تبليغاتX
فكر مي كنم ....

سلام دوستان روز خوش!

موس کامپیوترمان سکته کرده! وقتی کار می کند این صندلی کناریمان پر است! امروز نه درس خوانده ام نه چندان کار کرده!

دیروز کلی چیز قشنگ وجود داشت :

کلاس مجازیم خوب بود.کلی سوالاتم جواب داده شد.

نمره کوییز مارکتینگم ۲۰ شد! چیه می خندین؟ خب تازه اولین کوئیز بود! من همیشه آزمونهای جزوه باز تاپ میشم.

و مهمترینش.... وقتی یه ربع به ۶ بود و ساعت ۶ آقای همسر می اومد دنبالم.لیلا فقط بگم که از الان به حال روز جمعه توحسودیم میشه اونقده نابه این حس! وقتی لحظه لحظه به دیدار نزدیک میشی....

دددددددررررررسسسسسس ددددددااااارررررممممم!


امروز سالگرد زیباترین روز زندگی منه!۲۹مهر۸۵!

 


مهربان بزرگوار! ما همیشه باهمیم مگه نه؟ خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

روز دختر هم مبارک!!! در جریان هستید که چقدر از این مناسبتهای چرت بدم میاد! حالا تولد حضرت معصومه ولی مبارک!

دیروز با برادر بزرگتر رفتیم ولایت.توی راه کلی حرف زدیم.اون ۱۹ سال از من بزرگتره این فاصله سنی رو بعضیها با پدرشون دارن .... خب دیگه! ته تغاری خانواده پرجمعیت بودن هم مزایای زیادی داره هم معایبی!

برای آذین و سروین و مامان پیراشکی کرمدار خریدم.هرسه تاشون خیلی دوست دارن.تو ولایت نایابه! عصر رفتم از عکاسی معتمد ولایت عکسهای آقای همسر رو بگیرم هوس کردم یه دور ولایت گردی کنم! یک ساعتی گشتم.مسیر دبیرستانمون که الان دیگه دبیرستان نیست اداره آموزش پروشه.... یه قسمتی از مسیر باشگاهی که چهار پنج ماهی که در جستجوی کار بودم یه روز در میون می رفتم.... با عشق نفس می کشیدم.اصلا حسی که آدم نسبت به زادگاهش داره نسبت به هیچ جا نمی تونه داشته باشه.از اینکه میری داخل مغازه با افتخار با لهجه خودت حرف می زنی بی اینکه نگران باشی طرف برگرده بگه چی؟! یا بدتر! اگه تبریزی اونجوری باشه بگه چتدی!!! با افتخار میگم که لهجه من همون لهجه مادریمه و هیچ رقمه شبیه لهجه تبریزی نشده و امیدوارم هرگز نشه! چون تبریزی نیستم!

تو ولایت خیلی ها منو میشناسن.یا بچگیم رو دیدن یا از روی اینکه دارم روز به روز کپی مامان میشم.بعضیها فکر می کنن خواهر کوچکتر هستم! و چون یه زمانی کارشون افتاده بوده بدجور تحویل می گیرن وقتی میگن خانم دکتر می فهمم!! بعضی ها فکر می کنن خواهر وسطی هستم!! بعضی ها هم خودم رو میشناسن دیگه! کم معروف نیستم که!!!! اما من! حافظه من در ضبط چهره آدمها بسیار ضعیفه.در حد افتضاح.... دیروز به هرکسی که از روبرو می اومد از نوع مونث سلام میدادم! به خاطر اینکه ممکن بود منو بشناسه! از کارم خنده ام گرفته بود.حس نوستالژی شدیدی هم داشتم با لبخند آهسته قدم می زدم همه مغازه ها رو دید می زدم....حالا میگن این دختر کوچک ع ها دیوونه شده!!!!

مامان برای من و فقط برای من انار خریده بود.کلی خوردیم دوتایی! تا حدیکه توی معده ام جا برای آش دوغ نمانده بود! اما اونو هم خوردیم.

تا موقع خواب مشکلی نبود اما بعد دلم بدجور تنگ شد! گفتم زمان خواب را مدیریت کنم!!! سریع بخوابیم یادم بره آقای همسر پیشم نیست.

من دیشب موفق شدم!

امروز اول وقت رفتم بانک.پول مریم رو واریز کردم اما شماره حساب دانشگاه مونده بود اداره!! موند واسه یه روز دیگه.

عصر کلاس مجازی دارم.


سوغات هند ما هم شد یک دانه تی شرت.ما رسم سوغاتیمون جدی نیست و این خیلی خوبه.برای نوه ها میارن و برای من و داداش و خواهر کوچکتر که نوه ای حاصل نکرده ایم!!!! برای مامان یه ساعت مچی مارکدار آوردن و کلی چای.


بهتون نامه لیلیا رو گفته بودم؟خانم معلمش نوشته :

خانم ع! لیلیا کتابهایش را نمی آورد ٬ درس گوش نمی دهد و در کلاس سوت می زند!!

داده گفته ببر مامانت امضا کنه بیار! الهی لیلیا آخه برای دوم ابتدایی ۳ جور کتاب کار میدن؟ مامانش میگه نگفته باید ببریم منم نمیذارم توی کیفش.میره موقعی که بقیه بچه ها اون کتابها رو حل می کنن بیکار می مونه سوت می زنه!

از بابت درسی هم نسبت به همکلاسیهاش وضع روبه راهی داره اما دیروز توی دیکته منظم رو نوشته بود مونظم! از ترک بودن نشات می گرفت!

دیشب کلی واسمون نوشت.خوش خطه اصلا کتابهای بنویسیم خیلی بچه ها رو خوش خط می کنن.

تولد حضرت معصومه هم اینجوری افتاد یادمون.قرار شد اسم همه رو بنویسه گفت خودتون بگین بنویسم منم هی می گفتم اسمم معصومه است! همینجوری ها! اونم گفت معصومه زیاد نوشتم بلدم! گفتم چطور؟باباش گفت آخه فردا تولد حضرت معصومه است.اینجوری!


بعضی وقتها آمدن خواهر رییسمون به عنوان همکار که یادمون می افته دلمون میگیره! نگران میشیم! اما بعد میگیم بسپر به دست خدا اونکه همیشه به فکرمه.... بعضی وقتا یاد افزایش حقوق و رسمی شدن می افتیم...دیگه محیط کار رو یاد گرفتم چه جوری کنار بیام : بی هیچ نگرانی! همین!


فردا قراره ساعت ۵ همکلاسیهای تبریزی یه جا جمع شن برای برنامه ریزی ۸/۸/۸۸.نمیدونم برم یا نه.نمیدونم کجا جمع میشن.

راستش من نسبت به گلی اونزمان خیلی فرق کرده ام.خیلی بهتر شده ام.یه جورایی از گلی دانشجو زیاد خوشم نمیاد و یه جورایی روم نمیشه .....


مهربان بزرگوار! خدا هیچوقت مرا بی تو نکناد! اس ام اس صبحت که دقیقا بعد از بیدار شدن فرستاده بودی خیلی خوشحالم کرد.خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

پست دوم!

من از برادر اين آقا خيلي خوشم مي اومد و مياد.افسانه هاي امروزيش واقعا قشنگ هستند.يه زماني من سوم دبيرستان بودم - اينو تو اتاق بگي شش نفر ميگن وا گلي؟ فقط يه زماني ؟ - هفته نامه مهر چاپ مي شد اين آقا هم يه نيم صفحه اونجا داشت من اول از همه اونو مي خوندم يه بار هم تصميم گرفتم همه شونو ببرم جمع كنم دلم نيومد روزنامه ها رو - هفته نامه ها رو - خراب كنم.همه اون مهرها تو زيرزمين مامان هستن! بعد مهر بود كه به ايران جوان رو آوردم و بعد اون ديگه به هيچ نشريه كاغذي اي معتاد نشدم!

القصه! دوستان يه چندتااز افسانه هاي اين آقا رو بخونيد.ضرر نمي كنيد!

از دوست خيلي خوبي هم كه لينكي به من داد و از اون لينك به اينجا رسيدم ممنونم!


دوتا پست پشت سر هم ۱۷ تا نظر دارن و تعداد نظرات رو مي بينم ياد دوست دانشگاهم ليلا مي افتم! برام عجيب بود يهو يادم افتاد بابا! دورقم پلاك ماشينهاي اروميه ۱۷ هست و ليلا اروميه اي!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

امروز زیاد رو مود نیستم.کامپیوترم هنگ می کنه اصلا میگم این شرکت ساپورت کننده اش باید یه پولی بهم بده بدمش ببره توی موزه! بس که عجیبه.الان می دونید مشکلش چیه؟ موس کار می کنه اما نشانگرش تکون نمی خوره! ظاهرا فکر می کنی هنگ کرده درحالیکه نکرده فقط اون فلشه تکون نمی خوره! ده بار ری استارت کردم خوب شده فعلا گوش شیطون کر!

این اتاق خوبیهای خیلی زیادی داره اما یه بدی بزرگش اینه که همه چی شوخیه.به نظرمن شوخی حد داره و زمانی کار بدی نیست که هردوطرف شوخی کننده و شوخی شونده (!) دلشون بخواد.

مثلا وقتی محکم توی نخ کارت هستی یهو زنگ می زنن داخلی مزاحم می شن می خندن! یا وقتی ارباب رجوع داری می خوان بخندوننت.من بارها اعتراض کرده ام اما این هم یکی از شوخیهاشونه که به این اعتراضها می خندن! از این بابت تو این اتاق اذیت می شم.خیلی از شوخیهاشون به نظر من مزاحمته!

امشب تنهام! آقای همسر تا ۱۰ کلاس داره و خودم خواستم نیاد ولایت.میره خونه تنها می خوابه منم ولایت می خوابم.خوب! خودمون خواستیم درس بخونیم درس خوندن هم شوخی نیست دیگه! تازه! امتحانات آقای همسر ۲۲ دی شروع میشه تا ۷ بهمن امتحانات من از ۱۲ بهمن تا ۲۳ فکر کنم! اینم از بهمن ماهمون!

درسته که تنها بودن برام خیلی سخته اما احساس می کنم وابسته شدن بیش از حد و یه جورایی زندانی کردن همدیگه اصلا درست نیست.یعنی با دل و جان به استقبال دوشنبه شبها میرم فعلا.یه چیزی تو مایه های خوشحال شدن واسه گرسنگی ماه رمضان! یعنی از اینکه اراده کنی با یه عادت مبارزه کنی و موفق بشی دلچسبه.

درهرحال! تا عصر فردا همدیگه رو نخواهیم دید.فردا عصر هم کلاس مجازی دارم.


دفعه قبل کارهای عقب مانده ام رو نوشتم خوب شد عملی کردمشون.این هم از ایندفعه :

  1. باید نامه مربوط به ریزنمراتم رو ببرم آموزش دانشگاه تبریز.
  2. باید با یه سری از دانشگاهها برای کاری تماس بگیرم.
  3. ۲۰ تومنی رو که از لای قران برداشتم ببرم واریز کنم به حساب مریم.من این دست اون دست می کنم باز غافلم از اینکه این ۲۰ تومن - علاوه بر ۲۰ تومن ماهانه است - چقدر ممکنه سورپرایزشون کنه.
  4. ۱۵۰ تومن مابقی شهریه ام رو واریز کنم به حساب دانشگاه.
  5. با خودم قرار گذاشته بودم اگه دانشگاه آقای همسر جور شد خانواده مریم رو یه ناهار مهمون کنم.باید روش فکر کنم که بگم غذای تلفنی ببرن در خونه شون؟بد میشه؟ و نتیجه بگیرم عملی کنم.

اینا فعلا!


اخبار حاکی از آن است که پایه حقوقمان را افزایشی ۴۰ تومنی رخ خواهدداد.می گویند حق جذب! حال تا عملی شود نمیدانیم!

من همه این افزایشها را به دید برکتی می بینم که دخترهای کمیته امداد وارد زندگیمان می کنند.


میخوام یه پاراگراف ویژه " اینجا کجاست " به طور ثابت به پستهام اضافه کنم :

پریروز مسیر ۱۰۰ تومنی مستقیم کوتاه پول خرد نداشتم ۲۰۰ تومن دادم راننده ۵۰ برگردوند! امروز از لجم یه ۵۰ تومنی و دوتا ۲۵ تومنی دادم!

دیروز توی تاکسی یه مرد حدود ۴۵ ساله بیچاره جا نمی شد تو تاکسی بدبخت به جای اینکه به سمت پسری که اونور نشسته بود سرازیر شه سمت من سرازیر می شد.کیفم رو گذاشتم وسط و فقط به خاطر حیف بودن اعصابم چیزی نگفتم.اگه مسیر طولانی بود پدرش رو درمی آوردم.

یکی از فامیلای آقای همسر محصول سیبش رو کیلویی ۴۰تومن ( ۴۰تا تک تومن ) فروخته!

خلاصه دیگه! تا اینجا شد سه مورد!


مهربان بزرگوار! امشب شب سختی خواهدبود.باید به فردا بیندیشیم.مواظب خودت باش! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

اولا که من به ادامه پست قبل یه متنی اضافه کردم دیشب.بعد هم اینجا هم عکس گذاشتم.دیشب آقای همسر ساعت ده رسید خونه.من تمرینم رو تحویل دادم و سوپ مخصوص سرآشپز پختم و پیتزا درست کردم و فکر کردم و خلاصه دیگه!

اعصابم خیلی قاطی بود.از دست بی قانونی از دست بی صاحابی مملکت.... می خواستم موضوع تصادف رو به کسی نگم اما نشد به مامان گفتم و کلی آرام شدم.مامان میگه مخارج دست خود آدم نیست مثلا یه بیماری پارسال معده مامان حدود ۴ میلیون خرج داشت که بیمه فقط یک میلیونش رو داد هرچند دکترش به خاطر خواهر کوچکتر یک میلیون تخفیف داد.... آره دیگه! اصل عدم مقاومت رو باید رعایت کرد.

اگرچه ساکت ننشسته و به بیمه ایران و موسسه رهگشا شکایت خواهم نوشت اما یقین می دانم رییسان آنجا هم چیزی در مایه های کارمندانشان و ای بسا بدتر هستند و ترتیب اثری داده نخواهد شد اما درهرحال!

آقای همسر میگه چرا نامه می نویسی؟ میگم برای اینکه به وظیفه ام به عنوان یک شهروند عمل کنم! همین و دلم خنک شود!!

امروز باید درس بخونم.


خیلی خوبه که آدم کس و کار داشته باشه.درسته که همسر مهمترین فرد زندگی هرکسیه اما دیروز مامان نقشی رو داشت که حتی آقای همسر نمی تونست.چون خود آقای همسر هم آشفته بود.مامان منو آروم کرد.

خدا هیچ دختری رو بی مادر نکنه!


دختر وسطی عمه کوچکتر یه توده توی سی نه اش احساس می کنه میره دکتر واسش ما مو گر ا فی می نویسه.میره اونجا میگن بله وجود داره.کلی می ترسه و همونجا حالش رو می بینن یه سو نو گر ا فی هم می کنن.تا پریروز که بره دکتر و اون بگه چیز خاصی نیست میمیره زنده میشه....

شوهر دخترعمه وسطی تو این گیر و دار اصلا حالش رو نمی پرسه! وقتی هم میگه میرم ما مو گر ا فی نمیگه بذار منم باهات بیام....

دیروز زنگ زدمودلش خیلی پر بود.کلی حرف زدیم.

شوهر دخترعمه اصلا آدم جالبی نیست.بیچاره فقط به خاطر پسرش هست که داره به زندگی در حال طلاق عاطفی ادامه میده.

نمیدونم چرا زنها تو جامعه ما اینقدر کم جرات هستند.دخترعمه یه آموزگار خیلی مطرح در ولایت هست طوریکه سرش بین دبستانهای غیرانتفاعی دعوا راه می افته.خودش ماشین داره و خونه و یه مغازه که اجاره داده.یعنی از بعد مالی نیازی به شوهرش نداره.شوهرش هم که کتک زدن یاد گفته دوسالی میشه.بیچاره پسرش هم به نظر من بی بابا بودن رو ترجیح میده.یعنی دوسال پیش یه بار گفته بود مامان بیا بریم یه جای دور بابا نتونه پیدامون کنه! حالا چرا اقدام برای طلاق نمی کنه؟

خودش یه بار گفت قانون مسخره پسرش رو که حالا ۷ سال به بالاست میده به باباش! گفت من بدون پسرم نمی تونم زندگی کنم.می دونم اونقدر وحشی هست که اونو هم بزنه اذیتش کنه.... کتک کاریش هم طوری نیست که محکمه پسند باشه و بشه کاریش کرد.

خیلی مسخره است که همه دردسرهای بچه با مادرش باشه و مالکیتش (!) با پدر....

به نظر شما مردی که به زنش میگه وقتی میریم بیرون آرایش کن - و منظورش خط چشمهای چنانی و رژ غلیظ باشه - مرد نرمالی هست؟ من میگم مرد اگه غیرت کافی داشته باشه نمیذاره زنش خودش رو تو جامعه مثل دلقک بزک کنه.... حالا این مرد وقتی ۱۲ سال پیش رفته خواستگاری دختری که به جبر شغلش چادری بود چی؟ دخترعمه من اونموقع به جبر آموزش پرورش چادری شده الان هم چادری مونده.

خب این مقاومت می کنه میگه من آبرو دارم تو ولایت نمیگن تا دیروز چادری بود از امروز دلقک شد؟

خلاصه دیگه.... اینا همدیگه رو دوست ندارن.شوهره راضی به مشاوره و درمان نمیشه.... داد و بیداد میکنه و نهایتش کتک زدن....

هیچی دیگه!

دیشب یه مراسم عروسی رو تو ترکیه نشون میداد که مرد خانواده روزی که بچه چهارمش به دنیا اومد با دختری که از دوسال بعد ازدواج دوستش داشت نامزد کرد! میگفت اینا مسلمانان ترکیه هستن و چون ترکیه چندهمسری رو ممنوع کرده مخفیانه ازدواج می کنن.مردیکه ۳۲ سال داشت با چهارتا بچه و دوتا زن!

زن یعنی اسباب و اثاث خانه! همین!


مهربان بزرگوار! به خاطر همه احساس مسئولیتهایت ممنونم.مواظب خودت باش! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! به خاطر درسهایی که با کمترین هزینه یادمان می دهی دقیقا همان که هرروز از تو می خواهم.... مرسی که به خواسته هایم اهمیت میدهی! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلامی دیگر با پست دوم در خدمتتان هستیم! قضیه پست دوم را هم که میدانید!

آقا امروز از ساعت ۸ تا الان که حدود ۱۵ هست چند مورد برایم یادآوری کرد که " اینجا ایران است! " :

  1. خسارت ۲۰۶ رو چندتا صافکار ۵۰ تا ۶۰ تومن براورد می کنن.راضی نمیشه میگه باید بریم بیمه.با آقای همسر میرن بیمه.میگه کارمندای بیمه همه شون باهاش خوش و بش کردن آخرش هم ۱۸۰ تومنواسش خسارت نوشتن و برگ بیمه ما رو جدا کردن.این شرکت کوفتی بیمه که انشاا.... دفعه بعد نمیریم سراغش " بیمه ایران " می باشد! این ۱۸۰ تومن رو هم از هزینه بیمه ای که از من و شما میگیرن تامین می کنن!
  2. برادره گفته مقصر ماشین شما خواهرمه به من ربطی نداره!
  3. یارو راننده ۲۰۶ منشی مدیر کل یه اداره مطرح در تبریز هست! در دانشگاه آزاد یه رشته کیلویی خونده!
  4. همون راننده ۲۰۶ که از راست سبقت گرفت پرید جلوی ما مربی یه آموزشگاه رانندگیه! دارم یه نامه می نویسم واسه موسسه راهگشا.که دستتون درد نکنه با این مربیان رانندگی!
  5. طرف هیچ درک نکرد که دیشب ما می تونستیم دربریم! به جای اینکه مادرش غش کنه ما بگیریم خواهرزاده اش غش کنه ما بگیریم....
  6. ما خوبی کردیم انسانیت به خرج دادیم بد دیدیم! این یکی که هرروز یاداور میشه که اینجاایرانه!
  7. برادران پلیس هیچ درک نمی کنن که وقتی یکی ماشینت رو زده پرونده جلو توی اون ترافیک خودت مقصر نیستی بابا از آسمون نازل نشده که هرکی از پشت بزنه مقصره! قدیما می پرسیدن اول صدا شنیدید یا ضربه دیدید الان منسوخ شده برادران پلیس؟!

یه چیز مهم دیگه : اینجا یه ضرب المثل هست میگه : ننه سی نه باخ قیزینی آل قیراغی نا باخ بئزینی آل = مادر رو ببین دختر رو بگیر /  حاشیه رو ببین پارچه رو بگیر.

اما این کلی تر از این حرفهاست : مادری که حمله می کنه به یه راننده مرد توی خیابون و داره دنبال کسی میگرده انگ بزنه که انگشترم رو دزدیده همین پسر رو پرورش میده!

خاک بر سر سیستمی بکنن که این پسر رو کرده رییس دفتر چونان اداره ای!


شب نوشتم :

آقا من دقیقا مثل سگ پاولوف - مرسی! - الان دلم برای آقای همسر تنگ شده! یعنی ساعتش که میگذره دیگه نمی کشم!

تمرین اورگانیزیشن بیهوییر رو نوشتم الان پست می کنم.درس دیگه ای نخوندم!

آرامم.... به جهنم همه موارد بالا! حتما دلیل داشته که اون پول از چرخه زندگی ما بره بیرون.خدا رو شکر که به راحت ترین روش رفت.

عکس کیک علی رو میذارم حال و هوا یه کم تغییر کنه :

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

چه مدته ننوشته ام؟! از کی شروع کنم؟ از اینجا که پنجشنبه رفتنی خانم الف گفت بذار کامپیوترت روشن بمونه من تو اینترنت کار دارم و کامپیوترم رو روشن گذاشته تا خود امروز وبیچاره کامپیوتر من که می دونید مریضه ذاتا!! امروز سرعتش اومده پایین دیگه....

سه شنبه توی خونه کمی درس خوندم.شب زنگ زدن به آقای همسر که نفر اول ترم بهمن بودی و ظرفیت رو بیشتر کردیم اومدی مهر بیا ثبت نام کن! و شدیم زوج دانشجو!

چهارشنبه دودل بودیم بریم ارومیه؟مجلس ختم فامیل خانم س که یهویی در عرض نیم ساعت سکته زده و تموم کرده بود.... که خواهر وسطی زنگ زد که دوره داشتم و اگه میرین ولایت منو هم ببرید.راستش من نسبت به خواهر وسطی خیلی احساس دین دارم وگرنه می شد گفت نه.... خواهر وسطی یه خواهر معمولی نیست از خوبیهای دوران مجردی بگذریم بعد از تاهل هم کلی به دردمون خورده.خب درسته که خواهر برادری معامله نیست اما آدم باید یه کم حواسش باشه دیگه.... خلاصه منتظر شدیم یه کم هم رفتیم شاهگلی زمان صرف کردیم رفتیم از محل کلاس برش برش داشتیم رفتیم ولایت.عصر برگشتیم.

پنجشنبه آقای همسر رفت ثبت نام و من هم همراه با همکاران آن استان بودم.

ساعت ۱۲ برنامه هامون تموم شد و من چون اونروز واقعا واسه اداره سنگ تموم گذاشته بودم بر خودم حلال کردم یک ساعت و نیم رو و رفتم خونه.تازه رسیده بودم که داداش زنگ زد بعدازظهر میخوام بیام ببینمت دلم تنگ شده منم گفتم واسه ناهار بیا خب! عروس کوچکتر تو یه شهرستان کلاس داشت.احتمالا امسال از حق التدریسی دربیاد انشاا...! و تا عصر داداش خونه ما بود.براش کته درست کردم با قرمه سبزی و بادمجون سرخ کردم که عشقشه....

بعد با آقای همسر رفتن تعمیرگاه که تعطیل بود و آقای همسر برگشت.رفتیم برای من بارانی ببینیم.که بیشتر فروشگاهها هنوز جنس زمستونی نیاورده بودن و یه بستنی طالبی خوردیم برگشتیم.امسال هم واسه آقای همسر باید کاپشن بخریم هم واسه من بارانی!

دیروز من امتحان داشتم.مهمونی رو کنسل کردیم یعنی اصلا دعوت نکرده بودیم و نکردیم.تا ظهر من امتحانم رو نوشتم ارسال کردم آقای همسر هم کباب ماهی درست کرد.بعدازظهر قرار بود مامان اینا جمع بشن برن خونه دخترخاله چشم روشنی نوزاد.منم دلم میخواست تو جمع برم.نمیدونم مثل اینکه این کار واسه آقایون غیرقابل درکه اما خب وقتی من تو خیلی از جمعها غایب میشم ناخوداگاه دید بدی نسبت به من و بالاخص آقای همسر پیش میاد که منو محدود کرده و اینا در حالیکه موضوع محدودیت نیست.

طرف ما اتفاق زیاده : یکی می میره یکی عروسیشه یکی به دنیا میاد یکی میره مکه یکی از مکه میاد و اینا.طرف آقای همسر به ندرت از این اتفاقات می افته.... خب! بسیاری از وظایف این تیپی هم بردوش خانمهاست.مثلا آقایون که نمیرن چشم روشنی نوزاد!!!

عصر برگشتنی چه شد!

داشتیم تو ترافیک جاده برمیگشتیم تبریز حول و حوش ورودی تبریز یه ۲۰۶ از راست ازمون سبقت گرفت.اتفاقی که تو جاده ها رایجه.ماها قانون سرمون نمیشه که!! با یه هیوندا باهم بودن.هیوندا پشت سر ما بود و تقلا می کرد اونم از راست بیاد جلوی ما.ترافیک سنگین بود.یه جایی ما متوقف شدیم.۲۰۶ جلویی هم متوقف شد.هیوندای پشت سری هم متوقف شد اما! یه جی ال ایکس از پشت چونان به هیوندا کوبید که هیوندا زد  ما رو هل داد ما هم زدیم به ۲۰۶! خلاصه دیگه! هرقدر تو این مملکت قانون بدونی و رعایت کنی و احتیاط کنی باز میان می زننت!

داخل ۲۰۶ یه پسر و مادرش بودن که دوتا دختر و دوتا پسر این دخترها هم تو هیوندا.... مادره از ۲۰۶ پیاده شد حمله ور شد طرف راننده جی ال ایکس.... آقاهه رو زد! داد می زد دخترام مردن! یهو با زن جی ال ایکسه دست به یقه شدن.زن ۲۰۶ یه جورایی بی حیا بود!!

من پیاده شدم زنه رو گرفتم.... ما هیچیمون نشده بود آقای همسر گفت به سپر پراید ایمان آوردم.اما ۲۰۶ یه خرده نیاز صافکاری داشت.

خلاصه زنه از حال رفت و من بهش آب دادم و ب غلش کردم خیلی هم چاق بود.... یکی از دخترا که حالش بدبود هم دماغش عمل شده بود هم گویا گردنش آسیب دیده بود.... پسر همین دختر از حال رفت اونم ب غل کردم! خلاصه دیگه! من داشتم امداد و نجات انجام میدادم وسط جاده!

یهو زنه دراومد که انگشترم گم شد.گفتم وای حالا این یه خرده بی حیایی هم می کنه گیر بده به من که توبغلم کردی درش آوردی!!! که البته نشد ها....

حالا پلیس ما رو برای ۲۰۶ مقصر نوشته هیوندا رو واسه ما جی ال ایکس رو واسه هیوندا! در حالیکه همه ما متوقف بودیم و همه اش تقصیر جی ال ایکسه بود! پلیس میگه اگه فاصله رو مراعات می کردی می تونستی نزنی به ۲۰۶ درحالیکه اول ۲۰۶ از راست سبقت گرفت اومد جلوی ما درثانی ما متوقف بودیم! ضربه جی ال ایکس ما رو هل داد....

سپر و کاپوت جی ال ایکس داغون شده بود اما هیوندا چندان طوریش نشده بود!! یعنی یه سپرش خم شده بود.

اما واسه اون دخترها آمبولانس اومد گردنشون گویا یهویی خم شده عقب.جی ال ایکس رو هم توقیف کردن گویا کلانتری اومده.

