تبليغاتX
فكر مي كنم ....

سلام دوستان روزخوش!

امروز خيلي روز كسل كننده ايه.نميدونم چرا....

ديروز آقاي همسر رفت استخر.من اول هرچي اب گوشت و مرغ بدون تاريخ داخل فريزر بود ريختم بيرون.كلي هم هويج خريده بودم خرد كردم براي سوپ كه عشق آقاي همسره.حدود ده وعده هويج سوپ دارم الان!

خواهروسطي پيشنهاد ميده بريم استخر.من استخر دوست ندارم اما اون ميگه بايد دوست داشته باشم!گويا يه جور كلاسه!!! شايد هم با خواهر بزرگتر برن خريد.من بيشتر دوست دارم باهاشون برم خريد.مي تونم مواظب شميم هم باشم.دلم ميخواد خاله مطرحي بشم و همينطور عمه مطرحي!


در اوج نارضايتي از خودم هستم.خيلي جديم! دلم ميخواد همه كارهام قانوني باشن.توي اداره هرقدر كار غيرقانوني داشته باشي همانقدر با همكاران صميمي تري و محبوبتر.


گويا من خيلي ديگه تكريم مي كنم ارباب رجوعم رو خانم ر ادامو درمياورد روده بر شدم.... اداي رييسمو هم درآورد ديافراگمم داشت مي تركيد.چقدر اين آدم هنرمنده دقت مي كنه كي چي ميگه....


كم حرف شدما مگه نه؟دلم یه پست پر از تجزیه تحلیل میخواد از اون به جون هم افتادنی ها!


نظر شيدا ديروز منو به فكر انداخت.موضوع جديدي نبود قبلا در موردش به نتيجه رسيده بودم : درسته كه خريد خونه در اولويته ولي بعد خريد هم ممكنه وضع ماديمون خيلي روبه راه نباشه و از آنجا كه چه معلوم سال بعد من زنده ام يا نه سالمم يا نه و غيره بهتره از مسافرتم نزنم!


مهربان بزرگوار! خيلي برايم عزيزي.خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! مرسي بابت همه چيز!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

به سلامتی برق رفته بود الان اومد!

امروز دنبال قضایای اهواز بودم.طبق معمول همه ماموریتهام لابد دهانم آفت خواهد زد و یک جوش بزرگ در جایی که پزشکان را متحیر کند درخواهدآمد!!!! مستقیم تبریز اهواز ۶۰ تومنه تیکه تیکه یعنی اهواز تهران و تهران تبریز میشه ۷۶۶۰۰ تومن!

دیروز خیلی جالب بود.آقای همسر زود اومد رفتیم اول از شیرینی تک د رخت کالری خریدیم بعد رفتیم شاهگلی پیاده روی کردیم کالری سوزوندیم کالری مصرف کردیم! پدال زدیم کالری سوزوندیم باز کالری زدیم به بدن! عصر هم یه شام مختصر بیرون خوردیم اومدیم خونه.آقای همسر باداداشش صحبت کرد و خوابیدیم.

امروز هم بی برنامه هستم.کلاس زبان باعث شده فعلا از بی برنامه بودن لذت ببرم اما ورزش را آغاز خواهم نمود.


شاید حتی وان هم نریم!الان سرده مثلا همین پنجشنبه هواش بارانیه تازه بریم هم مجبوریم کلی خرج کنیم! شیراز هم دیگه کنسل شد گویا!

دختردایی آقای همسر خیلی مریضه.تومور بدخیم مغز که به شیمی درمانی پاسخ نداده.الان چشماش نمی بینه و همین موضوع قضیه سوریه رو هم کمی متزلزل کرده یا خواهد کرد.

چکار کنیم وقتی قسمت نمیشه؟ فقط میشه سپرد به خدا.


دیشب آقای همسر داشت با داداشش حرف می زد تلفنی.خیلی بدم میاد از اینکه اینا اینهمه از پدرشون انتظار دارن.نمیدونن آدمیکه پدرش رو از دست داده اگه باباش به این دنیا برگرده چطور هواش رو خواهد داشت.... داداش اقای همسر میگه احساس می کنم بابا راضی به ازدواج نیست آقای همسر هم شروع کرده توجیه و اینکه نه راضیه....کسی بهش نمیگه که بابا فکر نکن داری کار خیلی درستی می کنی....مقصری آقاجان! بابات هم حق داره دلش بگیره.

جالبه که آقای همسر خودش به شدت هوای باباش رو داشته و داره ها! چرا این موضوع رو استثنا کرده برام جای سواله!

گاهی وقتها از بی خیالی این خانواده حالم میگیره.


یه خرده پول از مسکن برداشتیم گذاشتیم یه بانک دیگه.شاید مهرماه خونه رو عوض کردیم.شاید ماشین رو هم!


این روزا خیلی دلم برای بابا تنگ میشه.چند شب پیش داشتیم از عروسی در فامیل آقای همسر صحبت می کردیم که بعد یک و نیم سال در عقد بودن - آنهم بعد از ده سال دوستی - گفته میخواد یکسال دیگه هم عقد بمونه.یکبار با باباش رفتن دوبی همه هزینه با بابا! داشتم می گفتم یهو به شوخی خواستم به آقای همسر بگم من که بابا ندارم که! یهو شوخی به جدی شدیدی تبدیل شد با گریه! از اون روز بدجوری دلم میخواد.درست مثل روزای اولی که رفته بود بااینکه پنج سال بود فقط جسم مریضش رو داشتیم ولی بود....


برق که رفته بود داشتیم الکی فال خیام می گرفتیم! با عرض معذرتاز محضر شاعر! برای مجردها باز شدن بخت برای متاهل ها بچه!!! خیام بهم گفت قیدش رو کلا بزنم!!!


خواهر دوستم که چهارشنبه سوری پارسال جشنش بود عید امسال یه پسر به دنیا آورده! الان هم پزشک خانه داره با رتبه تاپ و نمرات بالا.حتی نفر دوم ورودیشون بود می تونست یکی دوتا رشته رو بدون طرح بره بخونه ها....سرنوشت عجیبه.

دلم میخواد اونایی که خودشون رو می کشن بچه شون پزشکی قبول شه اینا رو بدونن.


مهربان بزرگوار! بابت دیشب معذرت می خواهم.گریه دست خودم نبود.احساس که کردم با برادرت تعارف می کنی....احساس که کردم پدرت را نادیده میگیری.... احساس که کردم داری با بی منطقی حرفهای الکی می زنی دلم خیلی گرفت!ببخشید....خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! مرا به خاطر هر ناشکری احمقانه ای که مرتکب می شوم ببخش! مواظب همه این نعماتی که داده ای باش!مرسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

فروردين هم دارد مي رود و ما مي مانيم با يازده ماه باقيمانده سال 88....

هوا به شدت مي بارد و مي بارد و منظره زيباست.امروز كمي كار كرده ام و كتاب خانوم را تمام! بعدازظهر هم كاره اي نيستم!

ديروز رفتيم ولايت آقاي همسر.حكايتي بود.صبح زود بيدار شديم اتفاق نادري بود.گفتيم صبحانه مان را در راه بخوريم جايي باصفا.ما نشستيم كه باران گرفت هوا هم سرد بود.گفتيم صبحانه را در ملشين بخورم پارك در همان جاي باصفا.آقاي همسر داشت چاي مي ريخت كه استكان شكست و ريخت روي پاهايش.خوب شد نسوخت.رسيديم آنجا و چايمان را خانه مامان آقاي همسر خورديم.خواهر بزرگترش هم رسيد و آماده براي خواستگاري! ناهار همه دور هم بوديم جز برادر كوچكتر آقاي همسر.بعد از ظهر رفتند خانه دخترخانمي كه گويا جاري ما خواهدشد.فعلا هيچ نتيجه مثبتي در دست نيست.

عصر با خانواده خواهر بزرگتر آقاي همسر برگشتيم.


همين الان دستور داده شد كه 12 ارديبهشت ماموريت اهواز بروم! شايد كمي ديرتر يا زودتر.دم رييسم گرم كه كسي كه كه در ماموريت مشهد خواسته بود حالم را بگيرد – كه دكتراي فني دارد و استاد بازنشسته و همكار ما -  ضايع كرد.مرسي رييس مهربان من! نهايت سعيم را خواهم كرد روز 15 ارديبهشت در خانه باشم.

آقای همسر! خودت که میخوانی لازم نیست زنگ بزنم که؟! نمی خواهم در اتاق هو بیفتد!


نباتی؟چی شده؟بابا خبری چیزی!


يادتان هست خودم را كشتم برايم خط آزاد دادند و گفتند قفل كنم گوشيم را و قفلش را با كش به گردنم بياويزم؟! حال كه اسباب كشي كرديم باز همان حكايات! تجسم كنيد هي مجبورم با اهواز تماس بگيرم! اه! اينجا به همه به چشم سواستفاده گر نگاه مي كنند.


نمي گذارند دل سير بنويسم.مديرمالي براي ثبت نام كر  بلا آمده.....


مهربان بزرگوار! هميشه در هر حالي به داشتنت افتخار مي كنم.نميدانم چرااحساس مي كردم همان ميشل قصه خانوم هستي!ميشل را بااينكه آلماني بود و زرد طلايي با چهره تو تجسم مي كردم! اصولا همه فرشته ها شبيه تو تداعي مي شوند! خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش و به آزمونهاي سخت نيازما.مرسي!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

وای رییس این پنج نفر اومد توی اتاق مخمون رو برد! دوساعت بود داشت از مب لما ن شهر ی حرف میزد.حالا نیان سرچ کنن اینجا رو پیدا کنن یه وقت!راستی اگر ایده ای در مورد چراغهای سطح شهر دارین برام بگین.مرسی!

دیروز ولایت خوش گذشت گفتم مامان خاگینه درست کرد دل سیر خوردیم.امروز هم ناهار همون پسرعموی بابا که از آلمان اومده مهمون برادر وسطیه در باغ که ما نمیریم دیگه.

امروز هم برنامه ای ندارم.خانه مان به هم ریخته است شاید کمی کدبانوگری کنم.


یه خبر شادمان کننده : دیروز در ولایت با طمانینه رانندگی کردم! هورا آفرین گلی! بالامدی == عزیزمه!


امروز در اتاق صحبت معیارهای ازدواج بود.مجردها میگویند باید ساده گرفت متاهلها می گوین باید سخت! عجیب نیست؟ بعد از دوسال و نیم زندگی با آقای همسر که یک سال ونیمش زیر یک سقف بوده همیشه به وسواسم در ازدواج می بالم و از خدا تشکر می کنم کمکم کرد در مورد انتخاب ساده و خوش بین نباشم.من آدم سخت گیری هستم این موضوع دیگر فرضیه نیست و برایم ثابت شده اما نمی توانستم با ایراداتی که در آقای همسر ممکن بود ببینم و بدانم از قبل هم بوده و من با علم بر آنها انتخابش کرده ام سرکنم.فکر می کنم خیلی سخت باشد.

بعضی وقتها فکر می کنم هرقدر بیشتر سخت بگیری بیشتر کائنات راه می آید! دقیقا خلاف چیزی که در کتابهایی می نویسند که می خوانم و به نویسندگانش علاقه دارم.من که هربار توقعم از کائنات بالا رفته و بیرحم تر شده ام بهتر برایم جواب داده.احساس می کنم کائنات مهربان بودنرا دوست ندارد!

البته گاهی که فکر می کنم در مورد مفاهیم بیشتر صفتها مثل مهربانی ٬ خودخواهی و .... خنده اممی گیرد! چقدر تعاریف این صفتها پیچیده است و برای هر آدمی با آدمی دیگر متفاوت.شاید چیزی که از نظر فردی مهربانی است از نظر دیگری خودخواهی محض باشد.... این صفتها را نباید به راحتی وبدون فکر به کار برد.

در جایی از کتاب خانوم هستم که یک پدر روحانی برایش درس می دهد.خیلی عمیق و خیلی دوست داشتنی.اخیرا در هر کتابی که می خوانم قران باشد ٬ رمان باشد یا از جنس کتابهایی که داداش به مسخره نامشان را گذاشته " موفقیت در سه ثانیه " فقط یک موضوع می بینم! با انشایی متفاوت شاید برای مخاطبانی متفاوت.

