تبليغاتX
فكر مي كنم ....

سلام دوستان روز خوش!

این موج انرژی منفی چیه همه جا؟ آقای ۱ کو ؟ - آقای ۱ اگه می خونید خبری بدید چون همه خوانندگانتون نگران شده اند -

ببخشید من امروز ادب ندارم!

اداره گند ما هم قوز بالا قوز! یارب روا مدار گدا معتبر شود..... دقیقا دعای مخصوص اداره ماست.خدایا! نگذر نگذر نگذر از باعث و بانی این وضعیت اشتغال! نگذر خدا! که کسی که زحمت کشیده درس خونده بیاد بشه زیرمجموعه گدایی که تو فلان موسسه دره پیت مدرک گرفته.... خدایا نگذر!

قبل از سفر چندبار میرم از آقای الف می پرسم که بریم؟میگه برین! همون که ثبت نام کرده و همکار هم اتاق آقای ب هست.

بعد از برگشتمون میگن سهمیه سو ر یه فقط ۳۰۰ تومن میشه! خاک بر سر هر تک تکشون! میرم پیش آقای ب دوستانه هم میرم.میگه نمیدونم همون ۳۰۰ تومن! ببرو از آقای م بپرس! میرم پیش م اصولا خوش داره حرف رو با خانمها کش بده البته از من به شدت حساب می بره میدونه خون جلوی چشمم رو بگیره هیچی حالیم نیست.مواظبه! میگه همون! میگه چرا قبل رفتن هماهنگ نکردین؟ میگم نکردیم؟ ده بار از آقای الف پرسیدم گفت برین! میگه آقای الف چه کاره است؟!  میگم پس از کی بپرسیم؟ ما رو اون ثبت نام کرد!سر هر موضوع بریم پیش رییس بزرگ که جواب سلام رو به زور میده شکر خدا؟ میرم پیش آقای الف که تو اتاق آقای ب هست.میگه بیا این لیست خودشون شما رو ۶۰۰ نوشتن الان عوضش کردن تقصیر رو میندازن گردن من! میگم کی نوشته؟ میگه خانم ل.... خدایا! خانم ل یکی از مصادیق بارز اون شعره.اول کارمند استخدام شده با دیپلم بعد یه بار پاره وقت یه شهر دره پیت فوق دیپلم گرفته بعد همون قارچ شهر دره پیت لیسانس پاره وقت.... خدا میدونه با چه نمره هایی.فقط به خاطر اخلاق سگش هست که شده مدیر ما لی که پول پیمانکارها و ارباب رجوع رو بخوره.خدا میدونه حقوقی که ما میگیریم حلاله یا نه.... میرم پیشش.دوستانه میرم و مهربانانه اما میدونم هاله اطرافش به غایت منفیه و روم تاثیر بد خواهدگذاشت.میگه حالا ما یه لطفی کردیم یه پولی دادیم به جای تشکر میاین اعتراض؟جواب ندم می میرم! میگم از حساب شخصی که ندادین بودجه بوده خب! میگه برو از سی استان بپرس ببین کدوم داده؟ میگم اون به من مربوط نیست! - میدونم گدا تر از اداره ما وجود نداره بین سی استان تو همه شون اضافه کار و پاداش فراوونه - میگم خانم ل من اگه اولش می دونستم ۳۰۰ تومنه نمی رفتم میگه اگه پول نداشتی چرا رفتی؟خودشون که گدان فکر می کنن من به خاطر پول میرم پیششون.میگم داشتم خانم ل! ۳۰۰۰۰۰ تومن نه ۳۰۰۰۰۰۰تومن هم نه ۳۰۰۰۰۰۰۰ تومنش رو هم داشتم و دارم میگم سو ر یه رو نمی رفتم.مشکل من ۳۰۰ تومن نیست.شما به من قول دادین.میگه نه! کی قول داده؟ میگم آقای الف.میگه از خودش میگه!!  پستی تا این حد! ذلیل زبون پست چه صفتی پیدا کنم آخه؟! میگم پس شما نگفتین؟ میگه نه! از اتاق میام بیرون متاسفانه با یک بغض وحشتناک.دلم میگیره از اینکه تو این جای گند مجبورم کار کنم چون کار دیگری وجود ندارد!

میدونم هدفشون چیه.اینه که صدای قراردادهای رنگارنگ درنیاد.

فردا میرم پیش رییس بزرگ.گمانم خبری از این تقسیمات ندارد چون هیچکدام این سه نفر نتوانستند چیز درستی بگویند در این مورد....

میدانید جهنم ۳۰۰ تومن.وقتی قراره از زندگی من بره بیرون خواهدرفت.خوبه که این شکلی بره.مشکلی نیست.روزی دست خداست و لاغیر.من مشکلم با این کله پوکهای گدا هست .... نمی فهمند قول یعنی چه.... به همکار بغل دستی اش می گوید تو چرا نوشته ای درحالیکه خودش گفته بنویسد.... بین همه اینها فقط آقای الف یه خرده می فهمه والسلام!

خدایا! اون قائم رو بفرست تو رو خدا! اینجا دیگه فقط با قیامت درست میشه....

خانم س ميگه بابا اينجا زيرمجموعه كوچكي از يه مجموعه مادره....اوضاع رو نمي بيني مگه....


مهربان بزرگوار! این خانم ل زندگی بدی داره.۳۸ سالش بود که ازدواج کرده - از اونایی بوده که شوهر دلشون می خواست ها اما پیدا نمی شد! - بعد چندین بار س ق ط کرده - از اونایی بوده که دو سه تا بچه میخواست - شوهرش کار درست درمون نداره و بیست سالی بزرگتره اخلاق نداره تازه یه وقت گفتن زن دیگه ای هم داره - صحت و سقمش ثابت نشده - اينه كه نسبت به خانمهاي همكار مخصوصا اونا كه شوهر خوبي دارن و دستشون به دهنشون مي رسه و بين ارباب رجوع و همكاران باكلاس ارج و احترام دارن به شدت حساسه.... بدش مياد عقده اي گدا! ببخشيد! تو هم عاملي هستي اضافه شده بر عقده هاي او گويا! به تكيه كردن احساسي به وجودت به شدت نياز دارم به شدت آقاي همسر! كاش بتوني زود بياي! خداي بزرگ! عجل لوليك الفرج! خدايا! خودت مواظب همه مان باش! هزاران بار مرسي.... ببخشيد غر مي زنم خواهش مي كنم جدي نگيريد من ناشكري نمي كنم.هزاران هزار بار تو را شكر....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

خدایاااااااااااااااا!

اینجا کجاست آخه؟

حالا همه چی اصلا یه ور!

آقای ر میاد می بینه مونیتورم روشن خاموش میشه میگه کامپیوترت هیچیش نیست!

