<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فكر مي كنم ....</title>
<link>http://yekgolenaz.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 09:48:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پانصد و نود و هشت</title>
<link>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-630.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام دوستان روز خوش!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا ساعت ۱۲ شب امروز وقت دارم تمرین رفتارسازمانیم رو ارسال کنم.با نمره هایی که گرفته ام انگیزه ام پایین اومده.برای تمرین این هفته هم یه رفرنس معرفی کرده که من ندارم و نخواستم بخرم.واسه یه تمرین که نمیرن ۱۵ تومن بدن کتابی بخرن که یه نوع دیگرش رو دارن که!!! دیگه! نمره این تمرین ۰.۵ می باشد!از صبح دارم می نویسم.تصمیم گرفته ام وجبی بنویسم این دفعه رو اما چون رفرنس ندارم باز مشکوکه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آهان! بازم مارکتینگ ۲۰ شدم! چقدر من به این درس علاقه دارم!استاد نوشته تسلط شما به مباحث کاملا مشهود و نمره شما ۲۰ می باشد! دیگه دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته این درس تنها درسیه که اوپن نیست امتحانش و یه کم ترس داره! امتحان سیستمهای اطلاعات هم ذاتا ترسناکه چون هیچی نمیشه ازش فهمید.بعدش هم که ۵ آذر هم میان ترم میگیره.۴۸ ساعت هم وقت داریم جواب رو ارسال کنیم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح با آقای همسر اومدیم.آقای همسر دیر رفت باهم صبحانه خوردیم.زخم روی زبانم هنوز خوب نشده اما کمی بهتره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عکس گل رو ببینید در پست قبلی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا رفتن ولایت آقای همسر کمی سختمه.دلیل داره که هنوز وقت نشده جریان اون روز رو براتون بنویسم دلیلش رو بدونید! جالبه من آخرین بار که اونجا بودم تولد علی بود ۱۷ مهر!! البته خب امتحان داشتم نشده برم آقای همسر در این مدت دوبار تنهایی رفته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستش من باید اجازه بدم دیگران منو بشناسن تا با من برخوردهایی نکنن که ناراحتم می کنه و یا احیانا اگر چنین برخوردهایی کردن آمادگی داشته باشن که واکنش بد ببینن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اخباری می رسد مبنی بر اینکه رییس بزرگ در شرف خداحافظی بااداره است.اگر او برود همه معاونین که از دار و دسته شان بودند هم باید بروند! کن فیکون میشه اداره! البته یه خوبی داره اونم اینه که افرادی مثل من که مغضوب بودند ممکنه موقعیتشون تغییر کنه.اما یه ضرب المثل هم هست که میگه .... ولش کن تایپش سخته معادل فارسی هم نداره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بچه ها برین &lt;A href=&quot;http://anidalton.blogfa.com/post-628.aspx&quot; target=_blank&gt;این پست&lt;/A&gt; رو بخونید خیلی بامزه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح آقای همسر گفت ناهار بریم بالیق من گفتم نه نمیدونم تو مود بدی بودم.به خاطر اون دلایلی که بالا گفتم آقای همسر رو مقصر میدونم.اگه درست رفتار کرده بود.... اما دیگه اتفاقی افتاده کاریش نمیشه کرد.کاش ناهار بریم بیرون!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب باز توی خواب با آقای همسر دعوا می کردیم.سر همون موضوعی که تنها موضوع دعوای عالم واقعیت ماست.... اون سرم داد می زد که تو مادر منو دوست نداری.... بیدار شدم اشک از چشمم اومده بود.من توی خواب شده که جدی جدی بخندم یا گریه کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خواب بدی بود.... اخیرا این خواب رو زیاد می بینم.شاید یک ریشه اضطرابم هم به این موضوع برمیگرده و شاید کل اضطرابم از این آب می خوره....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نظر من اصلی ترین نیاز ازدواج - حداقل برای همجنسان خودم - نیاز ج ن ص ی نیست بلکه نیاز به توجه و دوست داشته شدن و مورد اهمیت قرار گرفتنه.یه جورایی نیاز به مرکز توجه واقع شدن.... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ممکنه یکی از زوجین فکر کنه که طرفش کاملا در مرکز توجهش هست اما اون نیاز رو باید از دید طرفش بررسی کنه.یعنی ممکنه در همین شرایط طرفش به این معتقد نباشه و فکر کنه توی مرکز نیست و بشه اضطراب و بیماری و غیره.... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یعنی مثلا من فکر کنم آقای همسر با آشپزی خوب و دسر و ... به این احساس خواهد رسید که مورد توجه منه و حسابی بشورم و بسابم و بپزم ولی از ظاهرم غافل باشم بعد فکر کنم که واقعا دارم سیرابش می کنم اما باید برم از دید اون به قضیه نگاه کنم شاید برای اون مرتب و سرحال بودن من باعث به وجود آمدن این احساس میشه نه غذای خوب و خونه مرتب.یعنی بااینکه من فکر می کنم واسش سنگ تموم گذاشتم اما اون احساس می کنه کم کاری کرده ام.یعنی به نتایج کارمون باید از دید طرفمون نگاه کنیم در این مسائل.اینجاست که واقعا واجبه سعی کنیم همدیگه رو و بهتر بگم نیازهای همدیگه رو دقیق تر بشناسیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو رفتار سازمانی یه بحثی بود به اسم نردبان استنتاج.یعنی وقتی یه پیش فرض در یکی به وجود میاد مثلا میگه من مورد توجه همسرم نیستم عالم و آدم دست به دست هم میدن که این موضوع رو توجیه کنن و اون هی از قسمتهای مختلف فیدبک میگیره - معمولا به اشتباه -  که واقعا مورد توجه نیست و اونقدر شدت پیدا می کنه که ناخوداگاه به طرف هم القا میشه که واقعا بهش توجه نکنه و این حلقه هی تکرار میشه تا یک فاجعه بوجود بیاره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو همین بحث مثال می زنه که تو محل کار نشستین یکی میاد دست به سینه و خشک مقابل شما میشینه شما این فکر رو می کنید که طرف علاقه ای به ارتباط شما نداره بعد با این پیش فرض بهش رو نمیدین طبیعتا اون هم پیش شما روش باز نمیشه و همون رفتاری رو از خودش نشون میده که پیش فرض شما گفته بود! این حلقه تکرار میشه و باعث میشه یه ارتباط ناجور بین شما و اون به وجود بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیدونم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهربان بزرگوار! خریدهای دیروزت خوشحالم کرد.خرمالو وانار عیشی بود این نه حد هر سلطانی!!! وقتی وبلاگ را دقیق و بااهمیت می خوانی خوشحال میشوم.دیروز خانه را که مرتب می کردم با تجسم چهره تو که از در می رسی انگیزه می گرفتم....اما کاش آن شب آن اشتباه را مرتکب نمی شدی.مطرح کردنت لازم بود اما نه آنطور.... خوب مطرح می کردی باید افتخار می کردم اما آنگونه که تو مطرح کردی سرافکنده شدم.فردا برایم روز سختی است.تو باعثش شده ای....خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 09:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekgolenaz&amp;postid=630</comments>
<dc:creator>yekgolenaz</dc:creator>
<guid>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-630.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پانصد و نود و هفت</title>
<link>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-629.aspx</link>
<description>پست دوم!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گل دیروز :&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/g1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/g2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/g3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوربینمون دیگه اون دوربین قبلی نیست.باید یکی بخریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; امروز گفتم درس نخونم.این هفته درس نداریم اسمش هفته مطالعه است.آخر هفته هم به احتمال قوی کلاس حضوریه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتم درس نمی خونم خونه رو مرتب می کنم.آقای همسر یه میز چوبی درب داغون پیدا کرده واسه درس خوندن با کل کتابهاش وسط پذیراییه.بعد هم خونه جارو میخواد.آشپزخونه هم.اما حساب کتاب کردم دیدم بهترین فرصته و تصمیم این شد که بریم مادربزرگ گلسا رو که امروز از بیمارستان اومده ببینیم - عیادت کنیم - مخ خواهر بزرگتر و عروس کوچکتر رو هم زدم باهم رفتیم و الان عروس کوچکتر آورد منو گذاشت در خونه رفت.هرقدر میگم بابا من بقیه راه رو خودم میرم! و عجب رانندگی ای می کنه! یعنی خدا لطف داشته تا به حال!!! جالبه که تا دانشگاهی که درس میده یک ساعتی راهه از تبریز خودش ماشین می بره.شاید هم بهتره رانندگیش امروز اینجوری بود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان هم که در خدمت شمام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دعا کنین یه خونه بزرگتر پیدا کنیم که پولمون هم برسه بخریم! اینجا دیگه واسه دوتا دانشجو (!) کفاف نمیده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا دوتا تمرین باید تحویل بدم! چقدر من گناه دارم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 14:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekgolenaz&amp;postid=629</comments>