شاید به اشتباه اسم چیزی را که قدیمیها قدر و سرنوشت می خوانده اند گذاشته ایم کائنات.فکر می کنم کائنات یک " چیز " است.قوی و بخشنده....کافیست بخواهی و لازم است بجنگی!با سرنوشت و قدر بجنگی! با تفکری که می گوید تو بی اختیار داخل این سرنوشتی بجنگی.شاید هم کائنات یک جایی به همین سرنوشت متصل می شود.شاید اصلا یک چیزند با دوکارایی متفاوت برای دودیدگاه متفاوت!

فکر که می کنم احساسی را دارم که زمانیکه داداش مفهوم بی نهایت را می گفت داشتم.آخرش چی؟باید یه جایی تموم بشه دیگه؟مفهوم بی نهایت که بعدها داخل حد و انتگرال هم شد و با آن تابع ضربه را تعریف کردیم و کلی مدار را تحلیل آنموقع ظهرهای تابستان ذهن مرا همیشه درگیر می کرد.چه خوب که داداش حرفهایی می زد که ذهنت را درگیر کند.


مهربان بزرگوار! به خاطر همه چیز ممنونم.خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز میریم ولایت آخ جون! با برادر وسطی میرم برادر بزرگتر چهارشنبه ها استخر میره.

دیروز رفتم خرید.کلی گشتم و پیاده روی کردم حیف که نقشه هایم برای تولد آقای همسر برملا شد.میخواستم کلی هدیه بخرم هم برای اون هم برای خودم بعد همه شونو کادو کنم وقتی باز میکنه ضایع شه! اما دیروز قبل از من رسید و نقشه ها نقش بر آب شد.... ماحصل خرید دیروزم : مسواک برای هردومون ٬ مقنعه برای خودم ٬ کلاه کاسکت دار برای هردومون ٬ تی شرت برای خودم و شلوارک برای آقای همسر.البته هدیه اصلی اودکلنه که پیدا نمیشه! دیروز کلی دنبال تی شرت شلوارک داخل خونه براش گشتم نبود.علیرغم میل باطنیم شاید مجبور شم برم از ولیعصر خرید کنم.ولیعصر رفتن سختمه.

خلاصه!


یکی از همکاران سابق که پاره وقت کار میکرد الان اومده.ازدواج کرده کلی عکس عقد آورده....خودش ذاتا خوشگله.یک سال از من بزرگتره....نمیدونم کی جامعه ما دیدش عوض میشه.این خانم تا قبل عقد صورتش پر بود از مو الان یهو عوض شده....با دوتا حلقه نگین دار خیلی بزرگ! خب! من یه کم متفاوتم.نه می تونم ادعا کنم بهترم نه بدتر....درهرحال عمرا ممکن نبود آن فیگورها را بگیرم در عکاسی.... چه کاریه که عکاسها میگن با لنز بیا یا با فتوشاپ رنگ چشم رو عوض می کنن آخه؟


جمعه گلسا آزمون میده خلاص میشه.یادم نبود از کارت استخرم وعده بخشیدن بهش داده ام دیروز میگه کی میریم استخر؟!


دلم برای لیلیا یه ذره شده.امروز می بینمش.برای آذین هم اونقده تنگ شده بود عکسش رو دیدم ناخوداگاه اشکم دراومد! چه عمه مهربانی!


شیدا! تبدیل شده ای به یکی از باارزش ترین خوانندگانم! زود زود بیا!


بعدا نوشت : نباتيكجايي؟نگران شدم خبري برسون!


من زودتر نوشته بودم کلی!یهو دستم خورد به چیزی همه شون پریدن منم دپرس شدم اینه که الان خلاصه ای از اون رو می خونید.


مهربان بزرگوار! چقدر هدیه خریدن برای تو لذت بخش است بیشتر از خودم....چقدر برایم عزیزی تو! خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام سلام سلام - بر وزن آهنگ مجری مسابقات سری ۱۰۱ بخوانید! -

کامپیوترم رو آوردن اما میدونید چی شد؟باز کار نکرد! دقیقا به همان سیستم.دست به کار شدم دوسه تا تکان حساب شده دادمش و کار کرد! صبح هم گوشیم هنگ کرده بود به روشی از این نوع درستش کردم.خلاصه کامپیوتر موبایل لوازم الکترونیکی تعمیر می کنیم!

البته تضمینی نیست که الان هنگ کند چون روش تعمیر خیلی نوین بود.

امروز فقط فرم پر کردیم مثل اینکه میخوان برای اون سوالات سرزده بیان! اه!


باز همکاری رفت روی مخم ها! زنگ زدم به آقای ر که این دوباره کار نمی کنه گفت خانم ع شما انرژی منفی دارین! تو رو خدا می بینید چقدر روی مردم برای انتقاد از من باز شده؟ تقصیر خودمه که رو دادم به همه....البته به آقای ر زیاد هم رو نداده ام.گفت جدی میگم انرژی منفی دارین تاکید کرد!! گفت دوبار من دوستام رو معرفی کردم بهشون انرژی منفی دادین! یادمه دوبار دوستاش روبرای کار معرفی کرده بود خوب بود می گفتم منتظر بشن وقتی می دونستم کاری براشون جور نخواهدشد؟درسته که تصمیمات توی جلسه گرفته میشه اما من به خوبی می دونم با چه تیپ موسساتی ممکنه قرارداد بسته بشه.من گفتم نه که معطل من نشن برن دنبال یه کار دیگه....بد کردم راست گفتم؟

دومیش هم مطابق معمول خانمه که فردا آزمون را نند گی داره.ازم پرسید بار چندم قبول شدم و مسخره ام کرد! الان پیش همه جار می کشه لابد!من بار چهارم قبول شدم اما اولیش که بلد نبودم مربیم خوب نبود منم جز اون ده جلسه تمرین نکرده بودم چون ماشینی در دسترسم نبود جز رنوی داداش که صبح می برد شب برمیگشت!بعد دیگه نتونستم مرخصی بگیرم و رفت تا چهار ماه بعد که یادم رفته بود بعد هم خانم هاشمزاده مشهور ازم آزمون گرفت که در حین آزمون من داشت تلفنی با برادرزاده اش دعوا می کرد و دق دلیش رو سر من دراورد.بعد هم که قبول شدم اگرچه فکر می کنم چیزی بلد نیستم و نبودم جز پارک و پل!

خدایا من چرا مقابل این آدم اینقدر ضعیفم؟فقط به دنبال اینه که موردی پیدا کنه که به زعم خودش از من برتره.اه! چرا خودش رو با افراد دیگه نمیره مقایسه کنه آخه؟


راستی وبلاگ من هم انرژی منفی داره ها! کدومتون تا به حال سه چهارتا از پروپاقرص ترین خواننده هاتون رو با دعوا اخراج کردین؟!

خلاصه که الان خانم س گفت میگم سرم درد میکنه از انرژی تو بوده پس! البته به مزاح!


برای هدیه تولد آقای همسر فکرهایی دارم.متاسفانه چون میخواند نمی توانم بگویم چه خواهم خرید!


چه خوب! کامپیوتر دارم!


راستی نباتی چرا گفتی من شده ام همون گلی قبل؟مگه عوض شده بودم؟


مهربان بزرگوار! خیلی خیلی برایم عزیزی.خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز سی و دومین بیست و چهارم ما می باشد!مبارک است!

صبح هوا در حد سردترین روزهای زمستان سوز داشت.طبق معمول آقای همسر اس ام اس زد دستور داد با آژانس برم.

کلی در اداره خوش گذشت.من همچنان بی کامپیوترم.دیروز عکس دختر شایسته رو دیدیم که داشت جایزه می گرفت : یک آدم که فقط پاهایش دیده می شد و روبنده داشت.شاید هم فتوشاپ بود نمیدونم تو یه ای میل بود و این سوژه خانم ر شد.امروز خودش رو زده بود به دختر شایسته بودن و چادر اونیکی خانم ر رو انداخته بود از کله به پایین شبیه کله قند سیاه! اومده بود چیزی از خانم ر می خواست که ارباب رجوع میخوان من اگه بگم اداره مون لو میره!! خانم ر هم مثلا پرونده رو میداد اما نمی دونست دستش کدوم وره...دلدرد گرفتیم بسکه خندیدیم!البته همه ما کارهامون رو انجام میدیم ومسخره بازیها اخر وقتن یا زنگ تفریح....

یه رساله هم دادن برای فردا آماده بشیم.میگن سوالات سیا  سی هم می پرسن.من که صفرم!

دیروز یک عدد پیتزای مشت درست کردم ایندفعه کوه درست نشد وسطش.نمیونم چرا از پختن غذاهای سنتی لذت نمی برم و همیشه دوست دارم غذاهای فرنگی درست کنم البته خوشم نمیاد اینجوری باشم دوست دارم همه غذاهای سنتی رو حداقل منطقه خودمون رو خوب بلد باشم و غذا پختن هم فقط با تجربه بهتر میشه....


از دست خودم ناراحتم! می دونید این ناراحتی رو همکاران بهم القا می کنن.مثلا میاد اشکال ریاضی می پرسه برمیگرده میگه تو چرا اینجا موندی اخه؟یا می بینه من صنایع ادبی رو خوب بلدم و در عین حال قران رو خودم ترجمه می کنم و کارم رو درست انجام میدم و اشکالات کامپیوتر رو حل می کنم اینو میگن...منم جو می گیره و ناراحت میشم که جدی چرا اینجا موندم؟


اونقده همه مون گل شب بو رو تو اتاق زمزمه کردیم خانم ر میگه چی میشد این گل کوفتی شب بو میداد خیال ما راحت می شد؟


شاید شیراز نریم بذاریم برای سال بعد.هیچکدوممون از ته دل راضی نیستیم بااینکه دلمون میخواد.احساس می کنم یه نشانه منفی به چشمم خورده یه چیزی که میگه نرو! البته آقای همسر بخونه میگه دیووونه شدم! درهرحال شیراز نریم میریم وان حداقل!

سال بعد رو هم خدا میدونه شاید در شرایط خونه نو خریدن بودیم شاید ماشینمون رو عوض کرده بودیم و اینا.به هرحال این قول آقای همسره و عندالمطالبه باید بده.اگه با عقل الان عقد می کردیم به جای سکه می گفتم سفر دور دنیا!عندالمطالبه! الهی آقای همسر!


خیلی قویتر شده ام.امروز توی اتاق بحث بود گفتن گلی که تعطیله دوست پسر اینا نمی تونست داشته باشه من جلوی خودم رو گرفتم بحث نکنم باهاشون.راستش من هنوزم با دوست شدن قبل از ازدواج از نوعی که وابستگی به وجود بیاد مخالفم و معتقدم برای تصمیم گیری ازدواج شرط عشق نه لازمه نه کافی....ارتباط دوجنس هم در جامعه ما به سرعت به سمت عاطفی شدن میره و احتمال شکست درش چه در صورت عقد چه در غیر اینصورت خیلی زیاده.اگه بشه رابطه رو طوری مدیریت کرد که به سمت عاطفی شدن نره البته برای زندگی بعد مفیده که معمولا نمیشه این کار رو کرد.

بحث نکردم چون از قضیه شکم درس گرفته ام! خانم ر و خانم س - دوتا از سه متاهل اتاق ما - دوست شدن بعد ازدواج کردن معلوم بود موضع میگیرن بحث هم وقتی یکی موضع گرفته مزه نمیده.


بفرمایید نسکافه!آخ جون هندونه هم داریم!بیارم بیرون یخچال یه کم گرم شه.


