنی چی روز بعد مسافرت رو باید خونه باشم و اینا وقتی که برنامه اینجوری بهتر جور درمیاد.صبونه رو می خوریم برمیگردیم یه راست ولایت و خونه برادر بزرگتر! نظر شما چیست با پیشنهاد بنده؟ تازه من همیشه دوست دارم در اسرع وقت سوغاتی ها رو بدم از این نظر هم خوبه! یاخجی؟یاخجی! خدای بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزاران بار تو را شکر! به خاطر همه نعمتهایت به خاطر اینکه کمک کردی مشهد رو باهم بریم.... من دلم نمی اومد برای پنجمین بار برم مشهد و آقای همسر هنوز نرفته باشه.... مرسی خدای بزرگ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! امروز باز استرس ماموریت داشته ام شدید. دقیقا یه روز بعد از اوکی شدن بلیطهای ما هواپیمایی ۱۵درصد آورد رو قیمت بلیطهاش! یعنی توی هر بلیط ۳۰ تومن منفعت کردیم! الان آقای همسر میاد بریم عینالی.دیدین سر قولمون موندیم! دیروز هم که نوشتم توی پست دومش که چیکار کردم. و اما در مورد دیروز : ** من در هوای پاک کوه کلی فکر کردم و دیدم این من نیستم که دارم این کارها را می کنم! تصمیم گرفتم در اولین فرصت بیایم و این پست را تغییر بدهم .... وقتی آقای همسر خانه است بیشتر ترجیح میدهم وقتم را فقط به او اختصاص دهم و او الان رفت آرایشگاه- خودش میگه سلمانی! - سریع اومدم دیدم دوسه تا از دوستان باارزشم هم موافق نوشته هام نبودن پس این قسمت را پاک کردم. راستی الان ساعت ۷.۵ شب پنجشنبه می باشد! ضمنا اگه برای یکی واقعا مهم باشه که من چی نوشته بودم به راحتی می تونه از طریق کامنتها کشف کنه! ** اصولا معتقدم نحوه حرف زدن آدمها - حتی در شرایط عصبانیتشان - شخصیتشان را نشان میدهد.آدمهایی را دیده ام که وقتی عصبانی می شوند رکیک ترین فحشها را به کار می برند و آدمهایی را که متین و مودب عصبانی می شوند.... بسته به شخصیت خودشان! فقط یک پیشنهاد : شک نکنید اگر کسی خواست در مورد یک آشنای مشترک با شما سر غیبت را باز کند بطور قطع یک روز دیگر همین کار را پشت سر خودتان انجام خواهدداد.
تصمیم گرفته ام بعد از مشهد هرروز در باره نظر یکی از خوانندگان نامرئی وبلاگم بحث و بررسی راه بیندازم.
شماره این پست جالبه : سه چهار پنج! و رتبه کنکور یکی از رقبای دور من!
مهربان بزرگوار! فکر میکنم لازم است در رفتارم تجدید نظر کنم.مثل اینکه قدر متین بودن و مهربان بودن و در یک کلام خوب بودن تو را به اندازه کافی نمیدانم....باید فکر کنم! خدای بزرگ! خودت مثل همیشه مواظب همه مان باش! هزاران بار مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم سلام! این پست دوم امروزه!گفتم براتون عکس بذارم.راستی به همان دلیل همیشگی نظرات در پست پایین لطفا! بعد از اداره از آنجا که با خوندن بادبادک مستانه هوس بازار کرده بودم و از طرفی با ازدیاد مصرف ادویه و روآوردن به زیره و کاری و الخ و نداشتن جای کافی دنبال جاادویه ای بودم که همه چی توش جا بشه (!!) زدم به بازار!پاساژ نور در تربیت جاادویه ای خریدم و گوشتکوب که خیلی لازم داشتیم و برگشتنی هم مریم خریدم. خدا به داد پدر مادرهایی برسه که دختر بی ملاحظه یا داماد بد دارن و پول ندارن! لوازم خانگی خیلی گرونه.... این جاادویه ای :
این قوری که خواهرکوچکتر داد با چای دارچین اندرونش روی بخاریمون :
این روسری پشمی که عمه داد :
اینم مریم هامون :
به نظر شما اگه یه خانم متاهل ۲۶ یا ۲۷ ساله که تحصیلکرده هم هست و مدتها ادعا میکرده خیلی شبیهته و باهات دوسته و ازت خوشش میاد و یهو چون گفتی همسرت ایراد قابل طرح نداره باهات قهر کرده پشت سرت بهت لقب " دختره ی پررو " بده تاکید می کنم باتوجه به سنش آدم محترمیه؟ به نظر شما اگه همین خانم فوق یه بار بی اینکه خبری داشته باشی بری وبلاگش نظر بدی و به نظر همه جواب بده جز شما و پاکش نکنه نظر رو حالا به هر دلیل که ساده ترینش تابلو کردن این کارش هست و شما خودتون دیگه به خاطر این بی احترامیش پا توی وبلاگش نذارین ٬ بره به یکی دیگه بگه من خودم به این دختره ی پررو گفتم دیگه نیاد وبلاگم آدم محترمیه؟ به نظر شما اگه یه خانم دیگه با مشخصات نزدیک به مشخصات خانم فوق فقط مقداری از هر لحاظ بالاتر ٬ چندین بار بیاد باهاتون در مورد خانم فوق و یه دوست مشابهش بخواد سر غیبت وابکنه و شما صرفا به خاطر احترامی که به خودتون قائلین برای ادامه غیبت همکاری نکنین بعد که تقی به توقی خورد بره با همون خانم فوق در مورد خودتون سر غیبت رو وابکنه و اجازه بده همون خانمه پشت سرت بگه دختره ی پررو ٬ آدم محترمیه؟ و درنهایت به نظر شما ارزش داره که بخوای در مورد این دو نفر فکر کنی یا بنویسی وقتی که می تونی خودت رو برای رسیدن سبزی زندگیت برای چهل دقیقه دیگه آماده کنی؟برای رسیدن همسری که .... باید براش اسفند دود کنم. چرا ما نمی تونیم خوشی و موفقیت رو در زندگی دوستانمون بهشون تبریک بگیم؟ چرا ما همه چیز رو فقط برای خودمون می خواهیم؟چطور می تونیم اسم خودمان را دوست بذاریم؟ وقتی برای شادی دوستانمون ناراحت میشیم چطور می شه ازمون انتظار داشت که به فکر سایر مردم باشیم؟
مهربان بزرگوار! به داشتنت افتخار می کنم.هرروز بیشتر از دیروز! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظبمان باش در برابر هر قضا و قدر و هر چشم زخمی.... مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! بعدا نوشت : اگر خواننده وبلاگم هستید و هیچوقت نظر نمیدهید خواهش می کنم پست سیصد و چهل را هم بخوانید.مرسی! دلم براي نوشتن تنگ شده بود.امروز تصميم گرفته ام بنويسم.البته در ورد مي نويسم چون هي ممكن است وقفه ايجاد شود. بايد برم دنبال علي الحسابي كه درخواست كرده ام براي ماموريت.كارم را از اين لحاظ خيلي دوست دارم و رييسم را.البته من تا به حال دست از پا خطا نكرده ام آنها هم اعتماد مطلق دارند. ديروز رفتم كلاس زبان.جالب بود.كلاس قبل از ظهر هم استثنائا با ما اومده بودن.اونا تعداد متاهل و دانشجوشون بيشتره ما تعداد دانش آموزمون.دو جلسه هفته بعد رو كه غايبم بعد هم يكشنبه ميان ترم! خانم معلم زبانمون ديروز بهم گفت : من هميشه پيش بيني هام درست درمياد هيچم توجه نمي كنم كه تو قصد ادامه تحصيل داري يا نه اما مطمئنم يه روزي يه جايي زبان تخصصي برق تدريس خواهي كرد! اينا! مي دونيد حتي اگه حرفش رو به خاطر دادن انرژي مثبت زده باشه باز هم كار خوبي كرد.يه لحظه كلي احساس شعف بهم دست داد.اگرچه من از تدريس زياد خوشم نمياد اما خب وقتي سطح زبانم به اون حدي رسيده كه خانم معلم چنين پيشگويي اي بكنه خيلي برام خوشحال كننده بود.درس ديروز در مورد تقاضاها و تعارفات بود.خدايي كتابهاي هدوي خيلي پر هستن. بعد از كلاس به قصد " گشتن دنبال دكتر " رفتم 17 شهريور.خيابان 17 شهريور تبريز از ابتدا تا انتهاش پره از مطبهاي دكتر.همه جا تابلو تابلو تابلو! البته من سعي مي كنم روي عابرين اين خيابون رو مخصوصا عصرها نبينم چون اكثرا دردمندند و ناراحت ميشم اگرچه وقتي مي بينم يه خانم با شكم قلمبه كنار همسرش ميره ميگم حالا اين مريضي هست كه حداقل خودش از اين حالتش خوشحاله و يه اميدي توي دلش هست.يهو مي بيني از يه روستايي در استانهاي مجاور اومدن منتظر دكترشون هستن يا يه پيرمردي رو مي بيني كه از سرووضعش معلومه پول نداره و پاكت ام آر آي دستشه.... اين صحنه ها منو خيلي اذيت مي كنن.اين اواخر هم ياد اسكنها و آزمايشهاي مامان مي افتم و باز وحشتناك دلم ميگيره وحشتناكتر! اينه كه سريع مي پرم توي تاكسي اما خب ديروز بايد مي گشتم البته چشمم فقط به تابلوها بود.... يكي دوتا تابلو ديدم.يا مرد بودن و من هميشه در عجبم از خانمهايي كه براي مشكلات زنانه پيش پزشك مرد ميرن يا خانم بودن و برد نداشتن بي خيال شدم اما توي ذهنم مي گفتم دختر! پزشكي كه برد داره الان مطبش شلوغه وقت نميده كه!يه پزشك عمومي وقتي آزمون تخصص يا همون دستياري قبول ميشه و ميشه رزيدنت هرسال بايد آزمون ارتقا بره وگرنه مثل مدرسه مردود ميشه.مثلا اگر در آزمون ارتقاي سال اول رد بشه مجبوره سال بعدش هم رزيدنت سال اول به حساب بياد.رزيدنت هرقدر سال بالاتر بشه اختياراتش بيشتر ميشه در حالت كلي و كشيكهاش كمتر.حالا بسته به نوع رشته ممكنه دو يا سه يا چهار و بعضا حتي شش سال رزيدنت باشه بعد ارتقاي آخر رو ميده و ميشه پزشك متخصص.حالا يه آزموني به اسم برد هست كه فكر كنم فقط در تهران برگزار ميشه.پزشكاي متخصص در آزمون كتبي و شفاهي برد شركت مي كنن و اگه قبول بشن گفته ميشه " برد گرفتن يا برد دارن " پزشكاي كمي مي تونن تو اين آزمون قبول شن.پس در تابلو ها به اين كلمه دقت كنيد.پزشكي كه برد داره يعني حداقل دوره رزيدنتيش درسخون بوده.... داشتم به اين فكر مي كردم كه چقدر دلم ميخواد يه دكتري پيدا كنم كه عجله نكنه و اتاق انتظارش پر نباشه.دلم ميخواست باهاش حرف بزنم اما اين خيال باطلي بود! پزشك زناني كه برد داره مطبش هم 17 شهريوره ساعت هم 6 عصر ممكن نبود بيكار باشه.... همينجوري نزديكاي مطب خواهركوچكتر تابلو ديدم : خانم دكتر رقيه ذاكري كه برد هم داره.نميدونم چرا قبلا ها توجه نكرده بودم شايد از اسمش به نظر مياد خيلي عوام باشه! خب من رفتم تو.از نگهبان پرسيدم گفت طبقه سه.معمولا با آسانسور نميرم ولي اين بار چون فكر مي كردم ثانيه ها حياتي هستن (!) رفتم.طبقه سه و خانم دكتر ذاكري! اتاق انتظار يه خانم و آقا باهم صحبت مي كردن.خانمه بيشتر از هرچيزي شبيه دكتر بود ولي چرا تو اتاق انتظار؟ آقاهه هم بي شك دكتر بود چون خانمه وقتي خطابش مي كرد فهميدم.ايستاده بودم كه آقاهه خداحافظي كرد و خانمه ازم پرسيد براي ويزيت اومدي؟ گفتم بله! گفت بيا تو! ديدم ايول خانم دكتره!نشست پشت ميزش و گفت : دفترچه داري ؟ گفتم بله! گفت پس 4500 بده بيا بشين! يه پنج تومني دادم كه 500 برگردوند از داخل كيفش! من همچنان دچار شاخ درآوردگي (!!) بودم! بعد طبق معمول همه پزشكان هم صنفش پرسيد كه چرا قرص مي خوري و الخ و رسيد به اونجا كه الان بهترين سنه! بابا مگه تنها شرط سنه؟ بعد من خواستم كات كنم و توي دلم داشتم مي گفتم اه اينم مثل خانم دكتر تقي زاده ازآب دراومد! جواب دادم چون فعلا از نظر فكري قضيه توليد مثل برام جا نيفتاده و يه لحظه مكث كرد و زوم كرد روي صورتم و گفت : من براي تفكر تو خيلي ارزش قائلم.خوب مي كني! خلاصه ديگه تحصيلاتم رو پرسيد و كمي تحويلم گرفت و بعد فهميد خواهر خواهر كوچكترم و كلي خواهر كوچكتر رو تحويل گرفت... گفت دوهفته است منشي ندارم اينه كه زياد مريض ندارم.گفتم واي خانم دكتر من هرچي از كائنات خواسته ام گرفته ام الان توي راه داشتم مي گفتم چي ميشه من يه دكتري پيدا كنم كه وقت داشته باشه باهام صحبت كنه! گفت كائنات؟ لبخند زدم.گفت كتاب زياد مي خوني؟ گفتم بله.... گفت بگو ببينم چيا خوندي؟ من در برابر اين سوال كمي مكث مي كنم هميشه دلم ميخواد از بهتريناش شروع كنم.گفتم وين داير رو ميشناسين؟ گفت جدي مي خوني؟ گفتم بله بابا! بعد از كوئيلو گفتيم و مولانا....داشتيم دوست مي شديم ديگه! كلي گپ زديم.از بچه هاش گفت.دوتا پسر داره.اونجوري كه حرف مي زد متوجه شدم زندگي عاشقانه اي دارن و روي تربيت بچه هاشون كار كردن.يه مجله نقدا داد بهم كه نصف فارسي نصف انگليسيه و كلي ليست كتاب نوشت برام توي يه نسخه!!! كتاب جمهوري افلاطون و لذت فلسفه ويل دورانت و يه كتاب از محي الدين عربي و پير بلخ رو به شدت و حدت تاكيد كرد بخونم و نهايتا تاكيد كرد بهم كه : من با برنامه هات كاري ندارم اما اگه تصميم بگيري هرگز بچه دار نشي به اجتماع خيانت كرده اي و مديوني! جالبه براي اطلاع رساني براتون بگم كه من ازش پرسيدم شما سزارين رو ترجيح ميدين يا طبيعي رو؟ محكم گفت طبيعيه كه سزارين! هردوتا بچه خودم سزارين به دنيا اومدن.تازه اينجا رو بگيري تا آخر اين خيابون بري همه پزشكاي زنان بچه خودشون رو سزارين به دنيا آوردن.ناشتا ميري مثل خانم بستري ميشي بيست دقيقه جراحيه و فردا صبح مثل خانم بچه ات رو ميگيري بغلت و مياي! گفت مريضايي دارم كه پيشنهاد طبيعي بهشون مي كنم اما با روحيه اي كه از تو شناختم هرگز اهلش نيستي خرد ميشي! يه تصويرسازي هم از زايمان طبيعي انجام داد كه خب! به خاطر احترام خوانندگان مذكر از توصيفش معذورم فقط بگم خيلي چندشناك بود! من يك زن متاهل 27 ساله چرا تا به حال در مورد اين پروسه فكر نكرده بودم؟! من پرسيدم چنددرصد مريضاي شما آگاهانه بچه دار ميشن؟ خنديد گفت بالاي 99 درصد بدون آگاهيه! گفت به همين دليله كه وقتي يه آدم آگاه بچه دنيا نياره خيانت كرده.... يه كم در مورد فرار مغزها صحبت كرديم.نميگم چي مي گفت چون اسم بردم ازش بالاخره نبايد تفكراتش رو اينجا تشريح كنم. راستي دفعه پيش انتقاد كرده بوديم كه چرا اسم پزشكها رو ميگم.خب به نظر من بد نيست.خودم ترجيح ميدم قبل از اينكه برم مطب يه دكتري با يه سرچ از يه وبلاگ در موردش اطلاعات بيارم! تازه اونقده دوست دارم يه روز خود خانم دكتر سرچ كنه اسمشو و بياد اينجا رو بخونه!
