تبليغاتX
فكر مي كنم ....

سلام دوستان روز خوش!

همیشه کائنات با علامتهایی منو هدایت می کنه.من کائنات رو دوست دارم!

درست نیست آدم دفتر خاطراتش رو بده دست دیگران.درست نیست!

آدم از نوشتن وبلاگ لذت می بره اما لذت تنها دلیل نیست.

سکوت هم چیزی مثل دروغ است فقط کمی کثیفتر!

من یا نباید بنویسم یا بدون سانسور باید بنویسم وگرنه راضی نمی شوم.چون بدون سانسور نوشتن خطرناک است پس بهتر است چیزی در مورد خودم نگویم.البته که بیان عقاید مشکلی ندارد.

من آقای همسر را دوست دارم.من آقای همسر را قبول دارم.من به احساسات آقای همسر احترام می گذارم.من با آقای همسر حرف می زنم.من اگر با آقای همسر اختلافی داشته باشم باید به توافق برسم : قبول کند یا قبول کنم! من چیزی را از آقای همسر پنهان نمی کنم.من با آقای همسر مشورت می کنم.هیچکس به اندازه آقای همسر مرا نمی شناسد و هیچکس به اندازه او نمی تواند راهنماییم کند.همه این انتظارات را از او هم دارم.

آقای عباس! مستقل از جنسیت واقعیتان شما آنقدر مرد بودید که همان روز اول علامت دادید که وبلاگ مرا دیده اید اگرچه لوس بودید و غیره اما باز این مردانگی را داشتید.راستی منظور من از فیل تر بیشتر فیل بودن نبودها! ف ی ل ت ر بود منظورم چون ترسیدم جدا نوشتم.این ثابت می کنه ادعای شما در باره اینکه آرشیو کمی را خوانده اید درست است چون آشنایی با نثر من نداشتید.

شما باعث وزیدن بادی در زندگی ما شدید.این باد کمی اذیتمان کرد.درواقع هیچ مقصری در این بین وجود نداشت.آقای همسر راست می گفت بهتر است کسی از فامیل وبلاگ را نخواند اگرچه این حرف منطقی او برای من که جنجالیم قابل قبول نبود.من هم ناراحت شدم.خشمگین شدم چون فکر کردم چیزی را از دست میدهم که خیلی برایم عزیز است.

خوب فکر کردم.نه حذف نه کوچ....من می نویسم اما نه با جزئیات.... برای تخلیه احساساتم وقتی عصبانیم روی کاغذ شاید بنویسم.واقعیتش به کسی چه که صبح در روشویی مامان عنکبوت دیدم یا دیشب طالبی خوردیم و اینا!!

راهنمایی خواستم از خودتان می پرسم.بالاخره این مدت اعتباری کسب کرده ام بینتان!

آقای همسر راست می گفت.اینجا غیبت کردن مدرنیزه شده سیستم خانمهاییه که سه کیلو سبزی می خرن می شینن دور هم! فقط کمی باکلاستر و محترمانه تر.

تصمیم جدی دارم هر نقدی از آقای همسر و خانواده اش داشتم مستقل از نتیجه لحظه ایش به خودش بگویم.من نقد رو دوست دارم.معتقدم از کسی که دوستش داریم و خوب بودنش برایمان مهم است باید نقد کنیم.همین انتظار را از آقای همسر هم دارم تا ده سال بعد که به خودمان نگاه می کنیم دو آدم " ده سال بزرگ شده " ببینیم نه دو آدم " ده سال پیر شده! ".خواهش می کنم همکاری کن آقای همسر!

اما! نظراتم را می نویسم.اعتقاداتم را.... من تبریز زندگی می کنم! ولایتی الاصلم! کلی خواهر برادر خوب دارم! حالا اگر اسم و فامیلم را هم بگویم راحتم! راستی چرا من مثل همکار آن استانم خودم نباشم و با اسم خودم وبلاگ ننویسم؟رویش فکر خواهم کرد!

این یعنی علامت! کائنات! من مسیر وبلاگم را تغییر می دهم حذفش نمی کنم! این راهکاری است که کفشدوزک پیش بینی می کرد!

افتخار می کنم که بالاخره مثل همیشه توانستم در یک بحران تصمیمی بگیرم که نه سیخ بسوزد نه کباب....

آقای همسر موافقی؟اون پاراگراف ویژه تو را هم حذف می کنم.اما تو درهرحال عزیزترین و مهمترین خواننده وبلاگ من هستی.بخوان! عصبانی شدی میدانم.من هم شدم.آدمیم خب! اما در اوج عصبانیت که لبخند می زنیم برای هم....وقتی در آخرین درجات عصبانیت هنوز حریم فیزیکی ای بینمان نیست.یعنی یک پارازیت وارد سیستم قوی زندگی ما شده که سریعا هر پارازیتی را رفع می کند.فقط لحظه ترنزاینت را باید تحمل کرد.باز سیستم همان سیستم است با صفر و قطبهای متوازن! یک سیستم پایدار.... خدا این سیستم را حفظ کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

با سلام دوباره
شرمنده اگر می فهمیدم اینطور ناراحت میشین اصلا" نظر نمی دادم من فقط و فقط یکبار وارد وبلاگ شما شدم اونم دقیقا" نمی دونم لغتی حول و حوش کتابفروشی و یا ؟؟؟؟ تو گوگل سرچ میکردم که اینجا اومدم ولی شرمنده ها عکسی که اول وبلاگ بود بیش از حد داد میزد که شما بخصوص آقای همسر کیه؟ بنده هم که از شانس بد شما یه کمی تیز تشریف دارم از اون حدس زدم و یه کمی که نوشته هاتون رو مرور کردم از اسامی مستعار پی به هویت شما بردم خلاصه بعد از این همه روده درازی اصلا"قصد مزاحمت و ناراحت کردن شما رو نداشتم فقط یه هشدار بود که برای از این به بعد یه کمی محتاط تر باشید و راجع به این پستی که نوشتید خیلی حالم گرفته شد چون خودم رو تو این پست گنهکار می دونم خلاصه از شما می خوام وبلاگ خودتون رو تعطیل نکنید چون ظاهرا" طرفدار زیادی دارید و منم دیگه هیچ نظری نمیدم[لبخند] موفق باشید[بدرود]
[خط فاصله]
من ناراحت نشدم! حتی برایم جالب بود.کسیکه ناراحت شد همانی است که می شناسید لابد (!) و طبیعتا روی من هم تاثیر گذاشت.

شکسته نفسی می فرمایید در مورد تیز بودنتان!به مادرتان بفرمایید برایتان اسفند دود کنند ممکن است چشم بخورید!بارها توی وبلاگ گفته ام هر خل آشنایی می تواند با اولین برخورد مرا بشناسد.نه عکس نه توضیحات....


کدام اسم مستعار؟! آذین شادی گلسا لیلیا سروین شمیم گلی؟ کدام اینها مستعار است؟یکی از افتخارات وبلاگ من عدم استفاده از هیچ مستعاریست.جاییکه نخواسته ام اسم ببرم نسبت گفته ام.


نمی توانم باور کنم قصدتان از آن کامنت بیمزه و ثرتق - که شاید فکر کردید آنقدر مهم است که دوبار ارسال کردید و خصوصی هم نبود و خوش شانسی من - دقت کنید من آدم خوش شانسی هستم! - نظراتم تاییدی بود قصد خیر و هشدار دادن بوده باشد.همچنان بر این اعتقادم قصد شما مزاحمت بوده و بس!اگر هشدار بود می نوشتید من فلانی هستم اینجا رو دیدم ممکنه به ضررتون باشه....یا چیزی مشابه این! مطمئن باشید از هرکسی هم کمتر بدانم از شما یکی کمتر نمیدانم!


بله!توصیه می فرمایید به نوشتن ادامه دهم تا مانده فضولیهایتان - ببخشید نتوانستم بگویم کنجکاوی - مستحصل شوند؟گناهکارید.زیاد نه کم.زندگی ما را دوروز است که متزلزل کرده اید و خدا میداند تا کی ادامه داشته باشد و تمام بشود یا نه....

منظورتان از ان چهار علامت سوالی که سرچ کردید چه بوده؟ برایم جالب است بدانم!


طرفدارانی که شما میگویید دوستانم هستند تعدادشان چشم دشمن را کور کند.

راستی! جدی یادتان رفته شما عباس آقا هستید؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

اين يك گلي است كه يكي از عزيزترين چيزهايش از دست رفته....

مشكلي نيست.مي روم پرشين بلاگ انشاا... با همين نام.خوبيش هم اين  است كه ديگر آقاي همسر هم نخواهد توانست بخواند.پسورد ميدهم چاره اي نيست.فقط بايد راهي پيدا كنم كه پسوردم را به شيدا بدهم بقيه وبلاگ دارند.چه مي توان كرد؟

ديروز فردي با اسم مستعار عباس برايم كامنت گذاشته و در آن مشخصات كامل خانواده آقاي همسر را شمرده.با يقين مي توان دست را گذاشت فقط روي يك نفر! به اين شرح :

كسي كه اين مشخصات را نوشته از افراد فاميل است چون جزئيات كامل بودند و اهل اينترنت است : 80درصد فاميل اينجا حذف مي شوند! چند نفر به اينترنت واردند؟

فقط مشخصات  خانواده آقاي همسر را نوشته : پس يك :  از اطرافيان آقاي هسر است چون كسي از خانواده ما فكر نمي كنم اسم مادر آقاي همسر را بداند جز مامان كه كامپيوتر ندارد خواهروسطي كه بيكار نيست داداش كه پرجرات است و خودش را پنهان نمي كند و خواهربزرگتر كه وقت ندارد و دو : زياد باهوش نيست! اگر بود حداقل مشخصات مشترك من و آقاي همسر – مثل اينكه خانه مان كجاست و .... – را ميگفت كه دامنه شك وسيعتر باشد.

تااينجا تقريبا مانده اند دونفر! كه يكيشان عباس آقاست.

سخت نبود يك نگاه به وبگذر همه چيز را معلوم كرد.عباس آقاي ما نه به حد كافي باهوش بود نه به حد كافي مودب.... فقط مردانگي داشت و همان روز اول ابراز وجود كرد.ننشست بي خبر زندگي خصوصي مرا بخواند.

فكر كن در كل فاميل فقط يك نفر است كه به طور تابلو مثلا اسها ل دارد.ميروي وبگذر مي بيني ديروز از سرچ ا سها ل به وبلاگ تو رسيده اند و چند سرچ مرتبط و غيرمرتبط ديگر.... پس انگشتت را ميگيري اشاره فقط به سمت يك نفر!

عباس آقا! اينكه خودت را معرفي نكرده اي به نفع من بوده.اگر معرفي مي كردي اگرچه مودبانه تر و محترمانه تر بود اما دست من بسته مي ماند! تو اشتباهي نكرده اي.رفته اي سرچ چيزي كه برايت خيلي مهم بوده و رسيده اي به وبلاگ من.خوانده اي و متوجه شده اي كيستم.اشتباهت آن بوده كه بايد مي نوشتي عه! فلاني تويي؟! نه اينكه بيايي با كسي كه با تو هيچ شوخي اي ندارد و حتي خيلي وقتها به خاطر بيمورد تشخيص دادن شوخيهايت هرگز نمي خندد از سر مرموز بازي و شوخي دربيايي و به جاي معرفي خودت قايم باشك شروع كني.كارت بد بوده. با بد كسي هم خواستي قايم باشك بازي كني : با يك بدبين بالفطره و يك كاراگاه بالذات! توي دلت نگو آنقدر خل بودم كه عكس بغلي را نشناختم.نگو!

شايد برايت عجيب بوده كه زني به كاري جز تور كردن پسر مردم و نشستن زير پايش و عروس شدن و زا ييد ن فكر مي كند! شايد عجيب بوده كه زني دلمشغولي اي داشته باشد به نام وبلاگ نويسي.روزانه بنويسد و بنويسد.خوب يا بد....

درهرحال عجايب و غرايب هرچه بود به بازي دعوت كردن اصلا كار خوبي نبود و مهمترين بدي اش باز كردن دهان من ....

و من عصبانيم اما عمدتا نه از دست تو عباس آقا.... فقط بر شخصيتي كه اين كارت برملا كرده نقد دارم زياد.... اصلاح شدن يا نشدنش نه ربطي به من دارد نه نفعي.عصبانيم از دست فاميلت (!) است همانكسي كه همسر من است.تكيه گاه ترسو و لرزان من ....

همانكه ديروز از مرز سكته برگشت كه مبادا يكي از اطرافيانش نظر مرا نسبت به خانواده اش بداند.نظراتي كه شما قضاوت كنيد هيچوقت غيرمنصفانه نبوده اند.يا نقد كرده ام يا تعريف. مسئوليتش هم با خودم است نه هيچكس ديگري.مي توانست شانه خالي كند كه من خبر نداشتم گلي چنين غلطي مي كند توي نت و تمام.... عصبانيم چون مي خواد مرا هم به آمفوتري مثل خودش تبديل كند : به يك موجود كه نه خوب برايش خوب است نه بد برايش بد! همه چيز خنثي! پ هاش دقيق روي هفت!

من موقعيتش پيش بيايد مي توانم تمام نوشته هاي چهارصد و چهل پستم را بازگو كنم شفاها بي هيچ ترسي.نه دروغي در كار بوده نه افراطي نه تفريطي.... فقط موقعيتش نبوده تا به حال كمتر كسي است كه توانايي " مخاطب " بودن داشته باشد.

به لحظه اي كه پيشنهاد كرد آرشيوم را بردارم و وبلاگ را حذف كنم! ميداند چقدر وابسته اين وبلاگم ميداند! براي او من نيستم كه اهميت دارم براي او تنها چيزي كه اهميت دارد و كل زندگيش را وقفش كرده مورد تاييد بودن در ديد خانواده اش است : از روح پدربزرگش بگير بيا تا جنين دوماهه خواهرش! اغراق نمي كنم! همه اين افراد بايد تيك بزنند تا ما غلطي را بكنيم كه دوست داريم!

آن لحظه يك چيز يادم آمد : اتفاقي در ولايت.... منصور پسر بزرگ خانواده اي بود كه وضع ماليشان بد بود ومادر بيرون براي اين و آن كار مي كرد.پدر هم كارگر بود.معصومه دختر وسطي.پرجمعيت بودند.معصومه را پسري مشابه خودشان خواست و دادند – واقعا دادند درسته ها نه ازدواج كردند! – مادر آن پسر مثل بز دختره را برد دكتر و معلوم شد قبلا اتفاقي افتاده بوده و دختر را پسش دادند! مي گويم بز چون يك مرد فقط بايد بز باشد كه بگذارد با زنش چنين كاري بكنند! ببرند دكتر و خصوصيترين بعدش را بررسي كنند.چنين مردي را مي شود بز ناميد.يعني نمي توانست بپرسد؟ معلوم شد معصومه قبلا توسط علي ا غفا ل شده و علي خودش هم مي خواهد معصومه را حتي بعد از اين آبروريزي.ندادند! منصور يك ليوان سم مي برد ميدهد دست معصومه كه بخور! در را قفل مي كند بيرون منتظر مي شود كه معصومه بميرد و جسدش را بردارند و مراسمي بگيرند و بگويند خودش را كشت! درست كه غريزه مادري نمي گذارد چنين اتفاقي بيفتد و معصومه بعد از ده سال نصيب مردي مي شود كه سي سال از خودش بزرگتر است.پيشنهاد حذف وبلاگ براي من درست شبيه آن ليوان سم بود.... اما من آبروريزي نكرده بود.من كار خلافي نكرده بودم فقط مي نوشتم!

خلاصه كه اولين و سريعترين كاري كه بايد بكنم رفتن پيش يك مشاور خوب مستقل از هزينه اش است زندگي ما در خطر است.منحني علاقه من به آقاي همسر زماني صعودي بود حالا اگر احتياط كنم نگويم نزولي شده بايد اقرار كنم با شيب صفر دارد جلو مي رود.راستش نمي توانم به كسي كه خود به ديگران و نظرشان متكيست اتكا كنم.

دلم ميخواست عباس آقا همه پستهايم را ميخواند مي ديد كه فاميلش (!) چه بر سر زندگي من و آقاي همسر مي آورند.

دست هم برنميدارد اين عباس آقا! آدرس را كه ياد گرفته گويا حالا فقط اين آدرس را سرچ مي كند! و البته يك پست سوزناك مي بيند!

من خواهم نوشت.خواهم نوشت.در پرشين بلاگ.آدرس و پسورد ميدهم به خوانندگانم.به جهنم! تا آبها از آسياب بيفتد برگردم همينجا.همينجا.همينجا.

