|
|
|
|
|
سلام! گفتم يه پست كامل از رويدادهاي آشنايي تا عقد بذارم هي نگم دوسال پيش چنين روزي سه سال پيش چنين روزي و اينا! بفرماييد : ۱۸ شهريور ۸۵ : آقاي همسر به ايميل كاري من نامه زده بود كه ميخواد با من آشنا بشه و توضيح داده بود چه جوري بهش معرفي شده ام . من هم چون به ايميل كاريم ماهي يكي دوبار سر مي زنم و اتفاقي روز 20 شهريور سرزدم.ميگم اتفاقي چون شديدا اتفاقي بود! وگرنه فكر نمي كنم تا اواسط مهر سري بهش مي زدم. حالا آقاي همسر هم لابد پيش خودش فكر مي كرده عجب كارمند به روزي هستم! ۲۳ شهريور ۸۵ : پنجشنبه هم بود عصر زنگ زدند به موبایلم که فردا - جمعه - بیا اداره برای تعریف بودجه سال بعد! بیست و چهارم شهریور سال ۸۵ جمعه بود و ما در اداره! ۲۴ شهريور ۸۵ : روز جمعه بود و ما براي تنظيم يك بودجه خيالي در اداره.... فقط براي نوشتن سه چهار تا عدد اونم غيرواقعي اومده بوديم و بيكار نشسته بوديم و طبيعيه وقتي اينترنت به راهه و مزاحمي نيست و تو روز جمعه تو اداره بيكاري ميري سراغ چي؟ چت! من همكار چت زيادي داشتم كه همه شان كارمند ادارات محترم بودند و صدالبته هيچكدامشان نميدانستند من كيستم! فقط ميدانستند كارمند اداره اي هستم! بعضيها مي دانستند تبريزي هستم.من از دروغ بدمم ياد اما كسي كه ميره چت يكي از قوانينش اينه كه هر چت بكني ممكنه دروغگو باشه! پس در چت به راحتي دروغ مي گفتم.اگر كسي بر دانستن اسمم اصرار مي كرد اسمي الكي مي گفتم كه معمولا ثابت بود! خلاصه من در محيط چت يك دروغگو بودم! چت براي من فقط يك بازي بود براي سرگرمي! و خيلي جالب بود آشنا شدن با آدمهاي مختلف.... خوش باور بدبين منفي مثبت .... كلي آدم رو سركار گذاشتم كلي! البته ميگم من به ندرت با ايرانيها چت مي كردم اينايي هم كه بودن همه سركار بودن! خلاصه روز جمعه بود و چتر هاي حرفه اي كارمندان د.و.ل.ت همگي در خواب يا استراحت! آقاي همسر بعد از اينكه من بهش تو جواب ايميلش گفتم موردي نداره و مي تونيم آشنا بشيم از من خواست يكي دوبار باهم چت كنيم شايد اصلا از تفكرات هم خوشمون نيومد و نيازي به ملاقات حضوري نبود.... من قبول كردم. چون خودم هم هرگز راضي نمي شدم قبل از دانستن كليات در مورد هيچ خواستگاري ببينمش و يا بدتر به خانه مان راهش بدهم.تبريزيها – من تبريزي نيستم! – يك رسم بدي دارند.... مثلا اين همكارم دارند براي برادرش به دنبال دختر مناسب مي گردند.هر دختري كه معرفي ميشه يا حتي جالبتر توي كوچه خيابون مي بيننش و معيار فقط قيافه اش هست ازش شماره ميگيرن ميرن خونه شون و اينبار هم معيار فقط پوشش خانواده و فرش و پرده و محل سكونت و ايناست.... من خيلي بدم مي اومد چنين كسي پاش رو از در خونه ما بذاره تو! اينه كه به جرات مي تونم بگم آقاي همسر تنها كسي بود كه اين لياقت رو پيدا كرد كه خودم اصرار كنم بيان خونه ما! خوب البته رسم ولايت جالبتر بود و كسي كه دختري براش معرفي شده – توي ولايت همه همديگه رو تا حدي ميشناسن – چادرش رو مينداخت سرش و مي اومد تق تق كيه منم و اينا! البته خانواده ما توي ولايت يه جوريه كه خيليها با احتياط باهامون ارتباط برقرا مي كنند. ميشه گفت يه خرده بالاتر از متوسط جامعه ولايت هست خانواده ما.البته اين يه واقعيته قصدم خودستايي نيست و در اين خوشنام بودن خانواده نقش من زياد پررنگ نبوده.... بيشترش نقش مامان است و بابا. خوب.... ميگفتم! من قبول كردم كه يكي دوبار چت كنيم و آقاي همسر گفت اگه ممكنه ساعت 5 بعدازظهر به بعد! الهي! مي خواست دوساعت زود بياد تا چت كنه! و من خبيث با خودم گفتم نه بابا من عمرا از خونه نميام نت! مخصوصا بعدازظهرها! اونموقع داشتم براي يه دوره كارشناسي ارشد كه از اداره ترتيبش رو داده بودن درس مي خوندم كه بعدها شهريه اش هرروز بيشتر از ديروز شد و من ديدم نمي صرفه با 5 ميليون يه فوق ليسانس مديريت بگيرم و ولش كردم.دانشگاه اروميه بود ها! اينه كه فرصت نداشتم براي چت.... تا اينكه روز جمعه ما رو به خاطر اين موضوع كشوندن اداره! در كل اين سه سال و اندي تنها باري بود كه جمعه آمديم اداره ها! استثنا بود! از طرفي.... آقاي همسر اينجا مجردي زندگي مي كرد و آخر هفته ميرفت ولايتشون.از اونجا كه خيلي پسر خوبيه براي پدر مادرش محال بود يه آخر هفته رو با دوستاش و ... بگذرونه و هميشه مي رفت خونه شون الا اون جمعه – كه اولين و آخرين بود – مونده بود تبريز تا عصرش بره يه جلسه اي.... تبريز بودن آقاي همسر هم استثنا بود! خلاصه من كه قبلا ادد كرده بودم آن شدم و ديدم اونم آن مي باشد! شروع كرديم به صحبتهاي اوليه.... اولش مثل همه تفنني بود ولي چون آقاي همسر با احترام و با اي ميل اصليش نامه زده بود من هم با احترام و اي ميل اصليم ادد كرده بودم! كمي حرف زديم در مورد خانواده ها و وضعيت خودمون و اهدافمون و نگرشهامون .... و يهو ديديم چقدر با معيارهاي همديگه همخوني داريم! اونروز كلي چت كرديم! آقاي همسر داشت براي ناهارشون – يه همخونه داشت كه هميشه خدا خواب بود موقع چت ما هم همينطور! – آبگوشت درست مي كرد كه دوبار تا مرز سوختن رفت و نجاتش داد ولي بار سوم چنان سوخت كه ظرفش رو عوض كرد! معيارهاي اصلي من كه همه شون خيلي مهم بودن و نبودن هركدومشون منجر به قطع ارتباط ممكن بود بشه اينا بودن : تحصيلات طرف مقابل كه از همرشته بودن بدم مي اومد و تنها رشته اي رو كه در مقام مقايسه با برق مي ديدم مكانيك بود از نوع جامداتش! نخندين اين تفكر من بوده و هست! و صدالبته دانشگاه محل تحصيل! شغل مناسب و استقلال مادي طرف مقابل برام خيلي مهم بود.هرگز دوست نداشتم ريالي از بابت تشكيل خانواده از هيچيك از خانواده ها گرفته بشه.... خانواده طرف مقابل بود كه سطح مادي و فرهنگيشون نه زياد بالاتر از ما باشه نه پايين تر. برخورد و منش و احترام طرف مقابل بود.... كه شايد عجيب باشه توي همون چت اول من پي بردم با يه آدم محترم طرفم. و .... من درسته كه خيلي از شرايط اوليه آقاي همسر و نحوه آشنا شدنش خوشم اومده بود ولي موضوع رو زياد جدي نگرفته بودم.... راستي كار در همون روز به جايي رسيد كه شماره موبايلمون رو داديم به هم! از گلي محتاط بدبين سرزدن اين كار هم استثنا بود! بعدها ديدم از آقاي همسر محتاط مقيد به اصول هم استثناي بزرگي بوده! حيف كه اون چت رو سيو نكردم حيف! ۲۶ شهريور ۸۵ : آقاي همسر ديروز رو فكر كرده بود.امروز مرخصي گرفته بود بياد اداره ما در شكل ارباب رجوع كه منو ببينه كه چه شكليم! اومده بود قدم زنان از جلوي اتاق ما رد شده بود ولي خجالت كشيده بود بياد چيزي بپرسه.بعد رفته بود بولتن منو توي اداره خونده بود و احاطه كامل پيدا كرده بود به كم و كيف شغل من و مي دونست يه ارباب رجوع از من چي ممكنه بخواد.... يه موضوع جديدي بود كه من داشتم در موردش اطلاع رساني مي كردم و توي بولتن هم زده بودم. اسمش رو مي ذارم " طرح الف " آقاي همسر كه رفته بود محل كارش كنجكاو ميشه بفهمه اوني كه ديده من بوده ام يا نه! زنگ مي زنه اتاق ما : آقاي همسر : در مورد طرح الف سوال داشتم. من : بفرماييد. آقاي همسر : مي خواستم ثبت نام كنم. تا كي مي تونم بيام؟ - ميخواسته بياد دوباره ببينه!!! - من : لازم نيست تشريف بياريد كافيه درخواستتون رو فكس كنيد. آقاي همسر : تا كي تشريف داريد؟ - ميخواسته بفهمه دقيقا تا كي اينجام بياد ببينه ها!!! – من : فكس ما رو اتوماتيكه هروقت ارسال كنيد دريافت ميشه! آقاي همسر : -حتما پيش خودش ميگفته اه چرا نميگه!!! – نه فكس ما مشكل داره مي خواستم دستي بيارم! من : تا دو و نيم! آقاي همسر : لابد توي دلش گفته آخش! كشف كردم! اون زمانها برادر وسطي از اداره مي رفت ليليا رو از مهد برميداشت و بعد خانم همسرش رو از سر كار برميداشت و مي اومد دنبال من.اينه كه معمولا يه ربع ديرتر مي رسيد.من معمولا اون يه ربع رو تو اداره نمي موندم و مي رفتم يه جايي كه رسيدن به اتوبان از اونجا راحتتره تا برادر وسطي اذيت نشه.... اون روز بارون مي اومد هوا هم خنك بود و من سردم بود.اينه كه استثنائا نرفتم جاي هميشگي! اينم يه استثنا. اينجاشو كه چندبار گفته ام كه ايستاده بودم يهو ديدم يكي داره مياد .... يه آقايي كه به نظر خيلي متشخص مي اومد با كاپشن بهاره قهوه اي كه زيپش هم بسته و شلوار قهوه اي و يه كيف باكلاس – من هنوز عاشق اون كيفم ولي حيف كه خراب شده ديگه! – و يه چتر سرمه اي! احساس كردم ميخواد چيزي بپرسه.... حدس زدم استاد دانشگاه بغل اداره باشه – البته دانشگاهش الكيه ها درست حسابي نيست - و عجيب اينكه اونقدر تحت تاثير قرار گرفتم كه سعي كردم دست چپش رو ببينم كه حلقه داره يا نه! البته داشتن و نداشتنش منجر به چيزي نميشد ها فقط خواستم كنجكاوي كرده باشم! آقاي همسر براي بار دوم مرخصي گرفته بود و اومده بود مطمئن شه منو ديده! توي محل كارش هم يه خرده تابلو شده بود!! دوبار مرخصي تو يه روز!! منم اونروز هرچي لباس و كفش بنجل داشتم تنم بود! لباسهاي دوسال پيشم كه يهو حسش دست داده بود اونروز بپوشم! البته ضايع نبودنا مخصوصا از دور! خوب ديگه برادر وسطي رسيد و من سوار شدم و نديدم اون آقاي خوش تيپ كجا رفت! اصلا هم راجع بهش فكر نكردم! ۲۷ شهريور ۸۵ : در چنین روزی آقای همسر از طریق ای میل خبر داد که منو دیده و من هم چون نمی تونستم تا فردا تحمل کنم جواب بده که کجا و چطور منو دیده اس ام اس زدم براش و پرسیدم! به همین سادگی و به همین خوشمزگی ارتباط ما آغاز شد! کلی هم خوشم آمد از روشی که برای دیدن من انتخاب کرده بود! همیشه دوست داشتم کسی که میخوام دوستش داشته باشم برای انجام هر کاری در مورد من فکر کرده باشه! چقدر هم فکر و نقشه! درجه آقای همسر در ذهن من رفت بالا و دیگر مشتاق بودم بفهمم که دوستم دارد! معنایش این است که احساس دوست داشتنش برایم دست داد! البته سعی می کردم قبول نکنم که نسبت بهش محبت پیدا کرده ام اما واقعیت را نمیشد پنهان کرد! و باشلادی.... فیلیم گیبی یانی.... ۲۸ شهريور ۸۵ : دیروزش آقای همسر پیشنهاد کرد حضوری صحبت کنیم و منم بعد از مشورت با خواهر بزرگتر - اونموقع ها خاله بزرگتر مریض بود - خدابیامرز - و مامان خونه نبود هیچوقت - گفتم باشه.البته توی خونه ما هیچ محدودیتی برای این کارها وجود نداشت و همه می دونستن که من خودم می دونم با کی باید صحبت کنم با کی نه! ولی من خبر ددم یه موقع یکی می بینه میاد میگه و ناراحت میشن یا اعتمادشون کم میشه....خواستم از زبان خودم بشنون.... امروزش هم قرار بود من برم کتاب بخرم.گفتم که دانشجوی فوق بودم مثلا! باهم قرار گذاشتیم کجا؟ جلوی کتابفروشی فروزش!!!! زوج فرهنگی به ما میگن! اونموقع نزدیک فلکه دانشگاه بود.آقای همسر هم یه ساعتی مرخصی گرفته بود. من داشتم پول کتابها رو حساب می کردم که دیدیم ایستاده مقابل در.اول به خودم اعتماد نکردم - حافظه تصویری قوی من که یادتونه؟ - اما اون تحویلم گرفت و فهمیدم خودشه. من با همون لباسای کهنه که اونروز منو دیده بود رفته بودم که یه موقع سوتفاهمی پیش نیاد! از مقابل فروزش پیاده رفتیم تا در اصلی دانشگاه.... صحبتهای کوتاه بینمون رد و بدل می شد! خجالت می کشیدیم! یه خرده که از در اصلی فاصله گرفتیم چون هردومون تن صدامون پایین بود - تن صدای آقای همسر ذاتا پایینه ولی من از خجالت بود وگرنه تن صدایی دارم که بیا و بشنو!!! - صدای ماشینا نمیذاشت بفهمیم چی به چیه.