بعد از يك ساعت و ربع صحبت با خانم دكتر برگشتم خونه.... گلفروشي سر كوچه ديروز افتتاح شد بالاخره.من هيچ تغيير آنچناني در دكورش نديدم.يه ماه بيشتره كه به خاطر تغييرات دكوراسيون تعطيله.ميخواستم مريم بخرم.دوسه جا رفتم نبود عجيبه الان فصلشه! ايشون هم گفتن كه فردا يعني امروز!
من از اينكه زبون بازي بلد نيستم ناراحتم.خيلي بده! اما هروقت خواستم ياد بگيرم احساس كردم غرورم پامال ميشه.يعني دوتا حس بد! هم اينورش بده هم اونور! تو اداره خیلی لازمه.یعنی خیلی وقتا می بینی یکی غیرمستقیم میگه : تورو خدا بیا خَرَم کن!اما من بلد نیستم!
عينالي فردا فعلا در برنامه ميباشد.برف هم تا يكشنبه خبري نيست.البته به شدت سرده.
من از تایید کردن کامنتهای خصوصی پست قبل قصد بدی نداشتم.متهم شده بودم به اینکه نظرات بد رو مخفی می کنم هرچی خصوصی بود عمومی کردم فقط اسمشون رو عوض کردم به خاطر احترام به نویسنده شون. ضمنا باید خوانندگان ثابت من اطلاع داشته باشند که من بعد از ساعت ۱۲ می آیم به سمت نت و وبلاگ!این یک تعهده.
يه خبر خيلي بد! يكي از مدرسهاي آموزشگاه زبان روز اول تعطيلات بدون اينكه ضربه اي به سرش بخوره دچار خونريزي مغزي شده و توي كماست. دكترها منتظرن به هوش بياد مغزش رو عمل كنن.... خيلي ناراحت شدم.حدودا همسن ماست.ميگن چندروز قبل از اين اتفاق چشماش به شدت قرمز شده بوده....
مهربان بزرگوار! ديروز چنان دلم تنگ بود كه داشتم فكر ميكردم كاش واحدمان همكف بود و من مجبور نبودم اينهمه پله را بالا بيايم بعد ببينمت.چقدر دلم برايت تنگ شده بود!فقط با عجله داشتم مي آمدم كه از آخرين اخبار مطلعت كنم!خيلي برايم عزيزي! خداي بزرگ! بابت همه نعمتهايت هزاران بار شكر! چقدر خوبست كه سالميم و شاد.مگر انسان جز اينها چه مي خواهد؟ خودت هميشه مواظبمان باش! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
اين پست دومه.يه پست ويژه!
بعدا نوشت : این پست تا یک هفته همچنان در اول صفحه خواهدماند.تعجب نکنید اگر پست سیصد و چهل و خرده ای ها قبل از پست سیصد و چهل نوشته شده باشند! بعد از یک هفته تاریخها را درست خواهم کرد.پس پستهای جدید رو پایین همین پست بیابید! ضمنا نمیدونین چقدر با خوندن کامنتهای دوستان نامرئیم خوشحال میشم! به همین دلیل هست که یک هفته به این پست مهلت میدم اول بمونه چون واقعا انرژی می گیرم هم از تعریفها هم از نقدها.از همه تون ممنونم. بازيش مخصوص خوانندگان وبلاگمه نه لزوما اونايي كه وبلاگ دارن.آسونه : سلام خواننده هاي نامرئي وبلاگ من! مرسي كه وقتتون رو اختصاص دادين - يا مستمرا اختصاص ميدين - به خوندن وبلاگ من.شايد وقت نظر دادن ندارين شايد دوست ندارين نظر بدين و شايد دلايل پيچيده تري داشته باشين فقط : يه اين بار رو يه اثري از خودتون بذارين لطفا! اينكه چطور شده به وبلاگ من سر زدين؟ از كي مي خونين ؟ چي سرچ كردين رسيدين اينجا ؟ مونثين يا مذكر؟ و مهمتر اينكه : در مورد گلي و آقاي همسرش چه نظري دارين؟ خيلي خوشحال ميشم نظراتتون رو ببينم. اين فكر از اونجا به ذهنم رسيد كه وبگذر نشون ميده وبلاگ من روزي حدود ۱۰۰ تا بازديد داره ولي همه اش ده بيست تا نظر! برام خيلي جالبه بدونم اينايي كه بي سروصدا ميان ميرن كيان؟ بازم ممنونم! راستي پست اصلي امروز پايينيه و بعدا نوشت هم داره! اينجا بي زحمت فقط اونايي نظر بدن كه قبل نظر ندادن يا فقط يكي دوبار در عمر يك ساله وبلاگم نظر دادن... ضمنا تاييدي مي كنم اگه دوست نداشتين بگين تاييد نكنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! امروز بيست و نهمين بيست و چهارمي است كه ما باهميم! مبارك باشد! واي چقدر من خوشحال ميشم نظرات پست نامرئي رو مي بينم! يعني اينهمه آدم نوشته هاي منو مي خونن! خيلي دوست داشتم نظر هم بدن ولي خب نميخوام مجبورشون كنم.هرجور دوست دارين! من و آقاي همسر يكشنبه آينده ساعت 4 بعدازظهر با هواپيمايي كاسپين ميريم مشهد و چهارشنبه 9 شب برميگرديم.هورا! ديروز با برادر بزرگتر رفتيم ولايت.مامان اول رفت مراسم سال برادر باجناق برادر وسطي (!!) بعد يهو گفتيم بريم خونه عمه.من عشق عمه ام.برادرزاده هام هم همينطور! كلا دوتا عمه داشتم كه عمه بزرگتر سال 84 فوت كرد و موند فقط همين عمه.اين عمه من بيشتر از خواهرش با مامانم صميمي بود و البته مامانم هم بيشتر از خواهرهاي خودش با اون.عمه من خيلي مهربونه.شوهرش هم! من عمو ندارم اما به جرات مي تونم بگم شوهرعمه ام رو بيشتر از داييم دوست دارم.كوچك كه بودم هميشه خونه اونا بودم بزرگتر كه شدم خب زندگي پيچيده تر شد.شوهر عمه هم منو خيلي دوست داره.روزي كه بابا فوت كرد من كنكور داده بودم بغلم كرد و گريه كرديم دوتايي و روزي كه از مكه برگشتيم پيشونيم رو بوسيد.به نظر من اون به اندازه عمو برام مَحرَمه. خب رفتيم خونه عمه و كلي خوش گذشت كلي از قديما گفتن و ما خنديديم.شب برگشتيم شامهم به پيشنهاد من مامان آبگوشت مشت درست كرد خورديم. راستي عمه يه روسري پشم بهم داد آورد روسريهاش رو نشون بده من خيلي خوشم اومد از اين گفت سرت كن و ديد بهم مياد به زور داد بهم! عكسش رو ميذارم. اين عمه من يه جورايي برنامه ميريزه دوشنبه ها كه نوبت ماست بياد خونه مامان!
من كلي كار دارم و استرس.بذار بريم برگرديم كلي روده درازي خواهم كرد.راستي ليلا مختصر بودن پستهاي من فقط به خاطر حجم كارامه!
خانم ج و آقاي پ ديگه حرف نمي زنن و ديروز مامان خانم ج جوابشون كرد.خوشحال شدم خانم ج خيلي بيشتر از آقاي پ لياقت داره.كلا يه دختر مستقل خودساخته است.دوستش دارم! من تو محیط وبلاگم تقریبا همیشه صریح نظر میدم ولی در دنیای واقعی به شرطی نظر واقعیم رو میگم که یا مخاطبم رو دوست داشته باشم یا دلم براش بسوزه یه جورایی یا اینکه از دستش عصبانی باشم.بارها به خانم ج - وقتی پرسیده بود وگرنه من دخالت نمی کنم - به خاطر علاقه و دلسوزی گفته بودم که به آینده این رابطه شک دارم.امروز با خوشحالی اومده میگه تموم شد! گفتم بهترین تصمیمو گرفتی!
دارم فكر مي كنم كه تعداد نظرات نامرئي زياد شدن چه جوري مديريتشون كنم؟ همونجا جواب بدم يا يه پست ويژه بذارم؟
يك فاز برق اداره رو برداشته بودن چراغها روشن بود ولي كامپيوترها كار نمي كرد! همكاران به ارباب رجوع مي گفتن كامپيوتر كار نمي كنه فكر مي كردن دارن مسخره مي كنن!!!
امروز كلاس دارم! آي سختمه بعد دوهفته تعطيلي آي سختمه! بعد هم بايد برم دكتر.خانم دكتر سلمانزاده باز هم در مطب نخواهدبود!میرم 17شهريور همينجوري ببينم رو تابلوي كي زده برد داره برم تو! بروشور ياسمين نوشته چون جذب پتاسيم رو بالا ميبره بهتره در اولين ماه مصرف آزمايش خون بديم.برم يه مشاوره اي بكنم.
به نظر شما ما در مشهد كجا مي تونيم بريم؟ چهارشنبه تا عصر وقتمون آزاده.سه شنبه هم از طرف اداره ميريم شانديز و طرقبه كه زمستونش فكر نكنم جالب باشه.من بار اول سال 74 بار دوم سال 76 با اردوي آموزش پرورش به خاطر رتبه ام در نهج البلاغه بار سوم سال 79 با اردوي دانشگاه به خاطر قبولي در آزمون " جنگهاي صفين و نهروان " و بار چهارم سال 84 جلسه توجيهي بدو استخدام رفته ام مشهد و آقاي همسر تا به حال نرفته!
مهربان بزرگوار! دلم برايت تنگ شده!منتظرم عصر بشه ببينمت! چقدر تو خوبي! مي دوني شايد بعضي وقتا كه اعصابم قاطيه اعتقاداتم كمرنگ بشن ولي من هميشه به اين عبارت شيخ اجل ايمان دارم كه : " دوچيز محال عقل است : مردن پيش از وقت معلوم و خوردن بيش از رزق مقسوم " من هم مثل خودت دوست دارم حُكمِت همانطور كه دوست داري بشود اما دلم نميخواهد به خاطر اين موضوع حرص بخوري و هي عجله كني.هميشه افتخار مي كنم كه در محل كارت مورد اعتماد هستي چه از بعد فني چه از بعد احلاقي.پس عجله نكن! چشم روي هم گذاشته ايم سي سالمان تمام شده و داريم بازنشسته مي شويم! خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! به خاطر سلامتي مامان به خاطر گرمي خونه هامون به خاطر همه چي! خودت مثل هميشه مواظبمون باش! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان! فقط آمدم که آمده باشم!!!! بروزن : گفتم که بدانی یا شبیه همون! نظرات پست قبلیم اونقده قشنگ بودن.بذار تموم شن برای همه شون جواب بدم. من زیاد از علامت تعجب استفاده می کنم و البته حساسیت دارم به درست نوشتن یا نگارش صحیح حتی تو نامه های اداری هم به حدی رسیدم که بیشتر همکاران میارن نامه شونو من بنویسم البته این یه ایراد محسوب میشه ها چون یهو می بینی به غایت درگیری یکی هم پیداش میشه که اینو بنویس! اگه به دستور زبان باشه علامت تعجب برای جمله های امر و نهی و دعاها کاربرد داره اما من معتقدم باید آخر جمله هایی که آخرش آدم لبخند میزنه هم علامت تعجب گذاشت.پس خرده نگیرید و هرجا دیدید خارج از قوانین علامت تعجب به کار بردم منو در حال لبخند تجسم بفرمایید.لابد برایتان سخت است و بیشتر فکر می کنید شبیه خانم پنلوپه کارتون ممول یا مدیر نوانخانه جان گري هستم! مطمئن باشید نیستم! مشهد تا حد بالای نوددرصد قطعی شد. مطابق اون تست آقای همسر من ده سال زودتر می میره! چون میخوام دوتایی باهم بمیریم پس مجبورم یا میوه کم بخورم یا پیاده روی نکنم یا مسواک مرتب نزنم یا پدربزرگم رو از خاک بیارم بیرون و زودتر بکشمش یا خلاصه یه کاری کنم که باهم بمیریم.راستی به نظر شما چرا به فکرم نرسید که : آقای همسر زیاد میوه بخوره و دندوناشو مرتب مسواک کنه و مرتب ورزش کنه و الخ! برای خودم هم جای سواله! اگه نگرفتین منظورم چیه بهتره برین پست دیروز و رو اون لینک کلیک کنید. دوهفته ای می شد که ساعت دیواری اتاق ما باطریش تموم شده بود و همچنان ساعت یازده و ربع رو نشون میداد.امروز همکارم باطری خریده - اداره از این کارها نمی کنه اصولا ! - آورده داره عوض میکنه باطریش رو حواس سه نفر توی اتاق به گردوخاک روی ساعته هست به کار همکار محترم نه! برگشته میگه چرا تشکر نمی کنید آخه؟ من موندم که چرا ما گردوخاک رو زودتر می بینیم؟! من کلی کار دارم ها! با برادر بزرگتر میریم ولایت.دیروز هم با خواهر وسطی رفتیم و من موندم پیش گلسا اونا رفتن مسجد و بعد بالعکس.روز خوبی بود.چقدر گلسا رو دوست دارم باحاله! باهاش شوخی می کنی غش می کنه و کلی انرژی میده : گلسا : اه من ۳۳۰ تا تست علوم زدم بابام میگه ۱۰ تا دیگه بزن و دعوامون شده! من : خب دیوونه ۳۳۰ تا زدی ۱۰ تام روش! - : نه!نمیدونی که کتابش چقدر سخته! - : میدونم همون کتابه دیگه! - : کدوم؟از کجا میدونی؟ با عصبانیت! - : همون دیگه! - : کدوم؟ - : همونکه جلد داره. - : اگه راست میگی جلدش چه رنگیه؟ - : همون رنگ! - : بگو! - : قرمز آسمانی! - : غش می کنه و من انرژی می گیرم! درست بگو! - : صورتی متمایل به یشمی! - : غش! وای چقدر بچه خوش خنده ایه و به همین راحتی عصبانیتش می خوابه. دیروز کلی از این مکالمات داشتیم....