خانم ر میشینه تو اداره درس می خونه که ساعت ۴ که کلاس داره بیرون علاف نشه ۵۰ ساعت بابتش اضافه کار میگیره!

یک ماهه هی میگن سو ر یه برین پولشو بدیم الان دوهفته است خبری نیست....

بدون اینکه بپرسن ۳۰ تومن از حقوقم رو کسر می کنن واریز می کنن تو پا ر سیان.

از تلفن اداره نمیشه جایی زنگ زد از چهارشنبه خرابه!

برای اینکه صدای ساعتی ها و پروژه ایها و نظارتی ها و قراردادهای مختلف درنیاد میان حق ما پیمانی ها رو هم کسر می کنن!

یارو دکتره میره از محل بودجه مربوط به واحد من برای خودش درخواست علی الحساب می کنه و امضا می کنن که بره بگیره! البته گیر بهش میدن که نمیدیم و خواهندداد باز البته! به جهنم! فقط به من گیر ندن بیا برو ماموریت با اونا که اهواز همچنان از دماغم جاریست تازه آقای همسر رو هم نمیخوام تنها بذارم بابا دلم تنگ میشه!

یکی پا میشه سرخود لیست میفرسته تهران و اسم فک و فامیلش رو قبل از من می نویسه خوبه آقای م می بینه و بی اینکه به من بگه حلش می کنه نه به خاطر من ها! به خاطر خصومتی که با یکی داره!

نامه میاد ضرب العجل تا برسه دست من دوهفته تاریخش گذشته.

اقدام می کنم سریع دو روز امضای هرنفر طول می کشه....

یک هفته است خودم رو کشتم که اون برنامه هه تو یه جای آبرومند برگزار بشه آخر وقت پنجشنبه رزرو می کنم صبح آقای ن میگه چرا دیر کردی؟هیچم خبر نداره چه مکافاتی کشیده ام!

وارد اتاق رییس بزرگ میشم محل سگ گذاشته نمیشه چون اهل بله قربان نبوده ام هیچوقت.

آقا! بلد نیستم سو استفاده کنم! نیستم!

اینجا یک خراب شده است! خاک بر سر من و امثال من هم بکنند که برای اینجا ماندن تقلا هم می کنیم!

اه! نیاین دوروبرم ها! قاطیم!

حالا من احمق میرم کتاب راز می خرم میگم کائناااااااااااااااااااااااااات! اونم میگه بله قربان! بابا کائنات هم جونش رو برداشته دررفته!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

من خسته ام از زندگانيهاي بي پندار

آن زندگاني را كه با احساس و انديشه است ميخواهم

جام جهاني را كه از انديشه لبريز است مي خواهم....

....

اين شعر رو تابستان كلاس سوم دبيرستان وقتي كمد زيرزمين رو تميز مي كردم پيدا كردم.زماني بود كه به شعر نو شديد علاقمند شده بودم هرچند پولي نبود! اگر هم بود براي كتاب خريدن نميشد مصرفش كرد اگر هم ميشد براي كتاب درسي فقط.الهي گلي! من هميشه ياد گرفته ام براي خرج كردن هر مبلغي كفه هاي مختلف رو سبك سنگين كنم ببينم كدوم مهمتره....الهي من! هنوز هم - كه چندان بي پول به حساب نميام - توانايي خريد بدون فكر رو ندارم و ناخوداگاه دنبال چيز ارزانتر هستم هرچند هيچگاه حتي زماني كه نداشتم به دام بنجل نيفتادم.ارزان ولي زيبا! هميشه پيدا مي شد اما سخت!

داشتم مي گفتم كه از اون كمد پيدا كردم به خط خواهر كوچكتر.همه ما به نوعي بي پولي رو چشيده ايم - من كمتر از همه - و خواهر كوچكتر شايد بيشتر از همه.زماني دانشجو بود كه جز بابا نان آوري در خانه نبود و خواهر كوچكتر رشته اي را ميخواند كه همه بچه پولدارها قبول مي شدند! الهي ما!

اول فكر كردم كار خلافي است اما بعد داخل دفتر خاطراتم ازش رونويسي كردم.هرشعر قشنگي مي ديدم همين كار رو ميكردم! اون دفتر رو هم دانش آموز بي فكري براي خواهر وسطي هديه روز معلم داده بود! آخه معلم رو چه به .... الان مي بينم چقدر سليقه شعر و نثر من تغيير كرده و چقدر آن نوشتنها در ادبيات صحبت و نگارش من موثر بوده اند.... يادم هست وسط كتاب آناتومي خواهر كوچكتر بود كه شعر آرش كمانگير سياوش كسرايي را ديدم و خوشم آمد و باز ازش نوشتم.... كتابي كه هر نوجوان ديگري جاي من بود به قسمتهاي حياتي ترش زوم مي كرد اما من حواسم به آن چيزها نبود.

آخ! هرچي توي اون دفتر بود رو حفظ بودم و هستم.در اين لحظه حسم دقيقا همان خستگي است كه بالا نوشته.نميدانم نوشته از كيست.اينترنت هم كمكم نكرد....

خستگي من به يك استراحت طولاني نياز دارد شايد از نوع ابدي! خسته ام!


سعي خواهم كرد از اين به بعد كلمات محاوره اي در وبلاگ استفاده نكنم.جهت پاسداشت شكر فارسي.البته بر اين اعتقادم كه تركي هنر است فارسي شكر است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

چندان شاد نيستم اخبار را پي گيري مي كنم و آرزو مي كنم آرامش دوباره برگردد.... بعضي وقتها آنقدر حرص مي كشم كه احساس تپش قلب دست ميدهد و بعضي وقتها چنان احساس غرور و خنك شدن دل كه انگشتانم را مي خارانم!

در اداره هم زياد سرحال نيستم.توي اتاق جو با گذشته متفاوت است.تحليل و بحث.... و البته نگراني و ترس....