<dc:creator>yekgolenaz</dc:creator>
<guid>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-629.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پانصد و نود و شش</title>
<link>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-628.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام دوستان روز خوش!&lt;BR&gt;یک گلی دیگرگون شده دارد حرف می زند! نمیدانم چه شده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عکس بارانی نخواهید می گویم تجسم کنید : یک دانه بارانی سرمه ای تا زانو چهاردکمه با یقه انگلیسی پهن تغییرشکل یافته! تنخورش خوبه وگرنه خیلی ساده است.اصلا رمز گرون بودن فروشگاههای معتبر به همین تنخورشه.من در این رابطه به سعید ایمان آورده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ديروز بدجور دلم تنگ شده بود آخه دوشنبه نديده بودم آقاي همسر رو شب قبلش هم سر داروهاي دكتر كمي بحث كرده بوديم تو مود دلخوري بوديم يه كم.آقا كسي با من كار نداشته باشه بذارين خودم تصميم بگيرم قرصامو مي خورم يا نه.اي بابا! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلتنگيم اونقدر بود كه وقتي آقاي همسر اس ام اس زد كه چيزي لازم داريم يا نه بااينكه سيب زميني ٬ هويج ٬ پياز ٬ گوجه فرنگي و .... نداشتيم گفتم لازم نداريم كه زود بياد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدازظهر هم بدنم خواب مي خواست منم به نداش گوش دادم.خوابيدم آي خوب بود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شام نداشتيم ٬ ريشه زبانم آفت زده ٬ خونه نامرتب بود ٬ فردا بايد كوئيز تحويل بدم و اينا!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقاي همسر رسيد با يك دسته گل بسي سورپرايزم كرد.عكس اين يكي رو ميذارم البته اگه لطف كنن يو اس بي موبايل رو از اداره شون بيارن آقاي همسر!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب خوبي بود.ماست خيار خورديم واسه شام.آقاي همسر درست كرد.زبانم امروز كمي بهتره ديروز اصلا تكون نمي خورد.بعضي حرفها مثل &quot; ل &quot; رو نمي تونم خوب تلفظ كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ديروز كلي هم نوشتم عصر! به اي دي اس ال غره شدم توهمين بلاگفا داشتم مي نوشتم كه پريد! يهو ديسكانكت شد.ديگه ايرانه ديگه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بازم از ۰.۷۵ شدم ۰.۵! ايندفعه واقعا گير داده.هر توضيحي رو كه من تو يه سطر داده ام و به نظر كامل مياد برداشته تبديل كرده به چهار سطر.بايد ببينيد كه قضاوت كنيد اما واقعا اين بار بدم اومد ازش.فكر كنم آي كيوش كمه يه ذره! درهرحال چون خود استاد تصحيح نمي كنه اوراق رو بايد با اين خانم آسيستان كنار بيام.دفعه بعد بايد وجبي بنويسم خوششون بياد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همسر پسرعموي بابا خوبه امروز مرخص ميشه.اما خب! با يك بدن نامتقارن.... خدا هيچ نعمتش رواز دست هيچكسي نگيره....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ديگه چي بگم؟ ركود وبلاگيم شديد شده ها!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهربان بزرگوار! با گل ديروز خيلي انرژي گرفتم.اصلا فكرش رو نمي كردم.خيلي خوب بود! كلا ديروز خيلي خوب بود.... خداي بزرگ! هزاران بار شكر! خودت مواظب همه مان باش! مرسي!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 09:27:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekgolenaz&amp;postid=628</comments>
<dc:creator>yekgolenaz</dc:creator>
<guid>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-628.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پانصد و نود و پنج</title>