مهربان بزرگوار! خیلی برایم عزیزی خیلی! به داشتنت افتخار میکنم.تو قول داده ای که هیچوقت مرا تنها نخواهی گذاشت و روی قولت هم می مانی یقین دارم! حالا اگه هرشب مسواک بزنی و ورزش کنی مرتب باهم می میریم یاخجی؟یاخجی! خدای بزرگ! به خاطر همه لطفهایت ممنونم.هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه ما باش! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش!
اول بگم که من تا سال ۲۰۶۸ در خدمتتونم! این سایت میگه! از وب الی یاد گرفتم!راستی قراره ۲۰ ژانویه ۲۰۶۸ بمیرم یعنی سالروز وفاتم با سرکار خانم هایده یکی میشه!ولی میگم زیاد عمر خواهم کردها! خب دیگه چی بگم؟ کارم خیلی زیاده.... استرسم هم! اصلا این ایده آل طلبی من خیلی اذیتم می کنه نمیدونم باهاش چیکار کنم.حالا بذارین تکلیف ماموریت که روشن شد میام خوب براتون توضیح میدم. دیشب نصف راه داشتم می اومدم - نصف راه اسم یه میدونیه در تبریز - چونان زمين خوردم نگو! فكر كردم يه جاييم حتما شكست! دستفروشهاي اون دور و بر اومدن نجاتم بدن كه تا رسيدن اونا خودم بلند شدم.ميگن اينجا روزي چند نفر همينجوري زمين مي خورن - بايد توي روز برم ببينم مشكلش چيه - اما ميگن هرقدر به شهرداري زنگ مي زنيم حتي يه سر هم نمي زنن ببينن چه خبره! اينه ديگه! آخرش مغزم رو برميدارم در ميرم ها! تازه يه نكته جالب هم جمعيت در حال حركت - نصف راه جاي شلوغيه - هيچ عابري برنگشت يا نايستاد بگه كه خانم نمردي؟زنده اي؟ خيلي بده ها! من خودم ببينم يكي به كمك احتياج داره يا يه اتفاقي افتاده خيلي احساس مسئوليت مي كنم.اگه ببينم يه خانم مسن وسيله سنگين داره حتما ميگيرم براش تا جاييكه مي تونم حمل مي كنم يا بارها شده توي اتوبوس واحد جامو بدم به يه آدم مسن يعني بيشتر دعوام روي مراعات صف در مورد خط واحد به اين خاطره كه شايد بتونم صندليمو به يكي بدم.... اصولا خيلي لذت مي برم از اين موضوع.... القصه! ديروز به شدت داغون بودم.فقط منتظر بودم آقاي همسر برسه براش گريه كنم آروم شم! كه گريه كردم و آروم شدم.واااي اگه اين فرشته تو زندگي من نبود من چيكار مي كردم؟ حالا براتون مفصل ميگم ديروز چم بود.... از خودم ناراضي بودم به شدت.... امروز هم بايد برم ولايت مراسم پدر عروس بزرگ داييمون! پنجشنبه فوت كرده.اصولا چون آدم خوبي نبود و زنش رو هم اذيت مي كرد ناراحت نشدم از مردنش! خدا رحمتش كنه....قراره با خواهر وسطي بريم. از سه شنبه هم كلاس زبانمون شروع ميشه. كنتر ل پر و ژ ه هم اصلا جالب نبود شايد نرم!
بعدا نوشت : قونقا يه همچين چيزي بوده.از ميدون قونقا - قونقا باشي - راه مي افتاده تا ميدون راه آهن.دقيقا وسط اين مسير ايستگاه " نصف راه " بوده كه الان يه زيرگذر داره يه روگذر.... اون تصوير هم عكس قونقا باشي كنوني است.
مهربان بزرگوار! من دختر خيلي مغروري بودم كه كسي حق نداشت اشكم را ببيند.هنوز هم كسي حق ندارد جز يك نفر و آن تويي.چقدر خوب است وقتي مي بيني " يك دل ديگر ارادتمند توست " چقدر خوب است داشتن دوتا گوش ديگر كه فقط مي شنوند و هر از گاهي مي گويند عيب نداره گلي! چقدر خوب است داشتن شانه هايي براي گريه كردن.... چقدر خوب است وقتي مي گويم خودم را دوست ندارم بشنوم كه : ولي من خيلي دوستت دارم....چقدر خوب است داشتن تو! خداي بزرگ! هزاران بار به خاطر همه نعمتهايت شكر! خودت مواظب همه مان باش! مواظب اين زندگي آرام و زيبا باش.... مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام روز خوش!
چرا پست پایین منو نخوندین هان؟ بیام وبلاگهاتون رو به هم بریزم؟هان؟ چرا رو اعصاب من راه میرین آخه! امروز کلاس کنترل پروژه گذاشتن یه دل میگه برم برم یه دل هم میگه نرم نرم! اگه برم باید تا آخر ادامه بدم وگرنه به تعداد غیبتهام از اضافه کارم کسر میشه! به نظر شما برم؟ این مشهد رو من تنها نیستم که میرم کلی آدمیم وااای همه شون تحصیلکرده ان ها ولی یکیش رو میگیری اونیکی درمیره!اصلا برنامه نمیدونن مدیریت کردنشون به خدا مصیبته!یهو دیدی نرفتیم اصلا! امان امان امان! من فقط موندم اینا چطور مهندس شدن؟ چطور اون شرکتهاشون رو اداره می کنن من موندم! ول کنید! اعصاب ندارم ها!
ما دیروز طی یک اقدام محیرالعقول دوتایی رفتیم عينالي و کلی کالری سوزوندیم البته بعد کلی خوردیم و همه شون رو آوردیم سرجاشون! منظورم کالریهاست! جاي همه خالي! قرار شده چون جمعه ها بايد بريم خونه اولياي محترم! پنجشنبه ها آقاي همسر زود بياد بريم عينالي اينجا نوشتم تا اگه خواستيم به هم بزنيمش حداقل از شماها خجالت بكشم!
مهربان بزرگوار! بابت همه خوبيهايت ممنونم! راستي ! اعصاب ندارم هاااااااااا مواظب خودت باش! خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! به خاطر همه نعمتهايت.... خودت مواظب همه مان باش! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان! امروز من اومدم اداره چون یکی دونفر باید بهم زنگ می زدن و قرار گذاشته بودیم اگه نمی اومدم خودم رو نمی بخشیدم.اصولا من خیلی به فکر ارباب رجوع هستم. آقای همسر تعطیله و البته بیچاره کلی کار داره برای امروز. و اما تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ دوشنبه آقای همسر اس ام اس زد که ناهار میاد خونه و من آی خوشحال شدم آی خوشحال شدم مخصوصا که ناهار هم داشتیم.ناهار رو خوردیم و راه افتادیم ولایت.اول رفتیم شاخصی - همون شاه حسین شاید - بعد رفتیم خونه مامان که داداش اینا هم اونجا بودن و خوش گذشت.بعد شام دوباره رفتیم شاخصی و داداش اینا رفتن و ما خوابیدیم.از وقتی مامان عمل کرده من پیش مامان می خوابم و آقای همسر تنها ولی اون شب بوی گاز می اومد و من هم پیش آقای همسر خوابیدم تا اگه قراره گاز بگیره دوتایی باهم بمیریم! صبح روز تاسوعا زود بلند شدیم بریم میدان - محل تجمع ملت و اجرای شبیه و اجرای دسته ها در ولایت - که خانواده خواهر بزرگتر هم رسیدند و باهم رفتیم.جای همه خالی همه دسته ها رو دیدم ولی چون میخواستم برای مامان جا برای نشستن پیدا کنم زاویه دیدم چندان خوب نبود و مسئولیت شادی هم افتاده بود گردن من.... خلاصه که کلی از نظر معنوی تغذیه شدم. ناهار رو روز تاسوعا خوردیم و راه افتادیم به سمت ولایت آقای همسر.مسافرها همون ایستگاه همیشگی مسافربرها منتظر بودند و ما خوب تجربه داشتیم که ماشین پیدا نمیشه و اگه بشه دوبرابر کرایه میگیرن اینه که یه خانواده رو سوار کردیم فی سبیل ا... و وقتی پیاده میشدن پرده از حس مردم دوستیمون برداشتیم و اونا یه ۵ تومنی تو جیبشون موند و دعامون کردن و رفتن.ما هم دسته های ولایت آقای همسر رو دیدیم و رفتیم خونه شون و مامانش که ولایت اصلی بود برگشت. کمی بی حوصله بودیم چون خونه مامان آقای همسر خیلی کم صدا و کم صحبته برخلاف خونه خود ما که روز تاسوعا برای اینکه تو بحثها و صحبتها صدامون شنیده بشه اونقدر بلند بلند حرف زده بودیم که گلوی من درد میکرد! صبح عاشورا رفتیم ولایت اصلی آقای همسر و آقای همسر با دسته ها همسو شد و ما تماشا کردیم.اصولا دخترعموهای آقای همسر رو دوست دارم و عموش رو هم که میدونین خیلی زیاد دوست دارم.خواهر کوچکتر آقای همسر خیلی هوام رو داشت و همیشه داره اما خواهر بزرگترش نمیدونم روز به روز عجیب تر میشه.نه اینکه خباثتی توی کار باشه یا خواهرشوهر بازی ای .... من ریشه این خصوصیات عجیبش رو در مرگ پسرش میدونم.گفته ام که پسر خواهر بزرگتر آقای همسر و در واقع اولین بچه اش وقتی دوسال و نیمه بوده در اثر یه بیماری مادرزادی بعد از جراحی و زجر کشیدن فوت کرده....البته بدون اینکه مادر شده باشم میدانم عمق این داغ چقدر زیاده و اینه که سعی می کنم هیچ کاری از خواهربزرگتر آقای همسر رو به دل نگیرم. دوجا آش نذری پایلیردیلار - پخش میکردن؟ فارسیش چیه آخه؟!- که نصیب ما هم شد البته من آشهای اونور رو دوست ندارم پر از ماستن!ما خودمون آش رو با کشک می خوریم. ناهار خونه عموی آقای همسر بودیم و عصر برگشتیم خونه.وای هیچ جا خونه خود آدم نمیشه! بعد دوروز بدنمون به یه استراحت توپ نیاز داشت. این بود انشای من!
آقا خیلی عجیبه که من دوستانی داشته باشم؟ چرا وبلاگ من نتونسته خود خودم رو معرفی کنه به شما؟ عجیبه چون من اینجا خود خودمم!بی هیچ نقابی! اندک دوستانی که دارم معمولا به شدت دوستم دارند نه معمولی!من معمولا به " قابل اعتماد بودن " مشهور می شوم در جمع دوستان.خصوصی ترین درد دلهای دوستانم را شاید تنها من شنیده باشم.مگوترین رازهایشان را شاید تنها به من گفته باشند و من البته رازدارشان بوده ام.من چون به قداست دوستی خیلی مقید هستم باهرکسی دوست نمی شوم و وقتی دوست شدم به رابطه مان به شدت احترام می گذارم.حتی سنگ صبور همکارانم هم می شوم گاهی! دوروز رو وقتی بیکار بوده ام به دوستانم فکر کرده ام.خب قبول که تعدادشان خیلی کم است ولی آدمهای باارزشی هستند. عزیزترین دوستانم همانهایی بودند که در روز عروسیمان دعوتشان کرده بودم.سهیلا- که دیپلم موند و خانه داره البته آخرین باری که صحبت کردیم با یه تولیدی لباس نوزاد همکاری می کرد و پسرش پیش دبستانیه و بهناز که دانشگاه تبریز یه رشته نیمه مهندسی خونده و فعلا بیکاره و شهرزاد از دوران مدرسه برایم باقی مانده اند و وحیده و الهام و لیلا ت از دانشگاه.ارتباطمان محدود است به مکالمه تلفنی که روز تولد هرکداممان طرف مقابل زحمتش را می کشد!اگرچه مدتهاست قرار گذاشته ایم وحیده و الهام را دعوت کنم خانه مان ولی هربار من اقدام می کنم یا الهام حالش را ندارد یا وحیده امتحان دارد! هردوی آنها دانشگاه آزاد تبریز فوق می خوانند.البته هردویشان درسخوان بودند و انتظار می رفت سراسری قبول شوند.بین همکارانم هم اگر به اسم کوچک بخواهم بگویم رابطه دوستی ام با مهتاب و آذر و الهام کمی پررنگتر از بقیه است البته زیاد خوش ندارم با همکار صمیمی در حد دوستان نزدیک باشم. درمورد همه این دوستانم برایتان خواهم گفت.