گزارشهاي سال قبل را كه برده بودند تهران سربلند برگشته خدا را شكر.... مي گفتند در حوزه معاونتي كه من در آن قرار دارم موفق ترين موضوع بوده كار قسمت من.... البته خداي ناكرده اين حرف را نه از رييسم شنيده ام نه رييس او! خدا نكند! من كوچكتر از آنم كه چنين مزخرفي را به من انتقال دهند! انگيزه؟! چي؟ اون ديگه چيه؟ تشويق؟ برو بابا دبستان كه نيست! اين حرف را از همكاري شنيده ام كه هم اتاقي ام بود زماني و كسي كه گزارشات را از من ميگيرد و مي گذارد قاطي گزارش ساير قسمتها.كسي كه فوق ليسانس مخابرات دارد از كجا؟ دانشكده فني ها مبو ر گ.... و موقع دانشجويي همدوره شده با چه كسي ؟ آقاي خا  تمي! و الان! مدير يك قسمت جزء است چرا؟ چون باهوش و بااستعداد و باوجدان است.كافي نيست؟

اصولا اگر پيش يكي از روسا " بارا " داشته باشي – بارا چيزي در مايه هاي سوتي است الان توضيح ميدهم پي مي بريد! – يقين محبوبي! اگر شخصيتت از نوع " آنرا كه حساب پاك است " باشد كارت زار است! از بارا بگويم مثلا رفتي بيرون شركت زدي كار اداره رو ميگيري تو شركت خودت انجام ميدي و مهر يكي ديگه رو مي زني البته! متوجه هم هستي كارت غيرقانونيه به همين خاطره كه نظام مهندسي ازت امتحان گرفته! مثلا كه كسي نميداند بيرون شركت داري! ارباب رجوع هم سراغ شركت خودت نيايند موقع تاييد كارشان سخت است.پس بارا ايجاد شده و مجبوري محافظه كاري كني و چون بارا تابلو است مجبوري دم رييست را نگه داري كه لو نروي.اين است كه محبوب مي شوي! گاهي حتي رييست هم بارايي دارد كه بعدها مي فهمي!

چه بگويم فرزندانم!


من در اتاق بعضي وقتها زجر مي كشم اگرچه عمده وقتها مي خنديم.... برايم عجيب است تفاوتهايي كه با اكثريت دارم.گاهي به اين تفاوتها عشق مي ورزم و بهشان افتخار مي كنم گاهي از همه اين تفاوتها متنفر مي شوم! كسي كه وارد اتاق شده چانه نامتعارفي دارد.اين اسباب خنده است براي بقيه اما براي من نيست. دلم برايش مي سوزد كه قيافه اش در اولين لحظه برخورد توي ذوق مي زند.فكر مي كنم حتما همسرش و بچه هاش هم از اينكه تعدادي بهش بخندن ناراحت ميشن.من دارم به چي فكر مي كنم!! اينا بساط صبحانه پهن مي كنن و ارباب رجوع رو منتظر ميذارن من ناراحتم! خانم ر مياد صندلي ارباب رجوع منو وقتي من مسافرتم برميداره ميبره اتاق خودش به راحتي آب خوردن اما من چنان رابطه متعهدانه اي ايجاد كرده ام كه محال است مقابله به مثل كنم.... براي من همه چيز مهم است.خيلي هم مهم است! من يك سخت گير وسواسي هستم! اما افتخار مي كنم كه احساساتي دارم كه خيليها ندارند.دلم مهربان است هرچند زبانم زياد نه!! ول كنيد!


ديروز براي خودم كتاب خريدم.رفتم براي مامان گوشي بخرم سرراه يك مجله آشپزي توپ خريدم با " بخاراي من ايل من " براي خواهر بزرگتر و " راز " براي خودم و !!!! قصه هاي مجيد براي خودم!

بخاراي من ايل من رو خواهر بزرگتر زياد تعريف مي كرد تصميم داشتم براي روز معلمش بخرم كه يافت نشد.ديروز قانتون جذب منو كشيد به انتشارات شايسته كه اونو ببينم! قصه هاي مجيد رو خدا ميدونه از كي آرزو داشتم داشته باشم.از دوران راهنمايي.خريدم ! زياد هم براي كودكان نيست بزرگتر ها هم مي توانند بخوانند اما من خريدم تا به گنجينه ام اضافه شود.شايد وقتي فرزند ما به سن كتاب خواندن مي رسد – نهايت تلاشم را خواهم كرد كه كتابخوانش كنم! معتادش كنم! – تجديد چاپ نشود تازه! خواندن كتابي كه مثلا 20 سال قبل خريداري شده خيلي مزه دارد مگر نه؟ و اما راز! من به دليل تجاري شدنش مقابلش موضع گرفته و تحريمش كرده بودم.اتفاقي افتاد و از سر حوصله سر رفتگي شديد (!) جايي صد صفحه خواندم.گفتم قانون جذب امتحانت مي كنم تا فردا فلان چيز اتفاق بيفتد و افتاد! باور كنيد! پس فردايش هم افتاد! يك بازي شروع كرده ام با انرژي جذبم.رفتم خريدمش تا هميشه دم دستم باشد.

امروز هم ميروم ولايت.


مهربان بزرگوار! راستش هيچوقت دوست نداشتم هديه اي كه براي مامان مي خرم در هر مناسبتي از هديه مامان تو گرانتر باشد.دوست ندارم همين! اما اين بار شد! مهم كه نيست؟ اون گوشيهاي ارزونتر خيلي داغون بودن زشت بود بخرمشون. بابت سخاوت تو هميشه به خودم باليده ام.جالب است هيچوقت قبل از ازدواج به اينكه همسر خسيس چقدر مي تواند بد باشد فكر نكرده بودم خوب شد تو سخي از آب درامدي ها!! خداي بزرگ! خودت به دادمان برس! كمك كن! مواظب همه مان باش! هزاران هزار بار تو را شكر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

پست دوم و عکس گل :

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

عجیبه ها! همون!

بیاین بنویسین دیگه عه!

دیروز روز خوبی بود اما ته دلم همچنان استرس بدی داشت.حس و حالم شبیه چند روز قبل از کنکورم است - ۲۵ تیر ۷۸ بود - داداش روزنامه نشا ط و جا معه و اینا می آورد می خوندیم حالا کمی تکنولوژیک تر شده!

قرار بود شام بریم بیرون.آقای همسر پرسید برای روز زن  چی بخرم و خندیدیم و تلخ هم خندیدیم بعد قرار شد بریم بیرون شام بخوریم.راستش من دلم میخواست چندتا النگوی طلا برام بخره اما نخرید خب دیگه خواهر اینم شانس منه! تعریف رستوران وحید رو شنیده بودیم اما ترسیدیم بریم اونورا! یعنی ترسیدیم زیاد از خونه دور بشیم! رفتیم همون رستوران تبریز خودمون رزرو بود مجبوری رفتیم وحید رزرو بود! سرراه هم هرچی غذاخوری بود رزرو! بابا کی گفته پول ندارن ملت؟ هر مهمونی حداقل حداقل یه میلیون آب می خوره! بعد مجبور شدیم یه رستوران عادی بریم....

آقای همسر برام گل خریده بود.عکسش رو میذارم.خیلی قشنگه.اما جالبش کارتی بود که روش رو خودش نوشته بود این خیلی چسبید.من عاشق نوشتنم و میدونم آقای همسر زیاد نمی نویسه و از فیلم بازی کردن هم خوشم نمیاد که هی بنویسه وقتی خوش نداره اما این معدود نوشتنش خیلی می چسبه!