آقای همسر گفت که نظرتون چیه بریم یه جای دنج؟ من گفتم مثلا کجا؟ اونم گفت شاهگلی! من گفتم نه! من توی خونه نگفتم!! به این جواب من نخندین.من اونموقع آقای همسر رو نمی شناختم و می خواستم گوشی دستش بیاد که من در هر شرایطی نظر خانواده برام مهمه و بدون اطلاع کاری نمی کنم مخصوصا در ارتباط با یک آقا پسر! کلا از اینکه بدون حمایت خانواده ها و جلب رضایت کامل اونها ازدواج کنم هراس داشتم به خصوص که یه موردش جلوی چشمم بود و احساس می کردم تحقیر میشه.برای من این تحقیر مثل مرگ می موند.... آقای همسر هم قبول کرد و ما توی همون مسیر ادامه دادیم.نزدیک دپارتمان برق دانشگاه بودیم.... آقای همسر گفت بریم ناهار بخوریم.خودش توی محل کارش خورده بود.... روبروی چلوکبابی حاج علی بودیم یکی از قدیمی ترین و شناخته شده ترین و تا حدی گران ترین رستورانهای تبریز. من به دو دلیل موافقت نکردم و الکی گفتم گرسنه نیستم.یک اینکه هنوز نمی شناختمش و نمی دونستم حاضرم باهاش هم سفره بشم و احیانا یه آشنایی هم ببینه یا نه؟ و دوم اینکه هنوز نمیدونستم از این ملاقات احتمال حصول نتیجه مثبتی هست یا نه اینه که دلم نیومد توی خرج بیفته.... خلاصه نشستیم رو یه نیمکتی جلوی دانشکده سابقمون یه کم از خانواده هامون گفتیم و از اهدافمون و معیارهامون و اینکه چرا می خواهیم ازدواج کنیم.... آقای همسر گفت که از نظر مادی هیچی نداره! الهی! توی چت هم گفته بود هیچی نداره و من پرسیده بودم پس سه ساله کار می کنی؟ چون یه ایراد بود کسی سه سال کار کرده باشه و هیچی پس انداز نداشته باشه و اونم گفته بود که باباش لازم داشته داده به اون.من اونقدر از این کار خوشم اومد.مردی که در برابر خانواده اش غیرت داشته باشه حتما در مقابل زنش هم احساس مسئولیت خواهدکرد. که همینو به عینه دوساله دارم می بینم.... بعد فهمیدم باباش یه آپارتمان خریده توی تبریز که آقای همسر هم کمکش کرده.الان مستاجر می شینه توش و خیلی برامون اصرار کردن ولی من هرگز راضی نشدم بریم اونجا اگه می رفتیم تا ده سال خونه نمی خریدیم! چون احساس نیاز نمی کردیم.تازه کسی جز خودمون مسئول نیازهای ما نبود. من توی چت قمه رو از رو بسته بودم! دلم میخواست اگه آقای همسر اعتماد به نفس لازم رو نداره با این شرایطی که من گفتم فرار کنه.... که نکرد! یعنی عزت نفس کامل داشت و الان باز به عینه می بینم که داره....من اونروز بهش گفتم خیلی از شرایطی که توی چت گفته ام الکی بوده و فقط می خواستم یه سری چیزا رو تست کنم.... خلاصه کار به جایی رسیدکه شرایط بالا هردو مثبت شد و من حاضر شدم بریم حاج علی ناهار! ساعت از ۵ هم گذشته بود! ناهار جوجه خوردیم.من بدون برنج.معمولا غداخوری سنتی که میریم من برنج نمی خورم.یادمه دقت می کردم به غذا خوردن آقای همسر و ادبش.... الهی! برام سوپ کشید.... اصرار کرد از برنجش بردارم.... الهی! خربزه هم طبق عادت حاج علی وجود داشت! جامون یادمه.... آخ! بعد هم منو آورد رسوند مقابل جایی که ماشینهای ولایت سوار می کردن.... من گفتم لازم نیست خیابونو با من رد بشی.... می خواست مواظبم باشه ولی من می ترسیدم آشنایی منو ببینه.... خلاصه رد شدیم و خداحافظی کردیم.... رفتم توی می نی بوس ولایت دیدم خانم همسر برادر وسطی هم اونجاست.... من نمی تونم چیزی رو مخفی کنم! گفتم منو دیدی داشتم می اومدم؟ گفت نه! گفتم اه می دونی با کی بودم؟ گفت نه ولی معلومه مشکوک می زنی! گفتم با یکی که اصالتا اهل شهر الف هست. - آقای همسر اصالتا مال ولایتی نیست که میریم اونجا.خونه پدر مادرش تو اون ولایته ولی اصالتشون مال یه شهر خیلی بافرهنگتره که من فعلا بهش میگم شهر الف! کلی هم اخیرا زلزله داشته!!!!!!! خانم همسر برادر وسطی گفت عه! فامیلش چی بود؟ گفتم ط! گفت آهان! فکر کنم فامیل مامان مهری - دوست صمیمی دوران دانشگاه خانم همسر برادر وسطی - هم ط باشه! اونا هم شهر الف زندگی می کنن.من این دوست خانم همسر برادر وسطی رو دورادور می شناختم خیلی صمیمی بودن.... گفت بذار می پرسم.... گفتم نه هرگز! حتی خواهش می کنم به برادر وسطی هم چیزی نگو چون فعلا نه به داره نه بار! اونم قول داد.... فکر کنم قسمت دوم رو وفا نکرده بود مگه میشه چیز به این مهمی رو از آقای همسر مخفی کرد؟ ماشین که حرکت کرد آقای همسر اس ام اس زد وقتی رسیدید خبرم کنید! راستش از این کارش خیلی خوشم اومد. رسمی که هنوز هم هرکدوم تنها بریم جایی برگزار می کنیم.این میشه که قبض موبایلمون فقط مختص اس ام اس هاست! من رسیدم خونه! من رسیدم اداره! من آرایشگاهم ! من حرکت کردم! و الخ!!! و اون روز هم تموم شد.... باید بگم که .... من اونروز و شبش کلی به صحبتامون و رفتار آقای همسر فکر کردم.فرداش دیگه تصمیمم رو گرفته بودم! می خواستم ادامه بدم و دوست داشتم در هر صحبت دیگری چیزهایی بشنوم که علاقه دارم.... یعنی دلم می خواست آقای همسر همونی باشه که می خواستم.... یعنی دلم انتخابش رو کرده بود و مونده بود عقلم.استرس داشتم که ایندوتا باهم موافق باشن.اگه نمی بودن باید ولش می کردم و می دونستم دیگه سخته! ۲۹ شهريور ۸۵ : ما با آقاي همسر تلفني صحبت كرديم و قرار شد سه روز باهم تماس نداشته باشيم تا تصميم بگيريم.اين پيشنهاد از طرف آقاي همسر مطرح شد و راستش به من هم كمي برخورد! البته آقاي همسر اون زمان هم درست مثل الان منطقي تر و پخته تر از من فكر مي كرد.... درستش هم همين بود.فرصت خوبي بود براي تحقيق و بررسي هاي لازم.... ۳۰ شهريور ۸۵ : عصر خانم همسر برادر وسطي خونه ما بود بهم گفت گلي داشتن در موردت تحقيق مي كردن! منم : خواهر بزرگتر آقاي همسر وقتي آقاي همسر موضوع رو بهشون ميگه و توضيح ميده من اهل فلان ولايت هستم يادش مياد كه مهري - دخترعمه شون كه خواهرشوهرش هم هست - با يكي كه اهل همين ولايته دوسته.... بهش ميگه از اون در مورد من بپرسه.... كه نميدونستن همون آدم ميشه زنداداش من!!! مهري زنگ ميزنه به خانم همسر برادر وسطي وبعد از احوالپرسي ميگه ببينم توي ولايت شما دختري به اسم گلي ع ميشناسين؟ و اونم ميگه آره خوبم ميشناسم خواهرشوهرمه!!!!! و اينجوري مرحله اول تحقيق ما تابلو ميشه و همه مي فهمن چي به چيه! و من متوجه ميشم آقاي همسر داره فكراي خوبي مي كنه و خوب خوشحال ميشم! اونموقع خواهر كوچكتر آقاي همسر به علت ح.ا.م.ل.گ.ي خارج از ر.ح.م توي خونه بستري بود و درحال استراحت.... ماه رمضون هم داشت شروع مي شد.۲ مهر اون سال اولين روز ماه رمضان بود. ۱ مهر ۸۵ : طبق قرار بايد تا سه روز باهم ارتباط نمي داشتيم.من شماره آقاي همسر رو از گوشيم پاك كردم طبق معمولي كه هميشه ميرم تو حالت تدافعي.... البته حفظم بود ولي پاك كردن مي تونست تعهدي باشه براي خودم كه هرگز ارتباط برقرار نخواهم كرد.... بعدازظهر روز سوم بود و داشتم نماز مي خوندم. بين دونماز باز توپ بچه همسايه افتاد توي حياط ما.اول گفتم بذار بياد در بزنه ببينه باز نمي كنن و بره بعد دلم سوخت و سريع رفتم توپ رو انداختم حياط خودشون و برگشتم.... نماز عصرم كه تموم مي شد دعا مي خوندم.وسط دعا بودم كه اس ام اس اومد.ياد گوشي زيمنس عزيزم به خير! يه جورايي مطمئن بودم از طرف آقاي همسره ولي تصميم گرفتم تا دعا تموم نشده نگاهش نكنم.داشتم از اينكه با احساسم مبارزه مي كنم لذت مي بردم! دعا تموم شد و اس ام اس رو ديدم : سلام خوبين من با خانواده صحبت كردم قرار شد مامانم تماس بگيره ميتونم زنگ بزنم؟ و من از خدا خواسته.... صحبت كرديم. لوكيشنم دقيقا يادمه توي اتاق مهمان.... بازم اشاره كرد به اينكه از نظر مادي شرايط ازدواج نداره و من بازم گفتم برام مهم نيست.... يه كم حرف زديم و من خوشحال بودم.... ۲ مهر ۸۵ : اول رمضان هم بود مامانش تماس گرفت.البته با خونه خاله بزرگتر كه مامان اونجا بود.صحبت كرده بود و قرار شده بود تاريخ تنظيم شه براي اومدنشون به خونه ما .... من گفته بودم كه قبل از اينكه اونا بيان خونه مون – يعني مطمئن شم كه مقبولم – هرگز ديگه بيرون نخواهم رفت و شايد تماس تلفني رو هم محدود كرده بودم خوب يادم نيست.... ۳ مهر ۸۵ : و روز سوم مهر قرار شد كه فردا بيايند خانه ما.... من اسم اون جلسه رو گذاشته بودم اجازه گرفتن مامان آقاي همسر از مامان من براي برقراري ارتباط بين ما! خوب ديگه سخت مي گرفتم! ۴ مهر ۸۵ : قرار شد مامان آقای همسر و خواهر بزرگترش بیان خونه ما که به زعم من از مامانم اجازه بگیرن تا ما باهم صحبت کنیم.تاکید هم کردم که این جلسه خواستگاری نیست! من یه ساعت مرخصی گرفتم و با آژانس اومدم خونه و با مامان یه کم خونه رو مرتب کردیم.مامان چون سرگرم خاله بزرگتر - خدابیامرز - بود نتونسته بود به خونه رسیدگی کنه و مخصوصا وضع حیاط افتضاح بود.... خلاصه یه کم مرتب کردیم دلم میخواست یکی دیگه هم بود و تنها نبودیم که یهو خواهروسطی و گلسا رسیدن و بعدش خانم همسر برادر وسطی.... مامان آقای همسر و خواهر بزرگترش رسیدن.... خود آقای همسر و دامادشون توی ماشین موندن.... یادم میاد داداش هم که اون زمانها برنامه اش فشرده بود طوری تنظیم کرده بود که بیاد خونه.... آقای همسر رو هم بیرون دید.... یادم نیست چی گفتیم.من اولش بیرون بودم بعد گفتن برم تو.... خجالت می کشیدم و این عجیب بود! من اصلا آدم خجالتی نیستم! خواهر بزرگتر آقای همسر در مورد کار و درآمد آقای همسر گفت و مامانش در مورد متانتش .... بعد هم آدرسشون رو دادن برای تحقیق و قرار شد خودمون دوتایی به نتیجه برسیم و یه کم از آب و هوا و ماه رمضان و آموزش و پرورش - خواهر وسطی و خواهرهای آقای همسر همکارن دیگه! - گفتن و بعد رفتن.... تحلیل و بررسیهای بعدی نشون داد که فعلا مورد پسند قرار گرفته اند.طرز صحبت و طرز پوشش و .... چیزای خوبی رو نشون میداد.... داداش هم رفت دیدشون.... فردا صبح که می رفتیم توی جاده داداش کلی ازم چیز پرسید و چیز یادم داد.... آخ داداش عزیز من! و قضیه داشت جدی میشد! اینم عکس صفحه اونروز سررسیدم :