ما یه همکاری داریم به نام آقای غ! من و آقای غ و آقای ر باهم از آزمون قبول شدیم اما خب سمتمون فرق داره باهم.این آقای غ همون اول که برای ما جلسه توجیهی گذاشتن در مشهد هیچ منو تحویل نمی گرفت.یعنی مشهد که بودیم - آقای ر نتونست بیاد مشهد - کاملا جدا بودیم درحالیکه همه استانها پیش هم بودن!استان آذربایجان شرقی آشدان نخود چیخمیشدی!! - ضرب المثل ترکی تقریبا معادل تافته جدا بافته - از پسرها و دخترهایی که از جنس مقابل فرار می کنند آی بدم میاد! یهو می بینی یه دختری به همه پسرهای دوروبر اعم از همکلاسی و همکار و ... به چشم عاشق دلسوخته یا فردی که قصد سواستفاده داره و .... نگاه می کنه! یه یه پسری به همه دخترها به این چشم نگاه کنه که قصد تور کردن دارن!!! این حس در پسرها معمولا با پایین بودن اعتماد به نفس واقعی و بالا بودن اعتماد به نفس کاذب بیشتر میشه.این آقا هم فوق لیسانس یه رشته دره پیت بود که کارشناسی پیوسته آن رشته در کشور وجود نداره و از رشته تجربی بچه ها وارد اون رشته میشن.دانش آموزان درسخونی که تجربی می خونن خب به یقین امیدشون به رشته های گروه پزشکیه و وقتی پیراپزشکی قبول میشن اعتماد به نفسشون میاد پایین.حالا با این اعتماد به نفس پایین طرف بیاد از دانشگاه تهران کارشناسی ناپیوسته و بعد ارشد قبول بشه دیگه فکر میکنه همه دخترها عاشقش هستن و تنها آرزوشون اینه که یارو بهشون پیشنهاد ازدواج بده!!! خب من معتقدم لیسانس خیلی از رشته ها از دکترای این رشته بالاتره! حالا جالبه که همه جا جلوی اسم رشته اش کلمه " مهندسی " هم میذاره یعنی عقده تا این حد! من مشهد که بودیم کلی از دستش حرص خورده بودم از اینکه اینقدر غیراجتماعیه بدممی اومد مخصوصا که آبرومون هم میرفت.فکر کنید همکاران بقیه استانها همیشه یه جا بودن و من همیشه تنها! گاهی با همکاران خراسان جنوبی می گشتم و گاهی با چهارمحال بختیاری چون تو مهمانسرا هم اتاق بودیم و گاهی هم تنها! بعد هم یه مدت طبق عرف اداره که هر همکاری رو توی سالن ببینی صبح باشه میگی سلام سحریز خیر اولسون و ظهر باشه میگی سلام یورولمیاسیز - خسته نباشین - با این آقا هم همین روال رو داشتم بعدها دیدم داره با کراهت جوابم رو میده.یه مدت تصمیم گرفتم وقتی توی راهرو به هم می رسیم خودمو مشغول کنم یا طوری صحنه سازی کنم که وظیفه اون باشه سلام دادن و دیدم هرگز سلام نمی کنه! عجیب نیست؟ تنها فردی هم که این رفتار رو باهاش داره منم! بعد که ما عقد کردیم و گویا ایشون تیرشون منحرف شده بوده و فکر می کرده خانم ع عاشقشه و یهو می بینه خانم ع ازدواج کرد! اونموقع ها همه وقتی منو میدیدن باز طبق عرف اداره تبریک می گفتن ایشون هرگز! وقتی رفتیم مکه برگشتیم همه التماس دعا و زیارت قبول می گفتن ایشون هرگز! این شد که من و ایشون همدیگه رو عمرا تحویل نمیگیریم! البته ایشون هم حدود هشت نه ماه بعد از ما عقد کردن. یه زمانی اتاقش نزدیک نمازخونه بود و من که می رفتم نمازخونه بعد نماز دراز می کشیدم یه کم - تنها نمازخون خانم بودم! - صداش می اومد که با تلفن داره یقینا با یه خانم صحبت می کنه.یکی دوماه بعد اون اتفاقات ازدواج کرد. این آقای از خرطوم فیل افتاده زده و دکترا قبول شده.حالا مجبور شدم تبریک بگم چون اگه نمی گفتم پیش خودش کیف می کرد که خانم ع داره حسودی می کنه!چون همیشه تا به حال حرص خورده که من به خاطر فنی بودن رشته ام بااینکه اون فوق لیسانس بوده پایه حقوقم ازش بیشتره! خانمه هم اومده مژدگانی بده! توی قصه های دوران کودکی یه کلاغی همیشه بود که می اومد همه چیزو خبر میداد! خانمه هم گاهی وقتا عین اون میشه.یه جوری پز میداد انگار شوهرشه! این خانمه خودش لیسانس یه رشته دره پیته از یه دانشگاه دره پیت قارچی!شدیدا ناراحته از اینکه شوهرش دیپلمه و کلی سعی کرد توی دانشگاههای قارچی یه کاری براش بکنه موفق نشد.چون خودش به شدت عقده داره فکر می کنه ما هم مثل خودشیم و اگه پز فلان همکار دکترا قبول شده رو بهمون بده حسودی می کنیم که چرا شوهر ما نشده!!! یا دلش خنک میشه که تحصیلات بالاتر از شوهر ما هم وجود داره....این خانمه مشکل دار تر از آقای غ هست.... چقدر بده آدم از زندگیش راضی نباشه.... یا سعی کنه خلاف چیزی که هست رو نشون بده یا سعی کنه به دیگران ثابت کنه که " شما از من بدبخت ترید!!! "
مهربان بزرگوار! به داشتنت افتخار می کنم.اگرچه گاهی ته ته دلم اون کودک درونم کیف می کنه که خیلی ها به زندگیمون و به شانس من در ازدواج حسودی می کنند اما ناراحت هم می شوم.مثلا دلم نمیخواهد این خانمه اینقدر خودش را درگیر زندگی من کند.یه جورایی دلم برایش می سوزد بیشتر دلم برای شوهرش می سوزد.احساس می کنم فقط به این دلیل دوستش دارد که شوهرش هست و هیچ چیز دیگر دوست داشتنی در وجودش نمی بیند.من تو را در همین موقعیتی که هستی یا بهتر بگویم در همان موقعیتی که در سال ۸۵ داشتی دوست دارم به شدت.نمی گویم مخالف پیشرفتهایت هستم اما همینی که هستی برام بهترین است و هیچ تغییر دیگری لازم نیست تا ارزش تو در ذهنم بالاتر برود چه بینهایت به اضافه هرعددی که شود باز همان بینهایت است! باید خدا را خیلی شکر کنم.خیلی زیاد.من مثل خانمه زودباور نیستم و بلد نیستم خودم را گول بزنم.اگر تو هم کمبودهایی داشتی آنوقت من به جای چنین اعمالی فقط دق می کردم! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! دیروز و پریروز حسینت را واسطه کردم.واسطه اش کردم تا سفارشمان را برایت بکند که ما را ببخشی و از گناهانمان در گذری.سفارش کردم از وجودت بخواهد کمکمان کنی و تنهایمان نگذاری.سفارش کردم بخواهد خودت مواظب طراوت آرامش زندگی سبزمان باشی و ما را به امتحانهای سخت نیازمایی.تو که دست رد به سینه او نمی زنی؟ چه می گویم! تو دست رد به سینه من نادان گناهکار نزده ای چه برسد به او.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! فرا رسيدن تاسوعا و عاشوراي حسيني را خدمت همه خوانندگان تسليت مي گويم.پست ديروز شمشاد عزيز خيلي قشنگ بود.كپي نكردم كه خودتان مراجعه كنيد بخوانيد. هنوز كه هنوز است ماموريت مشهد قطعي نشده!خنده دار نيست؟! ديروز روز جالبي بود.من خانه بودم و آقاي همسر قرار بود با كارت استخر من دار و دسته اي از همكارانش جمع كنه برن استخر.ناهارم رو كه خوردم نشستم به مطالعه قانون نظام مهندسي و كنترل ساختمان.كلي كلمه قلمبه سلمبه داره.... زود خسته شدم! عجيب بود! يعني من پير شده ام بيشتر از ۲۰ صفحه يكضرب نميتونم بخونم! امشب كه نوبت ولايتمونه و ميريم.فردا ولايت ما هستيم و اگه برف نياد شبش ميريم به احتمال قوي ولايت آقاي همسر.فعلا هيچ تصميم قاطعي اتخاذ نشده است.
اميدوارم پنجشنبه تعطيل نباشد.كلي كار دارم.
ديروز اول يه مكالمه تلفني خيلي جالب داشتم! فعلا پرده از رازش برنميدارم!!!
بعد دوباره چند صفحه نظام خوندم و اين بار به بهناز زنگ زدم.بهناز دوست خيلي عزيز منه كه تهران زندگي مي كنه.۲۵ مرداد عروسيش بود كه مصادف شد با اولين روز بعد از عمل مامان و من نتونستم برم.پارسال ۷ دي هم عقد كرده بودن و من همون روزا يه پست نوشتم در موردش.يه كم صحبت كرديم داشت مي گفت بچه خوبه و اينا و سن من مناسبه و فلان من هم ميخواستم روشنش كنم يه كم كه يهو به ذهنم رسيد نكنه.... بعد گفتم : ببين بهناز اگه اقدامي كرده اي بگو تا من زياد حرف نزنم! و اون هم گفت : اقدام كرده ام موفق هم شده ام! بهناز الان مادر يك جنين هفت هفته اي هست! برام خيلي جالب بود شنيدن خبرش.من هميشه نسبت به بهناز يه حس بزرگتري و يه كم مادرانه داشته ام.بعضي وقتها بوده اشتباهاتي مي كرده كه منو خيلي عميق تر از يه دوست دچار احساس مسئوليت ميكرد و هي راهنماييش مي كردم.اون هم عليرغم روحيه خيلي مغرور و يه كم كله شقش هميشه به حرفام گوش ميداد.... خيلي حس جالبي بود! من دوران دبيرستان با سهيلا دوست بودم.سهيلا دختر درسخوني نبود اما استعدادش رو داشت مثلا اون سال كه خيلي ها حتي زرنگا حسابان ۲ افتادن - سال ۷۷ كه كلي هم جنجال به وجود آورد - اون قبول شده بود اما خب محيط خانواده اش علاقه اي به درس خوندن نداشت و سال ۸۰با مردي ولايتي الاصل كه ساكن تهران بود و ۱۴ سال بزرگتر از سهيلا ازدواج كرد و سال بعدش پسرش به دنيا اومد.عليرغم همه تفاوتهاي فكريم با سهيلا دوستش دارم و برام خيلي عزيزه. بهناز رو دورادور دوره دبيرستان مي شناختم.دوسال كوچكتر از مون بود.ميدونستم خيلي زرنگه.مرموز هم بود! روز حنابندون سهيلا باهاش آشنا شدم.همونجا از رشته هاي دانشگاهي صحبت كرديم و فرداش زنگ زد كه كامپيوتر آزاد و يه رشته نيمه فني دانشگاه تبريز قبول شده و من توصيه كردم دانشگاه تبريز رو انتخاب كنه چون معتقدم دانشگاه دولتي يه تربيت خوب به آدما ميده!و اينجوري شد كه ما هم مسير شديم و دوست! سال آخر دانشگاه بدون هم نمي رفتيم سلف.... اما بهناز دچار يه سري عدم تعادلهاي فكري شد و گاهي يه ور ميرفت گاهي يه ور ديگه.زياد چت مي كرد و چون فرد مورد اعتمادي بود فكر مي كرد همه مثل خودشن و از ارتباطات چتي هرازگاهي ضربه مي خورد.... من هميشه كنارش بودم حتي بعضي وقتا كه اونقدر حرص مي كشيدم از دستش كه با صداي بلند دعواش مي كردم.... دوستش داشتم و دارم. بهناز پارسال با پسرعموش عقد كرد و سال بعد مادر ميشه.زندگي خيلي جالبه....بهم گفت فقط همسرش و مادرش و من خبر داريم از قضيه مادرشدن!وقتي بهم خبرش رو ميداد مي گفت امروز بدجور به مغزم زده به يكي خبر بدم اما نمي تونستم به هيچكس بگم خوب شد زنگ زدي الان به تو خبرش رو دادم! اينا!
پس فردا دوسال و دوماه و دوهفته و دوروز ميشه كه من و آقاي همسر عقد كرديم! گفتم كه بدانيد!
مهربان بزرگوار! من از خوشحال شدن تو صد برابر بيشتر از خودت خوشحال مي شوم.قول بده هفته اي يك جلسه حداقل استخر رو برنامه ريزي كني وقتي اينقدر رو روحيه ات تاثير داره.... خداي بزرگ! خودت مواظب همه ما باش! هزاران بار تو را شكر! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان اين پست يك آدم پركار است كه به احتمال قوي هفته ديگه نه اونيكي هفته ميره مشهد اما هنوز هم هيچي قطعي نيست! رييسش هم پيدا نميشه باهاش تصميم بگيره كه مستند كنه و بعد مشكلي پيش نياد. پست يه آدم پركار اينجوري ميشه : پنجشنبه : دوتايي ناهار يه ماكاروني مشت گلي پز خورديم و برف مي اومد اونقده خوشگل بود منم روي مبل نشستم و تماشا كردم و دلم هواي خونه مامان رو كرد كه پنجره هاش بزرگن و جلوشون حياطه نه آپارتمانهاي ديگه!ميشيني جلوي بخاري لم ميدي و مجبور نيستي بري بالاي مبل برف ببيني! عصر گفتيم يه پياده روي بريم بعد گفتيم با ماشين بريم كه اولين تجربه رانندگي تو برفه! گفتيم بريم رفاه كه ديديم يك پسر خوب كارت پارسيانمون رو تو كتابفروشي علامه جا گذاشتن! تو اون برف تشريف برديم از اين سر شهر تا اون سر شهر و كارت رو گرفتيم! خونه كه رسيديم داشت نصفه شب مي شد!!! همه خيابونا بسته بود! اگرچه خوش گذشت ولي رفاه نرفتيم.در عجبم اين پسر خوب چطور تونسته كنكور قبول شه و درس بخونه!درعجبم! جمعه : پست كه گذاشتم براتون!عصر رفتيم مسجد و بعد رفتيم رفاه كلي خريد كرديم اومديم خونه. شنبه : واي واي واي! اونقده خسته شدم ديروز تو اداره رفتم يه ساعت جلوي بخاري خوابيدم آي چسبيد آي چسبيد! آقاي همسر اومد يه پفك چيتوز گنده خورديم و بعد يه لازانيا درست كردم خفن!اعتماد به نفسم به شدت رفت بالا اگرچه با رنده دستم را خوشگل بريدم! اينا! دعا كنيد رييسم بياد يه امضايي بكنه طرحم رو خلاص شم!
مهربان بزرگوار! چقدر قشنگ است وقتي فكر مي كني خوابم و در نمي زني در حاليكه من سه طبقه بالاتر ساعت را كوك كرده ام تا يك ربع قبل از آمدن تو مرتب باشم و آماده! وقتي در آشپزخانه ام و به ژله هايم مي رسم و تجسمت مي كنم وقتي در يخچال را باز مي كني بگويي : واااي ژله! يهو صداي كليد و آمدن تو چقدر خوشحالم مي كند!خداي بزرگ! اين زندگي زيبا را خودت مواظبت كن! هزاران بار تو را شكر! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان!
امروز جمعه است! اقای همسر رفته بیرون مامان باباشو برسونه سر خاک اون دایی پارسال فوت شده.من هم نه اینکه هیچ درسی هم ندارم و ۸ تا کتاب نظام روی میز نیستن و اینا اومدم چندتا عکس براتون بذارم! این انار شب یلداست.میذارم تا بدونین سونی اریکسون دبلیو ۸۱۰ چه گوشی خوبیه!
این کیک تولد سروینه.میذارم تا بدونین خانواده برادر بزرگتر چقدر معمولی و البته ریلکسند و راحت زندگی می کنن :
این هم کارت کتابخونه سروینه میذارم تا بدونین بعضی کتابخونه ها برای بالا بردن آمار اعضاشون - خدایی بچه سه چهارساله آخه چه استفاده ای از کتابخونه می تونه بکنه آخه/اونم کتابخونه ولایت! - چه کارها که نمی کنند.قابل توجه الهه!
