تبليغاتX
فكر مي كنم ....
سلام دوستان روز خوش!

باز دوتا نامه داده اند دستم كه امروز آخرين فرصت رسيدگيشان است وامروز داده اند.اينجا واقعا كه آخرشه!!! خلاصه كه درگيرم فكرش رو بكنيد براي يكيشون از خرداد تا آخر تير وقت دادن چون زمان ميخواد رييس من ساعت ده داده دستم ميگه تا آخر وقت بفرست بره! الهي رييس من!

منم اونقده جدول كشيدم اكسل بازي كردم خدايي چشمام سياهي ميره ديگه! تازه يكچهارمش هم باقيه! شايد بيشتر!


ميريم برادر بزرگتر رو از فرودگاه برداريم مامان هم كه اينجاست همگي بريم ولايت.نوبتمونه! مامان اومده به كارگر خواهر كوچكتر نظارت كنه.

اون كارگر قبلي اونقده وضعش درامه كه تو خونه مردم ميره كارمي كنه يه پسر هم داره گوياافتاده تو خط ميكرو پيكرو خدا ميدونه آي يو اي نميدونم چي كه بچه دوم هم پيدا كنه! احمق!!! اوني هم كه پيدا شده اين بار سقوط كرده (!) و خانم بستريه و كارش تعطيل.... هميشه فقر فرهنگي و مادي يكسو هستند.


ديروز در مورد تست با خانم دكتر حرف زديم.عمده مسائل پيشنهادي اينا بودن :

  1. وقتي كسي انتقاد مي كنه خلع سلاحش كن : بگو آره راست ميگي روش فكر مي كنم.مثلا يكي ميگه بچه خوبه بگو حتما روش فكر خواهم كرد!
  2. هيچوقت براي خدمت به ديگران در رودروايسي قرار نگير.اگر تمايل نداشتي هيچ خدمتي انجام نده.
  3. هيچ مشكلي را مخفي نكن.هرجا ديدي نياز به مطرح كردن داري مطرح كن ولو سرش دعواي شديد رخ بده.
  4. دعواي زن و شوهري هميشه به نفع هردوطرفه نبايد ازش فرار كرد.
  5. به همه ابعاد زندگي بايد توجه داشت طوريكه از دست دادن يك چيز مهم منجر به احساس بدبختي نشود.
  6. هميشه وقتي مي خواهيم ثابت شود همسرمان دوستمان دارد تنش ايجاد مي شود : اگر دوست نداشت تحملمان نمي كرد!
  7. وقتي عصباني هستيم به احساس خشم مي رسيم بعد احساس انزجار بعد احساس ناامني بعد احساس گناه.اينجاست كه وقتي همه را رد كرديم به عشق مي رسيم.مثلا مي گوييم آقاي همسر دير آمد پس برايم اهميت قائل نيست و خشمگشن ميشيم ناراحت ميشيم احساس ناامني در رابطه بهمون دست ميده بعد احساس گناه كه من چه كار بدي كردم كه اين شكلي شد.... نهايتش مي رسيم به اينجا كه از من هيچ اشتباهي سر نزده و به تدريج به عشق مي رسيم.
  8. وقتي از نظر ديگران خوب نيستيم حتما آنها عيب و ايرادي دارند كه نمي توانند خوبيهاي ما را ببينند!!!
  9. خودم خودم را دوست دارم.قيافه ام اخلاقم همه چيزم را!
  10. لازم نيست فوق العاده باشيم اما بهتر است از هر علم و فني شمه اي بدانيم.لازم نيست كيكي كه مي پزيم عين تشريفات دربيايد.مهم اين است كه پخته ايم!
  11. تازه! كار نيكو كردن از پر كردن است! ده بار كيك بد دربيايد بار يازدهم خوب درخواهدآمد!
  12. اينا!


آقاي همسر ميگه برگشتي به روال قبل! به خاطر پست قبل.... من مسئول همه حرفهايي كه مي زنم هستم.حتي اگه آشنايي ببينه.من غيبت نمي كنم همه اين نظراتم از چشمهايم قابل دركند!

اما خب! سرورمان است و اطاعتش واجب ديگر!


خدايا خيلي شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

خاطره داريم!

ديروز صبح زود رفتيم خونه مامان آقاي همسر.همانطور كه من پيش بيني كرده بودم داشتند صبحانه مي خوردند و ما الكي خودمان را اذيت كرديم! البته الكي الكي نه چون آقاي همسر كلي به درد خورد.براي ساعت يك وقت آرايشگاه گرفته بوديم.تصميمم به شنيون بود – در عمرم يك بار روز عروسي شنيون كرده بودم!!! – آرايشگر باكلاس بود و موهايم را دقيقا همانطور كه خواستم كرد.فكر كردم با كت اگر موهايم باز باشند خواهم پخت و چه خوب شد....

آقاي عاقد با يك ساعت و ده دقيقه تاخير تشريف آوردند.فضا كوچك بود و سفره عقد به آن گراني اصلا ديده نمي شد بسكه فضا تنگ بود.

پيش بيني من كاملا تاييد شد و خانواده عروس خانم خيلي سطح پايين و تا حد زيادي جلف بودند.اين فقط يك تحليل است وگرنه به من چه! يعني دخترخانم ، برادر آقاي همسر را اساسي تور نموده اند! وگرنه هيچ خانواده سطح بالايي ممكن نبود با اين خانواده وصلت كنند مگر خانواده اي كه پسرشان تور شده يا به عبارت ديگر عقلش را از دست داده باشد....

برايم عجيب بود چطور دختري كه حرفش را به زن سعيد مي گفت او به سعيد و سعيد به برادر آقاي همسر و بالعكس (!!!) چطور هيچ چي نشده لباس لخ تي مي پوشه و با آقاي داماد دنس مي كنه!!! كلا براي من هميشه عجيبه چطور افراد بلافاصله بعد از جاري شدن خطبه عقد ديگه ميشن دست در دست هم و ول كن هم نيستند.

نكته براي خوانندگان مجرد وبلاگم : وقتي تازه عقد كرده ايد قبول كه كلي چيز تازه به دست آورده ايد و كلي اولين تجربه خواهيد كرد ولي مواظب باشيد كاري نكنيد كه بعد پشيمان شويد.دقت كنيد كه هيچوقت زن و شوهرهاي متشخص  عاشق در مقابل ديگران لوس بازي و " م ع ا ش ق ه " نمي كنند.حواستان جمع باشد مخصوصا آن اوايل كه گفتم همه چيز تازگي دارد و ممكن است خودتان را گم كنيد.

ديروز باز طبق معمول كائنات ياري كرد كه حس برتري جوييم ارضا شود.نميدانم اين لطف است كه كائنات مي كند يا ظلم....

دختر عمه آقاي همسر كه پسر دم بختي  دارد صدايم كرده و برايم صندلي خالي كرده و مي گويد دختر خوبي مثل خودت براي پسرم معرفي كن! و مي گويد كه در خانه مان زياد تعريفت را مي كنيم و الخ.خب! خوشحال مي شوم طبيعتا و انرژي مي گيرم!

عباس آقا!!! از اعتمادت ممنونم نري به كسي چيزي بگي ها از اين مسائل!

خانواده عروس خانم از آن بي كلاسهاي بي غرور بودند.داشتم فكر مي كردم كه همچين عروسي چه خوب مي تواند در قلب ساده مامان آقاي همسر براي خودش جا باز كند! خوب مي شود مسئوليتهاي من كمتر مي شوند و البته كه نهايتا يك روز مادر آقاي همسر خواهد فهميد كه صداقت من از هر نوع خصوصيت ديگري باارزش تر است .... البته دير يا زود!

چندشم مي شود از كارهاي رياكارانه و ظاهرسازي هايي كه فقط از آدمهاي بي غرور سر مي زند.هرچه آي كيو پايين تر باشند آنقدر تابلو تر! مثلا ديروز خواهر عروس دارد براي من چرب زباني و خودشيريني مي كند كه چه؟ مثلا من چه چيزي باارزش تر از او دارم كه بخواهد چاپلوسي كند؟ اصلا گيرم كه داشته باشم! او اين كار را به خاطر انظار مي كند نه احترام نه چيز ديگر.همين نوع چاپلوسي را براي عروسشان هم مي كرد.

ديروز حين مراسم باز از دست خانواده آقاي همسر ناراحت شدم.راستش مادر آقاي همسر اصلا مدير و مدبر نيست.بلد نيست چه كاري بايد بكند و چه كاري نبايد.... خواهرهايش هم كاري به كارش ندارند.جالب است مامان من هميشه قسممان ميدهد كه اگر كاري كرد كه خلاف سليقه روز بود حتما برايش بگوييم و گوشزد مي كندكه مشمول الذمه هستيد نگوييد اما خواهرهاي آقاي همسر هيچ انتقادي بر مادرشان ندارند.

داشتم فكر مي كردم كه اگر اينها كاري را بلد نيستند من مسئول نيستم! وقتي بلد نيستند بايد ضربه اش را بخورند هرجا كه لازم شد.درست كه فرهنگ خانواده ها فرق مي كند اما بالاخره يكسري رسوم ثابتند.