دوربین بعد از تعمیر درست فوکوس نمی کنه باید دوباره بره مطب!


خدا میدونه آقای تلفنچی در مورد من در انظار عمومی چیا گفته اما به جهنم! من که کاری نکرده ام جز احترام زیاده خواهه و بذار هرچی میخواد بگه! اه!


ربع سكه روز زنمون رو هم گرفتيم ها حسش نبود بگم.سال به سال داره آب ميره.اول تمام بود بعد نيم حالا ربع! جالبه كه مرد و زن فرق نداره به همه ميدن ميدونيد چرا؟! سران اداره همه شان مذكرند و چطور مي شود سهمي نداشته باشند؟


آقا!يه خانمي ميشناسم آخر قروفر! مثلا جوراب نمي پوشه ناخن پا بلند مي كنه لاك ميزنه و دستبند پا (!!!) استفاده مي كنه! يا يه بار ديدم روز اول عيد در هواي سرد و برفي و كوچه هاي گلي صندل پاشنه ده سانت بدون جوراب پاش بود! اين خانم چند وقتيه مامان شده! ميگن در انظار عمومي ميگه شوهرجان! بچه جاش رو كثيف كرد بيا عوضش كن! و به ملت ميگه من بلد نيستم!

راستش هركسي توي خونه خودش مي تونه هرنوع تقسيم كاري داشته باشه اما من مطمئنم - قسم بخورم؟! - هيچ مردي پيدا نميشه كه در انظار عمومي از انجام كار زنانه - و مخصوصا گرفتن دستور از زنش در اين مورد - خجالت زده نشه.خب! بعضي كارها در شرايط مساوي براي زن تعريف شدن بعضي كارها براي مرد.مثلا دوتايي توي ماشين ميريم پنچر بشه كي عوض مي كنه؟ زن يا مرد ؟ دقت كنيد در شرايط مساوي ميگما.قضيه بچه داري و خانه داري هم همينه.اگر شرايط نرماله وظيفه زنه.زني كه بلد نيست - يا نميخواد بلد باشه!! - پوشك بچه دوماهه رو عوض كنه - يعني دوماهه كه رسما مسئوليت مادري داره و روزي لايد ده دوازده بار نوزاد بايد عوض شه - نرماله؟ چرا بچه دار شده؟ يعني نميدونسته بچه داري اينجوريه؟!

بابا يكي بگه گلي به تو چه؟ هان؟


حالا اينور قضيه! خانمه افسردگي بعد ز ا يما ن گرفته.جديدالپدر زنگ ميزنه ميگه مامان! خانم من مريضه بيا ببريمش دكتر! بابا! كسي كه مسئوليت پدري داره ديگه به مامانش نبايد وابسته باشه كه فرزندم!

باز به من چه؟

فقط بايد درس گرفت كه هيچكس تا زمانيكه به بلوغ كافي نرسيده نبايد بچه دار بشه.همين!


توجه داريد كه من چندتا شكلك استفاده كرده ام؟ مخصوصا كه رته ام از سايتش هم آورده ام! تاريخ نشان نداده بود!


مهربان بزرگوار! نثر ديروزي حرف نداشت! خيلي خوشحالم كرد خيلي.... كلي انرژي گرفتم كه در مورد من چنان فكر ميكني.از اينكه در زندگيت موجودي به درد بخور باشم واقعا انرژي ميگيرم.... هميشه عاشق متنهاي متين و ثقيل از ته دل و بدون استعارات جلف هستم.نمره عبارت ديروزي بيست تمام بود! فقط يادت نرود وقتي جمله را تمام كردي نقطه بگذاري! خداي بزرگ! هزاران هزار بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مواظب اوضاع.... خدايا! نظرت را برنگردان! مرسي!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!سی و چهارمین بیست و چهارم ما هم مبارک!

یک پست گذاشته بودم به غایت تیز و تلخ و زننده خوب شد که ارسال نشد!

خب! دیگه تلخ نمی نویسم! به جهنم که خانمه تلفنچی رو بدعادت کرده! به جهنم که تلفنچی بی ادبی کرد و من چون پیره از ترس اینکه سکته مکته نکنه هیچی نگفتم! به جهنم که دوروزه اعصابم قاطه! به جهنم که فکر می کنم خر شده ام از خر هم بدتر! به جهنم که خانم فلانی میاد تو اتاق میگه شوهرتون چی می خره؟امشب کجا میرین؟برای مادرشوهرتون چی خریدین و از این دست سوالات و من خشمگین میشم اما جواب نمیدم که دلش نشکنه! به جهنم ! بیا خوش باشیم!

روز مادر رو به همه زنهایی که مادری کرده یا می کنند - نه الزاما افرادی که یک یا چند بار زا یما ن کرده اند - تبریک می گویم.مادر اگر مادر درست حسابی باشد والاترین موجود آفرینش است به زعم من اما دقت کنید هرکسی که می ز ا ید الزاما مادر نیست! این است که مادر درست حسابی خیلی کمتر از آماری است که ثبت احوال یا بیمارستانها اعلام می کنند....

برای مامان آقای همسر به جای شاخه گل جمعه که می رفتیم دوتا گلدون رز رونده خریدیم برای حیاط.فکر کنم دوسه سال بعد خاطره قشنگی باشند! برای مامان هنوز هیچی! شاید یه گوشی تلفن چینی بخرم تلفن خودش بی سیمه برق که میره کار نمی کنه.برق هم قربونش برم امروز سه ساعت نبود! به هردوشون هم زنگ زدم تبریک گفتم.

با روز زن هم که میدانید! مخم مخم مخالفم!


مهربان بزرگوار! چه خوب که هستی! خدای بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزاران بار تو را شکر!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

شرح سفر را اینجا بخوانید یادتان باشد اسمی از من نبرده شود پلیز! عکس هم اضافه می کنم تا شب.

سرم به فردا و نامه ها و دلتنگیهای اداره گرم است سرعت اینترنت هم افتضاح! یعنی تا ثبت آن پست صد بار مردم!


به من یاد میدین چه جوری حجم عکس رو بیارم پایین؟ تو تاینی پیک لود نمیشه!


باید اون وبلاگ رو گروهی کنم....

فعلا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

مگه می تونم یه روز آپ نکنم؟ دارم میرم ولایت البته اول میرم پولی رو که از مسکن برداشتیم بذارم سرجاش و بعد برم.... دوربین رو بدم تعمیر! راستش همسر دوم آقای همسر - دوربینمون - اونروز افتاد زمین و نیاز به تعمیر داره.

براتون ۳۳ تا عکس درست کردم الان.اما دیگه وقت ندارم بذارمشون بانک می بنده می مونم! بعد هم اینکه میخوام یه وبلاگ سفرنامه درست کنم از نوع گروهی.فردا خیلی کارها دارم.همکاران هم میگن میزم پر از نامه است!خداوند به دادم برسد!