این هم یکی از همون جوجه هاست که وقتی مامان بیمارستان بود داماد کوچکتر از پرورشگاه آورد برای مرغمون.یادتونه دوتا مرغ باهم کرچ شدن و مشترکا یه جوجه دراومد که معلوم نبود مادرش کدومه؟! بعد داماد کوچکتر رفت کلی جوجه از بیرون گرفت آورد تا مهر مادریشون استفاده بهینه بشه! البته اون جوجه اصلیه مرغ از آب دراومد بقیه کلا خروس مثل این :
این هم نرگسهامون:
همین! راستی نظرات در پست اصلی پلیز! تا شنبه پست اصلی همونه.البته خدا میدونه من فردا بتونم آپ کنم یا نه! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر دوستان! امروز اولین روز سال ۲۰۰۹ می باشد.خب به ما چه اصولا؟ انشاا... نوروز خودمون! امروزم : گلی هتل گلی هواپیما گلی کاسپین گلی کیش ایر گلی ایران خودرو گلی مشهد گلی کنتر ل پر و ژ ه گلی نامه گلی شماره گلی ۰۵۱۱ سلام گلی ترانس گلی تابلو برق گلی فیوز گلی کارکارکار! مردم!حیف که نمیشه بیشتر توضیح بدم تابلو میشه کارم ها! دیروز رفتم مطب داماد کوچکتر.اونقده به خاطر چیدمان بوفه ها تشکر کرد! بعد نشستم رو اون یونیت دهشتناک! اول اون دندونم که ترک خورده بود رو سه سوته درستش کرد و من دلم سوخت که کلی استرس کشیده بودم!بعد این یکی و یهو گفت : گلی شرمنده اما یه آمپول میزنم فقط به لثه ها مثل قبلیه نیست!منم خندیدم!فکر کنم با اون دهان باز وقتی می خندم خیلی مسخره به نظر میام مخصوصا که خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است! یهو گفت انصاری آمالگام و من خوش به حالم شد که دیگه تمومه! بعد یهو حس دست داد برم آبرسان و یهو در یک اقدام عجیب به تنهایی برای خودم از یه حراج یه پلیور خوشگل ابتیاع نمودم.سعی کردم تا یه ساعت مونده به رسیدن آقای همسر خونه باشم که سعیم عملی شد ولی.... برای اولین بار در عمرم - میدانید که الهه احتیاطم - در مقابل در منزل متوجه شدم کلیدم توی کیفم نیست!و این شد که نیم ساعتی مهمان راه پله بودم! تا آقای همسر سریع خودش رو رسوند و من اعصابم بدجور مختل شده بود.تازه شیر هم گرفته بودم سوپ خامه ای درست کنم چون گفته بود چیز سفت نخورم.... آقای همسر که دید من رو به راه نیستم کل زحمت شام رو کشید که خیلی ممنونم و میگم خیلی پسر خوبیه شاید فرشته مهربون براش جایزه بیاره همین روزا!!!!!!! اینا!
آقا من اون روز با همکارم که خیلی لوسه و از وقتی گفته خانم نباید کار کنه - وقتی دوسه ماه بود عقد کرده بودن گفت اگه خانم کار کنه پس کی از بچه نگداری می کنه!!! - دیگه رسما ازش چندشم میشه اونروز داشت ثرتقی می کرد حالش رو گرفتم ولی بعد پشیمون شدم.همه اش تقصیر خانم ر هست که روی آقایون رو باز کرده تو اداره.بابا اداره یعنی اداره!
ببخشید من خیلی کار دارم!
مهربان بزرگوار! خیلی خوشحالم که امروز زود میای و ناهار باهمیم راستی بارا گویدوم که بهت گفتم پیتزا درست می کنم چون یادم نبود پنیر نداریم حالا باید برم بخرم!! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش!مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر دوستان!سلام بر سال ۲۰۰۹! اونقده سرم شلوغه که حتی فرصت نمی کنم چند صفحه درس بخونم.ببخشید که چندروزیست از پرچانگی های من بی بهره مانده اید!! صبح رفتم محل کار برادر بزرگتر و عکسهایمان را که قرار بود از عکاسی ولایت بگیرد تحویل بگیرم و جورابی رو که برای جایزه آذین خریده بودم بدم ببره.تراز قلمچی آذین رفته بالای ۷۰۰۰ و سه آزمونه که همینطور بوده.راستی من از عکس آتلیه ای گرفتن پشیمون شدم احساس می کنم کار لوسیه! دیروز رفتم دیدم خونه خواهر کوچکتر مرتبه فقط مونده تابلوها و بوفه ها.بوفه ها رو من چیدم و بازتابش خوب بوده یعنی خیلی خوششون اومده اگرچه به نظر من پول دادن به این کریستالها که زیبا هم دیده نمیشن منطقی نیست البته خواهرکوچکتر همه اینا رو هدیه گرفته ها در اینجور مواقع اون از من تندروتره! خلاصه زود اومدم خونه و یه ته چین تن ماهی ابتکاری درست کردم کلی دلیشس شد! ما میخواهیم مقداری از پول مسکن رو برداریم - چون دیگه برامون امتیاز نمیاره و تلف میشه - بذاریم تو یه بانک محلی در ولایت آقای همسر.من به این صندوقها اعتبار قائل نیستم اما چون خودمون به خاطر یه وام دیگه به این موسسه مقروضیم و قسط میدیم پس اگه ورشکست هم بشه یک یک مساوی هستیم!حالا این وام باید به اسم من باشه و من یه کم می ترسم.نمیدونم چرا! الان یه قسط ۱۷۰ تومن و یه قسط ۷۰ تومن و یه ۲۷ تومن و یه نصف ۱۹۰ تومن به نام منه! و البته بیشتر از دوبرابر این رقم به نام آقای همسر ولی من نمیدونم چرا می ترسم؟! مشکل دیگه اینه که آقای همسر میگه جمعه بعد از مسجد - چرا مردم برای عروسیشون سالگرد نمیگیرن برای عزاشون میگیرن آخه؟ - بریم ولایت اونا ولی من می ترسم! به خداوندی خدا دلیل مخالفتم همینه ولی اگه خود حضرت محمد (ص) هم بیاد به آقای همسر بگه دلیل گلی اینه باور نمیکنه و میگه نه به خاطر اینه که شب اونجا نمونیم! و چرا می ترسم؟ آقا من اختلال اضطراب دارم.یه جور بیماریه این.یه بیماری که دکتر خوب حداقل در تبریز نداره بری درمانت کنن.بهم نگین خودت باهاش مقابله کن.نگین نترس! این حرفها عین فحش می مونه برام عین فحش! خیال کردین خودم خیلی خوشم میاد بترسم؟ انگار به یکی که سرما خورده و میلرزه بگین پاشو لخت برو تو حیاط! اراده کن نلرزی! تو نباید بلرزی! خیلی بدی که سرما میخوری و اینا! عین همینه! من وقتی صندلی جلوی ماشین نمی شینم استرس جاده چندبرابره برام.خب وسواسم هم میگه وقتی بابای همسر هست نباید بشینم جلو! یه رسم یا عادت یا هرچی خیلی چرت که برای بزرگترها مهمه.مثلا خود مامانم اگرچه عروسهای کوچکتر و وسطی هیچوقت پیاده نمیشن اون بشینه جلو ولی به نظرش عروس بزرگتر خیلی بهش احترام میذاره که میره عقب میشینه.منم دوست دارم این احترام رو بذارم و البته اگه جلو بشینم اونا عقب معذب میشم.حالا این استرس رو در شرایط عادی می تونم تحمل کنم یا نادیده بگیرم یا بجنگم و اینا. اما وقتی هوا هم تاریکه و به احتمال قوی اون جاده کوفتی که ترانزیت هست و هی کامیون و تریلر رد میشه لغزنده هم هست به خدا احساس می کنم تا برسیم خونه مامان آقای همسر از استرس مرده باشم! یقینا این استرس باعث سردرد خواهدشد و باز آقای همسر فکر خواهد کرد چون دوست نداشتم بروم آنجا تمارض می کنم و زجر خواهدکشید چرا مرا به زور آورده و مرا هم زجر خواهدداد با زجر کشیدنش! به خدا در مورد رفتن ولایتشون از آقای همسر عین عزراییل می ترسم.باور کنید!وقتی صحبت رفتن میاد به خدا عین بچه هایی که فردا امتحان دارن و هیچی نخوندن استرس میگیرم که وااای دست از پا خطا کنم دل شیشه ای آقای همسر خواهدشکست.جالبه که شکستن دلش نه به خاطر اینه که دلش برای پدر مادرش تنگ شده نه به خاطر اینه که اونا ممکنه ناراحت بشن ها! شکستن دلش به این خاطره که منو به زور اذیت کرده! همین! من از دست این اختلال اضطرابی که دارم زجر می کشم.بیشتر از همه اطرافیانم! ما هیچ بحثی نکرده ایم و هیچ اختلافی نداریم ها! البته امشب رو تضمین نمی کنم چون آقای همسر اینو بخونه نمیدونم چی بشه! الان هم دارم میرم مطب خواهرکوچکتر برای ترمیم نهایی دندان مبارکم.داماد کوچکتر به خواهر کوچکتر گفته گلی داشت می لرزید دفعه قبل.امیدوار بودم نفهمه ولی راست گفته! تازه خواهرکوچکتر که رسید مطب باهام دست داد دید دستام یخه.خدایا میشه من اسفناج بخورم یهو شجاع بشم؟
مهربان بزرگوار! به خاطر اینکه حواست همیشه هست که ناراحت و رنجیده نشوم ممنونم خیلی هم افتخار می کنم ولی وقتی غیرمستقیم مجبورم می کنی کاری را بکنم که میدانی ناراحتم می کند و من آن کار را انجام میدهم و ناراحت هم نمی شوم چون معتقدم " همه چیزم فدای تو " می آیی دپرس می شوی از اینکه مرا اذیت کرده ای و کاری هم یا از دست کسی بر نمی آید یا امکانش نیست واقعا عذابم میدهی.این جمله را دوسه بار بخوان تا کاملا تفهیم شود اصولا یک جمله پایه نباید اینقدر پیرو داشته باشد ولی ادبیات من هنوز به جایی که آرزویش را دارم نرسیده! یادت هم نرود اول کسی که پیشنهاد کرد به خاطر حساب باز کردن برویم شب بمانیم ولایتتان من بودم که برای یلدا این پیشنهاد را کردم! من وقتی همه آنچه را که در ذهنم هست اینجا می نویسم هدفم این است که اندک مخاطبی که ممکن است هدایتم کنند در مورد همه نوع احساسات من اطلاعات داشته باشند. خدای بزرگ! نمیدانم خیلی پررو هستم که این را میخواهم؟ من به خدا از دست ترسیدنهایم خسته شده ام.دیگر به هیچ کس حتی آقای همسر هم نمی توانم در موردشان چیزی بگویم.همه - جز مامان که او هم به خرافات متوسل می شود - خودم را مقصر می دانند.همه انتظار دارند خودم باید درست شوم! من نمی توانم شاید توانم کم است شاید هم واقعا مقدور نیست.کمکم می کنی؟ خدای مهربان! همیشه از تو خواسته ام مواظب همه مان باشی و بوده ای.دارم تصمیم می گیرم جمعه برویم ولایت آقای همسر و من هم پشت بنشینم.قول بده باز هم مواظبمان خواهی بود.اگرچه برایم راحت تر است که فردا مرخصی بگیرم و بروم حساب باز کنم برگردم.به خاطر همه نعمتهایت هزاران بار شکر! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! این یک گلی کاری است! اصولا گلی وقتی می خواهد برود ماموریت یک ماه پدرش باید دربیاید! امروز هم میرم خونه خواهر کوچکتر ولی میخوام تا اومدن آقای همسر برگردم خونه.امروز چهارمین روزیه که من خونه نمیرم. دیروز هم کلی کوزت شدم و دوسه جای دستم رو بریدم! لبه کابینتهاشون انقده تیزه پوست منم حسسسسسساس!خواهر کوچکتر هم یه قوری چینی رو که من خیلی دوست داشتم با یه ظرف گل محمدی خشک و چندتا هوبی برام به عنوان دستمزد داد.مامان هم پیشنهاد کرد بعد از اداره برم خونه این و اون کار کنم چون هم دستمزد خوبی میدن - قوریه خیلی قشنگه - هم کارم درسته!خواهر وسطی هم اومد و یه کم داخل کابینتها رو پر کردیم.این خواهر کوچکتر هی فکر کرده زعفرون ندارن هی رفته خریده باز یادش رفته باز دوباره فکر کرده ندارن و خریده و خلاصه کلی زعفرون داشت البته هی میخواست به منم بده من گفتم داریم.میخوام چیکار اونهمه زعفرون!یه چیزایی داشت کلی با مامان خندیدیم! البته خودش دوشنبه ها نمیره مطب و زود اومد به خودش گفتیم که کلی برایت خندیده ایم! فک کن سریش داشت تو خونه آخه به چه دردی می خوره؟ شب برگشتیم خونه.آقای همسر اومد خونه شون یه کم نشستیم.مرسی آقای همسر!
رییس این همکارای هم اتاقی من ریش پروفسوری گذاشته از امروز بهش میگن پوتیفار!
آقا من نگران موشمون هستم! دوروزه پیداش نیست.گرسنه نمونه یه وقت؟
مهربان بزرگوار! به داشتنت افتخار می کنم مثل همیشه....خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش!مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! اونقده من امروز کار کردم.خیلی دختر خوبی شدم.چند صفحه هم از مبحث سیزدهم نظام خوندم خدایی اگه امتحانش اوپن بوک نبود عمرا اگه من می تونستم امید داشته باشم. بازم میرم خونه خواهرکوچکتر برای کارهای خطیر کوزتی! مامان همچنان اونجاست.خیلی کیف میکنم وقتی کاری از دستم برمیاد برای هرکدام از خواهر برادرام انجام بدم. دیشب آقای همسر اومد منو برداشت داشتیم می رفتیم خونه یهو دیدیم اوضاع روبه راهه بریم کافی شاپ مثلث که تازه افتتاح شده اصولا منم ویار کافی شاپهای جدید دارم همواره! دکوراسیونش بهتر از کیفیت پذیراییش بود البته! آدرس : ۱۷ شهریور جدید نرسیده به قنادی پیچک! همینجوری گفتم که بدانید! " گفتم که بدانی " یک اصطلاح رایج است در خانه ما که همین شکل یعنی به فارسی استفاده می شود.قضیه اش هم اینه که مادر دوست خواهرکوچکتر معاون یه مدرسه راهنمایی بوده از کیف یه دختر دوم راهنمایی نامه پیدا می کنه که به دوست پسرش نوشته بوده.دوست پسره گویا میخواسته اینو ول کنه و رفته بود با یه دختر لاغر دوست شده بود این براش می نویسه : " من میدونم تو اونو به خاطر لاغر بودنش دوست داری اما اینو بدون دخترها بعد از ازدواج همه شان چاق میشن اونم چاق میشه! گفتم که بدانی " این عبارت " گفتم که بدانی " دقیقا گرته برداری مستقیمه از عبارت مصطلح ترکی " دئدیم کی بوله سن " . خلاصه رفتیم خونه و چای خوردیم و یه نیم ساعتی هم مطالعه کردیم و خوابیدیم.