ديروز يه خباثتي كردم من! من كلا با سيستم شاباش از بيخ مخالفم.يه جورايي با تكدي مرتبطه به زعم من.... البته عروسهاي كم پول موردي ندارن و بهشون شاباش ميدم اما به اونا كه ريخت و پاش مي كنن نه! ما ديروز يه نيم سكه داديم به ارزش نميدونم صد و چند تومن.عروس داماد كه شروع كردن به " گوشت ريزي از اندام ما – اشاره به ضرب المثل گوشت تنمون آب شد!! – " ديدم مامان عروس – كه آخر يك زن بي كلاس و سطح پايين بود – زودي پول دراورد بده بهشون بعد يه زير چشمي ديدم خواهرهاي آقاي همسر هم نفري ده تومن نگه داشتن توي دستشون.خدايي من زورم اومد اگر هم ميدادم از ته دل نبود. خوب شد كه در حال صحبت با مامان آن آقا پسر بودم كه تئاتري بازي كردم مبني بر زنگ زدن موبايلم و چون اين اتفاق قبلا هم افتاده بود رفتم حياط و منتظر شدم آبها از آسياب بيفته – پولها جمع بشه – و برگردم.ديدم خواهر بزرگتر آقاي همسر داره پولها رو مي كنه داخل يه كيسه فريزر.... به من چه ملت هر ريخت و پاشي مي كنن خدا تومن پول لباس و كفش و طلا و سفره و غيره شونه ميان دستشون رو جلوي اين و اون باز مي كنن.من اون ده تومن را اصلا نمي تونستم بدم.خسيس هم نيستم همين الان يكي از انجمن كودكان بي سرپرست  پنج تومن دادم برد – ديروز توي دلم تو جاده كنار گذاشته بودم مقداريش رو – اما قضيه شاباش اونم با پيش دستي مادر بي فكر و جلف عروس.... من پول زور به كسي نميدم.

ديروز نخواستم موضوع ناراحتي بله برون را مطرح كنم گفتم روز جشنه براي همه تلخش نكنم اما حتما خواهم گفت.امروز مشاور هم باز تاكيد كرد كه هيچ حرفي نبايد در دلمان باقي بماند حتي اگر دعواي شديدي سرش رخ دهد : بايد گفته شود.

داشتم به آقاي همسر مي گفتم كه خانواده همسر خيلي موضوع مهميه.اينا فردا قراره بشن داييها و خاله هاي بچه برادرش بالاخره يك ازدواج ناجور روي يك نسل تاثير ميذاره.اين يكي از نظريات مبسوط منه كه يه زمان دنج ميخواد بنويسم.

راستي امروز باز رفته بودم پيش مشاور.خوب بود.

فردا برادر بزرگتر مياد.پس فردا مهموني خواهر كوچكتره! چه ترافيكي!

خدايا خيلي خيلي شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

دیروز بی دلیل اعصابم قاط بود! زیاد هم بی دلیل نه ها! این امور اداری بدجنس حسود فکر کرده من اگه پرواانه اشتغاال به کار مهنددسی بگیرم مثلا پولها رو پارو خواهم کرد سر اون بی کلاه خواهد موند!برای یه گواهی اشتغال یک هفته است امروز فردا می کنه.... اعصابم رو به هم میریزه.این یکیش!

خواهر کوچکتر آقای همسر زنگ زد هرکاری کردم به اندازه قبل مهربون نباشم نشد! فقط اعصابم به هم ریخت.خدایا توی خونم نیست دیگه! اما باید متوجهم بکنند که متوجه شده اند که بهم برخورده! یک پروژه سخت! راستی شما اون جمله رو تونستین بخونین؟ اینم دومیش!

الی گفت که میخوام برم یه آرایشگاه طرفهای خونه شما - یعنی ما - قرار شد باهم بریم بعد خواهر وسطی زنگ زد که خواستی بیا ناهار خونه ما بعد بریم ضرغامی لباس ببینیم.منم موندم! بعد به الی کروکی دادم تنهایی بره - دختر باجنبه ایه گفته بودم که - رفتم با خواهر وسطی و بالاخره عصر دیروز یک ست کت دامن بسیار خوشگل خریدم ارزونتر از همه جا!!! و زیبا تر از همه جا! یک دانه شال هم ابتیاع نمودم بعد رفتم خونه خواهر وسطی فیروزه هاش رو گرفتم - لباسم طیف آبیه - و برگشتم خونه.شارژ و خوشحال!

اینجوری اعصاب ما رو به راه شد! صد و خرده ای خرج داشت همش!!!


تو اداره یه بازی جدید کشف شده : توی اتاق به شماره داخلی همدیگه زنگ می زنیم و سر کار میذاریم! یک بازی در حد دبستان! یه جوری شده که وقتی تلفن زنگ میزنه اول مجبوری پنج نفر بقیه رو چک کنی مطمئن شی سرکار نیستی بعد جواب بدی!! الان هم مهی رفته از اتاق اونیکی خانم ر زنگ زده مزاحم من شده! اینجا اگه این یه دلخوشی رو نداشتیم خدایی دپرس می شدیم!


پنجشنبه خواهر کوچکتر مهمونی داره.برای همکاراش.دوست دارم توی این مجلس باشم.


سال ۸۶ در چنین ساعاتی ما مدینه بودیم.... چه سفری! یادم باشه سفرناامه رو تنظیم کنم بذارم توی اونیکی وبلاگ.


من وقتی ببینم یکی از وبلاگ من یه الگویی گرفته خوشحال میشم واقعا ! دلیل این جمله رو نپرسید!


خدای بزرگ! خیلی شکر! خیلی! به خاطر خواهر وسطی که همیشه به فکر همه ماست....

شکر! به خاطر زندگی زیبامون....

شکر! به خاطر آقای همسر! اگه درکم نمی کرد و بهم حق نمیداد که بربخوره الان داشتم می مردم....

خیلی شکر! خیلی!

مهربان بزرگوار! دیروز بلافاصله که خریدم می دانستم حمام هستی اما اس ام اس زدم که زود متوجه بشی چون می دانستم از خرید من خوشحال خواهی شد.این عالیست! وقتی من خرید می کنم تو بیشتر از خودم خوشحالی.... چقدر کیف داشت وقتی در را باز کردم ۱۴۱ خوشگلمون رو توی پارکینگ دیدم این نشون میداد تو خونه ای! مدتها بود این حس رو نچشیده بود که تو قبل از من خانه باشی و چای آماده بکنی و پشت چشمی در منتظر باشی.... وقتی می بینم از چشمی در نور بیرون نمیاد - یعنی تو پشتشی - یک احساس خوشحالی بچگانه بهم دست میده.... خدا این خوشحالیها را پایدار کناد....

خدای بزرگ! خودت مثل همیشه مواظب همه مون باش! کمک کن فردا به خوبی و خوشی برگزار بشه و برای عروس و داماد خاطره خوب ایجاد کنه.... کمک کن مثل همیشه کمک کن که خانوم باشم و در شانی که تو برایم ارزانی داشته ای رفتار کنم.... مرسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

عصبانی ناراحت غمگین دپرس بی انگیزه ... آنهم بی هیچ دلیلی!

پس نمی نویسم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

همه از بلوزم خوششون اومد! کلی انگیزه مند (!) شدم! من اونا رو دوختم با دست.کلا دور همه شون دندان موشی ریز رفتم.پریروز فقط چهار تا تکه مونده بود : یه برگ یه گل قرمز و دوتا گل سفید رو هم دیروز دوختم.وقتی پوشیدم کیف کردم!

پیراهنی که مامان آقای همسر دوخته هم مورد پسند عموم واقع شد.دیشب خوش گذشت اما بیخوابم و خسته بعد از ظهر هم باید بریم عروسی و شام! یعنی تا ۱۲ رفته! البته همیشه به خوشی انشاا...!

من باید یه پست در مورد مدرک و تحصیلات بنویسم اما وقت دنج میخواد که تمرکز کنم.من قصد توهین به کسی ندارم مثال می زنم اگه من بگم از قیافه فلانی خوشم نمیاد توهینه؟ خب سلیقه منه شاید اون به چشم مادرش خوشگل ترین فرد زمین باشه.در مورد مدرکهم همینطور! من مدرک دانشگاه آزاد رو قبول ندارم مگر در شرایطی خاص که میگم الی یکی از نمونه های بارزشه و یک دوست خیلی عزیز حقیقی و مجازیم و چندنفر دیگه.اما در کل به افرادی که در رشته های خاصی و در دانشگاههای خاصی درس خوندن استانداردهای بالایی از شخصیت قائلم.این طبقه بندی منه که با سلیقه خودم همیشه جور در اومده.مثلا وقتی فهمیده ام فلانی در آزاد مراغه حسابداری خونده پیش فرضی ازش بهم دست داده که به مرور زمان ثابت شده که درسته! و همینطور وقتی شنیده ام فلانی در دانشگاه تبریز مکانیک خوانده!

بعدا مفصل براتون میگم خواهش می کنم به چشم توهین نگاه نکنید! مرسی! یادتون باشه این فقط سلیقه شخصی منه.

داخل پرانتز میگم که یکی که آزاد شبستر کامپیوتر خونده ادعا می کرد که کامپیوتر این دانشگاه از شریف بالاتره! خب آدم مجبور میشه جواب بده دیگه!


یه کمیته ای داشتیم زمانی در ولایت اونجا با دختر کوچولوی خوشگلی دوست شدیم.دوست که نه من شدم مشاور و خواهر بزرگترش! فکر کنم متولد ۶۶ هست.دیشب توی عروسی دیدم اونقده بزرگ شده! میگم چه خبرا؟ میدونستم برخلاف میلش که پزشکی می خواست دانشگاه سراسری استان مجاورمون اقتصاد خوند.میگه گلی همیشه دعات می کنم تو باعث شدی من فکرم رو تغییر بدم هرچند رتبه ام به پرستاری همین دانشگاه می رسید اقتصاد زدم حالا یه بانک دولتی استخدام شدم .... خیلی کیف کردم : هم اینکه واقعا بچه با شعوری بود باید به یه جایی می رسید و هم اینکه روی کسی تاثیری گذاشته ام که دعام کنه....


برای تابستون سال بعد سفارش تکه دوزی قبول می کنیم : هر تکه ۵۰۰ هزار تومان! از منشیم وقت بگیرید!


دیروز با دخترخاله کوچکتر و وسطی بودم.وسطی قراره مهرماه یه بچه دنیا بیاره که نمیگه دختره یا پسر.لوس بازی!! من با اینا خیلی مچ بودم وقتی بچه بودیم تابستونا یه در میون یا من خونه اونا بودم یا مریم - کوچیکه - خونه ما.... پارسال وقتی مامان عمل کرده بود عروسیش بود یادتونه؟ اونقده فاصله گرفتیم از هم! دیگه اصلا حرفامون باهم تناسب نداره.اون یه دنیا داره من یه دنیای دیگه.دیشب هرچند به خاطر تعصبی که به صمیمیت زمان بچگیمون داشتم سعی می کردم قبول نکنم اما قشنگ متوجه بودم که دیگه دوست ندارم باهاش هم صحبت باشم.... من یه جور فکر می کنم اون یه جور دیگه....