فعلا!


مهربان بزرگوار! ناراحت شدنم برای دوربین نه به خاطر دوربین بود - که کلش دویست تومن هم نیست - نه به خاطر شکستن اون تیکه اش ٬ نه مقصر بودن کسی ... نه! من فقط با تجسم لحظه ای که اون افتاد و تو خیلی دوستش داری فقط با تجسم اون لحظه که ناراحت شدی شاید گریه ام میگیره حتی الان که دارم می نویسم! نمی دونم برای کسی قابل درکه یا نه.... خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر....خودت ما رو ببخش و خودت مواظب همه مون باش! مرسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلااااااااااااااااااام به همه دوستان! ما برگشتیم پر از انرژی و شاد حسابی هم خوش گذشت فکر می کنم به مامانامون هم خوش گذروندیم ( فعلش مشکل داره؟! ) ساعت سه و نیم رسیدیم تبریز با یک ساعت تاخیر.

فردا برنامه ام نامعلومه پس فردا میام با یه پست خاطراتی طولانی.

خیلی خوشحال شدم که جامو خالی کردین و فراموش نشده ام مرسی!

دلم برای خونه کوچولوی سبزمون ٬ برای وبلاگ عزیزم و همه خواننده هاش به خصوص همیشگیها و برای همکاران اتاق عزیزم توی اداره حتی برای نامه های دستور خورده خانم ع بررسی اقدام تنگ شده.... آفلاین همه وبلاگهاتون رو می خونم اما نظر نمیدم!باشه؟!پس فردا!

فعلا!


مهربان بزرگوار! من زمانی که مجرد بودم و بیخبر از وجود فرشته ای مثل تو راستی چه جوری زندگی می کردم؟خدا یک لحظه مرا بی تو نکناد! به خاطر همه همه همه خوبیهات مرسی! خدای بزرگ! مرسی که مواظبمون بودی...مرسی که مثل همیشه مصلحتها رو نشونمون دادی....مواظب همه مون باش! بازم مرسی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

من امروز هستم تا الان هم کار کرده ام از فردا نیستم تاااا پنجشنبه بعد! سه شنبه دیگه می رسیم من چهارشنبه رو هم مرخصی گرفتم البته اگه ببینم برنامه پیچیده ای طراحی شده میام اداره! برنامه پیچیده مثل مهمانی یکی از مادرها و الخ!

فردا صبح پرواز می کنیم و ظهر سوریه ایم به امید خدا.... تصمیم گرفته ایم خوش بگذرونیم و محوریت خوش گذشتن به مامانهاست.شاید برای تابستون خودمون یه مسافرت دیگه طراحی کنیم البته کم خرج! همینجوری در اثر جو گرفتگی یه دو میلیون داریم پیاده میشیم!!البته خوشحالیم و کلی راضی.... خدا بیشترش کنه که ما هم بیشتر بتونیم از این کارها بکنیم.

امروز هم میریم ولایت آقای همسر مادرش رو بیاریم و با باباش و خواهرش - که استراحت مطلقه - خداحافظی کنیم.


اون دکتره مریضه یه سکته رفع کرده و الان بیمارستانه.خب خوشحال نشدم به خاطر بیماریش ناراحت هم نشدم!ازش بدم میاد جالبه توی اداره اکثریت ازش بدشون میاد.


دیشب پیاده رفتیم پیتزا ظفر و برگشتیم.خوش گذشت.بنگاه هم دیدیم.چقدر قیمتها پایینه خدا کنه تا موقع وام ما بالا نره.از بیتا کفش راحتی گرفتم که راحتیهاش مشهور و گرونه باز پام اذیت میشه! باید کفش طبی مثل مامان بخرم از دست این پاهای نق نقو!


وای این اتاق! این آ نا ستا ز یا آخه خیلی حسوده افتضاح! مجرد هم هست یه بار گفته بودم که خیلی دردناکه که دخترهای جامعه هرقدر هم از نظر علمی و شغلی بالا باشن باز روی شوهر حساسند و این بده! یعنی ممکنه زن یکی بشن که لیاقتشون رو نداره صرفا چون میخوان مجرد نمونن.... این دید کی عوض شه خدا میدونه....

خانم ر هم مجرده اما تو عوالم خاصی.... عرفانی و با مطالعه است کم هم نمیاره هیچوقت از همه مون هم بزرگتره خیلی هم بزرگتر! آناس هم سن منه یک ماه بزرگتر....

خبیثانه تصمیم گرفتیم وانمود کنیم خانم ر یه خواستگار داره با این شرایط : دکترای عمر ا ن و تهرانی - همون که آناس دوست داره! -  و بقیه شرایط رو هم همینجوری بداهه سرایی می کنیم.

منتظر شدیم بیاد تو اتاق مطرح کردیم.... جالب بود بی اینکه چیزی بگه یا سوالی بپرسه از اتاق رفت بیرون.وای! راستی فیلم بازی کردن ما هم در حال پرورشه ها انقده خوب بازی کردیم!

من یه زمانی تصمیم گرفته بودم به حسودیش دامن نزنم و کمک کنم کمترش کنه اما بعدها فهمیدیم اصلا لیاقت نداره روش وقت بذاری....وقتی گفته بود خانم ع باعث میشه کارایی ما بیاد پایین....


همکلاسی دبیرستانم که دو سه ساله ازدواج کرده....آخ چقدر خوشگل بود و هست البته درس مرس نخوند....مادرشوهرش اونروز می گفت که به خاطر جفت سر ر ا هی در حال استراحت مطلقه.من ته دلم از خدا خواستم این بلایا رو سر هیچ زن آبروداری نیاره بعد که خواهر وسطی گفت سر گلسا سه ماه آخر به همین دلایل در حال استراحت بوده و حتی ما نفهمیده ایم خیلی خوشحال شدم! پس راهی وجود داره! در کل خوشم نمیاد از فرایند با ر دا ری فردی دیگران مطلع باشند حتی مادرش.دوست دارم بعضی مسایل فقط توی حریم دونفری زن و شوهر محفوظ باشن.نمیدونم خواهر آقای همسر هم مثل من فکر می کنه یا نه - امیدوارم مثل من نباشه - اما کلی دلم براش سوخت که تو مراسم دخترداییش همه متوجه شدن چشه....

* نمیدونم چرا وقتی یکی بیش از حد خوشگله معمولا عقل و خردش لنگ می زنه.تا به حال من هر خوشگل شدیدی رو که دیده ام اینجوری بوده!البته خب سلیقه ها هم متفاوته.باید می گفتم خوشگل از دید من !