حالا ما نگران دخترها هستیم آقای همسر زنگ زده به داداششون همون راننده ۲۰۶ میگه خواهرتون چطور شد میگه گردنش ورم کرده بود بردن بیمارستان بستری شده.تو این هاگیر واگیر به آقای همسر میگه بیمه ات از کجاست؟ملت رو دارین؟آقای همسر هم میگه حالا اونو فردا صحبت می کنیم بابا برو به داد خواهرت برس!!!

حالا منو باش که میگفتم ۲۰۶ هم یه جورایی مقصر بود هم دید ما داریم به خواهر و مادرش کمک می کنیم خدایی مادرش رو فقط من نگه داشته بودم وحشی شده بود هی می گفت دخترام مردن! بعدش هم ما چیزیمون نشده بود که می تونستیم تا پلیس بیاد دربریم کسی هم حواسش نباشه.... می گفتم با توجه به اینا ۲۰۶ ممکنه رضایت بده بهمون واقعیتا هم مقصر نبودیم.آقای همسر میگه بیا گلی! این تو  این اوضا احوال ازم شرکت بیمه رو می پرسه!!!!

خلاصه دیگه.... داشتم فکر می کردم اگه هیوندا نیومده بود پشت سر ما جی ال ایکس با اون سرعت به ما میزد خب پراید هم که مثل هیوندا نست خدا میدونه خودمون و ماشین تو چه حالی بودیم.خدا رو صدهزار بار شکر!

خب! حالا اگه ۲۰۶ بیاد و برن صافکار قیمت بده آقای همسر میگه شاید اصلا نریم بیمه و خودمون هزینه رو بدیم که تخفیف بیمه مون نره....

دیگه دیگه!

درسهای این هفته رو هم اصلا نخوندم تا سه شنبه یه تکلیف گنده هم دارم.... آقای همسر هم شنبه یکشنبه تا ده شب کلاس داره! اساسی زوج دانشجو شده ایم!


دیروز سومین سالگرد اولین بیست و چهارمی بود که هدیه گرفتم! سی و هشتمین بیست و چهارم مبارکمان باشد!


بعضی وقتها سری به این وبلاگ می زنم.پست دیروزش متاثرم کرد.مردی که از زن مریضش رضایت رسمی گرفته واسه تجدید فراش! یه کامنت خیلی عصبانی هم واسش گذاشتم ممکنه ببینید!

یه بار تو یه سریال خارجی مراسم عقد رو می دیدم.به آقای همسر گفتم بیا ببین ! اینا میرن کلیسا عبارت عقدشون اینه که : من متعهد میشم تو خوشی و ناخوشی ٬ تو ثروت و فقر ٬ در غم و شادی ٬ در سلامت وبیماری همراه تو باشم! و این تعهد رو هم خانم به آقا میده هم آقا به خانم.

ما چی؟ توی عقدنامه مون پر از شرایطیه که امضا می کنیم که اگه همسر من فلان مریضی رو گرفت اجازه میده من ازش جدا بشم اگه گم شد اگه معتاد شد اگه اینجور شد اگه اونجور شد! تو عقدنامه ما فقط صحبت از طلاقه!! تازه اینا فقط واسه زنه! مرد که خب حقشه  هروقت دلش خواست طلاق بده یا اصلا نده بره یکی دیگه بگیره اصلا یکی نه چندتا دیگه بگیره!

از قانونش متنفرم! یعنی به نظر شما اینا قوانینی هستن که خدا وضع کرده؟!


مهربان بزرگوار! درست که همیشه حس افتخار در وجودم هست اما در اینجور مواقع بیشتر افتخار می کنم به اینکه صبور و محترمی با کسی درگیر نمیشی به داد همه میرسی.... به اینکه خیلی قوی هستی و بعد از اون اتفاقی که پاهای من تا اخر شب می لرزید می تونی به راحتی رانندگی کنی وهی به من آرامش بدی که نترس.... خیلی خوبه که تو رو دارم! خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! مرسی که همیشه هوایمان را داری و همیشه مواظبمان هستی.مرسی! خودت همیشه همیشه مواظب همه مان باش!مرسی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام! مهمون دارم از استان دیگه تا ظهر باهاشون هستم! خودافیظ!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

امروز بايد تمرين تحويل بدم.فردا آخرين مهلت تمرين ماركتينگمونه!

** آخرين خبر! جمعه امتحان آنلاين دارم!اول اينجوري  بعد اينجوري  و نهايتا اينجوري  شدم! دعام كنيد!درسم مديريت اطلاعات هست خوب هم نخوندم يعني فقط اينو خوب نخوندم!

ديروز يك ساعتي زود از اداره رفتم بيمارستان.اول گل خريدم گفتم حالا كه مامان نمي تونه بياد يه گل خوب بگيرم عوض اون اما زياد هم خوب نشد.هيچكس كه سرجاي خودش نيست! يارو مثلا اگه تعميركار ماشين مي شد شايد استعداد داشت اما تو بگو يه نمه ظرافت و سليقه براي گلفروشي!! كاملا خودم هدايتش كردم آخرش هم ۴ تا ژرويرا رو يه تركيبي كرد كه رسما ...ده شد به هيكلشون!تازه داشت كاغذ كشي ميذاشت كه پول زياد بگيره كه نذاشتم كلا با موضوع كاغذكشي مشكل دارم! گل خودش زيباست نيازي به زيباسازي نداره كافيه تركيبش رو درست كني.

پسر دخترخاله موجود قشنگي بود.وزنش رو نميدونم يعني ننوشته بودن اما ريزه نبود يه جورايي شبيه بچه بود ديگه! وضع مامانش بد بود.با بي حسي جراحيش كرده بودن.... امروز مرخص ميشن.

جالبه خانواده همسر دخترخاله بدجور پدرسالارن.كسي حق نداره براي بچه اش اسم تعيين كنه و بايد منتظرشن پدرشوهره دستور بده! شخصا تو همچين شرايطي خودم و بچه و باباش رو سكته ميدادم خيال همه راحت مي شد چه معني داره آخه مرد حسابي تو ۴ تا پسر داري يه دختر ۵ بار اسم انتخاب كردي بسته ديگه!اي بابا اون قمه منو كجا گذاشتين خون جلوي چشمم رو گرفته ها!

بعد هم بااونا رفتم ولايت.تصميم داشتم با كليد در رو باز نكنم چون مامان منتظر نبود يه جورايي هم هوس كرده بودم در بزنم مامان باز كنه.كه نخم پنبه شد و مامان خونه نبود!در رو باز كردم رفتم تو مشقامم برده بودم يه كم مشق نوشتم يه كم فوتبال ديدم آي دلم براي استقلال سوخت آي سوخت! همونجا شكر كردم كه طرفدار آتيشيش نيستم وگرنه استرس مي كشيدم!! بعد مامان اومد.

مامان خيلي مغروره به سختي حسش رو نشون ميده اما يهويي گفت گلي نميدوني وقتي از پنجره ديدم توي خونه اي چقدر خوشحال شدم! من هم همه چي رو انداختم گردن آقاي همسر گفتم اون اصرار كرد بيايم! بعد هم كه درجه لاو آقاي همسر در وجود مامان رفت بالا ديگه! آقاي همسر بعدا حساب مي كني!


برادر بزرگتر ميخواد زانتيا بگيره اداره شون وام ميده ازم گواهي ضمانت خواسته واي بايد برم محضر امور اداري!

كلا زانتيا دوست ندارم نه هيكلش رو نه قيمتش رو نه هيچيش رو!


گوش شيطون كر بزنيد به تخته!

شبها تو ولايت بهتر مي خوابم.خواب عنكبوت نمي بينم....نگران جاده آقاي نميشم گير نميدم رسيدي اسمس بزن.... اونروز هم كه رو آب خوابيدم....خدايا خيلي ممنونم! باز هم كمكم كن!


دارم روي اين فكر مي كنم كه چه عقده هايي دارم.اصولا معتقدم آدمها در مورد بعضي چيزها عقده اي ميشن.عقده اي فحش نيست يه حالت روانيه كه براي همه هم پيش مياد يكي نسبت به درس يكي نسبت به همسر يكي نسبت به قيافه پول شغل اوووووه خيلي چيزا! وقتي درصد عقده ها از حدي ميره بالا بد ميشه و بدترش اينه كه براساس عقده هامون يكي رو آزار بديم مثل مدير اداري ما كه براساس عقده مدرك تحصيلي همه تحصيلكرده هاي دانشگاههاي خوب يا رشته هاي درامدزا رو دشمن ميدونه ميخواد اذيت كنه.

ديشب يه اتفاقي افتاد.ما توي خونه صداسيمامون رو تحريم كرديم اصلا نمي بينيم اما وقتي خونه مادرهامون هستيم مجبوري مي بينيم.ديشب اين سريال چرند دلنوازان رو ديديم.... مامان دوست داره خب خيليها دوست دارن.موضوع مهريه كه مطرح شد من قششششنگ متوجه شدم اين موضوع تابستان قبل موضوع مهريه رو در من تبديل به يه عقده كرده.

ميدونيد كه مهريه بالا رو منطقي نميدونم مشكلم بارها گفته ام اون نيست اما اينكه باباي آقاي همسر تو خونه ما سر ۶۰۰ و ۶۵۰ تا بحث راه انداخته اما براي جاري ۱۳۰۰ تا رو پذيرفته برام هضم نميشه كه نميشه.عقده شده آقا!

آقا توانش رو ندارم موقعيتش هم پيش نياد به خودش بگم خيالم راحت شه تا نگم هم همين اوضاعه....

حرص و خشم توي ذهنم شكل گرفت وقتي موضوع ۲۰۰۰ تا توي اون سريال چرت مطرح شد.خشم هي بزرگ شد هي بزرگ شد ياد شكست بهمني در ديود مي افتم! اونقدر بزرگ شد كه يهو به بازي كردن آقاي همسر با موبايل گير دادم و اعتراض ناشايستي كردم پيش مامان.اگرچه پاچه گرفتن من براي مامان چيز عادي هست اما اصلا كار خوبي نبود پيش اون به پاچه آقاي همسر رو بگيرم....

خلاصه ديگه! مامان گفت چه كاري بود كردي؟ بهش گفتم....گفتم مامان وقتي موضوع مهريه مطرح ميشه از خودش و خانواده اش بدم مياد.دعوام كرد.... گفت به اين چه؟ مگه اين مهريه رو تعيين كرده؟ چه گناهي داره؟راست مي گفت آقاي همسر چه گناهي داره....

هزارتا فكر اومد تو ذهنم.توي مغزم هي رژه مي رفتن....گفتم ديگه دعوتشون نكنيم گفتم چرا بهشون اهميت ميدم گفتم گفتم تا خوابم برد.شب هم زياد خوب نخوابيدم.

به احتمال قوي اين موضوع يكي از عقده هاي كشف شده منه!

ديود وسيله اي است الكترونيكي كه از پيوند دو نيمه هادي تشكيل مي شود.ديود در حالت عادي جريان را فقط در يك جهت عبور مي دهد و اگر ولتاژ در جهت ديگر به آن وارد شود تقريبا جرياني عبور نمي كند مگر اينكه ولتاژ وارد شده از حدي كه به آن مي گوييم ولتاژ معكوس بالاتر برود.وقتي ولتاژ بالا در خلاف جهت به دوسر ديود وارد شد ديود در دوحالت دچار شكست مي شود كه اسم يكي شكست بهمني است اسم يكي شكست زنري.شكست هم كه ديود را مي سوزاند و كارايي اش را از بين مي بردديگر!!! شكست بهمني همونطور كه رو اسمشه اينجوريه كه الكترونهاي يك ناحيه بهمن وار مي ريزن تو ناحيه ديگه و مي سوزه ديگه!

اين عاميانه ترين توضيحي بود كه تونستم بدم بدون هيچ نيازي به علم برق.


مهربان بزرگوار! بابت رفتار ديشبم واقعا معذرت مي خواهم.خدايي تو گناهي نداري كه.... ببخشيد كه بعد از چهارماه هنوز نتونسته ام موضوع رو هضم كنم اما باور كن دست خودم نبوده....عقده شده.يه جور مشكل رواني.... كاش بابات كنار همه مهربونياش يه كم هم منطقي بود.....خداي بزرگ! قراره كمكم كني....متوجهم كه مي كني ممنونم هزاربار شكرگزارت هم هستم.اين مورد رو هم حل كن! به خودت قسم كه دست خودم نبود خشم ديشب نتونستم نتونستم نتونستم.... خودت مواظب همه مون باش! مرسي!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

پست دوم! اینوتو یاهو گروهمون فرستادن.البته الان یه یاهوگروپ برق ۷۸ تبریز عضو هستم یه یاهوگروپ ام بی عی ۸۸ اونجا!!!

قضیه پست دوم هم که در جریانید دیگه!

به نام آنکه جان را فکرت آموخت

روزي رسول خدا صل الله عليه و آله نشسته بود، عزراييل به زيارت آن حضرت آمد. پيامبر از او پرسيد: اي برادر! چندين هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستي، آيا در هنگام جان کندن آنها دلت براي کسي سوخته است؟
عزارييل گفت در اين مدت دلم براي دو نفر سوخت:
1- روزي دريايي طوفاني شد و امواج سهمگين آن يک کشتي را در هم شکست همه سر نشينان کشتي غرق شدند، تنها يک زن حامله نجات يافت او سوار بر پاره تخته کشتي شد و امواج ملايم دريا او را به ساحل آورد و در جزيره اي افکند و در همين هنگام فارغ شد و پسري از وي متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگيرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
2- هنگامي که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بي نظير خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات براي ستونها و ساير زرق و برق آن خرج نمود تا تکميل نمود. وقتي خواست به ديدن باغ برود همين که خواست از اسب پياده شود و پاي راست از رکاب به زمين نهد، هنوز پاي چپش بر رکاب بود که فرمان از سوي خدا آمد که جان او را بگيرم، آن تيره بخت از پشت اسب بين زمين و رکاب اسب گير کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدين جهت که او عمري را به اميد ديدار باغي که ساخته بود سپري کرد اما هنوز چشمش به باغ نيفتاده بود اسير مرگ شد.
در اين هنگام جبرئيل به محضر پيامبر )صل الله عليه و آله( رسيد و گفت اي محمد! خدايت سلام مي رساند و مي فرمايد: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکي بود که او را از درياي بيکران به لطف خود گرفتيم و از آن جزيره دور افتاده نجاتش داديم و او را بي مادر تربيت کرديم و به پادشاهي رسانديم، در عين حال کفران نعمت کرد و خود بيني و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانيان بدانند که ما به کافران مهلت مي دهيم و لي آنها را رها نمي کنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

پست دوم ديروز رو خوندين؟ يه كم ويرايش ميخواست اما ديگه! اين اسپيس كيبورد من كمي ميشكل داره يهو مي بيني ده تا كلمه به هم چسبيده نوشته شده!!!

به وضوح دارم پيشرفت و بهبود رو در وجودم احساس مي كنم.خيلي خوبه كه آدم با آدماي خوب همراه باشه.مثل آقاي همسر كه ازش مي تونه صبوري و مهربوني و لارجي ياد بگيره.... مثل خانم س كه بتونه ازش ياد بگيره كه آدم به خودش مي رسه واسه خودش ولخرجي مي كنه مثل خانم ق كه بتونه ازش ياد بگيره كه شاد و خوشحال زندگي كنه مثل خانم ر كه بهش ياد بده چه جوري به درونش توجه كنه و اعماق وجودش.... و اينجوري متوجه همه آدمهاي خوبي بشه كه بيست و هشت ساله كنارشن و همگي كلي جنبه خوب دارن و متوجه نميشه....و شروع كنه ياد بگيره از مامان بگير بيا تا خود شميم!

ديروز استخر با خواهر وسطي خوش گذشت كلي يادم داد....حالا مي تونم چند ثانيه روي آب بمونم فقط اگه نترسم! چقدر از ترس بدم مياد!

شب رفتيم خونه مامان.كباب هم گرفتيم برديم.خوب بود.مرسي آقاي همسر!


اينكه ميگم دارم به سمت تعالي ميرم - در مقياس خيلي ريز ها! - از اينجا يادم افتاد بگم كه موضوع ديروز منو اصلا متاثر نكرده.ه جورايي از كائنات اطمينان دارم و مي دونم همراهم هستن.فقط بابت خراب شده اي كه در آن به دنيا آمده و مثل هالو در آن مانده ايم و داريم زندگي مي كنيم متاسفم.در حد حرص خوردن!!!

اين خواهرزاده آقاي ن رو اسمش رو ميذاريم آقاي ز.آقاي ز در دانشگاه آزاد شهري تقريبا هم اندازه ولايت ما علوم اجتماعي خونده.متولد 57 و وقتي دانشجو بوده و كاري نداشته و شهريه هم ميداده و پدرش هم يك مغازه دره پيت در محله پايين شهره با يه دختر شمالي دوست شده و ازدواج كرده.اين شرايط رو ميگم كه بدونيد طرف چقدر كم شعوره! پارسال هم بچه دار شدن.

قبل از اومدن به اداره ما هم توي يه كافي نت كار مي كرد.يعني كافي نت نداشت ها فقط تو كافي نت يكي ديگه كار ميكرد.

حالا بايد نون بخوره ديگه با يه زن و يه بچه!

با اين آمادگي ذهني بريم پاييز ۸۴ وقتي اين اقا از درامد كافي نت و احتمالا پرستيژش ناراضي بود و داييشون هم معاون اول اداره ما و يه زيرمجموعه در اداره ما در حال تكميل كه به يه مهندس كامپيوتر يا الكترونيك يا آي تي نياز داشت.ايشون رو با توجه به سوابق مهندسي كامپيوتر - كارگر كافي نت!! - آوردن تو اداره.

زد و د و لت عوض شد و همه چي به تبع اون عوض شد و اين قسمت نوپاي اداره تقريبا نيمه فعال و آقاي مهندس تقريبا بيكار!

در جريانيد كه من بهار ۸۴ استخدام شده ام.

نوروز ۸۵ بود.روز پنجم كه اومديم اداره رييس بزرگ طبق كارهاي چندش آوري كه داره و مثلا به كارمندان اهميت ميده اومد اتاقها رو تك تك بگرده و ما رو با تبريك عيد مستفيض كنه.من رو كه ديد تعجبي نگاهم كرد.من در اين موارد كمي تيزتر از نرمالم و زودي مشكوك بودن حركتش رو گرفتم.اون موقع بدبختي ديگه اي هم داشتم و هم اتاق بودن با خانمه بود.با دونفر مذكر ديگه كه عملا مفت خور بودن تو اداره و هيچكدوم كاري نداشت و به دليل همشهري بودن با رييس بزرگ اينجا نون مي خوردن.وقتي هم كار بهتر پيدا كردن رفتنو پشت سرشون رو هم نگاه نكردن.نشون به اون نشون كه يكيشون يه مداركي از قسمت من دستش بود و صدبار زنگ زده ام و نياورده.

القصه.... اون سال بعد ۴ روز تعطيل ما دو روز اومديم اداره دوباره ترتيب تعطيلي ها طوري بود كه تا ۱۳ تعطيل مي شديم.يعن يگمونم از ۸ تا ۱۳ تعطيل بود.

آخر وقت اداري روز ۷ فروردين مدير اداريمون زنگ زد كه خانم ع ما ديگه با شما قرارداد نمي بنديم! شما آزمايشي بودي و تصميم ندارن باهاتون قرارداد ببندن!

من هم مغرور هم تازه كار!نه اصرار كردم نه چيز ديگه!به برادر وسطي زنگ زدم كه بياد از در اداره منو برداره و وسايلم رو جمع كردم و رفتم!! البته بعد از اتمام وقت اداري.

توي خونه فكر كردم.همفكري گرفتم.بدجنسها زماني گفته بودن كه ۵ روز تعطيل جلوي روم بود و دستم به هيچ جا بند نبود.

داداش يادم داد كه برم اتاق رييس بزرگ بدون هيچ التماسي بگم آقا! من اينجا ده ماه كار كرده ام.بخوام برم جاي ديگه رضايت ميخوان.رضايت نامه بدين و كتبا اعلام كنين دليل رفتن من اينه كه نيازي بهم ندارين تا برم.بعد هم وسايل برداشته بودم و تصميمم اين بود كه عصر برم راه آهن و مستقيم تهران كه آقا اگه منو براي ده ماه ميخواستين چه مصاحبه اي چه آزموني چه گزينشي؟

وقتي اينا رو به رييس بزرگ گفتم و از تهران رفتن من ترس برش داشت - اونموقع آقاي الف نون تازه بود و بدجوري سعي مي كرد وانمود كنه به استخدامهاي فاميلي در ادارات حساسه! حتي من توسايتش نامه نوشتم به موبايلم زنگ زدن و داشتن پيگيري مي كردن! - خلاصه! رييس بزرگ ادعا كرد كه من خبري نداشتم و آقاي م مدير اداري از خودش همچين حرفي زده!!

من تو دلم گفتم زر نزن خودم برخورد روز اول عيدت رو ديدم تازه! مدير اداري چرا بايد بتونه تو مجموعه تو همچين غلطي رو بدون مجوز انجام بده؟ اگه اينه كه مرده شور مديريت تو رو ببره!

خلاصه چندتا انگ بهم چسبوندن و بعدش گفتن نرو! يه جورايي التماس كردن كه نرو اما گفتن كه تا خرداد همچنان آزمايشي هستي! بعد ديدم كه روال اينجا همينه كه قراردادها شهريور تمديد ميشه و ما به التفاوت ميدن.اينم يكي از نقاط قوت مديريت اينجاست! از كرامات شيخ ما چه عجب!

يكي از انگ ها هم ان بود كه تو دوست داري مهندس صدات كنن! من در برابر اين انگ فقط خنديدم! بدبختها! من مل شما عقده مهندس بودن ندارم اگرچه يكي از فني ترين رشته هاي دانشگاهي رو خوندم و روال مملكت اينه كه مهندس صدام كنن! تازه! بدبخت بيچاره خودش ليسانس مديريت دولتيه مهندس صداش مي كنن يعني مهندس نگي باهات درمي افته!!!

خلاصه ديگه.... گذشت و گذشت.

اين مدير اداري ما آدم ساده ايه اما وحشتناك عقده اي! چون ساده است و ته دلش چيز زيادي نيست ميشه بهش بعضي وقتا اعتماد كرد.از يه سمت ديگه هم علاقه ناجور داره به صحبت كردن ومنبر گذاشتن.يه بار من رفتم اتاقش و تنها بود.صحبت رسيد اينجا و من گفتم آقاي م يعني ممكنه شما اين كار رو خودتون راسا انجام داده باشين.بدجور يكه خورد! گفت جدي رييس بزگ اينو بهت گفت؟گفتم اره حتي پيش من به خودت زنگ زد و گفت چرا به خانم ع همچين حرفي زدي.... يه لحظه سرخ و سفيد شد گفت من غلط كنم بدون دستور اونا همچين كاري بكنم اصلا پدرم رو درميارن اين از وظايف من نيست كه!

و گفت كه اونموقع براي آقاي ز - خواهرزاده هه - داشتن دنبال سمت ميگشتن گفتن خانمه رو معلق كنيم سروصدا ميكنه اين ع تازه اومده بهش بگيم نياد و خانمه رو بذاريم جاي اون و آقاي ز رو جاي خانمه!

يعني الان بعد حدود ۴ سال همچنان نفرينشون مي كنم وقتي تجديد خاطرات ميشه.

كه بعدش هم همون جاي قبلي دوباره براي آقاي ز درست شد و رفت دولقمه نون حرام واسه زن و نوزاد بيچاره بياره!! با ۱۲۰ ساعت اضافه كاري فيكس و هيچ كاري! و هيچ تخصصي!

بعد هم خاله اش - خواهر معاون - رو آوردن تپوندن پيشش و حالا كار دعواشون به جايي رسيده كه يكي بهم گفت آمبولانس اومده جلوي ساختمونشون يكيشونو برده....نميدونم اين آدمهاي زبل - مثل همون خاله هه - استعداد هيستري خاصي دارن تا حدي كه به موش مردگي بزنن خودشونو و آمبولانس بياد....

و ميخوان اينا رو از هم جدا كنن و باز سر من خراب شدن كه بياد بشه " همكار " من!!!!

بعد اون اتفاق سال ۸۵ من گفتم خدايا! جواب اين رييس بزرگ رو خودت بده! بدجور دلشكسته بودم.گفتم خدا اگه خدايي جوابش رو طوري بده منم ببينم.

يه روز عروس وسطي كه اونموقع تو بخش قلب بيمارستان امام كار مي كرد اومد گفت گلي! رييستون رو آورده بودن آنژيو! مشكل جدي داره اما حتي آنژيو نشون نداد چشه - من تو دلم گفتم چه مرگشه! - مي گفت وقتي گفتم من زنداداش گلي هستم گفت واي حتما خواهرشوهرت گفته الان منو بكشي اينجا!

هرچند براي زن جوونش و براي دوتا بچه كوچكش دلم سوخت اما دروغ چرا! ته دلم خنك شد فكر كردم درس بگيره! نگرفت اينا غافلتر از اين حرفان....

ببخشيد طولاني شد....

راستش به دعاي گربه سياه بارون نمياد اما دفعه قبل هم كه به خدا سپردمش بدجور تصادف كرد.توي جاده ماشين اداره كلا داغون شد - در حين استفاده شخصي - و يكي از بچه هاش حداقل سه چهارسال ناقص.... من نفرين نمي كنم فقط ميگم خدا جوابش رو بده....

خدا جوابش رو بده! جواب همه اين بي خداها رو!

به نظر شما درامدشون حلاله؟! مخصوصا درامد اين آقاي ز و خاله اش؟


آقاي مردنوشته! اون شعر مال ناصرخسرو قبادياني مروزي مي باشد.وبلاگتون نظر قبول نمي كنه ميگه تكراريه! اگه نظام جديد خونده باشين درس يكي مونده به آخر فارسي يكمون بود.


پسر دختر خاله مان به دنيا آمد! ساعت ۲ ميروم ببينم!


مهربان بزرگوار! به خاطر همه چيزت مرسي! مواظب خودت باش! خداي بزرگ! هزاران هزار بار تو را شكر! مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام پست دوم می باشد و تابع قوانینش!

آقا تو این اداره دره پیت ما اخبار رو باید از آبدارچی ها شنید! دیروز آبدارچی میگه خانم ع داره واست همکار جدید میاد منم خشششششک! رونمیدم بهش با لبخند میگم بذار بیاد آقای س!

امروز میرم امور اداری واسه کاری.مدیرش میگه خانم ع دارن واست همکار جدید میارن ها! میگم جدیه؟ از یکی دیگه هم شنیدم جریانش چیه؟

توضیح میده که تو این قسمتی که هستی به تخصصت مربوط نیست و ....

بگم که ما یه آقای ن داریم که معاون اوله یعنی وقتی رییس بزرگ نیست جاش حق هرگونه امضایی رو داره.این آقای ن رییس مستقیم منه.از یه خانواده ای اومده که کلهم توشون سه تا بالای دیپلم بوده که این اول اومده اینجا بعد اون دوتای دیگه رو که یکی بشه خواهرش و یکی خواهرزاده اش چپونده توی اداره.خودش مدیریت خونده جایی خواهرش علوم تربیتی آزاد و خواهرزاده اش علوم اجتماعی آزاد!!!!

خب.... اداره ما یه قسمتی داره که ملت اقوامشون رو از طریق اون کانال میارن داخل یعنی اونجا زیاد روی قاعده قانون نیست اول اقوام رو می تپونن اونجا بعد که شناخته شدن میارن قرارداد می زنن.

این خواهرزاده هه مذکر متاهله و سه سال بزرگتر از من! خواهره مجرده و چهارسال بزرگتر از من.تاریخ فراغت از تحصیل جفتشون بعد از منه یعنیاون آزادش رو هم مدتها پشت کنکور موندن قبول شدن.... یعنی اینا میشن خاله و خواهرزاده.

حالا اونجاییکه هستن خاله هه با خواهرزاده هه دعواشون میشه! ببین چی هستن که بین خودشون مشکل دارن!