برادر بزرگتر امروز محرم میشه.خوش به سعادتش.... دیشب عروس بزرگتر باهامون اومد عروسی.همیشه بعد از اینکه اینجور جاروجنجال به پا می کنه پشیمون میشه و شرمنده.ما هم هواشو داریم هرچند این بار بقیه ناراحتن و میخوان بهش رو ندن اما من رو میدم.همسر برادر بزرگتره و مادر آذین و سروین تازه! میدونم به خاطر بیماریش و قرصهایی که میخوره - آرتریت رو ما تو ئید داره - اعصابش ضعیفه.... درست که زیاد شخصیتش مورد قبولم نیست....


راستي ميرناي محترم! تا اينجاي كار فقط سورپرايز بود اما بعد از اين اگر خودتان را معرفي نكنيد خواندن وبلاگ من برايتان در حكم فضولي خواهد بود از ديد من! ببخشيد فعلا كه نمي دانم چه كسي هستيد به راحتي مي توانم حرفم را رك بگويم!

متشكرم!


خدایا شکر! به خاطر همه چیز! خودت مواظب همه مان باش! مرسی هزار بار!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

بلوز و دامنمون!

میدونید که جریان پست دوم رو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

کامپیوتر خونه مون هم درست شده با آقای همسر هم دوست شدیم (!) دیگه بر وفق مراده تا حدی!

این خانمه از خانم ر شنیده قضیه عقد آقای همسر رو - چون نمی تونم برم عروسی برادرش باید می گفتم وگرنه مدتهاست هیچ رابطه جز همکاری باهاش ندارم - اومده وای دوسه تا جمله در کرده رفته به این یکی خانم ر - همون ر که دوستش دارم! زین پس اسمش میشه مهی اوکی؟ - میگم این خانمه می تونه هر زندگی رو به هم بزنه به خدا کافیه یه کم اعتقاداتت شل باشه.همینه که دو ساله با مادرشوهرش در حال قطع رابطه است!

میگه عروس جدید چه کاره است؟ میگم دانشجوی فوقه - می تونم قسم بخورم خانم ر بهش گفته بود از همین خاصیت خانم ر بدم میاد. - میگه خانم ع زود بجنب فوق بده!!!! به خاطر همین پیش بینیها بود که من پارسال فوق شرکت کردم که اگه اینا ازدواج کنن - که پیش بینی هم نمی کردم به این زودی رخ بده - ملت ممکنه فکر کنن از حسودی بوده! نمیدونم من چه مرضی دارم که به حرف آدمهای سطح پایین اهمیت میدم....

چند وقت پیش هم دفترچه انتخاب رشته فوق رو روی میزم دید رنگ و روش عوض شد ولی چیزی نپرسید - اینم می تونم یقین بگم اون خانم ر بهش گفته -

راستش اعتقادات منو که درمورد تحصیلات تکمیلی می دونید حتما.به نظر من لیسانس به درد بخوری از یک دانشگاه درست درمون از دکترای دانشگاههای دره پیت - که خودم ارشد یکیشونو قبول شدم تا به حال! - بالاتره.یعنی من به مدرک تحصیلی به چشم گواهی ای نگاه می کنم که نشون میده فردی چند سال و در کجا مشغول تحصیل بوده همینه که از دید من مثلا لیسانس دانشگاه دوقوزآباد از دیپلم پایین تره چون اون دیپلمه ادعای تحصیلکرده بودننداره اینیکی داره!!! - توی اتاق هم رایجه به " لیسانس مراغه بناب "! یعنی مدرک الکی. همین تفاوت باعث شده که تحمل خانم ر - دیپلم هست - راحت تر از خانمه باشه که لیسانس مراغه بنابه....حالا مراغه بناب بزرگترن ها یهو می بینی یه دهستان دانشگاه زده....

اما با خودم که روراست شدم دیدم بعضی مسائل روم تاثیر میذاره هرچند متاسفم که تاثیر میگیرم ولی خب! واقعیته! مثلا وقتی خواهر کوچکتر آقای همسر به یک " مدرس حق التدریس دانشگاه آزاد واحد منگول آباد علیا " میگه " استاد دانشگاه " و بحث می کنه که خب! استاده دیگه! من حرصم میگیره چون اون که یک لیسانس جامعه است - هرچند از نوع مراغه بناب- این تفکر رو داره ببین بقیه رو!

دقیقا با ایده افرادی که ازدواج می کنن چون می ترسن اگه ازدواج نکنن بعد پشیمون بشن یا جشن می گیرن چون توی عمر یه بار اتفاق می افته اگه نگیرن ممکنه بعد پشیمون بشن یا بچه میارن چون ممکنه نیارن بعد سنشون بگذره پشیمون بشن... منم اومدم گفتم بذار یه فوقی بدیم ما هم یه وقت پیر پاتال شدیم ممکنه پشیمون شیم اونوقت دیگه مغزمون نکشه بخونیم!! بعد که نخوندیم و الکی رفتیم سر جلسه و خب از یه دانشگاه اسممون برای مصاحبه دراومد.... خدا رو شکر این اتفاق قبل از ازدواج برادر آقای همسر رخ داد وگرنه توجیه مشابه خانمه - که مشابهش تو اجتماع خیلی زیاده - واقعا روی من تاثیر خیلی بدی میذاشت.البته نتیجه مصاحبه زیاد مهم نیست مساله استارت ارشد بوده که قبل از تاریخ عقده!

وای خدا! چقدر احساس پایین رفتن سطح می کنم من چرا اینجوری شدم؟ اینجور که من پیش میرم ممکنه فردا برم بازار امیر ۱۲ تا النگو هم بخرم!

خلاصه دیگه! این خانمه دو دقیقه میاد توی اتاق اعصاب آدمو سرویس می کنه میره.حالا یه خرده ضعیفتر از من باشی ممکنه بری توی خونه با شوهرت هم دعوا کنی!


زین پس خانم ر که دوستش دارم اسمش مهی میشه ٬ خانم الف نیلی و خانم س هم الی.اوکی؟ بقیه اونایی هستن که زیاد مهم نیستن.آناس رو هم که میشناسین!


امروز نیلی یه ارباب رجوع قاط داشت تا حر ا ست هم رفت میدونید اخرش چی شد؟ گلی خانم آقاهه رو قانع کرد با رضایت از اداره بره و شنبه برگرده! { صدای تشویق و سوت } خواهش می کنم من متعلق به همه شما هستم! ناسلامتی ۴ ساله کارمندم ها!


آقا! الی و مهی رفتن از اتاقک کنار دستشویی خواهران یه سطل صورتی پلاستیکی کش رفتن آوردن توی کمد قایمش کردن این سطل اسباب دلخوشیه که بیا و ببین.خدایی وجود این دو نفر توی زندگی خود من که خیلی مثبت بوده.دوستشون دارم!

گویا آقای م - اینجا کسی تحمل خوشحالی و شادی دیگران رو نداره - به رییس اینا گفته اتاقاشون رو عوض کنید! اونم گفته من تا به حال کم کاری ندیده ام آخه به چه بهانه ای عوض کنم.... خلاصه که کسی تحمل شادی کسی رو نداره.... خیلی بده!


یه دامن گل گلی دارم که زمینه اش مشکیه.یه تیشرت مشکی خریدم با مقادیری از پارچه دامنه روش تکه دوزی کردم دیروز شروع کردم چهار تکه اش مونده میرم کاملش کنم شاید شب پوشیدم اونقده کیف کردم! چقدر من هنرمندم!عکسش رو میذارم تایید کنید موضوع رو!!


راستی! امروز سی و پنجمین بیست و چهارم ماست! مبارکه باشه!


خدایا شکر! که امروز هم سالمیم و خوشحال!

خدایا شکر! که با دل شاد میریم عروسی!

شکر که همش تو جشن افتادیم و شکر که دلخوری و غم وجود نداره!

شکر که کمک کردی اون ارباب رجوع توسط من راضی شد رفت!

شکر که تو این اتاقم!

شکر که کار دارم!

شکر که خوشحالم! خیلی شکر!

شکر که دیروز با آقای همسر حسابی خوش گذروندیم و شاد بودیم!

شکر که ماشین داریم و برای عروسی منتظر کس دیگری نیستم که منو ببره!

شکر که اونقدر چیزهای زیاد بهم دادی که چشم حسود دربیاد! بیاد سعی کنه متلاطمم کنه....

شکر که وبلاگ دارم و می تونم توش هرچیزی بنویسم بدون خجالت - خدایی موضوع خانمه و صحبتهای بالا رو به کس دیگری روم نمیشه بگم! از خودم خجالت می کشم!!!

شکر که مامان سالمه! خیلی شکر! پارسال همین مواقع بود که داشت یواش یواش بیماریش رو می شد.... شکر! به خاطر سجده های شکر پارسال به خاطر معجزه ها! شکر که دکترش گفته چکاپ هر سه ماه یه بار هم دیگه لازم نیست....

خدایا شکر! خیلی شکر! به خاطر امروز و فردا و فرداهای دیگر....

خودت مواظب همه مون باش مثل همیشه! مرسی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

اونقده كامپيوتر نداشتم يادم رفته وبلاگ چي بود گويا!!!

ديروز من و آقاي همسر كلي حرف زديم از اون نوعي كه من عاشقشم مثل دوتا آدم بيطرف و منطقي و عاشق! اونقده خوش گذشت.فكم حسابي فيزيوتراپي شد!!!!


براي بيشتر نظرات پست قبل جواب داده ام.


امروز پلان خونه مون رو كشيدم! اتوكدكار مي شوم!! چيزاي پركاربرد رو ياد گرفتم فقط سرعتم كمه.آخه من به خاطر درد شانه راستم موسم رو چپ دست كرده ام اوايل سخت بود ولي الان خوب عادت كرده ام اما اتوكده خيلي به موس وابسته است سرعتم كم ميشه ديگه! تازه هي راست كليكها يادم ميره!