مهربان بزرگوار! بابت همه خوبی هایت ممنونم.امیدوارم اینترنتتان به زودی راه بیفتد وقتی تو خواننده وبلاگم نیستی حس و حال نوشتن ندارم!خدای بزرگ! تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! هزاران بار ممنونم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! امروز کلی کار کرده ام و کمی مطالعه کرده! آقا صدای موش اومددررفتم اما دیدم چاره ای نیست همچنان پشت میزم هستم!ساختمون اداره قدیمیه و هرازگاهی موش پیدا میشه.موش ایرادی نداره فقط عنکبوت نیاد! بعد از اداره باز میرم خونه خواهر کوچکتر.دیروز که کابینتی ها کارشون ناقص موند و من و مامان دوتایی هی خمیازه کشیدیم حرف زدیم خمیازه حرف خمیازه حرف تا آقای همسر اومد.مرسی آقای همسر که همیشه روسفیدم می کنی. خواهرکوچکتر گفت : خدا میدونسته گلی چه نازنازی و دیوونه است یه خانواده خوب قسمتش کرده وگرنه بیچاره میشد کی؟آقای همسر! من نمیدونم این پسر چطور اینهمه مرید پیدا کرده! شب اومدیم خونه و قورمه سبزیمون رو خوردیم و من بالاخره مانتو قشنگه ام رو اتو کردم!راستش دوهفته بود اون مانتو پیارسالیه رو می پوشیدم و اعتماد به نفسم کم بود!سه تا مانتو منتظر اتو بودن که یکیش فعلا اتو شد!کلی هم روسری اتو کردم....
همسایه روبروی خواهرکوچکتر اینا که مستقر شده دیشب به اندازه هفت هشت نفر براشون شام آورده بوده.خیلی کار خوبیه!
کم مونده بود برم زیر یه پراید اونم کجا تو یه کوچه شش متری! دیوونه یه جوری رانندگی می کرد که.... اینجا کجاست ما زندگی می کنیم آخه؟
میگن این آنفلوآنزایی که من گرفتم ها! یادتونه؟ یکی از عوارضش مرگ مغزیه! شانس آوردین سعادت داشتین که زنده موندم!
به مدیر تدارکات گفتم زین پس برای من دوتا بسته شکلات در نظر بگیرن چون با آقاموشه مشترک می خوریم.
آقای محترم نظر خصوصی : وقتی همسر مردی میاد تو خونه میگه مثلا فلانی ده میلیون جواهرات خریده یا چیزی تو این مایه ها دو حالت داره که آقا می تونن به راحتی حسب شناختی که از خانمشون دارن تشخیص بدن کدوم حالت داره رخ میده : حالت اول : خانم زنی می باشد سطح پایین و کم خرد - که با دوروز حرف زدن تشخیص داده می شود چه برسد به چندسال زندگی - و اهل چشم هم چشمی و مادی که لابد قبلا هم - حداقل در خرید عروسی - این خصوصیت را رو کرده است.با این اوصاف هدف او خرد کردن همسرش می باشد. حالت دوم : خانم مشخصات بالا را ندارد.وقتی از این مسائل حرف می زند ترجمه سخنانش این است : همسر عزیز من! مدتهاست از من به خاطر مراعاتهایم و ثقل شخصیتم - کارت تبریک هم می تواند برای خودش بخرد - تشکر نکرده ای! بیزحمت بگو : مرسی عزیزم که تو منو تو اینجور موارد مراعات کرده و می کنی!همین!به خدا فقط همین! اینا!
رییس اون شعبه بانکی که با اداره ما کار می کنه یهو مریض شده بردنش اتاق عمل هشت ساعت زیر عمل بوده الان هم کلیه هاش از کار افتادن و توی کماست....در شرف بازنشستگی بود....چقدر کمکم کرد توی وام خودروم....خدا به داد خانواده اش برسه....
قابل توجه پرسندگان (؟) اطلاعات در زمینه یاسمین : خانم دکتر سلمانزاده برای من که از اکنه و زیاد شدن اشتها با مصرف الدی شاکی بودم مارولون و یاسمین رو معرفی کرد و گفت تفاوتشون به اندازه ده تومن نیست و مارولون رو ترجیح داد اما الان که مارولون پیدا نمیشه خب دیگه!یاسمین تنها انتخاب ممکنه.تو بروشورش نوشته که ساختارش جوریه که اشتها رو افزایش نده. اینجا ۱۴۵۰۰ تومنه و فکر کنم همه داروخونه ها داشته باشن.البته معلوم نیست ماه بعد هم داشته باشن یا نه مثل مارولون! راستی خانم دکتر من متولد ۴۹ هست و اردیبهشت امسال دخترش - اولین بچه اش - به دنیا اومده.یعنی یه دکتر متخصص وقتی ۳۸ سالشه بچه دار میشه.یعنی الا ای عوام حرف زیادی نزنید!
یه ارباب رجوع ثرتق نشسته بود چشمش مستقیم به مونیتور من بود.من هم یه بار تو چشمش نگاه کردم برگشت ولی حیا نکرد دوباره داشت نگاه می کرد مونیتورم رو منحرف کردم! الان زاویه ۱۵۰ درجه داره با ضلع میزم!
مهربان بزرگوار! به خاطر همه خوبیهایت ممنونم.درک می کنم چرا نمیخواهی با من بیایی مشهد.کاملا منطقم درک می کند اما احساسم دیوانه می شود وقتی چهارروز و سه شب بدون تو را تجسم می کند!دلم یک مسافرت می خواهد اما فکر نکنم با آزمون نظام بتوان شوخی کرد.دلم یک تنها دوتایی بودن به مدت زیاد می خواهد بی وقفه.... خدای بزرگ! به خاطر همه لطفهایت ممنونم! خودت مواظب همه مان باش!هزاران بار مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! اين يك گلي پرانرژي اميدوار است! كائنات حرف مرا شنيد و يك آزمون كه همان آزمون نظام باشد و يك پروژه الكترونيكي ميكروكنترلي در جلوي راهم قرار داد تا براي مدت نسبتا خوبي هدف و انگيزه جديد داشته باشم. كتابهاي نظام همگي مباحث جديد هستند و البته آزمون كتاب باز برگزار خواهدشد.8 جلد كتاب! پنجشنبه مهماني خوبي داشتيم و من دختر خوبي بودم.خودم كه بينهايت راضي هستم.سوپم فوق العاده خوشمزه بود و همينطور قورمه سبزيم. يادم نبود كه قرار دندانپزشكيم براي چهارشنبه است ديشب يهو الهام شد رفتم چك كردم! وگرنه امروز مي رفتم مطب! البته امروز ميرم خونه جديد خواهركوچكتر كمك كنم براي ادامه اسباب كشي و بهتر بگم براي امر اسباب چيني! خونه شون خيلي خوشگل شده.
مانلي عزيز كه يكي از خواننده هاي بسيار باارزش وبلاگ منه و هميشه ميشه از نظراتش استفاده كرد منو به يه بازي دعوت كرده : آرزوهايم براي سال ميلادي جديد.من ضمن دعوت تمامي خوانندگان وبلاگم معتقدم براي آرزو نمي توان محدوده زماني تعيين كرد و خودم با طبقه بندي زير اين بازي را انجام ميدهم.مدعويم مي توانند هريك از دوروش را انتخاب كنند! آرزوهاي من كه محدود به اين سال نيستند و دلم ميخواهد همه شان در سريع ترين زمان ممكن براورده شوند جز دومي! 1. آرزو دارم بيماري جسمي يا ناراحتي دروني آقاي همسر ، مامان و بقيه اعضاي خانواده مان را هرگز نبينم. 2. آرزو دارم همزمان با آقاي همسر بميرم.نه زودتر نه ديرتر. 3. آرزو دارم ديگر از عنكبوت نترسم. 4. آرزو دارم به راحتي بروم بالاي درخت يا پله چهار به بعد نردبان يا چهارپايه بلند. 5. آرزو دارم نگران نباشم. 6. آرزو دارم " آدمها را دوست داشته باشم مستقل از اينكه طرز فكر و شخصيتشان را قبول دارم يا نه." 7. آرزو دارم زندگي را سخت نگيرم. 8. آرزو دارم مثل ... عصباني نشوم و هنگام عصبانيت خودم را كنترل كنم. 9. آرزو دارم مورد عفو و بخشش خداوند قرار گيرم و خدا من و خانواده ام را در سايه امن خودش نگه دارد. و اما مورد بعدي برنامه هاي من كه به اندازه آرزو قداست و اهميت ندارند ولي دلم ميخواهد تا پايان اين سال ميلادي تحقق پيدا كنند : 1. قبول شدن در آزمون نظام مهندسي و داشتن حق امضا هم براي طراحي هم براي نظارت 2. مطالعه در زمينه هاي مختلف به اندازه اي كه رضايت داشته باشم. 3.برنامه ريزي راضي كننده براي كارهاي خانه و فعاليتهاي جنبي 4.شركت در آزمون تافل و طبعتا قبول شدن در آن 5. پيشرفت در آشپزي 6.صميمي تر شدن با خانواده آقاي همسر تا حدي كه مشخص كرده ام براي خودم. 7.همكاري فكري و مادي با مامان و كنترل آرامش 10. رسمي شدن 11. تصميم گيري در مورد ادامه تحصيل يا عدم ادامه تحصيل! و خيلي چيزهاي ديگه.... البته دعوت مانلي خيلي خوشحالم كرد.
مهربان بزرگوار! جدا تو همچون فكري كردي؟ جدا ممكن است تو فكر كني من با ديدن خانه مجلل خواهركوچكتر ناراحت شده باشم كه چرا خانه ما آنطور نيست؟ به من بگو كه تعارف كردي و تو ته قلبت ايمان داري به اينكه اگر خانه شخصي پنجاه متري مان را نداشتيم و به جاي آن در يك خانه سي متري استيجاري زندگي مي كرديم ذره اي از محبوبيت تو در نزد من و ذره اي از احساس خوشبختي من در زندگي كم نمي شد.من اگر به دنبال خانه و دكوراسيون و پول بودم يقينا همان زمان تو را انتخاب نمي كردم.ديگر نشنوم! خداي بزرگ! به خاطر همه نعمتهايت شكر! خودت مواظب همه مان باش! هزار بار مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ما ديروز نت نداشتيم اينه كه پست ديروز مونده و من امروز ثبت مي كنم. امروز ميريم مسجد از ادنجا هم خونه ما و مامان باباي آقاي همسر شام مهمونمون هستن.ديشب گفتيم خواهر بزرگترش اينا هم بيان گفتن نميايم اما الان معلوم شده كه خواهندآمد.من حدود پنج پيمانه برنج خيس كرده ام ( آقا فارسي ايسلاتماخ همين ميشه ؟ ) نميدونم بايد يه چيزي تو مايه هاي كوكو هم درست كنم چون كم مياد.ديشب خواستم زياد خيس كنم ها ولي گفتم مي مونه يخچال رو اشغال مي كنه.خب ديگه حلش مي كنم. ديروز آقاي همسر كتابهاي نظام رو گرفت اما الان كه با عروس كوچكتر حرف مي زدم گفت به هيچ دردي نمي خورن و بايد نمونه سوال گير بياري.براي من خودش قرار شد پيدا كنه اما براي آقاي همسر بايد خودمون زحمتش رو بكشيم.كسي هست در رشته مكانيك قبول شده باشه آيا؟ شنبه بايد برم دندونم رو پر كنه متاسفانه يه قسمتي از يه دندون ديگه هم شكست ديروز.از دست اين دندونام!
و اما پست ديروز : سلام دوستان روز خوش! امروز يك عدد بروشور طراحي كرده ام خفن! اصولا من مسئول روابط عمومي خودم هم هستم!كمي هم اشكالات ورد و اكسل همكاران را برطرف كرده ام اين هم يكي از وظايف نانوشته من در اداره هست!تعجب مي كنم كه به خودشان زحمت نمي دهند بروند دنبالش بگردند من خودم همه نرم افزارهاي آفيس را همينجوري ياد گرفته ام.عجيب تر هم اين است كه همه شان مدرك آي سي دي ال دارند! امروز مي روم خانه.چهارشنبه ها را دوست دارم شايد بيشتر از پنجشنبه ها.همه روسريهايم را گذاشته ام اتو كنم چون وقتي مي روم جايي هركدوم رو انتخاب مي كنم مي بينم اتو نداره! اصولا من از روسري خريدن خيلي خوشم مياد و كلي روسري دارم. ديروز كلاس زبان كلي بلبل بودم البته اولش يه كم ناراحت شدم.من اصلا يادم نبود براي ديروز تكليف داريم وقتي مي رفتم يادم افتاد گفتم خب بچه ها تا توضيح بدن منم ياد مي گيرم اما رسيدم كلاس همه گفتن شما خوندين؟ من گفتم نه اصلا يادم نبود و اونا گفتن واااي ما اميدمون فقط به تو بود! خلاصه كه يه چيزايي اونجا خوندم و شاگرد تنبل نشدم ولي بعدش حسابي حرف زديم.خانم معلممون اونقدر سليس حرف مي زنه آدم كيف مي كنه.چهارسال لندن زندگي كرده. تو مسير آموزشگاه سه تا گلفروش هست.راستش از وقتي گلفروش محله مون مغازه اش رو به علت تعميرات تعطيل كرده زياد گل نمي خريديم.ديروز قصد داشتم گل بخرم.اين سه تا گلفروش يكي خيلي سطحش پايينه يكي گرون ميده و يكي عمده فروشه و با ناز قبول مي كنه چندتا شاخه بده.من از اون گرونفروشه خيلي بدم مياد ولي از مقابلش كه رد مي شدم ديدم واااااااي نرگس! برگشتني دويدم رفتم شش تا شاخه نرگس گرفتم اونقده بوي خوبش تو خونه مياد....يك شاخه اش هم سندرم داون داره!!! وقتي مي خريدم هوا تاريك بود تو خونه متوجه شديم گلهاي يك شاخه قسمت شيپوري وسطشون تغيير شكل داده و يه چيزي بين گلبرگ و شيپوريه! دلم ميخواست تا اومدن آقاي همسر ميز بچينم ولي فقط فرصت شد ميوه بشورم و چاي آماده كنم.ميخواستم پفك بخرم يهو الهام شد آقاي همسر مي خره! چون مي خواستم بهش بگم لامپ بخره و وقتي مي رفت داخل مغازه بقالي يقينا پفك مي خريد.نه خريدم نه بهش گفتم ولي وقتي رسيد خريده بود! خلاصه كه براي شام هم تاوا كبابي – كباب تابه اي – درست كرديم و خورديم و خوابيديم.شب خوبي بود.