آقای ن میاد خاله هه روبیاره بشه کارمند قسمت من!!!! روی برگه هم می نویسه " جهت همکاری با خانم ع "

حالا من که هروقت تو اداره کسی می بینه میگه تو که کارت کمه و الحق هم کمه همکار میخوام واسه چی؟! تازه! اصلا این به اندازه بمب ساعتی یا مین شاخدار (!) برای موقعیت من توی اداره خطرسازه! چونکه اینجا فقط روابط حکم می کنن!!!!! اون خواهری هم که من میشناسم از اون فرصت طلبها و نان به نرخ روز خورهای اساسیشه! یعنی به راحتی زیرآبت رو بزنه بره!

مدیر اداری میگه نترس هیچکس نمی تونه موقعیت تو رو متزلزل کنه چون از تهران اسمت برای استخدام تایید شده و امتحان هم داده ای و قبول شده ای....تازهداریم برایرسمی شدنت هم تلاش می کنیم....

میگه بیا بفرستمت قسمتی که تخصصته.من میگم به شرطیکه خود همون تهران واسم تایید بزنه یا اینکه بنویسید با حفظ سمت....

خلاصه دیگه! سال ۸۵ هم همین خواهرزاده هه اینجوری موی دماغم شده بود.....براتون تعریف میکنم بعدا.

یارب روا مدار گدا معتبر شود!

اما من مطمئنم : هر اتفاقی که ناخواسته و خارج از اراده آدمی رخ بده حتما به نفعشه.دلخور نیستم اصلا!

مدیر اداری میگه : خانم مهندس! یادت نره عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.... می خندم!

*** اینکه میگم آقای ن مثلا ٬ یعنی اینکه حرف سوم فامیلیش ن هست! خواستین پیداش کنین حواستون باشه!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

امروز با آژانس اومدم.چندین تا دلیل داشت یکی اینکه دیشب از اداره رفتنی - به دیشبش توجه کنید! - عینکم جا مونده بود و بدون عینک توی خیابون هی وسوسه میشم همه چی رو شفاف ببینم هی چشامو ناخوداگاه تنگ می کنم خلاصه که اذیت میشم.یکی دیگه اینکه وسایل استخر آوردم با خواهر وسطی و گلسا و شادی بریم استخر.یکی هم اینکه برای گرسنگان اتاق - تو اتاق ما همه در نوع خود پولدار و خوشگذران هستن اما هرچی خوردنی بیاری تو اتاق مثل قحطی زده ها سرازیر مشیم - یئمیشان ( = زالزالک ) و کره مربا و نان ولایت آورده ام.تازه! باخودم گفتم فرض كن من يه پي كي - كه بدجور تو نخشم اين روزها! - داشتم مثلا! كلي سرمايه خوابيده بود با كلي بنز ين!! آژانس كه باصرفه تره كه! پي كي رو هم كه دوست دارم فقط دوست دارم وگرنه من نيازي به ماشين ندارم كه!

اونقده درسامو دوست دارم! مخصوصا مارکتینگ و اورگانیزیشن بیهوییر!! دیگه من فارسی نوشتم شما خودتون انگلیسی بخونید!

دیروز از اداره رفتیم رفاه و کمی خرت و پرت خریدیم و شام هم بیرون خوردیم و رفتیم خونه.کلا روز خوبی بود.


این همکار استان مذهبیم (!) اولین بار که باهام تماس گرفت از دهنش پرید که من اصالتا تبریزیم.منم گفتم پس شما ترک من ترک چرا فارسی حرف می زنیم؟ بیچاره مجبور شده ترکی حرف بزنه با مکافات یعنی هربار زنگ می زنه کلی انرژی می سوزونه! من هم دیگه روم نمیشه بگم بابا برگرد رو همون آنتن فارسی!!! بعضی اصطلاحاتی رو هم که من میگم گمونم نمی فهمه چون جاهاییکه خنده لازم نیست یهو می خنده یعنی نگرفته موضوع رو! آقای خوبیه بذار بیان ببینم بعد قضاوت نهاییمو میگم بهتون!!!!!!


شايد براي جمعه بگيم خاندان آقاي همسر ناهار بيان خونه مون تا هم قضاي مهموني افطار رو ادا كرده باشيم هم جاري جديد را پاگشا.

من آدمهاي كمي رو دوست دارم اين واقعيته.البته با بيشتر اونايي كه نمي تونم ادعا كنم " دوست دارم " * با ملاطفت و روي خوش رفتار مي كنم ها فقط با بعضي ها  كه " دوست ندارم " اصلا نمي تونم رابطه برقرار كنم.

* " ادعا نمي كنم دوست دارم " با " دوست ندارم " خيلي فرق دارد ها! خود " دوست ندارم " هم با " بدم مي آيد " كلي فرق دارد.يك مفهوم ديگر هم هست كه تركيش ميشه " زهلم گئدير " يه چيزي تو مايه هاي " بدجور بدم مياد و كمرنگتر از متنفرم " بعضيها كه زهلم گئدير هستن ديگه تحملشون واقعا ازم انرژي زيادي مي بره بعضي وقتها هم نيششون مي زنم!

اينا رو گفتم كه به اينجا برسونم كه اصولا جاري محترم رو دوست ندارم.يعني كلا دختر بدي نيست اما شخصيتي هم نيست كه من بتوانم دوستش داشته باشم.من عمدتا از آدمهاي باهوش ٬ موقعيت شناس ٬ مودب ٬ متين ٬ عميق و تيزفهم ٬ آشنا به امور روز و مطلع از اخبار ٬ شوخ و جالبتر از همه تا حدي غيرقابل پيش بيني و خشك خوشم مياد.

من با آدمهاي به اصطلاح " زودجوش " نمي تونم راحت باشم چون خودم زودجوش نيستم.يا با آدمهاي فرموله يا افراد شيت - فارسيش چي ميشه؟! - كلا ديگه!

و اصلا هم معتقد نيستم كه آدم بايد همه يا بيشتر افراد رو دوست داشته باشه.معتقدم آدم نبايد از كسي بدش بياد چون هركسي براي خودش منحصربه فرده و آدمها باهم متفاوتند و بيشتر رفتار انساني نسبي.اما اينكه كسي همه را دوست داشته باشد از ديد من پسنديده نيست.گفتم كه دوست داشتن با ادعاي دوست داشتن نداشتن و آنهم با دوست نداشتن فرق دارند.

در اين رابطه اين را كه آدمهاي زيادي را دوست ندارم براي خودم ايراد رفتاري يا شخصيتي نميدانم اما اينكه از بعضي ها زهلم گئدير يك ضعف شخصيتي است كه اول از همه خودم را اذيت مي كند.مثل خانمه!

از آقاي همسر و اعضاي خانواده ام كه بگذريم تعداد افرادي را كه من دوست دارم واقعا قابل شمارش هستند يعني شايد ۵۰ نفر بيشتر نباشند.تعداد افرادي هم كه زهلم گئدير چيزي در حد ۲۰ نفر شايد.بقيه آدمها so so  هستند! يعني نمي توانم ادعا كنم دوستشان دارم يا دوستشان ندارم.چيزي بين اينها! اما در شرايط عادي ميتوانم بهشان خوبي كنم.چيزي كه شايد خيلي ها " دوست داشتن " معني كنند اما من معتقدم " دوست داشتن " تعهد آور است و شايسته هركسي هم نيست.

اينا!


گفته بودم كه ما روز فارغ التحصيلي قرار گذاشته بوديم كه هشت هشت هشتاد و هشت ساعت هشت مقابل ساختمان هشت - دانشكده برق اونزمان - كل وروديهاي برق 78 گرد هم جمع بشيم؟ اونموقع فكر مي كرديم كووووو تا 88! اما رسيد! اون روز كه جمعه هم هست دور هم جمع ميشيم.البته نه مقابل ساختمان 8 كه الان دانشكده صنايع شده و تازه روز جمعه اي راهمان نميدهند و نه الزاما ساعت 8 كه خيلي ها از راه دور مي آيند و مقدور نيست.يك جاي ديگر قرار خواهيم گذاشت يك ساعت ديگر.هنوز قطعي نشده.... برايم جالب است ديدن بچه ها!


شايد امروز بريم ولايت.خواهر كوچكتر كه امروز نوبتشونه الان توي دهلي دارن ميگردن! چقدر آرزو دارم منم تاج محل رو ببينم!البته آرزوهاي مسافرتي من پايان ندارند! ديوار چين و اهرام! پاريس و لندن ....


فردا پسر دختر وسطي خاله كوچكتر به دنيا مياد.ميخواست طبيعي به دنيا بياره اما دكتر ديگه حداكثر تا فردا رو مجاز دونسته واسه صبر و شازده پسر جاشون خوشه و قصد اومدن ندارن گويا! مامانش هم از سزارين مي ترسه اما ديگه ديگه! نمي تونه كه اون تو بمونه لاجرم بايد تن بده به عمل!!!!

من و اين دخترخاله ام يه سالي باهم تفاوت سني داريم من آذر 60 هستم اون بهمن 59 اما اون نيمه دوم بوده و شناسنامه منو نيمه اول گرفتن كه باهم همكلاس بوديم تا دوم دبيرستان.اون خوب درس نم يخوند و تجديد اينا رو شاخش بود.حالا بيا ببين چه معلم خصوصي مشهوري شده تو ولايت كه از اول خرداد ملت در خونه شون صف مي بندن! معلم خوب بودن به سواد زياد داشتن نيست به بيانشه.

اسمش هم مثل اينكه مذهبي خواهد بود خواب ديده اند گويا!!! آخه اينا سه چهارسالي ميشه درپي بچه هستن!

يادمه دختر كوچكتر عمه كوچكتر به همه گفته بود آقا براي بچه من خواب نبينين ديدين هم به خودم نگين!!!


مهربان بزرگوار! به خاطر همه اهميتهايي كه به احساساتم ميدهي ممنونم.گرفته شدن ديشبم سر سريال دريا به خاطر تجسم حالاتي بود كه داداش به فكر من بود و ياد اون 20 تومني افتادم كه گذاشته بود روي جامداديم.... وقتي خودش نياز داشت.كار حامد منو دقيقا ياد همون انداخت.من خواهر خوبي براي داداش نبودم.... خداي بزرگ! هزارانهزار بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

درس دارم کار دارم توی خونه توی اداره همه کارها و درسها دارند توی ذهنم میچرخند حول یک دایره به مرکز سرم!!! باور کنید تجسمم در این لحظه همینه!

چهارشنبه با همزن معروف کیک پختم اصلا پف نکرد! عین دستور مجله بود ها! منم گفتم ای کیک ای کیک تا روزی پف نکنی می پزمت!!! تصمیم دارم اونقدر کیک بپزم که پرفکت شم! دستورات مجله ها رو باید تغییر داد یه کم!

ظرفاش رو وقت نشده بود بشورم پنجشنبه خواستم بشورم که پروسه کادوپیچ کردن طول کشید و دیر شد و رفتیم تولد.

مراسم خوب بود.شب هم موندیم و بد نبود.من بیشتر از اینکه خونه یکی دیگه معذب باشم از این ناراحت میشم که آقای همسر درک نمی کنه این نیازم رو.وقتی نشون میده درک میکنه سختی چندانی وجود نداره! که نشون داد و بد نگذشت.

دیروز هم رفتیم کلیسا خرابه.اينجا شرحش رو نوشته ام.شب ظرفهاي مذكور رو شستم و صبح هم در حين آماده شدن كمي خونه رو مرتب كردم.ميگم كه وقتي كارم زياده بازدهم ميره بالاي نود!

يه تمرين دارم تا سه شنبه بايد تحويل بدم.درسهاي اين هفته رو دست نزده ام.پنجشنبه هم مهمون دارم توي اداره از يه استان " بدجور مذهبي "!!!! كارم زياده.


دیشب باز خواب دیدم کیف پولی پیدا کرده ام توش پر از ایران چکهای ۵۰ تومنیه یعنی یه بسته ۱۰۰ تایی حدودا و کلی پول دیگه.یه شماره اعتباری همراه اول هم توی کیفش بود و من داشتممیرفتم زنگ بزنم بیاد پولشو بدم! روال کاملا مثل خواب قبلم بود!

توی کیمیاگر اون پیرزن به چوپان میگه خوابهایی که تکرار میشن حتما یه حرفی برای گفتن دارن....


مهربان بزرگوار! خيلي خوبه كه كنارمي.خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! خودت مواظبمان باش! مرسي!

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

يكي دوروزه كه اين شعر توي ذهنمه! البته يه قسمتيش رو فراموش كرده بودم.توي فارسي ۵ داشتيم يادتون هست؟ من ادبيات رو خيلي دوست داشتم و دارم.موقعي كه براي كنكور مي خوندم توي برنامه ام جايي براي ادبيات نبود فقط زمانيكه از بقيه درسها خسته مي شدم و برنامه استراحت نداشتم فارسي مي خوندم....

اي مرغ سحر ! چو اين شب تار
بگذاشت زسر سياهكاري
وز نفخه روحبخش اسحار
رفت از سرخفتگان خماري
بگشوده گره ز زلف زرتار
محبوبه نيلگون عماري
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري
                                   يادآر زشمع مرده ! يادآر !

اي مونس يوسف اندر اين بند !
تعبير عيان چو شد تو را خواب ،
دل پر ز شعف ، لب از شكر خند
محسود عدو ، به كام اصحاب
رفتي بر يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب
زان كو همه شام با تو يك چند
در آرزوي وصال احباب 
                                 اختر به سحر شمرده ، يادآر !
چون باغ شود دوباره خرم
اي بلبل مستمند مسكين !
وز سنبل و سوري و سپرغم
آفاق نگارخانه چين
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده زكف زمام تمكين ،
زان نوگل پيشرس كه در غم
نا داده به نار شوق تسكين ،
                                      از سردي دي فسرده ، يادآر !
اي همره تيه پورعمران
بگذشت چو اين سنين معدود ،
وان شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعد خويش مشهود ،
وز مذ بح زر چو شد به كيوان ،
هر صبح شميم عنبر و عود ،
زان كو به گناه قوم نادان ،
در حسرت روي ارض موعود
                                      بر باديه جان سپرده يادآر !
چون گشت زنو زمانه آباد
اي كودك دوره طلايي
وز طاعت بندگان خودشاد
بگرفت ز سرخدا خدايي !
نه رسم ارم ، نه اسم شداد
گل بست زبان ژاژ خايي
زان كس كه زنوك تيغ جلاد
ماخوذ به جرم حق ستايي ،

                                       تسنيم وصال خورده ، يادآر !

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت   توسط گلي 

پست دوم همزمان با کلاس اینترنتی بی کیفیت دانشگاه دره پیتمون!!

مجموعه ای از گلهای حیاط مامانهامون! تازه فقط یه قسمتیش!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

من درسم زیاده اینجا همکارام میگن آفرین گلی خیلی خوب درس می خونی اما من خودم رضایت ندارم یعنی عقبم از برنامه بقیه دوستان همکلاسی رو نمیدونم.اونایی که لیسانسشون صنایعه فکر کنم کارشون راحت تر باشه اما جالب اینه که توی کلاس ما اکثرا لیسانس گرایشهای مختلف برق هستن حتی از ۴ استاد این ترم دوتاشون لیسانس برق دارن!! و جالبتر که توی کلاس ما لیسانس مدیریت وجود نداره!!

همیشه این توی ذهنمه : من سال ۷۸ صنایع شریف هم قبول شده بودم! اولویت خیلی پایین تر .... هنوز هم نمیدونم برای دختری مثل آذین که توی شهر کوچکی بزرگ شده و درس خونده رفتن به دانشگاههای خوب تهران مصلحته یا موندن در تبریز.اگرچه دانشگاه تبریز هم دانشگاه مطرحیه اما خب دیگه شریف که نمیشه!!

چقدر دلم برای آذین تنگ شده آخرین بار روز آش پزون خواهر کوچکتر دیدمش یعنی به عبارتی حدود ۲۵ روز قبل.

امروز باید یک کارت اینترنت بخرم با این کارتهای بدون تاریخ مصرف نمیشه هم گرون درمیان هم سرعتشون پایینه و بشینم توی خونه آنلاین باشم تا دانشگاه برام حضور بزنه!!! توی اداره نمیشه دیگه.

عصر هم بریم ولایت.

دیروز استخر خیلی خلوت بود.شما می تونید با چشم باز برین داخل آب؟! اصلا من اگه بتونم هم دوست ندارم اون آب که کلی ملت توشن بره داخل چشمم! از دیروز حتی بعد از دوش گرفتن نمیدونم چرااحساس می کنم بدنم کثیفه! آبش تمیز بودها اما بالاخره همهآدمایی که میان داخل آب که مراعات نمیکنن....

من دارم پیشرفت می کنم.چهارمین بارمه که رفتم استخر اما ترسم کلی ریخته.


امروز یه خاطره از دوم راهنمایی برام یاداوری شد بدون محرک همنجوری یهو یادم افتاد! یه نیکا داشتیم توی کلاس دختر خوبی بود.ما سه نفر بودیم من و نیکا و شیما که معلم ادبیاتمون ما رو مسئول دیدن دفتر تمرین بچه ها کرده بود.امضا می کردیم و اونایی رو که ننوشته بودن اطلاع میدادیم که البته این کار رو هم نمی کردیم!!

نیکا و کلا خانواده شون بدجور عرفانی بودن.باباش اهل مثنوی و تار و اینا بود.خود نیکا هم حتی مولوی می خوند و کلا انشاش خیلی خوب بود.

نیکا امضا که می کرد می نوشت " رویت شد " و من البته خوشم می اومد اما اهل تقلید نبودم.اصولا فقط تاریخ می زدم زیر تمرین بچه ها نه امضا نه هیچ چیز اضافه.

یه بار معلم ادباتمون گفت نیکا یعنی چی رویت شد مگه هلال ماهه!! باید بنویسی ملاحظه شد!

امروز که یادم می افته دلم می سوزه برای معلم ادبیاتی که اینجور حس دختربچه رو پایمال کرد.شاید خودش واقعا فکر می کرد فقط هلال ماه رو میشه رویت کرد.

یادمه اون خانم همسر شهردار ولایت بود و احساس زن اول مملکت بودن رو داشت!! اون سال یه مانتوی بنفش هم می پوشید و من که عشق ادبیات بودم فکر کنم تنها معلم ادبیاتی بود که هیچ دوستش نداشتم.


بازم کلی نامه روی میزم تلنبار شده وقتی یه روز مرتبشون نمی کنم تلنبار میشن اکثرشون هم نیاز به اقدام ندارن آقای رییس می نویسه خانم ع و امضا می کنه خانم ع هم می مونه که این نامه رو چکار کنم؟بخورم؟ترتیب اثر بدم؟اقدام کنم؟ جواب بدم؟بایگانی کنم؟ اصولا رییس من خیلی بامزه است!


امروز رفتم نظام مهندسی بالاخره مدارکم رو دادم.دوتا چیز جالب دیدم رفتنی!

یکی خانمی بود که یک خال داشت دقیقا جای خال من! یه خرده کوچکتر و پررنگتر! توی اتوبوس دیدمش اول کلی به هم نگاه کردیم بعد دوست شدیم! معلم بود.تا خود نظام مهندسی هم باهام اومد.گفت خونه مون اینجاست و من معلمم و امروز روز تعطیلیمه رفته بودم بانک.گفت همیشه با ماشین میرفتم اتفاقی گفتم امروز با اتوبوس برم سرراست تره.من دلم برای خودم سوخت که همه رانندگی می کنن جز من!!!

من قبلا یکی عین خودم دیده بودم توی سلف دانشگاه یه دختر قزوینی بود که تاریخ می خوند اما در تبریز بار اولم بود.

و یکی دیگه همدانشکده ای قدیم ورودی ۷۴ که اونم تو یه هنرستان درس میده.دخترش امسال اول ابتداییه.یادمه اونموقع ها متاهل بود و ۷۴ ها که سال ۷۸ فارغ التحصیل شده بودن اون سال ۷۹ با ما الکترومغناطیس داشت فکر کنم دوازده ترمه تموم کرد.رشته ما هیچ متاهلی نمی تونست درس بخونه مجردهاش هم تازه مونده بودن!!!

این خانم یه انرژی مثبت ساطع میکنه از چهره اش.خیلی آرومه.دوستش دارم!

پروانه اشتغال به کار مهندسیم هم تا یه ماه میاد و طی مراسمی قراره بهمون بدن.


مهربان بزرگوار! اگر ما ايراد هم را به يكديگر نگوييم و انتقاد نكنيم با غريبه هايي كه در هر حال تحملشان مي كنيم چه فرقي براي هم خواهيم داشت؟انسان بدون نقد رفتارش پيشرفت نميكند.دور و برمان را يك نيم نگاه بيندازي متوجه كساني مي شوي كه جلوي نقد را بسته و راكد مانده اند و كساني را كه با روي گشاده عيبشان را پذيرفته و رشد كرده اند.خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

باز هم كارم زياد مي باشد!

ديروز باز تا ۶ درس خواندم.بعد رفتم خانه و آقاي همسر آمد پياده رفتم بيرون برايم هدفون بخريم ميوه هم خريديم و آمديم خانه.زالزالك زرشكي تيره هم خريديم بار اول بود مي ديدم!

ديروز نشد به مامان زنگ بزنم دير شده بود....

تازه يادم افتاده نامه دانشگاه جديد را بايد ببرم دانشگاه تبريز كه ريز نمراتم را برايشان ارسال كنند.مدرك عزيزم را هم گرفتند گذاشتند داخل پرونده خوب شد كپي داشتم ازش يادم نبود كه ميگيرن!!

فردا عصر بايد يه كاري براي دانشگاه تحويل بدم كه مجبور ميشيم دير بريم ولايت.پس فردا هم تولد عليه و مراسم شام دارن و من اين بار تصميم گرفته ام عليرغم ميل درونيم و اينكه دوست ندارم شب جايي بمانم صرفا جهت ثابت كردن اين موضوع كه آقاي همسر را دوست دارم و برايم مهم است و مي خواهم  نشان دهم من به خاطر او مي توانم از بعضي دوست داشته هايم بگذرم پيشنهاد داده ام شب را بمانيم خانه شان.همچنان برايم غيرقابل درك است كه چرا دوست دارد شب را آنجا بماند! اما صرف دوست داشتنش برايم كافيست كه ثابت كنم به دوست داشته هايش - ولو ناهمگون با منطق من - احترام مي گذارم.

اگرچه خودم هم تصميم گرفته ام با برخي گيرهايم مقابله كنم مثل اينكه نمي خواهم شب خانه كس ديگري بخوابم.هرچند برايم هنوز منطقا ثابت نشده اينها " گير " هستند نه " سليقه "....

خوبيش اينه كه صبحش مي تونيم بريم ولايت اصلي آقاي همسر كه بااين ولايت كمي فاصله داره.

امروز شايد طلسم رو بشكنيم بريم استخر.

امشب را خانه خودمان هستيم و مي رود تا شب جمعه كه باز در خانه خودمان بخوابيم....


ذهنم چند روزي است موضوعي را حلاجي مي كند : س ق ط!

خانم ر - كه سال ۸۴ ازدواج كرده - براي بار دوم بعد از ز ا يما نش و براي بار سوم در طول زندگي مشترك اين كار رو كرد.ذهنم مشغول بود كه اين كار گناهه يا نه؟ درسته يا نه؟ ريشه اش برميگرده به جواب اين سوال كه به وجود آمدن آن ج ن ي ن خواست خدا بوده يا اشتباه زن و شوهر در انتخاب روش پيش گيري و متعهد ماندن به آن....

ديروز هم در وبلاگي به طور اتفاقي چنين اتفاقي را ديدم.دقيقا يادم نيست از كجا به آن وبلاگ رسيدم و آدرسش چه بود فقط خاطرم هست دختري يكماه بعد از ازدواج متوجه با ر دا ريش شده بود و ملت مي گفتن نبايد س ق طش كنه چون حكمت خدا بوده اما من معتقدم حكمت خدا نبوده و سهو زن و شوهر مقصر بوده....

كلا در اين مورد كه آيا س ق ط كار درستي است يا نه اعتقاد خاصي ندارم فقط از خدا بارها و بارها خواسته ام كه براي ما فقط زمانيكه دلمان خواست اين هديه را ارزاني كند و خودش مواظبمان باشد.اطمينان هيچ روشي صددرصد كه نيست....

البته معتقدم وقتي با روش قطعي و متعهدانه پيشگيري مي كني و موجوده به وجود بيايد به طور قطع حكمت خداست اما وقتي اشتباه خودمان دخيل است خدا چه كند؟!

نظر شما چيست؟

جالب كه در بيمارستانهاي شهر اين كار به راحتي صورت مي گيرد حتي بيمه درصدي از هزينه بستري را هم ميدهد! فقط بستري ها نه جراحي!!


مهربان بزرگوار! به خاطر همكاريهايت براي درس خواندنم ممنونم! خيلي خوب است كه هستي! خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

ماموریت خارج از اداره رو حلش کردم.ولی باز هم کار دارم.

دیروز تا شش اداره بودم و درس می خوندم.وای که خیلی حجمش زیاده خیلی! اما بگم از روحیه ام که بعد از آنهمه درس خواندن به محض رسیدن به خانه ظرف شستم و پریدم حمام و با موی خیس خونه رو مرتب کردم و لباسهای زمستونی رو آوردم بیرون و تابستونی ها رو گذاشتم توی چمدون.آقای همسر با دوستاش رفته بود عینالی رسید و تخمه خوردیم بعدش چای با دارچین و نقل ارومیه! دیگه برای شاممون هم سالاد خوردیم! وقتی هردومون ناهار کامل می خوریم شاممون رو سبک برگزار میکنیم.

وقتی کارم زیاده هم برنامه ریزیم بهتره هم روحیه ام شادتر!

از کارهایی که گفته بودم فقط مونده اینکه قرمه سبزی رو تقسیم کنم تو ظرفهای فریزر و کتابهای کتابخونه رو مرتب کنم.

دیروز وسطای کار اسپیکر خراب شد! آقای همسر قراره برام هدفون طولانی (!!!) بخره آخه فاصله کیس با مونیتور و صندلی من زیاده.آره اسپیکر خراب شد ولی آقای ر اسپیکر انفورماتیک رو امانت داد بهم.همینجا از خداوند متعال میخواهم یکدانه دختر خوبروی خوبخو نصیبش کند برویم عروسی!!! امروز پیچ گوشتی های آقای همسر رو آوردم تعمیرش کردم! البته زیاد امیدی بهش نیست وضعش خرابه اما بالاخره دیگه!!


این امکان یاهو خیلی جالبه که می تونی باهاش چت کنی توی صفحه میل.من مسنجر دارم ها اما استفاده نمی کنم زشته! دیروز وحیده رو دیدم.

اوایل ماه رمضان زنگ زده بود استرس پایان نامه داشت بهش گفتم به کائنات میگم یه ۱۹.۵ واست رزرو کنه خندید! گفتم چیه من رابطه ام با کائنات خیلی خوبه گفت نمیشه اگه شد برات یه موشدولوخ - مژدگانی - خوب میدم! اونروز اس ام اس داد که ۱۹.۵ شدم!!

دیروز توی یاهو دیدمش.وحیده یکی از عزیزترین دوستان منه.اما فاز فکریمون یه کم متفاوته.از بچه می پرسه بارها هم پرسیده قبلا.

برام عجیبه که حتی تحصیلکرده هایی و حتی اونایی که تحصیلاتشون مورد قبول منه - میدونید که! - پیدا میشن که معتقدند : " چون بچه باید وجود داشته باشه پس بایدبیخیال شرایط شد و گذاشت که به وجود بیاد! " و میگن که " شتری که در خونه همه باید بخوابه! "

راستش اعتقادات من در مورد بچه تغییر کرده.الان معتقدم که آدم وقتی آماده پذیرشش باشه واقعا اتفاق خوبیه براش.این آمادگی هم جنبه روانی داره هم جنبه مادی.

امااینکه بچه دار بشی با این دلیل که " بالاخره باید بچه دار شد " واقعا برام عجیبه.شنیدنش از خانمه و امثال او برایم تازگی ندارد اما وقتی از افرادی مثل وحیده یا خانم س می شنوم تعجب می کنم.