حذف كردم اين پاراگراف رو! ميگم بعدا دليلش را!


ديگه! فردا ميريم عروسي پس فردا نيز! كائنات وقتي من عروسي ميخوام يه جا ميده با كنتاكت! مثلا عروسي برادر خانم چ دعوتيم كه درست روز عقد برادر آقاي همسره! راستي نگفتم كه دوشنبه مراسم عقده؟! چقدر اخبار مونده نگفته !

كلي هم دنبال لباس گشتم نيست كه نيست! آقا يكي بخواد لباسش آستين داشته باشه كدوم بازار رو بايد بگرده؟!البته لباس رو براي عقد نميخوام ها چون چيز زياد جدي اي نيست يه جورايي خودمانيه - از اون تيپ جشنهايي كه من هيچ دوست ندارم نه ميشه گفت جشن نه ميشه گفت مهموني - نميخوام از لباس گرانقيمت پرده برداري كنم همون كت دامن قرمزه عاليه! راستي اين اولين جشنيه كه در خاندان آقاي همسر من حضور دارم! از زمان ازدواج ما كلي آدم ازدواج كردن ها اما يا جشن نگرفتن يا دعوت نكردن!

فردا هم عروسي دختر بزرگتر پسر بزرگتر خاله بزرگتره! به رسم منسوخ شده ولايت دوروز برگزار ميشه.مامان ميگفت ديروز جهاز بينون (!) بود كلي دلم براي شما سوخت! اونقده وسايل براش خريده بودن.به نظر من كه ضرورت نداره مخصوصا كه باباش يه كارمنده و دختر دومش هم تو عقد!


جاي شمشاد و ملي خاليه چقدر!


مهربان بزرگوار! هيچوقت يادت نره كه من هرگز ممكن نيست بخوام خانواده ات رو پيش تو تخريب كنم.خبيث هم كه باشم - كه نيستم - اونقدر آي كيو دارم كه نخوام اينقدر تابلو ضايعشون كنم بابا!

خداي بزرگ! شكر! شكر! شكر! خودت مواظب همه مون باش! مرسي!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

كامپيوترم كار مي كنه هورا!

چه خبر ها؟ من نبودم دلتون حسابي تنگ ميشد مگه نه؟ چقدر حرف دارم!

خب! من امروز رفتم پيش مشاور.يكي از مشهورترين مشاورهاي تبريز.براي شنبه آينده هم وقت گرفتم دوباره برم.اونقده آرامش داد! كلي تاييدم كرد كلي تحسينم كرد! گفت حق داشتم از دست باباي آقاي همسر ناراحت بشم اما توصيه كرد مته رو خشخاش نذارم.... خيلي خانم باتجربه و آگاهيه گفت بهترين كار اين بود كه باباي آقاي همسر توي جمع وقتي معلوم شد مهريه اونقدر ميشه برگرده به آقاي همسر بگه كه براي اينكه گلي ناراحتنشه يه وقت تو هم برو براي اونو بيشتر كن كه البته اين فقط باعث مي شد از چشم من نيفته وگرنه من اعتقادم همون 650 تا بوده و هست.... خلاصه ديگه! البته من به اين دليل نرفته بودم ها پرسيد دليل آخرين اعصاب خرديم چي بوده توضيح دادم و كلي تاييدم كرد و كلي گفت آفرين دختر منطقي باريكلا! اينا!

راستش من حسابي از دست خانواده آقاي همسر ناراحت شدم.دسترسي به وبلاگ هم كه نداشتم داشتم دق مي كردم! يادتونه من گفتم " پري بله برون " ؟ خب اونروز انگشتر و چادر بردن و شده همون بله برون و من از اينكه ناديده گرفته شده ام دلخورم.فقط هم از دست خانواده آقاي همسر دلخورم نه خودش نه برادرش نه عروس جديد هرچند همينجوري نسبت بهش حس بدي دارم و سعي مي كنم تا روزي كه ببينمش اين حس رو از بين ببرم. و موضوع ديگه اون رقم هست كه ناراحتم كرده و البته توجيهات آقاي همسر.عمدتا ناراحتم كه چرا آقاي همسر دلايل غيرمحكمه پسند و غيرمنطقي رو به راحتي آب خوردن قبول مي كنه. مثلا اينكه عروس جديد چون خواهرش مهريه اش اونقدر بوده بايد اينم اونقدر ميشده يا اينكه عروس جديد چون به دوستاش گفته جشن ميگيرم پس بايد جشن بگيره و اينا.من اين موضوع رو در مامان آقاي همسر كشف كرده ام كه به راحتي فريب مي خوره و واقعا به غرورم برميخوره اگه آقاي همسر هم اينجوري باشه.شايد هم موضع ميگيرم و هر عملي رو از آقاي همسر به حساب اين خصوصيت – كه موروثي بودنش ثابت نشده – ميذارم....

خلاصه كه اين موضوعات شنبه پر از گردوخاكي  برامون درست كرده بودند.... از آن روزهايي كه دلم ميخواست بميرم.... و كار به انجا كشيد كه امروز مرخصي بگيرم برم دكتر و براي شنبه هم وقت رزرو كنم!من كسي هستم كه مرخصي گرفتن برام سخته هرچند تا به حال نشده بخوام و نتونم بگيرم!

خانم دكتر گفت يه بار رفتيم يه مراسمي شوهرم – هردوشون هيات علمي هستن از اين سوسولا نه ها دانشگاه درست حسابي! – بعد از برگشت دنبال عقدنامه ميگشت كه ببره مهريه رو زياد كنه و برد  كردش 5000 تا كه از مال همه بيشتر باشه!! من هرچند اين رفتار رو تاييد نمي كنم اما به جرات مي تونم بگم مردي كه في البداهه چنين كاري بكنه يه سپرده خيلي خيلي بزرگ تو حساب مشتركش گذاشته.... موضوع 5000 تا نيست ها موضوع اون سورپرايزه و درك كردنشه....

چون آقاي همسر در مسائل انتقادي شنونده خوبي برام نيست – اصلا گوش نميده شايد! – و من انتقاد نكنم مي ميرم مخصوصا وقتي خيلي دلخورم موضوع بله برون رو به مامان گفتم.متاسفم اما بايد به يكي مي گفتم همينجوري معده درد و تهوع به صورت بك گراند دارم ببين اگه يه گوشي نبود بشنوه چه حالي مي شدم! من قبول كه ايرادات زيادي دارم – البته خانم دكتر هم تاييد كرد به خودم سخت ميگيرم و اينجوري ضعف شخصيتي پيدا خواهم كرد -  اما آقاي همسر اگه روي اين ايرادش كار نكنه خدا ميدونه ده سال بعد كجاي روزگار خواهيم بود.من نياز به شنيده شدن دارم چون به گوشهاي ديگر اعتماد ندارم – حتي گوش مامان در اين مسائل – يا دپرس بايد بشم يا آقاي همسر ياد بگيره گوش بده.حتي به غرهام حتي براي چندمين بار....

خلاصه كه هم از دست خودم هم از دست آقاي همسر هم از دست همه خانواده اش دلخورم! حتي حالا!! به اضافه اينكه يه كار بدي هم كه كرده ام اينه كه هيچ تبريكي به كسي نگفته ام. فكر مي كنم براي آدمهايي كه خوب و بد برايشان توفير ندارد چرا بايد انرژي مصرف كرد و خوب بود؟!

معتقدم كه من براي خوبي كردن بي قيد و شرط به ديگران به دنيا نيامده ام.به دنيا نيامده ام كه فقط روي " بده " حساب كنم و بي خيال " بستان " باشم.خب! مقداري از خوبيها را  في سبيل ا... و به خاطر وجدانم انجام ميدهم هيچ انتظاري هم براي قدرداني ندارم اما تعدادي از خوبيها را هم انجام ميدهم تا ارزشهايي را كه دوست دارم به دست بياورم.مثلا به فلاني خوبي مي كنم تا در ازاي آن احترامم پيشش بيشتر شود پس وقتي نتيجه اي به دست نيامد چرا خوبي كنم؟ حضرت عليش هم كه حضرت علي بود بي قيد و شرط به كسي خوبي نمي كرد وقتي كه " او خدو انداخت بر روي علي " شمشير رو انداخت برگشت نايستاد بگه عيب نداره مي بخشمش بذار باهاش جنگ كنم.... بهش بي اهميتي كرد.... من كه يك انسان ناقصم چه انتظاري از خودم دارم؟تعدادي از خوبيهايم را كم خواهم كرد چون نتيجه مطلوب را نداده اند اما نه همه آنها را. دوست ندارم مثل عروس بزرگتر باشم و خودم رو بي ارزش كنم اما دلم هم نميخواد پيش وجدانم خودم رو پخمه بدونم.

ديگه! همين كافيه براي امروز.

خدايا خيلي شكر! به خاطر همه چيز ممنونم.خودت مواظب همه مون باش! مرسي!

مهربان بزرگوار! از روزي كه گفتي خوشت نمي آيد نگرانت باشم صبحها نمي گويم مواظب خودت باش و گير نميدهم بگويي چشم! توي دلم مي گويم.... اما شخصيت منو ازم نگير! من به اين شخصيت خيلي احترام قائلم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

واقعا از بی وبلاگی جونم به لبم رسیده!حالم بده!!!!

کامپیوتر من میره تعمیر زنگ می زنن هیچیش نیست میاد اینجا قاطی می کنه معما شده! سه روزه مرتب توی شرکت هما ر ا کار کرده اینجا اومده باز مشکل! صدای تراکتور!! کامپیوتر خونه هم دوباره - سه باره - رفت مطب!! اینا!

ببینید اینجا کجاست : تلفنها خرابن و هزار بار خط آزاد میگیری که وصل شه بعد طرف گوشی رو که برداشت قطع میشه.ده بار اومدن تعمیر کنن ها!! اینم کامپیوتر! تازه هزارتا گزارش باز تهران خواسته برای فردا مهلت گرفتم ازشون.بدم میاد! فکر کنم سی سال کارمندیم تموم بشه من به این کار علاقه پیدا نکنم!

