|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! دیروز این موقع یک ساعت دیرتر بود ها! فردا مدرسه ها باز میشن.همیشه از ۳۱ شهریور بدم می اومد من هیچوقت مدرسه رفتن را دوست نداشتم!فقط کمی - کمی - سال دوم و سوم دبیرستان. لیلیا گفت اصلا هم خوشحال نیستم مدرسه ها باز میشن! به همین وضوح موضعش رواعلام کرد.امسال دوم دبستانه و بیچاره ۱۱ سالش هنوز مونده!!!! موضع گلسا از سالیان پیش معلومه هرچند امسال نسبت به مدرسه اش کمی هیجان داره.شادی معمولا محافظه کاره چیزی نمیگه و آذین هم امسال براش دلهره ناکه! پیشدانشگاهی میشه.... سروین پیش دبستانیه شاید چون محیط بازتری برای ورجه وورجه داره خوشش بیاد از کودکستان و شمیم هم روزی که رفتند برای مهد ثبت نام کنند وارد نشده که نشده گفته من فقط وقتی میام مهد که مامانم بره مدرسه.موضع روشن تر از این؟! دیروز قرار بود بریم استخر.این کفش جدید باز پای منو یه کوچولو زخم کرده.هرکفشی می خرم همینه! دعوام کردن - خواهر وسطی و کوچکتر - که از فروشگاههای معتبر نمیخری اینجوری میشه.دفعه قبل از بیتا گرفتم که زخم کرد و این بار از سلطان! من چککککار کنم؟ این شد که من نرفتم! آقای همسر هم رفت استخر خودشون.زخم پام هنوز یه خرده میسوزه! امروز میریم ولایت.فردا شب توی راهیم انشاا...!
و قصه کیف پول من! خواهر وسطی یه کیف پول داشت که من خیلی دوستش داشتم.دوم دبیرستان که بودم زیاد میرفتم خونه اونا و اونم منو میفرستاد خرید و کیفش رو میداد بهم! اونقده خوشم می اومد با اون کیف پول برم خریییید! بهم میگفت اینو سال اول دانشگاهش خریده.من همیشه برای خودم سال اول دانشگاه رو قرار داده بودم برای خرید یک کیف پول چرم! اونموقع که من عاشق کیفش بودم کیفه ده ساله بود! خودم یه کیف عروسکی داشتم. زد و من کنکور قبول شدم اما ما عزادار بودیم و بازار رفتنی درکار نبود - هرچند با خواهر وسطی رفتیم برای من مانتو و کیف خریدیم - خب! پول هم نداشتم چندان و روم هم نمیشد صحبتی از کیف پول بیارم.اصلا یادم هم نبود.... تا اینکه دختر کوچکتر عمه بزرگتر - که همیشه دوستش دارم و یه زمانی مدیر مدرسه مون بود و بعد دبیر ادبیاتم شد - برای هدیه قبولی دوتا هزاری بهم داد.خواهر وسطی هم پیشنهاد کرد باهاش کیف پول بخرم.من و خواهر وسطی یه خصوصیت مشترک داریم اونم حدس زدن اینه که کی از چی خوشش میاد! وقتی در مورد همدیگه چنین حدسی میزنیم که بی بروبرگرد درست از آب درمیاد! ۱۵۰۰ تومن هم خودش گذاشت روش و این کیف رو از چرم آذین برام خرید ۳۵۰۰ تومن.... خیلی خوشحال بودم! اینه که نسبت بهش یه تعصب ویژه دارم و محاله که بذارمش کنار و یه کیف دیگه بخرم.درست مثل ساعتم! اونموقع رنگهای جدید برای چرم توی بازار نبود.فقط مشکی و قهوه ای بود که خواهر وسطی به سلیقه خودش همین مشکی رو برام خرید.... کیف من ده سال دارد! اگر آدم بود میرفت کلاس پنجم!
ده سال قبل در چنین روزی من و داداش رفتیم ثبت نام دانشگاه....
مهربان بزرگوار! به خاطر دیروز خیلی ممنون! وقتی چای گذاشتی و وقتی ظرفها را شستی.... خیلی خوبه که احساس کنم نیازم رو بدون اینکه بگم تشخیص میدی.خیلی لذتبخشه.... خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
عکس و پست دوم!
گل اونروز
کیف جاری
کیف خودم - ده سال دارد و قصه اش را فردا خواهم گفت -
و کیف پول خردم! حاوی دسته کلید و پول زیر ۵۰۰ تومن و فلش مموری!!!
از مقابل مسجد ایاصوفیای استانبول خریدمش.۴ سال پیش.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان عیدتون مبارک نماز روزه هاتون مورد قبول درگاه حق! به به! فک کن الان روی میزم چایه! آقای آبدارچی میدونه ما معتادیم برامون توی فنجانهای گنده چای میاره! فنجانهای اداره کلا ست هستن اما یکی دو دستشون بزرگترن یه کم! ما هم معتاد چشم تنگ!!!!! امروز هوا نمناکه ولی هنوز بارون نمیاد.... بگم از شنبه که من همینجوری از اداره زنگ زدم خونه خواهر وسطی نبودن.وقتی میرسن گلسا میگه زود زنگ بزن به گلی خاله جان شاید میخواسته بیاد خونه ما که زنگ زده یهو نره خونه شون! من هم از این خوشحالی به شدت خوشم اومد و رفتم!اول با خانم س و خانم ر رفتیم چندجا پارچه ببینیم برای پاگشای جاری که پسند نشد.بعد خانم س منو گذاشت ۱۷ شهریور و من دوان دوان رفتم خونه خواهر وسطی که خیس نشم.دقیقا وقتی رسیدم بارون شروع شد.... هنوز نمیدونستیم فردا عیده یا نه.به خواهر وسطی گفتم عید نباشه سحری درست نمیکنم! نیمرو می خوریم!!! به پیشنهاد اونا رفتیم بازار.عمه گلسا یه مانتوشلوار خریده بود ۱۶ تومن! رفتیم ما هم بخریم.زده بود ۲۶ تومن! گفتیم آقا پریروز یکی عین اینو خریده ۱۶ تومن! و گفت شما ببرین ۱۷ تومن یه قرون هم نیومد پایین یعنی فکر کن چه قدر اینا سود می کنن! از دهنش پرید که برای خودمون ۱۴ تومن دراومده! با همفکری خواهر وسطی سه متر سفره خریدم.خونه ما کوچیکه و میز غذاخوری نداریم.اگه بخوام جاری رو پاگشا کنم سفره مون کوچیکه خودم هم بلد نبودم بخرم.خواهر وسطی خیلی به دردم میخوره. از شهناز - قابل توجه نباتی که اخیرا هی کیف چرم هدیه میده - هم برای جاری یه کیف پول خریدم.خوشگله خودم هم دلم میخواست اما نسبت به کیفم - عین ساعتم - بدجوری تعصب دارم! عکس کیفی رو که خریدم و کیف پول خودم رو به همراه قصه اش خواهم گذاشت براتون! راستش پارچه ها قشنگ نبودن و من خواستم چیزی هدیه بدم که خودم دوست دارم. خلاصه تا ده شب اعلام نکردن و ما هم میخواستیم بریم ولایت نرفتیم.مامان رفت خونه برادر وسطی. صبح شنبه ساعت ۶ بیدار شدیم و رفتیم ولایت مامان رو برداشتیم رفتیم نماز.نماز ولایت خیلی منسجم و مرتبه وگرنه تبریز نماز عیدش واویلا میشه.... بعد یک صبحانه ولایتی زدیم به رگ با املت متشکل از تخم مرغ مرغهای مامان و گوجه های حیاط مامان!! و کره محلی ساخت خاله کوچکتر از شیر گاوهای دخترخاله وسطی و عسل خووب! و پنیر ساخت مامان! و چای پشت سر هم خوشمزه با عرق شاهسپرم..... دلتون خواست؟ و باز ناهار را هم ولایت خوردیم و کلی انگور حیاط هم نوش جان کردیم و عصر باز رفتیم دنبال کار آپارتمان بابای آقای همسر و رسیدیم خونه دیگه شام نخوردیم بسکه پرخوری نموده بودیم. اینا!
سریال پنجمین خورشید هم واقعا وقتمون رو تلف کرد و تموم شدنش چرت تر از شروعش بود....مسخره کردن خوب شد اونیکی سریالها رو ندیدیم البته خانم ر میگه نردبام آسمان خوب بود....
فکر کن! الان رییس بزرگ اومده اتاق تبریک بگه.... من دارم فرت و فرت تایپ میکنممتوجه حضورش نیستم! میگه خانم ع هم ماشاللا هی می نویسه! توی دلم میگم نگو! شرمنده میشم! لابد فکر کرد دارم مقاله تایپ می کنم!!! عذاب وجدان گرفتم! کلا روز بعداز تعطیلات عید و بعد از عید فطر همینه! خوبه ما مونثیم و میشینیم میان دیدنمون! یه خرده چرت میشه خوشم نمیاد!
شمشاد چطوری؟ در چه حالی؟ خوش میگذه؟ انشاالله که خوشحال و شادی.جای ما رو خالی کن!
مهربان بزرگوار! وقتی گفتی گلی نگران نباش فکرش رو هم نکن من تو رو راحت میبرم تهران برت میگردونم.نه فکر رفتن باش نه فکر موندن.... آرامشی که توی گفته هات بود سرمستم کرد.... به خودم بالیدم.مرسی! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش....مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش!
امروز بلاگفا اعصابمان را به هم ريخته ها! شيطان ميگه جمع كن برو ها! پنجشنبه هم نوشتم هرقدر زدم ثبت شه گفت سرويس آن ايويليبل منم ديگه سيوش نكردم اصلا ثبت نكردم ديگه! پنجشنبه رفتيم حال كارت پارسيان رو سرجاش آورديم.همزن خريدم فيليپس البته گمونم چينه.حوله خريديم و اينا.خلاصه كه ۹۰ تومن خرج كرديم و سه كارت قرعه كشي نصيبمان شد!جايزه اش ۱۴۰ تا سايد باي سايده براي ۳۰ استان.فكر كنم شش هفت تاش نصيب استان ما بشه. ديروز هم رفتيم ولايت آقاي همسر البته اول رفتيم راه آهن زائرين (!) رو برداشتيم بعد رفتيم. توي اداره همه همه مرخصين پاركينگ تقريبا خالي بود. بذار ببينم ثبت ميشه خودم رو ميكشم؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! اولا که اونقدر تو وبلاگ لیلا نظر دادم که کم مونده بود اسم پستم رو بذارم روزانه های ما!! دوم که اینجا هوا بارونی و پاییزیه.صبح داشتم فکر می کردم چرا با اینهمه زیبایی پاییز و با اینکه دختر پاییزم و بیشتر خاطرات خوبم پاییزه من پاییز رو دوست ندارم! شاید اثرات مدرسه بوده! شاید هم تاثیر دیگران.... دیروز ازاداره رفتم آبرسان.مدتها بود زندگیم شده بود اداره - خونه و بالعکس! اول رفتم برج سفید گشت زدم نویدی اصل حراج زده که کفشی که من پسندیدم سایز من نداشت بعد بردم فلش رو دادم به عکاسی که ظاهر کنن عکسهامون رو از خرداد ظاهر کرده بودیم بعد رفتم مانتو اناهیتا و نی نی سالن که برای بهناز چشم روشنی دخترش یه کتاب خریدم : همه کودکان تیزهوشند اگر.... و برای دخترش هم یه عروسک خیلی نرم شکل مورچه که شش تا پای آویزون داره فکر کنم بچه خوشش بیاد.برگشتم عکسها رو گرفتم اومدم سمت اسکان.اول از یه فروشگاهی دوتا تیشرت خودمرو مهمون کردم که آقاهه گفت تازه افتتاح کردیم و یکی هم می تونی اشانتیون برداری! شد سه تا تیشرت! بعد رفتم اسکان.روسری که پیدا نمیشه اصلا پسند نمی کنم شال هم رعايت حجابش سخته یه کم.... اسکان گردی منتج شد به خرید کفش اداره از سلطان که خیلی راحتند.بعد رفتم اون اسکان جدید - نباتی چیه اسمش؟ اس ام پی؟ - و بعدش از تشریفات کوماج خریدم و خسته و تشنه رسیدم خونه..... این بود قصه من! حیف شد دیشب بعد اینکه کادوپیچ کردم عروسکه رو یادم افتاد کاش عکسش رو میذاشتم ببینید اونقده خوشگله! مورچه! یه هزارپا هم داشت که گرون بود دیگه.... وگرنه خوشگلتر از مورچه بود. و اما! آقای همسر زنگ زد که مثل پریروز جلسه داره و یک ساعت دیرتر میاد و وقتی رسید من دیدم قانون جذب که از کار افتاده بودکار کرده و یه دسته گل خیلی خوشگل خریده از رکس شامل مریم و مینا و داوودی مینیاتوری و زنبوری.... فوق العاده بود.من درسته گل بدون تزیین دوست دارم اما اینبار از قانون جذب خواسته بودم با تزیینش رو بگیره! درست کار کرده قانون اما یه کم تاخیر داشت!!! عكسش رو ميذارم بعد. دیگه افطار شد و بعد خوابیدیم دیگه!
بهناز اسم دخترش رو گذاشت غز ا له.به نظر من اشتباه کرده ان بچه ترک فارسه یعنی پدرمادرش و کل فامیل ترکند اما تهران زندگی می کنه مجبوره فارسی حرف بزنه.توی ترکی به غز ا له میگن : گزالَ! سخت خواهد بود براش. تازه این اسم چیه آخه؟ غزال ذاتا مونثه چه نیازی به تای تانیث؟! بانو اشتباه میگم؟!
ميريم ولايت! فردا هم باباي آقاي همسر افطار و خواب و سحري مهمونمونه.يادم رفته بود بگم مامانش با خواهر كوچكتر و خانواده اش رفته مشهد.نگفته بودم چون رفتنش يه كم نقد داشت نخواستم تنش اجاد شه.به نظر من كسي كه خداروشكر شوهر سلامت و باسواد و پولدار داره كه نبايد با دخترش بره مشهد.حالا سوريه يه سورپرايز بود از طرف ما فرق مي كنه مشهد هميشه در دسترسه.درست نيست آدم شوهرش رو تنها بذاره اونم ماه رمضون با دخترش بره سفر.نظر منه!