متن : امروز...خدایا خودت راهنمایم باش! ۹ مهر ۸۵ : اين روزها هم ما مشغول تحقيقات بوديم هم خانواده آقاي همسر. ما كه از هركسي پرسيديم به شدت تعريف كردند.ميگم به شدت! اونا هم طبعا همينطور!! قرار شده بود امروز بريم افطار بيرون بخوريم.روز قبلش آقاي همسر زنگ زد كه تبريز سرده و شب ممكنه سردت بشه كت بردار! الهي انقدر خوشم مياد از اينكه مواظبمه هميشه! امروزش هم اس ام اس زد دوباره ياداوري كنه.... آها ديروزش بهم گفت عكس هم ببرم خانوادگي و اونم قرار بود بياره.... من رفتم خونه خواهر وسطي تا عصر از اونجا برم سر قرار. مانتو روسري و .... هم برداشته بودم تصميم داشتم اينبار گلي كارمند نباشم و گلي " دختر " باشم!! ساعت 5.5 قرار داشتيم چهارراه 17 شهريور جلوي اون پاساژ لوازم التحرير.... مانتوم رو اتو كردم چون توي كيف مونده بود چروك شده بود.... ياد اون مانتوم به خير خيلي دوستش داشتم ولي بار اول كه شستمش اونقدر آب رفت كه دكمه هاش بسته نشد ديگه!! يه ست كيف و كفش زرشكي هم داشتم كه آقاي همسر هربار مي بينه ميگه منو با اينا گول زدي!! و يه روسري زرشكي و مانتوم هم شكلاتي كمرنگ بود.... از دور ديديم ايستاده جلوي پاساژ.فكر كنم اونم مثل من فكر كرده بود كارمند نباشه و كت شلوار پوشيده بود.كت شلوار به آقاي همسر خيلي مياد. رفتيم پياده و بي هدف به سمت چهارراه شهناز. كم حرف زديم تا اونجا كه رسيديم به دوتا غذاخوري كه تو يكيشون مهموني بزرگ بود و شلوغ و ما رفتيم اون يكي چون وقت كم بود تا افطار گفتيم بريم همين جا كه جاي فوق العاده اي بود نميدونم چرا شناخته نشده.... نشستيم.من كه خداي عكسم و آلبومم رو كه باز كردم هي گفتم بذار اينم ببرم اونم ببرم و كلي عكس شد! تا اذان اونا رو ديديم – فكر كنم تابلو شديم! – بعد كه اذان شد چايي آوردن و غذامون هم برگ بود با سوپ كه من باز بدون پلو خواستم ولي آقاي همسر قبول نكرد و گفت روزه بودي و اينا منم ديگه چونه نزدم و پلوهه رو خوردم..... بعد پاشديم بريم باز به مقصدي نامعلوم! اول گفتيم بريم شاهگلي – اينبار ديگه چيزي نگفتم ها! – كمي پياده رفتيم بعد ديديم تا برسيم شاهگلي دير ميشه .... من ياد پارك خاقاني افتادم كه هميشه دلم ميخواست برم ولي فرصت نشده بود.گفتم بريم اونجا .... تا ميدون ساعت پياده رفتيم و رفتيم پارك خاقاني نشستيم.... رو يه نيمكت كه زاويه نود درجه با افق نيمكتي داشت كه دوتا خانم نشسته بودن و متاسفانه نمي تونستن حرفامونو بشنون ولي حواسشون ششدانگ به ما بود! بازم عكسا رو ديديم و آقاي همسر رفت چاي بگيره.... خانمها فرصت كردن نزديك شدن بهم ميگن چقدر با همسرت به هم مياين!!! بعد م يگن دانشجوييد؟ خوب ما تابلو بود زن و شوهر نيستيم! كيپ ننشسته بوديم و حلقه ملقه هم نداشتيم و داشتيم عكس مي ديديم و اين خواهرمه اين مامانمه كه البته اونا نمي تونستن بشنون فاصله داشتن.... تا ديدن آقاي همسر داره با قوري سنتي و سيني مياد دررفتن! آقاي همسر اومد گفت مطمئن بودم من برم اونا ميان سين جيم! بيچاره ها فضوليشون داشت مي تركيد! جالبه يكيشون فارس بود و تركه داشت براش ترجمه هم مي كرد! محل كارمون رو هم پرسيد و تحصيلاتمون رو! البته محل كار رو من پيچوندم! هي هم مي گفت خيلي به هم مي ياين و خوشبخت شين و اينا! چاي رو خورديم و بلند شديم كمي قدم زديم و كمي حرف و شرط و اينا.... چيزاي مهمي كه يادم مونده اين بود كه آقاي همسر گفت برام خيلي مهمه خانمم شاغل باشه ولي روي درامدش حساب نمي كنم مهم اينه كه تو جامعه باشه.... منم گفتم خوب درامد هم مشتركه.... گفت مامانت تنهاست و من حاضرم هرجوري كمك كنم تا اذيت نشه – خدايي روي همه حرفاش مثل مرد ايستاده – داشتيم قدم مي زديم و شانه هايمان به هم مي خورد هر از گاهي و اين خيلي شيرين بود.... بعد هم ديگه طبق معمول طائر تاكسي گرفتيم و منو رسوند ولايت و برگشت همون خونه مجرديش .ساعت حدود 11 بود و مامان منتظر بود من برگردم.... مي شود گفت ديگر يقين حاصل كرده بودم كه مردي را كه مي خواستم يافته ام.... ۱۱ مهر ۸۵ : آقاي همسر محتاط و حسابگر من تصميم ميگيره از طريق اداره در مورد من تحقيق كنه ببينه دختر خوبي هستم يا نه! ما يه تلفنچي داريم كه روزگار اصلا باهاش نساخته .... متولد 1330 هست ولي به راحتي 65 ساله به نظرمياد.... اول رفته ا.م.ر.ي.ك.ا پزشكي بخونه كه گويا پولش تموم ميشه و نيمه كاره رها مي كنه.فكرش رو بكنيد اگه اونزمان پزشك مي شد الان چه طبقه اجتماعي بود .... بعد هم تو يكي از كارخونه هاي بزرگ اينجا مدير تداركات ميشه و خودش هميشه ميگه روزي مي شد كه دوبار مي رفتم تهران برمي گشتم.... نميدونم چي ميشه كه نهايتش ميشه تلفنچي اداره ما.... هروقت فرصت پيدا كنه برامون قصه زندگيش رو ميگه اما هيچوقت نفهميدم چرا روزگار اون به اينجا كشونده.... اوايل كه اومده بودم تازه نفس بودم مدير اداريمون داد پرونده هاشو مرتب كنم! منم مثل دراز گوش قبول كردم چون هنوز كاري نداشتم! اونموقع ديدم كلي مدرك به زبان انگليسي توي پرونده تلفنچيمون هست و تعجب كردم حيف كه نمي تونستم دقت كنم مدرك چي هستن.... اين آقاي خيلي مهربان و محترم به شدت وسواس داره در بعضي امور و بعضي وقتا افتضاح گير ميده.... مثلا بگي شماره آژانس بگير ميگه شماره رو ميدم خودت بگير وگرنه تا تو بري برسي خونه من از نگراني مي ميرم! برام مسئوليت داره! يا مثلا يه آگهي بزني كنار دستگاه كارت خوان هي زنگ مي زنه مي پرسه اينو بردارم؟ ديوار شلوغ ديده ميشه و اينا.... آقاي همسر زنگ مي زنه و ايشون بر مي دارن.... ميگه در مورد خانم ع مي خواستم بپرسم...تلفنچي چي جواب مي ده؟ ميگه من نمي تونم چيزي بگم از خانما بپرسين! مي ترسيده مسئوليت داشته باشه! ميگه من ايشونو موقع كارت زدن مي بينم فقط..... آقاي همسر هم مي ترسه و نگران ميشه كه اين چي مي دونسته كه نگفت! مرخصي ميگيره مياد دختر خواهر بزرگترش رو نگه ميداره تا اون – كه بعدازظهري بود – بياد مستقيم تحقيق كنه و اونم مياد از خانم دبيرخانه مي پرسه و اونم كلي تعريف مي كنه.... و به خير ميگذره! جالبش اين بود كه خانم دبيرخانه بين نامه هاش مونده بود كه با طرح ابتكاري من براي نصب قفسه توي اتاقش كه هم براي خريد قفسه و محاسبه طبقات كمكش كردم هم براي مرتب كردن نامه ها مشكلش تاحد زيادي حل شد يه كم مديون بوده.... لابد پيازداغ تعريف رو هم زياد كرده! البته من توي اداره بين افراد متعادل خيلي وجهه خوبي دارم! خودم رو نميگيرم كسي رو هم ثرتق نمي كنم! روراستم و حتي رييس بزرگ رو هم مورد نقد قرار ميدم در ملا عام و محضر با سعادت خودش اگه ممكن باشه! طبيعتا اونايي كه از حق فراري هستن يا ثرتق تشريف دارن و يا اهل چاپلوسي هستن هم از من بدشون مياد! آقاي همسر زنگ زد و فقط اون تيكه رو گفت كه " باز يكي ديگه كلي ازتون تعريف كرده.... " اون موقع ها ما همديگه رو " شما " خطاب مي كرديم! نتيجه تحقيقات كه خوب بود ما داشتيم تصميم مي گرفتيم يه جلسه بذاريم كل خانواده شان را ببينيم و اونا هم ما رو! هر صبح هم مراسم بيدار كني براي سحري به راه بود! اونزمان من و داداش دوتايي سحري مي خورديم و مامان خونه خاله بزرگتر بود .... كسي هم نميدونست كه دو ماه فقط از عمر خاله بزرگتر مونده البته روز به روز حالش بدتر مي شد..... ۱۹ مهر ۸۵ : مامان آقای همسر زنگ زد جوابمونو بگیره....جواب ما تابلو بود! پسرش هم بهتر از همه می دونست اما خوب این مراحل باید طی می شد.... مامان اون روزها همه اش پیش خاله بزرگتر بود که حالش روز به روز بدتر می شد.چندبار مامان آقای همسر زنگ زده بود خونه....من و داداش تنها می موندیم و من شماره رو که میدیدم می گفتم دادااااااااش بیا تو بردار باز اونان! اسم نداشتن! اونم می گفت مامان نیست و اینا.... دوسه بار هم مامان آقای همسر زنگ زد خونه خاله بزرگتر و نهایتش مامان که خونه بود و افطار خوردیم و آقای همسر از من اس ام اسی پرسید که مامان هست یا نه.... که مامانش زنگ زد و ما گفتیم :فعلا مثبتیم! بعد هم قرار شد که جمعه آینده اش همگی بیان خونه مون تا همدیگه رو بهتر ببینیم و صحبت کنیم.همچنان ماه رمضان ادامه داشت و ما از مهمانانمان پذیرایی نمی کردیم! ۲۱ مهر ۸۵ : جمعه بود.قرار شده بود خانواده ها همديگر را ببينند.... صبح خواهر وسطي و بزرگتر طبق معمول همه جمعه ها آمدند و بعد خواهركوچكتر.... همه خانه ما بودند.ناهار هم براي روزه خوارها مهيا بود.مامان رفت ميوه گرفت.يادش به خير.... بهترين نوع ميوه ها رو گرفته بود مي گفت اونا مسافرنو شايد روزه نباشن.... خانواده ما رو كه حساب كنيد چندنفر ميشيم البته بزرگترها! شش ضربدر دو به اضافه دو! 14 نفر آدم بزرگ! اتاق مهمان ما – سبك خونه ما قديميه و اتاق بزرگ ميشه پذيرايي.... تقريبا اندازه همين پذيراييهاي بزرگ الانه.خودم صبح جارو كشيده بودم و مرتب كرده بودم. برادر بزرگتر و وسطي و خانمهاي همسرشون هم بعدازظهر اومدن....داداش هم رفت عروس كوچكتر رو آورد كه اونموقع هنوز عقد بودن.... منتظر شديم تا بيان! داداش مي گفت اين خواستگار زنون يكه! كلي خنده به راه بود البته من هم خجالت مي كشيدم و هم استرس داشتم.مي ترسيدم فرمولهايي كه هميشه براي خودم دارم درست درنيان....من هميشه همه جا گفته بودم تنها خواستگاري حق داره بياد خونه ما كه قراره جواب مثبت بشنوه... مي ترسيدم بيان و خوشمون نياد يا خوششون نياد.... همون استرسهايي كه شايد همه يه نوعش رو تجربه كردن.... براي من خيلي مهم بود كه طرفم و خانواده اش در چشم تك تك اعضاي خانواده ام مقبول باشند.... نمي توانستم تجسم كنم كسي را كه من دوستش مي دارم – آن موقع ها مطمئن شده بودم تا حدي – خانواده ام قبول نكنند.... آن وقت من گير مي كردم بين دو علقه و البته در آن مرحله اين آقاي همسر بود كه كنار گذاشته مي شد و باز البته من زجر مي كشيدم.... به همه اينها فكر مي كردم دوسه روز ميشد! موضوع ديگر خنده اين بود كه دامادهاي خانواده ما بدخط هستند برخلاف خودمون كه خط همه مون نسبتا خوبه....داماد بزرگتر به شدت بدخطه ولي خوانا مي نويسه اما خط دوتاي بعدي رو نميشه به راحتي خوند.يادمه داماد وسطي دوره تخصصش يه جزوه نوشته بود تو كلاس استادي كه از ژاپن مي اومد كه بعدش نتونست بخونه! جزوه اش رو كه من ديدم سطري توش بود كه هيچ نقطه اي نداشت! يعني ديگه خودش هم نتونست بخونه! داداش مي گفت اين يكي رو بايد آزمون خط بگيريم ازش.... خط آقاي همسر تو رنج خط خانواده ماست! يه موضوع ديگه هم اين بود كه سه تا داماد بزرگتر همه هنگام خواب خرخر مي كنن! قرار بود قرص خواب آور به آقاي همسر بدن تا خرخر نكردنش ثابت بشه! آقاي همسر خواهر كوچكتر هم همه اش مي گفت كسي كاري به كار من نداشته باشه چون ته تغاري بودنم داره تموم ميشه و ناراحتم حتي به شوخي مي گفت يه چيزي بدين من ميخوام خواستگارزنون يك رو اجرا كنم.... و من.... چادر سرم بود!الهي من! اون چادر عيدي همون سال مامان بود....قشنگه! البته لباس مرتب هم پوشيده بودم كه اگه لازم شد با آقاي همسر تنها باشيم چادر رو بردارم.... قبلش تلفني مامان آقاي همسر گفته بود كه باهم حرف بزنيم تنها.خوب من همه ظاهر آقاي همسر رو مي ديدم ولي اون منو بدون حجاب نديده بود! الهي آقاي همسر! آخرش هم نديده نشستيم سر سفره عقد! البته نه روز قبل عقد ديد! در زدن! من نمي خواستم برم جلوي در هال استقبال كه خواهر كوچكتر و عروس وسطي مسخره ام كردن و مجبورم كردن برم! خانواده آقاي همسر وارد شدن.البته برادر كوچكتر و خواهر بزرگترش نبود.خواهر بزرگترش رو كه دفعه پيش ديده بوديم و چون سحر كوچيك بود نيومده بود.خواهر بزرگتر آقاي همسر چون پسر بزرگش دوسال و نيم كه داشته فوت كرده – خيلي داغ بزرگي بوده و فكر كنم هنوز شوكش تموم نشده براش – اينه كه يه جورايي در مورد سحر وسواس داره و از خيلي برنامه ها به خاطر اون مي مونه.... برادر كوچكتر هم دانشجو بود. آقاي همسر بود و پدر و مادرش و خواهر كوچكترش و پسرش و همسرش.... وارد شدن! دسته گل دست آقاي همسر بود و جعبه شيريني دست خواهر كوچكترش.... دسته گل رو كه ديدم خورد توي ذوقم يه كم! خيلي ضايع بود! گلفروشه هرچي گل داشته گذاشته بود توش بي اينكه طراحي بكنه! مريم ، دورنگ رز از هركدوم دوشاخه ، كلي داوودي از همه رنگ و ريز و درشت! و يك نيم شاخه گلايل! خلاصه ديگه گل كاشته بوده! من به خاطر دسته گل اصلا ناراحت نشدم چون خودمون كه با داداش – هردومون در زمينه گل صاحبنظريم! – روزي كه سروين به دنيا اومد داشتيم مي رفتيم بيمارستان گير يه گلفروشي افتاديم كه مشابه همين رو برامون درست كرد! ولي خوب توي ذوقم يه كم خورو مخصوصا كه دوسه ماه قبلش وقتي براي داداش مي رفتن خواستگاري اوليه از گلباران يه دسته گل فوق العاده گرفته بودن.... اما خوب شيريني قرابيه اعلاي تشريفات بود در حجم زياد .... نشون ميداد كه اهميت دادن به موضوع حالا گل يه چيز سليقه ايه.... اين چيزهاي كوچك اونموقعها هركدوم ارزشي داشتن.... وارد شدن.