فعلا همینا! الان خانم س میاد....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

چقدر سخت است بی کامپیوتر باشی هم در اداره هم در خانه! اما انسان با همین سختیهاست که فلز وجودش جلا می یابد! - از این تیپ ادبیات استعاری و تشبیهی همیشه بدم میاد مگر خیلی پرفکت باشه -

خب! از کی نیستم من؟

خدا پدر رییس اینا رو بیامرزه که دعوتشون کرد جلسه و میدونم جلساتش پر از جفنگه و طولانی! یعنی الان منم و اتاقمون و کامپیوتر خانم س!

توی اتاق بحث بود.میدونستم موضوع من پیش میاد که کارم سخت نیست و دریافتیم زیاد - نسبت به اینا - در نهایت خباثت رفتم بیرون تا اجازه بدم در مورد من غیبت کنن و یهویی اومدم تو.خب ضایع شدن! خوشم اومد.این خانم س عجب دختر خوبیه.یادم باشه اگه یه وقتی خواستم یکی رو استخدام کنم به شرایط خانوادگیش حتما دقت کنم.اونایی که خانواده درست حسابی دارن همیشه کارمندای خوبین.

جالبه این آناستازیا سه روز هفته نمیاد سه روز دیگه هم با تاخیر میاد تازه نیروی بورسیه یه سازمان دیگه است و مشمول عدم مداخله کارمندان دولت! حالا با این اوصاف اضافه کار و کارانه هم می طلبه! یعنی ممکنه بگیره ها! اینجا فقط کافیه بی تربیت و پررو باشی!

دیگه دیگه! دیروز که ولایت بودیم.لیلیا هم بود.مامان دعوت شده بود به یه نذری اول گفتم نمیرم چون عزاداری حضرت زینب داشتن و من تصمیم گرفتم از هاله های منفی دور باشم اما بعد گفتم که برم هم مواظب لیلیا هستم که مزاحم مامان نشه هم دخترخاله ها رو می بینم که فقط یکیشون اومده بود.همون که مهر مامان میشه و نمیگه جنسیت بچه چیه البته به گمان من پسره.خوب بود کلا! بعد هم دوست دانشجویی برادر وسطی اومده بود خونه شون از تهران.عروس وسطی هم تا عصر شیفت بود.مامان هم که فارسی زیاد بلد نیست رفتم خونه اونا که همسر اون آقا تنها نمونه.دوتا دختر داشتن کوچیکه چهارماهش بود آی خوردنی بود آی خوردنی بود!هرقدر آلاخون بالاخونش کردم گریه نکرد فقط لبخند آخراش هم دوست شده بودیم و با صدا می خندید بعد هم خسته شد خوابید.

صبح هم که اومدیم اداره.برادر بزرگتر فردا میره مکه.تنها! دفعه قبل همگی رفته بودن این بار می خواست دوتایی برن چون اون دفعه سروین نذاشت چیزی دستگیرش بشه که عروس بزرگتر چندبار بهش گفت مسافرت با تو نمی چسبه اونم از لجش تنهایی ثبت نام کرد.کار خوبی نیست در کل اما تنبیه مناسبیه فعلا.بذار ۱۵ روز تنها باشه ببینه که چقدر بهش نیاز داره.البته هردوشون!

دیگه دیگه! آهان! دوشنبه صبح رفتم تهران.کثیف بود شدید! مصاحبه ام نیم ساعت هم طول نکشید و من علاف در تهران! جایی رو هم نمیشناختم.اول رفتم هفت تیر سه تا مانتو اداری خریدم خیال خودم و آقای همسر رو راحت کردم تا یه مدت! بعد رفتم انقلاب و البته کتاب نگرفتم! از فردوسی هم کفش راحتی خریدم که الان پامه و در ضایعیزاسیون پاراگراف قبلی بی صدا بودنش کمک زیادی کرد.دوتا جدول باطله گرفتم اومدم فرودگاه ده حل کن! دوتا هم دوست پیدا کردم یکیش یه دختر گرگانی بود که مثل من علاف پروازش بود یکیش هم مسئول نمازخانه فرودگاه حسابی جدول حل کردیم.بعد هم برگشتم و چشمتون روز بد نبینه که سردرد فجیعی گرفتم که آخرش به استفراغ فجیعتری تبدیل شد.من جاییم شدید درد کنه تهوع میگیرم دیگه این تهوعش به اینجا هم کشید!


آپارتمانهای بیست متر بزرگتر از آپارتمان ما کم جا تر از آپارتمان خودمون هستن! طراحی خونه ما خداییش عالیه اصلا شاید عوضش نکردیم و یه آپارتمان کوچک دیگه گرفتیم.هنوز معلوم نیست!


خب! دوشنبه بله برون انجام شده بود دیگه.اولش عصبانی که بودم دلم میخواست اینجا بنویسم و آقای عباس - اگه هنوز می خونه - بخونه و به همه فامیل هم بگه اما الان آرامترم و نمیگم چی شده فقط مقادیر متنابهی برخورد من با خانواده آقای همسر تغییر خواهدکرد به سمت منفی.از دست همه شون ناراحتم و اگه آقای همسر خودش این موضوع رو نمی فهمید و درک نمی کرد و قبول نمیکرد که من ناراحت باشم و مثل همیشه تو لاک دفاع میرفت ممکن بود کارهای بدی هم بکنم اما اینکه او می فهمد برای من دنیاست ومواظبش خواهم بود اذیت نشود درهرحال دید من در مورد خانواده اش تغییر کرده و زین پس یک عروس معمولی برایشان خواهم بود در حد استانداردهایی که برای احترام به خودم قائلم و نه عروس خوب یا خیلی خوب! آدمها همیشه خودشان میزان احترامی را که مخاطبشان قائل می شود تعیین می کنند.از اخبار هم فعلا ۱۲۵۰ عدد سکه تمام بهار را داشته باشید!

اگر مرا خوب نشناسید ممکن است فکر کنید موضوع سر رقم مهریه است! هرگز! اگر مهریه خودم اینقدر بود سرم پایین می شد چون معتقدم این رقم برای آدمهای باشخصیت نیست.... موضوع چیز دیگری است : در خطر افتادن احترامم! والسلام! هیچکس حق ندارد به احترام من دست بزند....

هی به ذهنم می رسد شعر پروین عزیز که :

به گردن و دست زن نکو پروین! / سزاست گوهر دانش نه گوهر الوان

آخ! برای حفظ این شعر چندین صفحه ای یک بیست تشویقی از خانم انصاری دبیر ادبیات سال دوم دبیرستان گرفتم.همینجوری حفظم شده بود وقتی متوجه شد کلی ذوق کرد.من توی همه درسها دانش آموز ویژه ای بودم اما در ادبیات و گروه ریاضی چیز دیگه ای! همیشه معلمهای ایندو درس دوستم داشتند.

فعلا همینا رو داشته باشید.


تنها کسی که تونستم نظر بذارم شمشاد بود نمیدونم بلاگفا هی میگه کد رو اشتباه وارد کردی در حالیکه من به خداوندی خدا درست می زنم!!


مهربان بزرگوار! همیشه به " مرد خانواده " بودنت افتخار کرده ام.چه در مورد خانواده دونفری زیبای خودمان باشد چه در مورد خانواده خودت.... اما زیاد به خودت فشار نیار که اولا " خلایق هرچه لایق " و دوم " خود کرده را تدبیر نیست "... مواظب خودت باش!

خدایا! چگونه شکر کنم؟ با چه زبانی؟ این کائنات را مگر تو در خدمت من نیاورده ای؟ هرچه میخواهم بی بروبرگرد تحویلم میدهد! خیلی ممنونم خیلی! خودت مواظب همه مان باش مثل همیشه! مرسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان!

کامپیوتر ندارم توی خونه ه مکامپیوترمون ویروسیه گاه متوقف میشه گاه با سرعت میره جلو! بله برون شده حرص خوردم تهران رفتم مانتو خریدم کفش خریدم امید دادن اسممون دوباره برگشت سازمان سنجش اوخ! کلی اتفاقات افتاده.... اخبار رو کی بدم خدا میدونه!

این کامپیوتر خانم س هست خدا کنه لو نرم!!!

خوش بگذره منتظر باشید کامپیوترم نو نوار بیاد پیشم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان!

کامپیوتر ندارم توی خونه ه مکامپیوترمون ویروسیه گاه متوقف میشه گاه با سرعت میره جلو! بله برون شده حرص خوردم تهران رفتم مانتو خریدم کفش خریدم امید دادن اسممون دوباره برگشت سازمان سنجش اوخ! کلی اتفاقات افتاده.... اخبار رو کی بدم خدا میدونه!

این کامپیوتر خانم س هست خدا کنه لو نرم!!!

خوش بگذره منتظر باشید کامپیوترم نو نوار بیاد پیشم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان!

کامپیوتر ندارم توی خونه هم کامپیوترمون ویروسیه گاه متوقف میشه گاه با سرعت میره جلو! بله برون شده حرص خوردم تهران رفتم مانتو خریدم کفش خریدم امید دادن اسممون دوباره برگشت سازمان سنجش اوخ! کلی اتفاقات افتاده.... اخبار رو کی بدم خدا میدونه!

این کامپیوتر خانم س هست خدا کنه لو نرم!!!

خوش بگذره منتظر باشید کامپیوترم نو نوار بیاد پیشم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

کامپیوترم رفت تعمیر! اینبار دیگه مادر برد پادر برد (!) کلا عوض میشه یکی تازه اش رو میدن.... توی خونه هم کامپیوترمون ویروس گرفته!! شرمنده دیگه! اون ویروسه رفت این یکی اومد!

فردا میرم تهران.با پرواز ۶ صبح میرم با پرواز ۶ عصر برمیگردم! میرم مصاحبه آخه چندبرابر ظرفیت ارشد اسمم اومده مثل اینکه شوخی شوخی داره جدی میشه! تا اینجاش حواسم نبود یعنی برام مهم نبود اما حالا دیگه دلم میخواد قبول شم.احساس می کنم نشانه هایی می بینم!