مهربان بزرگوار! خيلي خوش گذشت!مرسي! خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزاران بار تو را شكر! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! سي و هفتمين بيست و چهارم ما و سومين تولد اولين بيست و چهارممان مبارك! امروز هوا دقيقا مشابه همان ۲۴/۶/۸۵ است.صبح بيدار شديم ديديم هوا گرفته و بعد از سحر باران هم آمده.دقيقا مثل آن روز.در اين هواي خوب هيچ چيز نمي توانست به اندازه پياده آمدن تا سر كار به ريه هايم حال بدهد.پياده آمدم اگرچه كمي تشنه شدم و تا شب بايد تحمل كنم! هوا عاليست. ديروز رفتم خانه آن دختر كميته اي كه حاميش برادر بزرگتره.همون كه گفتم احساس مي كنم نياز دارن.يك خانه شامل يك اتاق كه انتهاش آشپزخانه است در كوچه اي حاشيه شهر كه انتهاي كوچه ميرسدبه دامنه كوه و تا وسطها كه كوچه را ميروي انگار نصف عينالي را بالا رفته اي.وقتي رسيدم در خانه شان نفس نفس مي زدم. يك مادر جوان و مريض كه هيچ دنداني در دهانش نيست.يك دختر دم بخت و يك دختر در شرف طلاق سه ماهه حا مله.... يك پسر جوان كه دنبال كار مي گردد و خانه نبود و يك دختر همسن گلسا.... كل مبلمان شامل دوتا كمد زوار دررفته و يك فرش دستباف كه چندجايش اثرات سوختگي دارد.... انتهاي اتاق يك يخچال زنگ زده و گويا يك اجاق گاز.البته يك تلويزيون رنگي كه مايه خوشحالي من شد.مادر مومن و مهربان.گفت بعضي شبها كه يك ريال پول نداريم قبل از خواب متوسل مي شوم به حضرت باب الحوائج و خودبخود مشكل حل مي شود.اميدوار و باخدا.... همگي روزه بودند. يك كيف مدرسه خريدم و داخلش را پر كردم : چندتا دفتر فانتزي ٬مدادرنگي ۲۴ رنگ ٬ خودكار آبي و قرمز و فسفري و صورتي ٬ اتود و مغز ٬ پاك كن و جامدادي.دخترك خوشحال شد اما از خجالت نتوانست بازش كند. مي توانم قسم بخورم دل توي دلش نبود تا ببيند داخلش چيست ياد گلسا افتادم وقتي چيزي ميدهي سريع بازش مي كند.پول پول پول چه ميكني با اعتماد به نفس آدمها.... مادر مي گفت قبلا فرش مي بافتم.روزي كه دوهزار تومن در مي اوردم وضعمان خيلي خوب بود.... يعني ماهي ۶۰ تومن! همون پولي كه دوتايي بريم يه سفر به يك شب هتل ميديم.پولي كه بريم يه رستوران كلاس بالا.... باهم از خانه بيرون امديم.مادر يادش افتاد پول برنداشته.وقتي كيفش را باز كرد اسكناس بيست تومني ديدم.به ذهنم رسيد يكي داشتم گذاشتم داخل خرت و پرت.استفاده نميشد كه....دخترك را كميته امداد دعوت كرده بود براي افطار.با مادرش رسانديم جلوي كميته و مادر گفت خودم با خط واحد برميگردم. رفتيم گلسا را از آموزشگاه زبان برداشتيم و رفتيم افطار خانه خواهر وسطي.گلسا هم بچه است مريم هم.... خدايا! قربان مصلحتت!
امروز توي اداره يه كاري كه مخم رو مثل موريانه مي خورد تمومش كردم.احساس خلاصي مي كنم! البته به خاطرش ۵ بار رفتم طبقه اول برگشتم طبقه سه.آسانسور هم نداريم!
ليلا دعوتمون كرده به : موثرترين جمله اي كه شنيده ايم.... من جملات تاثيرگذار زيادي شنيده ام.از آن روز هم هي برايم ياداوري مي شوند.
تشريف بيارين!
دلي هم دعوتمون كرده! تشريف بيارين : ۱- اسم ٣ تا وبلاگ که خیلی دلتون می خواد قیافه نویسنده اش رو ببینین؟ البته علتش رو هم باید بگینا. ** من قيافه همه دوستان وبلاگي رو دوست دارم ببينم اما فعلا ترجيح ميدم كه با همون تصويري كه ساخته ام براي خودم بسازم.... راستش يك بار بدجوري بد ديدم از آشنايي اضافه.... اما دونفر بودن كه بسيار ادعاي زيبايي داشتن و من الان با هيچكدوم ارتباط ندارم.اونا رو واقعا دلم ميخواست ببينم و قضيه مشك آن است كه ببويد را بررسي كنم! ٢ - اسم ٣ تا وبلاگی که احیانا باعث عوض شدن تفکرات شما یا بیشتر فکر کردنتون درمورد مسائل یا یاد گرفتن درسهایی از زندگی شدن رو هم بنویسین.البته اینم با علتهاش. ** آي تك و دلنوشته هايش چون دلش خيلي بزرگه ، مردنوشته چون مذكره و معمولا نظراتش در رابطه با آقاي همسر به درد ميخوره ٬ مانلي و شمشاد چون عميقن.البته گفته بودين سه تا ها وگرنه زياد بودن! ٣ - اسم ٣ تا از محبوبترین وبلاگهایی که خواننده خاموششون هستین و حتما مرتب بهشون سر میزنین رو هم بنویسین. ** من از يه وبلاگ خوشم بياد حتما نظر ميدم و ارتباطم رو علني مي كنم.خواننده خاموش هستم امانه براي وبلاگهايي كه دوستشان دارم.شايد مرتب نظر ندهم اما خاموش هم نيستم. همگي تشريف بيارين بازي!
مهربان بزرگوار! سه سال تمام شد از اولين روزي كه تو مرا ديدي و شناختي و من تو را ديدم و پسنديدم بي اينكه شناخته باشم.از آن روز باراني.... سه سال گذشت.بيست و چهارم ها را گرامي داشتيم.بعضي بيست و چهارمها از هم گله مند بوديم حتي بعضيهايشان دعوا هم كرديم! بعضي ها را شديد عشقولانه بوديم و بعضي ها را معمولي گذرانديم.امروز سي و هفتمينش است و ما ادامه خواهيم داد.خداي بزرگ! هزارانبار شكر! به خاطر همه چيز...خودت مواظب همه مان باش! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
پست دوم! اومدم بگم که به عنوان پیش نیاز پست فردا بهتره این پست رو بخونید!!! همین! راستی! خانومه خیرخواهانه بهم فهموند که به خاطر حرف قین قودا - خاندان همسر یعنی - هم شده بایدسریعا بچه دار شیم! این جذب کشت منو! من از اینکه یکی تواین موضوع اظهار نظر کنه بدممیاد هی جذب میشن.خوبه خانم ر پیشم بود کلی به سخره گرفت و هی به من می گفت گلی خواهر آقای همسر میاد دعوات میکنه ها!!!! الهی قین قودای محترم و مودب و مظلوم من! الهی! این مارکها بهشون نمی چسبه.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! امروز آناس اومده ولی من هی روم نمیشه بهش بگم! خانم ق میگه گلی با همون پررویی که اون خواسته سرت کلاه بذاره تو هم بهش بگو اما من هی دلم براش می سوزه.اما خواهم گفت یعنی باید بگم! دیروز مامان خونه خواهر بزرگتر بود.من عصر با شادی رفتم برای خرید لوازم التحریر.چقدر من بازار بزرگ تربیت رو دوست دارم حیف که ماه رمضان بود و بستنی ممتاز بسته!! بعد هم دیگه یه روز معمولی بود کمی بدتر از معمولی! افطار خواهر وسطی هم به خاطر بازی ترختور موند برای امروز.داداش میخواست بره استادیوم.فک کن! تراکتور با استقلال یک یک مساوی بشه!
حرف زیادی برای گفتن ندارم.
مهربان بزرگوار!حرف بزن حرف بزن.... من کنارت هستم.تا همیشه روی من حساب کن! اما مراعاتم هم بکن! مرسی! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش!مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! این یک گلی روزه خوار است!من امروز روزه نگرفتم.دیروز در حد مرگ سردرد داشتم.یعنی کلا از دیروز چیزی دستگیرم نشد.نه فهمیدم آقای همسر کی رسیده و نه فهمیدم کی اینهمه کار کرده! وقتی بیدارم کرد نیم ساعتی به افطار مانده بود و بوی خوش مرغ و کته خونه رو گرفته.حتی یادم نبود که کی ازش درخواست بستنی کرده ام! بستنی خریده بود و انار. احساس غرور بهم دست داد وقتی کامنتهای لیلا ٬ آی تک ٬ بانو ٬ الهه و دلی رودیدم.وقتی دیدم توی محیط مجازی ٬ من - یک گلی همیشه معترض - کسانی دارم که حاضرند برایم وقت بگذارند.شماره بدهند و حتی به خانه شان دعوت کنند.خیلی احساس غرور دست داد.خیلی ممنونم! شاید بتونم بعضی کلاسهام رو دودر کنم.نمیدونم فعلا باید اون اولین جلسه رو برم تا معلوم بشه.
دیروز مامان قرار شد بیاد تبریز اما وقتی بیدار شدم زنگ زدم دیدم خونه است.امروز میاد.خیلی ازش سواستفاده میشه عمدتا از سوی برادر بزرگتر و وسطی.من به هردوشون علنی گفته ام که مامان اذیت میشه ها! عجیبه! عروس وسطی کارش شیفتیه.یه چیزی تو مایه های پرستار.برای عروسی و مهمونی و مسافرت به راحتی می تونه مرخصی بگیره به خاطر کار مامان عمرا! لیلیا رو میذاره پیش مامان عین خیالش هم نیست که این هم آدمه.پیر شده و تنوع میخواد.عین خیالش نیست که این از هر مهمونی ای هر مجلسی می زنه به خاطر لیلیا.برادر وسطی هم عین خیالش نیست. بچه رو میذاره پیش مامان حالا بیاد بگه که مامان لیلیا نمیذاره کار کنی بذار فلان کارت رو من انجام بدم.اصلا! یعنی تعجب می کنید اگه بگم ناهار آماده مامان رو می خوره دست به سفره نمیزنه.حالا ظرف شستن پیشکش. عروس بزرگتر هم به آذین اجازه نمیده بیاد شبهای جمعه و شنبه پیش مامان بمونه.خود آذین که از خداشه تازه توی خونه مامان بهتر هم درس می خونه مزاحمت سروین وجود نداره.اما به راحتی پامیشه میره مهمونی و سروین رو میسپره به مامان.سروین که ده برابر لیلیا نافرمانه.تو بگو یک تشکر! تازه از عید به بعد هم که شرمنده است اصلا پاش رو توی خونه مامان نمیذاره یه بار وقتی از سوریه اومد رفته خونه مامان.برادر بزرگتر بیچاره هم که دیگه آدم دلش براش می سوزه.بسکه زجر کشیده دیگه دلمون نمیاد اعتراض کنیم.
دیروز حرف آقای همسر بدجوری بهم برخورده بود.اینکه خونه داییش روش نمیشه بره. از یه طرف هم این آناس یه چیزی آورده که من تایید کنم بره یه ۵۰ تومن بگیره از مالی.من تایید کردم - میزمون یک متر فاصله داره بابا هم اتاقیم نخواستم بگم برو فردا بهت میگم و زنگ بزنم صحت و سقم سند رو چک کنم.به فکرم هم نرسید سرم کلاه بذاره - تایید کردم نامه رو برده بعد یادم افتاده که نامه مشکوک به اسکن بود.رفتم دبیرخونه نامه رو گرفتم دیدم بله! سرکار نامه رو اسکن میکنه و مشخصاتش رو عوض می کنه و پرینت میگیره.فکر کن! هم اتاقیت از اعتمادت سواستفاده کنه! حالا با مدیر مالی هم من مشکل دارم و جن رو درس میده نامه بره اونجا اون متوجه بشه چقدر برای من بد میشد؟ اونقدر ناراحت بودم از اینکه هم اتاقیت که یک متر باهات فاصله داره سرت همچین کلاهی بذاره.خیلی دلم گرفته بود دیروز کلا.... روز بدی بود.
امروز افطار خانه خواهر وسطی می باشیم.حیف که من روزه نیستم!
دیروز زنگ زدم به دختر کمیته امداد برادر بزرگتر.احساس کرده ام که نیاز دارند.تصمیم دارم چیزهای متفرقه را برای آنها ببرم.گفتم برای مریم کیف خریده ام گل از گل مادر شکفت.خدایا! تصمیم دارم داخلش را هم پر کنم.شاید ده کیلو از برنجها را هم دادم به آنها.آدرس را که گفت بیشتر دلم گرفت.تقریبا کنار اتوبان....
۱۲ واحد داریم این ترم.فکر کنم چسبناکترین (!) درسم مدیریت اطلاعات باشد.میدونستید که رشته MBA 57 واحده؟ و طول تحصيل دوسال و نيم؟
مهربان بزرگوار! به خاطر آشپزي ديشب و به خاطر تحمل تنها ماندنت ممنون! خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزاران بار ممنون! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! یعنی شما فکر کردید من از رو میرم؟! زیاد حالم خوب نیست.کلی فکر دارم توی کله ام.... دوم و سوم مهر من تهران کلاس دارم.... دومش پنجشنبه است و سومش لابد جمعه دیگه!!با این حساب من یک شب در تهران ماندنی هستم. با قطار نمی تونم برم چون نمی رسم تازه مسیرش هم از ایستگاه راه آهن تا دانشگاه دره پیت ما طولانیه.مترو پترو هم نمی خوره. هواپیما که هم امنیت جانی نداره هم امنیت مالی!! مجبورم با اتوبوس برم.تهران رو بلد نیستم و ازش بدم هم میاد.یه خاطره خیلی بد از تهران دارم مربوط میشه با اون سال کذایی ۸۱ که هیچوقت توی تهران آرامش احساس نکرده ام.یه نقشه خریده ام و امروز همه اش توی ویکی پدیا داشتم مسیریابی می کردم و از خانم ر که مدتها تهران بوده همش اشکال می پرسیدم. ذهنم پروسس می کنه....من تهران نزدیکترین قوم و خویشی که دارم دخترهای پسردایی مامان هستن! آدمهایی فوق العاده خوب اما من دوسال یه بار می بینمشون.می تونم برم خونه اونا؟البته خود پسردایی مامان هم هست ها اما خیلی پیره با دختر کوچکش زندگی می کنه. البته یه خویشاوند هم دارم ها! یعنی خودم نه آقای همسر یه خویشاوند داره.داییش! اما امروز گفت روش نمیشه بره خونه اونا.اشتباه حدس زدید! فکر کردید چون بعد از مرگ دختر جوان اون بلافاصله برادرش جشن گرفته روش نمیشه نه؟! خیر! چون نتونسته - من مانع شدم - بره مراسم چهلم به همین خاطره.... به شخصه اگه کس و کارم بمیرن یکی نیاد مجلس عزا اونقدر ناراحت نمیشم که یکی بره برای خودش در حالیکه من عزادارم جشن بگیره منم دعوت کنه تازه!!! یکی که ادعا داره کلی به خاطر مرگ عزیز من ناراحت بوده.... همینجا به اعتقاداتم - عزیزترین دارایی دنیویم - قسم می خورم که دوسال و نیم تحصیلم پام رو توی خونه اونا نذارم.بپرسن هم واقعیت رو خواهم گفت. بهناز و سهیلا هم هستن.بهناز که فکر کنم تا یکی دوماه ولایت خواهدبود به خاطر بچه اش شاید تنهایی نتونه از پسش بربیاد.سهیلا هم یکی دوبار می تونم برم مخصوصا که شوهرش هم آشناست.شوهر بهناز هم غریبه نیست.... اما خونه سهیلا اینور تهرانه و دانشگاه دره پیت من اونورش! من هم تهران رو فقط از راه آهن تا تئاتر شهر بلدم اونم مستقیم ها !! خیابان ولیعصر! چیه میخندین مگه شما تبریز رو بلدین هان؟! اگه خیلی بیچاره بمونم یه دوست برادر وسطی هم هست که اونروز با خانمش دوست شده بودم.... واقعیتش هتل رو تنهایی جرات نمی کنم.یعنی تنها بخوام بمونم باید برم بالای ۴ستاره که خب! فلوس زیادی میخواد! من یه بار شب ۲ مهر یه بار شب ۲۸ آبان و یه بار شب ۲۰ آذر مجبورم تهران بمونم.امتحانات رو خبر ندارم.نوشتم دیدم میشه حلش کرد!اتفاقا دخترهای پسردایی مامان ممکنه خوشحال هم بشن.از اینکه به یکی کمک کردن! خیلی مومن و صادق و مهربونن.