مهربان بزرگوار! میدانی بنا را از همان اول بر این گذاشته ام که هیچ دروغی تحویلت ندهم حتی اگر مطمئن باشم راستی که خواهم گفت بر مذاقت خوش نخواهد امد.حاضرم استرس بحث و قهر رو بکشم اما دروغ نگویم.حدس می زدم نوشته های دیروز ناراحتت کنند.دوست داشتم موضوعی شفاف شود هرچند اولش با ناراحتی باشد.من مادر تو را با اینکه بعضی خصوصیاتش را دوست ندارم و گاهی از دستش حرص می خورم اما در کل دوست دارم و از خوشحالیش خوشحال می شوم.باور کن بارها از خدا خواسته ام کمکم کند موجب ایجاد ناراحتی اش نباشم.درست است که در مقابل هیچ نانجیبی کم نیاورده ام اما می بینم دوستانی را که خانواده شوهرشان نانجیب است و چقدر زجر می کشند.باور میکنی من از دست خصوصیتهایی از مادر تو حرص می خورم که وجودشان برای امنیت عروس خوب است؟یعنی ممکن است اصلاحشان به ضرر من باشد؟دوست داشتم یاداوری شود که من در ثبت نام سوریه قبل از مشورت با تو اسم مادرت را نوشتم پس هیچ گونه قصد خودشیرینی در میان نبوده.دوست داشتم بدانی در اداره ما تنها فردی که مادرشوهرش را هم با خودش می برد من هستم!شاید حتی آقایان هم اسم مادرزنشان را ننوشته اند.دوست دارم بدانی هرقدر تو برایم عزیزی عزیزانت هم برایم عزیزند.می توانستممثل خانم چ بگویم اداره گفته فقط سه نفر و فقط مادر من.می توانستم حتی این دروغ را هم نگویم و فقط اسم مادر خودم را بنویسم.دلم میخواهد بدانی من برای مطرح شدن و چاپلوسی این کار را نکرده ام.منتی هم بر کسی وارد نیست : من خودم شخصا از اینکه مادرهایمان را ببریم جایی که دوست دارند لذت می برم بیشتر از یک میلیون! شاید بشود گفت این تصمیم ابتدائا یک تصمیم خودخواهانه بوده.خودخواهی یک نفر به نفع چهارنفر!خوشحالم که توضیحات دیروزم را قبول کردی.خوشحالم که می فهمی و خوشحالم که برایت عزیزم.این آخری بزرگترین افتخار من است.خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه این زیباییهایی که برای ما ارزانی داشته ای باش!مرسی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز درسته که شبکه وصل شد و کامپیوتر منو آوردن اما دست شرکت هما ر ا درد نکنه با این درست کردنش!چون دوباره برگشت همونجا!فکر نکنم تا آخر فروردین من کامپیوتر دار شوم!من هم کل امروز رو رساله خوندم!شکیات نماز همیشه یادم میره....پس فردا میاد ازمون بپرسه خدا به خیر بگذرونه!

دیروز کلی ظرف شستم و آقای همسر هم زود اومد.کلا یک روز خیلی معمولی بود.


این تورها و کلا اکثر مشاغل بازاری خیلی بی انصافن برای گیر آوردن مشتری هر دروغی میگن! ما پرسیدیم سوریه هوایی گفتن 350 تومن الان میگن نفری 55 تومن هزینه خروجی و ورودی رو خودتون بدین!با اون 80 تومن لبنان میشیم نفری حدود 500 تومن! ما رو هم جو گرفت داریم دونفر دیگه رو هم می بریم یعنی یهویی یه میلیون پیاده میشیم!

راستش ناراحت میشم از اینکه گاهی دودلی میاد سراغم یعنی دلم رو چرکین می کنم اما خب! مامان آقای همسر یا هیچکسی از خانواده شون حتی یه بار تا الان نگفته که گلی ثبت نام کرده و ابراز خوشحالی ای چیزی....هیچ حالتی مبنی بر خوشحال بودن ندیده ام.من فقط برای خوشحال کردنشان این کار را کردم فیدبک که نمی بینم احساس می کنم بیهوده بوده....شاید هم زیاد مطمئن نیستند اما درهرحال من اعتراض دارم!

مامان خودم هی میگه گلی با اتوبوس بریم ! گلی بذار من هزینه خودم رو خودم بدم! گلی اینجوری سختتون میشه! گلی من دلم نمیاد.... در حالیکه من مکه که بودیم به خاطر بی نظمی ای که مقصر من نبودم اما مسئول چرا پیش خودم و خدا عهد کرده بودم مامان رو ببرم سوریه و چون خودم هیچوقت حس سوریه نداشتم دنبال کسی بودم که مامان رو همراهش کنم....

ببینید من توقع تشکر ندارم اما انتظار دارم که یکی بهم نشون بده که ارزش کاری رو که کردم میدونه.من به خاطر خدا این کار رو نکردم چون هیچکدوم این دونفر محتاج به این مبالغ نیستن به خاطر خودشون بوده و دلم میخواد یه ابراز احساسی ببینم....

یه احتمال البته وجود داره اونم اینکه شاید مامان آقای همسر نمیدونه که هزینش رو ما میخواهیم بدهیم و دراین حالت حتی ممکنه ناراحت باشه که چرا به جای من تصمیم گرفتین! خب درهرحال من تصمیم رو خودم گرفتم با دل خودم و هنوز هم از تصمیمی که گرفته ام خوشحالم و لذت می برم که دوتا خانم مسن خانه دار رو با خودمون می بریم تنوعی بشه زیارتی بکنن.خدا رو شکر می کنم که این توفیق را به ما داد.منکر خوبیها و شخصیت والای مامان آقای همسر هم نیستم.


امروز دونفر فارس زبان از بالا بالاها اومده بودن از اتاقها یکی یکی بازدید کردن.نمیدونم چه کاره بودن اما چون رییس بزرگ و معاون اول همراشون بودن حتما آدمهای مهمی بودن! اتاق ما که اومدن قبلش خوب شد خبردار شدیم چون غیر از من تو اون اتاق همه موهاشون تا نیمه بیرونه و خیلی ممکن بود ضایع شیم....خانم ر - همونی که چادری نبود به خاطر مصلحتهایی چادری شد ها! - نیومده بود.اصولا هفته ای دوروز نمیاد.این یکی خانم ر پیشنهاد کرد با این بازرسها دستش بندازیم آخه اون خیلی نسبت به سمت و مقام حساسه.وقتی رسید خانم ر گفت از تهران اومدن بازدید اسم و سمت همه مونو پرسیدن...وای خیلی جالب بود! من اصولا مشکلی با این خانم ر ندارم ولی اون خانم ر باهاش مشکل داره.من دوستش ندارم اما تا به حال روابط رسمی بینمون بوده نه من بدی ای دیده ام نه اون....
خلاصه که ممکنه این اتاق رو ازمون بگیرن بااین دیوونه بازیها....وای که روزی چقدر میخندیم شارژ میشیم!


جایی که جمعه رفتیم :

دریاچه ارومیه :

گلهای دیروز - اونا که میخک نیستن شاپرکن! :

شاپرک - تقدیم به نباتی  - :

اینم " ما " در جایی که جمعه نشستیم ناهار خوردیم :


مهربان بزرگوار!بی شک عزیزترین فرد زندگی من هستی....صبورترین مهربان ترین و مهربان ترین بزرگوار!احساس می کنم این چند روز برایت کم گذاشته ام.نمیدانم مشکلم چیست البته رو به بهبودم!اگر این داروها تمام شوند....وقتی دارو می خورم احساس بدی دارم فکر میکنم خیلی مریضم نمیدانم چرا....بدان که در زمانهای گرفتاریم برایم هزاران بار عزیزتر می شوی. خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب زندگی زیبایمان باش!مرسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان!روز خوش!

من تا حدی بهترم البته کاملا به حالت نرمالم برنگشته ام.داروهایم را دیروز نشان خواهرکوچکتر دادم - من بدون تایید او دارو نمی خورم - و تایید کرد و باز پراند که : هی بگیم غذا بخور تو نخور مجبور شو مولتی ویتامین بخوری...خدایا!

امروز همچنان بی کامپیوتر و علاف بودم اما مثل اینکه فردا هم کامپیوترم می آید هم شبکه وصل می شود.

دیروز که نرفتیم ولایت آقای همسر رفتیم ولایت ما و از آنجا هم یک جای خوش آب و هوا و کلی شارژ شدیم.گلهای زرد خودرو آنقدر بودند که نفس که می کشیدی بوی انها بود که وارد ریه ها می شد.عصر برگشتیم خونه مامان و شب هم رفتیم بیرون شام خوردیم کلی چسبید و خواب!

کاش می تونستیم همه جمعه ها خودمون دوتایی باشیم بریم بیرون....حداقل یک جمعه درماه!


خوانندگان عزیز وبلاگم! من نگفتم اون خانمها بدند چون سلیقه شان با من متفاوت است.من فقط متاسف می شوم وقتی می بینم اکثر همجنسان من با اینکه خداوند در داخل جمجه شان چیزی به اسم مغز خلق کرده از آن استفاده نمی کنند.همین!

بعضی مسائل هم به سلیقه نیست و حالت کلی دارد مثلا ما نمی توانیم دروغگویی فردی را توجیه کنیم که سلیقه اش اینجوریه دوست داره دروغ بگه....


امروز آمدنی کلی میخک گرفتم و شاپرک.اونقده قشنگن!شاید عکسشون رو گذاشتم.


دلم میگیره که اکثر شما مورد حمایت پدرمادر خودتون و همسرتون هستین اما پدر مادر ما مورد حمایت مان یه جورایی!دوتایی که بیرون میریم همه اش فکر میکنیم کاش می شد اونا رو هم می بردیم اما همکارانم میان میگن دیروز مهمون مادرشوهرم بودم فلان رستوران یا مادرم برای تور فلانجا منو هم مهمون کرده و اینا....

بعضی وقتا از دست پدرمادرم دلخور میشم که چرا می دونستن بی پولن ولی ما رو به دنیا آوردن اما زود دلداری میدم : من ناخواسته ام! واین تنها دلیلیه که می بخشمشون!اون زمان وسیله پیشگیری نبود....

خانم س یه دیس نقره از مامانش عیدی گرفته من دلم نمیاد اون سی تومن مامان رو بابت سیلورها بگیرم و سعی می کنم بپیچونم که نگیرم - البته دیروز به زور داد - از گلوم پایین نمیره چون اون درامدی نداره که....

گاهی دلم برای گلی وقتی کوچک بود میسوزه....برای داداش وقتی کوچک بود...و بیشتر برای مامان و بابا وقتی ما کوچک بودیم.می تونم تجسم کنم چقدر سخته نداشته باشی به حد کافی برای بچه ات خرج کنی....

البته خدا رو شکر می کنم به آسان ترین روش می تونم کمکشون کنم : پول! مثلا همین سوریه یه وسیله است که بعدها پیش خودم بگم من مامانم رو بردم سوریه یا مامان آقای همسر رو....ولی خب! راحت تر این بود که بابای من بود و پول هم داشت و با مامان می رفتند مسافرت یا بابای آقای همسر لجباز نبود و مامانش رو می برد زیارت تا ما اینهمه ته دلمون عذاب وجدان نداشته باشیم که ما رفتیم اونا موندن....

اما باز هم خدایا ! هزاران بار شکر!


برای سوریه فقط منتظر گذرنامه مامان آقای همسریم.احتمالا اوایل خرداد بریم.من به چشم مسافرت به این مقوله نگاه نمی کنم فقط مامانامونو داریم می بریم انگار! انتظار لذت خیلی زیاد از این مسافرت هم ندارم چون انتظار مسبب خیلی از دلخوریهاست!


از اینکه همیشه سعی می کنم احترام همه آدمها رو نگه دارم و حتی به آدمهایی که التماس می کنن براشون بی احترامی کنی باز احترام میذارم بدم میاد....دوست دارم مثل خانم ر حاضرجواب و یه کم نانجیب باشم.دوست دارم حق همه رو سریع بذارم کف دستشون و اگه زیاده از حد چیزی گفتن بکوبم تو دهانشون اما باز احترام میذارم.گاهی افتخار می کنم که چقدر دختر خوبیم! گاهی هم میگم گلی پخمه!

شوهر خواهر کوچکتر آقای همسر روز سیزده بدر یه حرفی پروند که من فقط خندیدم.ناراحت شدم ها اما نخواستم جواب کوبنده بدم...آقای همسر معتقده شوخی کرده اما من هنوز اینجوری فکر نمی کنم.چون توی این حدود سه سال ندیدم اون با کسی شوخی کنه که من دومینش باشم....خواستم جواب بدم یه لحظه عروس بزرگتر خودمون به ذهنم اومد که یه بار سیزده همه مون رو زهرمار کرد و منصرف شدم اما الان فقط حرص می خورم.حرفش زیاد خاص نبود اما من دلم خنک می شد اگه جواب میدادم.اون تو خانواده آقای همسر قداستی پیدا کرده که حقش نیست.


آقای همسر! ببخشید اما من نمی تونم سانسور کنم!خودت روزی که وبلاگم رو کشف کرده بودی اینو ازم خواستی.


دلم میخواد دوتا چیز رو تا اخر اردیبهشت یاد گرفته و راه افتاده باشم : رانندگی و طراحی تاسیسات.اولی کمی جرات میخواهد دومی هم مدرسی که بتواند تدریس کند.باید بگردم.