گلي پنا هند ه به پرشين بلاگ راستي فعلا همينجا نظر بدين اگه خواستين.فعلا اونجا غريبي مي كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان! شب خوش!!

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه شب بو نمیده

کی گل شب بو رو از شاخه چیده

گوشه آسمون ٬ پر رنگین کمون

من مثل تاریکی تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ایوون من

از تو تنها شدم چو ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من میشم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه اما گل خورشید

رو شاخه های بید دلش میگیره

دره مهتابی میشه اما گل مهتاب

از برکه های آب بالا نمیره

تو که دست تکون میدی

به ستاره جون میدی

میشکفه گل از گل باغ

وقتی چشمات هم بیاد

دوستاره کم میاد

میسوزه شقایق از داغ

گل گلدون من ماه ایوون من از تو تنها شدم چو ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو من شدم رودخونه دلم یه مرداب

 

احساس رستم را دارم وقتی سهراب را شناخت....

که سهراب کشتست و افکنده خوار ....

برای لحظه لحظه موقت کردن وبلاگم گریستم.گو اینکه از نزدیکترین دوستت خبر بیاورند که تصادف کرده و در حال کماست.امیدواری که نمیرد اما دلت می لرزد.با آهنگ بالا گریستم و گریستم.

همه ثبتها موقتند : به امید روزی که دوباره زنده شوند و نفس بکشند.شاید بروم در پرشین بلاگ و پستهای منفور پسورد دار بگذارم! چقدر بدممی امد از پست پسورد دار!

برایتان فردا انشاا... خواهم گفت چه شد.بد به دلتان راه ندهید.نخواهید الان بنویسم بعد از موقت کردن ۴۴۰ پست با سرعت پایین خانه و وضعیت ارگونومیک به شدت ناجور کامپیوتر.فکر کنم تا ده روز شانه ام و کتفم بگیرد....

هیچ دوست نداشتم وبلاگ من به این زودی به این درد مبتلا شود جالب که چند روز بود حتما متوجه بودید که از فیل تر می ترسیدم! نگو اتفاقی در پیش است.

خب....فردا منتظر یک پست تلخ و بدمزه باشید!


مهربان بزرگوار!خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! به خاطر همه چیز.خودت مواظب همه مان باش!مرسی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز کار داشتم زیاد! سه کشوی فایلم رو مرتب کردم براي طرحهاي همكاران طراح نظر دادم و اينا.كلي هم توي كشوها پنج اس رو به كار برده ام.حالا مونده يه كشو + يه زونكن + كشوهاي ميز + كتابخونه ام.تصميم دارم تحول ايجاد كنم توي كارم راستش من كار دستوري ندارم جز همون گزارشات اما تا مي تونم ميشه كار ابتكاري ايجاد كنم.معمولا توي اداره چون اين چيزها اهميت نداره آدم انگيزه نداره اما خودم ميخوام لذت بردنم رو بكنم انگيزه بي خيال درك و شعور بقيه!!

الان هم همكارم پيشم بود خانم س كه دوستش دارم و داشتيم ور ور ور ور ور ميكرديم!

ديروز پياده رفتيم بيرون براي بستني بعد هم كمي ميوه خريديم اومديم.يك سوپ خوشمزه هم پخته بودم جاي همه خالي!

زنگ زدم حال عمه رو بپرسم منتظر جواب اماراي هستند دختر وسطي برداشت كلي باهاش حرف زديم.اين دختر وسطي عمه كوچكتر آموزگار خيلي مطرحيه اما چون چپ دسته نميشه اول ابتدايي درس بده! الان تو دبستان پسرانه است ميگفت دوتا از بچه هاي كلاس چهارم يك كلاس سومي رو بردن د ستشو يي و ديروز لو رفتن.... شاخ دراوردم! خدا به داد پدرمادرها برسه.... واللا ما اصلا نميدونستيم اين كارا هم ممكنه وجود داشته باشن!

اونروز كه رفته بودم پول هتل رو پرداخت كنم يك ساعت و خرده اي توي صفي بودم كه نصف بيشترش براي پرداخت قبوض اومده بودن.ملت ما نمي تونن روي گوشي آخرين سيستمشون يه نرم افزار نصب كنن و قبضشون رو پرداخت كنن اما مي تونن هزار تا فيلم افتضا  ح رو بيارن با بلوتوث و بچه شون هم ببينه.اگه خدا بودم فقط به پدرمادرهايي بچه ميدادم كه لياقتش رو داشتن.... استغفرا...!


راستي امروز كلي توي وبلاگ آقاي مردنوشته نظر دادم مي تونن جاي يك پست رو بگيرن! اينه كه پستم كوچولوئه.


ديروز يه اطلاعاتي در مورد مسكن پرسيديم.راكد! خراب! نميدونيم آپارتمان بزرگتر بخرم يا يه كوچكتر ديگه كه بديم اجاره و با پول اجاره قسطش رو بديم و بعد كه خواستيم خانواده مون رو گسترش بديم و لازممون شد دوتاش رو بفروشيم يه بزرگترش رو بخريم.


مهربان بزرگوار! هميشه سعي كرده ام ياداوري كنم كه پول در زندگي ما جايي ندارد.يادت كه نرفته زماني كه پول دوتامون روي هم ده ميليون هم نميشد صاحب آپارتمان شديم بهترين جشن رو گرفتيم كلي وسايل خونه خرديم مديون كسي هم نشديم؟ خدا همون خداست ما هم همون بنده ها - مي تونم بگم بهتر از همون بنده ها اما محافظه كاري مي كنم! - پس نگران چرا؟ مگه جامون تنگه؟مگه دوتايي نمي تونيم تو اين خونه زندگي كنيم؟درست كه آسانسور نداره كه اتاقمون كوچكه كه توي آشپزخونه مون ظرفشويي جا نميشه كه كه كه اما! اما اينكه ما مشكلي توي اين خونه نداريم اجباري براي عوض كردنش هم وجود نداره.اگه همون خدا بخواد مي تونيم عوضش كنيم نخواد هم نخواسته! مگه ما تا به حال تسليم نبوده ايم؟خداي بزرگ! هزاران هزار بار تو را شكر! به خاطر همه لطفهايت! خودت مواظب همه مان باش و ببخشمان.مرسي!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز روي يك فايل اكسل چونان گيج شده بودم كه كل مايكروسافت رو داشتم مي بردم زير سوال كه به ميمنت و مباركي حل شد موضوع البته يك ساعتي وقتم را گرفت و هر دقيقه اش لعن و نفرين بود كه به آقاي دكتر خان نثار مي كردم!

ديروز رفتيم عينالي.خوش گذشت هوا هم خوب بود.جالب بود كه آسمان صاف و آفتابي بود اما قطره قطره باران مي آمد! خيلي صحنه زيبايي بود و بوي خوبي!


يك فروند هواپيما براي بار ششم از روي اداره ما پرواز كرد گويا مشكلي دارد كه نمي تواند بنشيند خدا به داد مسافرهايش برسد و به داد ما كه روي كله ما سقوط نكند.


خب! من قرار بود در مورد اينكه سند خونه به نام كي باشه پرچانگي كنم.

كلا نظر من اينه كه سند هرچيز بايد به اسم كسي باشه كه اون چيز رو خريده يعني پولش رو داده.اگه زن خريده ميشه به اسم زن و اگه مرد خريده ميشه به اسم مرد اگه دوتايي پولاشونو گذاشتن رو هم خريدن ميشه به ايم دوتاشون.

ما اصولا مردمي هستيم كه يااز اينطرف پشت بام مي افتيم يا از آن طرفش! مثلا قانون داريم كه مرد هرموقع دلش خواست مي تونه مهريه زنش رو بده و ولش كنه.اين بده.اين اينور پشت بومه كه ما مي افتيم.ميايم براي دفاع از زن ميريم دقيقا اونيكي لبه پشت بوم : شرط ضمن عقد مي كنيم كه چي! حق طلاق با دختر ماست!بابا اين كه شد همان آش و همان كاسه كه! تازه بدتر هم شده چون تاريخ ثابت كرده يك مرد ممكنه فكر كنه تصميم بگيره ولي زن احساساتي يهو ديدي سر اينكه خواهرشوهر بهش سلام نكرده رفت شوهره رو طلاق داد! يااينكه هر مال و املاكي كه مال زن و شوهره به اسم شوهره باشه – منظورم امواليه كه زن هم در به دست آوردنشون نقش داشته – اين بده.باز اينور پشت بامه.اما بيايم بگيم نه! همه چي به اسم زن باشه خب اينم شد كه اونور پشت بام! اما زماني هست كه ما دخترمون رو كه داريم مي فرستيم خونه شوهر فك و فاميل روجمع مي كنيم براي جهازبينون (!) و صدنفر شاهد امضا مي كنن كه آقا مااين يخچال رو به فلان قيمت و اين سيني رو به بهمان قيمت داديم به دخترمون و مال دخترمونه! – ما خودمون از اين رسمها نداريم ها بدمون مياد اما خب غالبا رايجه – يا مثلا شرط مي كنيم كه دختر ما هرچي از كارش دراورد مال خودشه بايد خودش استفاده كنه اما ميگيم آقا پسر تو كه زحمت كشيدي آپارتمان خريدي داري قسطش رو ميدي اون چون مال دوتاتونه و زندگيتون مشتركه پس به اسم دوتاتون باشه بايد! اينم يه سمت ديگري از لبه پشت بومه.

اين مسايل در شرايط عادي مشكل ساز نيستن.وقتي با عشق زندگي مي كنيم فرقي نداره توي خونه اي باشيم كه به اسم ماست يا همسرمون يا جفتمون يا هيچكدوممون! اما دنيا هميشه بر وفق مراد نمي چرخه.اصلا بگيم عشقمون تضمينيه.مرگ كه هست! قانون هم كه خدا رو شكر هميشه متمايل به يه ور پشت بامه! سمتي كه به نفع مرده! حالا قانون مياد ميگه آقا كه فوت كرد – زبانم لال – همه چي ميشه مال بچه اش نداره مال پدرمادرش! اينه كه يك زن دلش ميخواد يكسري بالانسها رو انجام بده براي روز مبادا.اما چون ممكنه روز مبادا اينوري باشه يعني هر چي آقاهه پولش رو داده به اسم خانمه باشه و خانومه بميره و آقاهه بمونه و كلي ورثه من ميگم بهتره هركي هرچي مي خره به اسم خودش باشه! و باز ميگم بهتره زن و مرد دوتايي پولشون رو بذارن روي هم يه چيزي رو مشتركا بخرند و به اسم دوتاشون باشه اينجوري متعادل تر و عشقولانه تر به نظر مياد.اما موضوع مهريه هم بياد اين وسط قضيه ارث رو حل كنه درهرحال مهريه مال زنه و اگه شوهره بميره ورثه ديگري نمي تونه بگيردش.

درهرحال!


اين دختردايي آقاي همسر كه فوت كرد دوسال پيش برادرش هم فوت كرده بود.يه جورايي ميشه گفت شهيد شده بود.پسرداييه يه دختر 6 ساله داشت كه الان كلاس دومه.خانمش هم متولد 57 هست.حالا خانمش با خانواده شوهر حرف نميزنه اونروز هم الكي اومد مسجد كه كاش نمي اومد از تيپش فقط آرايشش كم بود فكر كنم اومد حرصشون بده.دلش هم براي اون سه تا دختر كه بي مادر شده بودند نسوخت.گله منده كه چرا شوهر مرحومش بيمه عمرش رو زده به اسم پدرمادرش.گلايه اش جا داره اما نه از پدرمادره...از همسرش بدم اومد.يعني اون ترجيح داده بعد از مرگش پولي كه بيمه ميده مال پدرمادرش باشه تا زن و بچه اش.بعضي رفتارها باعث ميشن از هرچي مذكره بدم بياد.درهرحال خدا قسمت هيچ خانواده اي نكنه اين اتفاقات رو.انشاا...!


خواهر وسطي زنگ زد گفت كنگر و باقالي ميخرم برات آماده مي كنم بيا ببر! اي ول خواهر وسطي!


مهربان بزرگوار! ديروز برگشتني از كوه از صحبتهامون خيلي لذت بدم.مثل دوتا عاشق عاقل داشتيم حرف مي زديم مگه نه؟ يادت باشد آمدني نوشابه بخري باز كنيم براي هم! خداي بزرگ! هزاران هزار بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

این پست سوم است! دارید تلاش و کوشش را؟ این نیز از قوانین پستهای دوم تبعیت می کند!

آقای یاکریم به دنبال همسر آینده :

کل فاصله ایندو عکس - پایینیها در پینت زوم شده اند! به اون مینی بوسه نگاه کنید برای تخمین فاصله - به اندازه دوبار کلیک کردن من بوده!یعنی با این سرعت خانومه ناز می کرد در می رفت آقاهه هم دنبالش بود!

دقت کنید که آقا و خانم این پرنده تفاوت هیکلی چندانی باهم ندارن اما موقع خواستگاری آقاهه حسابی تیپ زده!

شرمنده سونی اریکسون کا۵۱۰ بهتر از این نمی تونه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي 

اين پاسخ مشاوره! سوال رو نمي نويسم شايد تابلوئه شايد هم نه درهرحال شايد به دردتون بخوره.پست دوم هم هست و از قوانينش پيروي مي كنه!

باسلام
بیشتر خانمها(و البته آقایان) تصور می کنند که بعد از ازدواج باید فرد نمره اول زندگی همسرشان باشند و اعضای دیگر خانواده در درجات دیگر قرار می گیرند . این تصور بسیار اشتباه است چرا که هم زن و هم مرد باید بداند در زندگی همسرش افراد مهم دیگری هستند و اصلا موضوع بر سر طبقه بندی کردن افراد و اطرافیان نیست. همانطور که شما در زندگی همسرتان موثر و تاثیر گذار هستید خانواده ایشان نیز نقش مهمی دارند و نباید توقع داشته باشید که به خواسته های آنها اهمیت ندهند ضمن اینکه حساسیت نشان دادن شما در این مورد باعث شدت یافتن رفتار همسرتان میشود. در ضمن برای اینکه سعی کنید جایگاه بالا تری در زندگی همسرتان پیدا کنید هیچگاه نخواهید موقعیت دیگران را تنزل دهید بلکه با افزایش دادن مهارتهای زناشویی و همچنین یادگیری چگونگی برخورد با همسرتان،خود به خود به مرور زمان چنین جایگاهی را پیدا خواهید کرد. به این مطالب توجه کنید:
یکی از منابع بسیار با اهمیت رضایت مندی در ازدواج عبارتست از پاداشهایی که طرفین به یکدیگر می دهند. این پاداشها عبارتند از 1- رفتار جن سی2- مصاحبت و دوستی، برخورداری از یک شنونده(چه زن و چه مرد) با فهم و درک می تواند به اندازه گسترده ای از الطاف جزیی مانند بو سید ن و.. موثر باشد.3- بودن یک همبازی برای هم، در بازیهایی مانند والیبال و دویدن و پیاده روی کردن با هم 4- تحسین و تمجید نیز می تواند بسیار پاداش دهنده باشد و باعث حفظ روابط شود. مثلا شوهر همواره از ظاهر و لباس پوشیدن همسرش، از خانه داری و همچنین غذایی که پخته تعریف و تمجید کند. یا زن از محبتها و توجه هایی که همسرش به او می کند و یا از طرز لباس پوشیدن و...
در ضمن زن و شوهرهای شادکام در ازای پاداشهایی که از یکدیگر دریافت می کنند به همدیگر پاداش داده و در مقابل، رفتار تنبیه کننده طرف مقابل را نادیده می گیرند. آنها در رفتارهای خوب تقابل داشته و در برابر رفتارهای بد لجبازی و مقابله به مثل ندارند.
1- ادراک درست و دقیق: زن و شوهر های موفق اصولا شناخت دقیقی از یکدیگر دارند و در این راه تلاش زیادی می کنند مثلا می دانند که همسرشان را چه چیزی عصبانی و ناراحت می کند و یا با چه چیزی بیشتر شاد می شوند، چه هدیه ای را دوست دارد، تفریحات و موضوعات مورد علاقه اش چیست و از چه چیزی بیزار است. بنابراین مطابق با میل و سلیقه همسر خود رفتار کرده و تا جایی که امکان دارد موجبات ناراحتی او را فراهم نمی کنند.
2- ارتباط و تبادل نظر: گفتگو اولین ابزار میسر برای به حداقل رساندن کژفهمی در ازدواج و سوتفاهم است. اگر زن و شوهر در وضعیت گشوده و بی پرده(البته با رعایت احترام) با یکدیگر صحبت کنند احتمال اینکه یک نفر بدون آگاهی طرف مقابل تغییر کند ، وجود نخواهد داشت و طرفین از آنچه دیگری را خشنود یا ناخشنود می سازد بیشتر مطلع بوده و اگر همسر او از امری ناراحت و ناراضی باشد متوجه این قضیه میشود.(این اصل به شما کمک شایانی خواهد کرد.در مورد خواسته ها و نیازهای خود با همسرتان صحبت کنید و در ضمن خواسته ها و نیازهای ایشان را هم در نظر بگیرید.)
3- مهارتهای مساله گشایی: بین دونفر همیشه اختلاف پیش می اید و شیوه اداره و حل کردن آنها در شادکامی یا عدم رضایت آنها نقش بسیاری خواهد داشت. مثلا زوجین شادکام به محض اینکه مشکلی برایشان پیش آمد در مورد آن با هم به گفتگو می پردازند. همچنین زوجین شادکام در زمان اختلاف به جای پرخاشگری ، به ابراز وجود می پردازند . مثلا احساس و ناراحتی خود را از مشکل پیش آمده مطرح می کنند نه اینکه طرف مقابل را تهدید یا تحقیر کنند. همچنین زوجین شادکام در هنگام مشکل به مصالحه می پردازند نه اینکه یکی متهم و دیگری برنده شود.