و یک چیز جالب که اونایی که بعد از بچه دار شدن بچه شون رو عامل بزرگی برای عقب موندن از قافله پیشرفت می دونن و از ترس عواقب ناشکری این موضوع رو با بیانهای متفاوت مطرح می کنند - یقینا بچه شون با هدف متعالی ایجاد نشده و آماده پذیرشش نبوده اند - سعی می کنند فردی رو که بچه نداره ترغیب کنن که باید باشه و اینا.مثال قطعیش باز همین خانمه هست.

وجود بچه یقینا می تونه بعضی پیشرفتها رو در برهه زمانی خاصی مانع بشه اما وقتی این بچه با برنامه و آمادگی به دنیا میاد وزن این موانع میاد پایین.

من معتقدم نیازهای ما به بعضی پیشرفتها که به نظر ضروری می رسند و وجود بچه ممکن است مانع جدی برایشان باشد باید قبل از به وجود آمدن بچه ارضا شده باشند.

خلاصه! موجود معصوم گناه داره وارد زندگی ای بشه که توش مزاحم به حساب میاد.


مهربان بزرگوار! به خاطر همه چیز ممنونم.خوشحالم که دیروز خوش گذشته.خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

اونقده نوشته بودم! یه بک اسپیس اشتباه همه را نقش بر آب نمود!

دیروز درس نخوانده ام.امروز باید بمانم و بخوانم!

دیروز گفتم ببرم پیتزای این بچه ها را بدهم دست از سر کچلم بردارند.روز خوبی بود به همه مون اساسی خوش گذشت.اینا رو مبسوط تر نوشته بودم ها اما دیگه حالش رفته!!!

بعد رفتم خانم معلم زبانم رو دیدم.خیلی انرژی نداد شاید چون شوهرش هم آموزشگاه بود و هی می رفت می اومد.

برگشتنی زالزالک خریدم که عاشقش هستم :

بعد خانه ای پر از کار در انتظارم بود : بخاری را که نصب کرده ایم و مبلها را جابجا کلی کار ایجاد شده ٬ چمدان وسط خانه است تا لباسهای زمستانی از توش برداشته و لباسهای تابستانی گذاشته شوند و برود سر جایش ٬ کلی کتاب تازه که جا ندارند - البته دیروز پیدا کردم - سبزی قرمه هم که اگر درست نکنم ممکن است خراب شود کلی لباس که باید بروند داخل ماشین و بعد روی بند.... از آنور زالزالکها دارند چشمک می زنند و از اینور ایپک شروع شده :

خلاصه که فکر کنم ۴۰ درصد کارها هنوز مونده!!


دیروز به این نتیجه رسیدم که چقدر بده هم چای دلت بخواد هم میوه! مثلا هم تشنه باشی هم زالزالک تازه روی میز باشه! البته حلش کردم : زالزالک خوردم بعد یه لقمه نون پنیر بعد چای دلم خواست مجددا بعد چای خوردم! همه اینا رو همزمان با ایپک دیدن انجام دادم ها! توی وقت صرفه جویی می کنم.برای شام هم یتیمچه درست کردم که عاشقشم!


دیشب توی خواب کلی پول پیدا کرده بودم : کلی ایران چک ۳۰۰ تومنی!!!!! دیده بودین تا به حال؟

هرچند داشتم دنبال صاحبش میگشتم! کارت ماشینش هم اونجا بود و روش شماره موبایل نوشته بود!!!! داشتم زنگ می زدم بیدار شدم!


مهربان بزرگوار! وقتی دیروز که زنگ زدم با دوستان میریم ناهار با شوخی و روی گشاده تحویلم گرفتی احساس غرور دست داد.... وقتی شب پرسیدی آناس رو که نبردی!! خوشحال شدم که تو همکاران من و احساس من نسبت به اونها رو میدونی....خیلی خوبه که هستی! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی هزار بار!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

پست دوم :

از كرامات شيخ ما!

يه موضوع خنده دار مطرح بود....گفتم امروز كه :

شمشاد هنوز نيومده ٬ ليلا مسافرته ٬ مردنوشته پيداش نيست ٬ شيوا بنا داره!! ٬ نباتي مهمونه....

بيام از كرامات شيخ ما (!) بگم :

آقا! اينجا يه كاري بود ماه پيش كه من هم اگه يادتون باشه گفتم كمك مي كردم ها! خانم س كل كار رو انجام داد البته خانم ر هم كمك كرد.كاري كه بيرون ميدادن دوماه طول مي كشيد رو شبانه روز دوهفته اي تحويل دادن.حالا به خاطر تشكر از اون كار :

براي آناس ۹۰ ساعت + ۲۰درصد حقوق ! براي خانم ر ۸۰ ساعت و براي خانم س ۷۰ ساعت هركدوم ۱۷درصد حقوق اضافه زدن!

حالا اگه كسي تونست نقش آناس رو اين وسط پيدا كنه جايزه داره : ۹۰ساعت و ۲۰درصد!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

امروز کارم زیاده داده ام چندتا نامه شماره بشن گفتم آپ بنمایم تا شماره شدن آنها! باز هم تهران نشسته فکر کرده گفته یه گزارش از استانها بخوام! و خواسته!! باید تکلیف اونم روشن کنم....

پنجشنبه رفتیم نمایشگاه کتاب.خیلی فجیع شلوغ بود.برای تولد علی یه دایره المعارف خریدیم و برای من فقط دوتا کتاب معمولی!! یکی آشپزی با مایکروفر - که از وقتی داداش به عنوان یک متخصص میدان با عصبانیت فرمودند کی گفته مایکروفر ضرر داره رفتیم باز تو نخش - و یک کتاب اختصاری شاهان و سلسله های ایران.همین! اونقده شلوغ بووووووود! تازه دفعه پیش کتابهایی که از نمایشگاه خریده بودیم مشکل داشتن مثلا یکی چندتا صفحه اش افتاده بود یا یکی جلدش مشکل داشت دیگه تصمیم شد که از نمایشگاه خرید اساسی نکنیم.یه دلیل بزرگ هم این بود که نمیدونم چرا اصلا حس خرید نداشتم! حس پول خرج کردن رو میگم!

همونجا یهو گلسا ما رو کشف کرد! یعنی اونا هم اونجا بودن!

شبش رفتیم رستوران تبریز.پسرفت اساسی کرده مثل بسیاری از رستورانهای دیگر.فکر کنم تحریم شد!!

دیروز رفتیم ولایت ما.خوب بود.خواهر بزرگتر کلی سبزی داد خوردنی و قرمه سبزی امروز قرمه سبزی پزونه!

امروز خانم ر منو با اين هديه سورپرایز کرد.خيلي چسبيد!


قابل توجه آقاي همسر : امروز استخر تعطيل مي باشد! اوخوموز داشا ديدي!

قابل توجه بقيه : مي خواستيم بريم استخر ها!


فوتبال هم كه معلوم بود! استقلال پيروزي رو ميگم.تراكتور هم بد نبود....

ديروز نيم ساعتي با شميم و گلسا و شادي تنها بوديم.شميم داشت جلد كتاب رو مي گرفت جلوي نور و منعكس ميشد روي ديوار كيف مي كرد! گفتم پاشين آينه بيارين! بدجنسها از همه سوراخ سنبه هاي خونه مامان خبر دارن! پنج تا آينه كيفي در دم آماده بود يعني قشنگ تسلط دارن به مكان اشياي اينجوري! داشتيم نورشون رو منعكس مي كرديم روي ديوار و من قاطي بچه ها شدم....دوان دوان و بپر بپري بود بيا و ببين!

تصميم گرفته بودم كمي به كودك درونم رو بدم! بيچاره رو خيلي اذيت مي كنم! خانم دكتر گفت بيشتر شبيه والد عمل مي كني و به كودك درونت ميگي اينو بكن اونو نكن!

خوش گذشت.از همه جالبتر سورپرايز شدن بچه ها بود كه گلي خاله جان عصبانيشان داره ورجه وورجه مي كنه باهاشون! دعواشون نمي كنه!!!!!


امروز شمشاد میاد!

لیلا فکر کنم فردا بیاد.


مهربان بزرگوار!به خاطر همه چيز مرسي! خداي بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزاران بار تو را شكر!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

ويژه ويژه ويژه آقاي همسرمان!

آقاي همسر مهربان بزرگوار!

نگاه به دعواها و بحثها و تكه ها و اينا نكن هميشه حواست باشه :

تو عزيزترين و قويترين و مهربانترين و متين ترين و بزرگوارترين و محترم ترين و تكيه گاه ترين و دركل بهترين مرد دنيا در چشم من هستي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان روز خوش!

دیروز ولایت بودیم.خوب بود.رفتم خونه عمه کوچکتر که از عید کمرش درد می کنه و زیاد بیرون نمیاد.وگرنه همیشه روزهایی که من ولایت بودم میومد خونه مامان منو ببینه.اوضاع روحیش اصلا مناسب نیست نه که مدتیه بیرون نرفته....

امروز هم که اون جاییکه گفتم عضوشیم بانه رو کنسل کرد میره سرعین ما هم سرعین دوست نداریم و نمیریم.

دارم فکر میکنم که ترجیح میدادم توی غار زندگی کنم بالای کوه! با آقای همسر و کامپیوتر با اینترنت پرسرعت و ما هو ا ر ه کلا همه تجهیزات خونه خودمون! دیگه هیچی لازم نداشتم! از ملاحظه کردن آدمهای دیگه خسته شده ام.

فردا که جمعه است دلم میخواد بریم ولایت ما.جمعه بعدش که نمی تونیم بریم چون تولد علیه و مجبوریم بریم ولایت آقای همسر.اما می ترسم آقای همسر ناراحت بشه.دوهفته است نرفته اونجا ولی قرارمون بر عادلانه قسمت کردن جمعه هاست.... کم رفتن خونه مامان روزهایی که همه جمع هستند برام اصلا خوب نیست.

براي امروز دلم يه خريد از نوع بيخود ميخواد! يعني برم مثلا نخ رنگي بخرم! يا مثلا موچين!! يا يه چيز بدل! از اين تيپ! ما ميگيم خَرَزي مالي!


شماره اين پست منو ياد مهندس رحمتي و درس تكنيك ميندازه : آي سي ۵۵۵!


تولد خانم الفه.برامون نسكافه آورده و شكلات خارجكي! اينجا بساط رقص و پايكوبي برپاست! هر ساعت يه بار بقيه بروبچز اون يكي اتاقها رو دعوت مي كنيم يه دو دقيقه با آهنگ موبايل من ملت ميرقصن و زود در رو باز مي كنيم ملت ميرن!!! ساعت بعد هم ادامه اش!


مهربان بزرگوار! فردا چه کنیم؟! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام! گفتم يه پست كامل از رويدادهاي آشنايي تا عقد بذارم هي نگم دوسال پيش چنين روزي سه سال پيش چنين روزي و اينا!

بفرماييد :

۱۸ شهريور ۸۵ :

آقاي همسر به ايميل كاري من نامه زده بود كه ميخواد با من آشنا بشه و توضيح داده بود چه جوري بهش معرفي شده ام . من هم چون به ايميل كاريم ماهي يكي دوبار سر مي زنم و اتفاقي روز 20 شهريور سرزدم.ميگم اتفاقي چون شديدا اتفاقي بود! وگرنه فكر نمي كنم تا اواسط مهر سري بهش مي زدم. حالا آقاي همسر هم لابد پيش خودش فكر مي كرده عجب كارمند به روزي هستم!

۲۳ شهريور ۸۵ :

 پنجشنبه هم بود عصر زنگ زدند به موبایلم که فردا - جمعه - بیا اداره برای تعریف بودجه سال بعد! بیست و چهارم شهریور سال ۸۵ جمعه بود و ما در اداره!

۲۴ شهريور ۸۵ :

روز جمعه بود و ما براي تنظيم يك بودجه خيالي در اداره.... فقط براي نوشتن سه چهار تا عدد اونم غيرواقعي اومده بوديم و بيكار نشسته بوديم و طبيعيه وقتي اينترنت به راهه و مزاحمي نيست و تو روز جمعه تو اداره بيكاري ميري سراغ چي؟ چت!

من همكار چت زيادي داشتم كه همه شان كارمند ادارات محترم بودند و صدالبته هيچكدامشان نميدانستند من كيستم! فقط ميدانستند كارمند اداره اي هستم! بعضيها مي دانستند تبريزي هستم.من از دروغ بدمم ياد اما كسي كه ميره چت يكي از قوانينش اينه كه هر چت بكني ممكنه دروغگو باشه! پس در چت به راحتي دروغ مي گفتم.اگر كسي بر دانستن اسمم اصرار مي كرد اسمي الكي مي گفتم كه معمولا ثابت بود! خلاصه من در محيط چت يك دروغگو بودم! چت براي من فقط يك بازي بود براي سرگرمي! و خيلي جالب بود آشنا شدن با آدمهاي مختلف.... خوش باور بدبين منفي مثبت .... كلي آدم رو سركار گذاشتم كلي! البته ميگم من به ندرت با ايرانيها چت مي كردم اينايي هم كه بودن همه سركار بودن!

خلاصه روز جمعه بود و چتر هاي حرفه اي كارمندان د.و.ل.ت همگي در خواب يا استراحت!

آقاي همسر بعد از اينكه من بهش تو جواب ايميلش گفتم موردي نداره و مي تونيم آشنا بشيم از من خواست يكي دوبار باهم چت كنيم شايد اصلا از تفكرات هم خوشمون نيومد و نيازي به ملاقات حضوري نبود.... من قبول كردم. چون خودم هم هرگز راضي نمي شدم قبل از دانستن كليات در مورد هيچ خواستگاري ببينمش و يا بدتر به خانه مان راهش بدهم.تبريزيها – من تبريزي نيستم! – يك رسم بدي دارند.... مثلا اين همكارم دارند براي برادرش به دنبال دختر مناسب مي گردند.هر دختري كه معرفي ميشه يا حتي جالبتر توي كوچه خيابون مي بيننش و معيار فقط قيافه اش هست ازش شماره ميگيرن ميرن خونه شون و اينبار هم معيار فقط پوشش خانواده و فرش و پرده و محل سكونت و ايناست.... من خيلي بدم مي اومد چنين كسي پاش رو از در خونه ما بذاره تو! اينه كه به جرات مي تونم بگم آقاي همسر تنها كسي بود كه اين لياقت رو پيدا كرد كه خودم اصرار كنم بيان خونه ما! خوب البته رسم ولايت جالبتر بود و كسي كه دختري براش معرفي شده – توي ولايت همه همديگه رو تا حدي ميشناسن – چادرش رو مينداخت سرش و مي اومد تق تق كيه منم و اينا! البته خانواده ما توي ولايت يه جوريه كه خيليها با احتياط باهامون ارتباط برقرا مي كنند. ميشه گفت يه خرده بالاتر از متوسط جامعه ولايت هست خانواده ما.البته اين يه واقعيته قصدم خودستايي نيست و در اين خوشنام بودن خانواده نقش من زياد پررنگ نبوده.... بيشترش نقش مامان است و بابا.

خوب.... ميگفتم! من قبول كردم كه يكي دوبار چت كنيم و آقاي همسر گفت اگه ممكنه ساعت 5 بعدازظهر به بعد! الهي! مي خواست دوساعت زود بياد تا چت كنه! و من خبيث با خودم گفتم نه بابا من عمرا از خونه نميام نت! مخصوصا بعدازظهرها! اونموقع داشتم براي يه دوره كارشناسي ارشد كه از اداره ترتيبش رو داده بودن درس مي خوندم كه بعدها شهريه اش هرروز بيشتر از ديروز شد و من ديدم نمي صرفه با 5 ميليون يه فوق ليسانس مديريت بگيرم و ولش كردم.دانشگاه اروميه بود ها! اينه كه فرصت نداشتم براي چت....

تا اينكه روز جمعه ما رو به خاطر اين موضوع كشوندن اداره! در كل اين سه سال و اندي تنها باري بود كه جمعه آمديم اداره ها! استثنا بود!

از طرفي.... آقاي همسر اينجا مجردي زندگي مي كرد و آخر هفته ميرفت ولايتشون.از اونجا كه خيلي پسر خوبيه براي پدر مادرش محال بود يه آخر هفته رو با دوستاش و ... بگذرونه و هميشه مي رفت خونه شون الا اون جمعه – كه اولين و آخرين بود – مونده بود تبريز تا عصرش بره يه جلسه اي.... تبريز بودن آقاي همسر هم استثنا بود!

خلاصه من كه قبلا ادد كرده بودم آن شدم و ديدم اونم آن مي باشد! شروع كرديم به صحبتهاي اوليه.... اولش مثل همه تفنني بود ولي چون آقاي همسر با احترام و با اي ميل اصليش نامه زده بود من هم با احترام و اي ميل اصليم ادد كرده بودم!

كمي حرف زديم در مورد خانواده ها و وضعيت خودمون و اهدافمون و نگرشهامون .... و يهو ديديم چقدر با معيارهاي همديگه همخوني داريم! اونروز كلي چت كرديم! آقاي همسر داشت براي ناهارشون – يه همخونه داشت كه هميشه خدا خواب بود موقع چت ما هم همينطور! – آبگوشت درست مي كرد كه دوبار تا مرز سوختن رفت و نجاتش داد ولي بار سوم چنان سوخت كه ظرفش رو عوض كرد!

معيارهاي اصلي من كه همه شون خيلي مهم بودن و نبودن هركدومشون منجر به قطع ارتباط ممكن بود بشه اينا بودن :

تحصيلات طرف مقابل كه از همرشته بودن بدم مي اومد و تنها رشته اي رو كه در مقام مقايسه با برق مي ديدم مكانيك بود از نوع جامداتش! نخندين اين تفكر من بوده و هست! و صدالبته دانشگاه محل تحصيل!

شغل مناسب و استقلال مادي طرف مقابل برام خيلي مهم بود.هرگز دوست نداشتم ريالي از بابت تشكيل خانواده از هيچيك از خانواده ها گرفته بشه....

خانواده طرف مقابل بود كه سطح مادي و فرهنگيشون نه زياد بالاتر از ما باشه نه پايين تر.

برخورد و منش و احترام طرف مقابل بود.... كه شايد عجيب باشه توي همون چت اول من پي بردم با يه آدم محترم طرفم.

و  ....

من درسته كه خيلي از شرايط اوليه آقاي همسر و نحوه آشنا شدنش خوشم اومده بود ولي موضوع رو زياد جدي نگرفته بودم....

راستي كار در همون روز به جايي رسيد كه شماره موبايلمون رو داديم به هم! از گلي محتاط بدبين سرزدن اين كار هم استثنا بود! بعدها ديدم از آقاي همسر محتاط مقيد به اصول هم استثناي بزرگي بوده!

حيف كه اون چت رو سيو نكردم حيف!

۲۶ شهريور ۸۵ :

آقاي همسر ديروز رو فكر كرده بود.امروز مرخصي گرفته بود بياد اداره ما در شكل ارباب رجوع كه منو ببينه كه چه شكليم! اومده بود قدم زنان از جلوي اتاق ما رد شده بود ولي خجالت كشيده بود بياد چيزي بپرسه.بعد رفته بود بولتن منو توي اداره خونده بود و احاطه كامل پيدا كرده بود به كم و كيف شغل من و مي دونست يه ارباب رجوع از من چي ممكنه بخواد....

يه موضوع جديدي بود كه من داشتم در موردش اطلاع رساني مي كردم و توي بولتن هم زده بودم. اسمش رو مي ذارم " طرح الف "

آقاي همسر كه رفته بود محل كارش كنجكاو ميشه بفهمه اوني كه ديده من بوده ام يا نه! زنگ مي زنه اتاق ما :

آقاي همسر : در مورد طرح الف سوال داشتم.

من : بفرماييد.

آقاي همسر : مي خواستم ثبت نام كنم. تا كي مي تونم بيام؟ - ميخواسته بياد دوباره ببينه!!! -

من :  لازم نيست تشريف بياريد كافيه درخواستتون رو فكس كنيد.

آقاي همسر : تا كي تشريف داريد؟ - ميخواسته بفهمه دقيقا تا كي اينجام بياد ببينه ها!!! –

من : فكس ما رو اتوماتيكه هروقت ارسال كنيد دريافت ميشه!

آقاي همسر : -حتما پيش خودش ميگفته اه چرا نميگه!!! – نه فكس ما مشكل داره مي خواستم دستي بيارم!

من : تا دو و نيم!

آقاي همسر : لابد توي دلش گفته آخش! كشف كردم!

اون زمانها برادر وسطي از اداره مي رفت ليليا رو از مهد برميداشت و بعد خانم همسرش رو از سر كار برميداشت و مي اومد دنبال من.اينه كه معمولا يه ربع ديرتر مي رسيد.من معمولا اون يه ربع رو تو اداره نمي موندم و مي رفتم يه جايي كه رسيدن به اتوبان از اونجا راحتتره تا برادر وسطي اذيت نشه.... اون روز بارون مي اومد هوا هم خنك بود و من سردم بود.اينه كه استثنائا نرفتم جاي هميشگي! اينم يه استثنا.

اينجاشو كه چندبار گفته ام كه ايستاده بودم يهو ديدم يكي داره مياد .... يه آقايي كه به نظر خيلي متشخص مي اومد با كاپشن بهاره قهوه اي كه زيپش هم بسته و شلوار قهوه اي و يه كيف باكلاس – من هنوز عاشق اون كيفم ولي حيف كه خراب شده ديگه! – و يه چتر سرمه اي! احساس كردم ميخواد چيزي بپرسه.... حدس زدم استاد دانشگاه بغل اداره باشه – البته دانشگاهش الكيه ها درست حسابي نيست -  و عجيب اينكه اونقدر تحت تاثير قرار گرفتم كه سعي كردم دست چپش رو ببينم كه حلقه داره يا نه! البته داشتن و نداشتنش منجر به چيزي نميشد ها فقط خواستم كنجكاوي كرده باشم!

آقاي همسر براي بار دوم مرخصي گرفته بود و اومده بود مطمئن شه منو ديده! توي محل كارش هم يه خرده تابلو شده بود!! دوبار مرخصي تو يه روز!!

منم اونروز هرچي لباس و كفش بنجل داشتم تنم بود! لباسهاي دوسال پيشم كه يهو حسش دست داده بود اونروز بپوشم! البته ضايع نبودنا مخصوصا از دور!

خوب ديگه برادر وسطي رسيد و من سوار شدم و نديدم اون آقاي خوش تيپ كجا رفت! اصلا هم راجع بهش فكر نكردم!

۲۷ شهريور ۸۵ :

 در چنین روزی آقای همسر از طریق ای میل خبر داد که منو دیده و من هم چون نمی تونستم تا فردا تحمل کنم جواب بده که کجا و چطور منو دیده اس ام اس زدم براش و پرسیدم! به همین سادگی و به همین خوشمزگی ارتباط ما آغاز شد! کلی هم خوشم آمد از روشی که برای دیدن من انتخاب کرده بود! همیشه دوست داشتم کسی که میخوام دوستش داشته باشم برای انجام هر کاری در مورد من فکر کرده باشه! چقدر هم فکر و نقشه! درجه آقای همسر در ذهن من رفت بالا و دیگر مشتاق بودم بفهمم که دوستم دارد! معنایش این است که احساس دوست داشتنش برایم دست داد! البته سعی می کردم قبول نکنم که نسبت بهش محبت پیدا کرده ام اما واقعیت را نمیشد پنهان کرد!

و باشلادی....

فیلیم گیبی یانی....

۲۸ شهريور ۸۵ :

دیروزش آقای همسر پیشنهاد کرد حضوری صحبت کنیم و منم بعد از مشورت با خواهر بزرگتر - اونموقع ها خاله بزرگتر مریض بود - خدابیامرز - و مامان خونه نبود هیچوقت - گفتم باشه.البته توی خونه ما هیچ محدودیتی برای این کارها وجود نداشت و همه می دونستن که من خودم می دونم با کی باید صحبت کنم با کی نه! ولی من خبر ددم یه موقع یکی می بینه میاد میگه و ناراحت میشن یا اعتمادشون کم میشه....خواستم از زبان خودم بشنون....

امروزش هم قرار بود من برم کتاب بخرم.گفتم که دانشجوی فوق بودم مثلا! باهم قرار گذاشتیم کجا؟ جلوی کتابفروشی فروزش!!!! زوج فرهنگی به ما میگن! اونموقع نزدیک فلکه دانشگاه بود.آقای همسر هم یه ساعتی مرخصی گرفته بود. من داشتم پول کتابها رو حساب می کردم که دیدیم ایستاده مقابل در.اول به خودم اعتماد نکردم - حافظه تصویری قوی من که یادتونه؟ - اما اون تحویلم گرفت و فهمیدم خودشه.

من با همون لباسای کهنه که اونروز منو دیده بود رفته بودم که یه موقع سوتفاهمی پیش نیاد!

از مقابل فروزش پیاده رفتیم تا در اصلی دانشگاه.... صحبتهای کوتاه بینمون رد و بدل می شد! خجالت می کشیدیم!

یه خرده که از در اصلی فاصله گرفتیم چون هردومون تن صدامون پایین بود - تن صدای آقای همسر ذاتا پایینه ولی من از خجالت بود وگرنه تن صدایی دارم که بیا و بشنو!!! - صدای ماشینا نمیذاشت بفهمیم چی به چیه.آقای همسر گفت که نظرتون چیه بریم یه جای دنج؟ من گفتم مثلا کجا؟ اونم گفت شاهگلی! من گفتم نه! من توی خونه نگفتم!!

به این جواب من نخندین.من اونموقع آقای همسر رو نمی شناختم و می خواستم گوشی دستش بیاد که من در هر شرایطی نظر خانواده برام مهمه و بدون اطلاع کاری نمی کنم مخصوصا در ارتباط با یک آقا پسر! کلا از اینکه بدون حمایت خانواده ها و جلب رضایت کامل اونها ازدواج کنم هراس داشتم به خصوص که یه موردش جلوی چشمم بود و احساس می کردم تحقیر میشه.برای من این تحقیر مثل مرگ می موند....

آقای همسر هم قبول کرد و ما توی همون مسیر ادامه دادیم.نزدیک دپارتمان برق دانشگاه بودیم.... آقای همسر گفت بریم ناهار بخوریم.خودش توی محل کارش خورده بود.... روبروی چلوکبابی حاج علی بودیم یکی از قدیمی ترین و شناخته شده ترین و تا حدی گران ترین رستورانهای تبریز.

من به دو دلیل موافقت نکردم و الکی گفتم گرسنه نیستم.یک اینکه هنوز نمی شناختمش و نمی دونستم حاضرم باهاش هم سفره بشم و احیانا یه آشنایی هم ببینه یا نه؟ و دوم اینکه هنوز نمیدونستم از این ملاقات احتمال حصول نتیجه مثبتی هست یا نه اینه که دلم نیومد توی خرج بیفته....

خلاصه نشستیم رو یه نیمکتی جلوی دانشکده سابقمون یه کم از خانواده هامون گفتیم و از اهدافمون و معیارهامون و اینکه چرا می خواهیم ازدواج کنیم.... آقای همسر گفت که از نظر مادی هیچی نداره! الهی! توی چت هم گفته بود هیچی نداره و من پرسیده بودم پس سه ساله کار می کنی؟ چون یه ایراد بود کسی سه سال کار کرده باشه و هیچی پس انداز نداشته باشه و اونم گفته بود که باباش لازم داشته داده به اون.من اونقدر از این کار خوشم اومد.مردی که در برابر خانواده اش غیرت داشته باشه حتما در مقابل زنش هم احساس مسئولیت خواهدکرد. که همینو به عینه دوساله دارم می بینم....

بعد فهمیدم باباش یه آپارتمان خریده توی تبریز که آقای همسر هم کمکش کرده.الان مستاجر می شینه توش و خیلی برامون اصرار کردن ولی من هرگز راضی نشدم بریم اونجا اگه می رفتیم تا ده سال خونه نمی خریدیم! چون احساس نیاز نمی کردیم.تازه کسی جز خودمون مسئول نیازهای ما نبود.

من توی چت قمه رو از رو بسته بودم! دلم میخواست اگه آقای همسر اعتماد به نفس لازم رو نداره با این شرایطی که من گفتم فرار کنه.... که نکرد! یعنی عزت نفس کامل داشت و الان باز به عینه می بینم که داره....من اونروز بهش گفتم خیلی از شرایطی که توی چت گفته ام الکی بوده و فقط می خواستم یه سری چیزا رو تست کنم....