<link>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-627.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام دوستان! سلام فرزندانم! سلام دخترانم! سلام پسرانم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه مادربزرگ شدم دیگه! همه تون جای بچه هامین! هیچ انگیزه ای از گفتن این نداشتم ها! تو اتاق هم به بچه ها میگم فرزندانم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ببین از کی ننوشته ام!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب! این کامپیوتر خودمه بالاخره! اما از بس نبوددیگه عادتم ترک شده! صبح اول وقت روشنش نمی کنم! عجیبه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز ساعت ۹ از مسکن شهرسازی زنگ زدن بیا پروانه ات رو بگیر! بی ادبها! خب دیروز می گفتن حداقل! منم رسیدش رو نبردم! کف دستم رو بو نکرده بودم که بذارم تو کیفم! هیچی نگفتن البته.اگه می گفتن می زدم شل و پلشون می کردم.ببینید بی کامپیوتری کلا منو به یه فاز دیگه برده....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خولاصه! دوساعت مرخصی گرفتم رفتم.با آژانس رفتم.دو ساعتی مخمون خورده شد - سخنران اول خوب بود ها دومی خیلی خشک حرف می زد - بعد صدامون کردن پروانه رو دادن کف زدن حالی کردیم!!! تا برسیم اداره سه ساعتی رفته بود دیگه! کلا بی خیال اداره شده ام - لیلا همه چیز ما به هم سرایت می کنه پس مواظب خودت باش!!!! - &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پروانه مون مبارکه به شادی و خوشی انشاا...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;داشتم می گفتم.دیروز هم سه ساعتی بیرون بودم.اول برادر بزرگتر زنگ زد که داداش میاد دنبالم بریم ضامن بازی! یعنی من و داداش ضامن شیم برادر بزرگتر وام برداره الهی من و داداش نی نی های دیروز امروز واسه کی ببین ضامن میشن!!! بعد رفتم آرایشگاه میگم که وجدان کاریم کم شده البته قرار نیست کم بمونه چون نمی تونم! یه کلام داداش چرا دروغ بگم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد رفتم ولایت.عصر کلاس مجازی داشتم رفتم خونه برادر بزرگتر که ای دی اس ال دارن.ای دی اس ال مشکل داشت بیچاره برادر بزرگتر دوبار تکنسین آورد خونه تعمیرش کنه.چقدر من مهمم خدا!بعد کلاس شروع شد کیفیت صوت خراب بود بعد هم که سروین یه صندلی آورد گذاشت پشتم اول موهامو باز کرد با برس و چندتا شونه افتاد به جون موهام.کلی گیره نصب کرده بود روی کله ام! بعد که بازشون می کرد دردم اومد گفتم عه سروین کشتی آخه منو! گفت دیگه نیا خونه ما! دیگه نمیذارم با کامپیوترمون کار کنی! بعد آشتی شد! بعد اومد روی دستم ستاره بکشه گفتم آبروم میره تو اداره گفت ریز می کشم! منم گفتم بیا رو پام بکش! کیف کرد داشت با لذت تمام روی پام با خودکار نقاشی می کرد.منم لذت می بردم.چقدر خوبه زیاد مقاومت نکنی.بچه ها موجودات قشنگی هستن.یعنی از زیباترین خلایق خداوند! حیف که بزرگ میشن....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب هم چسبید به من که میام خونه گوگومامان! باهم خوابیدیم.خیلی بچه خوبیه.وسط سفره پاشده سه تا لیوان یه پارچ آب آورده میگه شما بلند نشین ها من یه چیزی یادم افتاد میرم میارم! الهی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه دیگه.... هنوز نتونستم خبری از همسر پسرعموی بابا بگیرم.فقط چون هزینه عملش کمه میشه نتیجه گرفت زیاد سخت نبوده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینا فعلا!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آهان! من رفتم متخصص اعصاب و روان!! اول که بارونیم رو پوشیدم یه تیپی زدم که دوساعت تو آینه خودم رو نگاه می کردم خدایی خیلی قشنگه بارونیم!به به به به به به! بعد رفتم مطب دکتری که خواهر کوچکتر گفته بود که برای قبل از ظهر سه شنبه آینده وقت داشت.منم مثل همیشه دوره افتادم خیابون ۱۷ شهریور هزارتا متخصص اعصاب دیدم آخرش یکی پیدا شد که وقت داشت.بورد هم داشت.مونث هم بود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفت دخترم! درد تو دردیه که شناخته شده است.هراس نیست اضطراب نمیدونم چی چیه.الان واستون پیدا می کنم از ویکی پدیا!! گفت واسه آدمهای باهوشه! البته آقای همسر میگه اگه اینجوری بود که تو مبتلا نمی شدی.... سه تا قرص داد که من باید با موضوع کنار بیام تا بخورم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این هم از این!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد میام چیزای بیشتری میگم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 10:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekgolenaz&amp;postid=627</comments>
<dc:creator>yekgolenaz</dc:creator>
<guid>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-627.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پانصد و نود و چهار</title>