قسمت دوم بعد از جوابيه اي كه من فرستادم :

باسلام
ازدواج بزرگترین تغییر در زندگی انسانهاست. چرا که موجب میشود درعرض یک الی دو سال تمام روشها و سبک زندگی افراد عوض شده و روابط و خانوادگی، برنامه های زندگی و...همه عوض شود. همه این مسائل به یک طرف طرحواره ها و توقعات منطقی و غیر منطقی که زوجین از یکدیگر دارند خود مزید بر علت شده تا سازگاری افراد بیشتر با مشکل مواجه شود.
هم شما نیاز دارید طرز فکرتان را در مورد زندگی مشترک تغییر دهید و هم همسرتان نیاز به فرصت بیشتری دارند تا تغییرات ایجاد شده را بیشتر درک کنند و برای هر یک از اعضای خانواده خود و نزدیکانشان جایگاه مشخصی قائل شوند.
به جای اینکه دائما رفتار همسرتان را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهید(هر دو نفرتان) لازم است که به دنبال راه حلهایی برای کاهش این تعارضها باشید.
قبل از اینکه شما وارد زندگی همسرتان شوید مسلما افراد دیگری فرد اول زندگی ایشان بوده اند برای همین این مساله را عنوان کردم که حداقل در اوایل ازدواج همسر فرد اول زندگی نیست. البته بنا به اعتقادات شخصی من این درجه بندی کردن بسیار نادرست است چرا که اعضای خانواده در عرض هم هستند نه در طول هم. و این درجه بندی ها خود بسیار آسیب زا خواهد بود چون باعث شکل گیری توقعات زیاد و به دنبال آن مشکلات میشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

امروز قصد داشتم یه پست خوب بنویسم ها ولی کار پیش اومد کرد!! آقای تهران - کسی که آمار ما رو بررسی می کنه درواقع هم سمت من در آنجا!! - زنگ زده که خانم ع! چرا تو فلان لیست اسم تو نیست؟میگم کدوم لیست خلاصه می رسم اونجا که لیستی رو که من باید تهیه کنم و فقط تو حیطه وظایف منه من ندیده ام! دیماه ارسال شده رفته! اسم کی به جای من؟ خواهر و خواهرزاده رییس کوچک! به چه سمتی؟وای خدای من!اینجا کجاست؟حالا هی میان دعای جو شن کبیر می پرسن که چی؟بابا بیاین به این برنامه ها رسیدگی کنین.... البته چون مظلوم رو خدا دوست داره (!) و ماه هیچوقت پشت ابر نمی مونه و ضرب المثلهای مشابه اینجوری شد که اسم من رفت.اینا بااین کارشون باعث می شدن من تو یه سری دوره ها نباشم بعد چون نبوده ام و اونا بوده اند ادامه ماجرا رخ دهد.حالم به هم می خوره!می تونم قسم بخورم اگر در فرایند استخدام من دست بالاترها در کار نبود - من امتحان داده ام و مصاحبه علمی و تخصصی شده ام و با دست تهران اینجا آمده ام نه مثل بقیه با پارتی - تا به حال صدبار اون خواهرزاده هه بی شعور جای من نشسته بود.شغل قبلیش متصدی کافی نت بود دقت کنید کافی نت نداشت ها فقط توش کار می کرد!اگر هم بگم یه رشته چرت تو دانشگاهی چرت تر خونده دعوام می کنید!

خلاصه تا الان دنبال این کارها بودم.

دیروز رفتیم عکسهامون رو ظاهر کردیم.ای ول دوربین ما!بعد به یاد ایام دانشگاه تبریز رفتیم عبدی نفری یه پچ زدیم به بدن برگشتیم.

من داشتم می رفتم خونه که تصمیم گرفتم آقای همسر رو بدون معذرت ببخشم! خب! خدایی خیلی سرمایه داره تو حساب مشترکمون! از همون حساب یه کم برداشتم و بخشیدمش! راستش مطمئن بودم پشیمونه اما معذرت که نمی خواست لجم رو در می آورد!

توی راه یه یاکریم - نمیدونم شما به این پرنده های خاکستری که همیشه جفت می گردن چی میگین شاید مرغ حق - داشت از یه یاکریم دیگه خواستگاری می کرد! اونقده جالب بود حیف که موبایل من زوم نمی کنه عکس بگیره.نره اونقده خودش رو خوشگل کرده بود.... خیلی صحنه قشنگی بود البته عکس موبایل رو با کیفیت خیلی پایین براتون میذارم.داشت دنبال خانومه می رفت تند تند می گفت کو کوک کو کوک کو ! یعنی زن من میشی؟!

اینا!امروز باید برم عکس مامان آقای همسر رو بدم به آژانس برای ۱۲ خرداد.امیدوارم از طرف اداره مشکلی پیش نیاد.منظورم اون ماموریت مشهده که دکتره داره تحمیل می کنه ها!


شاید بریم عینالی البته هوا ابریه اگه بارون نیاد!


یه بازی!

ببینید بازیش اینه که ۵ مورد از مواردی که در مورد دوستان وبلاگیتون خیلی کنجکاوید که بدونید رو بنویسید!

خودم :

  • اسم اصلی مانلی ٬ شمشاد و کفشدوزک!
  • قیافه شیدا!
  • محل کار ملی!
  • رشته تحصيلي آقای مردنوشته!
  • شغل همسر شمشاد!
  • زمينه فعاليت شركت باباي نباتي!

خب! شد شش تا! اصلا تا ده تا بنويسيد! راحت باشيد اين يه بازيه فضولي نيست!تازه مي تونيم معامله كنيم يه فضولي ميديم يكي ميگيريم!چطوره؟


مهربان بزرگوار! به داشتنت افتخار مي كنم.بودن كنار تو خيلي لذت بخش است.طبيعيه كه گاهي يكيمون قاطي كنه اما خيلي بايد مواظب باشيم چون بعضي حرفها و كلمات عمرا از ياد نميرن حتي اگه از ته دل همديگه رو بخشيده باشيم.اينجا مخاطبم هم تويي هم خودم! خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

يك آخر هفته خيلي بد وسختي داشتيم كه نگو.دوشب با اتوبوس در راه بودن و در خانه خانم جواني رفتن كه ديگر نيست و دخترهاي داغدارش را ديدن.... خيلي بد بود.

صبح ساعت سه رسيديم كمي خوابيديم اومديم سركار.

باز اون دكتره زهلم گئتميش كمي راه رفت روي ذهنم.رييس منو چنان گول ميزنه مجاب مي كنه كه من مي مونم كاش منم يه كم كلاه گذاشتن بلد بودم.

باز آقا گز ينشي صدا كرد در مورد يه خانم ديگه ازم پرسيد كه لاك مي زنه؟ مانتو تنگ مي پوشه؟ روزه خواري مي كنه و اينا!

حالم خوب نيست.انرژي منفي دارم دكتره هم قوز بالا قوزه! ميگم به رييسم خواهش مي كنم ماموريت مشهد رو من نرم! ميگه نه! اه!

تلفنچيمون هم يه تحقيق داده طبق معمول براي دخترش دلش هم از شيشه نازكتره نميشه نه گفت.


كلي موضوع دارم براي نوشتن ها.... مثل اينكه سند خونه به نام كي باشه؟ - كامنت براي الهه! - صرفه جويي و قناعت در چه شرايطي حماقته در چه شرايطي فضيلت؟ قسمت دوم دخترهاي در جستجوي شوهر و غيره.يادم بندازين بنويسم بعدها.


ساعت دو و ربع نوشتم : ما هردومون آزمون نظام قبول شديم.بگو ماشاللا!


مهربان بزرگوار! " شايد من درست نگفته ام " " شايد من وقتي عصباني مي شوم حرفهايي مي زنم كه نبايد " و امثالهم كافي نيستند.بايد بگويي : " گلي من معذرت مي خواهم.كارم درست نبود.ببخشيد." خداي بزرگ! هزاران هزار بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!سی و سومین بیست و چهارم ما مبارک!

امروز یک کار گرافیکی برای اداره درست کرده ام در ورد بیا و ببین.اصولا عمده ترین استعداد من استفاده از حداقل امکانات و رسیدن به بهترین نتیجه است.خودم رو تحویل نمی گیرم ها! کلا این بزرگترین استعداد منه یادمه از بچگی از آت آشغال کلی چیز درست می کردم.

امروز توی اتاق یه پانتومیم برگزار شد! خانم ر۱ نقش اول مرد و خانم ر۲ نقش اول زن! اینا توی دانشگاه از هم خوششون میاد! من مادر پسره بودم یک قینانای اساسی! خانم س دوست دختره بود و خانم الف دوست پسره و هردو آخر فضول.کل ماجرا یک ربع طول کشید حین چای خورد ولی عالی بود کلی شارژ شدیم!

دیروز تا پنج و نیم اداره بودم.صدا کردن رفتم سوالات :

  • شما اهل فلانجا هستید؟ - فامیلم شبیه اسم یه شهره -
  • نه! من اهل فلان ولایتم.
  • کارتون رو توضیح بدین.
  • ور ور ور ور ور ور - تا خودش حرفم رو قطع نکرد گفتم! من صدتا کار دارم. -
  • بسی جی هستید؟
  • من خب کارتش رو ندارم اما خودم رو بسی جی میدونم!
  • لبخند ملیح! یه سری مساله بود که منتفی شد نمیخوام زیاد وقتتون رو بگیرم!
  • خواهش می کنم.موفق باشید!
  • خودافیظ!

راستش من که رفتم تو در رو نبستم - نامحرمه خب! - و بسی گویا خوشش اومده چون بقیه که بسته بودند گفته بوده که باز کنید!

البته آنرا که حساب پاک است از محاسبه چه باک است.من نمی ترسم ولی خب استرس ایجاد میشه.قراره هفته آینده یه خانم بیاد از ما عقید تی بپرسه.این آقاهه چرا منو صدا کرد و چرا چیزی نپرسید برام جای سواله.از بقیه کلی پرسیده بود! تازه منو برای بار دوم خواست یادتونه که دفعه قبل رو.

بعد رفتم سوریه رو برای ۱۲ خرداد اوکی کردم.انشاا... خدا بخواد سه شنبه ۱۲ خرداد ساعت ۹ پروازمونه.بعد ۱۷شهریور بیکار بودم یه سر رفتم مطب خانم دکتر گلفر و شا ن گلم! دوستش دارم.گفتم پوستم خراب شده گفت کو؟ کجاش؟ترتینوئین داد گفت لایه بردارت رو هم لازم نیست قطع کنی دوست داشتی بزن.میخچه ام رو هم دید گفت کاریش نداشته باش خودش میره! از دکترهایی که زیاد اهل دارو نیستند خوشم میاد.این خانم خیلی هم مومنه.دوستش دارم دیروز به خودش هم گفتم خانم دکتر شما انرژی مثبت دارید.

بعد هم که رفتیم ولایت.گربه حیاط باز سه تا بچه به دنیا آورده وای خیلی خوشگلند هرسه شون.اونقدر هم مامان برای مادره غذا داده دیگه ازمون نمی ترسه دیروز یک متری ما داشت بچه هاش رو شیر میداد حیف که دوربین اونجا نبود.دیگه عکس موبایل رو قبول نداریم!بعد هم دلمه برگ تازه و خواب! خوش گذشت.حالم هم عصر بادیدن آقای همسر خوب شده بود.

امشب هم با اتوبوس میریم تهران فردا شب هم برمیگردیم.سخته ولی چاره ای نیست.ماشین ببریم باید شب رو اونجا بمونیم و فردا برگشتنمون هم سخته تازه به استرسش نمی ارزه.

اینا!


صبح رسیدم اداره رفتم دستشو یی.روزایی که خونه خودمون نیستم عرق می کنم نمیدونم فلسفه اش چیه رفتم اسپری بزنم چشمتون روز بد نبینه یک دانه عنکبوت اجداد - بر وزن مرغ اجداد یعنی اصل و نسب دار قوی بنیه - دیدم.رفتم به آبدارچی بگم بیاد بکشه پسرش پیشش بود گفتم شاید غرورش لطمه بخوره نگفتم اما مگه آروم می شدم؟ خوشبختانه اونیکی آبدارچی اومد بهش گفتم گفت خانم ع این خیلی بزرگه منم می ترسم!! اما کشتش.خیالم راحت شد!


آقا من گلستانم رو یافتم! خونه مامان البته جلدش کنده شده ولی خب! چقدر دلم براش تنگ شده بود! جایزه  شاگرد اول شدن کلاس سال اول راهنماییم بود.

یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم بعلت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمی آید گفت دشمن آن به که نیکی نبیند.

هنر به چشم عداوت بزرگتر عیبست                   گلست سعدی و در چشم دشمنان خار است

نور گیتی فروز چشمه هور                    زشت باشد به چشم موشک کور

خب! به این نتیجه رسیدم که بهتره باز بنویسم و هی تجزیه تحلیل کنم! بی خیال!


دیروز آقای همسر شیر دستشو یی مامان رو درست کرد و من اینجوری شدم :  چون هم عاشق کارهای فنیش هستم هم مامان رو خوشحال کرد.مرسی!


مهربان بزرگوار! خیلی ممنونم.فقط کنار تو بودن برای آرامش من کافیست.همیشه باعث افتخار من هستی همیشه.مرسی! خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش و کنارمان باش تا راحت بریم برگردیم.مرسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

نگران من نباشید حوصله ندارم حس ندارم نمی نویسم امروز! ببخشید!

یعنی سه چهار صفحه ای نوشته بودم توی ورد اما نخواستم شما بخونید!


اگه تا به حال گز ینش عقید تی شده اید برای من میگین چیا پرسیدن پلیز؟


ساعت سه و نيم مي نويسم : ما همچنان اداره ايم.گفتن بمونين گزينه بشين!نميدونيم چي ميشه قرار بود هفته بعد بيان.


مهربان بزرگوار! من آقای همسر خودمو میخوام پلیز!باشه؟ خدای بزرگ! به خاطر همه نعمتهایت هزاران بار ممنونم.خودت مواظب همه ما باش! مرسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز زیاد کار نداشتم خوبه!رییسم هم نیست.یه کار جدید از تهران ارسال شده و گزارش فصلی دیگری به گزارشاتم اضافه شده! شدم آماریست!!!!

دیروز رفتیم ثبت نام اولیه سوریه رو کردیم برای سه شنبه آینده اما.... دختردایی آقای همسر امروز از دست دنیای نامرد خلاص شد و رفت.... برای دخترهاش خیلی ناراحتم خیلی.... بی پدری رو چشیده ام اما میدونم بی مادری صد برابرش وحشتناکه.خدا به همه شون صبر بده....

شاید بریم تهران برای مراسم ختم و اینا.هنوز معلوم نیست.


برادر وسطی جلسه داره شاید طول بکشه.لیلیای بیچاره کلاس اولی هم تا ساعت سه فوق برنامه کامپیوتر داره!!! من میرم برش میدارم از مدرسه.


سوریه شاید بمونه برای ۱۲ خرداد.البته اگه مامان آقایهمسر نخواد تا چهل صبر کنه.امیدوارم نخواد!