اول باباي آقاي همسر بعدمامانش بعد هم يادم نيست منتظر خودش بودم.... خواهر كوچكتر از ترس اينكه مبادا دربرم يواش هلم داد جلو تا دسته گل رو بگيرم! و آقاي همسر دسته گل رو داد دستم! هردومون خجالت كشيديم و به صورت هم نگاه نكرديم! همه اومدن اتاق بزرگ.... تقريبا يه رديف كنار ديوار پرشد! مبلها رو جمع كرده بوديم چون تعداشون كم بود....اول كه ليليا فرمود به اون پسر – پسر خواهر كوچكتر آقاي همسر – بگين بياد پيش ما! اون يكي اتاق بودن.... گفتيم عجب! فرصت طلب! سكوت بود! كسي حرفي براي زدن پيدا نميكرد! كوچكترها هم به خودشان جرات نميدادن! آقاي همسر نشسته بود دقيقا جاي بخاري كه فكر كنم شير گاز حسابي حالش رو گرفته بود.... يه طرفش داداش بود و يه طرفش برادر بزرگتر.... داداش از قبل تصميم داشت پيشش بشينه كه باهاش حرف بزنه.... داداش مسئول من! من و خواهر كوچكتر توي آشپزخونه بوديم كه يه دريچه به اتاق بزرگ داره البته اونروز بسته بود ولي خوب از عايق بودن صوتي ديوار مي كاست! برادر وسطي هم اومد توي آشپزخونه با خنده گفت كسي حرف پيدا نمي كنه زه بشه همه نشستن! من و خواهركوچكتر به شوخي گفتيم برين از آثار تاريخي و توريستي ولايتشون صحبت كنين! البته صدايي كه مي اومد نشون ميداد صحبتهايي داره رد و بدل ميشه.... به ما گفتن شما هم بياين.... بعدها فهميديم صداي خنده مون ميرفته اتاق بزرگ! نه كه سكوت هم بوده! من رفتم! همه پيش پام بلند شدن! چه احترامي! دست دادم و برام بين عروس بزرگتر و خواهر كوچكتر آقاي همسر جا دادن.....نشستم! روبه روي آقاي همسر! خجالت مي كشيدم ولي هرازگاهي گريزي مي زدم ديدي مي زدم! متين و باكلاس بود! داداش باهاش حرف مي زد از دانشكده و دوران سربازي و اينا.... منم گوشم به اونا بود! خواهر كوچكترش هم با من صحبت مي كرد.يادم نيست دقيقا البته عروس بزرگتر هم شركت مي كرد توي صحبتها و چون با خواهركوچكتر آقاي همسر همرشته و همكار بودن مي تونستن ارتباط خوبي برقرار كنن.... بعد قرار شد برن.... آقايون دم در حياط بودن كه مامان آقاي همسر گفت كاش ايندوتا باهم خصوصي هم صحبت مي كردن.... ديگه دير شده بود! راهيشون كرديم و برگشتيم.... جلسه بحث و بررسي برقرار بود و من بيشتر استرس داشتم اما گويا همه خوششان آمده بود از خانواده.... من كل مراسم بحث و بررسي رو داشتم با يه ظرف راني هلو بازي مي كردم و هنوز هم خاطره اونروز منو ياد راني هلو ميندازه نميدونم كي اونهمه راني خريده بود يخچال پر راني بود.... روزه هم بودم و دلم هم ميخواست! نميدونم چرا به نظرم اومده بود باباي آقاي همسر عصبانيه و داشتم پيش خودم مي گفتم نكنه راضي نباشه و اينا.دلم نميخواست عضو زوري يه خانواده بشم.... آقاي همسر زنگ زد! – عه چه جالب داشتم اينو مي نوشتم كه زنگ زد! – و احساس كردم جو اونجا هم مثبته.گفت كه باباش عصباني نبوده و چهره اش اينجوريه حتي توضيح داد توي مدرسه هم بچه ها فكر مي كردن از اون باباهاست كه بچه هاشو مي زنه! البته بعدها ديدم باباي آقاي همسر خيلي مرد بزرگواريه خيلي هم مهربونه.... توضيح هم داد كه با گلفروشه كم مونده بود دعوا كنن و يه بار كه پيچيده بوده گفتن باز كنه دوباره بپيچه كه نهايتش هم ميگن بد شده و اينا.... مي گفت از دادن دسته گل خجالت مي كشيده! مي گفته اگه كسي نياد جلو ازم بگيره چيكار كنم؟ نميدونسته كه منو محكوم كردن به گرفتنش! از اين روز به بعد هي آقاي همسر توي تماسهاش مي گفت : خيلي سريع اتفاق افتاد! راست هم مي گفت! از همون روز جواب ما بله بود و منتظر مي شديم زنگ بزنن براي بله برون! ۲۳ مهر ۸۵ : من خواب عجيبي ديدم! اون روزها ذهنم خيلي درگير بود.خودم را در يك قدمي تاهل مي ديم.همه تحقيقات نتايج مثبت داده بودن و همه راضي بودن.... مامان آقاي همسر تماس گرفت براي بله برون و پنجشنبه ۲۷ مهر بعد از افطار اوكي شد! به همين سادگي به همين خوشمزگي! با داداش سحري رو مي خورديم - مامان پيش خاله بود - و من درس مي خوندم! يادتونه كه براي فوق مي خوندم! يعني دانشجوي فوق بودم! اونروز بعد از سحري يه خرده درس خوندم نتونستم ادامه بدم.اون روزها صحبت بالا بردن شهريه ها بود و من دودل بودم كه انصراف بدم كه دادم.... نخوندم و گرفتم خوابيدم.صبحها برادر وسطي مي اومد از دم در خونه برم ميداشت.... خواب ديدم! من مرده بودم! يعني داشتم مي مردم....باورتون نميشه من مردن رو تجربه كردم.خودم رو مي ديدم كه دراز كشيده ام و روحم داره از بدنم خارج ميشه.از سرم داشت مي اومد بيرون و داخل يه تونل شبيه پسرشجاع كه شروع ميشد يادتونه روي يه رنگين كمون سر ميخوردن؟ شبيه اون بود اطرافم هم پر بود از گلهاي رنگارنگ.... من احساس مي كردم كه دارم مي ميرم و مي ترسيدم!روحم هم به تدريج داشت اوج مي گرفت خيلي نرم روي يه خط راست حدود بيست درجه با افق.... الان هم جلوي چشممه.... من ترسيدم و تلاش كردم چشمامو باز كنم....روحم يهو اومد اين بار از پاهام وارد بدنم شد! و چشمامو باز كردم.اونقدر خوشحال بودم هي دستمو تكون مي دادم ببينم زنده ام يا نه! تلفني قضيه رو براي آقاي همسر تعريف كردم! يادش به خير اون روزا! ۲۴ مهر ۸۵ : طبق معمول توي راه كه مي رفتم برسم به مقر(!) هميشگي كه برادر وسطي بيايد با آقاي همسر صحبت مي كرديم. گفت كه كفشهايش روز خواستگاري ضايع بوده و ميخواهد زود از سركار بيايد برود كفش بگيرد.... من به شوخي گفتم امروز ماهگرد آشناييمونه و ميري بازار لحاظ كن! منظورم فقط شوخي بود و اصلا انتظار هديه نداشتم كه اون ميره كفش مي خره بعد از شهناز تا آبرسان پياده مياد تا براي من هديه بخره .... خلاصه عطر محبوبم رو مي خره : كوكو مادمازل.... و این چنین مرسوم شد بیست و چهارم ها گرامی داشته شوند! البته عطر موند تا روز ۲۹ مهر به دستم رسید! عصرش هم زنگ زد حرف زديم و طبق معمول داشت سوپ درست ميكرد براي افطارشون.... آن روزها من به شدت توي نخ كاست محمدعلي بهمني بودم و همه جاي سررسيدم پره از شعراش.... حرف بزن ابر مرا باز كن / دير زمانيست كه باراني ام.... آمده ام با عطش سالها / تا تو كمي عشق بنوشانيم / حرف بزن حرف بزن سالهاست / در پي يك صحبت طولاني ام.... مامان زنگ مي زد به خواهرها و برادرها روز بله برون را خبر بدهد و من بغض مي كردم.... مامان هميشه توي دعاهاش از خدا مي خواست من و داداش سروسامون بگيريم و بميره زبانم لال.... حتي توي مكه هم همينو مي خواست و بلند مي گفت به عمد كه من بشنوم.... خوب آخرين كسي هم كه سروسامون مي گرفت من بودم.... اينكه از مريض شدنش لرزه به اندامم مي افته ريشه اش اينه.... ۲۵ مهر ۸۵ : سه شنبه بود. قرار بود شب پنجشنبه مراسم بله برونمان باشد یا به قول خودمون : سوز دانیشما....از آنجا که ممکن بود لازم شود من بدون چادر در مجلس باشم دلم نمی خواست لباسم آستین کوتاه باشد.دلم هم نمی خواست مثل همیشه شلوار بپوشم و می خواستم اون روز استثنائا دامن تنم باشد.متاسفانه هرچه پیراهن آستین بلند داشتم گشاد و بلند بود و ویژه پوشیدن با شلوار.تیپ معمولی من توی جمعهای عادی اینه...به ندرت هم روسری بهش اضافه میشه.کلا هم سه چهارتا دامن داشتم که کوتاه بودند و ویژه مهمانیهایی در حد تولد و جشن و اینا.پس من هم باید پیراهن مناسب می خریدم آستین بلند و کوتاه متناسب با دامن و یه دامن بلند ولی زیبا! پیدا کردنش راحت نبود! از اداره رفتم خونه خواهروسطی که باهم بریم خرید.دامن رو پیدا کردیم بعد از اینکه کلی گشتیم.یه دامن ماهی بود که از زیر زانو چین می خورد به رنگ زمینه مشکی و گلهای گنده یاسمنی و بنفش و به جنس ساتن...قشنگ بود ولی تنها باری که تنم کرده ام همان شب بوده.... من اهل دامن نیستم! کلی دنبال بلوزی متناسب گشتیم که نه زیاد زنانه باشه نه زیاد اسپرت.پیدا نشد که نشد...دیروقت بود که من برگشتم خانه....خواهروسطی گفت خانم همسر برادر وسطی اخیرا یه پیراهن یاسمنی خریده اگه پیدا نکردیم فوقش اینه که اونو می پوشی.هرچند خوشم نمی اومد لباس کس دیگه ای تنم باشه ولی گویا چاره ای نبود! توی خونه ما خیلی رایجه که لباس همدیگه رو می پوشیم.مخصوصا برای عروسی و اینا. رسیدم خونه دیدم برادر وسطی خونه ماست و من قضیه رو گفتم و اونم گفت بیا بریم ببینیم اندازه میشه؟ رفتیم و پرو کردم و برش داشتم آوردم خونه.... یکی گفت آقای همسر بعد ناراحت نشه که اینو پوشیدی؟ به نظرم مسخره اومد ولی پارسال توی عقد دخترخاله دیدم که گویا موضوع مهمی (!) بوده! چون آقای همسر اون مشابه همین اعتراض رو کرده بود! آقای همسر من خیلی متینه خوب موضوع هم مسخره است! من توی اداره به کسی چیزی نگفته بودم در مورد ازدواجمون که دیگه قطعی شده بود! حتی به نزدیکترین همکارم خانم ر! این خانم ر رو دوست دارم ولی اون سال یه بار حدودای اردیبهشت بهش در مورد یه خواستگارم گفته بودم و گفته بودم خانمه نفهمه چون یه جوری آدمو سوال پیچ می کرد که کلافه می شدی! هنوز هم همون کنجکاویهای بدش رو داره.... اما اون گفته بود و به خانمه سپرده بود نذاره من بفهمم گفته ولی خوب خانمه چندان باهوش نیست از یه طرف و نمی تونه جلوی کنجکاوی افراطیش رو بگیره از یه طرف دیگه.... که من فهمیدم گفته و به خانم ر گفتم دیگه بهت چیزی نخواهم گفت در این رابطه!اون سال خواستگارخیزترین سال عمرم بود و من همونجور که تصمیم گرفته بودم هیچی به خانم ر نمی گفتم در مورد هیچکدوم!روز بله برون بهشون گفتم که آره ما امشب سوز دانشما مونه!شاخ درآوردن و خوشحال هم شدن و خانمه اونقدر سوال پیچم کرد که نگو! یه خرده هم برام یاد داد به خواهرشوهرات رو نده! الهی خواهرهای مهربان و محترم آقای همسر! این صفحه از سررسیدم رو اون شب بعد از نماز نوشته ام : چه کسی می توانست حدس بزند؟یکبار لیلا گفت :" درست زمانی که انتظارش را نداری"این جمله اش به دلم چسبید " درست زمانی که انتظارش را نداری " و این اتفاق افتاد درست زمانی که انتظارش را نداشتم. اولین ای میل آقای همسر را یک هفته بعد از ارسالش دیدم.من اصلا به آن آیدی سر نمی زنم.آی دی کاری که هیچکس کاری به آن ندارد.آن روز چه شد که من آن آی دی را باز کردم؟اول دیدم که در این باکس یک نامه دارم.گفتم حتما یاهو برایم تبلیغ فرستاده است اما بعد که باز کردم و جواب آقای همسر را دادم و بلافاصله جواب و جمعه اش که اداره بودیم برای تنظیم بودجه باهم چت کردیم و یکشنبه اش او آمد به دیدنم با حالت ارباب رجوع و واقعیت این است که این کارش خیلی چسبید. از قرار گذاشتن ما و تحقیق آنها از خانم همسر برادر وسطی و بعد آمدنشان به خانه مان و بعد جواب مثبت و حالا انتظار عقد فقط چند روز می گذرد.هنوز یک ماه نشده.آقای همسر همیشه می گوید : " خیلی سریع اتفاق افتاد " حق دارد.من هم همین عقیده را دارم : خیلی سریع اتفاق افتاد درست زمانی که انتظارش را نداشتم....