دیروز که رفتم سرویس بهد ا شتی اداره عینکم چشمم بود.تصمیم گرفتم زین پس بدون عینک برم چون تمام حشرات - و پوستهای عنکبوتهای پوست انداخته - رو دیدم! بدون عینک نمی دیدمشون!

من فقط وقتی تو خیابون راه میرم - و طبق گواهینامه رانندگی می کنم - و تلویزیون می بینم عینکم چشممه.درسته قیافه ام رو وقتی عینک چشممه دوست دارم یه جورایی باکلاسم می کنه  اما هنوز بااین عینک کنار نیومده ام از سال ۸۱!

در کل نتیجه اخلاقی اینه که وقتی میرین اونجا عینکتون رو بردارین!


باید میزم رو مرتب کنم.یک هفته نیستم زشته اینجوری بمونه! حداقل وقتی هستم توجیهش اینه که کارم زیاده سرم شلوغه!


برای همه تون دعا می کنم.تعرفه هر دعا در هر حرم و مسجد به شرح زیر می باشد :

قبل و بعد از نماز صبح : ۱۰۰۰ تومن

قبل و بعد از بقیه نمازها : ۸۰۰ تومن

حداقل تعداد دعای سفارشی : ۱۰ بار

شماره حساب هم بعدا میدم!


مهربان بزرگوار! خوش میگذره! وقتی کنار همیم مگر ممکنه خوش نگذره؟! هوای هم رو خواهیم داشت و سعی خواهیم کرد به مامانها خوش بگذره در حد عالی.همون تصمیمی که دیروز گرفتیم! خدای بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! راحت و بی دردسر بریم زیارت کنیم برگردیم.به خاطر همه نعمتهایت همه لطفهایت ممنونم! مرسی!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام این پست دومه و از قانون پستهای دوم تبعیت می کنه!

عکس گلی که دیروز خریدم.الکی بهش میگن شقایق اما اسم اصلیش یادم نمی مونه چون سخته.درهرحال به شقایق معروفه!بنفش و سفیدش زیاده - دسته گل عروس وسطی از نوع سفیدش بود البته اونموقع از هلند می اومد الان تو فضای سبز هم می کارن! - صورتی کمرنگش هم یافت میشه!

فکر می کردم خیلی فانی باشه اما از دیروز تا به حال همینجوری مونده این عکس رو الان گرفتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

درامد امروزم از حلال هم حلالتر است! کلی کار کرده ام.

کلی هم موضوع دارم برای نوشتن ولی فعلا وقت نیست!البته جهت پیگیری بحثها می تونید به وبلاگهای مرد نوشته ٬ نبات خانم می نویسد و شمشاد مراجعه کنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

از اینکه نگرانم میشین خوشحال میشم.... قشنگه وقتی یک ارتباط مجازی اینجوری شکل حقیقی پیدا می کنه ولی همچنان مجازیه.

پنجشنبه مرخصی گرفتم رفتم خونه حالم افتضاح بود یعنی من به عمرم این درد رو ندیده بودم.زنگ زدم خواهر کوچکتر که من حالم اینجوریه خندید که گلودرد گریه داره؟ خدایا من تا رو به قبله نخوابم کسی باورش نمیشه درد دارم! گفت بابای خانم دکتر رشدی فوت کرده مسجد دارن پس برم پیش خانم دکتر مرزبان.معاینه کرد گفت پشت گلوم متورمه شاید حساسیت باشه.یه سرم هم داد برای غرغره با چهارتا دگزا - تزریقی نه ها! منم اول ترسیدم اما باید بریزی داخل سرم بعد غرغره کنی - و یک قرص مکید نی با طعم افتضاح!

پنجشنبه شب مجبور شدیم بمونیم پیش مامان.شادی دیروز آزمون تیزهوشان داشت - امیدی به قبولی نیست! مامانش هم دوست نداره قبول شه روش کار نکرده - گفتیم برن خونه شون.طبق معمول که خونه خودمون نیستیم خوابهای وحشتناک....

دیروز هم که نذری خواهر کوچکتر بود تو یه امامزاده و کار کردیم کلا بهره ای از دو روز تعطیلی نبردیم از بعد استراحت....


سه شنبه میریم ها!هر اطلاعاتی در زمینه سوریه داردی برام بگین!


ماشینمون رو گرفتیم.صافکار آشنا سرگردنه نشسته بوده گویا! به جهنم!


در اوج درد فقط خوندن بادبادک باز بود که حواسم رو پرت میکرد.۲۵۰ صفحه یکجا خوندم.تموم شد.خاله بازی هم تموم شد.هیچکدوم عالی نبودن.از وقتی خانوم تموم شده هیچ کتابی رو زیاد دوست ندارم!


مهربان بزرگوار! مثل همیشه به داشتنت افتخار کردم دیروز.... مرسی! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت ما را ببخش و مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

من باز مریضم و این بار با تمام ابهتی که دارم برای مریض شدنم گریه میکنم پشت مونیتور.... چرا من اینقدر مریض میشم؟ گلوم به شدت و وحشتناکتر از زمستون داره در می کنه در حد کشت! خدایا من خسته شدم! چرا اینقدر مریض میشم آخه؟

بغض درد گلوم رو بیشتر می کنه در حد غیرقابل تحمل حتی سرم رو هم نمی تونم تکون بدم از شدت درد....

صبح که بیدار شدم احساس کردم گلوم درد می کنه....


بعد از ظهر نوشت : ممنون که نگران شدین! کمی بهترم.باید برم یه متخصص ای ان تی این درد شدید واقعا برام مشکوکه.درد وحشتناک من تا به حال نچشیده بودمش!راستی  ساعت یک مرخصی گرفتم اومدم خونه هرکسی توی سالن منو دید گفت خانم ع چی شده؟ یعنی چهره ام اونقدر تابلو بود از درد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز میریم ولایت ببینیم ماشینمون چطوره! بیمه هم نظرش رو داد هم پولش رو.۳۴۰ تومن.البته اول گفت برین قطعات تعويضي رو بيارين كه بعد گفتيم برادر وسطي هماهنگ كرد نخواستن.راستش دارم تصميم مي گيرم منم بيفتم تو لوپ رابطه! اگرچه برايم كمي سخته ولي خب! حداقل براي كارهاي غير حياتي شايد عوض شدم.


براي انتخاب رشته چه كنيم آيا؟ فرم رو كجا گذاشتن؟ يا هنوز نذاشتن؟


ديروز ظهر آقاي همسر براي ناهار اومد خونه منم سنگك داغ خريدم با بادمجان خورديم بعد خوابيديم.... من باز خواب بد ديدم.بيدار شدم دوباره خوابيدم دوباره ديدم تا شب احساس بد داشتم حتي شب هم توي خواب ادامه اون خواب رو مي ديدم.... خيلي بد بود.گم شده بودم و چشمام هم خوب نميديدن.... آخرش يكي تعقيبم مي كرد.يك بار هم جيغ كشيدم وحشتناك....