عجیب نیست برنامه های ما همیشه با حالت استثنا روبرو میشن؟


عکسای دیروز رو دیدین؟بیشترش رو کوچک نکردم که با همون کیفیت ببینید اما متاسفانه تاینی پیک لود نکرد اون یکی سایته هم فعلا تعطیله.وقتی اوکی شد میذارم ببینید کجا رفته بودیم این عکسا خیلی ریزند.


دیروز بدون ماشین رفتیم بیرون.آقای همسر گفت کفشام مناسب نیست - این میخچه ها نمیذارن که من مثل آدم کفش بپوشم - بریم کفش ببینیم.انتظار هم داشت از همون جنرال مد که چهارجور کفش زنانه داره فقط بخرم! خب! من کفش راحتی میخوام اما نه کفش پیرزن که! کمی قیافه مند شدیم.من دوست دارم با آقای همسر برم خرید بابا.این تبریز هم جای عجیبیه تنها بری چپ چپ نگات می کنن.فکر کنید تنها برم پرو شلوار! سختمه خب! اما خواهم رفت! چون واقعا تحمل نگاه چپ چپ یه غریبه بهتر از تحمل خمیازه ها و منگ زدنهای آقای همسره در بازار.به خدا! این زجر می کشه وقتی میاد خرید.من زجرش نمیدم خب!راستش اینو از کائنات خواستم خودم! همیشه متنفر بودم از اینکه شوهر یکی به لباسش و اینا زیاد گیر بده و تو انتخابش وسواس داشته باشه بگه اینو بپوش اونو نپوش.کائنات یکی دودرجه بیشترش رو داد!گاهی هم به این خصوصیتش افتخار می کنم البته نه در حضور خودش.

البته قبول نداشت ها که قیافه گرفته اما گرفته بود.

بعد دوست شدیم! یه بستنی طالبی خوردیم و رفتیم دانشگاه هنر که تو ساختمون قدیمیه درش بسته بود.بعد رفتیم نان حامد - البته از نوع تقلبیش! - خریدیم رفتیم پارک خاقانی همون که روز اول آشنایی رفته بودیم....بعد برگشتیم خونه.

خوش گذشت در کل! اون قیافه ها هم لازمه گاهی.


مهربان بزرگوار! من دوست دارم چیزی را که خریدم تو حساب کنی.از این کار واقعا لذت می برم.دوست دارم تو قیمت بپرسی بعد من پرو کنم بعد تو پولشو بدی.بابا! من درسته که خشن هستم اما بالاخره که یه زنم!هوامو داشته باش اما نه با خمیازه ها! با روی گشاده پلیز! خدای بزرگ! هزاران هزار بار شکر! به خاطر همه نعمتهای زیبایت.... خدای بزرگ! خودت از ما درگذر و مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام این پست دوم است!

کوفته خوران:

جاده اهر کلیبر :

جنگل :

جاده کلیبر به مکیدی :

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

امروز روز خوبي بود.كلي براي همكاران اشكال اكسل برطرف كرده ام.كاش من هم مثل بيشتر همكاران توانايي دودره بازي و دروغ گفتن و بدقول بودن داشتم! چقدر راحت مي شد كارم!

ديروز رفتني سبزي خوردن گرفتم.عصر هم رفتيم بيرون و يه جايي سنگك سنتي – سفيد نه ها سبوسدار – ديديم صفش هم زياد نبود رفتيم خريديم جاتون خالي سبزي پنير سنگكي خورديم خفن!

تا اینجا پست دیروز بود که برق رفت!!!


سلام دوستان روز خوش!

ديروز برق رفت! دقيقا ساعت 2.5 اومد.فكر كنم وقتي همه از كامپيوتر استفاده مي كنن برق كم مياد تو اداره!! خدايا! حالا بياين ببينين رييس ما چه جايزه هايي كه نميگيره! از هر ارگاني كه فكر بكنيد يكي دوتا تقديرنامه داره به خاطر مديريت برترش!

ديروز از اداره رفتم خونه و بعد براي سورپرايز كردن گلسا با خواهروسطي قرار گذاشتم من برم از مدرسه بيارمش.گفتم جايزه نخرم اما يه جوري تشويقش كنم بالاخره يه موفقيتي كسب كرده كه زخمت هم كشيده بود.اول خرداد هم مرحله دوم رو ميده راحت ميشه.گفت پياده بريم از نسيم تا 17شهريور قديم منم قبول كردم غافل از اينكه كفشاي راحتم پام نيستن و كفش پلوخوري پوشيدم! بعد رفتيم باهم يه شكلات گلاسه به رگ زديم براي شيريني قبولي و رفتيم خونه شون.گلسا خيلي بچه خوبيه با وجود انتقادهايي كه ازش دارم اما دركل بچه خوبيه.كلي باهاش بازي كرديم مامانش شاگرد خصوصي داشت.عصر آقاي همسر اومد برگشتيم خونه.يك سوپ خوشمزه پختانديم و خورديم.

ديشب يه كم دپرس بودم.قرار بود بريم براي سوريه اقدام كنيم كه آقاي همسر گفت ميرم استخر.استخرش هم دوره يعني يه جاده اي بايد بره برگرده من نگران ميشم اما خب! چاره اي نيست و رفت.شب برگشتني ميگم ملتمسانه از خدا ميخوام اگه يه روزي احيانا باردار بودم كاري نكنه كه زودتر از تابلو شدن ظاهر كسي اينو بفهمه.آخه خواهر كوچكتر آقاي همسر باز اينجوريه – بعد از چهاربار ناموفق بودن وحشتناك و يك بار رفتن تا يك قدمي مرگ بااينكه يه پسر هم داره ها – تابلو شده چون استراحت مطلقه و همه فهميدن چه خبره.من خيلي بدم مياد اينو از خدا ملتمسانه ميخوام.... آقاي همسر برگشته باز موضع گرفته داره كار خواهرش رو توجيه مي كنه بابا من چه كار به خواهر تو دارم آخه اه.ديگه داره از اين موضع گيريها حالم به هم مي خوره تا حدي كه مكالماتم رو باهاش كم كرده ام.خيلي وحشتناكه تنها كسي رو كه خودت رو مجاز ميدوني همه حرفات رو بهش بگي از شنيدن حرفات محروم كني.يعني گوش شنوا تعطيل! به مامان نميگم اگرهم بگم تحريف مي كنم تا جايگاه آاي همسر و خانواده اش متزلزل نشه اينم قانع نمي كنه دلم رو. به بقيه هم عمرا نميگم.

شب هم توي خونه ميگه برادر كوچكتر گفت شايد بله برون بگيريم.منم ميگم خب اينا سوزلرين يئريديللر.... يعني حرف شده حرف خانواده دختر – اين ترجمه دقيق نيست!دقيقش رو بلد نيستم.- شايد معادل اينه كه حرف خودشون رو به كرسي مينشونن كه اينم زياد دقيق نيست. خب درهرحال....

راستش از اون روز اول خواستگاري يه كم دلم براي خودم سوخت.نميدونم حساس شدم حسودي مي كنم مقايسه مي كنم نميدونم اين حالت يعني چي اما خب! مدتيه كه انگار تازه بعد از ده سال فهميده ام كه بي بابا شده ام و هيچوقت بابايي نخواهم داشت! انگار بابا تازه رفته! وقتي باباي دختره داشت حرف مي زد و ضايعاسيون انجام ميداد فكر مي كردم اگه منم بابا داشتم.... راستش تجسم بابا داشتن برام مقدور نبود تا اونروز كه عين قضيه رو ديدم.فكر مي كردم بابا نداشتن فقط به مفهوم اينه كه مامانت و خواهر برادرت ميشن برايندي از يه بابا اما ديدم نه! نميشن! نصفش هم نميشن.... يك چهارمش هم....

ديشب هم كه صحبت كرسي نشوندن شد و اينا باز فكر كردم چقدر بد بود كه من بابا نداشتم.پور گلي! آقاي همسر داشت كفشهام رو واكس ميزد تو بالكن – مرسي دستش درد نكنه – كه من هي به بابا و نداشتنش و تجسم بودنش در حال حاضر فكر كردم به برادر بزرگتر كه ولي من بود! به مامان و چهره مظلوم و فداكارش به برادر وسطي زماني كه تنها نان آور خانه بود به داداش به 20 تومني كه روي جعبه مدادرنگيم گذاشت به تك تكشون و اشك ريختم.ناخودآگاه....

آقاي همسر پرسيد چمه و من از عصر سر اون مكالمه هه كه تصميم گرفته بودم مكالماتم رو باهاش كم كنم –  يعني وزيدن بادي كه پايه هاي زندگي برادر بزرگتر رو لرزونده – نگفتم.گفتم اگه راستش رو بگم كه از اونروز كه باباي دختره داشته حرف ميزده باز ميره تو لاك دفاع از خانواده اش كه نه .... آخه من از روز بله برونمون و روز بعدش يه كم انتقاد دارم – انتقادي كه با همه مهرباني پدر مادر آقاي همسر وقتي به ذهنم مياد از هردوشون بدم مياد به صورت لحظه اي – گفتم حالا ميره تو اون مود و من اعصابم بيشتر به هم ميريزه.آخه سنگ صبور من به جاي گوش دادن به حرفهاي من گوش به زنگ مي ايسته تا اگه خداي ناكرده زبانم لال من نقدي از خانواده اش كردم دفاع كنه! دروغ هم نخواستم بگم كه همينجوري ياد بابا افتادم و اينا.... من همينجوري كه ياد بابا مي افتم بيشتر از خوبيهاش و خاطرات خوب ميگم.تعريفش مي كنم اما در چنين شرايطيه كه خاطره اش به گريه ميندازه منو.

خب اينجوري حرفهاي من توي گلوم جمع ميشن.دوحالت داره يا مثل خاله زنكها زود زنگ بزنم به مامان گزارش بدم يا اينكه غصه بخورم كه چرا كسي نيست حرفهام رو بشنوه بي اينكه سرزنشم كنه يا جبهه بگيره كه هميشه دوميش رو انجام ميدم اما تازگيها دارم روي اولي هم فكر مي كنم.شايد بشم از اون زنهايي كه فقط وقتي شوهرشون خونه نيست با مادرشون حرف مي زنن تا شوهره نشنوه و طبيعتا حرفايي ميگن كه اگه شوهره بشنوه ناراحت ميشه.البته من اينجوري نيستم اما اگه آقاي همسر بخواد خواهم شد.

مثلا يكي رو ميخوام بهش بگم خواهر كوچكتر آقاي همسر چه اشتباهي مي كنه.فكر نمي كنه كه اگه دوباره مشكلي پيش اومد مثل اون بار كه اگه يه ربع ديرتر رسونده بودنش بيمارستان از دست ميرفت تكليف علي چي ميشه؟دلم ميخواد از همجنسام بدبگم! از اينكه خيلي از ماها يا عقل نداريم يا آكبند نگهش داشته ايم.خب اين بدن دست ما امانته.بايد مواظبش باشيم.وقتي دوبار خارج از ر ح م اتفاق افتاده و دوبار س ق ط ناخواسته وقتي بدن يكي دوكيسه خون دريافت كرده فشارش رسيده به 6.... مياد دوباره اقدام مي كنه؟بااينكه يه بچه هم داره و نميتونه بگه آرزو دارم و اينا.درسته كه به من چه اما من اونو مورد نقد قرار نميدم من خصوصيتي رو كه بيشتر زنهاي جامعه رو اسير خودش كرده تحليل مي كنم.دلم ميخواد آقاي همسر به تحليل من توجه كنه نه دفاع از خواهرش.... من دلم ميخواد حرف بزنيم.صداي من تو خونه بياد بعد صداي اون بعد دوباره صداي من.... اما به خاطرترس از اينكه اين صدا اومدن آخرش به دعوا ختم بشه ترجيح ميدم حرف نزنيم جز اينكه مثلا خانم ر اداي رقص فلاني رو دراورد  و نميدونم فلاني چي گفت واينا.... عمدتا هم با صداي من!

البته فكر مي كنم اين چندروزه گير داده ام به اين موضوع و اينقدرها هم مهم نيست يعني قضيه اينقدر بغرنج نيست كه ميگم.


اين دختر چاپلوس بدجنس هم نشسته كنارم و هي انرژي منفي ميگيرم ازش.امروز اصلا بهش رو ندادم.تحويلش نميگيرم.بسكه بدم مياد ازش.همونكه گفته بود خانم ع بيكاره حرف ميزنه بازدهمون رو پايين مياره! امروز هيچي حرف نزده ام.اين آدم اهل زيرآب زني هم هست و يهو ديدي فردا برات يه پرونده درست حسابي سرهم كرد! بهتره پيشش زيپ دهنمون رو ببنديم.


ببخشيد ملت من عصبانيم! مشمول الذمه هستيد به خدا اگر اجازه دهيد دختري در فاميلتان با پسري ترك ازدواج كند! مشمول الذمه هستيد! حالا ما خودمون كه تركيم پدرمون برادرمون رو هم ديديم اذيت ميشيم چه برسه به غيرترك!


مهربان بزرگوار! خيلي دلم برايت تنگ شده  .... خواهش مي كنم روي اين موضوع كار كن! خواهش مي كنم.خيلي اذيت مي شوم.من حرف نزنم خواهم مرد بی شوخی!خداي بزرگ! هزاران هزار بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام اومدم عکس بذارم اما سایت همیشگی باز نمیشه فعلا اینا رو داشته باشین با تاینی پیک تا بعد!نظرات هم طبق معمول همه پستهای دوم!

جمعه اول اردیبهشت خانه برادر وسطی

کیک آقای همسر

گلی که برای آقای همسر خریدم

گلی که اونروز بردیم برای عروس

ببخشید بقیه رو لود نکرد! باید منتظر باشم اون سایت مجددا راه اندازی بشه. 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

امروز كلي گزارش نوشته ام! تمامي ندارد كه....

بگويم از كليبر كه خوش گذشت حسابي.پنجشنبه از اداره راه افتاديم تا اهر آنجا ناهار خورديم و رفتيم به سمت كليبر.جاده فوق العاده زيبا بود اول دشتهاي سرسبز و بعد پوشش گياهي به تدريج تبديل شد به درختان بلوط و جنگلهاي انبوه.يك جايي كنار رود نشستيم آخر صفا بود.بعضي درختان – غالبا سيب و گيلاس – شكوفه داشتند و بعضي سرسبز بودند.رسيديم كليبر.اول رفتيم هتل بابك رو ببينيم داخل جنگلها كه گويا تعطيل بود.برگشتيم شهر و سر به هتل آراز زديم كه تميز نبود بعد رفتيم هتل كليبر كه با توجه به دوستاره بودنش خيلي راحت و تميز بود.فقط پاركينگ نداشت! بعد رفتيم كمپ  و گشتيم و آش دوغي به بدن زديم و ماه رو كه از بالاي كوههاي پر از درخت بالا مي آمد رصد كرديم مانچي خوران (!) و برگشتيم هتل.صبح جمعه زود بيدار شديم.ويوي اتاقمان خيلي قشنگ بود و نوك كوههاي پراز درخت با مه احاطه شده بود.رفتيم كمپ مكيدي . كلي جنگل گردي كرديم و صبحانه حسابي اي با سنگك محلي خورديم و ظهر برگشتيم هتل رو تحويل داديم و پيش به سوي تبريز.

متاسفانه راه اهر تبريز هم شلوغه هم خطرناك.راننده هاي محترم هموطن هم به ندرت ميدانند مقررات يعني چه و حقوق ديگران چقدر ارزش دارد.داشتيم مي آمديم پشت سر يك كاميون كه حدود سي چهل تا سواري رو اسير خودش كرده بود.پشت سر ما دوتا تريلر بودند و پژوي پشت سري يهو خودش رو چپوند تو فاصله ايمني بين ما و ماشين جلويي.حالا يك متر با پژو از جلو فاصله داشتيم و يك متر با تريلر عقبي كه پشت سرش هم يكي عين خودش مي اومد.يك نيش ترمز براي داغون شدن 141 ما كافي بود كه آقاي همسر با استعداد ويژه اش – عاشق سرعت عمل در تصميم گيريش هستم به خصوص در شرايط بحراني – ماشين رو كشيد به يه خاكي.... يعني خدا رحم كرد. حالا هي شعار بدين سرعت مطمئنه و حداقل فاصله و .... اصلا تو اين مملكت با ماشين مسافرت رفتن بازي كردن با زندگيه!