خلاصه کار به جایی رسیدکه شرایط بالا هردو مثبت شد و من حاضر شدم بریم حاج علی ناهار! ساعت از ۵ هم گذشته بود! ناهار جوجه خوردیم.من بدون برنج.معمولا غداخوری سنتی که میریم من برنج نمی خورم.یادمه دقت می کردم به غذا خوردن آقای همسر و ادبش.... الهی! برام سوپ کشید.... اصرار کرد از برنجش بردارم.... الهی! خربزه هم طبق عادت حاج علی وجود داشت! جامون یادمه.... آخ!

بعد هم منو آورد رسوند مقابل جایی که ماشینهای ولایت سوار می کردن.... من گفتم لازم نیست خیابونو با من رد بشی.... می خواست مواظبم باشه ولی من می ترسیدم آشنایی منو ببینه.... خلاصه رد شدیم و خداحافظی کردیم....

رفتم توی می نی بوس ولایت دیدم خانم همسر برادر وسطی هم اونجاست.... من نمی تونم چیزی رو مخفی کنم! گفتم منو دیدی داشتم می اومدم؟ گفت نه! گفتم اه می دونی با کی بودم؟ گفت نه ولی معلومه مشکوک می زنی! گفتم با یکی که اصالتا اهل شهر الف هست. - آقای همسر اصالتا مال ولایتی نیست که میریم اونجا.خونه پدر مادرش تو اون ولایته ولی اصالتشون مال یه شهر خیلی بافرهنگتره که من فعلا بهش میگم شهر الف! کلی هم اخیرا زلزله داشته!!!!!!!

خانم همسر برادر وسطی گفت عه! فامیلش چی بود؟ گفتم ط! گفت آهان! فکر کنم فامیل مامان مهری - دوست صمیمی دوران دانشگاه خانم همسر برادر وسطی - هم ط باشه! اونا هم شهر الف زندگی می کنن.من این دوست خانم همسر برادر وسطی رو دورادور می شناختم خیلی صمیمی بودن.... گفت بذار می پرسم.... گفتم نه هرگز! حتی خواهش می کنم به برادر وسطی هم چیزی نگو چون فعلا نه به داره نه بار! اونم قول داد.... فکر کنم قسمت دوم رو وفا نکرده بود مگه میشه چیز به این مهمی رو از آقای همسر مخفی کرد؟

ماشین که حرکت کرد آقای همسر اس ام اس زد وقتی رسیدید خبرم کنید! راستش از این کارش خیلی خوشم اومد. رسمی که هنوز هم هرکدوم تنها بریم جایی برگزار می کنیم.این میشه که قبض موبایلمون فقط مختص اس ام اس هاست! من رسیدم خونه! من رسیدم اداره! من آرایشگاهم ! من حرکت کردم! و الخ!!!

و اون روز هم تموم شد....

باید بگم که .... من اونروز و شبش کلی به صحبتامون و رفتار آقای همسر فکر کردم.فرداش دیگه تصمیمم رو گرفته بودم! می خواستم ادامه بدم و دوست داشتم در هر صحبت دیگری چیزهایی بشنوم که علاقه دارم.... یعنی دلم می خواست آقای همسر همونی باشه که می خواستم.... یعنی دلم انتخابش رو کرده بود و مونده بود عقلم.استرس داشتم که ایندوتا باهم موافق باشن.اگه نمی بودن باید ولش می کردم و می دونستم دیگه سخته!

۲۹ شهريور ۸۵ :

ما با آقاي همسر تلفني صحبت كرديم و قرار شد سه روز باهم تماس نداشته باشيم تا تصميم بگيريم.اين پيشنهاد از طرف آقاي همسر مطرح شد و راستش به من هم كمي برخورد! البته آقاي همسر اون زمان هم درست مثل الان منطقي تر و پخته تر از من فكر مي كرد.... درستش هم همين بود.فرصت خوبي بود براي تحقيق و بررسي هاي لازم....

۳۰ شهريور ۸۵ :

عصر خانم همسر برادر وسطي خونه ما بود بهم گفت گلي داشتن در موردت تحقيق مي كردن! منم :

خواهر بزرگتر آقاي همسر وقتي آقاي همسر موضوع رو بهشون ميگه و توضيح ميده من اهل فلان ولايت هستم يادش مياد كه مهري - دخترعمه شون كه خواهرشوهرش هم هست - با يكي كه اهل همين ولايته دوسته.... بهش ميگه از اون در مورد من بپرسه.... كه نميدونستن همون آدم ميشه زنداداش من!!!

مهري زنگ ميزنه به خانم همسر برادر وسطي وبعد از احوالپرسي ميگه ببينم توي ولايت شما دختري به اسم گلي ع ميشناسين؟ و اونم ميگه آره خوبم ميشناسم خواهرشوهرمه!!!!! و اينجوري مرحله اول تحقيق ما تابلو ميشه و همه مي فهمن چي به چيه! و من متوجه ميشم آقاي همسر داره فكراي خوبي مي كنه و خوب خوشحال ميشم!

اونموقع خواهر كوچكتر آقاي همسر به علت ح.ا.م.ل.گ.ي خارج از ر.ح.م توي خونه بستري بود و درحال استراحت.... ماه رمضون هم داشت شروع مي شد.۲ مهر اون سال اولين روز ماه رمضان بود.

۱ مهر ۸۵ :

طبق قرار بايد تا سه روز باهم ارتباط نمي داشتيم.من شماره آقاي همسر رو از گوشيم پاك كردم طبق معمولي كه هميشه ميرم تو حالت تدافعي.... البته حفظم بود ولي پاك كردن مي تونست تعهدي باشه براي خودم كه هرگز ارتباط برقرار نخواهم كرد....

بعدازظهر روز سوم بود و داشتم نماز مي خوندم. بين دونماز باز توپ بچه همسايه افتاد توي حياط ما.اول گفتم بذار بياد در بزنه ببينه باز نمي كنن و بره بعد دلم سوخت و سريع رفتم توپ رو انداختم حياط خودشون و برگشتم.... نماز عصرم كه تموم مي شد دعا مي خوندم.وسط دعا بودم كه اس ام اس اومد.ياد گوشي زيمنس عزيزم به خير! يه جورايي مطمئن بودم از طرف آقاي همسره ولي تصميم گرفتم تا دعا تموم نشده نگاهش نكنم.داشتم از اينكه با احساسم مبارزه مي كنم لذت مي بردم! دعا تموم شد و اس ام اس رو ديدم : سلام خوبين من با خانواده صحبت كردم قرار شد مامانم تماس بگيره ميتونم زنگ بزنم؟ و من از خدا خواسته.... صحبت كرديم. لوكيشنم دقيقا يادمه توي اتاق مهمان.... بازم اشاره كرد به اينكه از نظر مادي شرايط ازدواج نداره و من بازم گفتم برام مهم نيست.... يه كم حرف زديم و من خوشحال بودم....

۲ مهر ۸۵ :

 اول رمضان هم بود مامانش تماس گرفت.البته با خونه خاله بزرگتر كه مامان اونجا بود.صحبت كرده بود و قرار شده بود تاريخ تنظيم شه براي اومدنشون به خونه ما .... من گفته بودم كه قبل از اينكه اونا بيان خونه مون – يعني مطمئن شم كه مقبولم – هرگز ديگه بيرون نخواهم رفت و شايد تماس تلفني رو هم محدود كرده بودم خوب يادم نيست....

۳ مهر ۸۵ :

و روز سوم مهر قرار شد كه فردا بيايند خانه ما.... من اسم اون جلسه رو گذاشته بودم اجازه گرفتن مامان آقاي همسر از مامان من براي برقراري ارتباط بين ما! خوب ديگه سخت مي گرفتم!

۴ مهر ۸۵ :

قرار شد مامان آقای همسر و خواهر بزرگترش بیان خونه ما که به زعم من از مامانم اجازه بگیرن تا ما باهم صحبت کنیم.تاکید هم کردم که این جلسه خواستگاری نیست!

من یه ساعت مرخصی گرفتم و با آژانس اومدم خونه و با مامان یه کم خونه رو مرتب کردیم.مامان چون سرگرم خاله بزرگتر - خدابیامرز - بود نتونسته بود به خونه رسیدگی کنه و مخصوصا وضع حیاط افتضاح بود.... خلاصه یه کم مرتب کردیم دلم میخواست یکی دیگه هم بود و تنها نبودیم که یهو خواهروسطی و گلسا رسیدن و بعدش خانم همسر برادر وسطی....

مامان آقای همسر و خواهر بزرگترش رسیدن.... خود آقای همسر و دامادشون توی ماشین موندن.... یادم میاد داداش هم که اون زمانها برنامه اش فشرده بود طوری تنظیم کرده بود که بیاد خونه.... آقای همسر رو هم بیرون دید....

یادم نیست چی گفتیم.من اولش بیرون بودم بعد گفتن برم تو.... خجالت می کشیدم و این عجیب بود! من اصلا آدم خجالتی نیستم!

خواهر بزرگتر آقای همسر در مورد کار و درآمد آقای همسر گفت و مامانش در مورد متانتش .... بعد هم آدرسشون رو دادن برای تحقیق و قرار شد خودمون دوتایی به نتیجه برسیم و یه کم از آب و هوا و ماه رمضان و آموزش و پرورش - خواهر وسطی و خواهرهای آقای همسر همکارن دیگه! - گفتن و بعد رفتن....

تحلیل و بررسیهای بعدی نشون داد که فعلا مورد پسند قرار گرفته اند.طرز صحبت و طرز پوشش و .... چیزای خوبی رو نشون میداد....

داداش هم رفت دیدشون....

فردا صبح که می رفتیم توی جاده داداش کلی ازم چیز پرسید و چیز یادم داد.... آخ داداش عزیز من!

و قضیه داشت جدی میشد!

اینم عکس صفحه اونروز سررسیدم :

متن : امروز...خدایا خودت راهنمایم باش!

۹ مهر ۸۵ :

اين روزها هم ما مشغول تحقيقات بوديم هم خانواده آقاي همسر. ما كه از هركسي پرسيديم به شدت تعريف كردند.ميگم به شدت! اونا هم طبعا همينطور!!

قرار شده بود امروز بريم افطار بيرون بخوريم.روز قبلش آقاي همسر زنگ زد كه تبريز سرده و شب ممكنه سردت بشه كت بردار! الهي انقدر خوشم مياد از اينكه مواظبمه هميشه! امروزش هم اس ام اس زد دوباره ياداوري كنه.... آها ديروزش بهم گفت عكس هم ببرم خانوادگي و اونم قرار بود بياره....

من رفتم خونه خواهر وسطي تا عصر از اونجا برم سر قرار. مانتو روسري و .... هم برداشته بودم تصميم داشتم اينبار گلي كارمند نباشم و گلي " دختر " باشم!!

ساعت 5.5 قرار داشتيم چهارراه 17 شهريور جلوي اون پاساژ لوازم التحرير.... مانتوم رو اتو كردم چون توي كيف مونده بود چروك شده بود.... ياد اون مانتوم به خير خيلي دوستش داشتم ولي بار اول كه شستمش اونقدر آب رفت كه دكمه هاش بسته نشد ديگه!! يه ست كيف و كفش زرشكي هم داشتم كه آقاي همسر هربار مي بينه ميگه منو با اينا گول زدي!! و يه روسري زرشكي و مانتوم هم شكلاتي كمرنگ بود....

از دور ديديم ايستاده جلوي پاساژ.فكر كنم اونم مثل من فكر كرده بود كارمند نباشه و كت شلوار پوشيده بود.كت شلوار به آقاي همسر خيلي مياد.

رفتيم پياده و  بي هدف به سمت چهارراه شهناز. كم حرف زديم تا اونجا كه رسيديم به دوتا غذاخوري كه تو يكيشون مهموني بزرگ بود و شلوغ و ما رفتيم اون يكي چون وقت كم بود تا افطار گفتيم بريم همين جا كه جاي فوق العاده اي بود نميدونم چرا شناخته نشده....

نشستيم.من كه خداي عكسم و آلبومم رو كه باز كردم هي گفتم بذار اينم ببرم اونم ببرم و كلي عكس شد! تا اذان اونا رو ديديم – فكر كنم تابلو شديم! – بعد كه اذان شد چايي آوردن و غذامون هم برگ بود با سوپ كه من باز بدون پلو خواستم ولي آقاي همسر قبول نكرد و گفت روزه بودي و اينا منم ديگه چونه نزدم و پلوهه رو خوردم.....

بعد پاشديم بريم باز به مقصدي نامعلوم! اول گفتيم بريم شاهگلي – اينبار ديگه چيزي نگفتم ها! – كمي پياده رفتيم بعد ديديم تا برسيم شاهگلي دير ميشه .... من ياد پارك خاقاني افتادم كه هميشه دلم ميخواست برم ولي فرصت نشده بود.گفتم بريم اونجا ....

تا ميدون ساعت پياده رفتيم و رفتيم پارك خاقاني نشستيم.... رو يه نيمكت كه زاويه نود درجه با افق نيمكتي داشت كه دوتا خانم نشسته بودن و متاسفانه نمي تونستن حرفامونو بشنون ولي حواسشون ششدانگ به ما بود! بازم عكسا رو ديديم و آقاي همسر رفت چاي بگيره.... خانمها فرصت كردن نزديك شدن بهم ميگن چقدر با همسرت به هم مياين!!! بعد م يگن دانشجوييد؟ خوب ما تابلو بود زن و شوهر نيستيم! كيپ ننشسته بوديم و حلقه ملقه هم نداشتيم و داشتيم عكس مي ديديم و اين خواهرمه اين مامانمه كه البته اونا نمي تونستن بشنون فاصله داشتن....

تا ديدن آقاي همسر داره با قوري سنتي و سيني مياد دررفتن! آقاي همسر اومد گفت مطمئن بودم من برم اونا ميان سين جيم! بيچاره ها فضوليشون داشت مي تركيد! جالبه يكيشون فارس بود و تركه داشت براش ترجمه هم مي كرد! محل كارمون رو هم پرسيد و تحصيلاتمون رو! البته محل كار رو من پيچوندم! هي هم مي گفت خيلي به هم مي ياين و خوشبخت شين و اينا!

چاي رو خورديم و بلند شديم كمي قدم زديم و كمي حرف و شرط و اينا.... چيزاي مهمي كه يادم مونده اين بود كه  آقاي همسر گفت برام خيلي مهمه خانمم شاغل باشه ولي روي درامدش حساب نمي كنم مهم اينه كه تو جامعه باشه.... منم گفتم خوب درامد هم مشتركه.... گفت مامانت تنهاست و من حاضرم هرجوري كمك كنم تا اذيت نشه – خدايي روي همه حرفاش مثل مرد ايستاده – داشتيم قدم مي زديم و شانه هايمان به هم مي خورد هر از گاهي و اين خيلي شيرين بود....

بعد هم ديگه طبق معمول طائر تاكسي گرفتيم و منو رسوند ولايت و برگشت همون خونه مجرديش .ساعت حدود 11 بود و مامان منتظر بود من برگردم.... مي شود گفت ديگر يقين حاصل كرده بودم كه مردي را كه مي خواستم يافته ام....

۱۱ مهر ۸۵ :

آقاي همسر محتاط و حسابگر من تصميم ميگيره از طريق اداره در مورد من تحقيق كنه ببينه دختر خوبي هستم يا نه!

ما يه تلفنچي داريم كه روزگار اصلا باهاش نساخته .... متولد 1330 هست ولي به راحتي 65 ساله به نظرمياد.... اول رفته ا.م.ر.ي.ك.ا پزشكي بخونه كه گويا پولش تموم ميشه و نيمه كاره رها مي كنه.فكرش رو بكنيد اگه اونزمان پزشك مي شد الان چه طبقه اجتماعي بود .... بعد هم تو يكي از كارخونه هاي بزرگ اينجا مدير تداركات ميشه و خودش هميشه ميگه روزي مي شد كه دوبار مي رفتم تهران برمي گشتم.... نميدونم چي ميشه كه نهايتش ميشه تلفنچي اداره ما.... هروقت فرصت پيدا كنه برامون قصه زندگيش رو ميگه اما هيچوقت نفهميدم چرا روزگار اون به اينجا كشونده....

اوايل كه اومده بودم تازه نفس بودم مدير اداريمون داد پرونده هاشو مرتب كنم! منم مثل دراز گوش قبول كردم چون هنوز كاري نداشتم! اونموقع ديدم كلي مدرك به زبان انگليسي توي پرونده تلفنچيمون هست و تعجب كردم حيف كه نمي تونستم دقت كنم مدرك چي هستن....

اين آقاي خيلي مهربان و محترم به شدت وسواس داره در بعضي امور و بعضي وقتا افتضاح گير ميده.... مثلا بگي شماره آژانس بگير ميگه شماره رو ميدم خودت بگير وگرنه تا تو بري برسي خونه من از نگراني مي ميرم! برام مسئوليت داره! يا مثلا يه آگهي بزني كنار دستگاه كارت خوان هي زنگ مي زنه مي پرسه اينو بردارم؟ ديوار شلوغ ديده ميشه و اينا....

آقاي همسر زنگ مي زنه و ايشون بر مي دارن.... ميگه در مورد خانم ع مي خواستم بپرسم...تلفنچي چي جواب مي ده؟ ميگه من نمي تونم چيزي بگم از خانما بپرسين! مي ترسيده مسئوليت داشته باشه! ميگه من ايشونو موقع كارت زدن مي بينم فقط.....

آقاي همسر هم مي ترسه و نگران ميشه كه اين چي مي دونسته كه نگفت! مرخصي ميگيره مياد دختر خواهر بزرگترش رو نگه ميداره تا اون – كه بعدازظهري بود – بياد مستقيم تحقيق كنه و اونم مياد از خانم دبيرخانه مي پرسه و اونم كلي تعريف مي كنه.... و به خير ميگذره!

جالبش اين بود كه خانم دبيرخانه بين نامه هاش مونده بود كه با طرح ابتكاري من براي نصب قفسه توي اتاقش كه هم براي خريد قفسه و محاسبه طبقات كمكش كردم هم براي مرتب كردن نامه ها مشكلش تاحد زيادي حل شد يه كم مديون بوده.... لابد پيازداغ تعريف رو هم زياد كرده! البته من توي اداره بين افراد متعادل خيلي وجهه خوبي دارم! خودم رو نميگيرم كسي رو هم ثرتق نمي كنم! روراستم و حتي رييس بزرگ رو هم مورد نقد قرار ميدم در ملا عام و محضر با سعادت خودش اگه ممكن باشه! طبيعتا اونايي كه از حق فراري هستن يا ثرتق تشريف دارن و يا اهل چاپلوسي هستن هم از من بدشون مياد!

آقاي همسر زنگ زد و فقط اون تيكه رو گفت كه " باز يكي ديگه كلي ازتون تعريف كرده.... " اون موقع ها ما همديگه رو " شما " خطاب مي كرديم!

نتيجه تحقيقات كه خوب بود ما داشتيم تصميم مي گرفتيم يه جلسه بذاريم كل خانواده شان را ببينيم و اونا هم ما رو!

هر صبح هم مراسم بيدار كني براي سحري به راه بود! اونزمان من و داداش دوتايي سحري مي خورديم و مامان خونه خاله بزرگتر بود .... كسي هم نميدونست كه دو ماه فقط از عمر خاله بزرگتر مونده  البته روز به روز حالش بدتر مي شد.....

۱۹ مهر ۸۵ :

مامان آقای همسر زنگ زد جوابمونو بگیره....جواب ما تابلو بود! پسرش هم بهتر از همه می دونست اما خوب این مراحل باید طی می شد....

مامان اون روزها همه اش پیش خاله بزرگتر بود که حالش روز به روز بدتر می شد.چندبار مامان آقای همسر زنگ زده بود خونه....من و داداش تنها می موندیم و من شماره رو که میدیدم می گفتم دادااااااااش بیا تو بردار باز اونان! اسم نداشتن! اونم می گفت مامان نیست و اینا.... دوسه بار هم مامان آقای همسر زنگ زد خونه خاله بزرگتر و نهایتش مامان که خونه بود و افطار خوردیم و آقای همسر از من اس ام اسی پرسید که مامان هست یا نه.... که مامانش زنگ زد و ما گفتیم :فعلا مثبتیم!

بعد هم قرار شد که جمعه آینده اش همگی بیان خونه مون تا همدیگه رو بهتر ببینیم و صحبت کنیم.همچنان ماه رمضان ادامه داشت و ما از مهمانانمان پذیرایی نمی کردیم!

۲۱ مهر ۸۵ :

جمعه بود.قرار شده بود خانواده ها همديگر را ببينند.... صبح خواهر وسطي و بزرگتر طبق معمول همه جمعه ها آمدند و بعد خواهركوچكتر.... همه خانه ما بودند.ناهار هم براي روزه خوارها مهيا بود.مامان رفت ميوه گرفت.يادش به خير.... بهترين نوع ميوه ها رو گرفته بود مي گفت اونا مسافرنو شايد روزه نباشن....

خانواده ما رو كه حساب كنيد چندنفر ميشيم البته بزرگترها! شش ضربدر دو به اضافه دو! 14 نفر آدم بزرگ! اتاق مهمان ما – سبك خونه ما قديميه و اتاق بزرگ ميشه پذيرايي.... تقريبا اندازه همين پذيراييهاي بزرگ الانه.خودم صبح جارو كشيده بودم و مرتب كرده بودم.

برادر بزرگتر و وسطي و خانمهاي همسرشون هم بعدازظهر اومدن....داداش هم رفت عروس كوچكتر رو آورد كه اونموقع هنوز عقد بودن.... منتظر شديم تا بيان!

داداش مي گفت اين خواستگار زنون يكه! كلي خنده به راه بود البته من هم خجالت مي كشيدم و هم استرس داشتم.مي ترسيدم فرمولهايي كه هميشه براي خودم دارم درست درنيان....من هميشه همه جا گفته بودم تنها خواستگاري حق داره بياد خونه ما كه قراره جواب مثبت بشنوه... مي ترسيدم بيان و خوشمون نياد يا خوششون نياد.... همون استرسهايي كه شايد همه يه نوعش رو تجربه كردن.... براي من خيلي مهم بود كه طرفم و خانواده اش در چشم تك تك اعضاي خانواده ام مقبول باشند.... نمي توانستم تجسم كنم كسي را كه من دوستش مي دارم – آن موقع ها مطمئن شده بودم تا حدي – خانواده ام قبول نكنند.... آن وقت من گير مي كردم بين دو علقه و البته در آن مرحله اين آقاي همسر بود كه كنار گذاشته مي شد و باز البته من زجر مي كشيدم.... به همه اينها فكر مي كردم دوسه روز ميشد!

موضوع ديگر خنده اين بود كه دامادهاي خانواده ما بدخط هستند برخلاف خودمون كه خط همه مون نسبتا خوبه....داماد بزرگتر به شدت بدخطه ولي خوانا مي نويسه اما خط دوتاي بعدي رو نميشه به راحتي خوند.يادمه داماد وسطي دوره تخصصش يه جزوه نوشته بود تو كلاس استادي كه از ژاپن مي اومد كه بعدش نتونست بخونه! جزوه اش رو كه من ديدم سطري توش بود  كه هيچ نقطه اي نداشت! يعني ديگه خودش هم نتونست بخونه!  داداش مي گفت اين يكي رو بايد آزمون خط بگيريم ازش.... خط آقاي همسر تو رنج خط خانواده ماست!

يه موضوع ديگه هم اين بود كه سه تا داماد بزرگتر همه هنگام خواب خرخر مي كنن! قرار بود قرص خواب آور به آقاي همسر بدن تا خرخر نكردنش ثابت بشه!

آقاي همسر خواهر كوچكتر هم همه اش مي گفت كسي كاري به كار من نداشته باشه چون ته تغاري بودنم داره تموم ميشه و ناراحتم حتي به شوخي مي گفت يه چيزي بدين من ميخوام خواستگارزنون يك رو اجرا كنم....

و من....

چادر سرم بود!الهي من! اون چادر عيدي همون سال مامان بود....قشنگه! البته لباس مرتب هم پوشيده بودم كه اگه لازم شد با آقاي همسر تنها باشيم چادر رو بردارم.... قبلش تلفني مامان آقاي همسر گفته بود كه باهم حرف بزنيم تنها.خوب من همه ظاهر آقاي همسر رو مي ديدم ولي اون منو بدون حجاب نديده بود! الهي آقاي همسر! آخرش هم نديده نشستيم سر سفره عقد! البته نه روز قبل عقد ديد!

در زدن! من نمي خواستم برم جلوي در هال استقبال كه خواهر كوچكتر و عروس وسطي مسخره ام كردن و مجبورم كردن برم!

خانواده آقاي همسر وارد شدن.البته برادر كوچكتر و خواهر بزرگترش نبود.خواهر بزرگترش رو كه دفعه پيش ديده بوديم و چون سحر كوچيك بود نيومده بود.خواهر بزرگتر آقاي همسر چون پسر بزرگش دوسال و نيم كه داشته فوت كرده – خيلي داغ بزرگي بوده و فكر كنم هنوز شوكش تموم نشده براش – اينه كه يه جورايي در مورد سحر وسواس داره و از خيلي برنامه ها به خاطر اون مي مونه.... برادر كوچكتر هم دانشجو بود.

آقاي همسر بود و پدر و مادرش و خواهر كوچكترش و پسرش و همسرش.... وارد شدن! دسته گل دست آقاي همسر بود و جعبه شيريني دست خواهر كوچكترش....

دسته گل رو كه ديدم خورد توي ذوقم يه كم! خيلي ضايع بود! گلفروشه هرچي گل داشته گذاشته بود توش بي اينكه طراحي بكنه! مريم ، دورنگ رز از هركدوم دوشاخه ، كلي داوودي از همه رنگ و ريز و درشت! و يك نيم شاخه گلايل! خلاصه ديگه گل كاشته بوده! من به خاطر دسته گل اصلا ناراحت نشدم چون خودمون كه با داداش – هردومون در زمينه گل صاحبنظريم! – روزي كه سروين به دنيا اومد داشتيم مي رفتيم بيمارستان گير يه گلفروشي افتاديم كه مشابه همين رو برامون درست كرد! ولي خوب توي ذوقم يه كم خورو مخصوصا كه دوسه ماه قبلش وقتي براي داداش مي رفتن خواستگاري اوليه از گلباران يه دسته گل فوق العاده گرفته بودن....

اما خوب شيريني قرابيه اعلاي تشريفات بود در حجم زياد .... نشون ميداد كه اهميت دادن به موضوع حالا گل يه چيز سليقه ايه.... اين چيزهاي كوچك اونموقعها هركدوم ارزشي داشتن....

وارد شدن.اول باباي آقاي همسر بعدمامانش بعد هم يادم نيست منتظر خودش بودم.... خواهر كوچكتر از ترس اينكه مبادا دربرم يواش هلم داد جلو تا دسته گل رو بگيرم! و آقاي همسر دسته گل رو داد دستم! هردومون خجالت كشيديم و به صورت هم نگاه نكرديم!

همه اومدن اتاق بزرگ.... تقريبا يه رديف كنار ديوار پرشد! مبلها رو جمع كرده بوديم چون تعداشون كم بود....اول كه ليليا فرمود به اون پسر – پسر خواهر كوچكتر آقاي همسر – بگين بياد پيش ما! اون يكي اتاق بودن.... گفتيم عجب! فرصت طلب!

سكوت بود! كسي حرفي براي زدن پيدا نميكرد! كوچكترها هم به خودشان جرات نميدادن! آقاي همسر نشسته بود دقيقا جاي بخاري كه فكر كنم شير گاز حسابي حالش رو گرفته بود.... يه طرفش داداش بود و يه طرفش برادر بزرگتر.... داداش از قبل تصميم داشت پيشش بشينه كه باهاش حرف بزنه.... داداش مسئول من!