لیلا : یک دوست تاثیرگذار در زندگی من هم از بعد مثبت هم از بعد منفی!سال ۷۹ با او آشنا شدم و سال ۸۰ برای همیشه قطع رابطه کردم.شش سالی از من بزرگتر بود بسیار درسخوان و باهوش و البته جسور که جسارتش همه خوبیهایش را برباد داد. ۲۷ مهر ۸۵ : پنجشنبه بود. من تا يك و نيم اداره بودم.نمي خواستم قضيه تابلو شود.توي خانه هم كاري نداشتم.... ماه رمضان رو به اتمام بود و دوسه روز بيشترش نمانده بود. رفتم خانه شايد طبق معمول با برادر وسطي خوب يادم نيست. خواهر وسطي و خواهر بزرگتر كلي كار كرده بودند.مبلها و ميز تلويزيون و تخت مامان – مامان چون زانوهاش آرتروز داره يه تخت سفارش داديم درست كردن توي اتاق نشيمن كه روي اون مي شينه – همه رو منتقل كرده بودند به اتاقي كه موسوم به منه.اتاق نشيمن رو آماده كرده بودن براي آقايون و پذيرايي رو براي خانمها.فكر مي كرديم تعداد خانمها بيشتر باشه.همه وسايل خوشگل مثل بالش و پشتي و پتوهاي قشنگ رو اتاق خانمها چيده بودن و بقيه رو اتاق آقايون! نه كه آقايون به اين چيزا اهميت نميدن! فنجانهامون رو آورده بودن بيرون از كابينتها و سماور بزرگ رو راه انداخته بودن.فنجانهاي چيني خواهر وسطي رو گذاشته بودن براي آقايون و بلورهاي خودمون رو براي خانمها.بشقاب و كاردهاي خوشگل براي خانمها و معمولي ها براي آقايون!!! وقتي من رسيدم خونه خواهر بزرگترداشت جارو مي كشيد.خواهر بزرگتر زرنگ ترين و كاري ترين عضو خانواده ماست بعد از مامان. شايد تنها كسيه كه به مامان كشيده بقيه همه مون به خاندان ع كشيده و تنبل تشريف داريم! مامان ميگه بچه هاي من اگه درس نمي خوندن از گرسنگي ميمردن چون كارديگه اي رو حوصله نمي كنن انجام بدن و فقط مغزشون تنبل نيست! نشستم اتاق مهمان.خواهر وسطي هم اومد.مامان هم بود.خواهر بزرگتر هم كه كارش تموم شد اومد نشست و همه چي براي يه جلسه كافي بود! روزه بوديم همگي. نميدونم من و آقاي همسر به پيشنهاد بچه گانه كدوم يكيمون تصميم گرفته بوديم فعلا صيغه محرميت بخونيم تا ماه رمضون – و بعدش شوال كه مامان ميگه عقد توش شگون نداره و خوب نيست – بگذره بعد طي مراسمي مفصل عقد كنيم. خواهر بزرگتر به شدت با اين موضوع مخالف بود و مي گفت به هم خوردن صيغه محرميت هم چيزيه تو مايه هاي طلاق.مامان مثل هميشه با متانت گوش مي داد و خواهر وسطي يادم نيست نظرش چي بود. هرچه بود من قبول كردم اين كار درست نيست و الان خيلي خوشحالم از اينكه به حرفشون گوش كردم.از يه طرف تا تموم شدن ماه شوال خاله بزرگتر فوت كرد و از يه طرف هم الان هم به همه دوستان مجرد توصيه مي كنم اوايل نامزدي و عقد كار به خصوصي مثل جشن و سفر و .... انجام ندن چون آدمي كه يهو از يه مرحله زندگي وارد يه مرحله ديگه ميشه تعادل اخلاقي و عقيدتيش يه كم و به مدت كوتاهي به هم مي خوره و اگه در اين حالت نامتعادل تصميمي بگيره و كار بزرگي مثل جشن انجام بده ممكنه بعدها كه به حالت پايدار رسيد از دست خودش ناراحت بشه.خودم كه اينطوريم و مطمئنم اگه با لباس عروس و طي مراسم مفصل عقد مي كردم ممكن بود كارهايي بكنم كه بعدها متنفر بشم!خلاصه خدا رو شكر كه تصميم گرفتيم عقدمون توي ماه رمضون و در محضر برگزار بشه.خدا رو شكر! خوب.... خواهر بزرگتر داشت پيراهن آقاي همسرش رو اتو مي كرد و اون حموم بود.اون زمانها خواهر بزرگتر اينا به خاطر شغل آقاي همسرش در ولايت آقاي همسر من زندگي مي كردن و البته اين موضوع توي تحقيقات و اينا خيلي به ما كمك كرد. برادر بزرگتر هم آمد.ناهار مي خواست شكموي روزه خوار! برادر بزرگتر هميشه به شوخي صحبت مي كنه و از هيچ شوخي هم ناراحت نميشه.يه آدم ريلكسه.... به شوخي به من گفت خوب آقاي داماد هم كه فقط يه دست كت و شلوار داره ديگه! مامان با تحكم گفت نه كه خودت داشتي ازدواج ميكردي همه چيزايي رو كه الان داري داشتي! بعد كه من از اتاق رفتم بيرون دعواش كردن كه چرا متوجه نيست كه ممكنه اين حرفش منو به هم بريزه البته من تو مشق اينا نبودم.... حالت بدي داشتم.دوست داشتم همه اين لحظه ها بگذره و افطار كنيم و بيان و برن و تكليفم مشخص بشه. دو سه روز قبلش آقاي همسر از من پرسيد نظرت در مورد مهريه چيه؟ منم گفتم همونقدر كه با كمش مخالفم با زيادش هم مخالفم. اون موقع ها توي ولايت مرسوم شده بود كه تاريخ تولد تا سكه ( چه تركيب اديبانه اي ) مهر مي كردن و آخرين كسي كه شنيده بودم دختر برادر داماد بزرگتر بود كه 1001 تا بود.من اونموقع با بيشتر از 800 تا مخالف بودم ولي چون دوسه ماه قبلش داداش به خاطر مهريه خيلي با خانمش و خانواده اش بحث كرده بود و سر 650 تا به توافق رسيده بودن فكر مي كردم اگه بيشتر از اين مقدار باشه ممكنه داداش يه حرفي بشنوه كه خوشايند من نباشه.... دلم نميخواست مهريه ام بيشتر از اونا باشه تازه هميشه هم رسم اين بود كه مهريه آخرين زوج فاميل رو ملاك قرار ميدادن.... همه اينا رو به آقاي همسر گفتم و به اضافه نظراتم در مورد وجوب مهريه كه توي يه پست گذاشته بودم و مهريه خواهرهاش رو پرسيدم كه هردو سال 76 فكر كنم 500 تا بوده.من اينجور چيزا خوب يادم نمي مونه.... ولي در مورد تعدادش به صورت دقيق روي يه عددي فوكوس نكردم و فكر مي كردم آقاي همسر هم 650 تا رو گرفته.... داشتم يه چيزي اتو مي كردم يادم نيست.... مامان اينا داشتن سفره افطار رو مي چيدن توي هال كه اتاقا مرتب بمونن.دلمه بادمجون بود و يه چيز ديگه كه يادم نيست.من يه خرده خوردم فقط در حد سد جوع! صحبت در مورد مهريه بود و خواهر بزرگتر مي گفت مگه تو چيت از ويدا كمه كه اون 1001 تاست؟ تازه تو خيلي هم از اون بالاتري.... مي گفت اين اعتقادات مسخره چيه كه تو و ح ( داداش ) براي خودتون درآوردين و به نظر كسي اهميت نميدين؟ يعني چي كه با مهريه زياد مخالفي؟ مثلا به 650 تا سكه چي ميدن يه آپارتمان معمولي در تبريز.... من داشتم حرص ميخوردم. اونا هي مثال مي زدن فلاني نه درس خونده نه كار داره 900 تا.... اين يكي خيلي هم اهل دوست پسر و اينا بود 1000 تا .... تو از همه اينا بالاتري چرا خودت رو دست كم ميگيري.... داشت حرصم در مي اومد از اينكه خودم رو دست كم گرفته ام! جدي جدي داشتم متقاعد مي شدم! آخرش عصباني شدم گفتم بابا هرچي خودتون تصميم بگيريد مطرح كنيد.... ديروز كتاب دزيره رو مي خوندم يه جايي نوشته كه دايي اي دارن كه فقط توي مراسم عروسي و ختم مياد خونه شون! منم يه دايي يكي يه دونه دارم دقيقا اينجوريه البته عيد هم مياد يه بار .... جالبه كه هيچوقت هم با خواهرهاش حرفي حديثي نداشته ولي خوب سرده ديگه! خلاصه داييمون هم در حين اين بحث وارد شدن و شركت كردن توي ايراد نظرات! يد طولا هم دارن و جزو مطرحترين افراد ولايت هستند!و در هر جمعي متكلم وحده.... خوب ريش سفيد هم هستن و درسته زياد محبوب نيست ولي توي فاميل خيلي محترمه. عمه و شوهرعمه هم رسيدند.چقدر من ايندوتا رو دوست دارم. قرار بود پسرعمه هم بيايد. او مثل برادر مي ماند و تازه براي پذيرايي هم لازمش داشتيم! و خاله كوچكتر و همسرش و دخترخاله كوچكتر كه باهم مثل خواهر بوديم همون كه وقتي مامان بيمارستان بود عروسي كردن.... ديگه همه خونه ما بودن كه آقاي همسر اس ام اس زد كه داريم مي رسيم.گروهان (!) آقاي داماد دقيقا وسط بحث مهريه مي رسن خونه ما و تصميم گيري و نتيجه گيري صورت نمي گيره.داييمون هم بنا رو ميذاره رو همون 1000 تا! خواهر وسطي موهام رو كه اونموقع ها كوتاه بود سشوار كشيد و يه آرايش خيلي محو كردم خيلي محو مثل هميشه! وقتي رسيدن متوجه شديم تعداد آقايونشون زيادتره و خانمها رو منتقل كرديم اتاقي كه براي آقايون چيده بوديم و بي كلاس تر از اونيكي بود.... اول من چايي بردم براي خانمها.مادر آقاي همسر بود و دوتا خواهرهاش و دخترعموش كه به جاي زنعموشونه كه فوت كرده.... بعد اومدم توي آشپزخونه. راستش متنفر بودم از اينكه توي روز بله برون مثل بازار گاو و گوسفند بحث مهريه پيش بياد.... براي همين هم موضوع 650 تا رو مطرح كرده بودم.اول كه آقاي داماد وسطي – كه قاصد مجلس خانمها و آقايون بود – رو صدا كرديم و گفتيم موضوع صيغه محرميت منتفي شده يادتون باشه! نشسته بودم اتاق خودم.تنها! نمي تونستم برم اون اتاق پيش ملت! شميم هم خواب بود و چراغ رو هم خاموش كرده بودم يه هويشان اساسي! پسرداييها – من يه دايي دارم با 7 تا پسردايي كه همه شون به اين اميد به دنيا اومدن كه دختر باشن! ولي خدا بهشون دختر نداده و زنداييم بااينكه 63 سال داره هنوزم صحبت دختر كه مياد گريه اش مي گيره – نشسته بودن خونه دايي نه كه پنجشنبه بود و يكي يكي اس ام اس مي زدن تبريك مي گفتن! ازنظر من نه به دار بود نه به بار! كارشون يه كم لوس بود.هي دخترخاله از مجلس خانمها پيغام مي آورد كه ميگن تو هم بيا و من نمي رفتم! اونجوري توي تاريكي بيشتر راحت بودم. برادر وسطي اومد توي اتاق و بهم گفت كه شد ششصدتا! و به شوخي گفت ميخواي جرينگي بگيريم؟ خوشحال بود.خوشحالي و رضايت برادر وسطي از چهره اش تابلو ميشه.... من خيلي بهم برخورد! چرا 650 نشد؟ مگه 50 تا چيه؟ من كه به كمش راضي بودم؟ همه حرفهاي خواهر بزرگتر اومد توي گوشم.... گفتم خاك بر سرت گلي كه اندازه ويدا هم نشدي! به برادر وسطي چيزي نگفتم.... يك لحظه از آقاي همسر متنفر شدم.از اينكه روي قولمون نايستاد. از اينكه من اونقدر بدبخت بودم كه سر 50 تا سكه – اگه اونزمان تمام سكه 130 تومن بود كلا چند مي شد؟ - روم بحث شده؟ از گاو و گوسفند هم بدتر شدم! خيلي دلم براي خودم سوخت! اينكه به اين زودي و به اين راحتي اجازه دادم آقاي همسر بدون زحمت منو به دست بياره.... از همه چي متنفر بودم توي اون لحظه و به كسي چيزي نگفتم.... بعدش داداش رو فرستادن كه شناسنامه منوببره.باز حرصم گرفت! گفتم لابد شك كردن كه دارم ازدواج مجدد مي كنم.خيلي بدم مياومد در اون لحظه از همه چيز.هي به خودم كه ارزش خودم رو آوردم پايين فحش مي دادم.... صدام كردن كه بيا براي انگشتر. مي دونستم مامان آقاي همسر و خواهركوچكترش رفتن خريدن.برام مهم نبود قشنگ بودنش يا نبودنش درهرحال من دستم نگهش نمي داشتم.چيزي كه مهم بود حلقه عقدمون بود كه خيلي زياد هم مهم بود.از داشتن بيش از يك انگشتر در جفت دستها به شدت بدم مي آيد.من توي هال بودم كه خواهر بزرگتر آقاي همسر گفت يه لحظه اينجا باش تا خودش رو صدا كنم بياد و آقاي همسر اومد و براي اولين بار منو بي حجاب ديد! الهي ما! من از دستش ناراحت بودم و تيو اون لحظه دوستش نداشتم! ولايت آقاي همسر رسمشون اين بود كه بعد از توافقات قند مي شكونن.يه كله قند تزيين شده آورده بودن با دوتا قند كه هنگام عقد مي سابن. توي يه سبد تزيين شده با پارچه چادر و انگشتر.قند رو شكستن و گويا رسمشون اين بود كه هركي كله اون رو بعد از شكستن برميداشت از مادر عروس انعام مي گرفت.... يه پليور زيبا هم گرفت از مامان! من و آقاي همسر نشستيم و انگشتر رو آوردن كه آقاي همسر دستم كنه.انگشتر به غايت زشت و گنده و حداقل چهارسايز بزرگتر از انگشت من! اعصابم كه قاط بود.... اونم انگشتر كه خوشم نيومد البته مي دونستم نخواهداومد سليقه من و خواهر كوچكتر آقاي همسر تو زمينه تجملات 180 درجه متفاوته! اما ازاول قصدم اين بود كه حفظ ظاهر كنم ولي اين شرايط رو پيش بيني نكرده بودم.تو اولين عكسم قيافه به وضوح شش در چهاره! اما يهو تصميم گرفتم اين شب رو كوفت نكنم و براي هميشه توي دل آقاي همسر خاطره بد باقي نذارم.... مطمئن بودم بعدا اگه عكسامو ببينم با اين قيافه ناراحت خواهم شد. از طرفي اونهمه آدم نبايد متوجه مي شدن من از چيزي ناراضيم.ابتداي شروع يك رابطه جاويدان بود.... خلاصه چادر رو هم مامان آقاي همسر قدش رو گذاشت و شيريني ها باز شدن و ميوه خوردن و خواهرهاش رقصيدن و خواهر وسطي و كوچكتر من هم رقصيدن و منو هم به زور رقصوندن! خواهر كوچكتر خيلي به ندرت مي رقصه! و تموم شد و رفتن.... بقيه هم يكي يكي رفتن و داداش موند و خانم همسرش كه اونموقع تو عقد بودن و اولين بار بود كه شب خونه ما مي موند.همه بشقابها رو دوتايي شستيم و خشك كرديم.فردا جمعه بود و قرار شده بود آقاي همسر بياد خونه ما كه برن از محضر وقت بگيرن و نامه براي بهداشت. ديدم صورتجلسه كردن! مسخره بود! ما كه ازاين رسمها نداشتيم! جالب بود كه براي قران و آينه شمعدان كه جزو مهريه بودن قيمت تعيين كرده بودن! آنهم نازلترين در نوع خود! متنفر بودم هم از خودم هم آقاي همسر و هم خانواده اش.... به كسي هم نمي توانستم چيزي بگويم.آشي بود كه خودم پخته بودم و گفتنش نه تنها فايده نداشت بلكه اوضاع رو بيريخت تر مي كرد. آقاي همسر با خوشحالي زنگ زد و من همه ناراحتيم رو سر اون خالي كردم. همه خوشحاليش تبديل به ناراحتي شد.... گويا دايي ما كه بنا رو گذاشتن روي 1000 تا بحث رو مي كشن وسط و باباي آقاي همسر هم روي نميدونم چندتا تاكيد مي كنه و ميشه ششصدتا.... خيلي بدم مياد از اين تيكه خاطراتم خيلي.... نميدونم مقصر كي بوده ولي همينجوري دايي رو گناهكار كرده ام و از دست اون ناراحتم! ولي زياد هم تقصير نداره اين هماهنگيها بايد از قبل به صورت كامل صورت ميگرفت. قبلا هم گفته بودم احساس مي گردم باباي آقاي همسر عصبيست و اشعه هاي منفي ازش كسب شده بود و اونروز ديگه مطمئن شدم ازش بدم مياد.... بعدها فهميدم به خاطر 30 سال كار در دادگستري بدبين شده و البته مرد رئوف و مهربانيه و شايد توي خانواده آقاي همسر عزيزترين فرده در ديد من ولي هنوز قضيه 50 تا و صورتجلسه كذايي رو فراموش نكرده ام و يادم كه مي افته ازش بدم مياد! فقط يه لحظه البته! چون مهمترين شب زندگي منو تبديل كرد به تحقيرآميزترين شب زندگي من! اين است كه نبايد مقدرات هيچ كاري را در مورد عروسي و ازدواج به فرد ديگري داد.... دايي چنان مي كند خواهر چنان و پدر چنان.... تجربه خوبي بود براي بهتر برگزار شدن عروسي! و باز اين است كه مي گويم در اوايل زندگي متاهلي نبايد تصميمي گرفت.... آن شب با افكار قاطي پاتي خوابيدم.... ۲۸ مهر ۸۵ : جمعه بود.صبح بيدار شديم و خواهر كوچكتر و آقاي همسرش طبق معمول بعد از ويزيت آمده بودند خانه ما ولي صبحانه اي در كار نبود.به گمانم روز قدس بود.... حدود ساعت 11 آقاي همسر در زد. آمده بود با برادر بزرگتر بروند محضر وقت بگيرند. شناسنامه ها را داديم و كمي نشست و رفتند.بلافاصله برگشتند چون آقاي محضردار تشريف نداشت.من اول دوست داشتم بياد خونه مون عقد بخونه ولي خيلي خوشحالم كه اينطور نشد و آقاي محضردار گفته بود كه محضردار طرف خودتون ناراحت ميشه.نه كه ولايت كوچيكه همديگه رو ميشناسن.اين آقاي محضردار همونيه كه عقد مامان باباي خودم رو خونده! و قبل از اون هم عقد داييم رو! يعني حدود سال 1340! خلاصه من الان خيلي خدا رو شكر مي كنم كه نشد بياد خونه مون به همون دلايلي كه پست قبل توضيح دادم.خلاصه برادر بزرگتر و آقاي همسر برگشتند تا منتظر شن آقاي محضردار بره خونه اش و باهاش صحبت كنن.اين شد كه آقاي همسر مدتها نشست توي اتاق نشيمن ما كه خواهر كوچكتر و آقاي همسرش ، داداش كه بعد خانم همسرش رو برد برسونه ، برادر بزرگتر و بعد آذين و برادر وسطي بودن.آقاي همسر يه خصوصيت خيلي خوب داره.متين و مودب و درعين حال به شدت اجتماعيه.كلي حرف زدن.من كيف ميكردم كه آقاي همسر به اين خوبي تونسته ارتباط برقرار كنه.برام مهم بود مورد تاييد خواهر كوچكتر باشه چون نظرش هميشه برام مهمه.... و بود! خلاصه بعد رفتند محضر و آقاي همسر هم رفت خونه خودش تا فردا بياد بريم براي آزمايش! من برای آزمایش استرس داشتم مسخره بود!کلی اینترنت رو گشته بودم! می ترسیدم بگن نمی تونید ازدواج کنید!! ۲۹ مهر ۸۵ : شنبه بود. من روزهاي زيباي زيادي در زندگي ام داشته ام اما شك ندارم كه 29 مهر اين سال برايم قشنگترين و شادترين روز زندگي ام بوده. ديروزش قرار شد ما امروز بريم براي آزمايشات.خونه ما توي ولايت به مركز اين آزمايشها نزديكه. قرار بود ساعت 9 آقاي همسر بياد خونه ما و باهم بريم و هردومون قرار بود مرخصي بگيريم.توي اداره ما رسم بر اينه كه مي توني بي اينكه مرخصي بگيري يا به كسي اطلاع بدي يه روز نياي فرداش بياي برگ بنويسي اما من اينو دوست ندارم بالاخره توي اداره بايد بدونن كه يكي نخواهداومد مگر اينكه خوب يه اتفاق اورژانسي واقعا رخ بده خداي ناكرده.... روز قشنگي بود.شب قبلش بارون اومده بود و هوا اگرچه پاييزي بود ولي خيلي دل انگيز بود. برگهاي درخت زردآلومون كاملا زرد شده بود و درخت شفتالو داشت به تدريج قرمز مي شد و باغچه ها تر بودند. من و مامان تنها بوديم و روزه. من يه بلوز دارم كه خيلي دوستش دارم زمينه اش زرده و از هررنگي يه رگه داره.... به يه شلوار لي توسي رنگ.دلم ميخواست يه كم آرايش هم داشته باشم ولي از مامان خجالت كشيدم.دوتايي نشسته بوديم كه آقاي همسر در زد.رفتم در رو باز كردم و امود تو. هميشه از اينكه آقاي همسر در ارتباط با ديگران خيلي موفقه لذت مي برم.با مامان صحبت كردن و مارفتيم اتاق مهمان و مامان خودش رو توي آشپزخونه مشغول كرد. من نشسته بودم روي تخت مامان و آقاي همسر روي زمين روبروي من. يه كم صحبت كرديم.رومون ديگه باز شده بود اون اسم منو مي گفت ولي من هنوز نه! يعني مورد خطاب قرارش نميدادم! بعد اون هديه اي رو كه اونروز – اولين ماهگرد آشنايي – خريده بود داد بهم.من كادوش رو باز كردم و عطر كوكو خودش رو نشون داد.بوش كردم.عالي بود! خيلي خوشحال شدم.دلم ميخواست همه بدونن آقاي همسر برام كادو خريده. كمي گلي رو كه روز بله برون آورده بودن بررسي كرديم كه تر و تازه مونده بود. اگرچه تركيب زيبايي نداشت ولي از اونجا كه روش فكر كرده بود آقاي همسر و از يه گلفروشي كه من بهش اعتقاد دارم – گل پيرا – خريده بود برام خيلي مهم بود.اصولا من از دونوع هديه خوشحال ميشم يكي اينكه يه چيزي بگيرم كه واقعا دوست دارم و دوم اينكه يه چيزي بگيرم كه مطمئن باشم طرفي كه اونو بهم داده روش فكر كرده و با سليقه خودش خريده يا به يكي اعتماد كرده كه تاييد كنه قشنگ بودنش رو.... آقاي همسر برام تعريف كرد كه چطور گل خريده بود.گلش توي يه طلق مكعب مستطيل ايستاده بود.كلي پوشال داشت توش كه من دوست دارم. پنج شش تا رز قرمز بود و سه چهارتا مريم و دوتا پرنده بهشتي كه خوب گل گرونيه ولي من زياد دوستش ندارم.قصه اينجوري بوده كه آقاي همسر مرخصي ميگيره ميره گل مي خرده از گل پيرا و مي بره خونه خواهر بزرگترش كه قرار بوده ملت اونجا جمع بشن بيان خونه ما. مهري – دوست عروس وسطي ما و دخترعمه آقاي همسر و همزمان خواهر شوهر خواهر بزرگتر آقاي همسر و نيز همسايه شون – مياد بالا و مي بينه گل رو و آقاي همسر رو مي شوره ميذاره كنار كه اين چه گليه گرفتي! گويا گلش يه سبد بوده با كلي ژرويراي نارنجي يعني عشق من! حيف شده! آقاي همسر ه مگل رو برميداره ميره به گلفروشه ميگه عوضش كنه! گل پيرا هميشه سبد و دسته گل آماده زيبا داره توي مغازه اش البته توي خونه ما رسم بر سفارش دادنه كه خوب من از اين بابت ناراحت نيستم چون تو خانواده آقاي همسر رايج نيست.