دیروز خواهر کوچکتر به رسم قدیم آش پخت.آش نذری.وقتی ما رسیدیم سبزیها رو پاک کرده بودن و من فقط توی خرد کردن پیاز کمک کردم.من به هیچ دردی نمی خورم! خوب بود.جمعمان جمع بود.کمی گفتیم و خندیدیم. از زمان تاهل اولین بار بود که توی مراسم حضور داشتم.
دختری که براش انتخاب رشته کرده بودم حقوق پیام نور ولایت بغلی قبول شد.گند همه رشته ها رو دراوردن دیگه!
عصر دیروز هم رفتیم آقای همسر کارهای آپارتمان باباش رو که اینجاست بکنه قرار بود از یه مستاجر بگیره بده به یکی دیگه.این آپارتمان آخرش مال برادر کوچکترشه ببینید من کی گفتم اما فعلا کارهاش مال آقای همسره.... میدونستم که آیدا همکار اون کارخونه ام توی اون منطقه زندگی می کنن.تازگیها هم دختردار شدن.گفتم برم یه سر بزنم دخترش رو هم ببینم.خیلی ناز بود.تجدید خاطرات شد.آیدا برق آزاد خونده بود و فعلا خانه داره.البته بیمه بیکاری میگیره.
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم....
مامان ناراحت بود.دیروز سروین رو مامانش گذاشته بود رفته بود خونه یکی مهمون بود نمیدونم کی....مامان میگه منو چی فرض کردن اخه؟کسی که بچه داره نمی تونه بره مهمونی بیزحمت نره به من چه که مجبورم به خاطر شغلشون مواظب بچه شون باشم به خاطر مهمونیشون هم؟! یا همین برادر وسطی.مسافرتی خوشی ای پولی چیزی باشه مال مادر خانمش هست بچه داری میرسه با مامان من!خب منم می بینم دیگه! الان توی تابستون که لیلیا تعطیله مامان از هرگونه مجلسی غایبه.چکار کنه اونم ببره؟تنهاش بذاره؟ ناراحت بود.شنبه شبها میره خونه برادر وسطی.میگفت گلی امشب احیاست میخوام برم تا سحر توی مسجد بمونم.میگم مامان نمی تونی!خسته میشی کم نیست ها....مخش رو زدم پاشه بیاد خونه خواهروسطی و خواهر بزرگتر.ما که آسانسور نداریم....
برنج دادن.۶۰ کیلو! بازم رسمی به حساب آوردن....با آژانس آوردمشون و گذاشتم راه پله.اومدم بالا یک دل سیر گریه کردم.نمیدونم برای چی.... برای بی لیاقت بودنم که یه رانندگی رو مدتهاست توش موندم.... به خاطر **** ولش کنید!ثبت موقت زدم این تیکه ها رو.
خدایا! بذار سبک بشم.دیگه از تو هم که بترسم دردم رو نگم چه خاکی به سرم بریزم؟خودت منو ببخش....مواظب همه مون هم باش!مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
بايد اين صندلي كنار ميزم رو دست به سر كنم! امروز همش پر بود و من نتونستم چيزي بنويسم! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش!
فعلا به این بازی شیوا می پردازم چون بدجوری ازش می ترسم و به نام دعوتم کرده و جلوی اسمم هم علامت خطر ( همون تعجب ) گذاشته دیگه گفتم من بمیرم یعنی منو بکشه آخه کی برای این اداره آمار و گزارش دربیاره؟ کی برای آقای همسر غذا درست کنه؟ کی برای شما هرروز بنویسه؟ اینه که سریع می نویسم!! در جریانید که همه خوانندگان در همه بازیهای وبلاگ من دعوتند. اولین چیزی که با دیدن یا شنیدن کلمات زیر به ذهن من میرسه اینهاست: دریا: ساحل و شن قهوه: فنجان گشاد غرور: خودم و مامان!!! مدرسه: یه حیاط بزرگ با کلی دختر مانتو مقنعه سرمه ای! دفتر مدیر: خانم س! آبگوشت: فلفل شیرین و چيزي تو مايه هاي اين!! قرمه سبزی: شنبلیله ریاضی: نمودار - یه سهمی دارای مینیمم متصور شد - آهنگ:دانلود! ماه رمضون: شجر یا ن و ربنا استخر: شهر یا ر!! - همون استخر هتل شهر یا ر - روزنامه : نشاط ٬ جامعه ٬ داداش! کودکی: یه دختر موبور لوس! همون خودم! قزوین: ماموریت پر استرس دروغ: حرص! لیسانس: اسباب تمسخر ملت! فوتبال: د ا یی قانون: پرواز: فر و غ فر خز ا د اشک: اون شعر پروین : آن نشنیدید که یک قطره اشک صبحدم از چشم یتیمی چکید.... ازدواج : حلقه وبلاگ : عشق! شب: ترس زندگی: خونه مون متصور شد! هیچوقت نمی تونم این کلمه رو در دوسه سطر توضیح بدم اینه که همیشه یه هاله ای از ابهام برام به وجود میاره. عشق: از اون قلبها که روی کارت دعوت عروسی هست ها! از اونا متصور شد! هلو: مهندسی صنایع تحصیل: سال تحصیلی! خارج: فقه خواب: روتختیمون اومد به ذهنم. اینترنت: مونیتورم متصور شد. مجلس: صندلی سبز سال ۸۸: یادتونه گربه می کشیدیم گوشهاش رو چه جوری میذاشتیم؟ همونا متصور شد. ک ل م پلو: خانم ع! - همونی که حا مله است ها! آخه اینجا ما هی میگیم اون که هی میخواد غذاهاش رو به رخ همه بکشه یه روزی میادمیگه مربای ک ل م قمری درست کردم! و ایشون رو به اسم مربای ک ل م میشناسیم! کتاب: انتشارات شایسته و کارت پارسیانم اومد جلوی چشمم! ** یه چیز جالب! من برای همه این کلمات یه تصویر میاد توی ذهنم! شما چطور؟تصویر میاد یا کلمه؟! حالا برم ببینم خود شیوا چی نوشته براشون! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! دیروز آذوقه رمضان ما رو دادن و بالاخره در لیست رسمیها وارد شدیم اما هنوز هیچ قطعیتی وجود ندارد.روغن مایع و زیتون و خرما و چای و برنج.البته برنج ماند برای شنبه.آقا تو اون انباری که اینا رو پخش می کردند اونقده علایم پوست اندازی عنکبوت بووووود! اما من از زنده اش می ترسم و زنده اش توی اون شلوغی فقط کمین می کند و بیرون نمی آید. امروز صبح هم نیم ساعت فقط ظرف شستم.کلی قابلمه و ظرف سالاد و ظرف فریزر و کلا ظروفی که کم مصرف میشن امروز جمع شده بودن.... دیشب بعد از افطار حالم خوب بود می گفتم کاش عقد مریم امروز بود!! آخه نتونستم برم پریروز.... اهل مراسم شب قدر هم نيستم نميدونم چرا هيچوقت بهم فاز نداده....به نظر من خدا اونقدر بزرگه كه هرچي رو هروقت بخواي ميده.... امروز هم باز برادر بزرگتر میاد در اداره بریم ولایت.آقای همسر هم عصر میره ولایت خودشون که فردا از بانک اونجا پول برداره.ما بیشتر پس اندازمون رو گذاشته بودیم توی بانکی در ولایت اونا اما اخیرا مخارجمون یهو زیاد شد و کفگیر خورد به ته دیگ و میره که یه مقدار از پس انداز اونجا رو بیاره.دانشگاه دره پیت اینه دیگه!!! فردا هم افطار مهمون خواهر بزرگتر آقای همسریم و به پیشنهاد شما من ژله رو بی خیال شدم دیگه!
ديروز با يه همكار معتمد صحبت كردم گفت به نظر من توي اداره فعلا نگو كه قبول شدي.خودم هنوز موندم.
تبعيض در اداره ما خيلي ديگه ملت رو اذيت مي كنه البته من مدتها بود كاري نداشتم ديگه اينا درست نميشن! تا حدي هم پربيراه نيست كه رسمي و قرارداي باهم متفاوت باشن البته.اما اينجا هشتاد نوع قرارداد داريم.ديروز براي ما همه چي رو كامل دادن براي بعضيها دوسوم ما و براي بعضيهاي ديگر يك سوم ما. خب اداره ما خيلي بي قانوني ها داره.يه نمونه اش اينه كه هيچوقت ساعت كارت خوان چك نميشه.يعني تو وجدانت قبول كنه ساعت 9 بيا 1 برو.... مگر اينكه يه روز ديگه گندش دربياد.من البته از اين ايرادها هيچوقت استفاده نمي كنم چون هميشه زبانم درازه و نميخوام با اين كارها كوتاه بشه! اما مثلا ديروز خانم ر يكي از همون يك سوم ها بود.خيلي شاكي شد و اصلا تحويل نگرفت ارزاقش رو.همين خانم ر هروقت دلش ميخواد به خودش مرخصي روزانه ميده هر وقت دلش بخواد دير مياد زود ميره.خب! اداره ما بي قانونه.يه بار اين بي قانوني به نفع ماست يه بار به ضرر ما.... البته ميگم من به شخصه جهت دراز ماندن زبانم هيچوقت از اين بي قانوني ها استفاده مطلوب نكرده ام.... البته خانم ر هم يه جورايي حق داشت.چون مثلا اين آناس از دوسومي ها بود.كسي كه نصف هفته تشريف نمياره اداره و چون نورچشمي معاونتشونه كسي كاري به كارش نداره.... جالبتر اينه كه اينجا كه هي نيرو مياد.وقتي ميان اولش ميگن ادعايي نداريم و براي كار اومديم و اينا.دوماه كه شد شروع مي كنن كه چرا اضافه كار براي ما ندادين و چرا بن براي ما نميدين و اينا. همه اين مشكلات از سوء مديريت ناشي ميشه.مدير اداري ما يه ديپلم غيرباهوشه.همين!وگرنه اگه قرارداد رو شفاف بنويسن ديگه اين مشكلات پيش نميان.
من هنوز پاگشا نخريده ام.چكككار كنم؟ ميخوام پارچه بخرم هرچند دوست ندارم خودم.اما شواهد ثابت كردن كه من و جاري خانم باهم خيلي تفاوتهاي سليقه اي داريم و به نظرم ايشون خوششون مياد.
اين تعارف توي روابط صميمانه آي بده آي بده! نكنين اين كارها رو! آخه آدم با مادرش تعارف مي كنه؟ با خواهرش؟ با همسرش؟ تعارف يه جور دروغه به نظر من.دروغ هم يكي كثيف ترين كارهاييه كه از يه آدم ممكنه سربزنه.پس نكنيد لطفا!
وقتي ما پيشدانشگاهي بوديم ماه رمضون مصادف شده بود با زمان امتحانات ترم اول.خانواده خواهر وسطي به خاطر گلسا هفته اي دوشب يا سه شب خونه ما بودن.سحري ها و افطارهاي پرجمعيت خيلي قشنگ بود.... حتي بابا هم كه مريض بود بيدار مي شد.آخرين ماه رمضانش بود.... يك افطار خيلي به ياد ماندني.چيز خاصي نبود.ما امتحان زبان داشتيم.خانم الف منو دوست داشت من هم اونو.هميشه مي گفت تو رتبه دورقمي ميشي.... هميشه اول از همه ورقه منو صحيح مي كرد.وقتي كلوزهام رو مي خوند و معمولا همه جوابهام درست بودن هميشه لبخند ميزد.من زبانم معمولا ۲۰ بود بااينكه هيچ كلاسي هم نرفته بودم.يادمه طاهره اون سال كلي كاست و كتاب تمرين گرفته بود.من به هيچكس نمي گفتم چون نمي خواستم هزينه تراشي كنم اما هميشه ته دلم مي ترسيدم مبادا منو جلو بزنه.... بله امتحان زبان داشتيم و انداخته بودن براي بعد از ظهر.با سرويس مي رفتيم ولايت بغلي چون ولايت ما پيشدانشگاهي نداشت سال بعدش البته گذاشتن.من بااينكه معمولا مشكلي نداشتم اما از يكطرف روحيه محتاطم و از طرف ديگر حسابي كه خانم الف روم باز كرده بود وادارم ميكرد ديكته همه درسها رو تمرين كنم.كنار بخاري سياه اتاقم همه رو تمرين كردم و رفتيم سوار سرويس شديم و امتحان رو داديم.مثل هميشه خوب! آخ بخاري سياه اتاقم....هرروز بعد از مدرسه نفتش رو پر ميكردم و روشنش مي كردم مي نشستم پاي درس.البته شانس داشتم چون زمان بقيه نفت گويا خيلي كمياب بوده.... از اون بخاريها بود كه اگه يه لحظه دستت باهاش تماس پيدا مي كرد مي سوختي.هي خودم رو مي سوزوندم! يادمه يه بار زانوم روچسبوندم! وقتي داشتم تمرين فيزيك مينوشتم! حالا چه پوزيشني داشتم كه زانوم چسبيد خودش حكايتيه! فيگور درس خوندن من هميشه منحصر به فرد بود! يه بار هم بند انگشتم سوخت وقتي سال سوم راهنمايي براي ثلث دوم تاريخ مي خوندم.اون عفونت كرد و كلي برام دردسر شد....همون سال لوله كشي گاز كرديم و گازدار شديم.بابا بخاري گازي رو نديد اما آبگرمكنش رو ديد.... سوار سرويس شديم و برگشتيم.مامان كوكه پخته بود و بوش تا سر كوچه مي اومد.برادر بزرگتر خونه ما بود.اون سال و سال بعدش من خواننده پروپاقرص ايران جوان بودم.برادر وسطي برام ميخريد.۲۰۰ تومن بود.كلا برادر وسطي دست و دلبازه و حتي زمانيكه زياد پول نداشت برام خرج مي كرد.لوازم التحريرم رو هميشه اون مي خريد.....آره داشتم مي گفتم كه ايران جوان هم به راه بود و من اخرين امتحانم رو داده بودم و همه دور هم بوديم و افطار.... اون سال من اون روزهايي كه خواهر وسطي خونه ما بود مي رفتم خونه خواهر بزرگتر.چون سروصداشون نميذاشت درس بخونم.يه كيسه بزرگ كتاب كانون ميزدم زير بغلم و مي رفتم اونجا....خونه خودمون گلسا نق ميزد مامانش نق ميزد.فكر مي كنم خواهروسطي اصلا آمادگي بچه دار شدن نداشت وقتي گلسا به دنيا اومد. ديدين كه چقدر معمولي بود؟ اما اينقدر براي من ارزش پيدا كرده.يك روز ماه رمضاني دلچسب.... همشه اين خاطره براي من آرامش مياره.... چقدر ناراحت بودم وقتي ايران جوان تو قيف شد.يادمه يه بار دوست خواهر كوچكتر خونه ما بود.سال بالاييشون بود اما خيلي دوست بودن و هستن.يهو متوجه شد كه همه هيات تحريريه ايران جوان همكلاسيهاش هستن.داشتيم دور هم نامه طراحي مي كرديم شامل همه سوتي هاي اون آقايون پزشك در دانشگاه كه بفرستيم ديگه يهو تو قيف شد.... بعدش يه مدت موفقيت خوندم و بعد از دايره مطبو عا ت اومدم بيرون.... و البته ميدونيد كه عزيزترين روز روزه من كي بوده؟۲۹ مهر ۸۵.... به جرات ميگم شيرين ترين خاطره عمرم تا الان.