من و خواهر كوچكتر توي آشپزخونه بوديم كه يه دريچه به اتاق بزرگ داره البته اونروز بسته بود ولي خوب از عايق بودن صوتي ديوار مي كاست! برادر وسطي هم اومد توي آشپزخونه با خنده گفت كسي حرف پيدا نمي كنه زه بشه همه نشستن! من و خواهركوچكتر به شوخي گفتيم برين از آثار تاريخي و توريستي ولايتشون صحبت كنين! البته صدايي كه مي اومد نشون ميداد صحبتهايي داره رد و بدل ميشه.... به ما گفتن شما هم بياين.... بعدها فهميديم صداي خنده مون ميرفته اتاق بزرگ! نه كه سكوت هم بوده!

من رفتم! همه پيش پام بلند شدن! چه احترامي! دست دادم و برام بين عروس بزرگتر و خواهر كوچكتر آقاي همسر جا دادن.....نشستم! روبه روي آقاي همسر! خجالت مي كشيدم ولي هرازگاهي گريزي مي زدم ديدي مي زدم! متين و باكلاس بود!

داداش باهاش حرف مي زد از دانشكده و دوران سربازي و اينا.... منم گوشم به اونا بود! خواهر كوچكترش هم با من صحبت مي كرد.يادم نيست دقيقا البته عروس بزرگتر هم شركت مي كرد توي صحبتها و چون با خواهركوچكتر آقاي همسر همرشته و همكار بودن مي تونستن ارتباط خوبي برقرار كنن....

بعد قرار شد برن.... آقايون دم در حياط بودن كه مامان آقاي همسر گفت كاش ايندوتا باهم خصوصي هم صحبت مي كردن.... ديگه دير شده بود! راهيشون كرديم و برگشتيم....

جلسه بحث و بررسي برقرار بود و من بيشتر استرس داشتم اما گويا همه خوششان آمده بود از خانواده.... من كل مراسم بحث و بررسي رو داشتم با يه ظرف راني هلو بازي مي كردم و هنوز هم خاطره اونروز منو ياد راني هلو ميندازه نميدونم كي اونهمه راني خريده بود يخچال پر راني بود.... روزه هم بودم و دلم هم ميخواست!

نميدونم چرا به نظرم اومده بود باباي آقاي همسر عصبانيه و داشتم پيش خودم مي گفتم نكنه راضي نباشه و اينا.دلم نميخواست عضو زوري يه خانواده بشم....

آقاي همسر زنگ زد! – عه چه جالب داشتم اينو مي نوشتم كه زنگ زد! – و احساس كردم جو اونجا هم مثبته.گفت كه باباش عصباني نبوده و چهره اش اينجوريه حتي توضيح داد توي مدرسه هم بچه ها فكر مي كردن از اون باباهاست كه بچه هاشو مي زنه! البته بعدها ديدم باباي آقاي همسر خيلي مرد بزرگواريه خيلي هم مهربونه....

توضيح هم داد كه با گلفروشه كم مونده بود دعوا كنن و يه بار كه پيچيده بوده گفتن باز كنه دوباره بپيچه كه نهايتش هم ميگن بد شده و اينا....

مي گفت از دادن دسته گل خجالت مي كشيده! مي گفته اگه كسي نياد جلو ازم بگيره چيكار كنم؟ نميدونسته كه منو محكوم كردن به گرفتنش!

از اين روز به بعد هي آقاي همسر توي تماسهاش مي گفت : خيلي سريع اتفاق افتاد! راست هم مي گفت!

از همون روز جواب ما بله بود و منتظر مي شديم زنگ بزنن براي بله برون!

۲۳ مهر ۸۵ :

من خواب عجيبي ديدم! اون روزها ذهنم خيلي درگير بود.خودم را در يك قدمي تاهل مي ديم.همه تحقيقات نتايج مثبت داده بودن و همه راضي بودن.... مامان آقاي همسر تماس گرفت براي بله برون و پنجشنبه ۲۷ مهر بعد از افطار اوكي شد! به همين سادگي به همين خوشمزگي!

با داداش سحري رو مي خورديم - مامان پيش خاله بود - و من درس مي خوندم! يادتونه كه براي فوق مي خوندم! يعني دانشجوي فوق بودم! اونروز بعد از سحري يه خرده درس خوندم نتونستم ادامه بدم.اون روزها صحبت بالا بردن شهريه ها بود و من دودل بودم كه انصراف بدم كه دادم.... نخوندم و گرفتم خوابيدم.صبحها برادر وسطي مي اومد از دم در خونه برم ميداشت....

خواب ديدم! من مرده بودم! يعني داشتم مي مردم....باورتون نميشه من مردن رو تجربه كردم.خودم رو مي ديدم كه دراز كشيده ام و روحم داره از بدنم خارج ميشه.از سرم داشت مي اومد بيرون و داخل يه تونل شبيه پسرشجاع كه شروع ميشد يادتونه روي يه رنگين كمون سر ميخوردن؟ شبيه اون بود اطرافم هم پر بود از گلهاي رنگارنگ.... من احساس مي كردم كه دارم مي ميرم و مي ترسيدم!روحم هم به تدريج داشت اوج مي گرفت خيلي نرم روي يه خط راست حدود بيست درجه با افق.... الان هم جلوي چشممه.... من ترسيدم و تلاش كردم چشمامو باز كنم....روحم يهو اومد اين بار از پاهام وارد بدنم شد! و چشمامو باز كردم.اونقدر خوشحال بودم هي دستمو تكون مي دادم ببينم زنده ام يا نه!

تلفني قضيه رو براي آقاي همسر تعريف كردم! يادش به خير اون روزا!

۲۴ مهر ۸۵ :

طبق معمول توي راه كه مي رفتم برسم به مقر(!) هميشگي كه برادر وسطي بيايد با آقاي همسر صحبت مي كرديم. گفت كه كفشهايش روز خواستگاري ضايع بوده و ميخواهد زود از سركار بيايد برود كفش بگيرد.... من به شوخي گفتم امروز ماهگرد آشناييمونه و ميري بازار لحاظ كن! منظورم فقط شوخي بود و اصلا انتظار هديه نداشتم كه اون ميره كفش مي خره بعد از شهناز تا آبرسان پياده مياد تا براي من هديه بخره .... خلاصه عطر محبوبم رو مي خره : كوكو مادمازل.... و این چنین مرسوم شد بیست و چهارم ها گرامی داشته شوند! البته عطر موند تا روز ۲۹ مهر به دستم رسید! عصرش هم زنگ زد حرف زديم و طبق معمول داشت سوپ درست ميكرد براي افطارشون....

آن روزها من به شدت توي نخ كاست محمدعلي بهمني بودم و همه جاي سررسيدم پره از شعراش....

حرف بزن ابر مرا باز كن / دير زمانيست كه باراني ام....

آمده ام با عطش سالها / تا تو كمي عشق بنوشانيم / حرف بزن حرف بزن سالهاست / در پي يك صحبت طولاني ام....

مامان زنگ مي زد به خواهرها و برادرها روز بله برون را خبر بدهد و من بغض مي كردم.... مامان هميشه توي دعاهاش از خدا مي خواست من و داداش سروسامون بگيريم و بميره زبانم لال.... حتي توي مكه هم همينو مي خواست و بلند مي گفت به عمد كه من بشنوم.... خوب آخرين كسي هم كه سروسامون مي گرفت من بودم.... اينكه از مريض شدنش لرزه به اندامم مي افته ريشه اش اينه....

۲۵ مهر ۸۵ :

سه شنبه بود.

قرار بود شب پنجشنبه مراسم بله برونمان باشد یا به قول خودمون : سوز دانیشما....از آنجا که ممکن بود لازم شود من بدون چادر در مجلس باشم دلم نمی خواست لباسم آستین کوتاه باشد.دلم هم نمی خواست مثل همیشه شلوار بپوشم و می خواستم اون روز استثنائا دامن تنم باشد.متاسفانه هرچه پیراهن آستین بلند داشتم گشاد و بلند بود و ویژه پوشیدن با شلوار.تیپ معمولی من توی جمعهای عادی اینه...به ندرت هم روسری بهش اضافه میشه.کلا هم سه چهارتا دامن داشتم که کوتاه بودند و ویژه مهمانیهایی در حد تولد و جشن و اینا.پس من هم باید پیراهن مناسب می خریدم آستین بلند و کوتاه متناسب با دامن و یه دامن بلند ولی زیبا! پیدا کردنش راحت نبود!

از اداره رفتم خونه خواهروسطی که باهم بریم خرید.دامن رو پیدا کردیم بعد از اینکه کلی گشتیم.یه دامن ماهی بود که از زیر زانو چین می خورد به رنگ زمینه مشکی و گلهای گنده یاسمنی و بنفش و به جنس ساتن...قشنگ بود ولی تنها باری که تنم کرده ام همان شب بوده.... من اهل دامن نیستم!

کلی دنبال بلوزی متناسب گشتیم که نه زیاد زنانه باشه نه زیاد اسپرت.پیدا نشد که نشد...دیروقت بود که من برگشتم خانه....خواهروسطی گفت خانم همسر برادر وسطی اخیرا یه پیراهن یاسمنی خریده اگه پیدا نکردیم فوقش اینه که اونو می پوشی.هرچند خوشم نمی اومد لباس کس دیگه ای تنم باشه ولی گویا چاره ای نبود! توی خونه ما خیلی رایجه که لباس همدیگه رو می پوشیم.مخصوصا برای عروسی و اینا.

رسیدم خونه دیدم برادر وسطی خونه ماست و من قضیه رو گفتم و اونم گفت بیا بریم ببینیم اندازه میشه؟ رفتیم و پرو کردم و برش داشتم آوردم خونه.... یکی گفت آقای همسر بعد ناراحت نشه که اینو پوشیدی؟ به نظرم مسخره اومد ولی پارسال توی عقد دخترخاله دیدم که گویا موضوع مهمی (!) بوده! چون آقای همسر اون مشابه همین اعتراض رو کرده بود! آقای همسر من خیلی متینه خوب موضوع هم مسخره است!

من توی اداره به کسی چیزی نگفته بودم در مورد ازدواجمون که دیگه قطعی شده بود! حتی به نزدیکترین همکارم خانم ر! این خانم ر رو دوست دارم ولی اون سال یه بار حدودای اردیبهشت بهش در مورد یه خواستگارم گفته بودم و گفته بودم خانمه نفهمه چون یه جوری آدمو سوال پیچ می کرد که کلافه می شدی! هنوز هم همون کنجکاویهای بدش رو داره.... اما اون گفته بود و به خانمه سپرده بود نذاره من بفهمم گفته ولی خوب خانمه چندان باهوش نیست از یه طرف و نمی تونه جلوی کنجکاوی افراطیش رو بگیره از یه طرف دیگه.... که من فهمیدم گفته و به خانم ر گفتم دیگه بهت چیزی نخواهم گفت در این رابطه!اون سال خواستگارخیزترین سال عمرم بود و من همونجور که تصمیم گرفته بودم هیچی به خانم ر نمی گفتم در مورد هیچکدوم!روز بله برون بهشون گفتم که آره ما امشب سوز دانشما مونه!شاخ درآوردن و خوشحال هم شدن و خانمه اونقدر سوال پیچم کرد که نگو! یه خرده هم برام یاد داد به خواهرشوهرات رو نده! الهی خواهرهای مهربان و محترم آقای همسر!

این صفحه از سررسیدم رو اون شب بعد از نماز نوشته ام :

چه کسی می توانست حدس بزند؟یکبار لیلا گفت :" درست زمانی که انتظارش را نداری"این جمله اش به دلم چسبید " درست زمانی که انتظارش را نداری " و این اتفاق افتاد درست زمانی که انتظارش را نداشتم.

اولین ای میل آقای همسر را یک هفته بعد از ارسالش دیدم.من اصلا به آن آیدی سر نمی زنم.آی دی کاری که هیچکس کاری به آن ندارد.آن روز چه شد که من آن آی دی را باز کردم؟اول دیدم که در این باکس یک نامه دارم.گفتم حتما یاهو برایم تبلیغ فرستاده است اما بعد که باز کردم و جواب آقای همسر را دادم و بلافاصله جواب و جمعه اش که اداره بودیم برای تنظیم بودجه باهم چت کردیم و یکشنبه اش او آمد به دیدنم با حالت ارباب رجوع و واقعیت این است که این کارش خیلی چسبید.

از قرار گذاشتن ما و تحقیق آنها از خانم همسر برادر وسطی و بعد آمدنشان به خانه مان و بعد جواب مثبت و حالا انتظار عقد فقط چند روز می گذرد.هنوز یک ماه نشده.آقای همسر همیشه می گوید : " خیلی سریع اتفاق افتاد " حق دارد.من هم همین عقیده را دارم : خیلی سریع اتفاق افتاد درست زمانی که انتظارش را نداشتم....

 

لیلا : یک دوست تاثیرگذار در زندگی من هم از بعد مثبت هم از بعد منفی!سال ۷۹ با او آشنا شدم و سال ۸۰ برای همیشه قطع رابطه کردم.شش سالی از من بزرگتر بود بسیار درسخوان و باهوش و البته جسور که جسارتش همه خوبیهایش را برباد داد.

۲۷ مهر ۸۵ :

پنجشنبه بود.

من تا يك و نيم اداره بودم.نمي خواستم قضيه تابلو شود.توي خانه هم كاري نداشتم.... ماه رمضان رو به اتمام بود و دوسه روز بيشترش نمانده بود. رفتم خانه شايد طبق معمول با برادر وسطي خوب يادم نيست. خواهر وسطي و خواهر بزرگتر كلي كار كرده بودند.مبلها و ميز تلويزيون و تخت مامان – مامان چون زانوهاش آرتروز داره يه تخت سفارش داديم درست كردن توي اتاق نشيمن كه روي اون مي شينه – همه رو منتقل كرده بودند به اتاقي كه موسوم به منه.اتاق نشيمن رو آماده كرده بودن براي آقايون و پذيرايي رو براي خانمها.فكر مي كرديم تعداد خانمها بيشتر باشه.همه وسايل خوشگل مثل بالش و پشتي و پتوهاي قشنگ رو اتاق خانمها چيده بودن و بقيه رو اتاق آقايون! نه كه آقايون به اين چيزا اهميت نميدن!

فنجانهامون رو آورده بودن بيرون از كابينتها و سماور بزرگ رو راه انداخته بودن.فنجانهاي چيني خواهر وسطي رو گذاشته بودن براي آقايون و بلورهاي خودمون رو براي خانمها.بشقاب و كاردهاي خوشگل براي خانمها و معمولي ها براي آقايون!!!

وقتي من رسيدم خونه خواهر بزرگترداشت جارو مي كشيد.خواهر بزرگتر زرنگ ترين و كاري ترين عضو خانواده ماست بعد از مامان. شايد تنها كسيه كه به مامان كشيده بقيه همه مون به خاندان ع كشيده و تنبل تشريف داريم! مامان ميگه بچه هاي من اگه درس نمي خوندن از گرسنگي ميمردن چون كارديگه اي رو حوصله نمي كنن انجام بدن و فقط مغزشون تنبل نيست!

نشستم اتاق مهمان.خواهر وسطي هم اومد.مامان هم بود.خواهر بزرگتر هم كه كارش تموم شد اومد نشست و همه چي براي يه جلسه كافي بود! روزه بوديم همگي.

نميدونم من و آقاي همسر به پيشنهاد بچه گانه كدوم يكيمون تصميم گرفته بوديم فعلا صيغه محرميت بخونيم تا ماه رمضون – و بعدش شوال كه مامان ميگه عقد توش شگون نداره و خوب نيست – بگذره بعد طي مراسمي مفصل عقد كنيم. خواهر بزرگتر به شدت با اين موضوع مخالف بود و مي گفت به هم خوردن صيغه محرميت هم چيزيه تو مايه هاي طلاق.مامان مثل هميشه با متانت گوش مي داد و خواهر وسطي يادم نيست نظرش چي بود. هرچه بود من قبول كردم اين كار درست نيست و الان خيلي خوشحالم از اينكه به حرفشون گوش كردم.از يه طرف تا تموم شدن ماه شوال خاله بزرگتر فوت كرد و از يه طرف هم الان هم به همه دوستان مجرد توصيه مي كنم اوايل نامزدي و عقد كار به خصوصي مثل جشن و سفر و .... انجام ندن  چون آدمي كه يهو از يه مرحله زندگي وارد يه مرحله ديگه ميشه تعادل اخلاقي و عقيدتيش  يه كم و به مدت كوتاهي به هم مي خوره و اگه در اين حالت نامتعادل تصميمي بگيره و كار بزرگي مثل جشن انجام بده ممكنه بعدها كه به حالت پايدار رسيد از دست خودش ناراحت بشه.خودم كه اينطوريم و مطمئنم اگه با لباس عروس و طي مراسم مفصل عقد مي كردم ممكن بود كارهايي بكنم كه بعدها متنفر بشم!خلاصه خدا رو شكر كه تصميم گرفتيم عقدمون توي ماه رمضون و در محضر برگزار بشه.خدا رو شكر!

خوب.... خواهر بزرگتر داشت پيراهن آقاي همسرش رو اتو مي كرد و اون حموم بود.اون زمانها خواهر بزرگتر اينا به خاطر شغل آقاي همسرش در ولايت آقاي همسر من  زندگي مي كردن و البته اين موضوع توي تحقيقات و اينا خيلي به ما كمك كرد.

برادر بزرگتر هم آمد.ناهار مي خواست شكموي روزه خوار! برادر بزرگتر هميشه به شوخي صحبت مي كنه و از هيچ شوخي هم ناراحت نميشه.يه آدم ريلكسه.... به شوخي به من گفت خوب آقاي داماد هم كه فقط يه دست كت و شلوار داره ديگه! مامان با تحكم گفت نه كه خودت داشتي ازدواج ميكردي همه چيزايي رو كه الان داري داشتي! بعد كه من از اتاق رفتم بيرون دعواش كردن كه چرا متوجه نيست كه ممكنه اين حرفش منو به هم بريزه البته من تو مشق اينا نبودم....

حالت بدي داشتم.دوست داشتم همه اين لحظه ها بگذره و افطار كنيم و بيان و برن و تكليفم مشخص بشه.

دو سه روز قبلش آقاي همسر از من پرسيد نظرت در مورد مهريه چيه؟ منم گفتم همونقدر كه با كمش مخالفم با زيادش هم مخالفم. اون موقع ها توي ولايت مرسوم شده بود كه تاريخ تولد تا سكه ( چه تركيب اديبانه اي ) مهر مي كردن و آخرين كسي كه شنيده بودم دختر برادر داماد بزرگتر بود كه 1001 تا بود.من اونموقع با بيشتر از 800 تا مخالف بودم ولي چون دوسه ماه قبلش داداش به خاطر مهريه خيلي با خانمش و خانواده اش بحث كرده بود و سر 650 تا به توافق رسيده بودن فكر مي كردم اگه بيشتر از اين مقدار باشه ممكنه داداش يه حرفي بشنوه كه خوشايند من نباشه.... دلم نميخواست مهريه ام بيشتر از اونا باشه تازه هميشه هم رسم اين بود كه مهريه آخرين زوج فاميل رو ملاك قرار ميدادن.... همه اينا رو به آقاي همسر گفتم و به اضافه نظراتم در مورد وجوب مهريه كه توي يه پست گذاشته بودم و مهريه خواهرهاش رو پرسيدم كه هردو سال 76 فكر كنم 500 تا بوده.من اينجور چيزا خوب يادم نمي مونه.... ولي در مورد تعدادش به صورت دقيق روي يه عددي فوكوس نكردم و فكر مي كردم آقاي همسر هم 650 تا رو گرفته....

داشتم يه چيزي اتو مي كردم يادم نيست.... مامان اينا داشتن سفره افطار رو مي چيدن توي هال كه اتاقا مرتب بمونن.دلمه بادمجون بود و يه چيز ديگه كه يادم نيست.من يه خرده خوردم فقط در حد سد جوع! صحبت در مورد مهريه بود و خواهر بزرگتر مي گفت مگه تو چيت از ويدا كمه كه اون 1001 تاست؟ تازه تو خيلي هم از اون بالاتري.... مي گفت اين اعتقادات مسخره چيه كه تو و ح ( داداش ) براي خودتون درآوردين و به نظر كسي اهميت نميدين؟ يعني چي كه با مهريه زياد مخالفي؟ مثلا به 650 تا سكه چي ميدن يه آپارتمان معمولي در تبريز.... من داشتم حرص ميخوردم. اونا هي مثال مي زدن فلاني نه درس خونده نه كار داره 900 تا.... اين يكي خيلي هم اهل دوست پسر و اينا بود 1000 تا .... تو از همه اينا بالاتري چرا خودت رو دست كم ميگيري.... داشت حرصم در مي اومد از اينكه خودم رو دست كم گرفته ام! جدي جدي داشتم متقاعد مي شدم! آخرش عصباني شدم گفتم بابا هرچي خودتون تصميم بگيريد مطرح كنيد....

ديروز كتاب دزيره رو مي خوندم يه جايي نوشته كه دايي اي دارن كه فقط توي مراسم عروسي و ختم مياد خونه شون! منم يه دايي يكي يه دونه دارم دقيقا اينجوريه البته عيد هم مياد يه بار .... جالبه كه هيچوقت هم با خواهرهاش حرفي حديثي نداشته ولي خوب سرده ديگه!

خلاصه داييمون هم در حين اين بحث وارد شدن و  شركت كردن توي ايراد نظرات! يد طولا هم دارن و جزو مطرحترين افراد ولايت هستند!و در هر جمعي متكلم وحده.... خوب ريش سفيد هم هستن و درسته زياد محبوب نيست ولي توي فاميل خيلي محترمه.

عمه و شوهرعمه هم رسيدند.چقدر من ايندوتا رو دوست دارم. قرار بود پسرعمه هم بيايد. او مثل برادر مي ماند و تازه براي پذيرايي هم لازمش داشتيم! و خاله كوچكتر و همسرش و دخترخاله كوچكتر كه باهم مثل خواهر بوديم همون كه وقتي مامان بيمارستان بود عروسي كردن....

ديگه همه خونه ما بودن كه آقاي همسر اس ام اس زد كه داريم مي رسيم.گروهان (!) آقاي داماد دقيقا وسط بحث مهريه مي رسن خونه ما و تصميم گيري و نتيجه گيري صورت نمي گيره.داييمون هم بنا رو ميذاره رو همون 1000 تا!

خواهر وسطي موهام رو كه اونموقع ها كوتاه بود سشوار كشيد و يه آرايش خيلي محو كردم خيلي محو مثل هميشه!

وقتي رسيدن متوجه شديم تعداد آقايونشون زيادتره و خانمها رو منتقل كرديم اتاقي كه براي آقايون چيده بوديم و بي كلاس تر از اونيكي بود.... اول من چايي بردم براي خانمها.مادر آقاي همسر بود و دوتا خواهرهاش و دخترعموش كه به جاي زنعموشونه كه فوت كرده.... بعد اومدم توي آشپزخونه.

راستش متنفر بودم از اينكه توي روز بله برون مثل بازار گاو و گوسفند بحث مهريه پيش بياد.... براي همين هم موضوع 650 تا رو مطرح كرده بودم.اول كه آقاي داماد وسطي – كه قاصد مجلس خانمها و آقايون بود – رو صدا كرديم و گفتيم موضوع صيغه محرميت منتفي شده يادتون باشه! نشسته بودم اتاق خودم.تنها! نمي تونستم برم اون اتاق پيش ملت! شميم هم خواب بود و چراغ رو هم خاموش كرده بودم يه هويشان اساسي! پسرداييها – من يه دايي دارم با 7 تا پسردايي كه همه شون به اين اميد به دنيا اومدن كه دختر باشن! ولي خدا بهشون دختر نداده و زنداييم بااينكه 63 سال داره هنوزم صحبت دختر كه مياد گريه اش مي گيره – نشسته بودن خونه دايي نه كه پنجشنبه بود و يكي يكي اس ام اس مي زدن تبريك مي گفتن! ازنظر من نه به دار بود نه به بار! كارشون يه كم لوس بود.هي دخترخاله از مجلس خانمها پيغام مي آورد كه ميگن تو هم بيا و من نمي رفتم! اونجوري توي تاريكي بيشتر راحت بودم.

برادر وسطي اومد توي اتاق و بهم گفت كه شد ششصدتا! و به شوخي گفت ميخواي جرينگي بگيريم؟ خوشحال بود.خوشحالي و رضايت برادر وسطي از چهره اش تابلو ميشه.... من خيلي بهم برخورد! چرا 650 نشد؟ مگه 50 تا چيه؟ من كه به كمش راضي بودم؟ همه حرفهاي خواهر بزرگتر اومد توي گوشم.... گفتم خاك بر سرت گلي كه اندازه ويدا هم نشدي! به برادر وسطي چيزي نگفتم.... يك لحظه از آقاي همسر متنفر شدم.از اينكه روي قولمون نايستاد. از اينكه من اونقدر بدبخت بودم كه سر 50 تا سكه – اگه اونزمان تمام سكه 130 تومن بود كلا چند مي شد؟ - روم بحث شده؟ از گاو و گوسفند هم بدتر شدم! خيلي دلم براي خودم سوخت! اينكه به اين زودي و به اين راحتي اجازه دادم آقاي همسر بدون زحمت منو به دست بياره.... از همه چي متنفر بودم توي اون لحظه و به كسي چيزي نگفتم....

بعدش داداش رو فرستادن كه شناسنامه منوببره.باز حرصم گرفت! گفتم لابد شك كردن كه دارم ازدواج مجدد مي كنم.خيلي بدم مياومد در اون لحظه از همه چيز.هي به خودم كه ارزش خودم رو آوردم پايين فحش مي دادم....  

صدام كردن كه بيا براي انگشتر. مي دونستم مامان آقاي همسر و خواهركوچكترش رفتن خريدن.برام مهم نبود قشنگ بودنش يا نبودنش درهرحال من دستم نگهش نمي داشتم.چيزي كه مهم بود حلقه عقدمون بود كه خيلي زياد هم مهم بود.از داشتن بيش از يك انگشتر در جفت دستها به شدت بدم مي آيد.من توي هال بودم كه خواهر بزرگتر آقاي همسر گفت يه لحظه اينجا باش تا خودش رو صدا كنم بياد و آقاي همسر اومد و براي اولين بار منو بي حجاب ديد! الهي ما! من از دستش ناراحت بودم و تيو اون لحظه دوستش نداشتم!

ولايت آقاي همسر رسمشون اين بود كه بعد از توافقات قند مي شكونن.يه كله قند تزيين شده آورده بودن با دوتا قند كه هنگام عقد مي سابن. توي يه سبد تزيين شده با پارچه چادر و انگشتر.قند رو شكستن و گويا رسمشون اين بود كه هركي كله اون رو بعد از شكستن برميداشت از مادر عروس انعام مي گرفت.... يه پليور زيبا هم گرفت از مامان!

من و آقاي همسر نشستيم و انگشتر رو آوردن كه آقاي همسر دستم كنه.انگشتر به غايت زشت و گنده و حداقل چهارسايز بزرگتر از انگشت من! اعصابم كه قاط بود.... اونم انگشتر كه خوشم نيومد البته مي دونستم نخواهداومد سليقه من و خواهر كوچكتر آقاي همسر تو زمينه تجملات 180 درجه متفاوته! اما ازاول قصدم اين بود كه حفظ ظاهر كنم ولي اين شرايط رو پيش بيني نكرده بودم.تو اولين عكسم قيافه به وضوح شش در چهاره! اما يهو تصميم گرفتم اين شب رو كوفت نكنم و براي هميشه توي دل آقاي همسر خاطره بد باقي نذارم.... مطمئن بودم بعدا اگه عكسامو ببينم با اين قيافه ناراحت خواهم شد. از طرفي اونهمه آدم نبايد متوجه مي شدن من از چيزي ناراضيم.ابتداي شروع يك رابطه جاويدان بود....

خلاصه چادر رو هم مامان آقاي همسر قدش رو گذاشت و شيريني ها باز شدن و  ميوه خوردن و خواهرهاش رقصيدن و خواهر وسطي و كوچكتر من هم رقصيدن و منو هم به زور رقصوندن! خواهر كوچكتر خيلي به ندرت مي رقصه! و تموم شد و رفتن.... بقيه هم يكي يكي رفتن و داداش موند و خانم همسرش كه اونموقع تو عقد بودن و اولين بار بود كه شب خونه ما مي موند.همه بشقابها رو دوتايي شستيم و خشك كرديم.فردا جمعه بود و قرار شده بود آقاي همسر بياد خونه ما كه برن از محضر وقت بگيرن و نامه براي بهداشت.