همینطور فردا پری بله برون - بر وزن پری تافل - می باشد! برادر آقای همسر!من غایب خواهم بود.این هم نشانه است گویا! من بودم تضمینی نبود که گزافه نگویم و نیشی نزنم!و این احترام سه ساله ام را ممکن بود خدشه دار کند.

فردا تولد خانم ر هست دیروز براش کیک پختم حیف که داخل ظرف پیرکس پختم و حواسم نبود که شیشه رسانا نیست! همش فر رو با مایکروفر عوضی میگرم دیروز هی به ذهنم می رسید این ظرف چرا داخل فر نمی چرخه!! یادم می افتاد ماکروفر نیست که بابا!!! درهرحال کیکه خیلی چسبید.اتاقمون عالیه خدایی! مثلا خانم س داره رقص آ ذ ر ی یادمون میده!الان حرکت سومیم البته من تو اتاق تمرین نمی کنم ولی خانم الف چرا! خنده بازاریه که بیا و ببین!

اینا! دعا کنید تا سه شنبه کامپیوترم را بدهند!


خدایا شکر! خیلی شکر! بقیه اش را در دلم می گویم!

کائنات! چطوری؟ ببین خودت مصاحبه هه رو یه کاریش بکن دیگه! آخه کدوم لیسانسی تو آیزا مقاله داره که من داشته باشم؟ خونه رو هم حواست هست دیگه؟ مرسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

به به پنجشنبه عزيز!

ديروز ولايت بوديم.گربه هاي حياط مامان واقعا ابزار اذيت شده اند بايد فكري كنيم.شب اصلا خوب نخوابيدم هي فكر مي كردم گربه ها آمده اند داخل! من از گربه نمي ترسم ها نميدونم چرا نتونستم بخوابم.... صبح هم آذين رو برديم محل آزمون دانشگاه آزاد ولايت.بهش ميگم آذين اينجا دانشگاهه يا زندان زاويرا؟! درست بالاي كوه! امسال آزمايشي شركت كرده.سالي كه من آزمايشي شركت كردم رتبه دورقمي آوردم در رشته اولم كه همانا برق تبريز بود.فكر كن همان سال تعدادي ذخيره رفتند داخل دانشگاه در همان رشته كه من با ميانگين درصد 45 – هشتاددرصد سوالات از پيش دانشگاهي بود – رتبه دورقمي آوردم.بذارين بگم! اينان كه من متنفرم از اين دانشگاه.... البته نه لزوما از فارغ التحصيلان يا دانشجويانش! استثنا هميشه وجود دارد.

خانم س بهم اتوكد ياد ميده! يه پلان هم داده دستم كه تمرين كنم.يه كم به اتوكد مسلط بشم ميرم خصوصي چند جلسه تاسيسات كار كنم و بچسبم به كار!!! خانم س يك استثناي دانشگاه آزاده كه عمده پارامترهاي محبوبيت رو در نزد من داره.دختر خوبيه.

پيراهنم رو گرفتم.خوب كار كرده.... خانمه ميگه شما نفر اولي هستين كه امروز پول ميگيرم – ما ميگيم سفته – ميگم منيم اياغيم يونجولدي – ترجمه اش را نميدانم.آيتك هنوز مي خوني اينجا رو؟ ترجمه كن لطفا!! – الان من نرفته مشتريها سرازير ميشن...مي خنده! حساب مي كنم ميخوام بيام بيرون مي بينم دونفر پشت ويترين هستند منتظر ميشم بيان تو.... لباس ز ي ر مي خوان! به خانمه ميگم ملاحظه مي كنيد؟ مي خنده!

فردا قرار خواهر وسطي كنسل شد! عمه بابا – بزرگ خاندان ع با حدود نود سال سن – از مكه اومده وليمه ميده.ميريم ولايت.

ديروز باز يه مشتري ديگه براي خونه پيدا شده.توكل به خدا.... عاشق اين خونه هستم بااينكه كوچيكه دلم نميخواد عوضش كنيم.درست مثل دوتا كبوتر كه خا ر  و خ ا ش ا ك – ببين چي شده كه مجبورم اينم اينجوري بنويسم!! – لونه مي سازن درستش كرديم...الهي ما! راستش وبلاگ عروسها رو كه ميخونم دلم براي خودمون مي سوزه.حسودي نيست ها اصلا! ما با چه زحمتي حساب كتاب كرديم از اين و از آن گذشتيم فقط لوازم ضروري خريديم.... الهي ما! خدايا! من اضافه نميخوام.اصلا اين كه گفتم معناش اين نيست خودت كه ميدوني.من فقط بعضي وقتا كه احساس بي پدري مي كنم دلم ميگيره.خودت مواظب بابام كه پيشته باش!مرسي!


بعضي وقتا دلم ميخواد بي ملاحظه باشم.مثل خانم ر! كه ادعا داشته باشه همه توي كارش كمكش كنن و به كمك به چشم وظيفه نگاه كنه بعد خودش اضافه بمونه با امكانات اداره كارهاي شخصيش رو بكنه و از بيرون كار بگيره و اينا!....يا مثل عروس وسطي كه ليليا رو بذاره پيش مامان و چهارروز بره سمينار آبكي غيرضروري.... يا خانم ن كه سه روز هفته غايب باشه بعد ادعاي اضافه كار و كارانه بكنه.... يا مثل خيليهاي ديگه.چرا من اينهمه ملاحظه مي كنم مواظب همه هستم كه فلاني خسته نشه فلاني ضايع نشه فلاني دلش نشكنه و غيره.... البته هيچوقت نميخوام بي ملاحظه باشم.دست مامانم درد نكنه كه ما رو اينجوري تربيت كرده هرچند بهمون سخت ميگذره....


خدايا شكر! خيلي شكر! چقدر خوشحالم من! به خاطر همكاران خوبم به خاطر كار خوبم به خاطر همه اطرافيان خوب ممنونم! چقدر تو خوبي! ادامه بده خوبيهاتو هرچند من بي ادب و ناشكرم! مرسي معدن رحمت!

كائنات! حواست كه هست! مرسي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

تصميم گرفته ام خوشحال باشم! همينجوري! البته اميدوارم بتوانم روي اين تصميم بمانم.

ديروز خوشحال بودم رسيدم خونه ناهار رو خوردم رفتم بالكن.فكر مي كردمتميز كردنش نهايت نيم ساعت ميخواد تازه كتري رو هم گذاشتم روي اجاق كه تموم كه شدم برم چاي بخورم اما يك و نيم ساعت تو بالكن بودم و نهايتا يك بالكن تميز و مرتب ايجاد كردم!! راستش وقتي تميز كردن بالكن به ذهنم رسيد ياد اون تيكه كتاب راز افتادم كه ميگفت يكي ميخواست همسر خوبي پيدا كنه و پيدا نميكرد به اين نتيجه ميرسه كه شرايط رو مهيا كنه مثلا نصف كمدش رو خالي مي كنه براي لباسهاي همسر و يك طرف تخت مي خوابه و اينا تا اينكه در عرض يه هفته همسره پيدا ميشه! منم گفتم اگه براي خونه مشتري بياد نياز هست كه بالكن رو هم ببينه به هم ريخته هم كه آبروريزيه! شايد عجيب باشه ولي.... بلافاصله كه تميز كردن بالكن تموم شد آقاي همسر رسيد.د.ست داشتم وقتي مياد كارم تموم شده باشه كه شده بود! جذب اول! يه طالبي خورديم اون رفت پايين ماشينو بشوره من رفتم حموم.دوست داشتم قبل از اومدنش از حموم دراومده باشم.دقيقا بيرون آمدن من همان و رسيدن آقاي همسر همان! جذب دوم! و مهمتر! همان لحظه از بنگاه زنگ زدن كه يه عروس داماد ميخوان بيان خونه رو ببينن.اينم جذب اصلي! يعني يه خوشحالي خودخواسته و خنديدن از اول صبح ديروز اينهمه چيز مثبت برام آورد! چرا خوشحال نباشم پس؟

ما آپارتمان رو يه خرده گرونتر از مقدار رايجش گفتيم البته.خب آپارتمان ما خيلي مزايا داره الكي نيست.هرچي خدا صلاح بدونه انشاا... يا يه خونه بزرگتر پيدا مي كنيم اينو ميفروشيم يا يه خونه نقلي ديگه ميخريم ميديم دست مستاجر.هرچي خدا بخواد!

امروز هم كه كلي سوژه براي خنده داشتيم توي اتاق.خدا اين خانم ر رو هميشه سالم نگه داره انرژي اتاقه! آوردن كارت شهر بازي دادن براي هر نفر سهميه 8 نفر.... روش چند تا وسيله بازي نوشته خانم ر داشت اداي تجسم شده همكاران رو روي مثلا مري كوراند در مي آورد كلي خنديديم.به مري كوراند هم مي گفت مري گورو! اگه همكاران رو ميشناختين توضيح ميدادم چه كار مي كرد مثلا براي همكار چاق افسرده تجسم آبشار مي كرد.... بعد قرار شد براي صرفه جويي در تكان خوردن وسايل مورد نياز رو به هم پرتاب كنيم.خيلي عالي بود پرونده بود كه توي اتاق شناور شده بود.... نميدونين كه اينجا محل تفريح ماست نه محل كار ما! برميداريم اصطلاحات تركي رو كلمه به كلمه به فارسي ترجمه مي كنيم آي خنده دار ميشه! اونا كه تركي بلدن مي تونن تجسم كنن مثلا ميگيم فلاني سر مرتت بازه؟ يا فلاني از خودش خارج شده! كلا به لهجه غليظ تركي فارسي حرف مي زنيم از حرفهاي اضافه تركي استفاده مي كنيم و كيف مي كنيم! من هيچوقت تلاش نكرده ام لهجه نداشته باشم.هميشه دوست دارم تا دهانم رو باز كردم همه بفهمن تركم!

امروز ميريم ولايت.جبراني اولين جمعه ماه تير هم پس فردا خونه خواهر وسطي!