مهربان بزرگوار! خيلي برايم مهمي.مواظب خودت باش! فردا مي بينمت.دلم برات تنگ ميشه.... خداي بزرگ!شكر شكر شكر ! خودت مواظب همه مان باش! مرسي هزاران بار! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! گفتم زود آپ بنمایم بروم پی زندگیم. دیشب بعد از افطار باز بیحال شدم.امشب هم همینطور شم دیگه فردا روزه نخواهم گرفت. دیروز بعد از اداره رفتم خانه خواهر بزرگتر.تقریبا همه چیز را چیده بودند.چه آشپزخانه ای خیلی بزرگ و دلباز....کل ساختمان ۱۶۰ متره.خیلی قشنگ بود.بعد شمیم را برداشتم رفتیم بازار.به انتخاب خودش از طرف مامان یک اسباب بازی عموفردوس و از طرف خودم خانه باربی خریدم ولی آخرها دیگه خسته ام کرده بود.خواهر فهمیدم که هیچ رقمه تحمل بچه ندارم همچنان!!! شمیم چهارساله شد.به نظرم بچه باهوشیه.مثلا تعدادی از حروف رو بلده و از یک تا ده رو می تونه از روی نوشته بخونه و تا هرچندتا که بگی می تونه بشمره.اول تصمیم داشتم بن بن بن بخرم که خودش عمو فردوس رو برداشت.شمیم دفعه پیش یه آدم کشیده بود و چسبونده بود دیوار مامان - دیوار اتاق نشیمن مامان شده گالری نقاشی اینا!! - تعداد انگشتان دقیقا ۵ تا بود دست و پا.... شمیم می تونه توی کامپیوتر همه فایلهای مطلوبش رو پیدا کنه یعنی اسم فایل و مسیرش رو حفظ می کنه.می تونه ورد رو باز کنه اسم خودش و شادی و گلسا و مامان و باباش رو بنویسه و به انواع مدلها و رنگها و فونتها در بیاره و سیو کنه و ورد رو ببنده.کلا به نظر میاد تیزه. خواهر بزرگتر یه جورایی شده.از جمع ها فرار می کنه.مثلا اونروز مهمونی خواهر کوچکتر نیومد.نمیدونم دلیلش چیه.یه سری اعتقادات خاصی داره.آدمها رو ناجور طبقه بندی می کنه.هیچوقت بچه هاش رو بیرون نمی بره و داماد بزرگتر هم کاملا باهاش همسو هست اصلا گمونم اون باعث این تغییرات شده.چون خواهر بزرگتر قبل از ازدواج اینجوری نبود. این کار خطرناکه.شادی داره وارد مرحله بحرانی زندگیش میشه.اونا هیچوقت باهاش بیرون نمیرن و شادی بعضی وقتها با یکی از ما - من و داداش و خواهر وسطی - جایی میره.مثلا فکر نکنم شادی تا به حال مراکز خرید آبرسان رو دیده باشه درحالیکه دوساله تبریز زندگی می کنن.... یا کافی شاپی پیتزایی... اگه بره هم با یکی از ما.... خب مرحله ناجور سنشه پس فردا ممکنه جذابیتهایی پیدا کنه.... خب! من خاله اش هستم و طبیعتا بیشتر از پدرمادرش که دوستش ندارم! هرچند نگرانش هستم. خلاصه دیگه!
دارم فکر می کنم که بین هفت تا خواهر برادر ما فقیرترینشون خواهیم بود!!! خب دیگه! برادر بزرگتر و وسطی که سمتهای خیلی بزرگی دارن و خانمهاشون هم درامد متوسط و خواهر بزرگتر و وسطی هم هم خودشون درامدشون بالاست - غیرانتفاعیهای مطرح سرشون دعوا دارن - هم شوهراشون.... خواهر کوچکتر که مساله اش جداست و دارن همینطور پارو می کنن و داداش هم که جای خوبی کار می کنه و عروس کوچکتر هم امسال داره هیات علمی میشه برای یکی از دانشگاههای قارچی! اینه که فکر میکنم ما در همین حد خواهیم ماند! نهایتش یه بیست سی متری آپارتمانمون رو بزرگتر کنیم و مثلا یه سمند داشته باشیم! البته رضای خدا هرچه باشد همان رخ خواهد داد و ما هم به همان راضی خواهیم بود.یادم هم نرفته که همه جز من و داداش زندگیشون رو توی خونه اجاره ای شروع کردن.... نه که ناشکری کنم نه که الان از وضع زندگیم ناراحت باشم نه! چیزی نیست که من دلم بخواد و نتونم براورده اش کنم.هست ها! ولی چیزایین که پولدارها هم دلشون بخواد فراهم کردنش واسشون سخته مگر اینکه خیلی دیگه پولدار باشن.مثل دیدن اهرام ثلاثه و تاج محل و دیوار چین و برج ایفل و ونیز و ساعت بیگ بن و اینا!! من نمیدونم تا چه حد آدم باید قانع باشه و تا چه حد زیاده خواه.به عینه می بینم که هرقدر بیشتر از خدا میخوای بیشتر بهت میده.وقتی میری سراغ یه کار جدید یهو یه درامد بیشتر از اونی که فکر می کردی به درامدت اضافه میشه.اما قانع بودن هم همیشه ستوده شده.یعنی من نمیدونم قانع باشم یا زیاد بخوام.... زیاد روی این موضوع فکر کرده ام و می کنم.یعنی یه تعادلی بین زیاده خواهی و قناعتباید ایجاد بشه.همیشه برقرار کردن تعادل سخته.فکر میخواد. فکر میکنم بهترین حالت تعادل این باشه که بیشترین تلاشت رو بکنی و بیشترینها رو هم از دریای رحمتش بخوای ولی وقتی نداد قانع باشی و خودتو اذیت نکنی....
دیروز داشتیم با آقای همسر درمورد سن ازدواج صحبت می کردیم.این که سن ازدواج بالا رفته و این خوبه یا بد.... من معتقدم که بالا رفتن سن ازدواج یکی از مشخصات جوامع مدرن هست.یک دید اجمالی هم همینو میگه : توی روستاهای کوچک ممکنه دخترها رو ۱۴ سالگی شوهر بدن اما توی شهرهای بزرگ این سن رفته تا حد ۳۰ سال شاید.... برای پسرها هم همینطور.این نشون میده ملت عقلشون رو به کار میندازن و وقتی شرایطشون جور نیست ازدواج نمی کنن.این بکار انداختن عقل هم از نشانه های بزرگ جوامع پیشرفته است. اما اینکه بالا رفتن سن ازدواج مشکلاتی بوجود آورده رو نمیشه منکر شد.هرچند من بالا رفتن سطح توقعات رو مشکل به حساب نمیارم.من معتقدم انسانها لایق بهترینها هستند. عمده مشکلی که این موضوع به نظر من ایجاد کرده خاموش ماندن خواسته های فطری هست که از سن بلوغ به تدریج شروع میشن و تا زمان ازدواج سرکوب.هرقدر این زمان بالاتر برود این سرکوب کردن بیشتر صدمه می زند.اصلا یکی از دلایل عمده ازدواج در کشور ما یا کلا دین ما جواب دادن به همین خواسته ها است نه تکامل و نه عشق و نه تشکیل کانون خانواده.... به شخصه روال غربیها را در این باره ترجیح میدهم!!! یعنی این خواسته قبل از ازدواج هم یه جورایی جواب داده بشه وملت مجبور نشن به خاطر یک نیاز اساسی غریزی تن به ازدواج بدن.من معتقدم ازدواج زمانی باید صورت بگیره که دونفر همدیگر را آنقدر دوست داشته باشند که بخواهند بقیه زندگیشان را باهم تقسیم کنند.این دوست داشتن هم آنی نیست که در جامعه ما مد شده که دوتا دانشجو توی دانشگاه از شدت دوری از خانواده و تنهایی به هم پناه می آورند و فکر می کنند عاشق هم شده اند و ازدواج که کردند از رقم مهریه شروع کن برو تا آخر که چه ادعاهایی از هم دارند.... اسم این دوست داشتنی نیست که من می گویم. ما یاد گرفته بودیم که دختر خوب بودن یعنی اینکه توی دانشگاه زیاد با پسرها نپلکی و اگر پسری چندبار جزوه مشکوک خواست یا سر صحبت را باز کرد دیگر برایش رو ندهی البته که قرار نبود با ده تا پسر همزمان دوست باشی و با یکی بروی پارک و با دیگری رستوران.... دختر خوب بودن یعنی اینکه مبادا دست به ابرویت بزنی و البته که قصد تاتو و مدلهای عجیب نداشته باشی....یا احیانا آرایشی در حد معقول داشته باشی و نه مدل فضایی و جیم جیم .... ما طبق تعریف دخترهای خیلی خوبی بودیم! اما تربیت کننده های ما همان کسانی که برایمان مرز دختر خوب و دختر بد را معین کرده بودند نمی دانستند با آینده ما چه می کنند. فرقی نمی کند! برای پسرها هم همین است! گاهی که فکر می کنم آذین دوست پسر داشته باشد در حد خفگی ناراحت می شوم! خب من همان تربیت شده هستم....اما باید داشته باشد.باید شکست بخورد.باید زندگی کند ووقتی خواست ازدواج کند مستقل از هیجانی که جنس مقابل برای اولین بار ایجاد می کند بتواند تصمیم بگیرد. البته آقای همسر تا حد ۸۰درصد با من مخالف بود! بیایید بحث!
مهربان بزرگوار! به خاطر رفتار خوبی که با نوه ها داری.... به خاطر همه همکاریهایت با من که باعث می شود سرم را بالا بگیرم و بگویم آقای همسر .... ممنونم! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب این زندگی زیبا و آرام باش و ناشکری های ما را بگذار به حساب نادانی...مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! از بس آپ نمی کنید منم خسته میشم تا کی من هی بنویسم شما بخونین هان هان هان؟ دیروز رفتیم فروشگاه محل کار آقای همسر.کمی خرت و پرت خریدیم این ماه رمضون واقعا همه تفریحات ما رو ریخته به هم. یک سوپ بسی خوشمزه درست کرده بودم که خوردیم و بعد از افطار من به طرز فجیعی بیحال شدم.فکر کنم قند خون یهویی تغییر می کنه از اونه.... برنامه شجر یا ن رو هم تا نصف دیدم. برای تولد شمیم چیزی نخریدم حالا خوبه به مامان هم گفتم که بهش بگه کادوی من رو گلی خاله میاره!! امروز میرم خونه شون.اسباب کشی کردن به یه جای بزرگتر.برم خونه جدیدشون رو هم ببینم اینا مرموزن! یه زنگ بزن بگو گلی بیا کمک! بابا چرا اینهمه مغروری دخترجان! من دیروز متوجه شدم که پنجشنبه اسباب کشی داشتن! امروز میرم خونه شون و شمیم رو برمیدارم میریم رولان گویا حراج زده براش یه چیزی بخریم.بیرون رفتن باهاش فکر کنم براش جالب باشه اما من می ترسم ببرمش بیرون!!! خیلی مودب و حرف گوش کنه ها اما نمیدونم دلهره دارم.فکر کن دوستای همسن من یکی دوتا نفری بچه دارن ها!
خواهر وسطی زنگ زده که ازم بپرسه اگه دعواش نمی کنم دعوتمون کنه برای افطار!! تازه قبلش هم به داداش که از من خطرناکتره زنگ زده اجازه بگیره! چقدر ما بیرحمیم! برای غذا دادن بهمون هم باید اجازه بگیرن! پنجشنبه هم خونه خواهر بزرگتر آقای همسر دعوتیم برای افطار.اول گفتم بهش بگم که ژله با من اما الان دودلم.یادتون باشه قرار بود دیگه عروس خوبه نباشم.... نظرتون چیه؟چه کار کنم؟به خدا عروس بد بودن بلد نیستم!!! تصمیم که میگیرم موقع عملی کردنش گیج میزنم!
راستی! دختر بهناز به دنیا اومد! بهناز همون دوستم که براش خواهر بزرگتر بودم یه زمانی.... همون که با پسرعموش ازدواج کرد.... قرار بود پریروز به دنیا بیاد من پنجشنبه زنگ زدم که ازش در مورد احوال آخرین روزهای " توی یک جسم بودن " بپرسم.میگم بهناز سرکار علیه کی تشریف میارن؟ میگه دوروزه تشریف آوردن!! بهناز رو با همه تفاوتهامون و همه کارهایی که به نظرم اشتباه بود و انجامش میداد دوست دارم.یه جورایی دلم پرمیکشه واسه دیدن دخترش.قراره شنبه بیان ولایت و من برم دل سیر ببینمش! طبیعی به دنیا اومده اما میگه مردم و زنده شدم! از ساعت ۴ بعد از ظهر دردها شروع شدن و ۲ نصف شب به دنیا اومده.... با همه مخالفتهایی که با وجود بچه دارم به نظرم لحظه ز ا یما ن یه لحظه مقدسیه و نوزاد یک موجود مقدس.یک موجود معصوم نیازمند....
من مدتها قبل در مورد کمیته امداد بدبین بودم.زمانی که یکی را که می شناختم پولدار بود و کارمند آنجا با اتوموبیل خدمت زن و بچه اش را می برد تفریح و من می گفتم عجب! استفاده شخصی ممنوع!! حالا با پولهای مردمه که هزینه بنزین و تعمیر این ماشین تامین میشه. اینه که عمرا در جشنهای نیکوکاری و عاطفه ها شرکت نمی کنم و هرگز داخل اون صندوقها پول نمی ریزم.قضیه طرح اکرام سواست چون مستقیما به حسابی پول رو میریزی که به اسم بچه است و تنها مادرش - یا مادربزرگش - حق برداشت داره.
طبقه پایینی ما یه دختر دم بخت داره که هروقت صدای موسیقی توی خونه ای بالا میره یا راه پله تغییر می کنه و اینا ما میگیم : آهان! مریم رو شوهر دادن!!! بالاخره پریروز آقای همسر از پارکینگ اسمس زد که شوهرش دادن! تشخیص داده بود که دارن میرن آزمایش.تشخیصش درست بود چون امشب ما دعوت شدیم برای عقد! اما.... عروس دختر طبقه اوله که ما از وجودش خبر نداشتیم نه مریم!!!