امروز ميخوام در يك زمينه ديگر صحبت كنيم.ازدواج خواهر كوچكتر قبل از خواهر بزرگتر. اصولا خودم نمي توانم ادعا كنم اين كار درست است يا نه.وقتي براي خواهر كوچكتر موقعيت ازدواج پيش مي آيد و براي بزرگتر هنوز نيامده خواهر كوچكتر چه كار مي تواند بكند؟ اصولا مشكل از اينجا ناشي مي شود كه سيستم خواستگاري و ازدواج ديگر قديمي شده و به يك خانه تكاني شديد نياز دارد.طبق معمول اين وسط يك نسل قرباني اين تغيير خواهندشد. در جامعه ما – حداقل طرفهاي خودمان – وقتي خواهر كوچكتر قبل از خواهر بزرگتر ازدواج مي كند ملت فكر ميكنندكه خواهر بزرگتر لابد عيب و ايرادي داشته و معمولا ديگر سراغش نمي روند.خواهر بزرگتر سرخورده مي شود و مشكلات رواني پيدا مي كند تا حديكه ممكن است خواهر كوچكتر را مسبب اين اتفاقات دانسته و در صدد اذيت او برآيد و زندگي را به كام تمام اعضاي خانواده اش تلخ كند. نه مي توان گفت خواهر بزرگتر حق ندارد ناراحت باشد و نه مي توان گفت خواهر كوچكتر حق ندارد ازدواج كند.مساله اين است كه ديد جامعه بايد تغيير كند.اينكه خواهر كوچكتر قبل از خواهر بزرگتر موقعيت ازدواج پيدا كرده دليل نمي شود كه خواهر بزرگتر عيب و ايرادي دارد اما خودم به شخصه اگر در چنين مرحله اي قرار مي گرفتم هرگز قبل از خواهر بزرگتر نوعي ازدواج نمي كردم و اگر خواهر كوچكتر نوعي قبل از من ازدواج مي كرد يقينا دلم خيلي مي گرفت. خوشبختانه من با خواهر يك شماره قبل از خودم اختلاف سني زيادي داشتم و اين اتفاق هرگز قرار نبود بيفتد. اين موضوع گاهي وقتها به اشتباهات بزرگي مي انجامد.دختر بزرگ يكي از فاميلها از طريق حق التدريس استخدام شده بود و در يك روستا درس ميداد.دختر كوچكتر رياضي خوانده بود و بلافاصله در ولايت استخدام شد و شد دبير دبيرستان ولايت.كوچكتر موقعيت ازدواج داشت بزرگتر نه اما وقتي خواهر بزرگتر ديد كه احتمال دارد خواهر كوچكتر ازدواج كند به ازدواج با پسري كه خيلي از خودش پايين تر بود رضايت داد.يك اشتباه بزرگ به نظر من.آدم تا وقتي مجرده اميد داره كه يك فرد مناسب پيدا خواهدكرد براي ادامه زندگي ولي وقتي ازدواج كرد ديگه راه برگشتي اگه باشه بسيار سخت و دهشتناكه.يا يكي از آشنايان كه خواهر كوچكتر با فاصله يك سال ليسانس يه رشته خوب بود و بلافاصله استخدام يه اداره خوب شد اما خواهر بزرگتر هنوز دانشجوي پزشكي بود و تا واجد شرايط ازدواج بودن فاصله داشت.خواستگارهاي خواهر كوچكتر باعث شدند خواهر بزرگتر با اينكه اميد به قبولي در آزمون دستياريش خيلي بالا بود تن به ازدواجي پايين تر از سطح خودش بده و قيد ادامه تحصيل رو هم بزنه.خيلي نارحت كننده است.
بدم مياد از اين اتاق كي ساختمون ما آماده ميشه؟ اونقده ارباب رجوع متنوع داره كه از دهن بعضيهاشون يه بويي مياد كه كل اتاق رو پر مي كنه.چقدر كار من خوبه كه اگه ارباب رجوعي هم داشته باشم آدمهاي درست حسابي هستن.
الان توي اتاق صحبت از اينه كه خانم ع كه من باشم خيلي اخلاقش خوبه! منم تصميم گرفتم رفتني چندتا كارت تبريك براي خودم بفرستم.حالا اگه بگين باز گلي خودش رو تحويل گرفت ميام مي كشمتون چرا ملت تو وبلاگشون هميشه از خودشون تعريف مي كنن چيزي نميگين فقط به من گير دادين؟
زنگ زدم اداره آموزش دانشگاه گفتن اگه گواهي اشتغال به كار براي حداقل چهارسال بياري به همراه قبض وامهاي صندوق رفاه دانشجويي اصل مدركت رو ميديم.حالا من كار دارم يكي رو تصور كنيد كه كلي دنبال كار گشته و پيدا نكرده يعني به زور مي خواسته به مملكت خدمت كنه نتونسته نشده نذاشتنش حالا نمي تونه مدركش رو بگيره؟!
اداره مرسوم كرده براي چاي شكلات ملودي آناتا ميده آي مي چسبه فقط مي ترسم ورزش هم نميرم باز چاق بشم و با عذاب وجدان مي خورمشون.براي تغذيه هم ساقه طلايي كه من مي برم خونه باهاشون كيك درست كنم اگه فرصتش باشه!!!
مهربان بزرگوار! به خاطر همه خاطرات خوبي كه برايم مي سازي ممنونم.پفك ديروز به اندازه يك كودك دوساله خوشحالم كرد نه به خاطر پفك بودنش كه به خاطر اين بود كه يادت بود.... خداي بزرگ! به خاطر همه نعمتهايت هزاران بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز زيباي زمستاني همه به خير و شادي! دارند طبقه بالا را نميدانم ويران مي كنند چه مي كنند سروصداييست كه نگو! امروز باز داشتم يك قرارداد تنظيم مي كردم.من در اداره مشاور حقوقي خودم هم هستم!شركتي كه داشتم قراردادش را تنظيم مي كردم را قبلا خيلي دوست داشتم و معمولا مراعاتشان مي كردم نه اينكه تقلب كنم ولي معمولا دوست داشتم در مناقصه ها برنده شوند اما خب من هرگز به هيچ دليلي ممكن نيست تقلب كنم.اما الان دوستشان ندارم.احساس مي كنم رويشان باز شده و در اين قرارداد به شدت برايشان سخت گرفتم تا گوشي دستشان بيايد. ديروز رفتيم ولايت و همانطور كه حدس مي زدم به اندازه دوهفته با مامان حرف زديم. خانمه ماشينشون رو تحويل گرفتن و شيريني آورده بود تو اداره بيشتر هدف اين بود كه ملت بفهمن اينا ماشين خريدن وگرنه تو اداره ما براي بچه دار شدن و ازدواج كردن فقط شيريني رايجه.روآ خريدن كه توش جا بشن اما ميخوان بفروشن و يه مدل قديم بخرن نميدونم چي و نمي پرسم. كلاس زبان هم دارم كه آخرين جلسه قبل از تعطيلاته و به علت فصل امتحانات دانش آموزها و دانشجوها كه اكثريت رو دارن تو كلاسهاي زبان آموزشگاه دوهفته تعطيله.يعني تا دوهفته يكشنبه ها و سه شنبه ها كيف مي نماييم. پنجشنبه مراسم سالگرد همون خاله مامان آقاي همسره كه پارسال فوت كرد و دخترهاش برامون كادوهاي آشغال آوردن.ميخواستم نرم اما اين اعتراض نميشه كه! فقط دلم ميخواد يه مناسبتي بشه يه چيز بنجل ببرم دلم خنك شه.من كينه اي نيستم ها اما اين بار نميدونم چرا تا تلافي نكنم يا حداقل پيش يه نسبت نزديكشون از كادوهاشون بدگويي نكنم دلم خنك نميشه كه نميشه.ميدونيد چون پولدارن كارشون بهم برخورده وگرنه اگه نداشتن هيچ ناراحت نمي شدم.طبيعتا هفته بعد هم سالگرد برادر همون خانم ميشه كه يه هفته بعد خواهرش فوت كرد. يعني دو پنجشنبه پشت سر هم تلف ميشن.... نميدونم خانواده آقاي همسر مي مونن تبريز يا نه اگه موندن ميخوام شام دعوتشون كنم.شايد هم بايد دعوتشون كنم!يعني وظيفه است.
آقا اين خواهر كوچكتر ما! هرچي بگيره از آدم پس دادنش مي مونه به آقام ابالفضل! يعني پس نميده! يادش ميره.روز تشييع جنازه مادربزرگ داماد كوچكتر چادر مشكيش خونه مامان مونده بود من ديدم با يه چادر مشكي قديمي نشسته چادرم رو باهاش عوض كردم.مامان از مكه برامون چادرشب خيلي خوشگل گرفته عين همن. حالا مراسم چهلش هم رفت و اون هنوز چادرم رو پس نداده! يه روسريم هم دوساله دستشه! نه اينكه استفاده كنه ها يه بار ميرفت جايي لباسش سبز بود روسري سبز منو گرفت – مامان آرتا هموني كه تركيه سرم ميكردم يادته؟ - حالا از مهموني برگشته روسريه رو بايگاني كرده! خدا ميدونه كجا! البته الان اسباب كشي دارن و ممكنه فرجي بشه روسريم پيدا بشه!!! درسته كه پرستيژ اجتماعيشون خيلي بالاست و خيلي پول درميارن يعني فكر كنم فقط خواهركوچكتر روزي به اندازه يه ماه من درمياره تازه هيچ پولي هم بابت عمل از مريضهاش نميگيره اما خب زندگيشون جالب نيست فقط كار كار كار.... هرچند هربار ميرم مطبشون يه لحظه دلم ميگيره كه چرا من كمتر از خواهركوچكتر درس خوندم....
بعدا نوشتم : برين اينجا ببينين آلزايمر خواهيد گرفت يا نه!
من يه بار يه پست نوشتم كه ادامه دار بود به نام " ما زن ها " اما نميدونم چي شد كامپيوترم ري استارت شد برق رفت چه اتفاقي افتاد كه بيخيالش شدم.اما ميخوام پستهاي دنباله دار با همين عنوان رو از امروز شروع كنم.اصولا ما زنها موجودات پيچيده و عجيبي هستيم.... مثلا همين حسادتي كه ديروز صحبتش بود و مليكا جالب اشاره كرد كه زنهاي شوهردار به شوهر هم حسادت مي كنند.حسادتي كه من گفتم همكار مجردم دارد و در بيشتر دخترهاي مجرد هم اين حس يافت مي شود به خصوص اگر در شهرهاي كوچك زندگي مي كنند اگرچه خيلي بغرنج است اما ويران كننده نيست حداقل تا زماني كه شوهر كنند و فقط ممكن است با فردي كه لياقتش را ندارد ازدواج كنند و اين ويران كننده است اما وقتي زني كه ازدواج كرده شوهرش را با شوهر زن ديگري مقايسه مي كند و درست يا اشتباه به اين نتيجه مي رسد كه شوهر زن ديگر بهتر است و حسودي مي كند درواقع دارد به مساله اي فكر مي كند كه هيچ راه حلي ندارد و تنها نتيجه اش به هم خوردن زندگيش خواهدبود. اصولا من معتقدم اگر آدم طرفش را عميقا دوست داشته و از انتخاب و زندگيش راضي باشد هرگز نمي تواند در مقايسه با افراد ديگر او را برنده نبيند.خودم را مثال مي زنم كه در اين دوسال و اندي شده كه بارها با آقاي همسر حرفم شود و حتي براي يك لحظه احساس كنم ديگر دوستش ندارم اما در هر شرايطي هيچوقت در هيچ مقايسه اي احساس نكرده ام كه بازنده است. حسادت موضوعي است كه در همه آدمها كم و بيش يافت مي شود هرگز نمي توان يك آدم معمولي پيدا كرد كه راستگو باشد و ادعا كند هرگز دچار اين حس نشده است اما لگام اين حس بعضي وقتها بدجور گسيخته مي شود تا حدي كه رابطه فرد با ديگران و زندگي خودش را داغون مي كند.كار به جايي مي رسد كه مثل يكي از همكاران من خودش را درگير اقساط به اندازه يك و نيم برابر جمع حقوق خودش و همسرش مي كند تا صرفا در برابر زن برادرهايش كم نياورد و چشم خواهرشوهرهايش را دربياورد! در همين راه وقتي 28 سال بيشتر ندارد نصف موهايش سفيد مي شود.كم دردي نيست كه هرماه قسط يكي دو بانك عقب بيفتد و از بانك زنگ بزنند به امور اداري محل كارت كه قسط فلاني عقب افتاده.... اگر معتقديم چشم هم چشمي بد است يا دوست نداريم دچار خود كم بيني شويم بايد اين حس حسادت را در وجودمان كنترل كنيم.نمي گويم ريشه هايش بخشكانيم چون معتقدم اگر كسي هيچ حس حسادتي نداشته باشد هرگز نمي تواند پيشرفت كند.بعضي ها اين را " غبطه خوردن " نامگذاري مي كنند اما من كاري به نامش ندارم.مي گويم درصد كنترل شده اي از حسادت. حسادت معمولا از مقايسه ناشي مي شود.اگر كنترل شود مي تواند باعث پيشرفتمان شود.حتي درصد كنترل شده اي از اين مقايسه براي زندگي مشتركمان هم لازم است.خودمان را با زنان ديگر و همسرمان را با همسر زنان ديگر مي توانيم مقايسه كنيم. به جرات مي گويم مقايسه خودم با برخي وبلاگ نويسان مونث در زندگي مشتركم بسيار مفيد بوده است.يا مقايسه خودم با خانم س كه احساس مي كنم زندگي خوبي دارد.خيلي چيزها ياد گرفته ام. وقتي مي شويم حسود كه مقايسه كردنهايمان غيراصولي و خارج از كنترل باشند يا بدترش اين است كه از قبل نسبت به موضوعي حساس باشيم و يا عقده داشته باشيم و بگرديم افرادي را پيدا كنيم كه در آن مقوله و از آن ديد از نظر ما خوشبخت هستند و بنشينيم به مقايسه اي كه يقينا طرف خودمان بازنده خواهدبود و اينجاست كه حسادت از نوع بد آغاز مي شود. پس حسادت ويران كننده به طور حتم ريشه در يك يا چند مورد از مسائلي دارد كه ما در آنها احساس كمبود مي كنيم يا عقده داريم. بعضي ها مي دانند حسادتشان از نوع بد است و سعي دارند مخفي اش كنند.اين افراد در ملاقاتهاي اول معمولا صميمي و مهربان به نظر مي رسند و البته سعيشان هم همين است اما مدتي كه سپري مي شود عليرغم تلاشهايشان حسادتشان كه ديگر تشديد هم شده رو مي شود.