يعني كسي تو خط گل و دسته گل نيست.يه كم خنديديم براي حكايت گل. بعد صحبت عطر شدو آقايهمسر اعتماد به نفس نداشت و هي مي گفت خوشت اومد؟ منم خيلي خوشم اومده بود.جوري استفاده ميكنم كه انگار قطه قطره خونمه! هربار مي بينم كمتر شده دلمميگيره مخصوصاكه تو مغازه هاي اينجا نمي بينمش و همه اش فكر مي كنم اگه تموم بشه چي! من هرچي عطر تموم شده داشتم آوردم آقاي همسر بو كنه! بعد هم شايد آلبومم رو نشون دادم و لوح تقديرهايي رو كه تو مدرسه مي گرفتم نشونش دادم بيشتر به خاطر عكس اول ابتداييم. بعد خواهر بزرگتر آقاي همسر بهش زنگ زد و اون گفت ميدم به خودش بگو! گوشي رو داد به من و اون مي گفت هر آرايشگاهي بگي بيايم ببريمت! خوب اون داشت يه رسم رو اجرا مي كرد كه براي دخترهاي زيادي مهمه اما براي من به هيات عروس رفتن به آرايشگاه با همراه و نقل و نبات مسخره است! بار اولم هم كه نبود! من خودم مرتب مي كردم ابروهامو و صورتمكه هيچ نياز نداره و خدا همينجوري خلقم كرده.... از همون سال هم دقيقا عيدش كه عزادار عمه بزرگتر بوديم رفتم آرايشگاه براي اين امر خطير! من هم تشكر كردم و گفتم نه خودم ترتيبش رو ميدم و نياز نيست. دلم ميخواست روز عقد با همين قيافه ام مي بودم.... خلاصه ده شد و رفتيم مركز بهداشت.تابلو بوديم! پول روواريز كرديم و اونجا هم كه همه آشنا تبريك مي گفتن! به نظر من هنوز تبريك معني نداشت و من همچنان فكر مي كردم نتيجه آزمايش ممكنه خوب نباشه! يه بهياري هست كه قديما همسايه خونه مادربزرگم بوده و با مامان دوسته.به من گفت بابا من اينهمه ساله اينجام كسي جواب منفي نگرفته! بعد هم گفت اين پسر خوب رو از كجا پيداش كردي!!! و بعد هم به شوخي گفت نترس بهش نمياد معتاد باشه!!!! خلاصه ازمون خون گرفتن و يه ليوان دادن بهمون چون دستشويي داخل آزمايشگاه مشكل داشت بريم اونور سالن پرش كنيم! فكر كن اولين روز زندگاني با اين صحنه! بري دستشويي و اونم منتظر باشه بيرون تا بياي! عجبا! خوشبختانه دخترخاله هنوز نيومده بود و استرسش از بين رفت! بعد گفتن برين يك ساعت ديگه بياين.ما برگشتيم خونه و آقاي همسر داشت حياط پشتي رو نگاه مي كرد اصلا هم استرس نداشت! اما من داشتم! به مامان گفتم و خنديد.داشت روبالشيهامون رو اتو مي كرد توي اتاق نشيمن. ساعت شد 11 و ما دوباره رفتيم.اونجا يه قشون هم اومده بودن از يك روستاي كوچك نزديك ولايت.عروس خيلي افراط مي كرد 14 سالش مي شد! و داماد حدود 20 سال! سه چهارتا خانم هم همراهشون بودن! بدم مياد از اين قضايا! مگه اونجا چه خبره اينهمه آدم ميريزن ميرن! جواب آزمايش رو گرفتيم و رفتيم مشاوره و جلسه آموزشي ! خانمه گفت مدركتون چيه؟ و وروديمون رو پرسيد و بعد از من پرسيد پس توي دانشگاه واحد تنظيم داشتين؟ چون زمان آقاي همسر اين واحد مرسوم نبود. گفت يكيتون گذرونده باشين كفايت مي كنه ومي تونيد ننشينيد توي جلسه! ما خوشحال و خندان برگشتيم پيش يه خانم ديگه.واقعيتش من خيلي استرس داشتم پيش آقاي همسر از اين حرفا بشنوم و اون هم بدتر از من بود ! اون خانمه هم پرسيد كه واكسن كزازتون كامله يا نه كه كامل بود و برگشتيم.... همه چي مهر خورد و رفتيم پيش يه پزشك! دوتايي ! نميدونم بايد چي مي پرسيد تنها چيزايي كه پرسيد اين بود كه :-چي خوندين؟- من : الكترونيك و آقاي همسر : مكانيك! – كجا؟ - آقاي همسر : هردو دانشگاه تبريز! -تا به حال جراحي داشتين؟-نه! – با خانم دكتر ع چه نسبتي دارين؟-خواهرمه! الان كدوم بيمارستانه؟- استخدام فلانجا شده- عاليه! – با آقاي دكتر ع چي؟ - پسرعموي بابامه! خوب!تيك توك تيك ( صداي مهر كه سلامتيمون رو تاييد مي كرد! ) و آرزوي خوشبختي! جالب بود نه؟ چطور تشخيص داد سالميم با اين سوالات آيا؟ گفتن برين ساعت 12 بياين نتيجه رو بگيريد.مي تونيد فردا هم بگيريد! آقاي همسر گفت بريم حلقه ها رو بخريم فردا نتيجه رومي گيريم من گفتم نه! تا نتيجه معلوم نشده حلقه نمي گيريم! گلي محتاط ترسو! باز برگشتيم خونه ما.سوپري سر كوچه هم هي رفت و آمد ما رو چك مي كرد و فكر كنم به زنش گزارش ميداد چون زنش همونروز به مامان گفته بود خبراييه؟ و ساعت 12 رفتيم نتيجه رو گرفتيم و ديگه من مطمئن شدم مي تونم عاشق ايني كه كنارمه باشم بي هيچ قيد و بند! اين يك حس عالي بود.براي من كه ارتباط با يك مرد رو قبل از ازدواج يا داشتن هدف قطعي آن موجه نمي دانستم و حالا پسري در كنارم بود كه از همه جهت مورد تاييد بود و من مي تونستم بدون هيچ مشكلي و احساس ناامني اي عاشقش باشم! دوباره برگشتيم خونه چون سرد شده بود و مي خواستيم لباس مناسب بپوشممن! الهي آقاي همسر با كتش اونروز خيلي لرزيده لابد! آروم آروم بارون مي اومد و عالي بود! رسيديم خونه! مامان با خواهر وسطي تلفني صحبت مي كرد.پرسيد چي شد؟معتاد نبود كه؟ منم گفتم نه گرفتيم و ميريم حلقه بخريم.مامان خوشحال شد.بعد هم گفت كه عمه زنگ زده كه دختر پسرعمه به دنيا اومده.تولد پينار به همين دليل هيچوقت يادم نميره! من پالتوم رو پوشيدم با روسري كه عاشقش بودم حيف كه الان ديگه خيلي كهنه شده.... يه ماشين گرفتيم و اومديم تبريز. توي راه ديگه مواظب نبودم كه يهو به آقاي همسر نخورم! و خوشم هم مي اومد يه تماسي از نوع سهويش رخ بده! رسيديم .تبريز ديگه بارون مي اومد البته نه اونجور كه خيسمون كنه.... رفتيم بازار.من تا اونموقع هيچوقت براي خريد حلقه و اينا برنامه ريزي نكرده بودم يعني زمانيكه مجرد بودم اصلا فكر نمي كردم كه عروسي و عقد و اينام چه جوري باشه! حلقه هم رينگ خالي دوست داشتم ولي چون طلايي نمي خواستم رينگهاي سفيد هم قشنگ نبودن. ست بودن رو هم اصلا دوست نداشتم.تصميم گرفتم يه رينگ با نگين كم بخرم. گرون هم نميخواستم باشه و اين بيشتر يه كار تبليغي بود.رفتيم پاساژامير همون كه طبقه بالاي پاساژ نوره فقط طلافروشيه. آقاي همسر گفت فكر كنم حلقه شما پيدا كردنش سخت باشه اول اونو بخريم بعد براي من.فكر كنم پنجمين يا ششمين مغازه من حلقه رو پسنديدم و بقيه مغازه ها رو هم ديديم تا اگه بهترش نبود برگرديم همينو بخريم كه نبود و برگشتيم.من عاشق حلقه ام هستم احساس مي كنم شبيه آقاي همسره! قصه شباهت دادنهاي منو خوندين توي پست مشهورش؟ همه مغازه ها رو ديديم و من حلقه زيباتري نديدم.وقتي ويترينها رو نگاه مي كرديم آقاي همسر زوم ميكرد روي پرنگينها و گرونها و سعي مي كرد منو بكشونه اونور! هي مي گفت فكر پولش رو نكنيد! وقتي من اينو پسنديدم و فروشنده گفت 120 تومن هي به من مي گفت به خاطر قيمتش كه نيست؟مطمئني دوست داري؟آخه خيلي ارزونه و من هي مي گفتم نه نه نه دوست دارم دوست دارم دوست دارم.... واقعا من هنوز حلقه اي زيباتر از اين نديده ام.عكسش رو ميذارم البته با همين گوشي 2 مگا پيكسلم! آقاهه فاكتورش رو نوشت و 5 تومن تخفيف داد.شايد از اينكه خانم يمي ديد كه همسرش اصرار مي كنه گرونترش رو بخره و اون نميخواد تعجب مي كرد! نشستيم تا پشتش رو چسب بزنه چون يه كم گشاد بود.روي مبل طلافروشه به آقاي همسر گفتممي دوني الان چه حسي دارم؟ از نوع حسي كه براي يه امتحان سخت كلي درس مي خوني و ميري سر جلسه و همه چي رو خوب جواب ميدي مياي بيرون.حس لحظه اي رو دارم كه از جلسه اومده باشي و مطمئن باشي يه نمره در خورد تلاشت ميگيري.يه نمره خوب! دقيقا همون حس رو داشتم.... چسب خشك شد و ما حلقه رو برداشتيم اومديم بيرون تا براي آقاي همسر بخريم كه معتقد بود زود پيدا ميشه!!!! اولش داده بوديم انگشتر روز بله برون رو كوچك كنن.رفتيم اونو بگيريم.اون انگشتر اگرچه از نظر من زيبا نيست اما از اونجا كه مامان و خواهر كوچكتر آقاي همسر خودشون طلاي اون مدلي دوست دارن و براي خريدنش كلي گشته بودن و سعي كرده بودن چيزي بخرن كه من خوشم بياد واقعا برام عزيزه. آقا من متنفرم از حلقه نگين دار براي مرد! هر مردي رو كه ببينم حلقه اش نگين داره يه كم اشعه منفي ازش دريافت مي كنم! هرچه حلقه اش زنانه تر اشعه منفي بيشتر! من دوست داشتم حلقه آقاي همسر رينگ باشه اما اون تاير(!) مي گفت و دوست نداشت! اول رفتيم پلاتين ها رو ديديم كه خوشش نيومد – بعدها فهميديم پلاتين خيلي گرونتره! – خلاصه توي يه مغازه نزديكاي افطار يهو حلقه آقاي همسر رو ديديم.عاليه! هردومون خوشمون اومد. اون مشبيه خودشه! خوب من اخيرا هر چيزي رو كه خيلي دوست دارم احساس مي كنم شبيه آقاي همسره! اونروز همكارم عكس يه نوزاد خيلي خوشگل نشون ميده توي اينترنت ميگم عه شبيه آقاي همسره!!! بعد رفتيم قرانمون رو خريديم از همون تك مغازه خيابان تربيت.همونجا هم همون ويدا و همسرش رو ديديم. بعد ديگه اذان شده بود و ما گرسنه! اولين كبابي كه رسيديم رفتيم تو و يه بناب كبابي خورديم. يادمه قاشق چنگال يكبار مصرف داده بود كه كباب رو نمي بريد! من هم روم نمي شد به آقاي همسر كمك كنم! يعني ه طرف كباب رو نگه دارم اون ريزش بكنه كه بعد روم شد.تو همون مغازه حلقه ها رو دوباره باز كرديم و باعشق نگاهشان كرديم.قرار بود از فردا تا آخر عمر دستمان باشند.... بعد هم باز طائرتاكسي و ولايت! مامان و داداش منتظر بودن.هردوشون حلقه هارو پسند كردن....