امروز آ ناستا زيا نيست كمي راحتيم.


حس و حال چنداني ندارم.ببخشيد پرچانگي نكردم.ديروز كه با اون خوابها پريشان بودم امروز صبح هم رفتم بيمه بعد تلفنچي توي اون اعصاب دوباره براي دخترش چيزي خواست جواب خوب ندادم پشيمون شدم.... خانمه عادتش داده حالا ميگه من وقت ندارم اونم مياد ميده دست من.منم انجام ميدم ها اما آخه كار هم دارم بابا! يه تئوري دارم كه مردها وقتي پير ميشن خيلي اضافه حرف مي زنن! اين تلفنچي نمونه بارزشه مرد خوبيه ها ولي خب وقتي اعصابت قاطيه درست راه ميره روش!


مهربان بزرگوار! بااين خوابها تو هم آشفته مي شوي اما دست من كه نيست!نميدانم چه مي توان كرد.... خداي بزرگ! هزاران هزار بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

این پست دومه و از قوانین پست دوم تبعیت می کنه :

این بچه زرنگ گربه است الان خوشگله بزرگ بشه زیبا نخواهدبود.

این یکی تعادل نداره راه که میره هی می افته!

در نور شب به برق چشمشون دقت کنید

سه تایی در حال شیر خوردن

می تونید باور نکنید اما من همه اینو به تنهایی دیروز خوردم!

مقبره الشعرا از فراز عینالی

حلقه من

در مورد سوال دیروز من از رشته خودم شرکت نکرده بودم.ادبیات در مدیریت اجرایی ضریب داره.همچنان ادامه تحصیل در رشته خودم را بی فایده میدانم!جز مصیبت چیز دیگری گمان نکنم عایدم بشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

در حال ادامه اسباب کشیهای زنجیره ای بودیم! ببخشید دیرمان شد! یک متری میزمان جابجا شد و دومتری فایلمان.... خدایا اینجا کجاست؟


براتون عکس آماده کردم از بچه گربه ها و حلقه ام و شاهکار دیروزم که یه نصف هندونه رو خوردم!تشنه بودم.... یا امروز میذارم یا فردا.


اسم این دختره پرروی چاپلوس بی تربیت رو میذارم آناستازیا! عین عین خودشه! - یادتون که هست آناستازیا رو؟ همون دختر بزرگ نامادری بد سیندرلا! این خانم چشماش رو کامل باز نمی کنه همیشه نیمه بازه و از اون برقهایی داره که گرگ بدجنس کارتون دور دنیا در هشتاد روز داشت!!

خوشبختانه یک فایل بینمون حصار شد.دلم می سوزه که می تونه با پررویی - و فقط با پررویی - تو اداره موفق بشه....دلم برای این سیستم می سوزه....بیشتر برای خودم!

تو وبلاگ آقای مردنوشته داشتم توضیح میدادم که ادارات ما در مورد خانمها چه دیدی دارند.بعدها کاملتر خواهم نوشت الان عجله دارم.


دیروز شنیدم یکی از ورودیهای ۷۶ دانشکده خودمون بیکاره.خدا میدونه چقدر لعن و نفرین نثار کردم خدا میدونه! برای خیلی ها مخصوصا همونایی که همیشه میگم.


کامپیوتر من! هنگ می کنه بعد من یه تکونی بهش میدم - روش داره ها فکر نکنین الکیه! - درست میشه.هزینه هم نداره! هما ر ا سیستم بابتش ۵۰ تومن گرفته بود!


کارشناس بیمه نیومد! امروز میاد شاید! جالبه که اینهمه هزینه بیمه میگیرن اینم خدماتشونه.


دیشب خواب میدیدم یک پراید سفید ۱۳۲ برنده شدیم نمی دونستیم از کجا! داشتیم فکر می کردیم که از کجا می تونه باشه! تعبیر شد : محل کار آقای همسر قرعه کشی کردن هزینه سفر به اسم آقای همسر دراومد.


آها! یه چیز جالب! ما زمستون یه جوری شدیم.راستش من از دست این آناستازیا حرص خورده بودم تصمیم گرفتم فوق بخونم! یک تصمیم آنی که مصادف شد با آخرین روزهای ثبت نام و یهو رفتیم ثبت نام کردیم! شنبه نتایج رو دادن.... راستش روز آزمون من و آقای همسر دودل بودیم مرخصی بگیریم بریم یا نه اصلا بریم سر جلسه یا نه کلی هم مسخره بازی درآوردیم آخرسرهم یکی از دفترچه ها رو نداده از جلسه زدیم بیرون رفتیم رستوران بالیق.از کل درسها هم دوتاش رو سفید سفید گذاشتیم ها! حالا! دیروز داشتم کتابخونه رو مرتب می کردم دفترچهها پیدا شد گفتم بذار یه چک کنم ببینم درصد اون یک درسم چطوره و دیدم که ....من مجاز شدم!!! به خاطر تستهای ادبیاتی که زده بودم و آقای همسر سفید گذاشته بود من مجاز شدم اون نه! این یعنی یه خرده تلاش می تونه منجر به قبولی بشه! راستش همانطور که در جریانید من ادامه تحصیل رو مجاز نمیدونم! اما انرژی گرفتم! به ام بی ای علاقمندیم هردومون.شاید سال بعد باانگیزه شرکت کنیم.یه چیز جالبتر! رتبه ام هم بد نیست! یعنی حتی ممکنه قبول هم بشم!!! من فقط دوروز مونده به امتحان دوسه تا نمونه سوال دیدم!

همچنان در شوکم!


مهربان بزرگوار! نمی توانم این پاراگراف را حذف کنم شرمنده! اما با ملاحظه خواهم نوشت.به داشتنت افتخار می کنم.دیروز برای آمدنت آنقدر هیجان داشتم که یهو به خودم گفتم خواستگاری که نمیاد بابا داره سه سال میشه که باهمین.... خدای بزرگ! هزاران هزار بار شکرت! خودت مواظب همه مان باش! مرسی! کائنات! مرسی! یادته پارسال گفتم دلم یک موفقیت از نوع قبولی در آزمون میخواد؟اون از نظام اینم از فوق!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!


امروز ميخوام در مورد بعضي چيزها كه " فكر ميكنم " بنويسم.بعضي حرفها شايد تكراري باشند.هنوز با سيستم جديد وبلاگ كاملا راحت نيستم هميشه كمي زمان لازم است.