آقا من يه پستي بنويسم امروز كه بعد خوندن چشمتون سياهي بره! تازه بعد كه رفتم خونه كلي عكس خواهم گذاشت.ديشب آقاي همسر خسته بود نخواستم زياد تنهاش بذارم بيام وبلاگ بازي.


خواهر كوچكتر موقع عمل مامان نذر كرده تو همون زيارتگاه ناهار بده.الان منتظر برنامه سوريه ما هستن.بايد دست به كار بشيم.


نمیدونستم نتایج تیزهوشان اومده تو وب نباتی دیدم اس ام اس زدم خواهر وسطی.گلسا قبول شده.البته مرحله اوله هنوز ولی خب! الهی گلسا قورقوری!


ديشب خواب ميديدم داداش مجرده و ميخواد ازدواج كنه.دخترخانم بهبهانيه!! اما به جاي اينكه ما بريم خواستگاري برادر ايشون اومدن خونه ما و في الواقع آقاي ح همكار ما هستن كه يه تبريزي اصيل اصيله! من هي تعجب مي كردم كه يه بهبهاني چطور مي تونه با لهجه غليظ تبريزي تركي حرف بزنه. ما هم يه كاسه سالاد الويه گذاشته بوديم جلوي خواستگار! بعضي خوابها واقعا عجيبند.


مثل اينكه برنامه هاي بله برون و غيره برادر آقاي همسر موند براي تير زمانيكه امتحاناتش تموم بشه.به نظر من دخترخانم – كه ادعا مي شود با آقا پسر دوست نيست – عقلش يه كم تاب داشته! چون هو انداخته داخل فاميل از كجا معلوم تا تيرماه يك پسر به خوبي برادر آقاي همسر – خدايي پسر پاك و خوبيه – اما با كار خوب و وسع مالي نياد خواستگاري؟!

اصولا اين سيستم ازدواج در كشور ما از نظر من به شدت نيازمند بهبوده.اين نسل درواقع يه جور قرباني تغييراته.نه ارتباط قبل از ازدواج تبديل به عرف شده هنوز – شايد در تهران شده باشه – نه ديگه جوونا قبول مي كنن چشم و گوش بسته ازدواج كنن.يه مساله اي كه مي مونه قباحت موضوعه كه البته درست نيست ولي هست! يعني وجود داره هرچند به غلط.يعني يك جوان خجالت مي كشه قبل از ازدواج دوست بشه و شايد علاوه بر خجالت خودش هم قبول نداره اين موضوع رو.وقتي هم كه دوست شد اين موضوع رو مخفي مي كنه.تا اينجا جز يكسري رسوايهاي جزئي مشكلي تهديد نمي كنه اما.... وقتي مي رسه كه يكي از دوطرف حداقل خواسته باشه از اين جو تغيير سواستفاده كنه.اصولا بعضي ها بعد از عقد هم به طرفشان متعهد نيستند چه برسد به زمان دوستي و بي قيد و بندي.يهو ديدي گذاشت و رفت و يك دل پاره پاره موند براي اونيكي.فرق نداره دختر باشه يا پسر چون مذكرها عليرغم اينكه به نظر مياد سنگدلند ولي بيشتر ضربه مي خورند.

داشتم مي گفتم كه اين قباحته تا جاييكه اون رسوايي كوچك رو ايجاد كنه براي خيلي ها مهم نيست اما وقتي ميشه كه رابطه به هم مي خوره و اون قباحته مي مونه رو پيشونيت! اگر مونث باشي وحشتناك تر.حالا ديگه به نظر مردم دختر خوب به حساب نمياي.پس مجبوري با يكي كه دوستي كردي – در حد صحبت ها نه فراتر! – باهاش بموني.اگه شرايط ازدواج مهيا نبود زجر بكشي! اگر هم طرف گذاشت و رفت ديگر زندگيت را بر بادرفته ببيني.

پس قضیه فرقی نداره با اینکه بابات تو رو " بده " به یکی که خودش تاییدش می کنه حتی قباحته هم اینجا نیست اونجا هست! یعنی این بهتره.

ديد ما بايد عوض بشه.دختري كه با رعايت چارچوبها با پسري يك مدت صحبت كرده همون دختر قبل از صحبت كردنه.اگه خوب بود هنوز خوبه اگر هم بد بود كه هيچ.البته مي گويم در چارچوب ارزشها.ارزشهايي كه براي هر كس ممكنه يه كم با ديگري متفاوت باشن اما در كل مشابهند.

اما دختر ما چون در قيد و بند بزرگ شده – فرق نمي كنه يا پسر ما – و جنبه كافي نداره  وقتي با يكي رابطه برقرار مي كنه ديگه ميره رو مود عشق و عاطفه هنوز هيچي نشده صددل عاشق ميشه..... حالا بيا درستش كن! اينا كه از الان شبيه زن و شوهر شدن كه.

نحوه تربيت ما بايد اصلاح بشه.لازمه اش تغيير در نحوه تفكرمونه.چيزي كه براي خيلي هامون مهم نيست!! تفكره رو ميگم.تعداد كمي از دوروبريهامون اهل تفكرند....

در ادامه این پست خواهم پرداخت به این موضوع که چرا دخترها فکر می کنند شوهر چیز فوق العاده ایست و باید سریعا پیدا کنند وگرنه ....


مهربان بزرگوار! خيلي خيلي خوش گذشت دوروز. بودن با تو هميشه ميچسبد.درست مثل روزهاي اول بود.... چقدر با تو زندگي زيباست.خيلي مواظب خودت باش.ديشب با يك تجسم بيخود در مورد اتفاقي كه ممكن بود در جاده بيفتد گريه ام گرفت.ديدم آرام نفس مي كشي و خوابي.... چقدر آرام شدم.خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! هزاران هزار بار.... هميشه مواظبمان باش!مرسي!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

ما ظهر راه می افتیم.

دیروز رفتم خونه و یه روز خوب بود با آقای همسر بعد رفتیم رفاه و عصر ولایت.صبح هم توی ولایت رفتیم مزارع كل زا خيلي قشنگ بودن عكسش رو ميذارم براتون بعد هم رفتيم يه دشتي نزديك ولايت اونقده لاله بووووووود! خلاصه نصف گردشمون رو كرديم.گفتيم من بيام اداره چون مرخصي نگرفته بودم يه كم باشم بعد بريم آقاي همسر هم رفت كليد درمون رو درست كنه.آقاي مكانيك من! راستش عاشق كارهاي فني آقاي همسرم.وقتي داره يه چيزي رو تشريح مي كنه مثلا توضيح ميده كه كلاج چه جوري عمل مي كنه حواسم فقط به عشقه هست نه يادگرفتن!

البته اونم نتونسته بود كاري كنه طبقه روبرويي داشته اسباب كشي مي كرده.اون زن و شوهر جوون رفتن و به جاش يه مادر پسر اومدن هنوز نديديمشون.اصولا ما همسايه هامون رو نميشناسيم.مامان هميشه مي گفت نبايد با همسايه صميمي شد.هرچي اسرار خونه است رو همسايه مي تونه ببره بيرون.چون هميشه نزديكه و سرزده مياد ميره.البته با همه شون روابط خوب داريم اما دوست نيستيم.

حالا هم ميريم كليبر.شب مي مونيم و فردا برميگرديم به اميد خدا.


مهربان بزرگوار! نميدانم ديروز چرا غريبي مي كردم.خجالت مي كشيدم از اينكه براي مامان خريد مي كنم! عجيب است تو كه تابه حال اعتراضي نكرده اي من هم وظيفه ام هست هرچند آخرين باري كه خريد كردم برايش پارسال بود!! اما ديروز حس بدي داشتم.شايد دليلش اين است كه خيلي به تاخير مي اندازم خريد براي مامان را.نميدانم.من وظيفه ام بيشتر از اين است.... خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش و كمك كن سفر آرام و خوبي داشته باشيم.در پناه تو! مرسي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

حس ندارم! نميدونم چمه! هميشه هوا باد شديد كه  هست من دلم ميگيره اصلا باد دوست ندارم.خانم ر ميگه از عناصر چهارگانه عاشق باده!

ديروز هم باد بود.رفتم تشريفات كيك گرفتم بعد يكي دوتا گلفروشي رفتم عروس نداشتن - براي تزيين بابا عكسش رو ميذارم! - رفتم گل سنگ.خدايا چقدر گل! چه گلفروشي باكلاسي! سه تا رز هلندي سفيد با حاشيه(!!) صورتي خريدم با عروس.خيلي قشنگ شد.آقاي همسر اين رزها رو دوست داره.بعد رفتم يه كتاب بست سلر خريدم براي آقاي همسر متن كامل انگليسي با سي دي ۵۰۴ لغت.

اومدم خونه.ناهار خوردم و تا ۷ كلي وقت داشتم براي مراسم تولد! تصميم داشتم كلي جعبه خالي كادو كنم هركدوم رو بذارم جايي آقاي همسر رو گيج كنم! دستم درد نكنه! اما آقاي همسر زود اومد و فقط تونستم خونه رو مرتب كنم و لباس بپوشم.حتي كتابها رو هم كادو نكردم.

خلاصه تولد خوبي بود و كلي عكس گرفتيم.همه عكسا رو ميذارم به وقتش! امروز كه ميريم ولايت.

عجيبه امروز براي ولايت حس ندارم!

هنوز هم معلوم نيست فردا ميريم يا نه! هردومون بي حس شده ايم.


مهربان بزرگوار! ديروز شيطان آمده سراغم و ميگه چطور آقاي همسر براي جمعه هايي كه سهم خونه ماست برنامه سفر ميذاره؟ به ذهنم رسيده كه از جمع خانواده كاملا طرد شده ام نيستم! غير از اولين جمعه ارديبهشت كه اونم خونه برادر وسطي بوديم.... شايد ناشكري هاي خودمه زمانيكه درس مي خوندم مجرد بودم هميشه غر مي زدم كه چرا اينا جمع ميشن سروصدا مي كنن....شايد خودم از كائنات خواسته ام از جمعشان دور باشم.به نظرم تو فكر مي كني همين چهارشنبه ها كه مامان را مي بينم كافيه اما حتما ميداني چقدر عاشق آن جمع هستم.حتما صدبار برايت گفته ام كه هروقتي مي پيچيدم داخل كوچه مي ديدم جلوي در شبيه نمايشگاه ماشين است - و اين نشان ميداد همه خانه ما هستند - خوشحال مي شدم.دوست داشتم از اين صحنه عكس بگيرم! مرا از اين جمع دور نكن! مگر هميشه خودت پيشنهاد يك هفته در ميان رو نميدهي هميشه؟ البته من منكر اين نيستم كه عاشق بيرون رفتنم اما برايم سوال مطرح مي شود كه چرا آن جمعه يكدرمياني كه نوبت من است هميشه ميرويم پيك نيك؟ درهرحال شايد اين يك فكر خبيثانه بيش نيست.فكر كه ميكنم با همه اين افكار خبيثانه در حد پرستش دوستت دارم در حديكه همه زندگيم شده اي.همه زندگيم.خداي بزرگ! هزاران هزار بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!نیمه اردیبشهت بر مرد اردیبهشتی زندگی من که وارد دهه سوم زندگیش می شود امروز فرخنده باد!

من برگشتم! دیشب ساعت ده بعد از سه ساعت خواندن بادبادک باز در فرودگاه مهرآباد! کتاب خوبیه ها.شاید اصلا ندمش به خواهر بزرگتر براش یه چیز دیگه بخرم! به خواهر وسطی هم گفتم که ترسیدم روز معلم بدم بدت بیاد - از روز معلم و هدیه آن روز و تبریکش چندششان می شود ! - نگه داشتم بعد بدهم!

امروز هم تا خود ۱۲ دویده ام طبقه بالا طبقه پایین.... کلی کار!

اهواز به نظر من شهر قشنگی نبود.گرم گرم گرم! در حدیکه تبریز عمرا تو هیچ موقع سال اونجوری نمیشه تازه می گفتن از شانس ما هوا خنکتره! اما اهوازیها رو پسندیدم.آدمهای مهربانی بودند همکاران اهوازی هرچند توی خیابونهاش غریبی می کردم.کارون هم کم آب شده و یک قسمتیش نمیدونم فاضلاب میریزه توش یا دلیل دیگه ای داره که به شدت بوی بد میده.پل معلق هم قشنگ بود.نان خرمایی گرفتم از اهواز جالبه پرسیدم سوغات اینجا چیه خودشون نمی دونستن! این نونها رو هم خودم کشف کردم اگر هم سوغات اهواز نباشه من ثبتشون کردم!رستوران امپراطور قشنگ بود - قابل توجه دلی -

برای آقای همسر صندل خریدم البته برای خودم هم! یک شلوارک هم برایش خریدم می تواند یکی را بگذارد به حساب تولد یکی ارمغان سفر! می تواند هیچکدام این حسابها را هم نکند!

پریشب احساس دلتنگی ام فجیع شده بود اگه یک روز دیگه ادامه می یافت ماموریت خیلی اذیت می شدم.


همکار هم سمت اهوازیم تصادف کرده و متاسفانه نخاعش از گردن به پایین قطع شده.... فقط چهار سال بزرگتر از منه خیلی ناراحت شدم تا حدیکه نتونستم اصلا بهش زنگ بزنم وقتی تجسم کردم که یکی باید گوشی رو کنار گوشش نگه داره که صحبت کنه.... هنوز هم براش ناراحتم برای آن دختر سرزنده....


در مورد کامنتهای پست قبل باید بگم که اولا من خیلی دوست دارم نظر بدین هرقدر نظرتون طولانی تر باشه اونقدر بیشتر خوشحال میشم و دیگه اینکه من اصلا در مورد خانواده ام پیش آقای همسر موضع نمیگیرم.حتی در مورد مامان و داداش که دیگه تعصبم در مورد اونا به آسمان میره.همون استراتژی رو دارم که شما دارین.اصولا برای من آقای همسر مهمتر از هرکسیه چون به قول داداش " وقتی اومدم دنیا تو انتخاب اعضای خانواده مسئول نبودم اما در انتخاب آقای همسر مسئول بودم بنابراین انتظار تعهد بیشتری میره "


۴۱۵ تومن پاداش ریختن تو حساب! من کارتم رو گرفته بود چک هم کرده بودم متوجه نبودم مبلغش چهارصد تومن بیشتر از اونیه که باید بود! در رابطه با مسائل مالی اساسی خلم! خانمه زنگ زد طبق معمول بفهمه برام چقدر زدن من اونموقع متوجه شدم. مبارکمان باشد.


بعد از اداره میرم کیک بخرم.


شاید آخر هفته بریم کلیبر.هنوز قطعی نیست.

پیرو سوال آقای مردنوشته :

اولین پیشنهاد من این است که کتاب اطلس راههای ایران را تهیه کنید.اونجا کلیبر رو پیدا کنید متوجه میشین از دو مسیر از تبریز میشه به قلعه بابک رفت یکی از سمت اهر و کلیبر و دیگری از سمت جلفا.ما پارسال از سمت اهر رفتیم از سمت جلفا برگشتیم.

اگر برنامه تان دوروزه باشد بیشتر لذت می برید هرچند یکروزه هم می توان به قلعه رفت و برگشت و تورها یکروزه می برند.

خود قلعه بالای یه کوهه صعود به کوه بستگی داره به این که چقدر بدنتون آماده است.اگر وضع بدن خوب باشد می شود  دو و نیم تا سه ساعته رفت بالا و برگشت بسته به اینکه چقدر کنار قلعه و لاله زارهای اطراف توقف کنید این زمان تغییر می کنه.متوسطش اینه اگر هم وضع بدن مناسب نباشه ممکنه از وسط برگردید با دپرسیت فراوان!البته یه موضوع هم انتخاب مسیره.سه تا مسیر داره دامنه کوه تا قلعه.یکیش مسیر جنگلیه از بین جنگل میرین و یه کم صعب و سخت تره و البته زیباتر.یکیش راه عادیه از پشت هتل بابک که بیشتر مردم از اونجا میرن و اگر وسیله داشته باشید یه مسر دیگه هم مسیر عبور عشایره که تو این فصل اومدن ییلاق و منظره قشنگی داره چادرهاشون.البته با جیپ هم می برن تا دامنه - حدود چهل دقیقه پیاده روی شیبدار رو - که به نظر من کار جالبی نیست و حیفه!ما پارسال از این مسیر رفتیم از مسیر جنگل هم یه کم رفتیم ولی شب شد برگشتیم.

کل جنگلهای ارسباران به شدت قشنگن.جنگلهای شمال رو تجسم کنید با هوایی که شرجی نیست و طبیعتی که دست بشر تا اون حد بهش نرسیده.