<link>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-626.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام دوستان وقت خوش! ( الان شب می باشد! )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کلاس مجازیم بد نبود هرچند بیشتر بچه ها نتونستن بیان داخل کلاس گویا اینترنت بیشتر جاها مشکل داره اکثر تهرانیها هم نتونستن بیان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این صندلی که آقای همسر اصرار کرد بخریم واقعا خیلی راحتم کرده دستش درد نکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای شام ماکارونی درست کردم و قبلش دوبار دستشوییمون رو شستم یکی با رخشا که کفایت نکرد - چون زود به زود می شورم!!! - بعد جرمگیر.البته این دفعه دیر شده بود وگرنه من خیلی خانم خوبی هستم! از ترم بعد روال بیشتر دستم میاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای همسر تا نیم ساعت میرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جالبه همکلاسیها اصرار می کردن کوئیز این جمعه رو به تعویق بندازن من گویا چیزی حالیم نیست عین شاگرد تنبلها که هیچی حالیشون نبود! نه اشکالی دارم بپرسم نه اصلا به عقلم می رسه که تا آخر این هفته سه تا کوئیز دارم ددتایم یکی سه شنبه است دوتاشون جمعه! تازه یکی از کوئیزهای جمعه هنوز معلوم نیست چه شکلی اجرا خواهدشد!! داره از خودم خوشم میاد!اصلا تو باغ نبودم که فایلهایی که سه شنبه گذاشتن دانلود نمیشه بچه ها گفتن رفتم امتحان کردم دیدم عه راست میگن!! حالا با اون بیستی که اولش گرفتم همه فکر می کنن دارم به درس نخوندن تظاهر می کنم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درهرحال قراره لذت ببرم از درس خوندن نه زجر بکشم! مهم هم نیست الف بشم یا ۱۴! البته ۱۴ دیگه استرس زاست!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینا!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سرم کمی درد می کنه.نمیدونم این هفته خدا میخواد بهم چی بگه.درس بده...خدایا! من بنده بدی هستم ناشکرم خودت منو ببخش بذار به حساب نادان بودنم.آخه اون از قضیه هدی اون از تصادف دوست بابا اینم از تومور بدخیم همسر پسرعموی بابا تو سینه اش....آخه خدایا! خودت مواظب همه مون باش خودت همه ما رو ببخش....خانمه همینجوری احساس می کنه یه چیزی توی سینه اش هست میره دکتر زنان اون تشخیص میده و نتیجه ما مو گر ا فی هم تایید می کنه.فردا قراره بره جراح ببینه نظر بده واسه عمل.عملش که قطعیه زمانش رو میگه....خدا خودش به دادشون برسه به دوتا دخترش رحم کنه.یکی طلاق گرفته یکی هم دانشجوی دکترا و متاهله.امیدوارم امیدوارم از خدا میخوام به شیمی د ر ما نی نکشه ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا! ما رو ببخش! خدایا! به روشهای سخت ما رو امتحان نکن! خدایا! خیلی بزرگی خودت همیشه مواظبمون باش! خدایا! کمکمون کن! ما رو تنها نذار!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح الهام زنگ زده میخواد منابع رو بپرسه واسه امتحان نظام.با تمسخر میگه اخه امضا گرفتی تا به حال؟ خب! نه هنوز پروانه هم دستم نیست باشه هم ممکنه پروژه نباشه تو هم یا میخوای برو امتحان بده یا نمیخوای منو مسخره نکن بدم میاد از این تیپ رفتارها بدم میاد! که یعنی مهم نیست قبول شدن یا نشدن....خب نباشه! یا اون روز واسه قرار ۸/۸/۸۸ با تمسخر میگه من نمیرم بعد صبحش زود زنگ می زنه گزارش بگیره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا این دوست داشتنی ترین دوست دانشگاهم بود البته با وحیده.اینه دیگه که من به سختی دوست پیدا می کنم بعضی رفتارها رو نمی تونم تحمل کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این آقای ر هم کشت ما رو! از چهارشنبه قراره بیاد روی کامپیوترم آفیس نصب کنه.گفته که دست به کامپیوتر نزنم تا اون موقع منم دست نمیزنم! اما دیگه خیلی تاخیر ایجاد می کنه.امروز رییس بزرگ مهمان خارجی داشت مدیر روابط عمومی و رییس دفترش هردو مرخصی! بیچاره آقای ر داشت کارها رو می کرد هیچ کاتالوگ و مجلدی هم آماده نذاشته بود مدیر روابط عمومی.دستش درد نکنه من رفتم کمک آقای ر خب دیگه! وجدان کاری دارم تازه آبروی اداره مطرح بود البته برای من زیاد مهم نیست چون احساس تعلق ندارم به سازمان - از درس رفتارسازمانی خرج کردم ها! -  اما اینا دیگه خارجی بودن و خب دیگه عرق ملیمون هنوز ته نکشیده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای همسر اومد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 18:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekgolenaz&amp;postid=626</comments>
<dc:creator>yekgolenaz</dc:creator>