بعضي ديگر هم از همان ابتدا موضع خودشان را مشخص مي كنند و البته از ديد من نوع دوم بهتر از نوع اولند. خود حسادت بد هم درجات مختلفي دارد. حتي من معتقدم اگر دقت كنيم بيشتر بزه ها و جنايات ريشه شان به همين حسادت بر ميگردد. حسادت برخي افراد مربوط مي شود به پول و ماديات كه اسم اين نوع حسادت را مي توان " چشم هم چشمي " گذاشت. اين نوع حسادت با قرض و وام تا حد زيادي ارضا مي شود و فردي كه دچارش شده دوست دارد از هرچيز بگذرد تا به افرادي كه عامل اختلال چشم هم چشمي در او شده اند ثابت كند كه فرقي با آنها ندارد.فردي كه مدتها با همسرش قهر ميكند فقط به خاطر اينكه بايد فلان چيز به اسم او باشد صرفا چون شوهر خواهر شوهرش خانه شان را به نام زنش كرده.... اين فرد زماني ارضا مي شود كه خواهرشوهرش بفهمد برادرش هم خانه شان را به نام همسرش كرده است و فكر مي كند در اينصورت دل خواهرشوهر خواهدسوخت غافل از اينكه ممكن است براي خواهرشوهر اين موضوع بسيار بي اهميت باشد و هرگز هم دلش نسوزد! يا فردي كه مي رود با اقساطي بي منطق مبل نو مي خرد تا همكارش كه آمد خانه شان ببيند و بفهمد كه او هم پولدار است! حال آنكه همكار مربوطه ممكن است هيچ اهميتي به موضوع ندهد و هرگز متوجه مبلهاي نو نشود.اگرچه همين حس فرد حسود را وادرا مي كند به اي نحو كان طرف را متوجه موضوع نمايد! درجه بعدي حسادت مربوط مي شود به مقايسه خود يا اعضاي خانواده مان با افراد ديگر يا اعضاي خانواده شان كه اگر كنترل شده باشد باز ايرادي كه ندارد هيچ مفيد هم مي تواند باشد اما من اسمش را اگر از نوع شديد باشد مي گذارم " خود كم بيني " .موضوعي كه مثل پاراگراف قبل قابل تغيير نيست.كسي تا به حال نتوانسته پدر يا مادرش را عوض كند و افرادي هم كه توانسته اند همسرشان را عوض كنند كلي مكافات كشيده اند.بنابراين اگر هنگام مقايسه از اين نوع در دام مقايسه ناجور و منتهي به حسادت از نوع بد مي افتيم بهتر است مقايسه كردن را كنار گذاشته و مدتي روي اعتماد به نفس خودمان كار كنيم. ناراحت مي شوم وقتي مي بينم خانمهاي خوشبخت تحصيلكرده هم در دام چنين مقايسه اي مي افتند.دو نفر را در همين محيط مجازي مثال مي زنم كه وبلاگهايشان را مرتب مي خوانم بي اينكه نظري داده باشم.خانم الف و خانم ب. مشخصات خانم الف : زندگي خوبي دارد.همسرش چندين سال بزرگتر از اوست.نميدانم عمده كمبودش چيست كه منتهي مي شود به حسادت از نوع بد اما مي توانم حدس بزنم مقايسه ايست كه با برخي خانمهاي همسرداري رخ ميدهد كه با همسرشان اختلاف سني كمي دارند.بيشتر حدس مي زنم كمبودش برگردد به مقايسه خودش با ساير دخترهاي همسن فاميل زمانيكه در سن ازدواج بوده اند. مشخصات خانم ب : او هم زندگي خوبي دارد.به گمانم با همسرش همسن است يا شايد فاصله سني خيلي كمي دارد.كمبودش فقط پول است.متاسفانه اين كمبود تاثير بدي بر زندگي اش مي گذارد كه نبايد چنين باشد. حال در نظر بگيريد ايندو نفر كه همديگر را هم نمي شناسند و همسرهايشان را هم دوست دارند حداقل در مورد خانم ب مي توانم ادعا كنم همسرش را به شدت دوست ميدارد مي آيند در نهايت صميميت و مهرباني ظاهري براي خنك شدن دلشان به همديگر تكه هايي مي اندازند كه مستقيما نقطه ضعف طرف را نشانه مي گيرند و از آن جنبه ضربه مي زنند.حتي گاهي پستهاي مي زنند كه هدف از نوشتنش فقط ارضاي همين حس است.متاسف ميشوم! مخصوصا خانم الف كه خيلي زرنگ تر است و قشنگ ضربه مي زند.اين مرتب به مزاياي اختلاف سني كم مي بالد و تعريف ميكند و آن در جبهه مقابل مرتب پولدار بودنش را تابلو مي كند و هربار تصريح مي كند كه پولدارند چون همسرش بزرگ است از نظر سني.جالب است دل هيچكدامشان هم خنك نمي شود. ما خانمها خيلي خودمان را دست كم مي گيريم.خيلي.... همه مثالهايي كه زده ام واقعيت دارند و از افرادي ايده گرفته ام كه با خودم در ارتباطند.حقيقي و مجازي.
مهربان بزرگوار! چقدر دلم از همين الان تنگ شده! منتظرم عصر بشه ببينمت.خداي بزرگ! به خاطر همه نعمتهايت شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! امروز كمي گار كرده ام.مشهد تا حد زيادي جدي شده ممكنه اواخر ماه بعد بريم.اي ول! بگين انشاا...! ميرم ولايت.بعد از مدتها يك روز ريلكس در ولايت خواهم داشت.يك ماه شد كه من مريض بودم هفته قبل هم مامان هم براي ناهار خونه حاجي جديد (!) دعوت بود هم براي شام. ديروز بعد از كلاس زبان قرار بود جهت پيشگيري از اتفاق هفته قبل در يك جاي دنجتر همديگه رو ببينيم من داشتم مي رفتم كه يهو يكي صدا كرد : گلي! آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ! خلاصه كه آقاي همسر جلوي در آموزشگاه بود.ديروز خانم معلم به انگليسي داشت از كرسي كه ميدون ساعت درست كرده اند مي گفت چنان گفت عه بيگ واتري ملون كه من پيشنهاد كردم با آقاي همسر بريم ببينيم اما چندان هم بيگ نبود به هر حال شهرداري كار جالبي كرده بود دستش درد نكنه.عيدها هم سفره هفت سين مي چينن.بعد هم برای آقای همسر دوتا بلوز خریدیم برای خونه.اصلا حواسم نبود تی شرت می پوشه خونه مامان که میریم! یکیش رو می بریم تو ولایت بمونه.بعد هم تو همون کافی شاپ خاطراتمون یه چای دارچین خوردیم اونقده چسبید جای همه خالی! اين عكس هفت سين ميدون ساعت هست نوروز امسال.كرسي يلداش هم يه چيزي تو همين مايه ها بود شايد عكسش رو گذاشتم. تمام شهر پر شده از تجهيزات مربوط به دسته هاي محرم.هنوز پنج شش روز تا اومدن محرم مونده.... ياسمين هم خريدم به قيمت 14500 تومن از صبح دارم بروشورش رو می خونم یه جاهاییش رو به انگلیسی یه جاهاییش رو به عربی!ما هرماه 20 تومن كارت پارسيانمون شارژ ميشه خانمه هميشه مي گفت اين 20 تومن رو يه كم هم ميذارم روش براي پسرم پوشك مي خرم هرماه.من ديروز ياسمين رو با پارسيان خريدم! فكر كردم چه جالب هردومون تو يه مسير ازش استفاده مي كنيم!! يكي از همكارام حق امضاي معماري گرفته ميگه خيلي سخته و فلان تاحديكه ميخواد شيريني بده.براي اون خيلي مهمه كه از موفقيتهاش توي اداره همه مطلع بشن اينه كه هر موفقيتي به دست بياره ولو معمولي و ناچيز حتما شيريني ميده تا همه بفهمن! من و آقاي همسر تصميم گرفتيم بريم سازمان نظام مهندسي عضو شيم چون پيش نياز آزمونه نفري سي تومن! براي آزمون اسفند هم ثبت نام كنيم نفري سي تومن تا اينجا 120 تومن شد! بعد كتاب براي من سري كامل براي آقاي همسر هم تاريخ جديدهاش رو بخريم حدود 50 تومن! 200 تومن خرج خواهدشد به همين سادگي! ميگم نظام مهندسي اينهمه كارمند داره حقوقشون رو اينجوري درمياره ميده! ضمنا ميگن اگه دانشگاهي پيدا كني كه يه تعداد از درسهاي قدرت براي ما و سيالات براي آقاي همسر رو ارائه بده و قبول شي مي توني حق طراحي هم بگيري.خلاصه كه ميتونه يه هدفي باشه براي شيرين تر كردن روزگار.جالبه من مدتيه از بي هدفي مي گفتم كائنات باز شنيد و اجابت كرد. ضمنا من ادعا نمي كنم حتما قبول ميشم اما آزمون برق اونقدرها هم سخت نيست عروس كوچكتر فقط يه هفته خوند قبول شد نميدونم شايد معماريش واقعا سخته.... كلا اين خانم تيپ جالبيه همونه كه يه بار گفتم به خاطر اينكه دانشگاه آزاد هيات علميش كنه چادري شده و خودش مدعيه عصرها تيپ مي زنه – عين همين عبارت – ميره وليعصر.وليعصر اينجا قديما يه جاي مخصوص تيپ زدن بود اما الان ديگه فقط يه محله بالاي شهره!همونيه كه از خانم س پرسيده بود مادرشوهرت چه جوريه گفته بود مشكلي ندارم و برگشته بود جواب داده بود كه آخه فعلا اولشه! بعدا اضافه کردم : همین الان رفتم اتاقشون به قصد تبریک .... گفتم وقتی اینجوری شاد میشه چرا نباید شادش کنم.... دیدم روی میزهاشون رانی هست - اون عشق رانیه - و ایشون اصلا منو تحویل نگرفت! من هم طبیعتا ایشون رو! یک آدم قابل مطالعه!
خانم ر دیروز یه ترانه زده به گوشیم خیلی جالبه.آرش یو سفیا ن رو میشناسین؟ من بار اولم بود این ترانه اش رو شنیدم ریتمش خیلی بامزه است از صبح همینجوری دارم توی دلم می خونم : نیمکت خیس و لباس خیس و چشمای خیس و گیتار خیس و یه عشق خیس و ....
من از يك عارضه بزرگي كه بين دخترهاي جامعه ما هست بسيار متعجبم و آن قضيه شوهر پيدا كردن است.اين خانم متولد 60 هيات علمي دانشگاه آزاده و دانشجوي دكتراي شهرسازي همون دانشگاه ولي جالبه كه بصورت علني نسبت به خانمهاي همسن يا كوچكتر از خودش كه شوهر دارن و احساس خوشبختي مي كنن حسودي مي كنه مخصوصا كه با خانم س هم اتاق هم هستن.... خيلي عجيبه كه دخترها براي پيدا كردن شوهر خودشون رو مي كشن!اميدوارم حداقل با كسي كه لياقتش رو داره ازدواج كنه.نميدونم شايد خودم هم مستثني نبودم و در اين سن اگر مجرد بودم همين حس رو داشتم! چون مي بينم خيلي از هم سطح هاي من كه مجردن اين حس رو دارن... نميدونم تقصير جامعه است خانواده است خود دخترهاست تقصير كيه؟
مهربان بزرگوار! به داشتنت افتخار مي كنم.خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزاران بار تو را شكر! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان اولین روز زمستان هشتاد و هفت به خیر و شادی انشاا...! ما یلدای خوبی داشتیم.هندونه ای که برای خواهر بزرگتر آقای همسر گرفته بودیم خراب خراب دراومد! آقای همسر دوباره رفت بخره.راستش دیروز اصلا حس و حال خوبی نداشتم و از دستش هم ناراحت بودم.رفت که هندونه بخره دیر کرد.موبایل من توی جیبش مونده بود و ما هرقدر به موبایل خودش و من زنگ زدیم جواب نداد گویا مغازه بوده و نمی شده جواب بده و من کلی نگران شدم و همونجا به این نتیجه رسیدم که هرقدر هم از دستش عصبانی باشم باز دیوانه وار دوستش دارم و همه انتقادهام فیلمه چون من حتی عاشق خصوصیات قابل نقدش هم هستم....برگشت و هندونه دوم خیلی خوشمزه بود.بابای آقای همسر - که یک مرد فوق العاده مهربان و خوش قلب و کلا یه پدر عالیه - برامون دوجور حلوا و پشمک خریده بود و سهممون رو داده بود آقای همسر بیاره.خوردیم و خواهر بزرگتر آقای همسر هم انار دونه کرده بود که کلی چسبید و کلا یلدای شادی بود و ما حدود ۱۱ برگشتیم خونه.بیصبرانه منتظر بودم برسیم خونه تا احساساتم رو به آقای همسر انتقال بدم. متاسفانه مامان علیرغم شلوغی هرسال امسال فقط داداش رو داشت و شاید خواهروسطی رو....یه کم دلم گرفت.مخصوصا اونروز که من گفتم امسال نمی یایم احساس کردم گرفته شد نگو به همین دلیل بوده....فرشته صبور من....خواهربزرگتر که تو اینجور مراسمات مجبور نباشه شرکت نمی کنه و به قول داداش تعطیله! برادر بزرگتر هم واسه دختر خواهرهمسرش چله قارپیزی - خنچه چله - می اومد و اونجا جمع شده بودن آی بدم میاد از این رسم! خواهر کوچکتر که مادربزرگ آقای همسرش فوت شده و خونه اون بودن!برادر وسطی هم مادرخانمش تنها بود نمیدونم چرا و رفتن اونجا....حالا بازم دست داداش درد نکنه. امروز هم یاد ایامی شد و ما دوساعت برق نداشتیم.کلی گپ زدیم با همکاران. اون همکار خانم هم اتاقیم که عروسیش هم بود چندوقت پیش جاش رو با یه همکار مذکر عوض کرد.یعنی عوض کردن!شوهرش هم فردا میره دوره آموزش سربازی! آی تجسمش برام وحشتناکه که دوماه از آقای همسر دور باشم آی دلم براش می سوزه....انشاا... آموزشیش تبریز می افته. امروز کلاس هم دارم.
مهربان بزرگوار! قلبم برای تو می تپد.نگاه به عصبانی شدن هایم نکن....تو یه آدمی من هم آدمم.تو حق داری اشتباه کنی من هم! من حق دارم دلخور شوم تو هم! همینها هم زندگیمان را شیرین تر می کنند مگر نه؟فقط این را بدان تصور یک لحظه از دست دادن احساساتت برایم دهشتناک است.همیشه با من باش! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر به خاطر همه نعمتهای زیبایت! خودت مواظب همه مان باش و زندگی آرام و سبزمان را پایدار گردان! مرسی!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت توسط گلي
|
|
||