اگر به آن تیکر پایین نظری بیندازید می بینید که پسری که در زندگی من می درخشد سوار بر تراکتور دارد به مقصد امسالش می رسد و من باید تدارکی ببینم!


فشار آب آنقدر کم است که آبگرمکن روشن نمی شود و این یعنی من با آرامش وجدان با وجود ظرفهای چرب داخل سینک ظرفشویی دارم می نویسم!

امسال موضوع آب حکایتی خواهد بود گویا! داشتیم توی اتاق می گفتیم امسال تابستون اگه برق بره چه شود!همه مون دور همیم آخه!


مهربان بزرگوار! به خاطر همه خوبیهایت ممنونم.چقدر دیروز دوتایی خوش گذشت.چقدر داشتن تو خوب است! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز بارانی همه به خیر و شادی انشاا...!

از اینکه دیروز آنهمه نگرانم شدید ممنونم!!!! راستش دیروز اصلا حالم خوب نبود.علایم ضعف و سرماخوردگی ظاهر شده بود.دیروز طبق قرار دیشبش با خواهر وسطی چون میخواستم برم دکتر - می ترسیدم این ضعف که همزمان با شروع یاسمین و آنفلوآنزا ایجاد شده از عوارض یاسمین باشد گفتم یک سر بروم مطب دوست نداشتنی ام! خانم دکتر سلمان زاده ام را ول کردم و چسبیدم به خانم دکتر فرحناز فغفوری که برد ندارد! - خواهر وسطی هم امروز عروسی دعوت بود جواهراتم رو دادم - شامل ساعت نقره و انگشتر مجلل تیتانیوم(!!!) -  خواهر وسطی اومد از اداره برم داشت رفتیم ناهار خوردیم و منو گذاشت جلوی مطب - همینجوری اولین پزشک زنانی رو که دیدم رفتم تو!! بماند که یک ساعت نشستم تا نوبتم شد - مشکل دیگری هم داشتم که قابل ذکر نیست دارو داد به غایت صعب الاستعمال!خیلی حس بدی داشتم.

قرار شد آقای همسر بیاید سه راه ارتش.من هم از آنجا که اگه با تاکسی از باغشمال می رفتم سه راه ارتش باید اونجا منتظر می شدم و اونجا مکان مناسبی نیست تصمیم گرفتم پیاده بروم. فکر میکنم بیماریم را تشدید کرد این تصمیم.آقای همسر هم زنگ زد که بیا رسالت ومن نمی تونم بیام ارتش!این ترافیک واقعا مخل آسایش ما شده.جالبه من هیچوقت به برادر وسطی نخندیده ام اما آقای همسر در زمینه رانندگی باهاش مو نمی زنه!تنبل تنبل! بذار خودم یاد بگیرم!از دستش ناراحت بودم اما ایده صبحم به ذهنم رسید که قصد داشتم هدیه بی مناسبتی برایش بگیرم.به خودم گفتم گلی! به پول دادن و خریدن نیست که!ببخشش! با عشق پله های پل عابر را گذشتم البته با بدنی واقعا در عذاب.... خانه که رسیدیم جسد بودم!حتی دراز کشیدن هم برایم دردناک بود.

آقای همسر شام درست کرد.دستش درد نکنه.متاسفانه من حتی وقتی مریضم مورد شماتت عام و خاصم : کم غذا نخور! بلافاصله بعد غذا چای نخور!حرص نخور! انگار خودم نمیدونم....من به محبت نیاز داشتم نه شماتت مامان و خواهر وسطی و مهمتر از همه آقای همسر....

امروز باز مثل دیروز نه من کامپیوتر داشتم نه خانم س.اون دزیره می خوند من خانوم!تازه کلی هم توی اتاق " گل شب بو " گوش کردیم!اداره همچنان تق و لق است و من رها شده از دست ارباب رجوع اتاق مالی و در جمع صمیمی دوستانم....

چه رعد و برقی بود دیشب و چه بارانی امروز....از صبح بدون اغراق در حد صدتا عطسه درکرده بودم اما از اداره تا خونه زیر باران پیاده امدم....احساس می کردم عشق از آسمان می بارد به چتر خوشگلم می خورد که سال ۸۴ از بانه خریدم و زیر پایم می ریزد....دوسه روزیه که جوانتر از قبل فکر می کنم! شاید اثرات مجردهای هم اتاقی است.


دیشب حالم خوب نبود.نه جسمم نه روحم....نمیدانم چرا دلم گریه می خواست.وبلاگهای شما را دیدم و سیمین غانم را گذاشتم اما آقای همسر نگذاشت کمی با آن بگریم....دیروز بعد از مطب دکتر این حس دست داد که بیماری کشنده ای دارم که کسی کشفش نکرده....فکر میکردم خیلی مریضم با کیسه بزرگی دارو در کیفم....فکر میکردم چم شده؟من که توی کلاس همه سرما می خوردن من سالم سالم بودم.امسال چم شد؟من هیچوقت سرما نمی خوردم.من به راحتی بیماری های مسری را نمی گرفتم.من مشکلی نداشتم که!

داشتم فکر می کردم خواهرکوچکتر باعث افتخار همه ماست.هر مطبی می روم می شناسند و پول ویزیت را عودت می دهند.شیوه تدریس خواهروسطی در سطح تبریز مطرح شده....برادر بزرگتر و وسطی در ولایت همیشه محترمند.مامان همواره مورد احترام ریز و درشت ولایت و فامیل است.من چه؟احساس بیهودگی و بیخودی می کردم!

اما اصل قضیه این بود که اصولا رفتن به مطب زنان همیشه باعث عصبی شدن من می شود.کسی نیست به تو چه که اون زن همسن خواهر بزرگتر به نظر می رسید ولی توی پرونده اش دیدی سی سال داره؟به تو چه که شوهرش مثل یک خل باهاش رفتار می کرد؟به تو چه که اونقدر فشار داشت که نمی تونست نفس بکشه و می گفت بچه اولش هم همینطور بود.به تو چه که تصمیم گرفته بازم بزاد؟به تو چه؟ به تو چه که اون زن پا به ماه و شوهرش سرجمع سن دوتاییشون به ۴۰ نمی رسید؟به تو چه با اون شکم مانتوی تنگ پوشیده بود و آرایش جیغ داشت؟به تو چه آخه؟ به تو چه که زنه داشت مادربزرگ می شد دخترش رو آورده بود مطب خودش لاک داشت و موی سرش تا حد دکلره روشن بود و تاتو کرده بود و تیپی هم زده بود که فقط فکر هر ز ه به ذهنت می اومد؟به تو چه؟

البته خب....اینا همجنسان منند.عمده همجنسان من اینگونه اند.من در جمع انها اقلیتم و شاید در لحظه اول مثل آنها تلقی می شوم....سخت است.دلم می خواست کمی فکر میکردند....دلم میخواست اون سی ساله هه به شوهرش می گفت خودم می تونم کارت بیمارستان رو به دکتر نشون بدم لازم نیست با منشی بحث کنی سرش.... دلم می خواست کمی به خودش زحمت می داد و فکر می کرد که برای بستری شدن کارت معرفیشون لازمه و مثل خانم با دکتر مطرحش می کرد نه مثل بچه دوساله می نشست تا شوهرش توضیح بده.... دلم می خواست اون دختر کوچولو عقلش می رسید که حالا که ازدواج کرده لازم نیست سریع تولید مثل کند.دلم میخواست که او مادری داشت که این را می فهمید....دلم می خواست آن زن جیغ لباس پوشیده کمی فکر می کرد به اینکه چندان هم شق القمر نکرده که حا مله شده و بهتره با اون شکم کمتر جلب توجه بکنه و یه لباس مناسبتر می پوشید....دلم می خواست کمی فکر می کرد و می فهمید رنگ مو و  اون آت آشغالی که به صورتش مالیده برای اون کوچولوی درراه که مسئولشه مضره....دلم میخواست کسی که در شرف مادربزرگ شدنه خودش را کمی متشخص تر جلوه میداد....اما مگر من مسئول اینام؟چرا نمی تونم قبول کنم که جنس من جنس دومه؟ارجح جامعه هم اینه که در همین سطح بمونه؟


خانوم مسعود بهنود قصه غم انگیزی است.شاید از عوامل دلگیر بودن چند روز من باشد.قصه بیوگرافی یا شاید بشود گفت اتوبیوگرافی خانوم هست : خواهرزاده محمدعلی شاه و شیرینی خورده ی احمدشاه.


زنگ زدم خانه معلم شیراز.با کارت خواهرهایمان قبولمان نمی کنند.باید شماره مهمانسرای جهانگردیش رو پیدا کنم.هنوز تصمیم شیراز قطعی نشده است.


کامپیوترم در دست تعمیر است.امروز زنگ زدند پسورد خواستند.شاید یکشنبه برگردد.دلم برایش تنگ شده!


فردا شاید جایی نریم.عقد پسر دخترعمه آقای همسره و پدرمادرش خونه نیستن.به فکر روز عقد خودمون می افتم....دودلی و تردید! این احتیاط نمی گذارد من از زندگی لذت ببرم.تا لحظه عقد هرگز به خودم اجازه ندادم ابراز علاقه کنم! با چه محتاطی هم همسر شدم!از خودم محتاط تر....چه روزهای شیرینی بود.روزهای اول.دقیقا هم خورد به عید فطری که چهارروز تعطیل شد....هرقدر هم شعار بدهی باز نمی توانی احساسات ناب آن زمان را بازآفرینی کنی.اولین باری که دستت با علاقه و به عمد دست نوع مخالف را میگیرد فشار می دهد نگه میدارد....دست در دست کسی دادی اگر دانی دست ٬ چه سخنها که بیان می کند از دوست به دوست.

اولین ها همیشه شیرینند.هیچ دوستت دارمی اون اولینش نمیشه....هیچ هدیه ای اون کوکومادمازل نمیشه....هیچ نگاهی باز اون اولینش نمیشه....حتی هیچ دعوایی هم اون اولینش نمیشه.جالبه اولین دعوامون یادم نیست!

برای همه تازه ها و کهنه ها آرزوی خوشبختی می کنم.امیدوارم همه در کنار همسرشون در آرامش و تا آخر عمر زندگی کنن.


صورتگر نقاش چین / رو صورت یارم ببین / یا صورتی برکش چنین / یا ترک کن صورتگری

آسان تو را گر دیده ام / مهر تو چون سنجیده ام / بسیار خوبان دیده ام / اما تو چیز دیگری

الان مرضیه داره اینو می خونه و من ناخودآگاه تقدیمش می کنم به آقای همسر توی دلم....البته مصرع اول دوبیتی دوم را هیچوقت نمی تونم درست بفهمم !


داشتم با مامان صحبت می کردم همین الان.پسرعموی بابا که ساکن آلمانه به همراه بقیه خواهر برادرای ساکن اینجا قرار بود بره خونه مامان.دلم می خواست اونجا بودم می دیدمش.خب بالاخره از خارجه اومده (!)


مهربان بزرگوار! التیام همه دردهایم هستی....به داشتنت افتخار می کنم.خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش!مرسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

گلی باز ویروس میگیرد! زنگ زدم به خواهرکوچکتر علائم رو که گفتم گفت : گلی نذار یه ویروس از کنارت رد بشه ها همه رو بگیر! باز ویروس گرفتی؟و دوتا دارو گفت رفتم خریدم.دیگه چون سابقه مون هم زیاد شده برای نیم ساعت مرخصی نمیگیریم!رفتم داروخونه داروهامو گرفتم و برگشتنی یه دوغ خانواده هم خریدم چون بدنم بی آب بود و تو اتاق دور هم خوردیم.

جای میزم تغییر کرد.بهتر شد!اتاق رو تمیز کردیم امروز همه پرونده ها رو مرتب کردیم.راستش من یه فایل چهارکشو دارم که از همون روز اول خانم ن گیر داده بود که ویوش بده.اتفاقا تازه و ترتمیزه ها!امروز گیر داده بود جامو با خانم الف عوض کنم و فایل رو بذارم پیشش منم نمی خواستم به من هم میگن گلی! لج کردم که الا و بلا باید کنارم باشه حالا دلیلی هم نداشت!اتاق مالی که بودم فایل بیچاره تو راهروی طبقه بالا بود!خانم ن خیلی خودرای هست و باید یاد بگیره تو یه اتاق شش نفری نظر اکثریت اجرا میشه.منم استفاده کردم گفتم میخوای با خودت عوض کنم جامو؟اونم جوگیر قبول کرد و خلاصه من اومدم جای بهتر!