داخلی هامون تغییر کرد.راستش من از روز اولی که اومدم این اداره همش شماره داخلیم عددهای اول ناجور بودن : ۴۱۷ ٬ ۵۲۹ ٬ ۲۹۳ و ۴۱۱ ! این بار شدم ۴۲۲! به سلامتی یه عدد زوج نصیبمون شد! من از عددهای فرد خوشم نمیاد! راستی بعضی عددها هستن که دوستشون دارم مثل ۲ ٬ ۴ ٬ ۲۵ ٬ ۳۶ و البته ۲۰!! کلا مجذور کاملها رو دوست دارم وقتی توی مساله ای ظاهر می شدن که توان ۲ داشت مطمئن می شدی که درست رفتی....

بازی : شما چه عددهایی رو دوست دارید؟چرا؟


براي آذين موبايل خريدن.رابطه شون – برادر بزرگتر و خانمش – نسبتا خوبه.براي سروين هم دوچرخه.چقدر من آذيني هستم !! = آذينو دوست دارم!


دوست عزيز كه از من پرسيدين در مورد تبريز اطلاعات بدم اگر ممكنه بهم بين محل اقامتتون كدوم سمت شهره تا راحتتر بتونم كمك كنم! هر كمكي از دستم بربياد!قول!


خدايا شكر! كه دو روز است هيچ محركي خوشحالي ام را خراب نكرده!

خدايا شكر! كه خونه داريم! ميخوايم بزرگترش رو بخريم.

خدايا شكر! كه رابطه مون خوبه خوشحاليم!

خدايا شكر! خيلي شكر!

كائنات! ما ماشينمونو نمي فروشيم اوكي؟ آپارتماني پيدا مي كنيم كه عاليه عين اوني كه ميخوايم منظريه هست آسانسور داره دوتا اتاق خواب و شمالي جنوبيه قشنگ و دلبازه كابينتش دقيقا همونه كه من دوست دارم! اوكي؟ ببين كائنات جونم! يه خرده پول دستمون مي مونه كه فضا كه بزرگتر شد دكوراسيونش رو تهيه كنيم اوكي؟ ببين! يادت نره ها ما ماشينو نمي فروشيم.مرسي دستت درد نكنه! اصلا ميدوني چيه؟ ازت ميخوام همون آپارتمان كوچه كندو رو بريم ببينيم متوجه شيم عين تصويريه كه تو ذهنمونه.بعد بريم معامله كنيم! ميدوني كه لازمه خونه مون به همون قيمت كه گفتيم فروخته بشه! هرگلي زدي به سر خودت زدي خلاصه ديگه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

بابت دیروز ببخشید!آخه سه تا نامه خیلی مهم که از تهران برام اومده رو گم کردن بعد تاریخ مصرفش (!) به دستم رسیده.... یکیش که یه دوره مختص کارم بود واقعا مهم بود من موندم از این به بعد چه خاکی به سرم بریزم چون با فایلهایی که فرستادن هیچی حالیم نمیشه.تازه! نامه رو گم کردم بعد اومدن با اهن و تلب که خانم ع چرا نرفتی دوره؟ میگم چی؟ بعد فهمیدیم که نامه رو منشی رییس بزرگ گم کرده! خانیم سیندران کاسانین سسی چیخماز = کاسه ای رو که خانم - معادل ارباب - بشکنه صداش در نمیاد.... برداشتن نامه زدن به تهران که خانم ع به علت معذوریت پزشکی نتونسته بیاد و ما در جریان بودیم.... آه فرزندانم! اینجا کجاست دیگه؟! گم شدن نامه و آیین نامه و دستورالعمل کار کوچیکمونه داداش!

اینم که وضع کامپیوترمه دیگه! غول کامپیوتر تبریز هم نتونست تعمیرش کنه.خب من همیشه استثنام!

خانم ر هم اعصابم رو خرد می کنه.خیلی راحت دیر میاد تعطیل می کنه و کارش رو میندازه سر این و اون.... میگم راحت! یعنی خیلی راحت! ککش هم نمی گزه....

بردم پیراهنی رو که مامان آقای همسر دوخته بود دادم نزدیک اداره پاکدوزی و زیگزاگ کنن.خانمه میگه خودت دوختی؟ دلم خواست بگم آره! اما نگفتم....

دیروز رفتیم مانتو ببینیم دریغ از یک مانتو برای آدم معمولی! یا باید اجغ وجغ باشی مانتویی بپوشی که معلوم نیست پارچه اش از کجا پیچانده شده به کجا متصله یا زنانه زنانه بپوشی که منجوق وملیله و اینا داره! برای آدم معمولی هیچی توی بازار نیست.... تازه همون زشتها هم خدا تومن! چه خبره؟ اگه بتونم اراده کنم پارچه بگیرم از روی مانتوی خاکستری قبلیم - که عشقم بود و سه سال پوشیدم الان هم اگه ضایع نبود می پوشیدم - برای خودم بدوزم....

خورش کنگر درست کرده بودم نمیدونم چیزیش کم بوده اما چی؟ خدا میدونه!


خدایا شکر! خیلی عالیه که آقای همسر نسبت به لباس من حساس نیست و وقتی اعصاب خودم خرده که چرا آنروز یادم رفت شلوارم را عوض کنم دعوایم می کند و می گوید ول کن! شده دیگه! شکر!

خدایا شکر! شاید اون دو روز من می رفتم تهران اتفاقی می افتاد مخصوصا که زمان خطرناک تهران هم بود! شکر که رییس بزرگ بالاخره دید که نامه گم می شود و چه اتفاقها که نمی افتد....

خدایا شکر! به خاطر همه چیز! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

ببخشید آپ کردنم نمیاد حتی نظر دادنم هم نمیاد! هی برق میره برق هم که نره هی کامپیوترم هنگ می کنه.... کلا توی مود مناسبی نیستم ببخشید!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

گفته بودم که امروز باید نتیجه زحمتهای ماه خرداد من مشخص شود! شد! بالای هشتاددرصد موفقیت امیز بود اما می توانست بهتر هم باشد کائنات یه خرده کم کاری کرد و من استرس کشیدم!شاید یکی دوسالی از عمرم کم شد از ساعت ۸ تا ۱۱ استرس می کشیدم مرتب! به خیر گذشت!

گفتم عوض نبودنم یه کم عکس بذارم سایتی که بشه لود کرد باز نمیشه همه جا فیلللتر!

اینا دیگه! وبلاگاتون رو آفلاین می خونم انشاا... فردا نظر در می کنم!


خدایا! ممنون که کمکم کردی! مرسی بابت اون آقای نصیر ی که رسوندی!

مرسی که کار دارم مرسی که توی کارم بروبیایی دارم....

مرسی به خاطر آقای همسر! مرسی که منو با همچین فردی همراه کردی! مرسی که هنگام استرس مرتب بهم آرامش دادی....

مرسی که پول کافی توی دستمون هست همیشه مرسی!

به خاطر همه چیز شکر می کنم و ممنونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

پنجشنبه داشتم می نوشتم که با یکی دوتا از دوستان مجازی صحبت کردیم و پستم کامل نشد.امروز هم برای فردا هم کار دارم هم استرس.خدا به خیر بگذراند کار من عجیب کاری است!!!

سمت چپ وبلاگم یه لینک اضافه شده.فعلا تو مود مطالعه اون موضوعم.اعتقاد پیدا نکرده ام - البته گویا لازم هم نیست - اما تاثیرش را دیده ام.کمی هم می ترسم!

راستش یک بار تجربه عجیبی داشتم.زمانی بود که تصمیم گرفته بودم با آقای همسر هم مسیر و همسر شوم.ماه رمضان بود و خاله بزرگتر مریض.من و داداش تنها بودیم و مامان خونه خاله بزرگتر بود.فکرم مشغول بود.صبحها با داداش تنهایی سحری می خوردیم و می آمدیم سر کار.بعد از سحری خوابم برده بود - لابد قبلش با پسری که قرار بود بعدها آقای همسر شود اس ام اس پرانده بودیم! - در عالم خواب و بیداری دیدم دارماز بدنم بیرون می آیم.به صورت شیبدار از پاهایم بیرون می آمدم و بالا می رفتم! خودم را هم میدیدم که خوابیده.... در مسیری به آرامی بالا می رفتم با شیبی حدود سی درجه.مسیر صحنه ای از کارتون پسر شجاع بود که خانم کوچولو گل می چید و به موهاش می بست.پر از گل با زمینه آبی آسمانی.عین فیلم هنوز یادمه.یهو شعور پیدا کردم و فکر کردم دارم می میرم و از ترس مردن بود که سعی کردم چشمهام رو باز کنم و بیدار بشم.یکی دو روز حالم نمی توان گفت بد بود ولی متفاوت بود....

شب گذشته تحت تاثیر حرفهای نگار - فر ا د ر ما نگر - در حال خواب دوباره حس مشابهی دست داد.نگار را فقط می دیدم و از خودم دور می شدم.چیزی مثل مردن! می ترسیدم و سعی می کردم چشمهایم را باز نگه دارم.حتی یکبار هم دیدم آقای همسر داره میمیره! بیچاره را چطور از خواب پراندم خدا میداند اما خوشحال شدم که زنده است! شاید خنده دار باشه اما خب شده!

میدانم و یقین دارم من به عنوان یک انسان فراتر از این هستم که بخوابم بیدار بشم کار کنم پول در بیارم بخورم و ادامه چرخه.... اما هنوز به طور قطع نظریه خاصی در این مورد پیدا نکرده ام.می توان رسید به اوج....

اینا!


از این به بعد - فعلا به صورت آزمایشی - قسمت مهربان بزرگوار را به شکرگزاری اختصاص خواهم داد.انرژی اش همان است و تفاوتش اینکه اگر آشنایی از این طرفها گذر کرد صحبت من و آقای همسر را نشنود.خصوصی است!

خدای بزرگ!

شکر می کنم که دیروز به سلامت رفتیم و برگشتیم.....