کنار کوه قلعه - نیم ساعتی به سمت جلفا - تفرجگاه آینالو هست که فوق العاده زیباست داخل جنگل و حالت کمپ داره.توی چادر سردتون میشه اما قشنگه.همون سمت قبل از پیچیدن به سمت آینالو - تابلو دارن اینا - کمپ مکیدی هم می تونید بمونید.آلاچیق زدن.

تجسم کنید قطره های ریز مه به صورتتون می خوره کنار آتیش ایستادین و مه و درختان نمیذارن آلاچیق بغلیتون رو ببینید.

آینالو منطقه حفاظت شده است و مارال هم زندگی می کنه اونجا.میگن فصل تمشک خرس قهوه ای هم میاد پایین....

از آینالو که حرکت کردین به سمت جلفا از داخل جنگلها می گذرین کندودارها رو می بینید با عسل صددرصد طبیعی.... آخر لذته البته راهش یه کم پیچ در پیچه بیشتر از یه کم ها! یهو می رسید به کناره های رود ارس و درختان انار و به تدریج آب و هوا می شود گرم و خشک! توی مسیر می تونید برید حمام قدیمی کردشت رو ببینید و باغهای انار رو روستای اوشتيبين و داخل همون منطقه گرم و خشک می رسید به آبشار آسیاب خرابه نزدیکی جلفا.یه سر میرید بازار مرزی جلفا با ادامه رود ارس - ما میگیم آراز - می رسید مرند و بعد تبریز.

پیشنهاد من همینه : پنجشنبه صبح : تبریز - اهر - کلیبر - کوه و قلعه - ناهار - گیلاس وحشی و کلیبر گردی - آش دوغ - هتل بابک یا کمپ مکیدی - ممکنه سردتون بشه -

جمعه : مسیر جنگلی به سمت کردشت - گلهای انار - اوشتیبین - آسیاب خرابه - بازار جلفا - مرند - صوفیان - تبریز


مهربان بزرگوار! امروز روز توست! سی ساله شدنت مبارک! امیدوارم دهه سوم زندگیت به همان اندازه پربار و شاد باشد که دوست داری.خدای بزرگ! هزار بار تو را شکر! به خاطر همه نعمتهای زیبایت! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

اين يك گلي است كه فردا نيست پس فردا هم نيست! عصر ميرود اهواز.

امروز فقط به كارهاي آخر قبل از ماموريت گذشته كلي دويده ام و كلي پله نوردي نموده!

پريروز جاي همه خالي! كوفته خوراني بود بيا و ببين! كوفته و آش و كوكو و انواع اقسام تنقلات سنتي و صنعتي! خلاصه كه عالي بود.پارچه پيراهني هم مورد پسند واقع شد.عكس سفره رو خواهم گذاشت تا دهانتان آب بيفتد! عصرش هم رفتم كتابفروشي و يك باروني گرفت سيل آسا! خاله بازي رو گرفتم زياد جالب نيست اگرچه واقعيه تاحدي.... و بادبادك باز و يك كتاب ديگه از بلقيس سليماني.كلي فيلم بازي كردم تا از دهان خواهر بزرگتر بكشم بيرون اسم كتابي رو كه يه بار گفته بود دوست داره.كشيدم اما تبريز مگه كتاب پيدا ميشه؟" بخا را ي من ا يل من " بهمن بيگ ي. خواهر بزرگتر ميگه نثرش قشنگه.

ديروز پاهام درد ميكرد وحشتناك.فكر كنم اين حكايت بقيه زندگي من باشد! رييس طبقه اول من طبقه سه.رييس هم تلفن داخلي جواب نميده.حالا هي پله در خواهم نورديد!!

ظهر رفتيم گل خوشگلي خريديم از پيرا براي خواستگاري.عكس گل را هم خواهم گذاشت.متاسفانه من براي هر موضوعي منتظر باشم خوب نمي بينم! خانواده عروس گفته بودند دامادهايتان را نياوريد! گردن خانواده داماد هم از مو نازكتر است ذاتا! ما خانواده ساده اي بوده ايم كه سواستفاده نكرده ايم از اين موضوع! خلاصه ديروز ما رفتيم و ديده شد جو براي رفتن من و خواهرها و پدرمادر و برادرها مساعد است.اصولا هرچند اتفاق جالبي بود اما زياد هم كار خاصي نبود كه مثلا من به شدت دلم بخواد برم! دوبار اتفاق افتاد كه خواهر بزرگتر آقاي همسر پوشيده از مادرشان پرسيد دامادها را گفته اند نيايند دخترها – منظورش من بودم تابلو هم بود – بروند مشكل ايجاد نشود ؟ مادر آقاي همسر هم از آي كيو زياد بهره نبرده – اين يك واقعيت است و اصلا صفت بدي نيست چون خدا نداده – نگرفت موضوع رو! در حاليكه من گرفتم.يك بار ديگر گفتم آقاي همسر دقيق بپرس ببين من مي روم؟ و اگر مي گفتند نه به شدت برميخورد و برخورد حادي ممكن بود از من رخ دهد.كه گفتند نه بيا.البته من قبلش محترمانه و با شدت جواب داده بودم به خواهر بزرگتر آقاي همسر.آنقدر محترمانه كه جاي اما اگر نباشد و آنقدر شديد كه جاي دفاع!و به همان اندازه خودش غير مستقيم.منظور دار بودن حرفش آنقدر تابلو بود كه بعدها هي مي خواست توجيه كند.

خلاصه قضيه كه به من برخورد به آقاي همسر گفتم قبل از هر توضيحي گفت تو اشتباه مي كني! و خواهر بزرگتر را تبرئه كرد.و اين به شدت به من برخورد.چون قبل از هر توضيحي مرا مقصر دانست و اين يعني اعتمادي كه به من دارد در مقابل خواهرش هيچ و پوچ است.كلي خودم را شماتت كردم به خاطر تصميمي كه سال 85 گرفته ام با علم بر گفته خواهر بزرگتر خودم كه " شنيده ام پسرهاي آن ولايت جون به جونشون هم بكني مادر خواهرشون رو به زنشون ترجيح ميدن "  و آن لحظات احساس مي كردم تصميمم به غايت احمقانه بوده. اگرچه بعدها طبق معمول به اين نتيجه رسيدم كه آنقدرها هم احمقانه نبوده و داشتم اغراق مي كردم.

تصميم داشتم در خانه عروس آبروداري كنم.صورت هركسي را ديدم لبخند مليحي (!) تقديم كردم.شب همچنان دپرس بودم مخصوصا كه سه روز هم آقاي همسر را نخواهم ديد و براي من خيلي سخت است اما گلي خبيث نشسته در وجودم مي گويد بگذار تنها باشد! بگذار قدرت را بداند! حتي مي گويد اين سه روز موبايلت را خاموش كن و هيچ زنگي هم نزن! بگذار بفهمد چقدر وجودت در زندگي اش ارزش دارد.بگذار بفهمد ارزش تو در زندگي اش از هر خواهر و مادري حتي بالاتر است.

خلاصه.... و اما گزارش!

ما در خانه عروس رسما ضايع شديم.كل ماجرا به انشاللا ماشاللا گذشت.ايشاللا درسش تموم ميشه ايشاللا امر يه ميگيره ايشاللا سربازيش نيمه وقت ميشه ايشاللا وقتي سربازه كار پيدا مي كنه ايشاللا ايشاللا ايشاللا هيچي قطعي نبود!خيلي بدم مياد از بچه هايي كه هيچ ارزشي براي پدرمادرشون قائل نيستن و به اين راحتي ميذارن كه ضايع بشن.فرق نميكنه ديروز هم دخترخانم اين كار رو كرده بود هم آقا پسر.خيلي دلم براي پدر مادر آقاي همسر سوخت كه التماس مي كردن و باباي بسيار زرنگ عروس ضايعشون مي كرد.خيلي سوخت.

البته موضوعي هست كه من نمي تونم هضم كنم و آن اينكه اگر خانواده عروس نميدانند اينها باهم ارتباط داشته اند چطور حاضر شده اند پسري كه كار ندارد پايان خدمت ندارد و دانشجوي دانشگاه آزاد است و پدرش هم پول ندارد براي بار دوم بيايد خواستگاري دخترشان؟! من مي گويم يا به نظرشان دخترشان مشكلي دارد كه نمي خواهند هيچ موردي را از دست بدهند يا ميدانند اينها دوست بوده اند يا مخشان تاب دارد.يكي از اين موارد!

خلاصه پدر زرنگ عروس از پدر ساده داماد كلي آتو گرفت.حمايت كردن اينها ، تقبل هزينه جشن و دادن آن آپارتمان به اينها كه اگر دوست داشتند بنشينند و اگر نداشتند آن را بدهند اجاره و با كرايه اش جاي ديگري بگيرند.يعني پدر عروس هر آتويي را كه ممكن بود گرفت. تازه اجازه نداد عروس داماد بروند براي اولين بار (!!!!!) باهم در آن اتاق صحبت كنند! يعني جلسه اي را كه ما براي گلش زحمت كشيده بوديم حتي اين اندازه هم رسمي ندانست!

من وقتي حرفي در اين رابطه مي زدم سريع آقاي همسر موضع مي گرفت.تصميم گرفتم هيچي در اين رابطه نگويم اما اينجا كه مي توانم بنويسم! فوقش دوست نداشت مي تونه نخونه!

آقا! اينا مي گفتن دختر و پسر باهم دوست نيستن حرف نمي زنن! آقا پسر مي گفت من از مهرماه فقط دوبار صحبت كرده ام با خانم.براي من مثل روز روشن بود اينا واقعيت نداره .مي دونيد به من ربط نداره كي دوست ميشه ازدواج مي كنه كي آفتاب مهتاب نمي بينه كي بين ايندوتاست.... در حال تدوين نظريه ام هستم در اين زمينه البته و روشي را كه خودم داشتم ترجيح ميدهم.ولي شنيدن دروغ برايم اصلا قابل تحمل نيست.مقاومت آقاي همسر هم در دفاع ميشه قوز بالا قوز.... وگرنه به من چه! اصلا ده سال دوست باشن!

بعد مامان آقاي همسر ميگه اينا باهم صحبت نمي كردن آقا پسر حرفش رو ميگفته به سعيد – دوست متاهلش – اون به زنش مي گفته اونم به دخترخانم و بالعكس اين چرخه! موضوعي كه اگر در دهه شصت گفته مي شد قابل قبول بود.

حالا ديروز دخترعمه آقاي همسر ميگه پسرش اين دو نفر رو در تبريز – حالا خياباني پاركي رستوراني جايي – ديده! حالا بيا اين حرف رو به آقاي همسر بزن جرات داري! چونان دفاعي در مي كند كه بميري!

خلاصه كه من اگه احساس كنم كسي سرم كلاه ميذاره ديگه مهر و عطوفتي در من باقي نمي مونه!

حالا آقاي همسر ميگفت كه داداشش گفته دختر خانم اهل حجاب و چادره از نوع شديد ما ميگيم اوز توتان.من قبول نكردم نميدونم چرا.ديروز در جلسه اولين خواستگاري كنار پدرشوهر و برادر شوهر آينده عروس خانم بلوز شلوار و شال تنشون بود.البته حجابش كامل بود اما نميشد گفت اوز توتان! و به روال خود ما يه كم براي جلسه اول سبك بود.

خلاصه كه زياد خوشحال نيستم.البته ديروز من ضايع نشدم فقط دلم سوخت.خدايا! يعني بچه هاي ما چطور خواهند بود؟ ما رو چند خواهند فروخت؟ همان بهتر كه هرگز به وجود نيايند!


حرفم بيشتر از اين بود اما وقت ندارم!


راستی شماره این پست منو یاد مراغه میندازه!!!! کد مراغه ۴۲۱ می باشد!


مهربان بزرگوار! جدا شدن از تو برايم خيلي خيلي سخت است.دوشب و سه روز.... اما نميدانم چرا احساس مي كنم آزمايشي است براي توانمنديهايمان و نميدانم چطور مطمئنم نتيجه آزمايش خوب خواهد بود.بيصبرانه منتظر پرواز تهران تبريز روز دوشنبه هستم از همين الان! نگاه به دلخوريهايم نكن.... نگاه به حرفهايي كه وقتي عصبي مي شوم درونم غلغله راه مي اندازند نكن.... من در حد پرستش تو را دوست دارم شايد بالاتر از آن.... اما دوست دارم روي اين ضعفت كار كني.در شرايطي كه برادرت – پسر دوم همان خانواده – پنج نفرمان را برد صف كرد خانه معشوق براي ضايع شدن ، تو – پسر اول همان خانواده – نشنيده معشوقت را مقصر ميداني و خواهرت را تبرئه.... حق بده حسودي از الان شروع شود.راستش من زياد قوي نيستم!روي اين موضوع حساب نكن! خداي بزرگ! اين سه روز خودم و آقاي همسر را به خودت مي سپارم.مواظبمان باش! تو را هزاران بار شكر خودت مواظب همه نعمتهاي زيبايي كه داده اي باش و ناشكريهاي مرا ببخش! مرسي!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز اونقده کار کرده ام که نگو! رفتم اون هزینه هتل رو واریز کنم - در جریانید که من همه کاره خودمم! یعنی رییس معاون کارشناس کارمند تایپیست بایگان نامه بر و آبدارچی خودم!! یه واحد ایکسه یه خانم ع! - کلی توی بانک تجارت علاف شدم.من بین همه بانکها باکلاس تر از ملت ندیده ام!- قابل توجه الهه!! و خودم!! - و البته تجارت که افتضاحه!

میریم کوفته خورون!


دیروز ولایت عالی بود.رفتم عمه کوچکتر رو دیدم.بعد از فوت عمه بزرگ دیگه شده تنها عمه ما....خیلی زن خوبیه.هفته پیش میخواستم برم.اون به خاطر من تنظیم می کنه روزی که من ولایتم میاد اونجا اما بعد از عید کمرش گرفته و نمی تونه زیاد راه بره.میدونید چی شد؟ به جای اینکه گله کنه که گلی! ننه - گفته ام که اسم مادربزرگم رو روی من گذاشتن و بابام و عمه هام به چشم ننه همون مادرشون منو می بینن همیشه! - دوهفته است من میرم فیزیوتراپی تو نمیگی دختر من مریضه چرا نیومدی منو ببینی و اینا.... خودم شرمنده بودم اما اون چی گفت؟ گفت : گلی! چرا خسته کوفته پاشدی اومدی! افتادی تو زحمت.... وای عمه من ماهه! وقتی ما رو می بینه گل از گلش می شکفه! یه بار ممد - پسرش - میگه مامان بچه های آقادایی رو بیشتر از ما دوست داره!

میگم که خاندان ع عمه شدنشون قشنگه.


مرسی بابت راهنماییتون در مورد کتاب! کلی بهتون افتخار کردم پیش خانم س! گفتم دوستام فرستادن.... دوستای گلم!


سرراه که برمیگشتم از بانک برای مامان خانم ر یه پارچه پیراهنی نخی برای توی خونه خریدم.قشنگه.دلم خواست برای مامان خودم هم بخرم گفتم خودش انتخاب کنه بهتره.

راستی دوتا هم برای خودم تیشرت خریدم.


امروز تولد حضرت زینبه.مامان سال ۸۱ نذر کرده - همون سال خیلی بد - که روز تولد حضرت زینب تو یه زیارتگاهی در ولایت شیرینی پخش می کنه.خدا قبول کنه - که کرد و بلای بزرگی رو از ما برگرداند - هزار بار شکر!


تو اتاقمون دو تا عضو ناجور وجود داره.در مورد یکیشون گفته ام قبلا دو سه بار.دیروز در و گهر افشانده که خانم ع کارش کمه حرف میزنه نمیذاره ما کار کنیم! خوبه خانم ر جوابش رو خوب داده!


برای همه نظرات پست دیروز جواب در نموده ام! در صورت صلاحدید بخوانید!!!!


مهربان بزرگوار! خیلی خوبی خیلی! وقتی دیروز اومدی و منتظر شدی من با عمه خوش باشم.... وقتی اومدی و عمه تو رو دید خوشحال شد.... وقتی می بینم همه فامیل تو رو به اندازه من دوست دارن.... وقتی می بینم محترمی و بزرگوار و ارزشمند.... به داشتنت افتخار می کنم.خدای بزرگ! صدهزار بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

گلی کار کرده کار می کنه زرنگه! دیروز کلی کار کردم جارو کشیدم ظرف شستم و دست آخر یک قورمه سبزی توپ پختم.