دیشب باز جیغ کشیدم.می دیدم دوتا سر جوون دارن نقشه می کشن کیفم رو بدزدن کیفی که توش پول دوربین خانم ر بود! وقتی پسره بهم نزدیک شد خواست کیف رو بقاپه جیغ کشیدم....

یه خواب جالب دیگه هم دیدم : دیدم من و آقای م رو انتقال میدن به شهر آذرشهر! حالا اداره ما فقط مرکز استانه ها آذرشهر کجا بود نمیدونم!خانم ج هم اونجا مستقره از اول! بعد من ناراضی بودم کی داشت منو نصیحت می کرد؟ آقای سیدحسن خ م ی ن ی!!!

و جالبه که داشتیم می اومدیم دیدم آگهی زدن که : روز سه شنبه آینده با مدارک کامل اداره باشین قراره از گز ینش اون بالا بالاها بیان اداره!ما که یه بار رومون این عملیات صورت گرفته.... خوابم تعبیر شد!

میگن بوی رسمی شدن داره میاد.میگن اسم من هم تو لیسته اما فقط میگن! از نوعی که بعدش هم میگن : به کسی نگو ها از کی شنیدی!هیس!

خدایا به امید تو!


من مجبورم بازم در باره برادر بزرگتر توضیح بدم : ما دخالتی در امور نداریم معمولا.مامان من خیلی خانمه ما هم وقت نداریم برای خودمون غذا درست کنیم چه برسه به دخالت در امور خواهر برادرامون.مامان هم معمولا برادر بزرگتر رو دعوا می کرد که تقصیر توئه چون ما جز خوبی از عروس بزرگتر نمیدیدیم البته میدونستیم سیاستمداره و من که هیچ اعتمادی بهش نداشتم و دوستش هم نداشتم ولی خب! فکر می کردم مشکل از منه.... اما اونروز که خود عروس بزرگتر زنگ زد مامان رو به خونه شون دعوت کرد شاید واسه وساطت اعصاب برادر بزرگتر خیلی قاط بود طوری که نمی تونست خودش رو کنترل کنه و بعضی از حرفهایی رو که عروس بزرگتر پشت سر ما گفته بود پیش خودش بازگو کرد.عروس بزرگتر اصلا دفاع نکرد پس قبول داشت که این حرفها رو زده....

طبیعیه که ما از همجنسمون دفاع کنیم حتی اونروز من بااینکه با برادر بزرگتر بیشتر موافق بودم اما طرف عروس بزرگتر رو می گرفتم چون تنها بود و در حال جنون....اما عروس بزرگتر خیلی ایرادات داره.من نمیگم برادر بزرگتر نداره اما عمده مشکلات از دروغ و حسادت ناشی میشه که تقصیر عروس بزرگتره.من بیطرفانه قضاوت میکنم.

متاسفانه عروس بزرگتر از هیچکس حرف شنوی نداره.من مدتهاست فکر می کنم کی می تونه نصیحتش کنه بره یش مشاور کسی به ذهنم نمیاد.نسبت به همه ما بدبینه پیش همکارا و دوستاش هم همون مدل ظاهرسازانه رفتار کرده که نمیشه ازشون خواست مشکلش رو حل کنن....برادراش خودشون کشیدن کنار خواهراش هم خاله زنکن و عیالگونه - تنها تحصیلکرده خونه شون اینه - مادرش هم پیره پدرش هم فوت کرده....


خواهر کوچکتر گفت این ویروس با اسهال شروع میشه بعد استفراغ و بعد علایم سرماخوردگی!به سیپروفلاکسازین و مترونیدازول مزین شدیم.مترونیدازول رو قبلا داماد کوچکتر داده بود برای دندون ادابازم - قابل توجه شیدا - یادمه دهنم طعم آهن قراضه میداد وقتی می خوردمش!

من اسم هر دارویی رو که میشنوم در لیست داروهای ژنریک دنبالش می گردم و در موردش اطلاعات کسب می کنم اینه که همکاران یه چیزیشون میشه میان از من میپرسن چی بخورن!یه چیزی تو مایه های دلاک های قدیم!


مهربان بزرگوار! چقدر داشتن تو برایم باارزش است....من ریشب خواب دیدم تو را عوض کرده ام!با یکی دیگه! نمیدونم کی بود اصلا وجود خارجی نداشت فقط یادمه مثل سگ پشیمون بودم.وقتی بیدار شدم دیدم کنارم آرام خوابیده ای....خدایا! چه حسی داشتم من!چقدر شکر کردم....چقدر داشتنت خوب است! خدای بزرگ! این همه نعمت زیبا را داده ای...هزاران بار شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! این چهارصدمین پستیه که می نویسم و شما میخونین!جالبه نه؟

حالم بهتره.بدن درد ندارم ولی روده هام با هر تغییر پوزیشنی قاطی می کنن.کامپیوترم امروز اندازه حاضر کردن گزارش کار کرد - یکی مواظب تکون نخوردنش بود - و رفت شرکت ساپورت کننده.نمیدونم کی برمیگرده.

امروز تو اداره کار کردم کلی احساس خوب داشتم.تازه خانوم رو برای خودم و دزیره رو برای خانم س بردم که حوصله مون سر نره!

داشتیم در مورد شیراز فکر می کردیم.هواپیما تبریز به تهران و تهران به شیراز رفت و برگشت نفری میشه ۱۷۰ تومن دونفر بذاریم ۳۴۰ تومن! اگه تبریز تهران رو با قطار بریم نفری ۳۰ تومن دونفر ۶۰ تومن صرفه جویی میشه هزینه رفت و برگشت میشه ۲۸۰ تومن با دوشب خستگی.میگن اداره هرچی مهمانسرا در استانها داشت گذاشته مزایده فروخته و فقط بعضی ها دارن الان....ما هم که از اول نداشتیم.هتل که بریم مثلا سه شب یه ۱۵۰ هم اون میشه یعنی می صرفه به نظر شما برای سه روز شیراز ۶۰۰تومن خرج کنیم؟!من که ندیده عاشق شیرازم اما خب هزینه میره بالا....بخواهیم هم بذاریم برای تعطیلات تابستونی آقای همسر اردیبهشت شیراز رو از دست میدیم.عوضش بتونیم با ماشین خودمون بریم کلی شهرها رو می تونیم بریم نه فقط شیراز اما با ماشین...نه سخته!


برادر بزرگتر سال گذشته گویا برای مشاور اقدام کرده اما مشاور زمانی نتیجه میده که پیشش راست بگی وقتی عروس بزرگتر راست نمیگه.... بعد چهارجلسه مشاور گفته هردوتون همزمان بیاین که عروس بزرگتر نرفته.خانواده اش اصلا حمایت نمی کنن حرف ما رو هم قبول نداره نمی دونم کی باید مجبورش کنه بره پیش روانپزشک و نه روانشناس....حالا هر ناظر خارجی ای ببینتش میگه چه زن خوبی خوش به حال شوهر و بچه هاش....اساسی ظاهرسازه.


صداهایی می آید گویا جاری دار می شویم!احساس می کنم پدر مادر آقای همسر زیاد از این موضوع راضی نیستند اما خواهر جوانان این دور و زمون عجیب شدن دیگه!واللا زمان ما داداشهامون حرف ازدواج میشد اونم در سی سال به بالاشون سرخ و سفید می شدن!الان دیگه زمان عوض شده ما یخ حوض می شکستیم و کهنه بچه هامونو می شستیم!!!

راستش براش خیلی زوده.اون جوانی می کنه و خامی متاسفانه در خانواده آقای همسر انتقاد رایج نیست وگرنه وظیفه آقای همسر بود که به شدیدترین نحو از رفتارش انتقاد کنه اما نکرد.من هم دخالتی نکردم به من چه!

اون خبر نداره همین که صحبتهای مقدماتی شروع شد چه مسئولیتهایی میاد روی دوشش از بعد معنوی و مادی مگر اینکه جاریمون هم مثل خودمون عجیبا غریبا باشه و بگه طلا نمیخوام و هر عروسی برم لباس نو نمیخوام و نمیدونم خنچه نمیخوام و اینا وگرنه بابای آقای همسر مجبوره متحمل بشه همه اینا رو....

البته هنوز جوابی از طرف خانواده جاری دریافت نشده و روشن تر بگم خواستگاری ای صورت نگرفته اما این ویکند صورت خواهدگرفت.

شهریار به ذهنم رسید که :

بیز خوشودوخ خیرات اولسون توی اولسون  : ما خوش بودیم که خیرات و عروسی باشه

عیب ائله مز هر نولوجاخ گوی اولسون : عیب نداره هر چی میخواد بشه بذار بشه.... 


روز جمعه به وسوسه خواهرکوچکتر بعدازظهر خوابیدم.من بعدازظهرها نمی خوابم هیچوقت....خواب دیدم بابا میخواد یه چیزی بهم بگه اما من خودم رو به خواب زدم و وانمود می کنم نمی شنوم....بیدار که شدم یادم نبود چی می گفت و از این بابت و رفتاری که توی خواب داشتم خیلی ناراحت بودم.هنوز هم گاهی ذهنم درگیر میشه.بابا ببخش منو!بیا دوباره بگو ایندفعه گوش میدم.


ببینین اگه تا درست شدن کامپیوتر من در اداره آقای همسر منو به بشاخانا = محضر طلاق نکشید! به جای اینکه پاشم ظرف بشورم نشستم روده درازی می کنم!


مهربان بزرگوار! به خاطر گیگاناخ دیشبت....به خاطر اینکه هوای خواسته هامو داری....به خاطر مواظبتت....به خاطر مهربانیهات....به خاطر همه چیز ممنونم.نمیدونم انتظار زیادیه ازت دارم که آخرین اخبار رو در اسرع وقت به من برسونی یا نه! خودم که به روزترین اخبار رو آنلاین به اطلاعت می رسونم شاید چون زنم و شاید چون " زنی هستم که زیاد حرف می زند! " درهرحال به خاطر همه متانت و احساساتت به داشتنت افتخار می کنم و الان بیصبرانه منتظرم برسی و بعد ناهار چای نخورده ام که باهم بخوریم....خدای بزرگ! به خاطر همه مرخمتهایت هزاران بار شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روزگارتان بر وفق مراد!

امروز باز در اداره خمیازه کشیدیم و کشیدیم تا ساعت چرخید روی دو و نیم اومدیم خونه.همچنان تق و لقه شبکه نیست کامپیوتر خرابه و من هرچی اطلاعات دارم حتی شماره های تماسم داخل کامپیوتره.

از دیشب هم حال خوشی ندارم و گویا این ویروسها امسال مرا میزبان خوبی یافته اند.دل پیچه اسهال و بدن درد ناشی از دهیدراته شدن.چای گذاشتم برم بخورم و به زور ایبوپروفن - یار دیرینه ام - اینجایم!

عموی داماد کوچکتر فوت کرده و ملت میرن مسجد من نمیرم به خاطر همین اوضاعم.

بدن من در برابر هر ویروسی خیلی مقاوم بود اما نمیدانم اخیرا چه بر سرم آمده؟

طبقه جدید مد کردیم در اتاقها بسته بمونه.این عالیه! هر ادایی میشه داخل اتاق درآورد.اتاقهای این طبقه بزرگ و پرجمعیتند.این هم نوع جدیدی است و حتما چیزهای زیادی یاد خواهم گرفت.در اتاق ما ۴ مجرد و ۲ متاهل وجود دارند!همگی از نوع مونث!یک مهندس ارشد عمران و چهار معمار که یکیشون فوق لیسانسه یکیشون دانشجوی دکترا و جز خانم س همه شون سراسری - میدونین که خانم س رو خیلی دوست دارم علیرغم موضعی که دربرابر دانشگاه آزاد دارم!- هر پنج تاشون طراحند و رییسشون اونروز به من به شوخی گفت میزت رو بیار اینجا خیالت راحت باشه تو که نصف روز اتاق اینا خواهی بود!رییسشون جزو معدود روسای باسواده - عمران دانشگاه سراسری ارومیه - و البته همین هم باعث شده از ده دوازده سال گذشته همچنان مدیر جزء باقی بمونه!


امروز تولد بهنازه.یادم باشه اس ام اس بزنم.بهناز قراره مردادماه یک دختر کوچولو به دنیا بیاره.