ديدم صورتجلسه كردن! مسخره بود! ما كه ازاين رسمها نداشتيم! جالب بود كه براي قران و آينه شمعدان كه جزو مهريه بودن قيمت تعيين كرده بودن! آنهم نازلترين در نوع خود! متنفر بودم هم از خودم هم آقاي همسر و هم خانواده اش.... به كسي هم نمي توانستم چيزي بگويم.آشي بود كه خودم پخته بودم و گفتنش نه تنها فايده نداشت بلكه اوضاع رو بيريخت تر مي كرد.

آقاي همسر با خوشحالي زنگ زد و من همه ناراحتيم رو سر اون خالي كردم. همه خوشحاليش تبديل به ناراحتي شد.... گويا دايي ما كه بنا رو گذاشتن روي 1000 تا بحث رو مي كشن وسط و باباي آقاي همسر هم روي نميدونم چندتا تاكيد مي كنه و ميشه ششصدتا.... خيلي بدم مياد از اين تيكه خاطراتم خيلي.... نميدونم مقصر كي بوده ولي همينجوري دايي رو گناهكار كرده ام و از دست اون ناراحتم! ولي زياد هم تقصير نداره اين هماهنگيها بايد از قبل به صورت كامل صورت ميگرفت.

قبلا هم گفته بودم احساس مي گردم باباي آقاي همسر عصبيست و اشعه هاي منفي ازش كسب شده بود و اونروز ديگه مطمئن شدم ازش بدم مياد.... بعدها فهميدم به خاطر 30 سال كار در دادگستري بدبين شده و البته مرد رئوف و مهربانيه و شايد توي خانواده آقاي همسر عزيزترين فرده در ديد من ولي هنوز قضيه 50 تا و صورتجلسه كذايي رو فراموش نكرده ام و يادم كه مي افته ازش بدم مياد! فقط يه لحظه البته! چون مهمترين شب زندگي منو تبديل كرد به تحقيرآميزترين شب زندگي من!

اين است كه نبايد مقدرات هيچ كاري را در مورد عروسي و ازدواج به فرد ديگري داد.... دايي چنان مي كند خواهر چنان و پدر چنان.... تجربه خوبي بود براي بهتر برگزار شدن عروسي! و باز اين است كه مي گويم در اوايل زندگي متاهلي نبايد تصميمي گرفت....

آن شب با افكار قاطي پاتي خوابيدم....

۲۸ مهر ۸۵ :

جمعه بود.صبح بيدار شديم و خواهر كوچكتر و آقاي همسرش طبق معمول بعد از ويزيت آمده بودند خانه ما ولي صبحانه اي در كار نبود.به گمانم روز قدس بود.... حدود ساعت 11 آقاي همسر در زد. آمده بود با برادر بزرگتر بروند محضر وقت بگيرند. شناسنامه ها را داديم و كمي نشست و رفتند.بلافاصله برگشتند چون آقاي محضردار تشريف نداشت.من اول دوست داشتم بياد خونه مون عقد بخونه ولي خيلي خوشحالم كه اينطور نشد و آقاي محضردار گفته بود كه محضردار طرف خودتون ناراحت ميشه.نه كه ولايت كوچيكه همديگه رو ميشناسن.اين آقاي محضردار همونيه كه عقد مامان باباي خودم رو خونده! و قبل از اون هم عقد داييم رو! يعني حدود سال 1340!  خلاصه من الان خيلي خدا رو شكر مي كنم كه نشد بياد خونه مون به همون دلايلي كه پست قبل توضيح دادم.خلاصه برادر بزرگتر و آقاي همسر برگشتند تا منتظر شن آقاي محضردار بره خونه اش و باهاش صحبت كنن.اين شد كه آقاي همسر مدتها نشست توي اتاق نشيمن ما كه خواهر كوچكتر و آقاي همسرش ، داداش كه بعد خانم همسرش رو برد برسونه ، برادر بزرگتر و بعد آذين و برادر وسطي بودن.آقاي همسر يه خصوصيت خيلي خوب داره.متين و مودب و درعين حال به شدت اجتماعيه.كلي حرف زدن.من كيف ميكردم كه آقاي همسر به اين خوبي تونسته ارتباط برقرار كنه.برام مهم بود مورد تاييد خواهر كوچكتر باشه چون نظرش هميشه برام مهمه.... و بود! خلاصه بعد رفتند محضر و آقاي همسر هم رفت خونه خودش تا فردا بياد بريم براي آزمايش!

من برای آزمایش استرس داشتم مسخره بود!کلی اینترنت رو گشته بودم! می ترسیدم بگن نمی تونید ازدواج کنید!!

۲۹ مهر ۸۵ :

شنبه بود.

من روزهاي زيباي زيادي در زندگي ام داشته ام اما شك ندارم كه 29 مهر اين سال برايم قشنگترين و شادترين روز زندگي ام بوده.

ديروزش قرار شد ما امروز بريم براي آزمايشات.خونه ما توي ولايت به مركز اين آزمايشها نزديكه. قرار بود ساعت 9 آقاي همسر بياد خونه ما و باهم بريم و هردومون قرار بود مرخصي بگيريم.توي اداره ما رسم بر اينه كه مي توني بي اينكه مرخصي بگيري يا به كسي اطلاع بدي يه روز نياي فرداش بياي برگ بنويسي اما من اينو دوست ندارم بالاخره توي اداره بايد بدونن كه يكي نخواهداومد مگر اينكه خوب يه اتفاق اورژانسي واقعا رخ بده خداي ناكرده....

روز قشنگي بود.شب قبلش بارون اومده بود و هوا اگرچه پاييزي بود ولي خيلي دل انگيز بود. برگهاي درخت زردآلومون كاملا زرد شده بود و درخت شفتالو داشت به تدريج قرمز مي شد و باغچه ها تر بودند. من و مامان تنها بوديم و روزه. من يه بلوز دارم كه خيلي دوستش دارم زمينه اش زرده و از هررنگي يه رگه داره.... به يه شلوار لي توسي رنگ.دلم ميخواست يه كم آرايش هم داشته باشم ولي از مامان خجالت كشيدم.دوتايي نشسته بوديم كه آقاي همسر در زد.رفتم در رو باز كردم و امود تو. هميشه از اينكه آقاي همسر در ارتباط با ديگران خيلي  موفقه لذت مي برم.با مامان صحبت كردن و مارفتيم اتاق مهمان و مامان خودش رو توي آشپزخونه مشغول كرد. من نشسته بودم روي تخت مامان و آقاي همسر روي زمين روبروي من. يه كم صحبت كرديم.رومون ديگه باز شده بود اون اسم منو مي گفت ولي من هنوز نه! يعني مورد خطاب قرارش نميدادم! بعد اون هديه اي رو كه اونروز – اولين ماهگرد آشنايي – خريده بود داد بهم.من كادوش رو باز كردم و عطر كوكو خودش رو نشون داد.بوش كردم.عالي بود! خيلي خوشحال شدم.دلم ميخواست همه بدونن آقاي همسر برام كادو خريده.

كمي گلي رو كه روز بله برون آورده بودن بررسي كرديم كه تر و تازه مونده بود. اگرچه تركيب زيبايي نداشت ولي از اونجا كه روش فكر كرده بود آقاي همسر و از يه گلفروشي كه من بهش اعتقاد دارم – گل پيرا – خريده بود برام خيلي مهم بود.اصولا من از دونوع هديه خوشحال ميشم يكي اينكه يه چيزي بگيرم كه واقعا دوست دارم و دوم اينكه يه چيزي بگيرم كه مطمئن باشم طرفي كه اونو بهم داده روش فكر كرده و با سليقه خودش خريده يا به يكي اعتماد كرده كه تاييد كنه قشنگ بودنش رو.... آقاي همسر برام تعريف كرد كه چطور گل خريده بود.گلش توي يه طلق مكعب مستطيل ايستاده بود.كلي پوشال داشت توش كه من دوست دارم. پنج شش تا رز قرمز بود و سه چهارتا مريم و دوتا پرنده بهشتي كه خوب گل گرونيه ولي من زياد دوستش ندارم.قصه اينجوري بوده كه آقاي همسر مرخصي ميگيره ميره گل مي خرده از گل پيرا و مي بره خونه خواهر بزرگترش كه قرار بوده ملت اونجا جمع بشن بيان خونه ما. مهري – دوست عروس وسطي ما و دخترعمه آقاي همسر و همزمان خواهر شوهر خواهر بزرگتر آقاي همسر و نيز همسايه شون – مياد بالا و مي بينه گل رو و آقاي همسر رو مي شوره ميذاره كنار كه اين چه گليه گرفتي! گويا گلش يه سبد بوده با كلي ژرويراي نارنجي يعني عشق من! حيف شده! آقاي همسر ه مگل رو برميداره ميره به گلفروشه ميگه عوضش كنه! گل پيرا هميشه سبد و دسته گل آماده زيبا داره توي مغازه اش البته توي خونه ما رسم بر سفارش دادنه كه خوب من از اين بابت ناراحت نيستم چون تو خانواده آقاي همسر رايج نيست.يعني كسي تو خط گل و دسته گل نيست.يه كم خنديديم براي حكايت گل.

بعد صحبت عطر شدو آقايهمسر اعتماد به نفس نداشت و هي مي گفت خوشت اومد؟ منم خيلي خوشم اومده بود.جوري استفاده ميكنم كه انگار قطه قطره خونمه! هربار مي بينم كمتر شده دلمميگيره مخصوصاكه تو مغازه هاي اينجا نمي بينمش و همه اش فكر مي كنم اگه تموم بشه چي! من هرچي عطر تموم شده داشتم آوردم آقاي همسر بو كنه! بعد هم شايد آلبومم رو نشون دادم و لوح تقديرهايي رو كه تو مدرسه مي گرفتم نشونش دادم بيشتر به خاطر عكس اول ابتداييم.

بعد خواهر بزرگتر آقاي همسر بهش زنگ زد و اون گفت ميدم به خودش بگو! گوشي رو داد به من و اون مي گفت هر آرايشگاهي بگي بيايم ببريمت! خوب اون داشت يه رسم رو اجرا مي كرد كه براي دخترهاي زيادي مهمه اما براي من به هيات عروس رفتن به آرايشگاه با همراه و نقل و نبات مسخره است! بار اولم هم كه نبود! من خودم مرتب مي كردم ابروهامو و صورتمكه هيچ نياز نداره و خدا همينجوري خلقم كرده.... از همون سال هم دقيقا عيدش كه عزادار عمه بزرگتر بوديم رفتم آرايشگاه براي اين امر خطير! من هم تشكر كردم و گفتم نه خودم ترتيبش رو ميدم و نياز نيست. دلم ميخواست روز عقد با همين قيافه ام مي بودم....

خلاصه ده شد و رفتيم مركز بهداشت.تابلو بوديم! پول روواريز كرديم و اونجا هم كه همه آشنا تبريك مي گفتن! به نظر من هنوز تبريك معني نداشت و من همچنان فكر مي كردم نتيجه آزمايش ممكنه خوب نباشه! يه بهياري هست كه قديما همسايه خونه مادربزرگم بوده و با مامان دوسته.به من گفت بابا من اينهمه ساله اينجام كسي جواب منفي نگرفته! بعد هم گفت اين پسر خوب رو از كجا پيداش كردي!!! و بعد هم به شوخي گفت نترس بهش نمياد معتاد باشه!!!! خلاصه ازمون خون گرفتن و يه ليوان دادن بهمون چون دستشويي داخل آزمايشگاه مشكل داشت بريم اونور سالن پرش كنيم! فكر كن اولين روز زندگاني با اين صحنه! بري دستشويي و اونم منتظر باشه بيرون تا بياي! عجبا! خوشبختانه دخترخاله هنوز نيومده بود و استرسش از بين رفت!

بعد گفتن برين يك ساعت ديگه بياين.ما برگشتيم خونه و آقاي همسر داشت حياط پشتي رو نگاه مي كرد اصلا هم استرس نداشت! اما من داشتم! به مامان گفتم و خنديد.داشت روبالشيهامون رو اتو مي كرد توي اتاق نشيمن.

ساعت شد 11 و ما دوباره رفتيم.اونجا يه قشون هم اومده بودن از يك روستاي كوچك نزديك ولايت.عروس خيلي افراط مي كرد 14 سالش مي شد! و داماد حدود 20 سال! سه چهارتا خانم هم همراهشون بودن! بدم مياد از اين قضايا! مگه اونجا چه خبره اينهمه آدم ميريزن ميرن! جواب آزمايش رو گرفتيم و رفتيم مشاوره و جلسه آموزشي ! خانمه گفت مدركتون چيه؟ و وروديمون رو پرسيد و بعد از من پرسيد پس توي دانشگاه واحد تنظيم داشتين؟ چون زمان آقاي همسر اين واحد مرسوم نبود. گفت يكيتون گذرونده باشين كفايت مي كنه ومي تونيد ننشينيد توي جلسه! ما خوشحال و خندان برگشتيم پيش يه خانم ديگه.واقعيتش من خيلي استرس داشتم پيش آقاي همسر از اين حرفا بشنوم و اون هم بدتر از من بود ! اون خانمه هم پرسيد كه واكسن كزازتون كامله يا نه كه كامل بود و برگشتيم.... همه چي مهر خورد و رفتيم پيش يه پزشك! دوتايي ! نميدونم بايد چي مي پرسيد تنها چيزايي كه پرسيد اين بود كه :-چي خوندين؟- من : الكترونيك و آقاي همسر : مكانيك! – كجا؟ - آقاي همسر : هردو دانشگاه تبريز! -تا به حال جراحي داشتين؟-نه! – با خانم دكتر ع چه نسبتي دارين؟-خواهرمه! الان كدوم بيمارستانه؟- استخدام فلانجا شده- عاليه! – با آقاي دكتر ع چي؟ - پسرعموي بابامه! خوب!تيك توك تيك ( صداي مهر كه سلامتيمون رو تاييد مي كرد! ) و آرزوي خوشبختي! جالب بود نه؟ چطور تشخيص داد سالميم با اين سوالات آيا؟

گفتن برين ساعت 12 بياين نتيجه رو بگيريد.مي تونيد فردا هم بگيريد! آقاي همسر گفت بريم حلقه ها رو بخريم فردا نتيجه رومي گيريم من گفتم نه! تا نتيجه معلوم نشده حلقه نمي گيريم! گلي محتاط ترسو!

باز برگشتيم خونه ما.سوپري سر كوچه هم هي رفت و آمد ما رو چك مي كرد و فكر كنم به زنش گزارش ميداد چون زنش همونروز به مامان گفته بود خبراييه؟

و ساعت 12 رفتيم نتيجه رو گرفتيم و ديگه من مطمئن شدم مي تونم عاشق ايني كه كنارمه باشم بي هيچ قيد و بند! اين يك حس عالي بود.براي من كه ارتباط با يك مرد رو قبل از ازدواج يا داشتن هدف قطعي آن موجه نمي دانستم و حالا پسري در كنارم بود كه از همه جهت مورد تاييد بود و من مي تونستم بدون هيچ مشكلي و احساس ناامني اي عاشقش باشم! دوباره برگشتيم خونه چون سرد شده بود و مي خواستيم لباس مناسب بپوشممن! الهي آقاي همسر با كتش اونروز خيلي لرزيده لابد! آروم آروم بارون مي اومد و عالي بود! رسيديم خونه! مامان  با خواهر وسطي تلفني صحبت مي كرد.پرسيد چي شد؟معتاد نبود كه؟ منم گفتم نه گرفتيم و ميريم حلقه بخريم.مامان خوشحال شد.بعد هم گفت كه عمه زنگ زده كه دختر پسرعمه به دنيا اومده.تولد پينار به همين دليل هيچوقت يادم نميره!

من پالتوم رو پوشيدم با روسري كه عاشقش بودم حيف كه الان ديگه خيلي كهنه شده.... يه ماشين گرفتيم و اومديم تبريز. توي راه ديگه مواظب نبودم كه يهو به آقاي همسر نخورم! و خوشم هم مي اومد يه تماسي از نوع سهويش رخ بده! رسيديم .تبريز ديگه بارون مي اومد البته نه اونجور كه خيسمون كنه.... رفتيم بازار.من تا اونموقع هيچوقت براي خريد حلقه و اينا برنامه ريزي نكرده بودم يعني زمانيكه مجرد بودم اصلا فكر نمي كردم كه عروسي و عقد و اينام چه جوري باشه! حلقه هم رينگ خالي دوست داشتم ولي چون طلايي نمي خواستم رينگهاي سفيد هم قشنگ نبودن. ست بودن رو هم اصلا دوست نداشتم.تصميم گرفتم يه رينگ با نگين كم بخرم. گرون هم نميخواستم باشه و اين بيشتر يه كار تبليغي بود.رفتيم پاساژامير همون كه طبقه بالاي پاساژ نوره فقط طلافروشيه. آقاي همسر گفت فكر كنم حلقه شما پيدا كردنش سخت باشه اول اونو بخريم بعد براي من.فكر كنم پنجمين يا ششمين مغازه من حلقه رو پسنديدم و بقيه مغازه ها رو هم ديديم تا اگه بهترش نبود برگرديم همينو بخريم كه نبود و برگشتيم.من عاشق حلقه ام هستم احساس مي كنم شبيه آقاي همسره! قصه شباهت دادنهاي منو خوندين توي پست مشهورش؟

همه مغازه ها رو ديديم و من حلقه زيباتري نديدم.وقتي ويترينها رو نگاه مي كرديم آقاي همسر زوم ميكرد روي پرنگينها و گرونها و سعي مي كرد منو بكشونه اونور! هي مي گفت فكر پولش رو نكنيد! وقتي من اينو پسنديدم و فروشنده گفت 120 تومن هي به من مي گفت به خاطر قيمتش كه نيست؟مطمئني دوست داري؟آخه خيلي ارزونه و من هي مي گفتم نه نه نه دوست دارم دوست دارم دوست دارم.... واقعا من هنوز حلقه اي زيباتر از اين نديده ام.عكسش رو ميذارم البته با همين گوشي 2 مگا پيكسلم!

آقاهه فاكتورش رو نوشت و 5 تومن تخفيف داد.شايد از اينكه خانم يمي ديد كه همسرش اصرار مي كنه گرونترش رو بخره و اون نميخواد تعجب مي كرد! نشستيم تا پشتش رو چسب بزنه چون يه كم گشاد بود.روي مبل طلافروشه به آقاي همسر گفتممي دوني الان چه حسي دارم؟ از نوع حسي كه براي يه امتحان سخت كلي درس مي خوني و ميري سر جلسه و همه چي رو خوب جواب ميدي مياي بيرون.حس لحظه اي رو دارم كه از جلسه اومده باشي و مطمئن باشي يه نمره در خورد تلاشت ميگيري.يه نمره خوب! دقيقا همون حس رو داشتم.... چسب خشك شد و ما حلقه رو برداشتيم اومديم بيرون تا براي آقاي همسر بخريم كه معتقد بود زود پيدا ميشه!!!!

اولش داده بوديم انگشتر روز بله برون رو كوچك كنن.رفتيم اونو بگيريم.اون انگشتر اگرچه از نظر من زيبا نيست اما از اونجا كه مامان و خواهر كوچكتر آقاي همسر خودشون طلاي اون مدلي دوست دارن و براي خريدنش كلي گشته بودن و سعي كرده بودن چيزي بخرن كه من خوشم بياد واقعا برام عزيزه.

آقا من متنفرم از حلقه نگين دار براي مرد! هر مردي رو كه ببينم حلقه اش نگين داره يه كم اشعه منفي ازش دريافت مي كنم! هرچه حلقه اش زنانه تر اشعه منفي بيشتر! من دوست داشتم حلقه آقاي همسر رينگ باشه اما اون تاير(!) مي گفت و دوست نداشت! اول رفتيم پلاتين ها رو ديديم كه خوشش نيومد – بعدها فهميديم پلاتين خيلي گرونتره! – خلاصه توي يه مغازه نزديكاي افطار يهو حلقه آقاي همسر رو ديديم.عاليه! هردومون خوشمون اومد. اون مشبيه خودشه! خوب من اخيرا هر چيزي رو كه خيلي دوست دارم احساس مي كنم شبيه آقاي همسره! اونروز همكارم عكس يه نوزاد خيلي خوشگل نشون ميده توي اينترنت ميگم عه شبيه آقاي همسره!!!

بعد رفتيم قرانمون رو خريديم از همون تك مغازه خيابان تربيت.همونجا هم همون ويدا و همسرش رو ديديم. بعد ديگه اذان شده بود و ما گرسنه! اولين كبابي كه رسيديم رفتيم تو و يه بناب كبابي خورديم. يادمه قاشق چنگال يكبار مصرف داده بود كه كباب رو نمي بريد! من هم روم نمي شد به آقاي همسر كمك كنم! يعني ه طرف كباب رو نگه دارم اون ريزش بكنه كه بعد روم شد.تو همون مغازه حلقه ها رو دوباره باز كرديم و باعشق نگاهشان كرديم.قرار بود از فردا تا آخر عمر دستمان باشند....

بعد هم باز طائرتاكسي و ولايت! مامان و داداش منتظر بودن.هردوشون حلقه هارو پسند كردن....

۳۰ مهر ۸۵ :

فقط دوروز از ماه رمضان باقي مانده بود. مامان معتقد بود در ماه شوال عقد كردن درست نيست – در ولايات شما هم مرسوم است؟ برايم بگوييد لطفا! – ولي از نظر آقاي همسر اين تفكر مسخره بود و منجر مي شد عقد ما محضري باشد كه من خيلي راضيم از محضري بودنش.

صبح من اومدم اداره تا غيبتم رو موجه كنم البته روز قبلش تلفني اطلاع داده بودم.من چون اولا ارباب رجوع چنداني ندارم ثانيا كم مرخصي ميگيرم معمولا با مرخصيم موافقت ميشه.اونروز اومدم اتاق آقاي م مدير اداريمون و گفتم من براي ديروز اومدم برگ بنويسم و بعد هم اگه بشه امروز هم برم.... گفت : خير باشه؟ خنديدم! گفت : نگراني اي كه نيست؟ گفتم نه.... نتونست حرف بكشه!

حلقه ها توي كيفم بود ميخواستم بدم به آقاي همسر كه عصر بيارن محضر. به همكارام نشونشون دادم.خانمه سعي مي كرد دلداريم بده كه حلقه ام ظريفه! امان از دستش! بعد هم يه چيزاي مسخره اي يادم ميداد! وقتي فهميد با آقاي همسر قرار دارم گفت حالا ميري دستش رو ميگيري!!! كه ما اصلا تا بعد از عقد اين جرم رو مرتكب نشديم.اصولا من معتقدم آدم بايد براي خودش يه چارچوبايي تعيين كنه و به اونا مقيد باشه.رابطه ما اولش رسمي رسمي شروع شد و بعد به تدريج شوخي و صميميت به اون اضافه شد اما گويا هردومون توي دلمون تصميم گرفته بوديم اين حريم رو مراعات كنيم.

با آقاي همسر سر خيابون اداره قرار گذاشته بوديم.من كه از اداره اومدم بيرون ديدم رسيده و داره مياد به سمت اداره.دست داديم.اصولا در فرهنگ ولايت ما – و نيز آقاي همسر – دست دادن محرم بودن نميخواد! بعد راه افتاديم. اول رفتيم يه پاساژي من براي سفره اي كه قرار بود قند بسابيم روبان خريدم با مرواريد.... بعد رفتيم كمي گشتيم و هماهنگي انجام داديم و رفتيم دنبال كار احمقانه اي كه به آقاي همسر قول داده ام هرگز در موردش صحبت نكنيم! كلي نقره فروشي سرراهمون بود كه ويترين همه رو ديديم.چهارراه شهناز كه رسيديم من به آقاي همسر گفتم ميشه يه لحظه منتظر شي من برم بيام؟ و اون مات و مبهوت قبول كرد و من رفتم استريوصدا – كه يه فروشنده خيلي مهربون داره – براش يه كاست شازده كوچولو خريدم و روش نوشتم : اين اولين هديه عشقمونه.... و به اين ترتيب اولين عشقولانه را دركرديم! منو رسوند ترمينال و خودش گفت ميرم از تشريفات شيريني بگيرم و برم دوش بگيرم....

رسيدم خونه.برادر بزرگتر باز خونه ما بود براي روزه خواري! ما خودمون روزه بوديم ها! خانم همسرش بعدازظهري كه ميشد هميشه ناهار مي اومد خونه ما.اصلا خونه مامان مهره مار داره! همه دلشون ميخواد يه جورايي خودشون رو يه وعده حداقل بندازن اونجا! حتي مثلا عروس بزرگترمون ميگه اينجا چاي مي چسبه و براي چاي مياد هميشه....

نشسته بوديم و من داشتم اون سفره سفيد رو مي دوختم.تازه از مامان آرتاي هنرمندروبان دوزي ياد گرفته بودم! خيلي قشنگ شد.شكوفه هاي صورتي كمرنگ و پررنگ زدم كل حاشيه رو كه وسط هركدوم سه تا مرواريد بود.... حيف كه عكسي كه قشنگيش رو نشون بده ندارم.همه اين كار سه ساعت طول كشيد! من اگه تصميم بگيرم يه كاري رو تموم كنم غيرممكنه ناتموم بمونه ولي فقط بايد تصميم بگيرم كه معمولا نميگيرم!

برادر بزرگتر داشت چاييش رو مي خورد كه در زدند. خودش رفت در رو باز كنه و اومد مامان رو صدا كرد.... خواستگار بود!!! اين خانم شش هفت ماه پيش اومده بود و ما گفته بوديم نه! پسرش دكتراي شيمي داشت و ساكن هامبورگ بود! متولد 1348! پنج خواهر برادر بودن همگي ساكن هامبورگ! من هرچه فكر كردم ديدم هيچ رقم نمي تونم با اين آدم و اين شرايط زندگي كنم و گفتيم نه! موضوع به تابستون سال 84 برميگشت كه من تازه استخدام شده بودم اگر در زمان بيكاري بود شايد الان هامبورگ بودم!!!!!! خلاصه مامان گفته بود كه امشب ميريم محضر و اينا! به اين ميگن خواستگار شماره " منفي يك!!! " يه خاطره جالب در روز عقد!

عصر شد.خواهر وسطي هم با خانواده آمد.سفره افطار پهن بود كه من سفره رو تموم كردم و روزه ام رو باز كردم و رفتم دوش بگيرم.من عروسي اي جايي ميخوام برم اشتهام كور ميشه نمي تونم غذا بخورم! اونروز هم همونطور بود! برادر وسطي و خانواده هم آمدند.گفتيم برود شمع شناور بگيرد ممكن بود در محضر وجود نداشته باشد.محضر كمي دره پيت بود با يك سفره عقد خنده دار كه براي من اصلا مهم نبود.همانقدر كه سفره هفت سين برايم مهم و مقدس است سفره عقد بي اهميت است! اما به وجود شمع علاقه داشتم.

داداش و خواهركوچكتر هم جلوي محضر قرار بود باشن. خواهر بزرگتر هم چون راهشون دور بود نيومدن.عروس كوچكتر هم تا شب كلاس داشت و نمي اومد.

حاضر كه داشتيم مي شديم يهو فكر كردم يه چيزي درست كنم براي گذاشتن حلقه ها.يه سبد داشتم توي قفسه كه به هيچ دردم نخورده بود ولي نمي انداختمش دور! دوستش داشتم! توش يه پايه درست كردم با قوطي كرم نرم كننده كه دورش دستمال كاغذي صورتي پيچيدم و جاي حلقه ها رو گذاشتم روش و دور و برش رو با باقيمانده روبان سفره و گلهاي خشكي كه از ماشين عروس داداش مونده بود تزيين كردم! يه چيزي شد كه خودم به شدت دوستش دارم! عكس اينم مي تونم بذارم ولي چون ميخوام با گوشيم!! از روي آلبوم !!! عكس بگيرم شايد خيلي ناجور باشه! و راه افتاديم! دايي رو هم برداشتيم با شوهر عمه....