<guid>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-626.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پانصد و نود و سه</title>
<link>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-625.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام دوستان روز خوش!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حوصله نداشتم بنویسم.موضوع هدی هم ذهنم رو درگیر کرده بود در هر حال باید با مسائل زندگی کنار اومد.مرگ یکی از واقعیات زندگیه که از خدا میخوام هیچکس رو ناغافل با مرگ عزیزانش امتحان نکنه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم نیست از کی ننوشته ام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چهارشنبه با اینکه مریض بودم نمیخواستم به کسی انتشارش بدم اما نتونستم در برابر حسم مقابله کنم مامان خونه خواهر وسطی بود - داماد وسطی ماموریت بود - منم شدید مامان خونم کم شده بود خلاصه رفتم! البته دست به هیچ چیز هم نزدم مبادا ویروس منتقل بشه! شب برگشتم خونه و باز موقع خواب حالم بد شد.تب و لرز....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پنجشنبه حالم بهتر بود.بعد از اداره رفتم خونه تا عصر دستمال دستگیره دوختم! - من هروقت درس دارم کدبانو میشم این ثابت شده دیگه!!! - عصر رفتیم ارک و ضرغامی برای آقای همسر کاپشن ببینیم که پسند نکردیم فقط برای تولد لیلیا کلاه خریدیم.شب پیتزا خوردیم - همون خلیفه زمان عقد که اونموقع کیفیتش خوب بود و بعد دوسال مثل همه مشابه هاش داره رو به افول میره - و شب خوابیدیم دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز یک جمعه ناجور بود! رفتیم ولایت مامان نبود.شانس من هروقت نوبت ولایته همه برنامه ها به هم میخوره.... کسی هم اونجا نبود.بعد از ظهر مجلس سالگرد مادربزرگ داماد کوچکتر در تبریز و سالگرد عموی دخترخاله در ولایت بود از یه سمت دیگه هم همکار قدیم بابا که که کمتر از ۵۰ سال داشت البته تو یه تصادف فوت کرده بود و اوقاتمون رو خراب کرد این موضوع چون خیلی جوون بود و زنش رو خیلی دوست داریم خیلی برای زنش غصه خوردم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای همسر گفت بیا بریم ارومیه حالا که کسی نیست اما وسط جاده من استرس گرفتم بدجور طوریکه برگشتیم آخرش!از جاده می ترسم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو مسجد به خواهر کوچکتر گفتم گفت احتمالا مشکل تو اختلال هراس و اضطرابه یه روانپزشک معرفی کرد باید برم دیگه خسته شدم بیشتر هم برای آقای همسر ناراحتم که این ترس مرضی من اونو هم از کار و تفریح انداخته....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما عصر دیروز کلی خوش به حالمون شد : در اوج ناامیدی و بدگذشت جمعه!! هم برای آقای همسر کاپشن پیدا کردیم دقیقا اونی که مد نظرش بود هم برای من بارانی خریدیم! برای آذین فلش کارت و برای کامپیوترمون صندلی هم خریدیم.یعنی دیروز بالاخره آخرش به درد خورد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه امروز کلاس مجازی دارم درسهای این هفته رو هم نخوندم.پنجشنبه هم مهمونی خواهر وسطیه واسه همکاراش گرفته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهربان بزرگوار! قول میدم این اختلال رو برطرف کنم! مرسی که کمک می کنی.... مرسی که دیروز به خاطر من جاده شلوغ رو دور زدی برگشتی....ببخشید! خیلی مواظب خودت باش! خدای بزرگ! هزاران بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش!مرسی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 09:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekgolenaz&amp;postid=625</comments>
<dc:creator>yekgolenaz</dc:creator>
<guid>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-625.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پانصد و نود و دو</title>