امروز صحبت از بازاری شدن مجله موفقیت بود که خانم س گفت آقای فایند می اومده خونه شون برای مشاوره کنکور....قبلا هم گفته بود که برای بیشتر درسهاش معلم خصوصی داشته و معتبرترین غیرانتفاعی دخترانه تبریز می رفته....یک لحظه درس خواندن خودم را متجسم شدم : دوره پیشدانشگاهی....داماد وسطی سه ماه رفت ماموریت خارج و گلسا و مامانش مستقر شدن در خونه سه اتاقه ی ما.... صدای گلسای هشت نه ماهه.... مریضی بابا که بهانه ای بود دست فامیل که هرکی حوصله اش سررفت عیادت رو بهونه کنه بیاد خونه ما....زمستان و آخرین سال بخاری نفتی و سرمای هال....اونموقع ولایت پیشدانشگاهی نداشت و ما می رفتیم مرکز شهرستان که اتفاقا داماد بزرگتر رییس اداره ای در آن شهرستان بود و ساکن خانه سازمانی آنجا....از همان روزی که خواهر بزرگتر عقد کردند و من اول راهنمایی بودم اصلا نتوانستم داماد بزرگتر را دوست داشته باشم بی اینکه ایراد قابل ذکری در او ببینم....اما من از مدرسه می رفتم خانه آنها با کوله باری از کتاب تست مثل کوچ نشینان تا در خلوت درس بخوانم.... حساب کتاب که کدوم کتاب تست ارزش بیشتری داره برای خریدن؟ همون سال کانون فرهنگی برای معلمها کتاب آبی می فرستاد چقدر خوش به حالم شد که حکم استخدامی خواهر وسطی و بزرگتر را ارسال کردم و صاحب یک کتاب آبی عربی ٬ یک کتاب آبی سه سال شیمی و یک کتاب آبی ادبیات شدم....خدایا! اینهمه تفاوت؟

اما باز به هر چه داده ای شکر که لیاقت آنرا هم ندارم....

احساس می کنم خانم س در زندگی من ظاهر شده که قسمت بزرگ ناصافی از وجودم با حضور او در زندگیم صیقل بخورد.... اگر همکاران را بر اساس ارزشی که برایم دارند طبقه بندی کنم بی شک در ردیف یک تا پنج قرار خواهد گرفت.


دلم گرفته....چندروزیست که گرفته.شنبه ها و جمعه های مامان که مجبوره بره خونه برادر وسطی باتوجه به مشکلی که برادر بزرگتر داره....مشکل برادر بزرگتر و اختلاف عمیقی که با همسرش داشته و ما فقط از شمه ای از آن باخبر بودیم و همیشه شماتتش می کردیم....لاغر شدن برادر بزرگتر و بوی سیگار دادنش.... وحشی شدن سروین در حدی که خواهر کوچکتر احتمال بیش فعالی میدهد....سرنوشت آذین باهوش درسخوان که در شرف کنکور این اتفاقات برایش می افتد.... وضعیت اداره که صبح تا ظهر خمیازه می کشیم و از سرما می لرزیم - به خاطر بوی رنگ بعضی پنجره ها رو باز میذارن - نمیدونم مشکل دلم چیه اما شدید گرفته....

راستش بر ما پوشیده نبود عروس بزرگتر ظاهرساز و سیاستمداره اما تا این حد خبر نداشتیم.برادر بزرگتر آبروداری کرده بود.نمیدانستیم هرازگاهی به مامان که کمک می کنه صدبار منتش رو سر برادر بزرگتر میذاره و اون صداش درنمیاد....دفعه پیش هم گفتم که نمی تونم باور کنم کسی سیاستمداره ودر عین حال راستگو....عروس بزرگتر دروغگو بود.میدانستیم اما نه تا این حد....تا حدیکه بی ارزش ترین چیز را هم به دروغ تبدیل کند....روزی که اختلافشان خیلی شدید بود من پیش مامان بودم.عروس بزرگتر زنگ زد و فقط گریه....رنگ مامان پرید.فکر فشار و قلب مامان را نکرد.... گوشی رو گرفتم گفت بیاین اینجا....با مامان رفتیم.دعواشون بیشتر شبیه دعوای یک زوج تازه عقد کرده بود نه یک زن و شوهری که بیست ساله ازدواج کردن و دختر ۱۷ ساله دارن....سعی کردم آرامش کنم.هردوشون رو و بیشتر عروس بزرگتر که در حالت جنون بود.زیاد مقصرش نمیدانم : او در تعادل روانی نیست.باید دارودرمانی بشود اما حرفهایی که میزد.... او رسما قاطی کرده بود.دلم برایش می سوخت.آذین و سروین گریه می کردند.برادر بزرگتر داشت خفه می شد رنگش قرمز تیره شده بود....

عروس بزرگتر را هم مثل داماد بزرگتر زیاد دوست ندارم اما نه از اول....آذین دوساله بود و خواهر وسطی در عقد.بابا تازه مریض شده بود و فکر همه ما مخدوش بود.برادر بزرگتر از طرف اداره در شمال جایی رزرو کرده بود.اونموقع هیچکدوم ماشین نداشتن.سال ۷۴....من سوم راهنمایی و داداش سال اول دانشگاه.برادر بزرگتر همیشه دوست داره با جمع بره مسافرت که خوشبختانه عروس بزرگتر هم باهاش هم عقیده است.به خواهر وسطی و آقای همسرش پیشنهاد داد و خواهر وسطی هم من و داداش رو برد.نیاز داشتیم به این سفر....سفری که به خاطر به دنیا آمدن زود از موعد شادی سه روزه تمام شد.در اتوبوس همه خواب بودند و من بیدار(!) شنیدم عروس بزرگتر به برادر بزرگتر غر میزنه که چرا من و داداش رو بردن در حالیکه میگم اونا هزینه محل اقامت رو داده بودن فرق هم نمی کرد چند نفر باشیم و هزینه ما با خواهر وسطی بود....این غر زدن بود که از چشمم افتاد.بارها گفتم دوستش ندارم و مامان و بقیه دعوایم کردند.دلیلش را به کسی نگفتم اما من عروس بزرگتر را فقط در حد احترام دوست داشته ام نه زیاد....هیچوقت هم بی احترامی نکرده ام او هم ظاهرساز استادی است....

برادر بزرگتر به جدا شدن فکر می کند.می گوید طاقتش در برابر دروغ طاق شده.متاسفانه ما هم خانوادگی دروغ سنج به دنیا اومدیم....

من به فکر سروین و آذینم.بقیه می گویند نداشتن چنین مادی - که نشسته به سروین یاد داده که گوگو مامان رو دوست نداشته باش و میدونید که سروین برای گوگومامان می میره - بهتر از داشتنشه.... خانواده اش خودشون رو کشیدن کنار و بارها گفته اند که می شناسندش....

من همچنان به راهی بهتر از جدا شدن فکر می کنم.روانپزشکی دارویی چیزی هرچند حسادت و دروغگویی قابل درمان نیستند و در عروس بزرگتر به شدت وجود دارند.نشان به آن نشان که در عروسی هیچکدام ما با روی گشاده حاضر نشده اما در ملا عام و مقابل مهمانان بهترین برخورد را داشته....روز بله برون هیچکدام ما نبوده اما ما همیشه گذشته ایم.خدا میدونه که هیچوقت کاری به کارش نداشته ایم و شاید حماقتمان هم همین بوده....

عروس بزرگتر آرتریت روماتوئیدش را موقع ازدواج مخفی کرده بود.هرکسی جای برادر بزرگتر بود چه می کرد؟حال هم احساس می کنم به خاطر کورتونها و قرصهایی که برای این بیماری می خورد اعصابش ضعیف شده و به تقویت نیاز دارد.طوری که با همان خصوصیات بد اما بدون جنون بچه هایش را بزرگ کند....

نمیدانم....


مهربان بزرگوار! دلم که گرفته تو را هم ناراحت می کنم.... نمیدانم چه کنم؟ انتظار داشتم امروز که فهمیدی بیمارم کمی محبت کنی که طبق معمول دعوایم کردی! به خدا من مقصر نیستم که همسر تو مریض شده!میگویی برو دکتر!این را برای خودت روتین کرده ای.برای هر مریضی ساده که دکتر لازم نیست.میدانی خودم در حد یک فیزیوپات شاید دکترم!میدانم خیلی خوب است که به خاطر بیماری من ناراحتی اما مواظب این طرف پشت بام باش که نیفتی!بابا تو با بیماری من مشکل داری با این ویروس که اومده خانمت رو مریض کرده نه با خود من که پسر خوب! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر....میدانم مشکل برادر بزرگتر هم امتحانی ساده است مثل همیشه اما خودت مواظب همه مان باش!اینهمه سیگار می کشد با اضافه وزنی که دارد....عروس بزرگتر که از خودکشی حرف می زند و جنونش به حد کافیست....خدایا! خودت در امان خودت نگهشان بدار....خودت مواظب همه مان باش! مثل همیشه! مرسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! اولین روز کار درست حسابی سال ۸۸ همه به خیر و شادی!

کامپیوترم در اغماست و باید برود زیارت شرکت ساپورت کننده و چون اسباب کشی هنوز تمام نشده - طبقه پایین در حال جابجا شدن هستند و هنوز نفهمیده ام دلیل جابجا شدن اعضای هر اتاق با اعضای اتاق بغلی چه می تواند باشد - و آقای ر بیچاره در حال نصب سرور و مهمتر وصل کردن کامپیوتر بچه های مالی که متاسفانه یا نمی توانند یا نمی خواهند یاد بگیرند که مثلا مونیتور را چگونه به کیس وصل می کنند!

امروز اداره کمی شکل نرمالش را داشت هرچند ملت در حال نقل مکان هستند و هرکس را می بینی یا دنبال کیبورد می گردد یا سیم رابطی با خود می کشد و .... خانم س که ترکیه بود و خانم ر اصفهان....چقدر دلم سفر می خواهد اما نه از نوع نوروزی اش....

دوازده فروردین که نوبت ما بود شب پیش مامان ماندن ولی داداش به جای ما ماند چون ما قرار بود سیزده را با خانواده آقای همسر باشیم و تا ولایت آنها از ولایت ما کمی دیر میشد ( خدایی عجب جمله ای شد!! ) البته آن روز را تا عصر خانه مامان بودیم.شب که برگشتیم من برای سیزده کیک درست کردم.راستش زیاد خوشحال نبودم که جمع خانواده خودمان را ول می کنم اما بالاخره در زندگی مشترک باید از بعضی چیزها به خاطر بعضی چیزهای مهمتر گذشت.ضمنا اینکه پدر آقای همسر ماشین نداره و احساس کردم یک جورهایی وظیفه ماست که با انها باشیم و نتیجه عالی شد.

روز سیزده به در ساعت ۱۰.۵ با خانواده خواهر کوچکتر آقای همسر و دوتا از برادرشوهرهای بدون فرزندش قرار داشتیم.صبحانه را برداشتیم و کنار جاده دوتایی با صبحانه سیزدهمان را به در کردیم!سر وقت به قرار رسیدیم و بابای آقای همسر را که نمیدانم چرا از سیزده بدر خوشش نمی آید وسوسه کردیم با ما آمد و به همه مان خوش گذشت.اول جایی اتراق کردیم ناهار را که خوردیم - جالب شد که من همینجوری کیک پخته بودم اما آنجا یادمان افتاد تولد خواهر کوچکتر آقای همسر است و یک کبریت در کیک فرو کردیم و او فوتش کرد و جشن تولدی شد! - بعد از ناهار جایی رفتیم که هنوز برف داشت....بهترین قسمت سیزدهمان همین بود.گلهای " نوروز گولی " و " قار چیچکی " در حال سربرآوردن از خاک بودند و برفهای آب شده از زیر توده ای برفی جاری.... منظره ای بود جای همه خالی....بعد رفتیم کنار سدی و عصر برگشتیم.غیر از ترافیک وحشتناک ورودی تبریز و شماتت خودم که چرا وسواس دارم شب خانه خودمان باشیم روز فوق العاده ای بود.

دیروز هم خانه بودیم که آب قطع شد ما هم برداشتیم رفتیم ولایت ماهیهایمان را هم بردیم انداختیم داخل استخر یک تفرجگاه در ولایت.دلم برایشان می سوخت.