مهربان بزرگوار! بابت رفتار صبحم معذرت می خوام! راستش تو که گفتی " ممکنه برادرت اینا وقت کنن برنامه شون جور بیاد بخوان بیان خونه ما " احساس حقارت بهم دست داد! به خودم و به تو! مگر کارشان چیست که نیاز به این برنامه و وقت و اینا داشته باشن؟ وقتی سر سفره سحری حواسم پرت بود گفتی چت شد....داشتم به طور شیطانی خودم و خودت را تجسم می کردم جای برادرت و خانمش... و آنها را جای خودمان.... که اگر چهل روز از عقد ما گذشته بود و نتوانسته بودیم برویم خانه آنها حتما دوسه بار به خاطرش دعوایمان شده بود و تو مرا مقصر دانسته بودی و لابد دوسه بار اشکم را دراورده بودی.... و شیطان میگفت آره پس چی! برای اون که اشک تو اهمیت نداره چیزی که مهمه اونان....اونان...اونان...شیطان داشت منو دیوانه می کرد.... بعضی وقتها درک می کنم چطور افرادی تحت فرمان شیطان خودشان را می کشند.... من هیچ اعتقادی به رفت و آمدهای از روی فرمول و اجبار ندارم.همین شادی و شمیم خونه ما رو تا امروز ندیده اند!!! پدرمادرشون هم یکی دوبار که وسایل آوردن دیدن اما من اونا رو میشناسم.اونا یه جوری شدن یعنی خودشون رو توی راهی انداختن که نمی تونن برن جایی یه جور وسواس بچه هاشون رو هم زجر میدن....مگر من از دست اونا ناراحتم؟نه نیستم! تازه خیلی ها هستند که خانه ما را ندیده اند چه انطرف چه این طرف....بین خودمان هم بماند بیشتر اوقات از آنهاییکه نمی آیند راضیترم! مگر طرف را خیلی دوست داشته باشم.... اما کسانیکه به این کارها مقیدند فرق دارند. بعد هم به خودم می گویم گلی! حیف این دوتایی زیبا نیست؟ بعد میگم کدوم زیبا؟ برنامه شون جور دربیاد و وقت کنن! آخه مهربان بزرگوار من! بگو ممکنه اونا بیان حالا چرا کشش میدی انگار مثلا ا و با ما و زنش میخوان بیان.... دلم چرکین است.دوست ندارم اینجوری باشد.خوب نمی شود نمی شود نمی شود.... انرژیهای منفی دوروبرم کمین می کنند و تقی به توقی می خورد حمله ور می شوند.دوست ندارم! دلیلش را هم میدانم : عدم حل ریشه ای مشکلات.دلیل آن را هم میدانم : ترس از تعارض.... خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت به من سعه صدر بده.خودت! آخه من اینهمه آقای همسر رو دوست دارم.اینهمه مرد خوبیه این آقای همسر....چرا باید این کارها اینقدر منو اذیت کنن؟ کائنات! با شما هم هستم ها! سعه صدر میخوام! مرسی! مواظب همه مون باش خدایا! ممنونم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! ثبت نام نموديم! دانشجو شديم رفت! همچنان دودلم اما ديگر پول را واريز كردم و تمام شد.... ديروز رفتيم مهماني كميته امداد.مهماني پريروز چه بود و مهماني ديروز چه.خيلي ناراحت كننده بود خيلي.... كاش كميته امداد اصلا اين كار را نكند.به جايش نقدا به خانواده ها رسيدگي كند. كلا مهماني بيشتر براي خانمها بود طبيعي هم هست ايتام ديگر پدر ندارند كه! پسرهايشان هم كه بزرگ مي شوند ميروند پي زندگيشان پس مهماني تقريبا زنانه بود.۸۰ درصد يا بيشتر خانم بودند.اما تعداد حامي خانم كمتر بود و بيشتر آقايان حاضر حامي بودند.ما نشستيم سر سفره عادي و گويا سفره آقاي همسر مخصوص بود.اين يكي از ناراحت كننده ترين اتفاقات بود اگر صحت داشته باشد.كه براي آدمهاي پولدار سفره بهتري بچينند.... طرف ما من بودم و خانم ج و خانم الف و بقيه ايتام بودند.... سفره خالي در برابر سفره پر آنروز اداره.بغض داشتم.حرص هم مي خوردم! كه ما مگر نفت نداريم؟ چرا اين بساط آخه؟ كل پذيرايي همين بود : يك ظرف يكبار مصرف كه داخلش كمي پلو بود با نصف سي نه مرغ و چندتا زرشك شايد اسمش زرشك پلو بود! يك ظرف يكبار مصرف كوچك كه داخلش دوتا باميه بود و دوتا خرما ٬ يك نان روغني كوچكتر از كف دست ٬ يك ماست يكنفره ٬ يك دوغ يكنفره و دوتا قند و البته يك مكعب كوچك از حلوا زنجبيلي.تمام.... براي هر چهار نفر يك ليوان يكبار مصرف گذاشته بودند و براي بيشتر از ۱۵ نفر يك بطري آب.... چاي هم كه ما ديديم سيني ها فقط رفت سمت آقايان.... كه گفتم بيشترشان خيرين بودند. بيشتر خانمها غذايشان را گذاشتند داخل كيسه و نشستند.با همان نان روغني و خرما.بدون چاي حتي! افطار كردند.... ذهنم داشت پروسس مي كرد مهماني اداره را با مهمانان رنگارنگ كه مي توانم قسم بخورم ۷۰درصد بيشترشان روزه نبودند.... و اين مهماني را كه به نظر بيشتر مدعوين روزه بودند.اين را از عكس العمل افراد موقع اذان به راحتي مي شود تشخيص داد.... ذهنم پروسس مي كرد.... موقع اذان مهماني اداره چه خبر بود همه به تزيين حلوا و دستمال و غيره نگاه مي كردند و اينجا كه همه دستهايشان را به دعا برداشته بودند. لباسها.... - بيشتر چادري بودند البته - خداي من.... وقتي ما سه نفر غذايمان را داديم به سه نفر جلوييمان كه غذاي خودشان را گذاشته بودند داخل كيسه و نخوردند چقدر خوشحال شدند....پسربچه همراهشان چه با خجالت نصف غذايش را خورد..... همه سرها پايين بود و دستها كوتاه از سفره. خانم بغل دستيم گفت : ما رو كشوندن اينجا فقط فيلممونو بگيرن مگه؟يه استكان چاي ندادن.... توي دلم گفتم آره خواهر من! كشوندن فيلم بگيرن.چه جالب كه با اينكه به نظر باسوادنمي اومد اينو تشخيص داده بود. من ميشود گفت افطار نكردم.فقط يك دوغ و يك ماست و همون نان.... رفتيم آبرسان كه بديم عكسامون رو ظاهر كنن.خدايا! عاشورا بهتر از اينه سطح شهر! همه مغازه ها بسته همه جا خاموش! دلمان گرفته بود گرفته تر شد.... يك شيرموز بدمزه خورديم آمديم خانه. هردويمان بسيار ناراحت بوديم و در حال شكر خدا كه برايمان داده.... مي توانست ندهد.... كميته امداد محترم! كسي كه فقيره فقط پول نداره شخصيت كه داره بهداشت كه حاليشه آخه ميدونيد چه مدته كه استفاده از يه ليوان براي هرنفر رايج شده؟ مگه يه ليوان يكبار مصرف چنده؟۸تومن؟۱۰ تومن؟ كسي كه فقيره مگه روزه اش رو بعد از ۱۵ ساعت روزه مي تونه با نان و برنج افطار كنه؟ كسي كه فقيره فقط پول نداره آدم كه هست....چرا مثل مرغ هي ميگين برو اونور خانم برو اونجا بشين خانم اين كارو بكن خانم اين كارو ..... كميته امداد محترم! به فكر غرور آدمها باش لطفا!
من به روال قبل در خدمت بچه هاي طرح اكرام هستم.ديروز باعث شد همچنان مصمم بمانم.
من و آقاي همسر شرط كرديم اگه خبر مهموني ديشب رو توي اخبار استان اعلام كردن تا سه روز ظرفامونو بشوره.من مي گفتم نشون ميده اون مي گفت به اين سرعت نمي رسن نشون بدن.... اعتماد به نفسش منو كشته كه ميگه گلي اين چه شرطيه من كه هميشه مي شورم!!! خدايا! مثلا دروغ نباشه ده روز يه بار به طور متوسط ظرف مي شوره كه اونم معمولا در قابلمه مي مونه روي اجاق و سيني چاي روي كابينت و اينجوري! البته من از اينكه مثل زن كار نمي كنه خيلي خوشحالم! دوست ندارم يك مرد در زمينه كارهاي خونه از زنش بهتر باشه.يعني خوشم مياد كارهاي خونه رو ناقص انجام ميده!يه جوري احساس فخر بهم دست ميده!!! خيلي كمبود دارم؟! حالا تا سه روز خواهدشست!!! صبح ميگه يه روزش كه گذشت!منظورش ديروزه !!!! فكر كرده!
مهربان بزرگوار! چقدر خوبه كه احساساتمون در بيشتر موضوعات مشابهن.... به خاطر ديروز مرسي! خداي بزرگ! خودت مواظب همه مون باش.... مواظب همه نعمتهايي كه داده اي....خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! رمضان به نیمه رسید.... دیروز ماه را دیدید؟قرص کامل بود. پنجشنبه ما مقادیر متنابهی باهم بحث کردیم.از بحثهای نرمال آقاخانومی! جمعه کمی مشکل دار بودیم کمی که نه یه کم بیشتر! اما دیشب رفتیم مهمانی اداره آی سنگ تموم گذاشته بودن..... تزیین سفره ها آخرش بود.روی قاشق چنگال و کارد روبان بسته بودن با گل.... حلوای کفگیری دورنگ فک و فراوون.....دلمه خونگی با بهترین کیفیت.... خرما و چای و کوماج مغزدار.... سوپ سفید خیلی خوشمزه .... خوراک زبان فوق العاده خوش پخته شده .... و غذای اصلی چلو برگ مخصوص شاید هم خیلی مخصوص! و نهایتا باقلوای تبریز که اونم خوشمزه بود. مشکل این بود که آقا و خانم جدا بودن.البته برای من سخت نبود همه رو میشناختم برای آقای همسر باید سخت می بود که اونم مشغول خوردن بوده گویا! امروز هم که در خدمتتون هستم و هنوز تصمیم نگرفته ام که بروم مهمانی امداد یا نه.
من دیروز با مقنعه رفتم مهمانی.دوست ندارم همکاران منو با تیپ غیراداری ارادی (!) ببینن.منظورم از ارادی اینه که توی خیابون یهو ببینن مشکلی نیست اما دوست ندارم به عمد با روسری و تیپ مهمونی ببیننم! جناس رو دارین : ارادی و اداری! البته تنها کسی که با مقنعه رفته بود من بودم! بقیه آرایش داشتن با روسری و انواع جواهرات.... اومدنی رییس بزرگ بهم گفت خانم ع شما سهم بیشتری داری ها! بعد آقای همسر رو صدا کرد به اون هم همینو گفت.از آنجا که ایشون دریای سیاستن نمیشه تشخیص داد این حرفشون مثبت بوده یا منفی! یعنی نمیشه تصمیم گرفت که خوشحال بشیم یا ناراحت.اما چیزی که مشخصه اینه که آقای همسر رو بدجور پسندیده بود!!! الهی آقای همسر مثبت من! بسکه ظاهرش بچه مثبته!
حواستون هست من چقدر خواننده جديد پيدا كرده ام؟ خوشحالم!
آقا چقدر سختمه اينهمه پول بريزم حساب دانشگاه! اونايي كه آزاد درس خوندن چقدر سختي كشيدن!!
از آنجا كه هيچ اميد به قبولي نداشتم به همكاران محترم قول پيتزا داده ام! حالا بيا و براورده اش كن! ۶ نفر ميشيم.دوست دارم همه شون رو....
فردا تولد شميم مي باشد! خوداوندا! من يه نفر بايد استخدام كنم براي خريد هدايا! تازه جايزه تيزهوشان گلسا و شادي هم مونده!
مهربان بزرگوار! قول دادي! يادت هست؟ وقتي امروز با عجله داشتي براي ثبت نام من پول جور مي كردي و برنامه ريزي براي حساب شهرستان خيلي احساس غرور كردم.... خيلي خوبه كه يكي رو دارم كه مي تونم همه رقم روش حساب كنم.مرسي! خداي بزرگ! شكر شكر شكر! سالميم پول داريم كارمون خوبه بين همكارانمون احترام داريم.... به خاطر خيلي چيزها شكر! خودت مواظب همه مون باش!مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا حیاط خواهر بزرگتر در ولایت است.یک قطعه مسکونی که انها تبدیلش کرده اند به باغ و خانه باغ.خانه خودشان همسایه اداره ماست .... انگور
اطلسی - گلی که مامان عاشقشه -
گوجه فرنگی
پیچ امین الدوله که هرفصلی گل میده!عجیبه چون فصل اصلیش بهاره.
و تره هایی که گل داده اند تا برای سال بعد از تخمشان استفاده شود!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! دیشب اصلا خوب نخوابیدم همش فکر می کردم عنکبوت رفته لای موهام! به مامان نگفتم دلیل بدخوابیدنم رو معذب میشه.... خلاصه دیگه تابستون که تموم میشه همه چی به کنار این حشرات تعطیل میشن! کمک کردم به مامان آب گوجه ها رو دراوردیم گذاشت بجوشه که بشه رب! یه بار ۱۰۰ کیلو درست کرده این دفعه ۵۰ کیلو بود یه بار دیگه هم ۵۰ کیلو درست خواهد کرد! خانواده پرجمعیت اینه دیگه.تازه دخترها و عروسهاش هم یکی از یکی تنبل تر! تنها زرنگمون خواهر بزرگتره والسلام! هنوز نمیدونم مهمونی کمیته امداد برم یا نه.... خیلی بده که یکسری اطلاعات رو با اینکه دوست دارم اما جرات نمی کنم بنویسم توی وبلاگ.مثلا مهمونی افطار اداره رو که تاریخش رو می ترسم بذارم یکی هست که ممکنه همه رستورانهای تبریز رو بگرده تا منو کشف کنه!!!
مهمونی اداره هم اوضاعی شده.اینا ساده ترین چیزها رو نمی تونن مدیریت کنن مثل یه مهمونی ساده.یه بار میگن هرکس هرچند نفر عضو خانواده میخواد بیاره فقط اسمشونو بگین یه بار میگن فقط خودتون و همسرتون و اگر بچه یا بچه هایی دارین اونا! اما بعد اومدن خودشون پدر مادر و نوه و داماد و اینا رو می ریزن وسط! خدایی تنها صفتی که میشه به اینا داد " گدا " بودنه....مثلا هر پرس نهایتش چند میشه که اینجوری می کنن؟ من داماد خانواده ای بودم عمرا اگه میرفتم مهمونی اداره پدرزنم! البته اون بدبخت چه میدونه پدرزنش چه آبروریزی کرده.... تبعیض تبعیض تبعیض.... خیلی بده!
من میگم که آدم توی اینترنت اینهمه کار می تونه بکنه : می تونه یه ایمیل مستعار درست کنه و توی صدتا گروه عضو شه که روزی صدهزارتا ایمیل قشنگ براش بفرستن بشینه بخونه حالش رو ببره.... می تونه یه وبلاگ بزنه....اصلا چندتا وبلاگ.بعد هی بنویسه کلی دوست جدید پیدا کنه و کلی چیز یاد بگیره. می تونه با همون آی دی مستعار بره چت! همه رقم آدمی می تونه پیدا کنه : خوب ٬ بد ٬ جوان ٬ پیر ٬ تحصیلکرده ٬ بیسواد ٬ خارجی ٬ ایرانی ٬ دختر ٬ پسر و غیره....بعد هی چت کنه هی حالشو ببره. می تونه بگرده و بگرده کلی بانک اطلاعاتی برای خودش پیدا کنه ٬ عکس دانلود کنه و اینا. می تونه گیم دانلود کنه مشغول شه یا حتی آنلاین بازی کنه.... اگه خیلی مشکل داره می تونه بره سایتهای بد و چیزای بد بخونه و عکسای بد ببینه. می تونه می تونه می تونه..... اما چرا میاد از اینهمه کار مزاحم شدن برای بقیه را در اینترنت انتخاب می کنه من در عجبم!یعنی شخصیت اینقدر ضداجتماعی! وضعیت اینقدر وخیم؟!