<link>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-624.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://shoghezendegi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;هدای عزیز&lt;/A&gt;! محدثه جان!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منتظر بودیم خبری از دخترت بگیریم.گفته بودم شاید تولدش مصادف شد با ۸/۸/۸۸.... آنروز به یادت بودم.فکر بدی به ذهنم رسید.البته نه بدی خبری که شنیدم.گفتم نکند بلایی بر سر بچه آمده....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا در آخرین پستت خداحافظی کردی محدثه؟ چرا آقا حامد نمی تونست شبها بخوابه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میدونی چه سعادت بزرگی نصیبتون شد که دوتایی نه! سه تایی بودین.... باهم پریدین رفتین؟ این سعادت آرزوی خیلی از ماهاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدا به داد مادر پدرتان برسد.خدا صبرشان دهد....شما که خیالتان راحت شد از این دنیای کثیف....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الحمد لله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدناالصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا! روحشان را قرین رحمت خود قرار بده و به خانواده هایشان از دریای بیکران رحمتت صبر عنایت فرما!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 09:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekgolenaz&amp;postid=624</comments>
<dc:creator>yekgolenaz</dc:creator>
<guid>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-624.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پانصد و نود و یک</title>
<link>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-623.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بچه ها کسی شماره ای از هدی داره؟درسته که همچین اتفاقی واسشون افتاده؟که هدی و شوهرش دیگه تو این دنیا نیستن؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نه! حالا من منتظرم بیاد خبر به دنیا اومدن دخترش رو بده....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توروخدا کسی شماره داره خبری ازش بگیره.من تو وبلاگ آزاده قدیمی دیدم این خبر رو.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 17:28:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekgolenaz&amp;postid=623</comments>
<dc:creator>yekgolenaz</dc:creator>
<guid>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-623.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پانصد و نود</title>
<link>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-622.aspx</link>
<description>پست دوم! این عکسها رو آقای همسر روز جمعه تو حیاط خونه باباش گرفته.زنبور عسل ببینید عسل رو چه جوری جمع می کنه :
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/asal3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/asal4.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/asal1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/asal2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کوئیز سیستمهای اطلاعات ۱۷ شدم! نه ۲۰ رو فهمیدم چطور دادن نه ۱۷ رو!!! یعنی امتحاناتمون که تحلیلیه یه جورایی سلیقه ای میشه هم جواب هم نمره!! فقط اون نیم رو متوجه شدم که اشتباه کرده بودم و ربطی به تحلیل نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالای ۱۴ کافیه دیگه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لیلی معتقده مامانش شبیه منه - من شبیه مامانشم - و از مادری مامانش راضی نیست.اونروز خانم ق میگه خانم ع شما حتما باید بچه داشته باشین چون واقعا مامان نمونه ای میشین!!! عجیبه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمعه من و آزاده و سولماز دور هم بودیم در برهه ای از زمان.آزاده هم سابقه تاهلش به اندازه ماست اما سولماز سال ۸۲ ازدواج کرد با همکلاسیمون.ساناز میگه شما چرا هیچکدوم بچه ندارین؟من به ذهنم میاد فلسفه ببافم و اینا.سولماز نیشخند میزنه اما آزاده با لحن ناراحتی جواب میده که سانازجون اجاقمون کوره!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آزاده خیلی بامزه است!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کاش بتونم من هم دنیا رو از دریچه ای دیگر &quot; هم &quot; ببینم.نه فقط دریچه منطق و محاسبه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالم خیلی بهتره.اگه قرص اشتباهی دیگری نخورم!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مامان میاد خونه خواهر وسطی.خوشحال شدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 14:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekgolenaz&amp;postid=622</comments>
<dc:creator>yekgolenaz</dc:creator>
<guid>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-622.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پانصد و هشتاد و نه</title>