پدر و مادر آقای همسر آدمهای بسیار خوبی هستند.بی انصافی است اگر در مقابل آنها با نهایت ظرفیت خوب نباشم....البته خب! من هم یک آدمم انهم از نوع زن و گاهی زودرنج و عجول می شوم.

در کل سیزده روز عید بدون دغدغه و مشکل خاصی بین ما دونفر به خوبی سپری شد.در این بین من به خوبی شاهد پیشرفتهای خودم بودم و برای بازسازیهای بعدی اخلاقم کلی تشویق شدم.من موفق شده ام بسیاری از خصوصیات بد را در وجودم کمرنگ کنم.

اگرچه خاطره ناجالبی از روز سوم عید داریم که برمیگردد به مشکل برادر بزرگتر که برایتان خواهم گفت.


امروز به آقای خ تکه پراندم! زبانم تلخ است دیگر چه می شود کرد؟

راستش آقای خ - مسئول توزیع آن چکهای پستهای قبل و هم اتاقی من در اتاق موقت مالی - همیشه ادعای راستگویی می کرد و نفرت از دروغ.برای من نه راستگو بودنش ثابت شده بود نه دروغگو بودنش اما در سیاستمداریش شک نداشتم و آدمهای اینچنین معمولا نمی توانند راستگو باشند! حتی روز دوم عید که همسر پسردایی دوشنبه - گاهی تو مناقصه برنده میشن و اداره ما رو تا حدی میشناسن - گفت آقای خ آدم خوبی به نظر میاد من گفتم نه ماهه من اتاق اونام هنوز به درستی نشناختمش....آدم زرنگیه.

اونروز که پرسیدم قضیه چک چیه انتظار داشتم به حق نون و نمک نه ماه راستش رو بگه.این اولین تبعیض اداره ما نبود و اخرینش هم نیست....که گفت "از بچه های امور مالی فقط به من دادن!!" اما من میدونستم به همه شون - حتی ساعتی ها - تعلق گرفته....دروغش حالم رو به هم زد.ضرورتی نداشت دروغ بگه.... امروز که داشتن جابجا می شدن رفتم با خانم ج حرف می زدم که میگه :

  • خانم ع! ممنونیم که باز به ما سر می زنید.
  •  آقای خ!راستش از شما انتظار نداشتم!منظورم جواب اونروزتونه.
  • من که دروغ نگفتم! - دقت کنید من چیزی در مورد دروغ و راست نگفته بودم!! خودش می دونست چکار کرده-
  • خب! اما من میدونم همه بچه های مالی چک رو گرفتن!
  • من نگفتم که دلتون نشکنه!
  • آقای خ! دل من با سی چهل تومن نمی شکنه! اینو با لحن مسخره گفتم.فکر کنم بهش برخورد.
  • من دروغ نگفتم فقط کتمان کردم.
  • ضرورتی نداشت! شما مقصر نبودین که بخواین چیزی رو کتمان کنین.
  • من فقط " نگفتم " این با دروغ فرق داره.
  • به فارسی و با لحن رسمی گفتم نگفتن هم چیزی مثل دروغ است.

و چون یه بار ادعا کرده بود نادر ابراهیمی می خونه و من البته شک داشتم بخونه اضافه کردم - آقای نادر ابراهیمی هم میگه : فقط کمی کثیف تر!

این یک تکه از کتاب " یک عاشقانه ی آرام " هست که گفته : نگفتن هم چیزی مثل دروغ است فقط کمی کثیف تر.

و دیگه بهش رو ندادم.خدایا! به من در مقابل دروغ - که در اداره ما آب خوردن است - صبر عنایت فرما.

اینجوری شد که دیگه اعتمادی به آقای خ ندارم.اگرچه بهتر بود به رویش نمی آوردم اما صبوری نکردم.


روز سیزده مامان آقای همسر با زحمت کلی سبزی وحشی چید و آخرش برگشتنی همه شونو داد به ما....اصلا دلم نمی اومد بگیرم اما کلی اصرارکرد.امروز گشنیز گرفتم یه آش توپ درست کنم با اونا.


خانم ر از تعاریف دوربین ما خوشش اومد و قرار شده با آقای همسر بریم یکی عین همینو برای اون هم بگیریم.وقتی داشتیم در موردش صحبت می کردیم خانمه رسید اتاق ما و طبق معمول پرسید از چی دارین حرف می زنین و وقتی معلوم شد ما دوربین خریدیم بی اینکه هیچ اظهار نظری بکنه سریع از اتاق خارج شد! خدایا!


داماد آقای ص که یک پزشک سی و چند ساله بود سکته کرده و در جا از دنیا رفته....خدایا! خودت از ما درگذر و با چنین اتفاقاتی امتحانمان نکن.


امسال تعدادی ما رو شمردن ( = لفظ به لفظ " سایدیلار " معادل به حساب آوردند ) آمدند عیددیدنی.اگه به قصد معامله نبوده ممنونیم اگر هم بوده خب وظیفه شون بوده لابد با تفکرات خودشون!


باز دو شب است که جیغ می کشم.نمیدانم موضوع چیست.دیشب در خواب می دیدم رانندگی می کنم اما ماشین رو جایی پارک کردم و قفل نکردم که دزد بردش داشتم دنبالش می کردم از خواب پریدم....دفعه بعد عنکبوتی بود که من به خواهر وسطی گفتم بگیر نگرفتش و عنکبوت دررفت داشتم سر خواهر وسطی جیغ میزدم که پریدم....جالبه خانم س هم دقیقا همین ترس رو از گربه داره و شبها خواب گربه می بینه جیغ می زنه.تو رو خدا اگر درمانی سراغ دارین بگین.هوا گرم شه خدا میدونه من پیش مامان چطور خواهم خوابید.


مهربان بزرگوار!به خاطر همه خوبیهایت ممنونم.خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! روز خوش و نیمه دوم تعطیلات نوروزی به خیر و شادی انشاا...!

زدم آرشیوم دانلود شه....دیروز و امروز توی اداره فقط خمیازه کشیده ام.امروز حتی توی نور آفتاب روی صندلی خانم س که فعلا مرخصیه یک ساعتی خوابیدم! چرت نزدما اساسی خوابم برد!

سیمکشی شبکه تموم شده و فکر کنم شنبه شبکه قابل استفاده باشه.کامپیوتر من هم که شنبه قراره بره شرکت فروشنده برای تعمیر البته گارانتیش تموم شده....آقای ر هم همچنان در حال ناز نمودن می باشند.فکر کنم نوعی مطرح کردن خویشتن است یا شاید به زعم خویش فکر می کند من کاری جز وبلاگ نویسی با کامپیوتر ندارم! متاسفانه همه پرونده های من در کامپیوترند و هیچ نسخه پشتیبانی ندارم.هربار که کامپیوتر قاط می زند تصمیم می گیرم تهیه کنم بعد یادم می رود البته غالبا یک پرینت از هریک دارم اما خب پیدا کردنش مکافاتیست!

دیروز باز طراحی تاسیسات پیشنهاد شد.هنوز مانده ام.میترسم به کاری جز سمت تعریف شده ام مشغول شوم و خودم را توی دردسر بیندازم.البته این بار یکی از معاونین مطرح این پیشنهاد را داد....

یادم رفت بگویم آمدم اتاق مطلوبم! خانم ر و خانم س و بقیه دوستان.هنوز نمیدانم دوست دارم اینجا باشم یا نه درهرحال تجربیات خوبی از اتاق مالی به دست آورده ام که باعث می شوند دلم بخواهد با آدمهای جدیدی هم اتاق شوم تا دوستان قبلی اما اینجا خوش می گذرد!

خب دانلود تمام شد! فعلا!


مهربان بزرگوار! خیلی برایم عزیزی خیلی زیاد.... خدای بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! به خاطر همه چیز هزاران بار ممنونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

دیدم به شدت نگران شده اید که این گلی کجاست ( توههههههم! ) گفتم بیایم خبری بدهم!

امروز نهم فروردین است و چهارروز از آخرین آپ می گذرد!دلایل زیادی دارم و حرفهای زیادی....

اسباب کشی اداره هنوز تمام نشده و باتوجه به مدیریت قوی اداره ما اسباب کشی قبل از سیمکشی و کابل کشی صورت گرفته است.یعنی ما روز دوم پریزهامون برقدار شدن و دیروز گویا داشتن برای تلفن سیم کشی می کردن و خدا میدونه شبکه کی وصل میشه.من که ارباب رجوع ندارم اما دلم برای اون همکارانی می سوزه که احیانا وجدان کاری دارن و پیش ارباب رجوعشون شرمنده میشن.حالا شبکه حیاتی ترین چیز در اداره ماست چون مدارک خاصی مرتبا به روز میشن و ملت باید دسترسی داشته باشن به آخرین تغییرات و از طرفی کمبود پرینتر وجود داره و شبکه نباشه پرینت تعطیله.... القصه!

موضوع دوم اینه که آقا کامپیوتر من که یادتونه هی هنگ میکرد طبقه بالا که اومدیم دوتا پاش رو کرد تو یه کفش که کار نمی کنم! روشن هم نمیشه.... آقای ر هم همچنان در حال نازه و الان دوروزه که قراره بیاد ببرتش تعمیر.گمون نکنم کار خودش باشه.متوجه هستین که من از تابستون که هی برق می رفت این مشکل رو با کامپیوترم دارم .... حالا آقای الف که میشه یکی از مگسان گرد شیرینی یک نفر بالامقام (!) به دستور همان نفر گزارشی از من خواسته که قراره به تهران ارسال بشه و ضرب العجلش ۲۰ فروردینه.گزارشش هم ساده نیست و کلی وقت میخواد کامپیوتر من هم که تعطیل.... شیطان می گوید آشی بپز برای آقای ر و قشقرق برپا کن که گزارش دارم و اینا اما دلم نمیاد.آقای ر جزو مثبتهای اداره است نباید کاری کنیم که انگیزه اش از بین بره و بشه مثل اکثریت....

من اون اتاق مالی یه میز مجزا داشتم و چون اون سه نفر هی اصرار می کردن قصد داشتم تا ۱۵ فروردین همونجا بمونم که رییس منفیشون - خانم ل به شدت منفیه و همین منفی بودنشه که زندگی جهنمی براش درست کرده - تیکه ای پروند که به من برخورد و سریع اسباب کشی کردم.

در مورد بحثی که با خانم ل داشتیم بعدا توضیح خواهم داد.دلم براش می سوزه که اینقدر آدم بدی به نظر میاد فکر میکنم درونش بد نیست اما فکر نکنم توی اداره یکی باشه که جز برای پاچه خاری تعریفش کنه.

این چندروز مرتبا مهمون داشتیم و نشد بیام آپ کنم از خونه....یادتون میاد می گفتم دیدوبازدید دوست دارم؟۵۵ جا هم لیست کرده بودم؟ البته حدود ۴۰ تاش رو رفتیم اما الان دیگه دوست ندارم! احساس می کنم کمتر کسی هست که ارزش داشته باشه روش سرمایه گذاری عاطفی انجام بدی.... خیلی ها فکر می کنن معامله است و فردای روزی که رفتی خونه شون واسه عیددیدنی میان تسویه حساب می کنن.من بدم میاد از معاملات عاطفی اینه که به احتمال قوی دیدوبازدید سال ۸۹ به شدت خلاصه بشه....

امروز هم یه کم انرژی منفی دارم راستش! توی اداره که کاملا بیکارم تازه فکر کنم اتاقم باز تغییر کنه.یه لیست داده بودن دست آبدارچی و سپرده بودن به کسی نشون نده.تقسیم بندی اتاقها بود انگار نقشه نیر و گا ه ا تمی باشه مثلا! آبدارچی هم آخر مرام! نشون نداد! من هم با توجه به تجربه های قبلی که همکاران محترم منتظرن دیر بجنبی اسبابت رو چپاول کنن اسبابم رو گذاشتم پیش هم اتاقی سابقم.راستش هم اتاق کوچیکه هم یه سرباز امریه - آخر پارتیه حالم به هم می خوره می بینم آقای همسر با مدرک باارزشش در تهران توی خیابونا کشیک داده دوره سربازی این آقا با مدرک دانشگاه آزاد دوقوزآباد اومده آقایی می کنه - و دوتا کاراموز اضافه شدن بااین اوصاف اتاق دونفره شده ۵نفره! شایع هست که اسمم در لیست اتاقها - همون که سکرته - پیش خانم ر و خانم س هست! عیشی بود این نه حد هر سلطانی!البته یقینا حاسدین بیشتر خواهندشد چون صمیمیت این شکلی در اداره ما کلا نامطلوبه.کامپیوتر هم که کار نمی کرد و عملا بیکار بودم آی خمیازه کشیدم من!بیکاری که ریشه همه مشکلاته مثلا!