یاد دوستان چتیم افتادم! من با سه نفر زیاد چت می کردم : یکی " دوادریتا حارح " بود.یه پسر ۲۲ ساله هندی.توی حیدراباد تو یه شرکت برنامه نویس جاوا بود.آی تی خونده بود.پسر خوبی بود.انگلیسیش هم در حد هندی ها بود.زیاد چت می کردیم و من کلی اطلاعات در مورد هند داشتم.اون دوسالی از من کوچکتر بود.پدرمادرش تو یه ایالت دیگه بودن و این توی حیدراباد تو هستل می موند.پرسیدم هستل چیه گفت : A place you can pay and stay هندو بود.يه بار به رسم خودمون بهش گفتم من خواهر بزرگتم اونقدر ناراحت شد! داشت قهر ميكرد! گفت ما فقط دوست اينترنتي هستيم لاغير! بابا جدي گرفته بود!فكر كرد ديگه خواهر برادر شديم تموم شد.چقدر رسوم متفاوته.... دومیش " ماجد العضیله " اردني یه مرد گنده بود! یه ده دوازده سالی از من بزرگتر بود.توی دانشگاه نهرو در هند دكتراي ادبیات انگلیسی میخوند و همزمان استاد دانشگاه البلاغ اردن بود.انگلیسیش طبیعتا عالی بود.بعضی وقتا توی کلاس چت می کرد می گفت بچه ها توی lab هستند.در مورد شعراي ما هم مطالعاتي داشت.فردوسي و حافظ و سعدي و مولوي رو ميشناخت.موضوع پايان نامه اش هم يه جورايي با فيلمنامه ارتباط داشت زياد يادم نيست. جالبه دوتا خواهر داشت كه با مادرش مرتب داشتن براي اين دختر انتخاب مي كردن بره ببينه.اسم خواهر زاده اش رايان بود.اسم خواهرش هم قشنگ بود اما يادم نيست. و سوميش " صديق احمد " بنگلادشي سه چهار سالي بزرگتر از من بود.مسلمان بود و مسلمان خوبي بود.چقدر روي نمازش حساس بود.عربي رو خوب بلد بود و هميشه قران مي خوند.مديريت بازرگاني خونده بود يا يه چيزي تو اين مايه ها و توي يه شركت مونتاژ گوشي موبايل كار مي كرد.چقدر دوست داشت من براش توي ايران بازار پيدا كنم!!! سه تا برادر بودن و اين ته تغاريشون بود.اون دوتاي ديگه توي دوبي كار مي كردن.اين ته تغاريه خيلي به پدر مادرش و مخصوصا مادرش اهميت ميداد.ميگم اين درد گويا فقط مختص تركها و ايرانيها نيست و گريبانگير همه مسلمانانه!!! انگليسيش زياد خوب نبود اما از من بهتر بود! هي بهم ميگفت با مامانت بليط بگير بيا اينجا بقيه اش با من! برنامه ريزي مي كرد من و مامان رو ببره مزارع چاي!!!!كلي از مراسماتشون بهم مي گفت مراسم عيد فطر و قربان براشون خيلي مهم بود حتي براي عيد فطر لباس عيد هم مي خريدن مي گفت بازارها اونقده شلوغ ميشه.... براي عروسيهاشون اول يه كارت دعوت مي فرستن براي طرف كه اگه مي توني فلان تاريخ بياي خبر بده كارت اصلي بهت بديم! كلي عكس كارت دعوت برام فرستاده بود.همه غذاهاشون گوشت داشت.كباب مدل ما هم مي خوردن! عجب خاطراتي! با اون اردني زود قطع رابطه كردم.احساس كمبود اعتماد به نفس دست ميداد بهم.با هر غيرآسيايي هم چت ميكردم همين حس دست ميداد اونا انگليسيشون خيلي توپه و من همش بايد ديكشنري دستم بود! هندي و بنگلادشي ازدواجمون رو تبريك گفتن و كلي خوشحال شدن ولي براشون عجيب بود كه چرا من ميخوام ديگه باهاشون چت نكنم.آخرش خودم رو اينويزيبل كردم و بعد هم ديگه به اون آي ديم سر نزدم گمونم ياهو خودش از بين بردتش تا حالا.... اين خاطرات از آنجا به ذهنم رسيد كه من توي محيط چت هم مي ترسيدم.مزاحم ها اونجا هم زياد بودن و متاسفانه عمدتا ايراني!!! البته عربها هم ناجور بودن شايد ناجورتر!!!
مهربان بزرگوار! به خاطر همه خوبيهات ممنونم.خيلي! خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزاران بار ممنون! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش!
اين يك گلي تميز است!!!! اونقده خوشگل شدم رفتم حموم بچه ها شمام برين! ببينيد من ديروز چه كارها كردم : فريزر رو باز كردم كه يخاش آب شه بعد رفتم كلي لباس غيرقابل شستشو با ماشين رو ريختم توي تشت برگشتم سشوار گرفتم يخها ذوب شن بعد كشو ها رو توي بالكن شستم بعد لباسها رو شستم اومدم فريزر رو دوباره سشوار گرفتم برگشتم لباسها رو آب كشيدم بعد كشوها رو خشك كردم و فريزر رو خشك كردم و لباسها رو پهن كردم و مواد داخل فريزر رو از يخچال منتقل كردم داخل فريزر و خونه رو جارو كشيدم و كف آشپزخونه رو مرتب شستم و همه جا رو گردگيري كردم و وبلاگ آپ كردم و اينا! آخر سر هم رفتم حموم! ببينيد من چقدر خوب مي تونم كار كنم حيف كه كار نمي كنم! البته بعد از افطار رفتم حموم و من حموم بودم كه آقاي همسر شاممون رو درست كرد! امروز هم ميريم ولايت.
از كميته امداد نامه اومده ايتام رو دعوت كردن افطار ما رو هم.هنوز نميدونم برم يا نه.
آقا من هي يادم ميره امروز ديگه نرفت! بگم كه اون مغازه هه يادتونه كه كفش منو دوخت؟ و من و آقاي همسر هي مي گفتيم آخه اين چرا اينجا مغازه زده!! دقيقا دوروز بعد از اتفاق كذايي كفش من مغازه رو بست و رفت!!! انگار رسالتش همون بود! الان يه ابزار فروشي جاش باز كرده كه به نظر مياد بتونه كار كنه با اينهمه ساخت و ساز.
ميدونين چي شد؟الان مامان آ ر تا زنگ زد! كلي حرف زديم.گوشيم داغ شد! ميگم چرا به ذهنم نرسيد قطع كنيم از تلفن اداره صحبت كنيم؟! مرسي مامان آ ر تا خيلي خوشحال شدم.سورپرايز قشنگي بود.
تا به حال دقت كردين وبلاگها شخصيت دارن؟ درست مثل آدمها.... مثلا از روي قالب و لينك دوستان و عكس كنار وبلاگ و عناوين انتخاب شده براي نويسنده و اطرافيان - همون اسامي مستعار - و مخصوصا نثر نوشتاري معمولا شخصيت نويسنده هويدا ميشه.البته ميگم معمولا! يكي دوباري خودم اشتباه كرده ام. با اين وصف به نظر شما وبلاگ من چه شخصيتي رو براي نويسنده اش مشخص مي كنه؟
يادم رفته بود بگم كه براي خودم يه كتاب مولانا گرفتم.هنوز شروعش نكرده ام.شرح زندگيشه اثر بديع الزمان فروزانفر.خانم معلم زبان خيلي دوستش داره.
مهربان بزرگوار! صبح هنگام سحري چقدر خوش گذشت.... خنديدن قاه قاه.... به خاطر همه چيز مرسي!خداي بزرگ! همه چيز را به خودت مي سپارم.خودت مواظب همه مان باش! هزاران بار ممنونم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
پست دوم!
ژ ل ه
شیربرنج!!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! این یک عدد گلی بوگندوست!!! داشتم فکر می کردم که آخرین بار که حموم رفتم پنجشنبه بوده!!!!! خیلی عجیبه! نزدیک افطار فشار آب کم میشه بعد از افطار هم که سنگین میشیم نمی تونیم تکون بخوریم! خلاصه که امروز باید برم حموم وگرنه توی اداره همکاران خواهند خواند روی سیاه موی کثیف ناخن دراز واه واه واه!!! دیروز رفتم خونه و تصمیم داشتم برای آقای همسر که دلش شیربرنج خواسته بود شیربرنج درست کنم.بعد تصمیم گرفتم ژله قالبی هم درست کنم اینروزها بدجور دارم تمرین می کنم ژله هام خوب از قالب دربیان.هردوش رو درست کردم و اومدم جلوی تلویزیون خوابم برد!!! با صدای زنگ بیدار شدم و آقای همسر رسیده بود. اول آقای همسر زنگ زد که میخوام کیک بگیرم گفتم الان ماه رمضونه کیکهاشون لابد کهنه هستند - صبح که داشتم می رفتم بانک دیدیم که کیکهای توی یخچال تشریفات چه آفتابی می گیرند از پنجره!!! - اومد خونه که باهم بریم بیرون گل بگیریم بابا قانون جذب منو کشتی تو! آخه کی سابقه داشته ما دوتایی بریم گل بگیریم؟! رفتیم بیرون اول شیرینی خریدیم - در همون حین دونفر کیک خریدن یعنی که بازار کیک در ماه رمضان چندان هم کساد نیست - و برگشتنی به مناسبت سالگرد ازدواجمون..... یه منقل کباب خریدیم!!!!! اصولا من از هدیه در این مناسبتهای دوتایی خوشم نمیاد.هدیه برای مناسبتهای شخصیه مثل تولد وگرنه این بی مزه میشه به مناسبت سالگرد من برای آقای همسر هدیه بخرم اون واسه من! اما برای خونه خوبه چیزی بخریم که بعدها بگیم این مال فلان سالگردمونه. رسیدیم و افطار خوردیم. یک تجربه : انگور رو وقتی میندازی داخل ژله آماده شده میره پایین برعکس بقیه میوه ها که میمونن بالا.عکس ژله رو میذارم براتون.عکس شیربرنج رو هم! چیه خب!
آذین مثل عمه اش برق آزاد قبول شده.کلاس سومه آزمایشی داده بود.منم وقتی سوم بودم قبول شدم.... امسال برای نوه های ما سال قبولیه.گلسا و شادی تیزهوشان و آذین هم آزاد.یادم رفته بود شادی رو خبر بدم جالبه ما برای نمونه اش هم شک داشتیم!! زد و تیزهوشان قبول شد!
صبح آقاي همسر بعد از سحري بيدار مونده درس خونده.ببينم چند ميشه امروز.من كه گفته ام 20 نشي نمياي خونه!!!!! يه دوره اي بود توي محل كارش.
مهموني ما موند براي بعد از ماه مبارك.فعلا كه همه برنامه شون پره.ما هم بعد اين ماه شام ميديم حلش مي كنيم.راستش دل خودم همينو مي خواست اما فكر مي كردم خودخواهيه به آقاي همسر بگم كه كائنات كار خودش رو كرد و خود آقاي همسر بهم اين پيشنهاد رو داد!
آفت دهانم امروز بهتره درد نداره اما هنوز سفيده!
خداي بزرگ! هزاران هزار بار تو را شكر! به خاطر همه لطفهايي كه برايمان مي كني.... به خاطر همه نعمتهاي زيبايت.... خودت مواظب همه مان باش! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! امروز دقیقا دوسال می شود که ما زیر یک سقف داریم خوش می گذرانیم.توی خونه کوچولومون با وسایلمون که روح دارن.... توی این خونه دوساله که داریم باهم زندگی می کنیم.دوساله باهم می خندیم باهم دعوا می کنیم باهم قهر می کنیم باهم آشتی می کنیم.... مناسبتهامون رو جشن می گیریم.... غذاهای دستپخت منو می خوریم - و عجیبه که زنده موندیم خدایی!!! - دوساله که ما مستقل از دیگران فکر می کنیم و تصمیم میگیریم.دوتایی! دوساله که داره بهمون خوش میگذره. امروز دقیقا دوسال از اون روزی میگذره که عروسیمون بود.جشنمون! جشنی که من با برگزاریش مخالف بودم اما قبول کردم.صبح از خونه خودمون با آژانس اومدیم تبریز.یعنی آخرین خروج مجردی من از خونه.... آرایشگاه تبریز بود نه به خاطر شهرتش....چون از آرایشگاه ولایت کمتر می گرفت.درهرحال به نظر من آرایش عروسانه چیز مضحکیه و مدعی هستم که الان با مقنعه توی اداره خوشگلتر از روز عروسیمون هستم! از آرایشگاه با ماشین داماد کوچکتر آقای همسر اینا اومدیم ولایت.تالار ساوین.ماشین ما تزیین نداشت چون من بدم میاد! اول رفتیم آتلیه - من اول با اون هم مخالف بودم اما الان معتقدم تنها نقطه مثبت عروسی گرفتنمون همون عکسان!!! - صبح آخرین لحظات بود که به برادر بزرگتر گفتم با دوستش که آتلیه داره هماهنگ کنه وگرنه قصد عکس نداشتیم!! فیلمبردار هم که کلا نداشتیم چون من بدم میاد!!!! زودتر از مهمونا رسیدیم تالار و رفتیم تو!! مهمونا می اومدن شاخ درمیاوردن! من از فیلم بازی کردن عروس داماد بدم میاد!!!! مراسم خیلی زود تموم شد.شام نداشتیم - باز به درخواست من!! - و این شام نداشتن کلی قصه داشت.همون داماد آقای همسر اینا ما رو آورد گذاشت خونه خودمون و زندگی مستقل ما شروع شد. اولین کاری هم که کردیم امتحان انواع اقسام مواد شیمیایی بود جهت کندن اون ناخنهای مسخره! بعد کندن سنجاقهای روی سر من!!! بعد هم برای اولین بار بعد از مددددددددتها گرفتیم راحت و بدون فکر و استرس خوابیدیم. فرداش من مرخصی بودم - اصولا ماموریت - و آقای همسر رفت سرکار!!!! و پس فرداش من رفتم ماموریت تهران! و این زندگی با همه فراز و نشیبهاش با زیبایی تمام در جریانه.انشاا... به پای هم پیر شیم! خانم س نشسته پیشم نمی تونم ادامه بدم! فعلا همینا رو بخونین!!!!
اصولا من از خیلی چیزها بدم میاد! همینه که هست! بودو کی وار! در تبریز و ولایات اطراف عروسیها بعدازظهر برگزار می شوند و اگر کسی خواست شام میدهد نخواست نمیدهد!
ثبت ناممون اینترنتیه.لازم نیست برای ثبت نام برم تهران.