<link>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-621.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام دوستان روز خوش!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان ساعت ۱۱ قبل از ظهر بوده و من در منزل تشریف دارم.دیروز که رفتم اتاق همکاران برای رفع مشکل اینترنتی - من مرجع همکاران این طبقه هستم برای رفع مشکلات مهارتهای هفتگانه! جالب که همه شان دوره اش را دیده اند جز من! - اتاقشان چونان بوی سیگاری میداد که من بعد از اینکه برگشتم سرفه کردم تا عصر که درس می خواندم دیدم سرفه هایم عجیب می شوند.غرغره کردم و قرص مکیدنی خوردم و دیدیم نه! شب تب هم اضافه شد.خواهر کوچکتر گفت اگر تب داری نرو اداره.من هم گوش کردم البته الان شبیه یک آدم سالم هستم که کمی گوشهایش می خارد و احساس کمی بدی در گلویش دارد اما دیگر! اداره نرفتن مخصوصا وقتی کامپیوتر نداری می چسبد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بگویم برایتان از دسته گلی که به آب داده ام! خواهر کوچکتر گفت استراحت کن و سرماخوردگی بخور! ( قرص سرماخوردگی! ) ما سرماخوردگی نداشتیم من ترکیب استامینوفن و سیتریزین واسه خودم تجویز کردم.دوتا استامینوفن دیشب خوردم دوتا امروز صبح.این استامینوفن ها چون شکلشون لوزی بود نه دایره تابلو بودن موقعی هم که خریدم خوشم آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و دسته گل! حالا متوجه شده ام که آن استامینوفن های لوزی تمام شده بودند و من دیشب و امروز سرجمع چهار قرص سیپروفلوکسازین خورده ام! یعنی دیگه آخر بیسوادم من! سریع رفتم عوارضش رو بخونم خوشبختانه مشکلی نیست اما از من محتاط بعیده به خدا نمیدونستم به دسته گلم بخندم یا گریه کنم.همه اش فکر می کردم نکنه یه روز مامان همچین اشتباهی بکنه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این از این!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالم از دخترهایی که برای جلب توجه هر پسری هر کاری می کنند به هم می خوره.جالبه یکی دوتا از همکلاسیهای دانشگاه که اینجوری بودن هنوز هم هستن و این تلاش وافرشون اینهمه مدت نتیجه هم نداده.به شخصه اگر پسر بودم هیچ نمی رفتم سراغ همچین دخترهایی.کاش می تونستم اسم ببرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز نمیرم ولایت.دلایل زیادی وجود داره که دلنشین ترینش اینه که یه موقع به مامان سرایت ندم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز در حال چای خوردن داشتم بازی تراکتور رو میدیدم.دست صداسیمای استان درد نکنه که حداقل این یکی رو نشون میده! آی تماشاچیهاش حال میدن به آدم زیر بارون با چتر داشتن تشویق می کردن.و تراکتور برد.خوب هم برد.خدایی مس کلی مهره داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مثل ندیدبدیدها نمی تونم از لپ تاپ استفاده کنم!!!! شمایی که لپ تاپ دارین برای حفاظت از ویروس چه می کنید؟راستش این کامپیوترمون که ویروسیه می ترسم اونم از این ویروس بگیره خیلی اذیت کننده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستی! لپ تاپ من مدل acer4230 هست.چون برای مطالعه فقط می خواستم گفتیم این مدل رو بخریم خیلی هم ارزون دراومد با یه موس و تخفیف شد 470 تومن.البته اگه برای کارهای جدی تر مثل نقشه کشی و اینا بخواین باید برین سراغ گرونترهاش.برای ما همین کافی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم برای اتاق تنگ شده.البته به شرطی که آناس و دستیارش اونجا نباشن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای رسام درگذشت.کارگردان سریال خانه سبز یکی از محبوبترین سریالهای عمر من.خدا رحمتش کنه جوون هم بود.خدا به خانواده اش صبر بده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهربان بزرگوار! خیلی قشنگه وقتی صدای پات رو که از پله ها میای بالا می تونم تشخیص بدم و بپرم جلوی چشمی در! دستت درد نکنه بابت خریدهای صبح! قول میدم تا عصر خوب بشم البته الانم خوبم فکر میکردم به خاطر استامینوفنه که تب و درد ندارم وقتی دیدم سیپروفلوکسازین خورده بودم خیالم حداقل از اون بابت راحت شد که مشکل خاصی نیست! خدای بزرگ! هزاران هزار بار تو را شکر! خودت مواظب همه مان باش! مرسی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 07:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekgolenaz&amp;postid=621</comments>
<dc:creator>yekgolenaz</dc:creator>
<guid>http://yekgolenaz.blogfa.com/post-621.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