بعد هم خانمه قشنگ راه رفت روی اعصابم و من ناراحت از دست خودم که چرا بااینکه هویت این آدم برای من شناخته شده است تحت تاثیر قرار گرفتم.هیچ چیز به اندازه شماتت خودم انرژیم رو از بین نمی بره.این مدیریت قوی اداره سرشار از تبعیضه.گویا ۲۸ اسفند که من مرخصی بودم به تعدادی از همکاران چک پاداش داده شده داخل پاکت و باز سری! این چیزهای کوچک که تو اداره ما سری میشن واقعا عق آدمو درمیارن انگار مثلا سروین و لیلیا چیزی رو از هم مخفی می کنن!این تعداد هنوز مشخص نیست طبق چه اصولی انتخاب شدن چون شنیدم که تعدادی از مگسان دور شیرینی هم چک نگرفتن....

حالا خانمه که شخصیت " به شدت حسودش " برام شناخته شده است....اتاق خانم ر در حال خمیازه کشیدن بودیم که صحبت مسافرت شد.اونیکی خانم ر اصفهانه....گفتیم شلوغه و کلمه شیراز از دهن من پریدن همان و خانمه رسیدن به اتاق همان!

بعد من رفتم طبقه پایین اتفاقی مجبور شدم برم اتاق خانمه چون همکراش مرخصین و من داشتم از اونجا رد می شدم خلاصه نمی رفتم ضایع بود.دیدیم خانم مسئول کپی - که برای یه پیمانکار کار می کنه و شخصیت چندان عمیقی نداره - اونجاست....

  • ....
  • پس " خانیم قینانا = مادرشوهر خانم " رو هم ثبت نام کردی؟- منظور سوریه است و عبارت خانم جهت مسخره نمودن کرکتر مورد نظر اضافه شده -
  • بله.
  • شما با چی میرین؟
  • هواپیما....
  • چرا نرفتین مسافرت عید؟
  • جاده ها افتضاحن تبریز که توریستی نیست شلوغه چه برسه بقیه جاها دیدیم نمی صرفه.تورها هم که دوبرابر میگیرن....ما که مشکل مدرسه و اینا نداریم مقید به عید باشیم.
  • همدان رفتین؟
  • آره تابستون....همونجا تصمیم گرفتیم با ماشین نریم مسافرت.
  • پس شیراز با چی میرین؟ - اطلاعات رو حال می کنین؟ -
  • در اوج عصبی بودن و خباثت : باهواپیما!
  • رو به خانم کپی که ملت پول دارن!
  • ....
  • خوش به حالت تو دوری و دوستی هستی! رو به خانم کپی که مادرشوهر خانم ع تبریز نیست.
  • لبخند با هدف قطع مکالمه و عدم شروع بحث و مقابله با خودم!
  • وقتی دورن کاری به کارت ندارن.
  • یکی اگه بخواد اذیت کنه دور و نزدیک براش فرق نمی کنه.
  • نه خب! خواهرشوهرات هم اینجان کسی نیست غیبت کنه واسش وسوسه اش کنه!
  • اتفاقا خواهر شوهر کوچکتر اونجاست همیشه هم خونه مادرشه!

اینجا اوج حسادت رو قشنگ می شد از چهره اش خوند.خودش دوساله با مادرشوهرش حرف نمی زنه خونه اش نمیره.جالبه که بچه اش رو اون بدبخت گاهی نگه میداره ها!شاید براتون عجیب باشه اما این آدم وقتی حسادت می کنه صورتش قرمز میشه نفس نفس هم میزنه.اینو خانم ر که خیلی مثبته یه بار به من گفت و من دقت کردم....

  • روز آخر به تو هم چک دادن؟نبودی؟
  • نه نبودم مرخصی بودم خبری از چک ندارم....
  • چطور خبر نداری مدتها اتاق مالی بودی...برای بعضیها دادن....

هی میخواد وسوسه کنه بپرسم به تو دادن یا نه که من نپرسیدم آخرش خودش گفت....من مبلغش رو نپرسیدم....فکر کنم حدود صد تومن بوده باشه....

اعصابم خرد شد.از این تبعیض....از این کثافت کاریهای رایج....گویی پول باباشونه بین هرکی میخوان تقسیم می کنن....خدایا! حرام خوردن خیلی ها چرا معلوم نیست؟

اومدم داشتم برای خانم ر تعریف می کردم که رسید! بعضی وقتا عین کلاغ قصه ها می مونه.میخواست دلداری بده که من اعصابم اونقدر قاط بود که گفتم فدای سرشون واللا ما یه وعده میریم دوتایی بیرون غذا می خوریم میشه سی چهل تومن برای من مهم پولش نیست....من خباثت کردم چون میدونم نسبت به اینجور چیزها حسادتش حساستره....

خدایا! کی این اوضاع درست میشه؟بیت المال چیه ؟ چه جوری تقسیمش می کنن؟

عصر رفتیم دره هروی.هنوز بهار نیومده اونجا ولی قشنگ بود بارون هم زده بود.

خواهر وسطی پیشنهاد داد باهاشون بریم وان.درست مثل نخجوان پارسال شد! قرار بود خانواده آقای همسر بیان و ما رد کردیم.اصولا اگر من جای آقای همسر بودم فرصت وان رو با فرصت مهمون کردن پدرمادر عوض نمی کردم....این همیشه هست اون بعد مدتها یه بار پیشنهاد شد.خودشون ماشین می برده اونا....الان حرف زدم برگشتن و حسابی خرید کردن و خوش گذشته....حسودیم شد دلم گرفت....خدایا! این انرژی منفی که امروز منو گیر انداخته ازم دور کن! مرسی!


مهربان بزرگوار! تو یکی از عمده عوامل گیر دادن خانمه هستی! وقتی مجرد بودم اینقدر روم حساس نبود.شاید دلش هم می سوخت که دارم میترشم!!!! اون برای اونایی که از خودش بالاتر احساس کنه حسودی می کنه برای اونایی که پایین تر احساس کنه دلسوزی! هردو افراطی! من نباید تحت تاثیر قرار می گرفتم...بدشد.... خدای بزرگ! به خاطر همه نعماتت هزاران بار ممنونم.خودت مواظب همه مان باش! هزارابار مرسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام! این اولین پست دوم امسال است!بفرمایید عکس! نظرات هم طبق معمول!

چهارشنبه سوری - دقت کنید به رنگ شعله مس - :

هفت سین ما :

شکوفه زردالو و زنبور رویش :

دسته گلی که آقای همسر امروز برام خرید و کلی کلی کلی خوشحالم کرد :

اینا! راستی مرسی که دعا کردین دوربین خریدیم!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

سال نو را تبریک و تمام شدن تعطیلات رسمی نوروز را خدمت تمامی خوانندگان تسلیت عرض می نماییم.

من هرقدر کار کرده بودم دیگه شب عید استوپ زدم و روز ۳۰ اسفند خوش گذروندیم و فقط من هفت سین چیدم آقای همسر شیشه پاک کرد.خونه مون هم تمیزه فقط اتاق خواب رو الکی تکوندیم و فرشها رو شامپو نزدیم.مهم نیست بالاخره که عید اومد!

عکس هفت سین رو میذارم.من معتقدم هفت سین باید سنتی باشه و زیاد تو خط تزیینش نیستم.هفت سین تزیین شده دوست ندارم مخصوصا اگه فرنگی باشه تزیینش که بدم میاد.

ما بعد از سال تحویل رفتیم ولایت آقای همسر.شب اونجا بودیم - توجه داشته باشید سال نو را با زیر پا گذاشتن یکی از خودخواهی هایم یا شاید بتوان گفت وسواسهایم شروع کردم - فرداش یعنی یکم فروردین رفتیم ولایت اصلی آقای همسر خونه عمو و عمه هاش.عصر برگشتیم تبریز رفتیم خونه زنعموی بابا و مادربزرگ داماد وسطی و مادرشوهر دختر کوچکتر عمه بزرگتر که عید اولی بود که نبودن.... تا اینجا شد ۶ جا.شب رفتیم خونه مامان و برگشتیم.

روز دوم فروردین صبح رفتیم ولایت اول خونه عمه کوچکتر و پسر بزرگتر خاله وسطی که مادرزنش پارسال فوت کرده بود بعد خاله کوچکتر بعد ناهار رو خونه مامان خوردیم و یه کم وقایعی اتفاق افتاد که توضیحش زمان میخواد بعد رفتیم خونه دایی و پسر بزرگتر خاله بزرگتر که اون هم پدرزنش پارسال فوت کرده بود و بعد دختر خاله وسطی که برادرشوهرش که جوان هم بود تصادف کرده بود فوت کرده بود پارسال.... اینم ۶ جا.

شب موندیم خونه مامان چون نوبت خواهر کوچکتر بود و اونا رفتن یه جایی نزدیک جلفا خونه گرفتن تو یه روستا به استراحت مشغولن....

روز سوم فروردین با مامان رفتیم خونه دایی بابا که منو خیلی دوست دارن (!) البته دایی الان نیست زندایی موجوده! نه که اسم خواهرشون رو روی من گذاشتن کلا خیلی هوامو دارن.بعد مامان رفت دوسه جای دیگه ما هم رفتیم خونه دختر بزرگتر عمه کوچکتر و پسر وسطی و کوچکتر خاله وسطی و بعد دختر کوچکتر خاله کوچکتر که باهم دوستیم و وقتی مامان بیمارستان بود عروسیشون بود یادتونه؟ عصر هم رفتیم خونه دختر بزرگتر خاله کوچکتر که تازه خونه خریدن و پسردایی یکشنبه که پدرزنش پارسال فوت کرده بود و پسردایی شنبه و دختر وسطی خاله کوچکتر و برادر وسطی.اینم شد ۱۰جا.

دیروز هم یک باد شدیدی می وزید که نگو! ماشین رو تکون میداد! رفتیم خونه خواهر بزرگتر آقای همسر و پسرعمه آقای همسر.اینم ۲ جا.

پس فعلا ۲۴جا رفتیم! اگه خونه مامانا رو هم به حساب بیاریم میشه ۲۶جا!اونقدر هم ملت آدمشون پارسال فوت کرده بود که همه جا خرما خوردیم البته خوشبختانه غیر از اونی که گفتم همه شون عمرشون رو کرده بودن.

فامیل آقای همسر عمدتا ولایتشون هستن و نمیشه پیداشون کرد وگرنه کلی جا می تونستیم بریم!!

ما سال اول که عقد بودیم زیاد عیددیدنی نرفتیم که ملت پاگشا ندن! من خوشم نمیاد فکر نکنم آقای همسر هم خوشش بیاد.اما ملت یادشون نرفته بود و امسال که سومین عید مشترک ماست همه بهمون پاگشا دادن.البته این موضوع سال اول خجالت آور بود امسال فقط خنده دار بود!!!

این بود گزارش چهارروز تعطیلی!


ملی و الهه الان تبریزن شاید.... خیلی دوست داشتم اگر هم نمی بینمشون حداقل شماره ای بدم که چیزی لازم داشتن بهم خبر بدن اما بعد از مدتها فکر و کلنجار که تصمیم گرفتم یکی از روابط وبلاگیم رو حقیقی کنم در حد یک تلفن اصلا خاطره خوبی برایم درست نشد! ترجیح می دهم دوستیمان مجازی بماند فعلا.

ببخشید!


مدتی بود میخواستم این وبلاگ رو معرفی کنم یادم می رفت.پست سی اسفندش جالبه حتما بخونید.

مهندس ارنست رتبه ۱۱ کنکور سال ۷۲ بود.مغزش رو برداشت و دررفت!


مهربان بزرگوار! این هم سومین عید مشترک ما و دومین هفت سین خونه مون.... بابت همه خاطرات خوبی که برام می سازی ممنونم.خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! زبانم قاصر است! خودت مواظب همه مان باش و با بزرگی و رحمت خودت مشکلی را که یقه برادر بزرگتر و خانواده اش را گرفته برطرف بنما.مرسی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! سال نو مبارک!تعطیلات خوش بگذره برای همه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت   توسط گلي  |