جلوي محضر خانواده آقاي همسر منتظر بودن.سلام و احوالپرسي كرديم و رفتيم تو.... خانمها يه ور آقايون يه ور.... آقاي محضردار به شدت پير و فرتوت بود اما شديدا خوش زبان و مهربان. همسرش هم اومد تماشامون كنه گويا همه عروس دامادها رو چك مي كنه اونجا! اين آقاي پير فرتوت توي عقدنامه ما قلم خورد و نيز اشتباه داره! خنده دار نيست؟ شناسنامه هامون رو هم كمرنگ نوشته اونم با خودكار بيك آبي!!!!!!

خلاصه بله رو گفتيم بعد از كلي عرق ريختن – اصلا از اون صحنه بله گفتن خوشم نمياد توي فيلمها هم چندشم ميشه! – و امضا كرديم هزارتا و تموم شد! اسم ما هم رفت توي دفتر ثبت احوال و شديم همسر همديگه!

بعد همه رفتن خونه هاشون ولي آقاي همسر اومد خونه ما تو ماشين خواهركوچكتر و انار خورديم و بعد با اونا رفت خونه خودش.... وقتي رسيد زنگ زد و كلي صحبت كرديم و بابت يه كاري به شدت معذرت خواست....

۱ آبان ۸۵ :

دوروز كه مرخصي گرفته بوديم و بايد مي رفتيم سر كار. ممكن بود امروز آخرين روز ماه رمضان باشد.چشم همه به ماه بود! من اومدم اداره و تبريكات معمول رو شنيدم.دستم به كار نمي رفت.روي شيشه ميزم باانگشت اسم آقاي همسر رو هي مي نوشتم.خوشحال بودم.اونموقع توي اتاقمون من بودم و همون همكارم كه ميگم فارغ التحصيل هامبورگه و خيلي متين.معمولا نصيحت مي كرد.اون روز گفت يادت باشه ازدواجي خوبه كه هردونفر برنده باشن.يعني برنده – بازنده هم به اندازه بازنده – بازنده زجرآوره.

قرار بود بعد از اداره با آقاي همسر بريم بيرون. چهارراه شهناز قرار گذاشتيم و رفتيم يه كم بازار – آقاي همسر اصرار ميكرد بريم خريد! از همون خريداي سنتي ها! اونم خودش بلد نبود مامانش اينا گير ميدادن كه هي بخريد بخريد بخريد.... تازه ميگفتن براي عيد فطر خنچه بخريد طلا بخريد و اينا! من هم ميخواستم يه دامن راحت داشته باشم براي اولين روزي كه ميرم خونه اونا من دامن نمي پوشم ولي خوب مي گفتم بار اول شايد با شلوار خوب نباشه.... به خاطر همه اين تجربه هاست كه ميگم اوايل نبايد تصميمي گرفت و خريد زيادي كرد – خلاصه چيزي پيدا نكرديم و داديم عكسهامون رو ظاهر كردن و از همونجا آلبوم هم گرفتيم و رفتيم خونه ما.توي راه بوديم كه اذان شد و ما با يه ساقه طلايي و سه تا سانديس افطار كرديم. توي ماشين اولين بار دست همديگه رو گرفتيم از همون نوع كه آدم احساس مي كنه يه چيزي از قلبش كنده ميشه ميره پايين..... اولينش خيلي قشنگ بود!رسيديم خونه.خانواده برادر بزرگتر اونجا بودن يعني عصر كه رفته بودن خونه عروس كوچكتر خنچه برده بودن برگشته بودن خونه ما و سفره افطار باز بود و اين چنين آقاي همسر پاگشا شد! من از رسم پاگشاي خانوادگي خوشم نمياد.بعد از افطار هم رفت....

بعد از اينكه آقاي همسر رفت تلويزيون اعلام كرد كه ماه ديده شده و فردا يعني سه شنبه عيد فطره و يه خبر جالب تر اعلام شد كه چهارشنبه و پنجشنبه هم تعطيل ميشه! ما عقدمون كه اينجوري يهو تعطيلات پيدا كرديم فك كن اون هفته فقط يه روز رفتيم سركار و جشن عروسيمون هم به خاطر نيمه شعبان كه چهارشنبه بود پنجشنبه رو تعطيل كردن.... همه اش به خاطر ما بود ها ببينيد چه آدمهاي مهمي هستيم ما!

۲ آبان ۸۵ :

روز عيد آقاي همسر ساعت 9 اومد خونه ما با يه ربع سكه براي من و يه جعبه شيريني بزرگ.بعد از ناهار بهش گفتم بريم يه سر به بابا بزنيم.يعني به خاك بابا و به اون سنگ قبر.خيلي جلوي خودم رو گرفتم كه گريه نكنم.از رفتن به اونجا متنفرم متنفر.... اما ميخواستم به آقاي همسر نشونش بدم.بعد رفتيم يه زيارتگاه باصفا در ولايت و يه كم قدم زديم و از اون بالا ولايت رو ديديم و عصر برگشتيم.مامان و بقيه رفته بودن خونه عمه كه پينار رو ببينن كه اونروز از بيمارستان آورده بودنش.نشسته بوديم توي اتاق نشيمن.همه رفته بودن و فقط خانواده خواهروسطي اونجا بودن. آقاي همسر و داماد وسطي تو اتاق بودن كه من اومدم بيرون.گوشيم تو اتاقم بود يهو ديدم اس ام اس اومد رفتم بردارم ديدم آقاي همسره نوشته : گلي خيلي دوستت دارم! اين اولين دوستت دارمي بودكه شنيدم و اون اس ام اس هنوز تو گوشيمه به اضافه تعدادي اس ام اس قبل از عقد.... شب هم با خواهر وسطي اينا رفت خونه مجردي خودش....ياد اون شماره ****381 به خير!

۳ آبان ۸۵ :

فرداي عيد فطر بود و آقاي همسر بايد يه سر به محل كارش مي زد و قرار بود از اونجا بياد خونه ما.بارون به شدت مي باريد شبيه امروز بود.راه آب حياط ما گرفته بود و آقاي همسر خواهركوچكتر و مامان داشتن تلاش مي كردن بازش كنن و من و خواهر كوچكتر سبزي پاك مي كرديم جلوي بخاري.اون سال چه زود بخاري روشن شده بود.... آقاي همسر رسيد بااينكه چتر داشت ولي خيس خيس بود ولي نيومد تو و با اونا تلاش كردن باز كردن راه آب رو.وقتي رسيد براش چاي آوردم .... و شيريني. يه پليور نازك تنش بود.چقدر خوش تيپ ترش مي كرد.دلم مي تپيد!

قرار بود فردا بريم ولايت آقاي همسر. مامان كه هميشه مي رفت پيش خاله بزرگتر كه كسي نمي دونست كه فقط يه ماه از عمرش باقيه. اون روز بعد از شام مامان ميخواست بره پيش خاله ولي من تنها مي موندم چون داداش مونده بود خونه باباي عروس كوچكتر. خواهركوچكتر اينا داشتن آماده مي شدن برن و آقاي همسر هم با اونا مي رفت كه يهو خواهر كوچكتر پيشنهاد كرد به مامان كه آقاي همسر بمونه خونه ما و من تنها نباشم.خدا ميدونه توي دلم چقدر خوشحال شدم ولي گفتم گمون نكنم بمونه.آقاي همسر هم توي دلش خيلي خوشحال شده بود ولي خجالت مي كشيد.... خلاصه موند! خدا خاله بزرگتر رو بيامرزه اون شب سبب خير شد! يه چيزي بگم بخندين ما با اينكه به شدت دلمون ميخواست رومون نميشد تو يه اتاق بخوابيم! باور كنيد!هنوز هم ميگيم و مي خنديم! چقدر پاستوريزه بوديم ما! وقتي هم كه آقاي همسر گفت اون اتاق سرده و هردو اينجا بخوابيم رختخوابمون رو با نيم متر فاصله پهن كرديم!

۴ آبان ۸۵ :

صبح دوباره آقاي همسر رفت يه سر به محل كارش بزنه.پنجشنبه بود.من هم رفتم آرايشگاه و قرار شد نياد دنبال من و منو برادر وسطي رسوند تا يه جايي و بقيه رو خودم رفتم و باهم و شيريني گرفتيم رفتيم ولايت آقاي همسر. خواهر كوچكترش اونجا بود. رفتيم اتاق پذيرايي. هنوز هم منظره حياطشون تو اون روز پاييزي يادمه.از خونه بوي صميميت مي اومد.استرس داشتم كه مبادا خيلي بهتر از ما باشه و اينا كه ديدم مشابه خودمونه. اول يه كم يخم باز نشده بود ولي صميميت رو كه ديدم آروم شدم.آلبوم رو ديدن.بابا مامان آقاي همسر به وضوح خوشحال بودن.خانواده آقاي همسر همه از خوشحالي هم خيلي خوشحال ميشن.... چاي و شيريني خورديم و بعد ناهار.... آقاي همسر پيشنهاد كرد روسري رو بذارم كنار و دامن هم لازم نيست تنم كنم.گفت هرجور راحتي.... و من هم شدم دختر اون خانواده.فرداش هم كه جمعه بود رفتيم ولايت اصلي و عمه ها و عموي آقاي همسر رو ديديم.مامان آقاي همسر هم يه پارچه زيباي كت و دامني بهم داد كه بعد خودش دوخت.خيلي قشنگ شده حيف كه گفتم محجبه باشه براي مهموني مختلط كه تا به حال جز مهموني مكه مون پيش نيومده بپوشم!

و بقيه ادامه يافت.... خدا اين زندگي را هميشه آرام و زيبا و شاد نگه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

با آقای همسر رفتیم مشاوره برگشتیم! من میگم که ما مشکلی نداریم یعنی مشکل مشترک نداریم هرکدوممون تک تک موضوعاتی داریم که باید حل بشن.دیروز هم تا ۶ درس خوندم بعد آقای همسر اومد رفتیم بیرون هی منتظر شدیم بارون بیاد نیومد و برگشتیم.

سرم درد می کنه از اول صبح.فکر کنم سرماخوردگی ریزی دارم!چون تب هم دارم مثل اینکه!

میخواستم باز بمونم اداره و خلاصه درسهام رو بذارم روی سایت علمیم - ها؟ فکر کردین آدرسش رو بهتون میدم؟! -  که هرکی رد شد بخونه اما حسش نیست الان.


یه جوری شده ام! احساس می کنم همه جا وبلاگه! با همکلاسیهام هم فکر می کنم باید با رمز حرف بزنم مبادا بشناسنم! بعد یادم میاد که بابا اینا که منو میشناسن!


کارهایی که باید انجام بدم :

  • نظام مهندسی و اقدام برای پروانه.
  • خانم معلم زبان که بفهمه دارم فوق میخونم کیف می کنه.
  • خواهر وسطی و گلسا که از زمان باز شدن مدارس حالشون رو نپرسیده ام.
  • دوتا ماموریت داخل شهر نسبتا واجب - حداقل دوتا -
  • شلوارهام رو بدم بیرون زیپشون رو تعمیر کنن - یه بار در عرض یه هفته زیپ سه شلوارم خراب شد! ننه چرخ خیاطی هم نداریم با دست هم مکافاته تازه اون آقاهه هم باید نون بخوره دیگه! میدم عوضش کنن -
  • یه چیزی با اون همزن درست کنم که آقای همسر هی مسخره ام نکنه که همزن خریده هه هه هه هه!

همینا فعلا!!!


یه جایی که عضوشیم قرار بود جمعه ببرتمون بانه.یعنی به انتخاب خودمون بانه یا سرعین و ما گفتیم بانه.حالا بقیه اعضا همگی میرن سرعین و بانه کنسل شد.ما هم نمیریم اصولا از سرعین بدم میاد.

تازه حیف پنجشنبه جمعه نیست دعوا نکنیم؟! شوخی کردما کسی به دل نگیره!


وای کوئیزم!


مهربان بزرگوار! مرسی! خدای بزرگ! خودت مواظب همه مان باش! هزاران هزار بار تو را شکر!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

پست دوم!

متوجه ميشوم مرا جوري خلق كرده خداي بلندمرتبه كه فقط زماني كه كار و مشغله ام زياد است خوشحالم!

دو روز است بااينكه فكر درسهايم هستم اما بينهايت خوشحالتر از روزهاي قبلم.بگوييد ماشاالله! اميدوارم اين احساسات پايدار بماند.

در حال حاضر اداره ام.اجازه گرفتم كه بعدازظهرها بمانم و درسهايم را بخوانم.ناهار خورده ام و چاي نيز.سه ساعتي هم مطالعه مجازي - يكي از اساتيد گير ميدهد كه نگوييد مجازي اينجوري غيرواقعي به نظر مياد! بگوييد الكترونيكي! و ما مي گوييم ويرچوال! -

بعدها اداره خواهد فهميد بالا بردن سطح دانش مديريتي من چقدر به دردش مي خورده....هرچند شايد اگر الان مي فهميد قسمتي از هزينه را ميداد اما ديگر!

آمدم چيزي بگويم :

راستش من اين دو روز مثبت تر بوده ام - بزنيد به تخته ! -

منتظر بودم آبدارچي بعد از ناهار چاي بياورد.اتاق مالي كه بودم مي ديدم كه رايج است بعد از ناهار چاي بدهند.نياورد من هم مطالعه مي كردم.... خودم بعد از كمي مطالعه رفتم پايين و محترمانه ازش خواستم.اصلا هم طلبكارانه نبود.كلي كلي معذرت خواست و به جان فرزندش قسم خورد كه يادش رفته.من هم هي گفتم بابا اين حرفا چيه خب خودم اومدم ديگه.... با روي گشاده چاي ليواني داد.

اين همون آدميه كه بدجوري با آناس لجه.آناس كه مستحضر حضور هست كه كسي تا به حال از زبان او " ممنونم " و " دستت درد نكند " و امثالهم نشنيده.

با خودم مي گويم اين آبدارچي ها كه معمولا معروف شده اند به " از زير كار در رو " به خاطر برخوردهاي بقيه است شايد.... البته نمي توان از ايرادات رفتارهاي فردي در رفتارهاي ناجور سازماني چشمپوشي كرد - فصل اول درسمه ها! فگي مجازي هستيم بابا! - اما خب! اگر محترمانه تر رفتار بشه باهاشون بي شك اونا هم خب آدمن ديگه!


شماره پست رو به جاي اينكه بخونم پانصد و پنجاه و دو هي مي خونم پنج پنج دو! جالبه كه توي ذهنم هم تصوير ۵۵۲ مياد....الان يادم افتاد شماره داخلي اتاق قبلي خانم س بوده!!! مي گفتيم پنج پنج دو!


مهربان بزرگوار! ميداني چرا مثبتم؟ انرژيهاي مثبت ساطع شده از وجود توست كه منفيهايم را خنثي مي كند.خوب بمان!هميشه بمان!خداي بزرگ! كمك كن همينجوري مثبت بمونم! كمك كن بعد از جلسه مشاوره كه دوتايي رفتيم بگيم حيف ۱۷ تومن! ما كه مشكلي نداريم.... خدايا! منو كه دوست داري نه؟! خودت كمك كن! مرسي خداي بزرگ!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

تا چای اول رو بیارن آپ می کنم میرم سر کارهام.تا سه شنبه هم باید کوئیزهام رو تحویل بدم یعنی ارسال کنم!

دیروز این آقای مرد نوشته چونان چشممان زد که نیم ساعت با خواهر بزرگتر آقای همسر تلفنی حرف زدم نیم ساعت با مامان!یعنی یک ساعت تمام پر! البته تا ۴ اداره بودم و کمی درس خواندم!!!

شرکت ما رو هم فروختن به سلامتی! ۵۰درصد به اضافه یک!


صبح که داشتم می اومد اصلا حواسم نبود که تریپ معلمی دارم : مقنعه کیپ ٬ مانتو تا زیر زانو و کفش راحتی! و کیف معلمی!

حواسم به بچه ها بود.این اول مهر برای هرکسی ناخوشایند باشد برای من خوشایند است.البته الان!! یکی با مادرش منتظر سرویس بود یکی با برادر یا خواهر بزرگتر و یکی با دوستان هم سنش.... یک جایی یک گروه دختربچه ریزه میزه ایستاده بودن.همگی مانتو صورتی و مقنعه سفید و کیفهای چرخدار متنوع.... هیچکدامشان ساکن نبود همه در حال جنب و جوش البته در یک محدوده خیلی کوچک! حتما مادرشان بهشان سپرده بود که از جایتان تکان نخورید....

وقتی رسیدم از کنارشان رد شوم همگی باهم گفتند : سلام خانوم! تازه یادم افتاد چه تیپ معلمانانه ای زده ام!

من هم با لبخند و بلند و شادمان گفتم سلام سلاااام! و همون لبخند روی لبم موند تا خود اداره.کل مسیر پر بود از بچه های همین شکل.... آردیهای سرویس پر از بچه که دوتا چشم می بینی که یه روزنه پیدا کرده اند بیرونرا تماشا کنند....فقط هم همان دوتا چشم پیداست بسکه ظریف و کوچولو هستند....

چقدر دنیای زیبایی دارند!پاک پاک!


قابل توجه یاسمین خواران : مارولون به بازار آمد دوباره! با همان قیمت!


برم پی کارم!


مهربان بزرگوار! خیلی ممنونم!خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

دیروز یک دانه (!) تصمیم کبری گرفتم! اینکه وقتم را بیخودی تلف نکنم!

یکی از بزرگترین تلف کننده های وقتم در اداره چک کردن دم به دقیقه کامنتهای وبلاگ خودم و دوستان بود.بهتر است هر دو ساعت یکبار این کار صورت گیرد.من قبلا خیلی اراده داشتم در مورد اینترنت بازی اما از ماه رمضان بدجوری بدعادت شده ام! باید ترک کرد!

یکی دیگر تشکیل جلسات غیررسمی با همکاران هم اتاق می باشد! مخصوصا الان که دوهفته است موقتا خانم س و خانم ق رفته اند کنار نمازخانه کار می کنند و ما هی میرویم آنجا بساط پهن می کنیم.خانم ر می گفت بیایید از فردا سبزی بگیریم بیاریم صحبت کردنی پاک کنیم!!!

دیگر از تلف کننده های وقتم چه در اداره چه در خانه نشستن و فکر کردن به چیزهای بیخود است.گیر دادن ها و پاچه گرفتنهای حضوری و غیرحضوری.این هم باید ترک شود.

باید زمان موجود را مدیریت کنم.از دیروز تصمیم گرفته و تا حدی عمل کرده ام :

بعدازظهر دیروز کرفس پاک و خرد و فریز کردم.فلفل دلمه ای خرد و فریز کردم.ماهی درست کردم برای شام.سبزیهایی را که خواهر بزرگتر داده بود شستم و نیمه خشک و فریز کردم.احساس می کردم از وقتم استفاده خوبی کرده ام.عصر هم در برابر حس تنبلی که باعث شده مدتها پیاده بیرون نرویم مقابله کرده و پیشنهاد کردم دوتایی برویم بیرون و پیاز و سیب زمینی بخریم.البته باید حماممی رفتم که وقت نشد اما بالاخره که احساس کردم روی تصمیمم مانده ام و حس خوبی بود.

امروز هم آمدنی تصمیم گرفته ا م نامه هایم را مرتب کنم وبرنامه بریزم برای چندین تا ماموریت داخل شهر که از قبل از ماه رمضان این دست آن دست کرده ام.بدی اینکه اختیاراتم در اداره زیاد است و معمولا کسی بالای سرم نیست همین است که تنبلی هایم را فقط خودم می بینم! اما از این به بعد سخت خواهم گرفت! تنبلی تعطیل می شود!

همین تنبلی است که باعث به وجود امدن حسهای بدی می شود که دیروز گفتم تبدیلم می کند به گلی بد! حداقل فعلا به این نتیجه رسیده ام که احساس سکونو تنبلی مرا به فکرهای بد و رفتار بد وا میدارد.

اینجا توی اتاق به فوق لیسانس ها می گوییم " فُگی مَهَندیس " ترکی غلیظ و اگزاژره! بعد از تصمیمم اینها هی می گویند بابا گلی حسابی فگی مهندیس شده!! بعد میگن بابا فوگی مجازی!! اینا! اسباب خنده همیشه به راهه!

دعا کنید روی تصمیمم بمانم.


کلی درس باید دانلود کنم!!! خدایا!


آخرین مهلت گزارش است! باید ارسال کنم! همیشه وقتی تنبلی کنم کائنات یاداوری می کند : دیروز خانم ت از تهران زنگ زد و گفت زنگ زده ازم به خاطر نظم گزارشاتم تشکر کنه! مدرسه هم همین بود هروقت درس نمیخوندم یه معلمی ازم تعریف میکرد شرمنده میشدم! کلا توی زندگی من این تنبیه  ملایم و دلچسب کائنات زیاد تجربه شده!


آقای همسر از مصاحبه خندان و خوشحال برگشت! تا خداوند چه مصلحت بداند.


کمک! دوستانی که زیاد ماهی می خورند : دقیقا میشه برام توضیح بدین ماهی رو چه جوری درست می کنید؟ استپ بای استپ! و چه نوع ماهی می گیرید؟- از دریا نه ها از مغازه! -


مهربان بزرگوار! وقتی از اشتباهات گذشته شرمسار می شوم - هم از خودم هم از تو - خیلی کمک بزرگیست که تو سعی می کنی فراموش کنم.... خیلی خوب است که گیر نمیدهی.... اگر همینطور گلی بد بمانم.... نه نمی مانم! البته این به این مفهوم نیست که تو هم بیگناهی ها! رویت باز نشود!!!! اما خب تقصیر من خیلی بیشتر است! برمیگردیم! به روزهایی بهتر از روزهای قبل.خیلی بهتر! مطمئنم! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! به خاطر همه نعمتها و لطفهایت! خودت کمک کن و خودت مواظبمان باش! مرسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام دوستان روز خوش!

ما دیشب رسدیم.ساعت سه بود فکر کنم.کمی خوابیدیم و اومدیم سرکار!

بگم از تهران که به اون سختی که فکر میکردم نبود البته اگه تنها رفته بودم خیلی غریبی میکردم.... و بگم از درسها که خودم رو اساسی انداخته ام داخل هچل! خدا به دادم برسد! هیچ منبع فارسی نداریم و باید سرعت مطالعه متون انگلیسیمون خیلی بالا باشه! هفته ای یک کوئیز برای هر درس سرجمع هفته ای ۴ کوئیز هم داریم! با یک پروژه دهشتناک برای درس سیستمهای اطلاعات مدیریت.... خلاصه دیگه!

چهارشنبه شب که توی اتوبوس بودیم.صبح پنجشنبه از ساعت ۸ کلاسمون شروع شد تا ۷ شب! البته ناهار و پذیرایی هم دارن - پولش رو میگیرن دیگه!! - بعد شب رفتیم خونه دایی آقای همسر که خدا روز بد نشون هیچکس نده! دیدیم کلی آدم جمع شده اند و مهمانی شام است!! تا ساعت یک نصف شب بود فکر کنم که من عین جسد افتادم روی رختخواب.شش هم که بیدار شدیم.

چقدر تهران رفت و آمد وقت هدر میده.تبریز طولانی ترین مسیر رو یکساعته میشه رفت دیگه.

دیروز هم که تا ۴ کلاس داشتیم و برگشتیم.

اینا!


مصاحبه آقای همسر امروزه! دعا کنید هرچی صلاحه اتفاق بیفته.


با خودم درگیرم.احساس می کنم خصوصیات رفتاریم بد و بدتر می شوند.یه جورایی احساس می کنم کنترل گلی بد از دستم دررفته و گلی بد هرکاری دلش میخواد می کنه.... باید روی خودم کار کنم.... نمیدونم چه کار!


مهربان بزرگوار! مرسی که کنارم بودی! داشتن تو خیلی لطف بزرگی بوده که نصیب من شده.... خدای بزرگ! خودت به بزرگی خودت ناشکریهای جاهلانه منو ببخش و خودت مواظب همه مون باش! مرسی!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

سلام نگران من نباشید! حالمان خوب است و داریم میرویم! از همه شما که همفکری کردین ممنونم!تصمیم گرفته بودم اگه آقای همسر بعد از خوندن چرندیات پستم با روی گشاده بیاد کوتاه بیام و اومد و اومدم!

میریم خونه داییش.کلی هم خوشحال شدن.آقای همسر هم خوشحال شد...کلی برام میارزید این خوشحال شدنش!

البته قضیه این گذشتهای بیمورد باید ریشه ای حل بشه.... ما می توانیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت   توسط گلي  | 

فردا که من نیستم با این وبلاگ مشغول باشین! داشتم آدرسش رو به آقای مردنوشته می گفتم یادم افتاد اینجا هم بنویسم....

با آژانس میرم خونه یه دل سیر گریه کنم.سیر ها!

خدا به خیر بگذرونه این دو روز رو.امیدوارم شنبه حالم خوب باشه....

مستانه یاداوری کرد رفتم این پستم رو خوندم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت   توسط گلي 

سلام دوستان! اول مهرتان به خير و شادي انشاا...!

اين هم از تابستان ۸۸ كه براي من بسيار بي ثمر گذشت.مي توانم بگويم تابستان بدي بود.يعني تابستان ۸۸ كه گفته بشه من فقط ياد دعواهامون مي افتم بر سر اون مراسم بله برون ببخشيد كوفتي....

صبح توي ماشين كلي با اين آهنگ حال كردم.خيلي قشنگه خيلي!

كلي كار دارم براي امروز.زود اومدم آپ كنم برم سراغ كارهام.دوتا ليست بايد آماده كنم ميل بزنم به تهران.گزارش هم كه تا يكشنبه فرصت دارم.مداركم رو براي ثبت نام بايد بزنم روي سي دي.براي همكاران قم هم كه دارن ميان يه برنامه طراحي كنم.... زياده كارم!

ديروز يه چيزي يه حسي گفت كه نامه معرفي نظام مهندسي رو بدم به امرو اداري امضا مي كنه.بردم و كرد! امروز برم از دبيرخانه بگيرم.اينا براي كاري كه وظيفه شونه و روالشون اونقده آدم رو اذيت مي كنن....

قرارداد يكي دستم بود و منتظر پاراف مدير مالي عقده ايمون.هي مي رفتم مي گفت وقت نداشتم و بايد بپرسم و اينا.پرسيدن هم نداره عين عين دستورالعمل تهرانه ها! پيش بيني كرده بودم اذيتم كنه اينه كه دستورالعمل رو پيوست كرده بودم و اون تيكه رو هم هاي لايت كرده بودم.... ديروز طرف خودش زنگ زد واقعيت رو گفتم.گفتم خانم ل با من مشكل داره تو رو اذيت مي كنه خودت پيگيري كن ولي نگو من گفتم.چون من خيلي كمكش كرده بودم توي قرارداد اعتماد داشتم.زنگ زده خانم ل گفته امروز حلش ميكنم.مريضه مريض! يعني يك نفر بين همكاران و ارباب رجوع پيدا كن ازش بدش نياد! فقط يك نفر اگه تونستي!!!

ديشب ولايت بوديم.خوب بود.خواهر بزرگتر هم اومد كلي هم از حياطشون برامون سبزي داد....پاك شده و خرد شده! دستش درد نكنه!


خوانندگان محترم! لطفا با ملاحظه نظرات اين پست نباتي نظرتان را در مورد " گذشت " برايمان بنويسيد.موتوشكريم!


مهربان بزرگوار! خواهش مي كنم! خواهش مي كنم اذيتم نكن.من ترجيح ميدهم تنها بروم تهران و بروم خانه سهيلا.مرا اذيت نكن! من قسم خورده ام.... به اعتقاداتم.... من آنجا نخواهم رفت.شوخي هم ندارم.... خواهش مي كنم دغدغه تازه اي درست نكن بگذار حداقل پاييزمان آرام بگذرد.... خداي بزرگ! هزاران بار تو را شكر.... نميدانم داخل جرياني كه ناخوداگاه و سورپرايزي افتادم و بدون اينكه تلاشي بكنم قبول شدم و بدون اينكه آگاهي داشته باشم ثبت نام كردم به كجا خواهم رسيد.سردرگمم.... شك ندارم قبول شدن نشانه بود و بايد جدي گرفته ميشد. خودت كمك كن.... كمك كن به سلامت برويم تهران و برگرديم.كمك كن با دل خوش برويم و برگرديم.... خودت مواظب همه مان باش! مرسي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت   توسط گلي  |