شکر می کنم که آقای همسر مراعاتم کرد و در معمولی ترین لحظه یادم بود.

شکر می کنم دلی خلق کردی که برایم بتپد.

شکر می کنم که نگار دیروز سرراهم سبز شد.

شکر می کنم که به خاطر کاری که مامان آقای همسر کرد دقیقا مشابه مامان خودم اشک توی چشمم آمد.... از عشق!

شکر می کنم که در میان چنین آدمهای خوبی زندگی می کنم و دلم برایشان تنگ می شود.

شکر می کنم سرپناهی داریم و لازم نیست تن به هر معامله ای بدهیم فقط شرایط عالی! - خودت که میدانی! منظریه ٬ آسانسور ٬ دو خوابه ٬ نوساز ٬ بدون کمد و کابینت و ارزان! کمی پول دستمان بماند که کابینت و کمد را خودمان سفارش بدیم.... 

شکر می کنم شکر می کنم شکر می کنم به خاطر همه چیزهای خوبی که داده ای.... و خواهی داد!

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

وضع ناجوریه هر صفحه ای که باز می کنی - اگه قراره که باز بشه - بعد ده بار رفرش باز میشه.... دیروز اومدم عکس دسته گلی که خواهر آقای همسر آورده بذارم همه سایتهای آپلودی که بلد بودم " ا مکا نپذ یر نمی با شد " بودند! به به ! به به !

میریم ولایت.قرار بود نریم چون داماد وسطی ماموریت بود و مامان میخواست بیاد تبریز اما ماموریت مورد دودرشدگی قرار گرفته و اینجوری ما میریم دیگه! - چه ادبیاتی! -

برای آذین کتاب می خرم.نمیدانم اسمش چیست هنوز!!!

دلم میخواست همینا رو بنویسم اما فکر کردم اگه شما اینقدر کم بنویسید بیم ببینم میخوره توی ذوقم! این شد که مطابق " هرآنچه برای خود نمی پسندی و .... " میخوام بنویسم!

دیروز بک گراند کامپیوتر خونه مون خودبخود شده بود یه جمجمه که نشانه یک گروه هکر بود گویا! خدایا! امنیت بده کمی! هیچ جا در امان نیستیم!

با یکی صحبت کردم در مورد تا سیسا ت بر قی سا ختما ن گفت جلسه ای ۲۰ تومن ده جلسه. بعد دید کمی وضعم بهتره گفت توی ۳ یا ۴ جلسه میشه تموم کرد.شاید برم! دلم یه کلاس متفاوت از زبان میخواد! گفتم زبان! چقدر دلم برای خانم معلم تنگ شده! باید برم ببینمش....

بعضي وبلاگها رو نمي تونم باز كنم مثل وبلاگ شمشاد.نظراتش بايد قشنگ باشه تونستين باز كنين حتما بخونين! ميخواستم از همون ايده بگيرم براي موضوع امروز اما ببخشيد ديگه!

اه! هيچي به اندازه باز نشدن صفحات وبلاگها و سايتها اعصاب آدمو خرد نمي كنه.... توي اين گرما هم مجبورم با ماشين بيرون برم ولايت برادر بزرگتر استخره و وسطي جلسه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش! من حالم خوبه دیگه نمی خوام بمیرم!

دیروز از همه جهت انرژی منفی دریافت کرده بودم خیلی حالم بد بود! ببخشید اینجور وقتا اعصاب شما رو هم خرد می کنم!

دیگه خبر گوش نمیدم! خدا رو شکر امکانش هم نیست البته! مثلا صبح ها موقع صبحانه هم تلویزیون رو روشن نمی کنم صبح به خیر ایران - که الان شده صبح عالی به خیر - رو هم نمی بینم.بابا یه وقتایی تپش قلب دست میداد از بس حرص می خوردم!عوضش دیروز کلی قصه های مجید خوندم.قصه های مجید که میدونید آقای هوشنگ مرادی کرمانی خب کرمانی بوده اما چون توی کرمان هنرپیشه نبوده اونموقع فیلمش اصفهانی شده.... دلم برای مجید می سوزه گناه داره!

برای شام هم مرغ پختم شبیه مهمونی اما حس نداشتم!

راستش یه پسری هست.... شما نمیشناسیدش! بعضی وقتا منو عصبانی می کنه.مثلا ژیلتش رو انداخته داخل کیفم و یادش رفته برداره یا لااقل به من بگه منم بیخبر داشتم دنبال خودکار می گشتم اونم داخل هواپیما - جدول حل نکنم می میرم داخل هواپیما - تیغه دستم رو برید! ناخنم رو هم! یا محافظ یخچال رو از برق کشیده - خدا رو شکر برق شبکه ضعیف شده و شبها محافظ هی قطع و وصل میکنه - صد بار گفته ام یادت نره گفته نمیره بعد صبح بیدار شدیم می بینیم که بله یادشون رفته! یخچال رو داره آب می بره! - البته زیاد وحشتناک نبود ها! -

من این پسر رو دعواش کردم و بعد عذاب وجدان گرفتم.آخه یه معذرت هم نمیخواد که آدم دلش بسوزه! حرص میده فقط با آلزایمر زودرسش!

البته آقای همسر خیلی هم پسر خوبیه ها! اینی که گفتم یکی دیگه است اون از این کارها نمی کنه!

از عوامل اعصاب خرد دیروز یکی همینا بودن.... یکی قصه سو ر یه یکی قصه اداره گند و خانم ل بی تربیت! و عمده اش اخبار ناجور و همونی که اعصاب همه مون رو به هم زده!

الان رو به راهم! همکاران هم داخل اتاق کلی برنامه داشتند کلی هم خندیده ایم! برای یکشنبه هم دیروز استرس داشتم که امروز ندارم فکر می کنم کائنات کمک کنن! در هر حال همیشه مسئولیت دلهره میاره منم برای یکشنبه مسئول جمع کثیر و بودجه زیادی هستم !


یه چیز جالب!

من زمان کودکی یه دوست خیالی داشتم اسمش نازنین بود.اونموقع توی ولایت اصلا نازنین همسن من وجود نداشت.دخترخاله کوچکتر یه دوست داشت اسمش نازنین بود بهش می گفتن نازان ما بعدها فهمیدیم اسم شناسنامه ایش نازنینه.... خلاصه! من با این نازنین خیالی توی ذهنم فارسی حرف می زدم! میدونید که زبان محاوره و تفکر من همیشه ترکیه. اما با نازنین فارسی بود مکالماتم.معمولا هم اتفاقات روزمره رو براش تعریف می کردم یه جورایی خاطره گویی بود.

هیچ نازنینی در زندگی به من برخورد نکرده بود تا چند وقت قبل.... نازنین خیالات هم مدتها بود پیدایش نبود شاید ده پانزده سال بود که نبود! که یک نازنین پیدا شد! اتفاقا ترک هم نبود - نیست -

نازنین! به زندگی من خوش آمدی! هرچند مدتها قبل زمانی که خبر نداشتی داخل زندگیم نقش مهمی داشته ای!


فردا تولد آذین دوست داشتنی ماست که حالا بزرگ شده.... آذین موسس لغت " گوگومامان " ! آذین باهوش! آذین مودب و خانوم! آذین دوست داشتنی! هیچ بعید نیست روزی کشفم کنه میدونم که به صورت محدود میره اینترنت و بارم امتحاناتش رو درمیاره.دوستش دارم! چقدر دلم میخواد باهاش دوست تر از اینی باشم که هستیم اما فعلا نشده....

چی بخرم براش؟ کتاب راز رو بخرم چطوره؟راستش قصه های مجید رو برای اون می خواستم بخرم اما مصادره اش کردم!


مهربان بزرگوار! خیلی ممنون! وجود تو در زندگی من واقعا نعمت بزرگیست.چقدر به وجودت و توجه کردنت نیاز دارم! خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! خودت ما را ببخش و مواظب همه مان باش! مرسی! 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

پستهای قبل رو به خاطر ترسم موقت کردم ببخشید! دلم نیومد بعضی نظرات رو حذف کنم کل پست رو موقت کردم تا بعد....

سرشار از انرژیهای منفی و احساسات بد پر از تنفر و خشم! این گلی اینروزها است.این است که هی چیزهای عجیب و غریب جذب می شوند در اداره در خانه همه جا! چطور جلوی احساسات بد را بگیرم؟بلد نیستم.شاید اصلا ارادی نیست....

یکشنبه آینده نتیجه تعداد زیادی از کارهای خردادم در اداره مشخص می شوند.پنجاه درصدش به خودم مربوط است بقیه به کائنات....

دیروز تصمیم داشتم هیچ کا نا ل خبر ی نبینم.تا حدی روی تصمیمم ماندم اما نه کامل.رفتیم چند بنگاه هم دیدیم.بعضی وقتها دلم میخواهد کاش همان زوج بی پول سال ۸۵ بودیم که هدفمون فقط پیدا کردن آپارتمان ارزون بود.حالا استرس فروش خونه که سرش دوتایی تفاهم کامل نداریم رکود بازار مسکن و نامشخص بودن اوضاع آینده و نزدیک شدن به تاریخ واممان و کلی فکر دیگه.

دیروز رفتم پیش رییس بزرگ با روی گشاده و خنده و شوخی گفت صحبت می کنه برای حلش همه اش میدونم سیاستشه.از همه شون متنفرم!

شاید برم پیش یه روانپزشک و تن در بدم به خوردن قرص آرامبخش.واقعا از سخت گیریهام و نبخشیدن و زجر دادن خودم و همه خسته شده ام.فقط می ترسم خوردن این قرص منو مثل یکی که میشناسم بیخیال کنه.من از آدمهای بی خیال بدم میاد هیچ دوست ندارم بی خیال باشم....

صبحانه نخورده آمده ام اداره.معده ام داد می زند اما چیزی نمی خورم.از هیچ لذتی در زندگی خوشم نمیاد در این لحظه.

خدایا! چقدر دلم میخواد بمیرم! بیماری و سختی و غیره نمیخوام ها فقط مردن میخوام!

از خودم بدم میاد! بدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت   توسط گلي  |