۳۰ مهر ۸۵ : فقط دوروز از ماه رمضان باقي مانده بود. مامان معتقد بود در ماه شوال عقد كردن درست نيست – در ولايات شما هم مرسوم است؟ برايم بگوييد لطفا! – ولي از نظر آقاي همسر اين تفكر مسخره بود و منجر مي شد عقد ما محضري باشد كه من خيلي راضيم از محضري بودنش. صبح من اومدم اداره تا غيبتم رو موجه كنم البته روز قبلش تلفني اطلاع داده بودم.من چون اولا ارباب رجوع چنداني ندارم ثانيا كم مرخصي ميگيرم معمولا با مرخصيم موافقت ميشه.اونروز اومدم اتاق آقاي م مدير اداريمون و گفتم من براي ديروز اومدم برگ بنويسم و بعد هم اگه بشه امروز هم برم.... گفت : خير باشه؟ خنديدم! گفت : نگراني اي كه نيست؟ گفتم نه.... نتونست حرف بكشه! حلقه ها توي كيفم بود ميخواستم بدم به آقاي همسر كه عصر بيارن محضر. به همكارام نشونشون دادم.خانمه سعي مي كرد دلداريم بده كه حلقه ام ظريفه! امان از دستش! بعد هم يه چيزاي مسخره اي يادم ميداد! وقتي فهميد با آقاي همسر قرار دارم گفت حالا ميري دستش رو ميگيري!!! كه ما اصلا تا بعد از عقد اين جرم رو مرتكب نشديم.اصولا من معتقدم آدم بايد براي خودش يه چارچوبايي تعيين كنه و به اونا مقيد باشه.رابطه ما اولش رسمي رسمي شروع شد و بعد به تدريج شوخي و صميميت به اون اضافه شد اما گويا هردومون توي دلمون تصميم گرفته بوديم اين حريم رو مراعات كنيم. با آقاي همسر سر خيابون اداره قرار گذاشته بوديم.من كه از اداره اومدم بيرون ديدم رسيده و داره مياد به سمت اداره.دست داديم.اصولا در فرهنگ ولايت ما – و نيز آقاي همسر – دست دادن محرم بودن نميخواد! بعد راه افتاديم. اول رفتيم يه پاساژي من براي سفره اي كه قرار بود قند بسابيم روبان خريدم با مرواريد.... بعد رفتيم كمي گشتيم و هماهنگي انجام داديم و رفتيم دنبال كار احمقانه اي كه به آقاي همسر قول داده ام هرگز در موردش صحبت نكنيم! كلي نقره فروشي سرراهمون بود كه ويترين همه رو ديديم.چهارراه شهناز كه رسيديم من به آقاي همسر گفتم ميشه يه لحظه منتظر شي من برم بيام؟ و اون مات و مبهوت قبول كرد و من رفتم استريوصدا – كه يه فروشنده خيلي مهربون داره – براش يه كاست شازده كوچولو خريدم و روش نوشتم : اين اولين هديه عشقمونه.... و به اين ترتيب اولين عشقولانه را دركرديم! منو رسوند ترمينال و خودش گفت ميرم از تشريفات شيريني بگيرم و برم دوش بگيرم.... رسيدم خونه.برادر بزرگتر باز خونه ما بود براي روزه خواري! ما خودمون روزه بوديم ها! خانم همسرش بعدازظهري كه ميشد هميشه ناهار مي اومد خونه ما.اصلا خونه مامان مهره مار داره! همه دلشون ميخواد يه جورايي خودشون رو يه وعده حداقل بندازن اونجا! حتي مثلا عروس بزرگترمون ميگه اينجا چاي مي چسبه و براي چاي مياد هميشه.... نشسته بوديم و من داشتم اون سفره سفيد رو مي دوختم.تازه از مامان آرتاي هنرمندروبان دوزي ياد گرفته بودم! خيلي قشنگ شد.شكوفه هاي صورتي كمرنگ و پررنگ زدم كل حاشيه رو كه وسط هركدوم سه تا مرواريد بود.... حيف كه عكسي كه قشنگيش رو نشون بده ندارم.همه اين كار سه ساعت طول كشيد! من اگه تصميم بگيرم يه كاري رو تموم كنم غيرممكنه ناتموم بمونه ولي فقط بايد تصميم بگيرم كه معمولا نميگيرم! برادر بزرگتر داشت چاييش رو مي خورد كه در زدند. خودش رفت در رو باز كنه و اومد مامان رو صدا كرد.... خواستگار بود!!! اين خانم شش هفت ماه پيش اومده بود و ما گفته بوديم نه! پسرش دكتراي شيمي داشت و ساكن هامبورگ بود! متولد 1348! پنج خواهر برادر بودن همگي ساكن هامبورگ! من هرچه فكر كردم ديدم هيچ رقم نمي تونم با اين آدم و اين شرايط زندگي كنم و گفتيم نه! موضوع به تابستون سال 84 برميگشت كه من تازه استخدام شده بودم اگر در زمان بيكاري بود شايد الان هامبورگ بودم!!!!!! خلاصه مامان گفته بود كه امشب ميريم محضر و اينا! به اين ميگن خواستگار شماره " منفي يك!!! " يه خاطره جالب در روز عقد! عصر شد.خواهر وسطي هم با خانواده آمد.سفره افطار پهن بود كه من سفره رو تموم كردم و روزه ام رو باز كردم و رفتم دوش بگيرم.من عروسي اي جايي ميخوام برم اشتهام كور ميشه نمي تونم غذا بخورم! اونروز هم همونطور بود! برادر وسطي و خانواده هم آمدند.گفتيم برود شمع شناور بگيرد ممكن بود در محضر وجود نداشته باشد.محضر كمي دره پيت بود با يك سفره عقد خنده دار كه براي من اصلا مهم نبود.همانقدر كه سفره هفت سين برايم مهم و مقدس است سفره عقد بي اهميت است! اما به وجود شمع علاقه داشتم. داداش و خواهركوچكتر هم جلوي محضر قرار بود باشن. خواهر بزرگتر هم چون راهشون دور بود نيومدن.عروس كوچكتر هم تا شب كلاس داشت و نمي اومد. حاضر كه داشتيم مي شديم يهو فكر كردم يه چيزي درست كنم براي گذاشتن حلقه ها.يه سبد داشتم توي قفسه كه به هيچ دردم نخورده بود ولي نمي انداختمش دور! دوستش داشتم! توش يه پايه درست كردم با قوطي كرم نرم كننده كه دورش دستمال كاغذي صورتي پيچيدم و جاي حلقه ها رو گذاشتم روش و دور و برش رو با باقيمانده روبان سفره و گلهاي خشكي كه از ماشين عروس داداش مونده بود تزيين كردم! يه چيزي شد كه خودم به شدت دوستش دارم! عكس اينم مي تونم بذارم ولي چون ميخوام با گوشيم!! از روي آلبوم !!! عكس بگيرم شايد خيلي ناجور باشه! و راه افتاديم! دايي رو هم برداشتيم با شوهر عمه.... جلوي محضر خانواده آقاي همسر منتظر بودن.سلام و احوالپرسي كرديم و رفتيم تو.... خانمها يه ور آقايون يه ور.... آقاي محضردار به شدت پير و فرتوت بود اما شديدا خوش زبان و مهربان. همسرش هم اومد تماشامون كنه گويا همه عروس دامادها رو چك مي كنه اونجا! اين آقاي پير فرتوت توي عقدنامه ما قلم خورد و نيز اشتباه داره! خنده دار نيست؟ شناسنامه هامون رو هم كمرنگ نوشته اونم با خودكار بيك آبي!!!!!! خلاصه بله رو گفتيم بعد از كلي عرق ريختن – اصلا از اون صحنه بله گفتن خوشم نمياد توي فيلمها هم چندشم ميشه! – و امضا كرديم هزارتا و تموم شد! اسم ما هم رفت توي دفتر ثبت احوال و شديم همسر همديگه! بعد همه رفتن خونه هاشون ولي آقاي همسر اومد خونه ما تو ماشين خواهركوچكتر و انار خورديم و بعد با اونا رفت خونه خودش.... وقتي رسيد زنگ زد و كلي صحبت كرديم و بابت يه كاري به شدت معذرت خواست.... ۱ آبان ۸۵ : دوروز كه مرخصي گرفته بوديم و بايد مي رفتيم سر كار. ممكن بود امروز آخرين روز ماه رمضان باشد.چشم همه به ماه بود! من اومدم اداره و تبريكات معمول رو شنيدم.دستم به كار نمي رفت.روي شيشه ميزم باانگشت اسم آقاي همسر رو هي مي نوشتم.خوشحال بودم.اونموقع توي اتاقمون من بودم و همون همكارم كه ميگم فارغ التحصيل هامبورگه و خيلي متين.معمولا نصيحت مي كرد.اون روز گفت يادت باشه ازدواجي خوبه كه هردونفر برنده باشن.يعني برنده – بازنده هم به اندازه بازنده – بازنده زجرآوره. قرار بود بعد از اداره با آقاي همسر بريم بيرون. چهارراه شهناز قرار گذاشتيم و رفتيم يه كم بازار – آقاي همسر اصرار ميكرد بريم خريد! از همون خريداي سنتي ها! اونم خودش بلد نبود مامانش اينا گير ميدادن كه هي بخريد بخريد بخريد.... تازه ميگفتن براي عيد فطر خنچه بخريد طلا بخريد و اينا! من هم ميخواستم يه دامن راحت داشته باشم براي اولين روزي كه ميرم خونه اونا من دامن نمي پوشم ولي خوب مي گفتم بار اول شايد با شلوار خوب نباشه.... به خاطر همه اين تجربه هاست كه ميگم اوايل نبايد تصميمي گرفت و خريد زيادي كرد – خلاصه چيزي پيدا نكرديم و داديم عكسهامون رو ظاهر كردن و از همونجا آلبوم هم گرفتيم و رفتيم خونه ما.توي راه بوديم كه اذان شد و ما با يه ساقه طلايي و سه تا سانديس افطار كرديم. توي ماشين اولين بار دست همديگه رو گرفتيم از همون نوع كه آدم احساس مي كنه يه چيزي از قلبش كنده ميشه ميره پايين..... اولينش خيلي قشنگ بود!رسيديم خونه.خانواده برادر بزرگتر اونجا بودن يعني عصر كه رفته بودن خونه عروس كوچكتر خنچه برده بودن برگشته بودن خونه ما و سفره افطار باز بود و اين چنين آقاي همسر پاگشا شد! من از رسم پاگشاي خانوادگي خوشم نمياد.بعد از افطار هم رفت.... بعد از اينكه آقاي همسر رفت تلويزيون اعلام كرد كه ماه ديده شده و فردا يعني سه شنبه عيد فطره و يه خبر جالب تر اعلام شد كه چهارشنبه و پنجشنبه هم تعطيل ميشه! ما عقدمون كه اينجوري يهو تعطيلات پيدا كرديم فك كن اون هفته فقط يه روز رفتيم سركار و جشن عروسيمون هم به خاطر نيمه شعبان كه چهارشنبه بود پنجشنبه رو تعطيل كردن.... همه اش به خاطر ما بود ها ببينيد چه آدمهاي مهمي هستيم ما! ۲ آبان ۸۵ : روز عيد آقاي همسر ساعت 9 اومد خونه ما با يه ربع سكه براي من و يه جعبه شيريني بزرگ.بعد از ناهار بهش گفتم بريم يه سر به بابا بزنيم.يعني به خاك بابا و به اون سنگ قبر.خيلي جلوي خودم رو گرفتم كه گريه نكنم.از رفتن به اونجا متنفرم متنفر.... اما ميخواستم به آقاي همسر نشونش بدم.بعد رفتيم يه زيارتگاه باصفا در ولايت و يه كم قدم زديم و از اون بالا ولايت رو ديديم و عصر برگشتيم.مامان و بقيه رفته بودن خونه عمه كه پينار رو ببينن كه اونروز از بيمارستان آورده بودنش.نشسته بوديم توي اتاق نشيمن.همه رفته بودن و فقط خانواده خواهروسطي اونجا بودن. آقاي همسر و داماد وسطي تو اتاق بودن كه من اومدم بيرون.گوشيم تو اتاقم بود يهو ديدم اس ام اس اومد رفتم بردارم ديدم آقاي همسره نوشته : گلي خيلي دوستت دارم! اين اولين دوستت دارمي بودكه شنيدم و اون اس ام اس هنوز تو گوشيمه به اضافه تعدادي اس ام اس قبل از عقد.... شب هم با خواهر وسطي اينا رفت خونه مجردي خودش....ياد اون شماره ****381 به خير! ۳ آبان ۸۵ : فرداي عيد فطر بود و آقاي همسر بايد يه سر به محل كارش مي زد و قرار بود از اونجا بياد خونه ما.بارون به شدت مي باريد شبيه امروز بود.راه آب حياط ما گرفته بود و آقاي همسر خواهركوچكتر و مامان داشتن تلاش مي كردن بازش كنن و من و خواهر كوچكتر سبزي پاك مي كرديم جلوي بخاري.اون سال چه زود بخاري روشن شده بود.... آقاي همسر رسيد بااينكه چتر داشت ولي خيس خيس بود ولي نيومد تو و با اونا تلاش كردن باز كردن راه آب رو.وقتي رسيد براش چاي آوردم .... و شيريني. يه پليور نازك تنش بود.چقدر خوش تيپ ترش مي كرد.دلم مي تپيد! قرار بود فردا بريم ولايت آقاي همسر. مامان كه هميشه مي رفت پيش خاله بزرگتر كه كسي نمي دونست كه فقط يه ماه از عمرش باقيه. اون روز بعد از شام مامان ميخواست بره پيش خاله ولي من تنها مي موندم چون داداش مونده بود خونه باباي عروس كوچكتر. خواهركوچكتر اينا داشتن آماده مي شدن برن و آقاي همسر هم با اونا مي رفت كه يهو خواهر كوچكتر پيشنهاد كرد به مامان كه آقاي همسر بمونه خونه ما و من تنها نباشم.خدا ميدونه توي دلم چقدر خوشحال شدم ولي گفتم گمون نكنم بمونه.آقاي همسر هم توي دلش خيلي خوشحال شده بود ولي خجالت مي كشيد.... خلاصه موند! خدا خاله بزرگتر رو بيامرزه اون شب سبب خير شد! يه چيزي بگم بخندين ما با اينكه به شدت دلمون ميخواست رومون نميشد تو يه اتاق بخوابيم! باور كنيد!هنوز هم ميگيم و مي خنديم! چقدر پاستوريزه بوديم ما! وقتي هم كه آقاي همسر گفت اون اتاق سرده و هردو اينجا بخوابيم رختخوابمون رو با نيم متر فاصله پهن كرديم! ۴ آبان ۸۵ : صبح دوباره آقاي همسر رفت يه سر به محل كارش بزنه.پنجشنبه بود.من هم رفتم آرايشگاه و قرار شد نياد دنبال من و منو برادر وسطي رسوند تا يه جايي و بقيه رو خودم رفتم و باهم و شيريني گرفتيم رفتيم ولايت آقاي همسر. خواهر كوچكترش اونجا بود. رفتيم اتاق پذيرايي. هنوز هم منظره حياطشون تو اون روز پاييزي يادمه.از خونه بوي صميميت مي اومد.استرس داشتم كه مبادا خيلي بهتر از ما باشه و اينا كه ديدم مشابه خودمونه. اول يه كم يخم باز نشده بود ولي صميميت رو كه ديدم آروم شدم.آلبوم رو ديدن.بابا مامان آقاي همسر به وضوح خوشحال بودن.خانواده آقاي همسر همه از خوشحالي هم خيلي خوشحال ميشن.... چاي و شيريني خورديم و بعد ناهار.... آقاي همسر پيشنهاد كرد روسري رو بذارم كنار و دامن هم لازم نيست تنم كنم.گفت هرجور راحتي.... و من هم شدم دختر اون خانواده.فرداش هم كه جمعه بود رفتيم ولايت اصلي و عمه ها و عموي آقاي همسر رو ديديم.مامان آقاي همسر هم يه پارچه زيباي كت و دامني بهم داد كه بعد خودش دوخت.خيلي قشنگ شده حيف كه گفتم محجبه باشه براي مهموني مختلط كه تا به حال جز مهموني مكه مون پيش نيومده بپوشم! و بقيه ادامه يافت.... خدا اين زندگي را هميشه آرام و زيبا و شاد نگه دارد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت توسط گلي
|
|
||