خودم وبلاگ اينجوري رو ترجيح ميدم اما مثل اينكه شما زياد دوست نداريد! البته تازه اولاشه و مطمئنم تعدادي از شما كه برام خيلي مهميد بعد از چند پست اين استايل رو ترجيح خواهيدداد! درهرحال تصميم اخذ شده و قابل تغيير نمي باشد!!


يك بازنشسته طبق معمول آمده به عنوان مشاور اداره ما! يقينا ميدانيد كه بايد دوست يكي از روسا بوده باشد! بديهيست! اين آقا دخترش را هم كه كشاورزي خوانده در دانشگاه آزاد يكي از شهرستانهاي استان آورده و دارند برايش كار درست مي كنند – اينجا معمولا اول نفر پيدا مي شود بعد كار! – دلم براي فوق ليسانسهاي بيكار كشاورزي مي سوزد كه در دانشگاههاي معتبر درس خوانده اند يكي همين همسر مهسا كه دارد در يك شركت كامپيوتري كار مي كند بعد از مدتها بيكاري.كسيكه رتبه برتر هم بوده ولي دكترا پذيرشش نكرد.خدا ميداند چرا!

دلم مي خواهد يك روز اختيار بدهند دستم....


من معتقدم كسي كه ازدواج كرد حتما حلقه اش دستش باشد.فرقي نمي كند مونث باشد يا مذكر.بايد همه ببينند اين آدم متاهل است.اين خانم ر هيچوقت حلقه دستش نمي كند.برايم عجيب است.حال من كه آخر احتياطم يك حلقه تيتانيوم در كيف پولمه كه اگر خداي ناكرده روزي حلقه ام جا ماند آنرا دستم كنم.كلا به اين موضوع حساسم.مخصوصا در مورد مردها – زنها شايد از جنبه تجملاتي خودبخود روي قضيه حساس باشند – وقتي مي بينم مرد متاهلي حلقه بدون نگين دستش هست همينجوري حس مثبت درموردش پيدا مي كنم.


آقا فرق " غيبت " و " اظهار نظر در مورد ديگران " چيست؟ من معتقدم مستقل از تعدد لغات اظهار نظر ما در مورد ديگران اگر به قصد تخريب باشه بده و به معناي ديگه گناهه در غير اينصورت وقتي هدفمون بررسي و يادگيريه بد كه نيست هيچ خوبم هست.ادب از كه آموختي از بي ادبان. وقتي قصدمون تخريبه خيلي كار پستيه كه همه لغات مرتبط مثل غيبت و زيرآب زني و غيره رو شامل ميشه.پس وقتي ما توي اتاق در مورد آقاي پ حرف مي زنيم غيبت نمي كنيم فقط نظراتمون رو ميگيم.


توجه كنيد به مكالمه این دوروز من :

من: رفته بودم بيمه!يكي زده به ماشينم.

هر مخاطبي : عه؟

من : آره....

هر مخاطبي : خب چي شد؟

من : طرف مقصر بود حالا كارشناس مياد خسارت رو تعيين كنه بيمه اونو پاره كرده داده دست من!

هر مخاطبي : آهان ! خب پس اون مقصر بوده! عيب نداره!

يعني ديفالت سيستم اكثريت اينه كه وقتي يك خانم تصادف مي كنه پس مقصره مگر خلافش ثابت بشه! البته من ادعايي ندارم ها! اوضاع رانندگيم هم خوب نيست اما وقتي داشتم با سرعت پايين مي پيچيدم به خيابون يكطرفه يكي خلاف جهت و با سرعت فجيع كوبيد بهم.يعني سرعتش اونقدر بود كه نتونست هيچ كنترلي داشته باشه. حالا اگه لازم شد مي تونم اون برگ كروكي رو بيارم با مهر و امضاي ستوانيكم كارشناس تصادفات!


ديروز آقاي همسر عكس ماشين رو انداخت.عكاسي كه ظاهر كرد پرسيده آقا اين دوربينتون چيه اينقدر قشنگه؟! ميگم چرا آقاي همسر با وجود همسر مهرباني مثل من رفت و عاشق كانن آ۵۹۰ شد!!


بايد جاي مناجاتم رو با خدا دوباره طراحي كنم.فقط جاي اون تيكه خاليه تو اين سبك.البته جاي حرفهايم با آقاي همسر هم خاليه اما اونو شايد نتونم اضافه كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

تصميم گرفتم شيوه نوشتنم رو تغيير بدم.اما مي نويسم!

راستش من خيلي عصبي شدم در موضوع لو رفتن.اون عباس آقا رو هم شناختم فهميدم كيه.اولش نشناخته بودم فقط تير زده بودم به اونايي كه ظنين بودم كه همه شون به خودشون بگيرن اما اين بار فهميدم.عباس آقا يك پسر تحصيلكرده و هنرمند باشخصيته تو فاميل آقاي همسر كه من فقط يك بار ديده ام! مادرش يك زن خيلي محترم و از معدود زنهايي كه من دوست دارم و پدرش هم باشخصيت.

با توجه به شناختي كه از خانواده اش دارم مطمئنم قصد بدي نداشته و فقط از روي بي تجربگي در فضاي وبلاگ كامنتش به من برخورد.

پنجشنبه از صحبتهايي كه در خانه مامان آقاي همسر شد و خبرهايي كه ما در جريان نبوديم مطمئن شديم عباس آقا كيست.

در برابر آقاي همسر هم موضع گرفته بودم.بدجور!خام!بي تجربه!ناپخته!بي ادب در كل يك گلي بد!

اگرچه دارم ياد ميگيرم اما اشتباهي كه كردم از من انتظار نمي رفت.انگار يك دانش آموز متوسط زير ده شده باشه!

از اين به بعد شيوه نگارش من تغيير خواهد كرد.نظريات و عقايدم را خواهم گفت و اينجا ديگر بولتن خاطرات و حرفهاي دل من نخواهد بود!


به " روزانه هاي ما " باليدم وقتي اينهمه طرفدار را يكجا ديدم.از همه تان ممنونم.


و اما! من ديروز تصادف كردم! شانس آوردم كه طرف مقصر بود.ماشينمون يه سيصد تومني خرج داره.آقاهه تو خيابون يكطرفه خلاف جهت مي اومد با سرعت خيلي بالا.خلاصه ديگه!كدومتون اولين روزي كه رانندگي كرد پاش به پليسراه و غيره كشيده شد؟ فكر نكنيد ها بلد نبودم! اون مقصر بود!

فكر مي كنم به جاي تغيير اسمم به سكينه به چيزي در مايه هاي گلوريا و كريستينا و اينا تغيير نام بدم!


اسم وبلاگم رو عوض مي كنم چون ديگر " روزانه هاي ما " نيست.اسمش را ميگذارم " فكر مي كنم ....".

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت   توسط گلي  |