مهربان بزرگوار! دوسال باهم زندگی کردیم.دوسال با من ساختی و خدایی کار سختی بود!!!!! دوسال شد که صبحها تو میوه ات را خوردی و خداحافظی کردی و قول دادی مواظب خودت باشی و من ایستادم تا از پله ها پایین بروی بعد نانم را گذاشتم توی ماکروفر و آمدم نمازم را خواندم - زمستانها ادا و تابستانها قضا! - و دعا کردم و صبحانه خوردم و آمدم اداره.... دوسال شد که عصرها منتظر شدم لباس پوشیدم مرتب کردم سعی کردم بوی غذا یا حداقل چای راه بندازم و منتظر بشم تو برسی.... دو سال شد! چقدر زود! همیشه با من بمان! دوست دارم شصت و پنجمین سالگردمون رو باهم جشن بگیریم بعد دوتایی باهم یا حداقل با فاصله کم بمیریم! و بقیه ماجرا را بدهیم دست فرزندمان - همون یکی کافیه دیگه عه! - و نوه هایمان .... خدای بزرگ! خودت مواظبمان باش! خودت مواظب آقای همسر باش که بتواند اخلاق ناجور مرا تحمل کند!!! و مواظب من که بتوانم دختر خوبی شوم.... خدای بزرگ! به خاطر همه این روزهای زیبا ممنون! ادامه شان بده!مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! شرمنده ام می کنین دیگه مجبور میشم بنویسم.خانم ق عزیز هم بهتره دیگه نخونه حالا خوند هم به کسی نگه لطفا! این خانم ق یک ماه نشده که اومده اما همه مون دوستش داریم خب خیلی دختر زرنگیه.از استثناهای دانشگاه آزاد که گفته بودم یکی هم ایشونه. من همیشه می گفتم توی اداره تنها کسی که ممکنه اینترنتی باشه و کنجکاو فقط آقای ر هست که مسئول کامپیوتر و البته شبکه می باشد!!! یعنی احتمال قوی تا به حال متوجه شده باشه! اونم پسر خوبیه اهل لو دادن نیست! اما این دخترخوب که اومد دیگه معلوم بود هم اساسی اهل نته - بیشتر از من - هم زرنگ و تیز! می شد بهش شک کرد اما نه به این زودی! شاید روزی که من گفتم با کامپیوتر من بیاد کار کنه متوجه شده نمیدونم....درهرحال خیلی مرد بود که همون اول نظر داد.تابلو هم نظر داد که من بفهمم داره می خونه. خب! بگذریم! پنجشنبه از اداره رفتم آرایشگاه - خانومه گفت میخوام کلاس خودارایی بذارم جلسه ای ۲۰ تومن! دوست دارم برم! - بعد اومدیم خونه کمی استراحت کردیم بعد رفتیم ولایت آقای همسر.وسط راه هم هوا ابری بود کنار جاده ایستادیم نفس کشیدیم - آقای همسر خیلی پسر خوبی شده - ما فکر می کردیم چون غذاخوریه پس زیاد کار ندارن اما دیدیم سالاد و دلمه درست کردن.تعدادشون زیاد بود و نیاز چندانی به ما نداشتن. شب برگشتیم.یک حماقت بزرگ از طرف من! هوا خیلی بد بود و نور جاده کم! خدا کمک کرد.من چککککار کنم دوست ندارم خونه دیگه ای بخوابم شبها.بد میخوابم.هر چهارشنبه که تموم میشه خوشحال میشم که یک هفته تا نوبت ولایتمون مونده.چه برسد به خونه مامان آقای همسر....خب دیگه! اما باید می موندیم و من قبول دارم که خودخواهانه و احمقانه رفتار کردم. دیروز بعد از سحری خوابیدیم ساعت ۱۰ بیدار شدیم.آخ! رمضان ماه رکود و سستی!بعد رفتیم چندجا آپارتمان ببینیم.تصمیم گرفتیم پایین شهر آپارتمان دیگه ای بخریم بدیم اجاره اینجوری نه واممون از بین میره نه فشار مالی می کشیم.تازه خونه عزیزمون هم سر جاشه. بعد هم رفتیم ولایت.خواهر بزرگتر و مامان رب درست کرده بودن داشت می جوشید.هرسه خواهر اونجا بودن.همه هم روزه خوار! خواهر کوچکتر که تحریم کرده میگه پدر کلیه هاتون درمیاد.خواهر وسطی معده اش ناسازگاره پیارسال به اندوسکوپی کشید کارش و اینه که نمیگیره.خواهر بزرگتر و خانواده هم روزهای تعطیل روزه نمیگیرن!! مامان هم که اصولا دیگه معده ای نداره از پارسال....البته داداش و عروس کوچکتر روزه بودن و ما دوتا. عصر برگشتیم اول رفتیم رفاه شکلات صبحانه - من فقط ماه رمضان خودم رو مجاز به خوردنش میدونم - و کمی مایحتاج دیگه بخریم موقع افطار برگشتیم خونه. یه چیز جالب : گفتم کارت پارسیانم رو چک کنم فکر می کردم یه ۵۰ تومنی باید داشته باشه یهو دیدم ۲۲۷ تومن داره!خوشحال شدم. برای خودم گل گاو زبان خریدم.دیشب دم کردم و امروز.راستی من روزه نیستم ها! این آفت وحشتناک لبم نمیذاره هیچی بخورم.شیر رو با نی خوردم! دیدم وقتی نمی تونم چای بخورم بهتره روزه نگیرم. آقایان و خانمهای دندانپزشک خواننده! این آفت درمان نداره؟ ادکورتیل که پیدا نمیشه.یکیتون تحقیق کنین در موردش! من میگم دوتا عامل داره : استرس و تروما.من این پایین لبم رو روز اول رمضان گاز گرفتم ناخوداگاه این آفت دقیقا از محل گازگرفتگی (!) دراومده....
بعد از این اتفاقات اخیر ایمانم خیلی تغییر کرده....یعنی حتی نمازم.... نمیدونم چطور توصیف کنم.حتی از اول رمضان هم روزه هام الکی بوده بیشتر تمرین اراده بود تا اطاعت از دستور الهی.... خدایا! من به تو ایمان دارم.بدجور هم ایمان دارم.اما بهم حق بده وقتی این همه مومن مآب می بینم فکرم مشغول بشه.
دیشب هم دخترعموی آقای همسر دعوتمون کرده بود افطار ولایت الف.سخت بود رفتنمون.هرچند دوستشون دارم هرسه دخترعموش رو.مخصوصا کوچکه رو.
من هم باید مهمونی بدم!الان که ماه رمضونه اسم مهمونیش میشه افطاری! باید سرکار جاری خانم رو پاگشا کنم.نمیدونم چی براش بخرم هدیه پاگشا.خودم که اونموقع چیز گرونی نگرفتم.خواهر کوچکتر آقای همسر یه شال داد و خواهر کوچکترش یه تی شرت.هردو معمولی.البته این چیزیه که من واقعا دوست دارم.اما می ترسم - یعنی به نظر میاد که - جاری خانم دوست نداشته باشه.حالا نمیدونم در چه حدی کادو بخرم براش و البته چی بخرم. از یه طرف هم لابد خنچه های متعدد - فطر و قربان و نوروز و غیره - براش برده خواهدش اینه که ما مجبور خواهیم بود یه چیزی توی خنچه بذاریم دیگه! چقدر من با همه فرق دارم و چقدر این فرقها اذیت کننده هستن.
همه از قبول شدن من خوشحال شدن جز داداش که مسخره ام کرد! راستی آقای همسر هم یه مصاحبه پیش رو داره که اگه قبول شد میشیم زوج دانشجو!!! و همرشته!
مامان گفت گل گاوزبون رو روزی یه استکان بیشتر نخوم چون فشارم رو میاره پایین.آخه کمش فایده نداره که! دارم فکر می کنم به قرص.... آهای جمعیت پزشکان! اون قرصی که اول اسمش " تری " داره و من رنگ آبیش و شکل کروی ریزش رو دیدم اسمش چی می تونه باشه؟تو لیست داروهای ژنریک دوتا قرص با این شرایط پیدا کردم که هردوشون هم تو یه گروه بودن! خب بالاخره ادم همه جوره ممکنه مریض بشه.من هم اینجوریش رو گرفتم.باور کنید دست خودم نیست که خوشحال شدنم خیلی خیلی سخته.
خاله کوچکتر وضع مادی زیر متوسطی دارن.الان که دختر وسطیش بارداره - سال ۸۲ ازدواج کردن و این بچه یه جورایی گلدن بیبی هست - میگه میخوام برای هدیه سیسمونی یه دست لحاف تشک بدم - اینورها رسمه - و یه ظرفشویی.بابا! چرا این ملت اینجورین؟چرا دخترش نمیگه بابای من مگه چقدر درامد داره که ۶۰۰ تومن بده برای من هدیه زا یما ن بخره؟ چرا این زنها اینقدر اهل خودنمایی هستن به هر قیمتی؟ چرا دخترها مامانهاشون رو اذیت می کنن؟چرا بچه های این زمونه اینقدر پررو شدن؟ این سیسمونی هم شده یه مراسم تشریفاتی.تو خونه ما که اجرا نمیشه. قدیمها - زمانی که مامان من توی ولایت کوچک ما بچه اولش رو به دنیا آورد - زن توی خونه پدرشوهرش زندگی می کرد و براش ننگ بود با هیکل قبل از تولد بچه بره بیرون چه برسه به اینکه بره خرید کنه.میخواست خرید کنه هم معمولا پولش رو نداشت... اینه که پدرمادرش برای بچه اولش یه چیزایی می خریدن اونم چیزای ضروری مثل قنداق و لباس نوزاد و کهنه و اینا. الان مامان میگه تو همین ولایت - که فرهنگ چشم هم چشمیش خیلی پایین تر از شهرهای بزرگه - دیگه کار رسیده به ۷ جفت کفش و نمیدونم چند سایز لحاف تشک و کلی چیزای بیخود و نهایتا یه هدیه ویژه در حد همین ظرفشویی برای مامان بچه .... خدایی کارهای بیخودی هستن که مبتکرش هم زنهان! بعضی وقتها واقعا از همجنسهام بدم میاد! آخه کسی که مدتها برنامه ریزی کرده برای بچه بهترین دکتر تبریز رو هم برای چکاپ و ز ا یما ن انتخاب کرده که بالای یه میلیون میگیره برای سزارین و بهترین بیمارستان...مگه پول نداره دو تیکه لباس برای بچه اش بخره؟ من اگه مرد بودم نمیذاشتم عمرا مادرزنم سیسمونی اینا بیاره هیچ! حالا بخواد جشن سیسمونی هم بگیره به ملت نشون بده شاهکارهاش رو! یعنی رسما خون راه مینداختم! یعنی چی مگه خودم ندارم دوتا لباس و یه کالسکه واسه بچه ام بخرم؟
حالا که اینقدر خواننده های خوبی هستین!!!! براتون عکس تیرماه حیاط برادر بزرگتر رو میذارم.خونه شون عین بهشته.... اون سفیدها (گوشه سمت چپ) سیب هستن!
مهربان بزرگوار! از اینکه ملاحظه ام می کنی خیلی ممنونم.از اینکه نمی خواهی اذیت شم هم خیلی خیلی ممنونم اما بعضی اذیتها برام لذتبخشند.مثل همینکه وقتی روزه نمیگیرم با تو سحری بخورم و برای تو سحری درست کنم.اصرار نکن که گلی نکن و اینها.ناراحت میشم. یه تشکر ویژه هم به خاطر اون شب که گفتی گلی اگه راحت نیستی بیا بریم هرکی هرچی خواست بذار بگه.... خیلی برایم عزیزی.احساس غرور کردم.... اما یادت نره! اینجا خونه ماست.دوستش داریم.توی این خونه یکی منتظره تو بیای...یکی پشت چشمی در می ایسته و منتظر میشه چراغ راه پله روشن شه و اونوقت مطمئه که تو داری میای.لباسهاش رو عوض میکنه...موهاشو شونه می کنه....صدای پاهات رو میشناسه حتی صدای پارک کردن ماشین رو هم میشنوه.... یکی هست شبها فقط زمانی آرام میخوابه که مطمئن باشه تو نیم متر بیشتر باهاش فاصله نداری....یکی که خیلی دوستت داره....بیشتر کنارش باش!اون بدجور به تو نیاز داره. خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! برای همه خبرهای خوشی که می شنویم....برای همه نعمتهایی که مرتب به ما ارزانی می کنی....خودت ناشکریهای ما رو بذار به حساب جهالتمون و ما رو ببخش! خودت مواظب همه مون باش! هزار بار مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی اینجا رو می خونه.یکی تو مایه های همکار! تا وقتی نمیدونی که می خونن مهم نیست اما وقتی فهمیدی نمی تونی پست جدید بذاری. اینم تنها دلخوشی ما ! تموم شد! ببخشید حوصله رمز گذاشتن و دونه دونه بهتون رمز گفتن رو ندارم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
خستهاز زندگی از این همه تکرار خسته ام
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
سلام!
من فوق قبول شدم!!!!! یه دانشگاه دره پیتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت! رشته MBA!
دوست ندارم وبلاگم رو آشنا بخونه! باشه؟ مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! پست رمزي منو ديدين؟ به نظر شما من اينروزها لوس نشدم؟! در حد حال به هم زني!!!! بگم براتون از خودم كه آقا الان به جاي دوتا چشم دوتا كاسه خون روي صورتمه!نميدونم به چي حساسيت كردم چشمام وحشتناك قرمز شده اينجا همكاران محترم براي همدردي منو آدمخوار و خوناشام صدا مي كنن! بعد هم كه صبح داشتم ظرفهاي سحري رو مي شستم كه لبه قابلمه تفلون دستم را بريد بريدني! يعني يه تيكه رو كند انداخت پايين! من كه مخالف چسب زخمم - معتقدم فرايند بهبود رو به تاخير ميندازه - بستمش جرات هم ندارم باز كنم ببينم چطوره.... اينجوريه كه من كه لوس شدم ملت چشمم زدن فكر كنم! امروز ميريم ولايت.
خانم الف با رنگ پريده از دستشويي اومده كه عنكبووووووت! حالا اين خانم س كه نمي ترسه رفت بكشدش پيداش نكرد و ببينيد من مي تونم قسم بخورم برم دستشويي مي بينمش!
فردا مهمونيم براي افطار.يه جورايي پاگشاي جاري عزيزمان مي باشد! آقا من از اين مهمون بازي ها اصلا خوشم نيومده هيچوقت تازه به ارتباط نزديك بين اقوام زن و شوهر هيچ رقمه اعتقاد ندارم.اينه كه براي خودمون همچين مراسمي اجرا ننموديم. خداروشكر مهموني توي رستورانه و درنتيجه كاري وجود نداره.
يعني من معتقدم كه خانواده دختر و خانواده پسر اصلا لزومي نداره كه باهم رفت و آمد داشته باشن يا دوست و صميمي باشن و معتقدم كه اين صميميت مشكل ساز ميشه بالاخره يه روز.ساده ترين دليلش به وجود آمدن حس رقابته. اينه كه من اصلا خوشم نمياد از استراتژيهايي كه خانواده عروس و داماد باهم جمع ميشن ميرن پيك نيك و مسافرت و اينا.فقط در حد خيلي رسمي! البته متاسفانه يكي از ايرادات بزرگ داشتن بچه اينه كه حداقل سالي يه بار براي مراسم تولد مجبوري تن به همچين امري بدي.... شايد هم راه ديگه اي وجود داشته باشه البته!
ديروز به شدت اين احساس رو داشتم كه آقاي همسر " مواظبه " كه من از " يه چيزي " باخبر نشم! اين حس داشت منو مي كشت! آخرش از خودش پرسيدم ردش كرد منم راحت شدم.
براي اولين بار در عمرم ديشب ساعت دو نصف شب بيدار شدم مقاديري آجيل با كيك و شير خوردم!بدجور گرسنه بودم.
اين سريال مزخرف چيه درست كردن؟ما كه فقط شبكه سه رو مي بينيم.چقدر علاقه دارن ملت رو به خرافات معتقد كنن.... يه بدي بزرگ سريالهاي ماه رمضان هم اينه كه استانهاي ما رو اصلا در نظر نميگيرن.ما منتظر اذانيم سريال شروع ميشه! اصلا اين صداسيما با استان ما مشكل داره!
خداي بزرگ! به خاطر همه لطفهايت ممنون!خودت مواظب همه مان باش!مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
رمز پست قبل تاريخ امروزه! بدون هيچ كركتر اضافه يا صفر و ۱۳!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! امروز علاوه بر کارهای خودم برای هم اتاقیها کار اتو کدی هم انجام داده ام! دارم پرافشینال میشم!!! الکی گفتم ها! دیروز از دست مدیر مالی مریضمون عصبانی شده بودم.صبح دارم میام از در که میام بیرون طبق عادت شروع می کنم به تشکر از خدا.خیلی حس میده تا پای تاکسی ازش تشکر می کنم که سالمیم که آرامش داریم که کار داریم که درامد داریم و غیره.وسط راه یهو گفتم قانون جذب! بیا و برام ثابت کن وجود داری.آخه این از مدیر مالی مریض پس فردا رسمی شدنمون رو دستکاری نکنه - همه کاره اداره است یه جورایی بس که قلدره! یک زن خیلی بد! به قانون جذب گفتم خودت يه كاري كن براي رسمي شدنمون.... نشستم روي صندليم دارم كلي كادر اشتباه رو از يه نقشه خيلي حجيم اتو كد پاك مي كنم : كليك فاصله كليك فاصله.... خانم كپي مياد كار داره.ميگه خوش به حالتون كارتون درست حسابيه - ديشب از اينكه احساس مي كردم كارم بيخوده دلخور بودم داشتيم با آقاي همسر در موردش حرف مي زديم - ميگم نه بابا چيچيش حسابيه؟ميگه رسمي شدين؟با حالت خنده مبني بر ناباورانه و بيربط بودن سوال ميگم نه! ميگه آخه امور اداري يه ليست اورد براي كپي اسمت داخل رسمي ها بود بالاش هم نوشته بود اسامي پرسنل رسمي! مرسي قانون جذب! ادامه بده دستت درد نكنه! درهرحال راضي هستيم به رضاي خداوند.همون روز كه از امتحان قبول شديم گفتند سه سال بعد بي بروبرگرد رسمي ميشين....چهارسالش تموم شد! اين وزير اومد اونيكي رفت سلسله وار و هركدوم يه قانون!