امروز میریم ولایت.فردا هم مهمونی کوفته.میخوایم برای مامان خانم ر که قراره برامون کوفته و آش کشک درست کنه یه چیزی بخریم.هنوز به نتیجه نرسیده ایم.من میگم روسری!


برای کسانی که پرسیدن :

این ردیف پایین نوقا هستند بالاییها شکلاتی تیره ها ریس و بقیه راحت الحلقوم.سوغاتی تبریز.

اینم قرابیه شیرینی لوکس تبریزیها که برای مهمونی رسمی و خواستگاری و اینا استفاده میشه و سوغات تبریز هم هست.بادامی و پسته ای داره.نارگیلیش بی کیفیت و ارزونه.این شیرینی گرونترین شیرینیه فکر کنم.


دارم به خانم ر ریاضی یاد میدم.یاد ایامیست.جالبه که خیلی چیزها یادم مونده! اسم مباحث رو نمی نویسم یهو لو نرم!!!


سیمای عزیز به لیست خوانندگان مرئی وبلاگ من خوش آمدی! بفرما نوقا ریس قرابیه!!


میشه کتاب تا ر یخی معرفی کنید برام؟ خانم س برای مادرشوهرش میخواد!


دیدین چی شد؟برای روز معلم هیچی نخریدم! اصلا حواسم نبود داره ۱۲ اردیبهشت میاد!


برام عجیبه ملت همچنان مثل بیست سال پیش فکر می کنن که مهندس و دکتر مثلا آدمای مهمی باید باشن! وقتی دانشگاه آزاد ولایت ما در یک ساختمان سه طبقه استیجاری که مسکونی بوده میاد صدتا مهندس برق تولید می کنه چه مهندسی چه دکتری؟

رسم شده ملت لیسانس میگیرن بیکار می مونن میگم چه کنم چه کار کنم برم فوق بخونم! فوق میگیرن بیکار می مونن میگن چه کنم چه کار کنم برم دکترا بخونم! نحوه انتخاب دانشجو در مقطع ارشد هومن اندازه کشکی و بیخود شده که کنکور سراسری.... خر بزنی قبولی لازم نیست سواد داشته باشی مگر برای دانشگاههای خیلی خاص و رشته های خاص باز.... و در مقطع دکترا هم که افتضاح! هر استادی دانشجوی فوق خودش رو که ترجیحا چاپلوس و کم جنبه بوده قبول می کنه مگر در موارد خاص دانشگاههای خاص!

حالا ما بدبختهای بیچاره! وقتی میشنویم آقای دکتر فلانی میگیم وااای! چه آدم خوبی! نمی گیم این مر تیکه - معذرت از حضور بلاگفا و کل خوانندگان - چند فقره گند توی پرونده اش داره ها....

و با همین تفکر میگیم بچه مون تجربی بخونه حتما که دکتر بشه! حالا اگه حدسیات درست از آب دراومد و بیچاره شد پزشک می کوبیم توی سرمون که کار نیست و اینا!

خیلی وقتا همه اینا رو هم میدونیم ها! بهتر از هر نظریه پردازی نظریه میدیم.اما وقتش که میاد دهنمون باز می مونه که وای فلانی دکتره !

حرص می خورم! - قابل توجه کفشدوزک -

لطفا مثل قضیه شکم نشود پلیز! منظور مستقیم من کسی یا کسانیست که شما نمی شناسید! اگر هم خواننده ای پیدا شد که گفته های مرا با خویشتن مچ دید تقصیر من نیست!

یادتان باشد من افراد خاصی را در مقاطع تحصیلات تکمیلی مثال زدم.بی شک منظورم افراد بااستعداد و باانگیزه که درس می خوانند و زحمت می کشند نبوده چه همین افراد بالا ارزش کار این افراد را هم کمتر می کنند و عرصه را برای تلاش بیشترشان تنگ و تنگ تر.


مهربان بزرگوار! امروز تا ساعت ۸ چشم انتظارت خواهم بود.خیلی مواظب خودت باش! خیلی برایم مهمی.... خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

گلي امروز كلي عرق جبين ريخته ها! رفتم رزرو هتل رو قطعي كنم داشتم پول رو واريز مي كردم يهو ديدم خانمه به جاي اهواز شيراز برامون رزرو كرده! خدايا! اهواز هم هتل پيدا نمي شد! باز از استرسهاي مخصوص ماموريت كمي نوش جان كردم تا توانستم هتل پيدا كنم شخصا! هي ميگم يه تور تاسيس كنم ها! خلاصه كه سه ساعت بيرون از اداره بودم و سرگردان....

ديروز زنگ زدم خواهر وسطي چتر بشم خونه شون - ۱۷ شهريوره خونه شون و نزديك به مطبها - كه كلاس داشت.اين مدرسه هاي سوسول نزديك خرداد هي فوق برنامه ميذارن.خلاصه رفتم خونه و آقاي همسر تونست زود بياد باهم رفتيم دكتر.خانم دكتر گفت مشكلت ريشه كن شده و من خوشحال شدم.بعد رفتيم فروشگاه تعاوني آقاي همسر و كلي خريد كرديم.

فكر كنيد من ديروز پيراشكي كرمدار تنوري ٬ توت فرنگي ٬ هندوانه و ماست موسير يه جا خوردم! اين يعني آخر عيش و خوشي!

امروز هم شايد برم آرايشگاه.


براي آقاي همسر هم اودكلن خريديم اما اين هديه تولد نميشه كه! باهم خريديم مزه نداره.فكر كنم همين كيك و گل براش كافي باشه مگه نه؟


اگه همكار اهوازي من بودين من براتون كدوم اينا رو مي آوردم بيشتر خوشتون مي اومد؟ريس نوقا قرابيه آجيل فرش شش متري ريز ابريشم تبريز( بايد گفت زرشك گلي ! )

از اين به بعد تصميم دارم استانهاي ديگه كه ميرم يه چيزي از تبريز ببرم براشون.حالا اداره هزينه اش رو نداد نداده!


آقا! ما مخلص خواننده هاي ثابتمون هم هستيم ها! خب ديروز از ديدن كامنت سيما خوش به حالمون شده بود ديگه!


دلم براي خانم معلم زبان ترم پيشم تنگ شده.بايد برم ببينمش.خانم معلم رژيم داره - بعد تولد پسرش از ۵۶ كيلو رسيده بود به ۹۶ كيلو! الان فكر كنم ۶۰ اينا باشه - پس شيريني نبايد برد! گل طبيعي هم دوست نداره ميگه فانيه و گناه داره مي چينن پس چي ببريم آيا؟


خانم دكتر گفت سه سال بعد از ازدواج لازمه كه سالي يه بار پا پ ا سمير انجام بديم.


مهربان بزرگوار! داشتن تو بي شك بزرگترين افتخار زندگي ام است.خيلي برايم عزيزي! خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

من هي دلسرد ميشم ميخوام ننويسم هي يه خواننده نامرئي باارزش پيدا ميشه انگيزه نو ميگيرم.... تاوقتي كه بدونم وبلاگ من حتي يك علاقه مند داره خواهم نوشت.مرسي از حسن نيتتون.

امروز دعوا پايان يافت و من يك ميليون تنخواه نو درخواست دادم كه فردا پرداخت ميشه و براي شنبه بليط رفت و دوشنبه برگشت گرفتم.خلاصه كه برميگرديم يه روز به خوزستان....صبح سپرده بودم به كائنات.تصميم داشتم برم اتاق رييسم هرچي گفت مخالفت نكنم.رفتم گفتم " به نظر شما اهوازو چيكار كنيم؟ " گفت ميري! و من قبول كردم.

قرعه كشي كرديم خانم الف رفت پفك و مانچي خريد.البته من شرط كرده ام كه در قرعه كشي دخيل نخواهم بود.چون من سابقه ام بيشتره شناخته ترم اينجا....اين اتاق هم بدي داره هم خوبي.

وقت دكتر هم دارم براي بعدازظهر.قرار شده بود سه هفته بعد برم كه الان سه هفته بعده.همون ۱۷شهريور هم ميرم يه آژانس معتمد براي رزرو هتل.هتلهاي اهواز براي خودم كه زنگ زدم اتاق ندادن اين آژانس زنگ زد دادن! من خودم متعجب بودم چطور هتلي كه براي ۲۰۰ نفر جا داره همه اتاقهاش رزروند اونم وسط هفته!

ديروز هم دوتا پليور آقاي همسر رو شستم و كلي ظرف شام هم جاي همه خالي يه بادمجوني سرخ كرديم خورديم خفن!


برنامه رو داشته باشيد : امروز دكتر ميرم فردا آريشگاه - بالاخره جاري هستيم ديگه! - پس فردا كوفته خورون پس اون فردا خواستگاري و شنبه تا دوشنبه ماموريت! يعني يك هفته بعدازظهر خالي ندارم!


زنگ زدم شرايط ر قص رو پرسيدم مقدماتي آذري ۸ جلسه دو هفته و نيم طول مي كشه ۴۰ تومن.نميدونم برم يا نه.حسش كه دست داده.


ببخشيد سرم خيلي شلوغه همه هماهنگيهاي دوهفته قبل رو بايد تو اين سه روز انجام بدم!


مهربان بزرگوار! امشب هي بيدار شده ام تب تو را چك كنم.چقدر برايم مهمي.چقدر از اندكي سرماخوردگي تو ناراحت مي شوم حاضرم خودم آنفلوآنزا بگيرم اما تو سرما نخوري.ميداني! آنقدر بي عيب بوده اي - و هستي - كه كوچكترين عدم تطابق تو را با يك فرشته تشخيص ميدهم دلم مي گيرد.چرا فكر مي كني وقتي در يك زمينه خاص از تو انتقاد مي كنم معنايش اين است كه قبولت ندارم يا اين احساس از يك جاي بزرگ ريشه مي گيرد؟ من هيچكس را در اين دنيا به اندازه تو باور ندارم.اينرا مطمئن بدان بي هيچ شك و شبهه اي.اما اجازه بده وقتي كاري از تو دلم را اندكي مي آزارد با راحتي برايت بگويم.بگذار در همه حال شنونده حرفهايم - اولين و مهمترين و بسيار اوقات تنها شنونده حرفهايم - تو باشي.خيلي برايم عزيزي خيلي! خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! خودت مواظب اينهمه نعمت زيبايي كه داده اي باش! مرسي!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز دعوا جنگ خون وخونریزی! برام خیلی عجیبه یک پیرمرد با تحصیلات دکترا و کلی لقب دهن پر کن داره با من لج می کنه! میخواد اذیتم کنه.خیلی عجیبه!

رییسم هم تهرانه مثل همیشه.صدبار خواستم بگم بذارین من نرم.نمیشه.ولی اگه تنخواه به حد کافی ندن نمیرم.

دیروز هم یک روز معمولی بود.


این چه وضعشه؟ کسی آپ نمی کنه.نباتی که غیب شده ٬ شیوا که از اول هم ما رو می کشت یه چیزی می نوشت ٬ شمشاد هم فقط راز و رمز می نویسه اونم گهگداری ٬ مامان آرتا از وقتی میره مدرسه دیگه کم می نویسه ٬ آقای مرد نوشته هم پاش تو گچه و احتمالا در حال بله برون! ٬ هدی که مرخصی گرفته برای پرورش نینی میلیمتریش ٬ با بعضی ها هم قهریم! اگرچه می خونیم ولی با بدبینی و دهن کجی شاید! ٬ آی تک و مانلی کاش می آمدن بلاگفا می تونستیم ببینیم کی آپ می کنن ٬ بعضی ها هم ذاتا اونقده دیر به دیر آپ می کنن که اسم وبلاگشون یادمون میره! دنبال آدم جدید هم نیستیم.از اول عادت نداشتیم.البته مگر اینکه خیلی آدم خاصی پیدا کنیم.

حالا باز به الهه که هرازگاهی یه گزارش تند و سریع میده و قیمت می پرسه و ملی که چندروز یه بار یه آپ تلگرافی می کنه و مونا ته تغاری وبلاگ و اون یکی الهه که گویا رکود وبلاگی روش اثر گذاشته و اونم که عکس میذاشت گاهی به یه سطر گزارش بسنده می کنه.

حالا که تو وبلاگ کمی سابقه دار شدیم دیگه هر نویسنده جدیدی رو تایید نمی کنیم و وسواسمون چندبرابر شده.

یک پروژه جدید می تونه این باشه که در هیات وسواس الخناس شیدا رو ترغیب کنیم به نوشتن.اونقده وسوسه اش کنیم که بیاد بنویسه! اگرچه زیاد خاطره خوبی نداریم از این اتفاق.


در مورد یوگا دودلم.مراقبه و این کارها رو زیاد قبول ندارم.شاید برم کلاس....کلاس ..... شما بگین! نه من روم نمیشه! خب آخه بهم نمیاد آخه! همون ر ق ص ! چیه مگه؟ هنره مخصوصا آذریش.

دوست دارم خیلی چیزا رو امتحان کنم.خیلی کلاسها رو.


فورس ماژور رانندگی تا آخر اردیبهشته و جریمه اش عوض کردن اسمم! گفته ام اگه تا آخر این ماه رانندگی نکنم به " سکینه " تغییر نام خواهم داد.این اسم نمیدونم از کجا به ذهنم رسید - مادربزرگ دخترخاله مان است - اما اگر تا آخر این ماه چنین نشد می توانید سَکان - در ترکی به این مصطلح است - صدام کنید!


پنجشنبه خانم ر دعوتمون کرده به صرف کوفته تبریزی! چه شود!


میگم اگه یه کم سرمایه داشتیم هتل راه مینداختیم ها.اتاق دوتخته هتل سه ستاره ۸۳ تومن!


ابن مشغله تموم شد.خیلی قشنگ بود.حالا می بینم چطور نادر ابراهیمی اینهمه عاشق خانومش بود.چون خانمش واقعا صبور بوده و دوستش داشته.

از نویسندگانی که زندگی خصوصی عاشقانه ای دارن به شدت خوشم میاد.مثل جلال آل احمد.


یه بازی مسخره :

اگه " وبلاگ دوستان " رو باز کنین ببینین همه دوستان آپن ٬ وبلاگ من چندمین وبلاگیه که میخونید؟ و چندمین وبلاگیه که نظر میدید؟

این بازی بسته به نتیجه اش ممکن است یک بار دیگر تکرار گردد!

** هیچیک از بازیهای ما حق انحصاری ندارند!برداشت آزاد!

راستی یه بازی دیگری در وبلاگها رایج بود که ملت می گفتن قوانین خونه شون چیه.من دوسه روزه دارم فکر می کنم خلاصه به این نتیجه رسیدم که ما قانون نداریم! در آنارشی به سر می بریم شدید!آقای همسر امروز رسیدی خونه تا ننشسته ای با من قانون وضع نکرده ای - البته به نفع من - نه من نه تو!!!!

خب البته قانون نانوشته زیاد داریم ولی قانونی که اسمش قانون باشه جدی جدی نداریم! تو بگو حتی یه قانون!

کسی منو به این بازی دعوت نکرده بودها! خودبخود دعوت گردیده شدم!شما هم بفرمایید!


مهربان بزرگوار! چقدر خوب است که هستی! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش!مرسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز دعوا سر اهواز! بابا ول کنید اه.آخرش اون تنخواه رو دادن به من.خودم سه تومن خواسته بودم با آرامش برم بیام حالا شد یک ونیم.دکتر آقا هم لج کرده میگه نمیام به من چه آبروی خودشون میره.به من دستور دادن باید برم وگرنه خوش ندارم روز تولد آقای همسر اهواز باشم یا سه شب تنها بخوابم.

آقای ر هم با عطوفت و مهربانی باورنکردنی ای آمد صدای وحشتناک کامپیوترم را موقتا خفه کرد.مرسی!

بگویم از دوروز تعطیل.

پنجشنبه آقای همسر کباب گرفته بود بریم بیرون بخوریم اما مگه هوا مجال داد؟ خوب شد پدرمادر آقای همسر اومدن تبریز و ما شام چتر شدیم خونه خواهر بزرگتر آقای همسر.خوب بود.

من محبت ساختگی بلد نیستم اما از ته دل سحر رو دوست دارم.خوشحالم که بچه سه ساله این را گرفته بی اینکه تابلو بهش محبت کنم دوستم داره.این یعنی بچه برای خودش تو دل بزرگتر جا می کنه.

