|
|
|
|
|
سلام دوستان روز خوش! بابت دیروز ببخشید!آخه سه تا نامه خیلی مهم که از تهران برام اومده رو گم کردن بعد تاریخ مصرفش (!) به دستم رسیده.... یکیش که یه دوره مختص کارم بود واقعا مهم بود من موندم از این به بعد چه خاکی به سرم بریزم چون با فایلهایی که فرستادن هیچی حالیم نمیشه.تازه! نامه رو گم کردم بعد اومدن با اهن و تلب که خانم ع چرا نرفتی دوره؟ میگم چی؟ اینم که وضع کامپیوترمه دیگه! غول کامپیوتر تبریز هم نتونست تعمیرش کنه.خب من همیشه استثنام! خانم ر هم اعصابم رو خرد می کنه.خیلی راحت دیر میاد تعطیل می کنه و کارش رو میندازه سر این و اون.... میگم راحت! یعنی خیلی راحت! ککش هم نمی گزه.... بردم پیراهنی رو که مامان آقای همسر دوخته بود دادم نزدیک اداره پاکدوزی و زیگزاگ کنن.خانمه میگه خودت دوختی؟ دلم خواست بگم آره! اما نگفتم.... دیروز رفتیم مانتو ببینیم دریغ از یک مانتو برای آدم معمولی! یا باید اجغ وجغ باشی مانتویی بپوشی که معلوم نیست پارچه اش از کجا پیچانده شده به کجا متصله یا زنانه زنانه بپوشی که منجوق وملیله و اینا داره! برای آدم معمولی هیچی توی بازار نیست.... تازه همون زشتها هم خدا تومن! چه خبره؟ اگه بتونم اراده کنم پارچه بگیرم از روی مانتوی خاکستری قبلیم - که عشقم بود و سه سال پوشیدم الان هم اگه ضایع نبود می پوشیدم - برای خودم بدوزم.... خورش کنگر درست کرده بودم نمیدونم چیزیش کم بوده اما چی؟ خدا میدونه!
خدایا شکر! خیلی عالیه که آقای همسر نسبت به لباس من حساس نیست و وقتی اعصاب خودم خرده که چرا آنروز یادم رفت شلوارم را عوض کنم دعوایم می کند و می گوید ول کن! شده دیگه! شکر! خدایا شکر! شاید اون دو روز من می رفتم تهران اتفاقی می افتاد مخصوصا که زمان خطرناک تهران هم بود! شکر که رییس بزرگ بالاخره دید که نامه گم می شود و چه اتفاقها که نمی افتد.... خدایا شکر! به خاطر همه چیز! خودت مواظب همه مان باش! مرسی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت توسط گلي
|
|
||