دارم روي خودم كار مي كنم منفي حرف نزنم اما زياد تلاش لازم داره.نميدونم چطور عادتم شده بي اينكه حواسم باشه يا عمدي توي كار....
يعني شما اون عكس منو اينقدر دقيق ديدين؟فكر مي كردم يه چيز مبهم گذاشتم! متوجه خالم شدين؟ اون پيراهن رو خواهروسطي برام دوخته بود.الهي! هميشه از پارچه هاي مونده برام پيراهن درست مي كرد!اونا كه طرح كاد داشتن دوره دبيرستان يه كم بلد بودن.هموني هم كه زرد رنگش كردم خود خواهر وسطيه! و دمپاييهام.... اونا رو با بابا خريديم از يه مغازه سر كوچه قديمي عمه بزرگتر - خدا جفتشون رو بيامرزه - بابا برخلاف مردهاي هم سنش سليقه خريدش خوب بود.نميدونم چطور شد منو برد برام كفش بخره يه ماجرايي داشت بايد از مامان بپرسم اما اونا رو كه خريد آقاهه گفت اينا انگشتي هستن و من از اسمشون خوشم اومد.... بعدها يه ترانه بود مي خوند " بو داغدان آشماغ اولماز / نارنجي باشماغ اولماز "* بابا هميشه به كفشاي من اشاره ميكرد....بعدها اين كفشها به همين ترانه مشهور شدن.هركسي منو با اونا ميديد همينو مي خوند. * ترجمه : اين كوه رو نميشه فتح كرد / كفش نارنجي پيدا نيمشه.... يه همچين چيزي شايد! پشت عكس هم نوشته : شهريور ۶۶ واي يعني ۲۲ سال پيش!
پارسال همين روزها بود كه تعدادي از همكاران سابقه دار (!) كه چندان هم خوشنام نيستن يه صندوق تعاوني زدن و از هركدوم ما كه عضو مي شديم ۱۴۰ تومن گرفتن.هدف هم دادن وام بود كه براي كارشناسان ۷ تومن تصويب شده بود.حالا خبر رسيد كه اينا بين خودشون در خفا وامهاي در حد ۸ تومن برداشتن و ما خبر نداريم.با اين دهان روزه و در اين ماه مبارك! خدايا! من اون سهم خودم رو حلال نمي كنم! گداها!
مهربان بزرگوار! به خاطر مراعات ديروز ٬ به خاطر اينكه به احساساتم اهميت دادي ٬ به خاطر اينكه به خاطر من ياد گرفتي .... خيلي خيلي ممنونم! خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام!پست دوم است و باقی قضایا!
گلی با عروسکش در حیاطشان کنار مو!
عروسک در بغل گلی - میدونم کیفیتش بده! از روی عکس بی کیفیت عکس گرفتم! -
سولماز خانوم
حسن یوسفمون که داره به سمت نور میره!البته کاریش نداریم قشنگه!
و این صحنه رو باید از نزدیک ببینید که متوجه فرحبخش بودنش بشین!
من با اینا حرف می زنم!خیلی دوستشون دارم واقعا احساس می کنم روح دارن و می فهمن.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! زودتر از وقت اداری رسیدم گفتم آپ کنم بعد بشینم سر گزارشم بعد هم باید یه حساب متمرکز باز کنم بعد شاید به بچه های امداد زنگ بزنم بعد برم امور اداری - آی انرژی میگیره! - بگم بابا اون گواهی اشتغال به کار منو بده دیگه چه وضعشه؟ مرگه؟ پروانه آقای همسر رسید دستش من هنوز گواهی نگرفتم.... مشروح خبرها! آقا این فرمت گزارش ما رو نشستن تغییر دادن کلی دردسر شده برامون! یعنی حسابی میخوان مچ بگیرن یه قسمت دروغ بگی تو کل فایل تابلو میشی!!! این دختر جدید کمیته امداد موبایل داره! ایرانسله ولی خب دیگه آدم یه جوری میشه فکر کنم نحوه شناسایی بچه ها توی کمیته درست نیست.یه جوری شدم! درست که بچه ای که به اسم مامانه و بچه های برادر بزرگتر نیازمند هستند تابلوئه اما دلم یه جوری شده.... آخه نگفته بودم من خردادماه که فهمیدم الهام سال اول دبیرستان ترک تحصیل کرده - مادرش هم گفته بود میخواد شوهرش بده - با خاله همکارم عوضش کردم یه بچه جدید برداشتم به اسم سمیه.... هنوز نمیدونم کارم درست بود یا نه بالاخره الهام بی حامی نشد ولی من نمی خواستم حامیش باشم. بعد این آقای هـ مدیر اداریمون از یه خانواده فرهنگی اومده! برادراش نان روغنی دارن این یکی چون دیپلم داشته به واسطه باجناقش که رییس حر ا ست یه جای بزرگه اومده شده بلای جون ما! مثلا براش چه سختی داره گواهی اشتغال بده نمیدونم!معیوب! اینا! دیروز حالمون بهتر بود امروز روزه ایم به یاری خدا.
فکر کن! یکی از همکاران وبلاگ منو کشف کنه!!!! خود ایشون که گفتم بلد نیستن ولی خب!
از مهمونیهای افطار ماه رمضان خیلی بدم میاد خیلی! خودمون که اصلا رسمش رو نداریم. ببین آدم وقتی روزه است موقع افطار دیگه کل انرژیش رفته فقط اونقدر مونده که گوشهاش ربنا رو بشنوه و الله اکبر رو تشخیص بده والسلام! حالا باید بره بشینه با هزار تا آدم که نصفشون رو هم دوست نداره سلام احوالپرسی کنه بعد پاشه کمک کنه غذا رو بچینن بعد که رفت پایین غذاهه ٬ بلند شه کفاره اش رو بده و ظرف بشوره و سفره جمع کنه و اینا! درحالیکه بدنش نیاز داره دراز بکشه و یه خرده اون غذاها رو مرتب کنه توی معده اش! بدترینش هم اینه که باید عوض غذایی رو که خورده بده! - که ما نمیدیم اصولا! - خیلی مسخره است به نظر من! تازه باید برای این مهمونی کادو هم ببری گاهی وقتا! حداقل یه نون شیرمالی زولبیا بامیه ای.... مهمونی که عمده هدفش تسویه حسابه و به رخ کشیدن کوکوی هفت رنگ سه طبقه خانم میزبان! مهمان هم که با اکراه می رود....ریخت و پاش و اسراف هم که تا زانوست! کجای این افطار ثواب دارد؟می شود روشنمان کنید؟
میخوام یه خاطره درکنم! راستش دیروز بانو یاداوری کرد که استایل وبلاگم عوض شده....میرم رو مود خاطره! داداش من که مستحضر حضور هست؟که چقدر دوستش دارم؟من یه پسر عمه هم دارم که دوسال از داداش کوچکتره - و طبعا سه سال از من بزرگتر! - و یه دخترعمه که میشه خواهر همون پسرعمه و شش سال از من بزرگتره - و یقین یک سال از داداش!!!!! - زمانی بود که یا من خونه عمه بودم پسرعمه خونه ما یا داداش اونجا بود دخترعمه خونه ما.خیلی دوست بودیم.مثل خواهر برادر.الان هم همینجوریه.پسرعمه یه پینارداره و دخترعمه یه هلیا.... داداش و پسرعمه ظرف شامپو و مایع ظرفشویی و اینا جمع می کردن که بفروشنش به دستفروشی که می اومد توی کوچه صدا میکرد : نااااااااایلون اولان آلمیون اولااااااان! - یعنی چیزای قراضه می خرید - الهی! اینا رو با زحمت جمع می کنن میذارن روی هم میفروشن به دستفروشه به قیمت ۶۰ تومان! - خاطره مربوط به سال ۶۶ می باشد - بعد دوتایی تصمیم میگیرن با اون پول برای من عروسک بخرن! می بینید تصمیم چقدر لطیفه؟ برای خودم که خیلی خوشاینده حس این دوتا پسر.... عروسکی که فکر می کنن من دوست خواهم داشت ۸۰ تومنه....میرن با آقاهه - که دوست بابا بوده و نمیدونستن - صحبت می کنن که اینو ۶۰ تومن به ما بده ۲۰ تومنش رو بعدا میاریم.آقاهه هم به خاطر بابا این کار رو می کنه اما اینا موضوع رو به بابا نمیگن شروع می کنن جمع کردن ظروف نایلونی برای تامین اون ۲۰ تومنه.... من چقدر خوشحال میشم با اون عروسک که خدا میدونه - تونستم از روی عکسها عکس بگیرم براتون میذارم - حالا بشنوید از بابا که بعدها تعریف کرد : بابا این دوتا رو گاهی وقتا می برد توی دفترش که دفتر خالی نمونه وقتی میره سر پروژه.این دوتا هم اونجا مشغول بودن. بابا میگفت یه مدتی بود من می دیدم وقتی با ماشین از جلوی مغازه اون آقا رد میشیم این دو سرشون رو می دزدن می گفت برام عجیب بود اما ذهنم به هیچ جا نمیرسید. تا اینکه اون آقا یه روز به بابا میگه که بله!۲۰ تومن و اینجوری! و بابا ۲۰ تومنه رو میده گویا.... من میگم حالا داداش برای خواهرش زحمت کشیده پسرعمه چرا خودش رو توی دردسر انداخت؟؟ لطافت بچگانه ای که الان تو کمتر بچه ای هست....
دیروز یه گل خریدم.گل گلدون : سولماز! شده دوست دختر حسن یوسفمون فعلا شاید ازدواج کنن!!!! راستش مدتیه که آقای همسر گل نخریده.منم هی میخوام قانون جذب رو به کار بندازم هی گل نمی خرم هی گلدون رومیذارم روی میز بابا! قانون جذب!عه؟ از این حرفا داشتیم ما؟ البته یکی دوبار که اون قصد داشته بخره من گل گل کرده ام نخریده که یه موقع سوتفاهم میشه!یعنی قانون جذب رو خودم گیجش کرده ام! خلاصه! دیروز گل بریده نخریدم که قانون جذب از کار نیفته اما چون خیلی دلم میخواست گل بخرم - و انرژی مثبتش رو تقدیم کنم به آقای همسر - یه گلدونیش رو خریدم.قشنگه! احساساتمون خیلی بهتر شدن....
خدای بزرگ! به خاطر همه توفیقاتی که میدهی شکر! خودت مواظب همه مان باش!مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! خواستم امتحانتون کنم ببینم چقدر دوستم دارید!! ( اینجا یک عدد آیکون حال به هم خورده درحال استفر ا غ بذارید! ) امروز روز جالبی نبود.با اینکه باید تا پس فردا گزارش بفرستم و تاریخ نشون نداده بذارم برای دقیقه نود امروز هرچی فایلش رو باز کردم حوصله ام همکاری نکرد! جالبه که این ماه گزارشم پره ها! یعنی بهتر از چهارماه قبله.... برای خانم س تمرینهای زبانش رو حل کردم.اوضاعم خوبه ها! این نرم افزار دیکشنری کمبر یج هو خدایی خوب دیکشنریه خووووووب!
خانم ع دوماه حا مله است.همون منشی معاون که مستحضر حضورتونه.اون روز اول که جواب آزمایش رو میگیره تو اداره هو میندازه که آره! تازه عید امسال عروسیش بوده ها! حالا داشته باشین این مکالمه رو که خودش با افتخار برای خانم ر تعریف کرده : اول بگم که این معاون ما یه خرده شوته اصلا هم اهل ه ی ز بازی و اینا نیست کلا کرکتر مثبتیه فقط دانشش زیاد نیست. آقای معاون بزرگ : خانم ع! چیه شما روز به روز ضعیفتر میشین برین یه دکتری یه آزمایشی بدین اینجوری که نمیشه - ببین چه رفتاری کرده که اون مرد ساده رو وادار کرده اینو بپرسه من رو به موت بودم زمستون آنفلوانزام که یادتونه هیچی نپرسید فقط گفت مرخصی بگیر برو!- منشی : نه آقای مهندس جای نگرانی نیست! قضیه خیره!!!! - : حا مله ای؟ حقشه! کسی که اینجوری بگه به یه مردی که شوت بودنش هم ثابت شده است حقشه همین جواب رو بگیره. بعد هم رفته تو اتاقی که دوتا مرد - از اوناش ها! اونایی که دنبال فرصتند سر به سر ملت بذارن - و یه خانوم اونجاست به خانومه با صدای بلند گفته که باید یه مانتو گشاد بگیرم! اینجوری تابلو میشم!!!! - دقت کنید که اون جنین بدبخت همش سه چهار سانته فعلا! - و دیروز اومده نامه بهم بده می بینم یه مانتوی براق دوسه سایز بزرگتر تنشه....خدایا! ببخشید غیبت کردم!
ببین! تو اداره هرچی آدم درست درمونه روزه نیست! به صورت لحظه ای از اینکه همردیف آناس و دارودسته میشم دلم میگیره! الان هم خانم الف میگه گلی بهشت رو ول کن بری اونجا مجبوری با اینا - آناس اینا - باشی ها!تنها می مونی!
دیروز حال آقای همسر خیلی بد بود.دهیدراته شده بود....آخه ساعت کار اونا فرق نکرده در خدمت مملکتند یک ساعت مونده به افطار رسید خونه. بعداز افطار هم هردومون تهوع داشتیم.تازه فقط سوپ و آب خورده بودیم و خرما.... این شد که امروز روزه نگرفتیم.من هم دیروز معده ام سوزش داشت ترسیدم.فردا رو نمیدونم بگیریم یا نه....
فکر می کنید امکان داره من آپ نکنم؟چرا باورتون شد آخه؟
یه سوال : من خورش کنگر رو اینجوری درست می کنم : کلی پیاز داغ - که به ازای هر دونه کنگر یکی بهش بچسبه - درست می کنم بعد کنگر پخته شده رو میریزم روش توی ماهیتابه.نمک و فلفل و زردچوبه و فلفل سیاه و نعنا خشک هم میزنم.گوشت تکه ای میزدم که دیروز مرغ بود اضافه کردم بعد هم آب مرغ و آبغوره. حالا چرا آخه خوشمزه نمیشه؟
مهربان بزرگوار! هیچوقت مریض نشو! باشه؟ - این اولین بار بود توی این سه سال که من سردرد آقای همسر رو دیدم - خدای بزرگ! ببخشید که روزه نگرفتیم.خودمون هم ناراحتیم ولی خب نمیشه که...جسممون رو لازم داریم خودت امانت دادیش.... هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! نظرتون چیه من امروز آپ نکنم؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت توسط گلي
|
|
||