شام رو که خوردیم اومدیم بیرون یک ماشین خاکی گِلی شبیه ۱۴۱ رنگ روشن جایی که ما پارک کرده بودیم بود! یعنی گرد و خاک هوا با باران قاطی شده بود داشت گِل از آسمان می بارید.همه لباسهامون هم دون دون خاکی شد!

دیروز هم اولین جمعه اردیبهشت بود و طبق قرار قبلی همه خانه برادر وسطی به صرف کباب مخصوص سرآشپز! و زبان که غذای مخصوص برادر وسطیست.خوش گذشت و من آنقدر در حیاط بسیار زیبا و ویلا مانندشان تاب بازی کرده - یادمه که داره سی سالم میشه چه ربطی داره خب؟- که الان در ناحیه کمر حالت گرفتگی دارم.چون کسی نبود هلم بدهد - و گوشتون رو بیارین نزدیک تا بگم از ارتفاع می ترسیدم - خودم به خودم شتاب دادم و اینجوری شدم! عیب نداره خیلی لذت داشت.

شاید عکس گذاشتم براتون.


امروز زمانی که کامپیوتر نداشتم و منتظر رییسم بودم - شبیه دیده بانها میشم وقتی منتظرم! باید تو لحظه گیرش بیاری وگرنه رفته! - داشتم ابن مشغله می خوندم.از نادر ابراهیمی محبوبم.یه تیکه داشت در مورد تفاوت آدم مغرور و آدم خودخواه.انگار از زبان من حرف زده باشد.حوصله داشته باشم برایتان می نویسم.دو صفحه ای می شود.


دلم میخواد برای خواهر بزرگتر و وسطی روز معلم کتاب بخرم.کسی " خاله بازی " رو خونده؟ خواهر وسطی می گفت همکارش - که دبیر ادبیات خوبیه - پیشنهاد کرده بخونه.دیروز خانوم رو امانت دادم خواهر وسطی.برای خواهر بزرگتر هم شاید از یکی از نویسندگانی که تو کتابهای دبیرستان بهشون اشاره شده چیزی بخرم.درهرحال از پیشنهادات شما استقبال می شود.باتشکر ستاد استقبال از روز معلم!


نباتی بی انصاف! حداقل بیا یه خبری بده.من جدا نگرانم.همیشه می گفتم که احساس می کنم خواهر بزرگترتم.چیه آخه؟


آخ جون جمعه میریم خواستگاری!نمیدونم عجیبه که من شور و اشتیاق زیادی برای این کار دارم.شاید اولین باره که مثل آدم بزرگ - و نه نینی و خواهر کوچولوی داماد - میرم خواستگاری!


اگه کارهام راست و ریست بشن برمیگردم به روال قبلی نوشتنم.به طرح ایده و نظریه....


مهربان بزرگوار ! خیلی برایم عزیزی خیلی زیاد.من هم برای تو! میدانم.خوب میدانم.خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان!

آمدیم بگوییم آپ کرده نخواهیم نمود!منتظر نباشید لوطفن!


حالا که اصرار کردین یهو آقای همسر زنگ زد که بشین برم کباب بگیرم بیام منم فقط به خاطر اصرار شما آپ کردم.یادتون باشه فقط به خاطر شما!

دیروز بد نبود.با مامان خوش گذشت اما شب زیاد جالب نبود.درراستای ابتلای شدید به نوع حادی از کمبود محبت و نیاز شدید به جلب توجه تصمیم گرفته ام با آقای همسر زیاد راه نیام.مثلا دیشب! این یک روش جدید هست برای اثبات اهمیت خویشتن.وقتی کسی قدرت را به اندازه کافی نداند ....

دیشب جیغ کشیدم.خواب آتش سوزی میدیدم دراتاقی که آقای همسر خوابیده که یهو صدای در همان اتاق آمد با جیغ پرتاب شدم وسط هال.بیچاره مامان!


نفری یک جعبه خرما هفتگی به جای قند! مبارکه! قندون من که همیشه پره من اهل قند نیستم.خرمامون تامین میشه.مرسی مدیر تدارکات.


رییسمان گفت باید بروی اهواز اما اگر هم ندارد.نماینده اداره مون هستی کسی حق نداره حرف اضافه برات بزنه.الهی رییس من!


دیروز گویا رفته اند تحقیقات در دهات تمامی کارمندان! برایم جالب است بدانم در ولایت ما از چه کسی در باره من پرسیده اند.حتی می گویند از همسایه های خانه خودمان هم پرس و جو شده.راستی یه وقت اومدن از شما پرسیدن تعریفم کنیدها! بعدا جبران می کنم!


من بعضی ها رو دوست دارم که خیلی کمن متاسفانه! بعضیها برام بی اهمیتند ٬ بعضی ها مورد انتقاد من هستند و از دست بعضی ها حرص می کشم.بیشتر افراد دنیا اگه گفتین در کدوم طبقه هستن در دید من؟! آفرین! اونا که مورد نقدند! پس از دستشون زیاد حرص نمی خورم فقط توی ذهنم نقدشون می کنم گاهی برای خودم نوشابه باز می کنم گاهی هم یاد میگیرم که اگه فلان عادتم رو ترک نکنم میشم مثل اونا....کلا از همه آدمهای دوروبر یاد میگیرم اینه که دوست دارم تجزیه تحلیلشون کنم.


هوا خوبه اما نه اونقدر که بتونی بری صحرا و کوه و دشت.


آقاجان! مگه عمر دست ماست؟مگه میشه پیش بینی کرد که من زودتر خواهم مرد یا اونی که تومور بدخیم داره توی مغزش؟ گیرممن زودتر مردم.گیرم تا اسفند - انشاا... به لطف خدا و حتی بعد از آن هم - زنده موند.ما نباید بریم سوریه؟نباید ریسک کنیم؟

مامان آقای همسر از اون عمه های خیلی عاشق نیست ها.سالی یه بار به طور متوسط ممکنه برادرزاده هاش رو ببینه چون تهران زندگی می کنن.عمه ای نیست که بگی چون برادرزاده اش مریضه بدحاله دستش به هیچ کار دیگه ای نمیره نشون به اون نشون که داره پسر زن میده برای هفته بعد هم قرار خواستگاری گذاشته.فقط چون ممکنه ما ثبت نام کنیم بعد اتفاقی بیفته برای برادرزاده اش:

کار مورد نقد خودش اینه که معتقده نباید بره مسافرت و سفری رو که ۴۰۰ تومن هزینه اش بوده کنسل کنه تور هم میگه هیچی عودت نمیشه چون پرواز چارتره.

کار مورد نقد پسرش هم اینه که تعصب وحشتناک داره و بخوای زبونت رو بچرخونی که برای سوریه چیکار کنیم میره تو لاک دفاع از مادرش انگار فحش افتضاحی به مادرش داده باشی.

راه حل هم اینه که مامان آقای همسر از الان جو رو آماده کنه که ما برای فلان تاریخ سوریه ثبت نام کردیم.خدا هم کمک کنه.

خیلی بده منتظر بشی یکی بمیره! خجالت آور هم هست که وقتی مرد برای چیزی که انتظارش رو داشتی گریه کنی.


مهربان بزرگوار! معذرت می خواهم ولی مجبورم.خدای بزرگ! خودت مواظب همه مان باش و از ما درگذر! مرسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز میریم ولایت آخ جون! باز با برادر وسطی.کلا چهارشنبه ها برادر بزرگتر نیست.

در مورد اهواز باز اون آقای دکتره کار خامی کرده مونده توش! وقتی از اداره تنخواه میگیریم کارمون خیلی سخت میشه.هر هزینه کوچکی در حد پول آژانس باید مستند شه و ده بار بری امور مالی بیای تا تنخواه تسویه شه.من سه میلیون درخواست داده بودم آقا رفته یک و نیم بدون هماهنگی درخواست داده و گرفته مبلغ رو.حالا هی بره دنبال بلیط و کوفت و زهرمار کیف کنه! دقیقا یک بچه است! خوشبختانه تا الان من تنخواهی نگرفته ام بنابراین خیالم جمعه.حتی دوست ندارم با این آدم یکجا برم ماموریت شاید رییسم بیاد سعی کنم منصرفش کنم.

با ده جا هم تلفنی صحبت کرده ام امروز.

دیروز عصر پیاده رفتیم رفاه برگشتیم.هوا خیلی خوب بود.سالاد ماکارونی بس خوشمزه ای هم درست کرده بودم.


من توی این اتاق اذیت میشم.امکان تغییر هم به راحتی مقدور نیست.بقیه اتاقها خیلی شلوغند.

خانم س و خانم ر درسته که می خندوننمون اما یه مشکل بزرگی دارن اونم اینه که برای خندیدن حاضرند هر هزینه ای بکنن و حاضرن هر کاری بکنن تا براشون خنده ایجاد کنه.مسخره کردن دیگران و اعتقاداتشون.... از کارهاییه که برای خندیدن می کنن.

آهنگ میذارن گوش میدن کسی هم که از مقابل در داره میگذره میگه اون اتاق! نمیگه که خانم فلانی و فلانی....

همیشه ترجیح میدادم با مردها هم اتاق باشم.رعایت حریمها با همکاران مرد آسونتره.


دیروز از من درمورد تعدادی از همکاران هم پرسیدن.خوبه که از بی مشکلهاش پرسیدن.الان توی اتاق می گفتم خوشحالم که از کسانی پرسیدن که لازم نشد بین دروغ و راست انتخاب کنم.نمی دونم چی باید می گفتم اگر از ارایش بعضیها می پرسیدن.میگن به خانم فلانی گفتن عکست چرا اینقدر آرایش داره.میدونید مستقل از اینکه این کارها برای ادارات لازمه یا نه - در مورد اون بحث نمی کنم - مداد آبی زیر و بالای چشم برای اداره تریپ زننده ای نیست؟ مخصوصا برای کسی که در جایی مثل بایگانی کار می کنه و در ارتباط مستقیم با انواع اقسام مردهای ارباب رجوع.

گفتم مثلا اگر از آرایش خانم فلانی می پرسیدن من چی می خواستم بگم؟ اینا میگن اتفاقا اون کار درستی می کنه.ما مثل مرده ها میایم سرکار! من می گم چرا مردها وقتی آرایش نمی کنن مثل مرده نمیشن؟!

تازه کسی هم با آرایش محو کاری نداره کسی هم متوجه نمیشه اما مداد آبی!

وقتی خود ما زنها با این مواد اعتماد به نفس پیدا می کنیم و بدون آنها خودمان معتقدیم مثل مرده ها هستیم چه انتظاری داریم که جامعه هوایمان را داشته باشد؟خودمان مقصریم.


دلم مسافرت میخواد.نه هوا مساعد میشه نه برنامه مون.اه!


مهربان بزرگوار! عصبانی می شوی....نمیدانم مشکل از من است یا از جای دیگری.گاهی وقتها می ترسم حرف بزنم.می ترسم چیزی بگویم باز به تو بر بخورد.خیلی خوب است همیشه یادمان باشد در روزهای بد زندگی نه پدر و مادر و نه خواهر و برادرهایمان هیچکس بیش از حد خاصی حمایتمان نخواهدکرد.در روزهای بد این من هستم برای تو و تو هستی برای من که دستم را خواهی گرفت.... حواسمان باشد همدیگر را فدای هیچ کس دیگری نکنیم.قبول کردن اشتباهات خواهر برادرهایمان باید در برابر شکسته نشدن دل همدیگر خیلی بی ارزش باشد مخصوصا زمانیکه این اشتباهات خیلی تابلو هستند.خودت بهتر میدانی مشکل دختر وسطی عمه کوچکتر با شوهرش از کجا ناشی شده : مادر تو! مادر من! خواهر تو! خواهر من! از افتادن دراین گردباد به شدت می هراسم.چرا بیخود دفاع؟چرا بیخود موضع؟چرا بیخود ناراحتی؟ دیروز به خودم قول دادم دیگر در مورد مساله خواستگاری چیزی نپرسم.هیچ چیز! از این موضوع هم از قضیه برادر بزرگتر می ترسم.خانه ای که هیچ خبری در آن رد و بدل نمی شود و می رسد به آنجا که هیچ صحبتی رد و بدل نشود.اما به خودم قول داده ام حداقل اینبار.خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر به خاطر همه نعمتهایت.خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان اولین روز اردیبهشت ماهتان به خیر ونیکی!

رفتم گزینش گردیده شدم اومدم! ماشاللا!از شانس گلی اولین نفری بودم که صدایم کردن!پیش مرگ!

دیروز دپرس بودم اساسی.نمیدونم چم بود.رفتنی برای خودم مانچی و پفک خریدم تصمیم داشتم ناهار آت آشغال بخورم! آقای همسر اومد خواب بودم با سردرد فجیع بعد بروفن خوردم اراده کردم خوب شدم.

امروز برای اهواز هماهنگی کرده ام کلی.


خوشحالم که مدیر اداری با طمانینه اومد صدا کرد که بیا.مثل بقیه تذکر نداد که مقنعه ات رو مرتب کن و اینا.... خوشحالم!

من معتقدم هر کاری جایی داره.همونطور که عروسی بدون آرایش و با لباس خونه خنده دار میشه اداره هم با استایل عروسی خنده داره.

به این همکارام هم که باهاشون دوستم سعی می کنم یاداوری کنم که مراعات کنن اما خب! بیشتر از این حق ندارم دخالت کنم که!


جواب تقریبا مثبت داده شده! جاری دار شدنمان یک قدم هم جدی تر شد.قراره هفته بعد کل خانواده برن برای آشنایی.یادمه خانواده آقای همسر که اومدن خونه ما همه افراد خانواده ما نشستن و کلی شدیم.چقدر من به این آدمها در زندگیم افتخار می کنم.دوست دارم برای همه توضیح بدم داداشامو خواهرامو....خیلی دوستشون دارم.

آقای همسر دیروز داداشش رو دعوا کرد.احساس می کردم چقدر داره پخته حرف می زنه و چقدر داداشش بچه است و با عرض معذرت از محضر مبارکش پررو....

دلش میخواست روزیکه میرن به خانواده دختر تعهد بدن که هزینه اینا رو تقبل خواهندکرد! خیلی بچگانه فکر می کنه.دختری که اصرار می کنه با پسری در این شرایط ازدواج کنه باید همه سختیهاش رو به تن بخره.

حالا اینا تعهد دادن پس فردا شروع کرد به طلا و جشن و خرید آنچنانی...بیچاره بابای آقای همسر روی گنج که ننشسته.....

همچنان معتقدم نباید به فرزندانمان چیزی جر وظیفه و مسئولیتمان بدهیم.هیچکس به اندازه کافی جنبه ندارد.


بابای آقای همسر یه آپارتمان داره در تبریز. آقای همسر تو اون یه ماه و خرده ای که آشنا بودیم چیزی در مورد اون به من نگفته بود و اونروز که می اومدن خونه ما آقای همسر تاکید میکنه چیزی در مورد آپارتمان گفته نشه مبادا روی تصمیم من اثر بذاره.بعدها هم پیشنهاد شد بریم بشینیم اونجا پولامونو جمع کنیم که خودمون بخریم من قبول نکردم.اون آپارتمان یه منبع درامده برای بابای آقای همسر چون دست مستاجره دلم نمی خواست منبع درامدی رو کم کنم از خانواده شون از طرف دیگه هم همیشه از خدا خواستم که کمک کنه روی پای خودمون بایستیم ولو با زحمت.خدا هم همیشه کمک کرده.

آقای همسر! خیلی مرد می باشی!


نه خرید رفتم نه استخر! یعنی اینهمه آدم در مورد استخر با من هم نظرند؟ اما آخه پزشکا توصیه می کنن بریم.مخصوصا برای عضلات خیلی خوبه.

شب زنگ زدم با خواهر وسطی صحبت کردیم.خیلی دوستش دارم و کلی مدیونشم.خواهر وسطی از همه ما مهربون تره.

یادمه وقتی دبیرستان بودم هرماه که حقوق می گرفت ۲۰۰ تومن میداد بهم.پول خوبی بود مخصوصا که جمع می کردم یهو باهاش مثلا کفش می خریدم.حتی زمانیکه نامزد بود و داشت وسایل خونه می خرید مقرری منو کم نکرد.وقتی داشت برای خودش دنبال لباس عروس میگشت برای من هم به فکر لباس عروسی بود....اون سالها بابا تازه مریض شده بود و مامان نه وقت داشت نه حوصله....

من سعی کردم به دردش بخورم اما نه زیاد.فقط یه زمانی گلسا رو نگه داشتم.


مهربان بزرگوار! خیلی برایم عزیزی خیلی....مواظب خودت باش! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه ما باش!مرسی!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط گلي  |